سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۷ مطلب با موضوع «دانشگا» ثبت شده است

نشست هم‌اندیشی موانع کسب و کار در ایران.‏

عنوان و اعضای نشست برایم جذاب بود. به خاطر همین 1 ساعتی زودتر راه افتادم تا بهش برسم. کمی دیر رسیدم. تا ناهار ‏بخورم و شکمم را از قار و قور نجات بدهم نیم ساعتی از شروع نشست گذشته بود. لابی دانشکده شیمی خلوت بود. ولی ‏وقتی وارد سالن جابر شدم دیدم گوش تا گوش نشسته‌اند. ولی آن بالا 2 تا از 4 تا صندلی خالی‌ بود. 2 تا استاد شریفی بودند: ‏دکتر مشایخی و دکتر نایبی. ولی 2 نفری که قرار بود از صنعت و تجارت بیایند با تاخیر نیم ساعت چهل دقیقه‌ای آمدند. ‏

برنامه را بسیج برگزار کرده بود. بچه‌های بسیج شریف یک حالتِ "ما صاحب همه چیزیم"ِ عجیبی دارند. شبیه این ‏سانتافه‌سوارها هستند که فکر می‌کنند تمام جاده‌ها ارث بابای‌شان است. به خاطر همین حالتِ "ما صاحب و وارث ارکان ‏قدرتیم" این جور برنامه‌ها را توی شریف آن‌ها برگزار می‌کنند. نمونه‌ی کلاسیک‌شان هم دانشجوی 16-17 سال پیش ‏دانشکده صنایع شریف است: مهرداد بذرپاش که در 28 سالگی مدیرعامل پارس خودرو و سایپا شد... تو خود بگیر حدیث ‏این مجمل را!‏

‏5 دقیقه بعد از من و 35 دقیقه بعد از شروع جلسه، محمدرضا دیانی آمد. مالک گروه صنعتی انتخاب و مجموعه‌ی اسنوا و ‏رییس انجمن تولیدکنندگان لوازم خانگی. یک مدیر صنعتی تمام عیار اصفهانی بود. با لهجه‌اش شروع کرد به خاطره گفتن. ‏مجری از نقش دولت در فرآیندهای کسب وکار پرسید. او هم برنامه‌ی طولانی‌مدت نداشتن دولت را بزرگ‌ترین بدبختی ‏کسب و کار در ایران نام برد. این که هیچ کسی نمی‌تواند در ایران برنامه‌ریزی طولانی‌مدت داشته باشد... شاه‌بیت ‏حرف‌هایش هم این بود: توی بلبشوی تصمیمات دولت و مجلس، آدمی که بتواند از بانک‌ها وام بگیرد و بعد هم وام را پس ‏ندهد خوش‌بخت‌ترین آدم در کسب و کار ایران خواهد بود. جمله‌ای که ملت توی سالن برایش دست زدند! مثال خودش را ‏زد که چطور یک وام عظیم را پس نداد و بعد از چند سال سر پس ندادن این وام چه سود عظیمی کرد.... ‏

بعد از حرف‌های او پدرام سلطانی آمد. با 45 دقیقه تاخیر. مردی کراواتی و شسته رفته. قائم مقام اتاق بازرگانی، صنایع، ‏معادن و کشاورزی ایران و رییس هیئت مدیره‌ی شرکت پرسال. پولداری از تمام وجناتش می‌بارید. دکترای دندانپزشکی ‏داشت و لیسانس ام بی ای از منچستر انگلیس. نیامده نوبت حرف زدنش بود. اول تیکه انداخت که از شگفتی‌های مملکت ‏ماست که باید در ورودی برجسته‌ترین دانشگاه‌هاش رو از توی کوچه پس کوچه‌ها پیدا کرد. بعد خواست که آمار و ارقام ‏نشان بدهد. آمار رتبه‌های کسب و کار ایران از منظر موسسات ارزیاب بین‌المللی. از منظر بانک جهانی. ولی ویدئو ‏پروجکتور سالن خراب بود و او نتوانست آمارهایش را به ما شنوندگان و بینندگان نشان دهد. دوباره تیکه انداخت که ‏امکانات سمعی بصری برترین دانشگاه‌های ما از یک شرکت رتبه پایین مملکت پایین‌تر است... تیکه‌اش به جا نبود. چیزی ‏که شریف را شریف کرده، چیزی که دانشگاه تهران را دانشگاه تهران کرده آن ساختمان‌ها و آزمایشگاه‌ها و کلاس‌ها ‏نیستند. حتی می‌شود گفت استادها هم دیگر آن‌قدرها مهم نیستند. چیزی که شریف را شریف کرده و تهران را تهران، ‏دانشجوها هستند. آن مجموعه‌ی زاینده که در برخوردها و جرقه‌های‌شان با هم رشد می‌کنند و یاد می‌گیرند و یاد می‌دهند. ‏یک دانشگاه تهرانی یا شریفی را در هر خرابه‌ای بگذاری باز یک سر و گردن از اطرافیانش هوشمندانه‌تر فکر می‌کند. ‏‏(ادعای بزرگی است، ولی من این ادعا را دارم!)...‏

پدرام سلطانی در مورد نظام بانکی ایران گفت. نظام بانکی غیراسلامی، غیراخلاقی، غیرحرفه‌ای... یک جورهایی حس کردم ‏نیاز به فحش خوارمادر دارد برای توصیف نظام بانکی ایران و بنده‌ی خدا از بس مودب است نمی‌تواند گند بزند به این ‏سیستم بانکی...‏

بعد از آن نوبت یک کلیپ بود در مورد شرکت‌های دانش‌بنیان. شرکت‌هایی که بچه‌های شریف تاسیس کرده بودند و کار ‏کرده بودند. یکی‌شان از ناتوانی مالی مشتری‌های دولتی که بخش بزرگ مشتریان محصولاتش بودند نالید. و آن یکی از بیمه ‏و مالیات. بیمه را بهش حق نمی‌دادم. بیمه برخلاف بانک در ایران از هجوم اسلامی شدن در امان بوده. تمام قوانین و مقررات ‏آن (به خصوص بیمه‌های بازرگانی) گرته‌برداری از قوانین بین‌المللی است و حداقل در دل خودش متناقض نیست. قوانین ‏بیمه برخلاف سایر قوانین در ایران خوددرگیری ندارند. این که ایرانی‌ها و اهالی کسب و کار با بیمه به مشکل برمی‌خورند به ‏نظرم از کم‌سوادی است. اطلاعات بیمه‌ای در ایران خیلی پایین است. اکثریت مردم تنها بیمه‌ی شخص ثالث اتومبیل و بیمه‌ی ‏درمان را می‌شناسند و لاغیر. سلسله قوانین بیمه جزء اولیه‌ترین نیازهای اطلاعاتی است که در دوران مدرسه و دانشگاه از ‏تمام ما دریغ شده است... خدا را شکر بیمه‌ی اسلامی را هم قبل از جمهوری‌ اسلامی همان اهالی تدوین‌کننده‌ی قوانین بیمه‌ ‏فکرش را کرده‌اند و قوانینش را ساخته‌اند (تکافل) و نیاز به دخالت نخبه‌های جمهوری اسلامی ندارد...‏

دکتر مشایخی فوق‌العاده است. طرز تحلیلش یک مدل مثال زدنی از فکر کردن است. دکتر مشایخی مثلا اول حرف‌هایش ‏‏20 تا گزاره‌ی کوتاه می‌گوید. بعد این 20 را 2 تا 2تا نتیجه‌گیری می‌کند و تبدیل می‌کند به 10 تا گزاره و بعد از 10 تا ‏می‌رسد به 2تا و آخرسر یک نتیجه‌گیری کلی می‌کند. برای کسب و کار در ایران چند تا توصیه داشت که 2 تایش را یادم ‏ماند. ‏

یکی این‌که مجلس و دولت بنشینند و در قوانین موجود بازنگری کنند. مخصوصا مجلسی‌ها... قوانین ایران خودمتناقض‌اند. ‏این یک کار عظیم فکری برای نسل‌های آینده‌ی ایران است. قوانین ایران سرشان یک چیز را می‌گوید و ته‌شان چیز ‏دیگری را. و بعد به قدری سوراخ دارند که همه می‌توانند آن‌ها را دور بزنند... باید بازنگری شوند.‏

نکته‌ی دیگر خالی شدن سازمان‌ها، به خصوص سازمان‌های دولتی از آدم‌های باهوش و تیز و توانا است. اکثر فارغ‌التحصیلان ‏شریف و تهران و دانشگاه‌های دولتی اگر در ایران بمانند جذب شرکت‌های خصوصی می‌شوند. این یعنی این که نیروهای ‏تازه‌ی سازمان‌های دولتی یا دانشگاه آزادی‌اند یا پیام نور یا.... یعنی که سازمان‌هایی که راه‌سازند در ایران، سازمان‌هایی که ‏شرایط را تعیین می‌کنند، سازمان‌هایی که محیط کسب و کار ایران را طراحی می‌کنند خالی از آدم‌های باهوش و توانمندند و ‏این در طولانی‌مدت وضعیت را از همینی که هست بدتر می‌کند...‏

ساعت داشت به 3 نزدیک می‌شد و دکتر نایبی برای تشکیل شدن کلاسش در دانشکده‌ی برق بی‌قراری می‌کرد. کل ‏حرف‌هایش را در 5 دقیقه زد. این که در اقتصاد جهانی دیگر لازم نیست یک کشور در تمام زمینه‌ها متخصص باشد. هر ‏کشوری یک زیمنس در یک زمینه داشته باشد کافی است. در اقتصاد امروز اگر کسی نگاهش به بازار 80 میلیون نفری ایران ‏باشد و فراتر فکر نکند محکوم به شکست است. نباید در همه‌ی زمینه‌ها به زور وارد شد... بعد هم گلایه ازین که بخش ‏بازرگانی در ایران همیشه بر بخش تولید رجحان داشته... چرا؟ به خاطر سعی و تلاش بیهوده‌ی تمامی دولت ها برای ثابت ‏نگه داشتن نرخ دلار. چیزی که کمر تولیدکنندگان ایرانی را تا می‌کند و جیب تاجران واردکننده را پرپول...‏

ساعت 3 که شد، دکتر نایبی از سالن زد بیرون. دکتر مشایخی هم یک انتقاد کوچک به بسیج دانشگاه کرد: این که به جای ‏این که بنشینید و این قدر پیگیر این باشید که کی را کجا قرار بدهید و کی را وابسته‌ی کجا کنید، به نکات پایه‌ای فکر کنید... ‏ازین که برنامه‌ی بسیج آمد و انتقادش را هم کرد بی‌نهایت ازش خوشم آمد.‏

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۲
پیمان ..

‏1- "ضمن شادباش شانزدهم آذر ماه (روز دانشجو) و گرامیداشت یاد و خاطره شهدای این روز بزرگ به اطلاع می رساند که ‏مراسمی در دانشگاه با حضور و سخنرانی رئیس جمهور محترم حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای دکتر روحانی در سالن ‏جباری برگزار می گردد.  با توجه به کشوری بودن برنامه و محدودیت سالن برگزاری تعداد محدودی برای شرکت در سالن ‏اصلی انتخاب و دعوت شده اند. برای استقبال از شما عزیزان و شرکت شما در این مراسم تالازهای 4 و5 و 6 برای این کار ‏تدارک دیده شده است که شرکت جمعی شما در این برنامه به جلال وشکوه آن می افزاید."‏

این ایمیلی بود که یکشنبه برای کل دانشجویان دانشگاه شریف فرستادند. ‏

توهین‌آمیز بود. ‏

قرار بود رییس‌جمهور به مناسبت روز دانشجو به دانشگاه شریف بیاید. اینش خوب بود. لطفی به خاطر پنجاه ساله شدن ‏دانشگاه صنعتی شریف. ولی این‌که از قبل، از چند روز قبل مشخص شده باشد که چه کسانی باید در مراسم شرکت کنند و کی‌ها ‏در سالن باشند... قرار بوده 1300 نفر در سالن باشند. ازین 1300 نفر 1000 نفر سهم غیرشریفی‌ها بوده و 300 نفر را هم از ‏بین دانشجویان شریف انتخاب کرده بودند که در سالن حضور پیدا کنند. بقیه هم با حضور در تالارهای 4 و 5 و 6 به شکوه و ‏جلال حضور رییس‌جمهور قرار بود بیفزایند... حضور نمادین؟ دانشجوهایی که انتخاب می‌شوند؟ دانشجوهایی که انتخاب ‏نمی‌کنند؟ یعنی چه که رییس‌جمهور به دانشگاه شریف بیاید اما اکثریت سالن در اختیار غیرشریفی‌ها و انتخاب‌شده‌ها باشد؟ و ‏یعنی چه آن 300نفر شریفی حاضر در سالن هم به دقت انتخاب شوند؟! توهین‌آمیز نیست؟

خواستم به بی‌غیرتی جو دانشگاه شریف فحش بدهم و این‌که دانشجو نیستند، ولی دیدم توی این هیر و ویری فحش دادن به ‏جو شریف اصلا جایز نیست...‏

‏2- یکی از خانم‌های اداره تمرینی از درس‌های دانشگاهش را آورده بود که کمک کرده و حل بنماییم. نمی‌دانم ترم چندم بود. ‏ولی دانشجوی ازین دانشگاه‌های عصرانه و پنج‌شنبه جمعه‌ای بود. تمرینی که آورده بود یک تمرین بیش از حد ساده مربوط به ‏درس آمار کلاس دوم دبیرستان بود. درس آمار در دوره‌ی دبیرستان برای همه‌ی رشته‌های ریاضی و تجربی و انسانی اجباری ‏است. یعنی هر کسی که دیپلم گرفته آمار را هم خوانده. باورم نمی‌آمد که در ترم چندم دانشگاه انتظاری که از دانشجو دارند و ‏تکلیفی که به او می‌دهند در همان حد است و عجیب‌تر این‌که دانشجو همین را هم می‌پیچاند و می‌دهد به یک جوجه‌خرخوان که ‏برایش حل کند... ‏

‏3- دوشنبه دانشگاه نبودم. رفتم سر کار. سه‌شنبه رفتم سر کلاس. استاد برگشت ازمان پرسید دیروز کی‌ها اومدن دانشگاه؟ 15 ‏نفر سر کلاس بودیم. هیچ‌کدام‌مان نیامده بودیم دانشگاه. استاد گفت: یکشنبه به ما گفتن ماشین‌هاتون رو هم از دانشگاه ‏بردارید ببرید. اگر ماشینی بماند مشکل امنیتی دارد. ما هم گفتیم خب فردا دانشگاه تعطیله. دوشنبه کلاس‌ها را تعطیل کردیم. ‏رفتیم دنبال کار و زندگی‌ خودمان. برای یک عده از استادها کارت حضور صادر کرده بودن. برای ما نکرده بودن. بعد دوشنبه ‏صبح یهو زنگ زدن که آقا بیاید توی سالن. برای شما هم کارت حضور صادر کرده‌ایم... نیامدم. نگو دوشنبه برف اومده، ازون ‏‏1000 نفری که قرار بود بیان خیلی‌هاشون نیومدن دنبال آدم بودن که سالنو پر کنن!‏

‏4- یک قانون مسخره‌ای وجود دارد که اگر مرخصی ساعتی‌ات بیش از 4 ساعت بشود از مرخصی‌هایت 1 روز کامل کم می‌شود. ‏یکشنبه سه‌شنبه‌ها صبح باید می‌رفتم دانشگاه و 4ساعت و نیم در محل کار نبودم. نامه نوشتم به مدیر منابع انسانی که خانم یک ‏کاری کن مرخصی‌های من تمام نشود. مثلا ساعت مرخصی‌ها را شناور کن که یک روز کامل از مرخصی‌هایم کم نشود. رونوشت ‏داد به یکی از خانم‌های اداری که رسیدگی کن. آن خانمه هم نمی‌دانم چه هیزم تری بهش فروخته بودم. با شریفی بودن من ‏پدرکشتگی داشت. برداشت دو برابر نامه‌ی من با خودکار سبز نامه نوشت که این برخلاف عدالت است و ما در این شرکت کلی ‏دانشجو داریم و اگر به آقای فلانی همچه امتیازی داده شود، عدالت رعایت نشده و فلان و بیسار. خلاصه رسما زیرآب ما را زد. ‏حالا ملتی که در آن شرکت دانشجواند، همه از دم ازین دانشگاه عصرانه‌ها و 5شنبه و جمعه‌ای‌ها... بعد هم نمی‌شد به روی‌شان ‏آورد که آخر خانم‌های محترم اداری، شریف کجا و دانشگاه‌های دوزاری شما کجا؟ اصلا مدیر بالاسری من (فوق العاده است این مرد) با این کار من هیچ مشکلی ندارد. به شما چه ربطی دارد آخر؟ د آخه شریف اصلا 5شنبه کلاس دارد؟

دوشنبه که روز دانشجو بود، کارکرد ماهانه آمده بود. آن خانمه با آن نامه‌ی عدالت‌خواهانه‌اش، چیزی حدود 400 هزار تومان ‏از حقوق بنده را کم کرده بود (اجبار به مرخصی بدون حقوق و کسر کار) و من نمی‌دانستم چرا باید ‏با دانشجویی که در حد آمار دوم دبیرستان ازش انتظار دارند برابر باشم... خلاصه 16 آذر ما درگیر گنجشک‌روزی بودن‌مان ‏بودیم!‏

‏5- به نظرم دانشجویی که چپ نباشد دانشجو نیست.‏

سر کار که بودم گزارش‌های سخنرانی و مراسم 16 آذر در دانشگاه شریف را لحظه به لحظه و خط به خط می‌خواندم. آن‌جاهایی ‏که می‌نوشتند تشویق دانشجویان، تشویق دانشجویان نسبت به فلان سخن رییس جهور، سوت و کف و هورای دانشجوی به ‏فلان حرف رییس جهور و... برایم دردناک بود. ‏

‏6- خیلی وقت‌ها یاد شب‌های برره‌ی مهران مدیری می‌افتم. یک قسمتش بود که جنگ فرضی و مانور داشتند ولی تلفات داده ‏بودند... درگیری‌های کوچولوی توی سالن شهید جباری در روز 16 آذر 94 و داد و بی‌دادها و شعارها و عربده‌کشی‌های ‏حاضران در سالن من را یاد جنگ فرضی برره‌ای ها انداخته بود...‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۱
پیمان ..

معصومه خندان لیسانس, برق شریف خوانده بود. و فوق لیسانس ام بی ای دانشگاه تهران. و بعد رفت آمریکا و از هاروارد فوق لیسانس MPA گرفت. دیروز آمده بود دانشگاه تا در یک ارائه‌ی 1 ساعته از تجربیاتش در دوره‌ی 2 ساله‌ی هاروارد و رشته‌ی MPA بگوید. حرف‌هایش جالب بود.

زمینه‌ی دانشگاه خیلی مهم است. context دانشگاه است که برایت می‌ماند. رشته‌ای که خوانده‌ای به خصوص در مقطع لیسانس به محاق فراموشی می‌رود. ولی زمینه‌ی دانشگاه نه. مهارت‌هایی که آدم در دانشگاه‌های خوب یاد می‌گیرد باعث می‌شود که بتواند زندگی کند. بتواند در هر کجایی ازین کره‌ی خاکی هست خوب عمل کند. شریف و تهران و بعد هاروارد از او شخصیت فوق‌العاده‌ای ساخته بودند.

مدرسه‌ی هاروارد کندی، مدرسه‌ی آموزش حکومت‌داری و سیاست‌گذاری است. به سایتش که بروی تاریخچه‌اش را نوشته‌اند. این که بعد از رکود بزرگ آمریکا و جنگ جهانی دوم، به قدری مسائل مدیریت داخلی کشورها و مسائل بین‌الملل پیچیده شده بود که هارواردی‌ها به فکر افتادند که مدرسه‌ای برای آموزش حکم‌رانی و سیاست‌گذاری راه بیندازند. امروزه روز افتخار مدرسه‌ی هاروارد کندی این است که بعد از 80سال 46000 فارغ‌التحصیلش در 200کشور دنیا مشغول امور کشورداری‌اند. 

روزهای اول هم‌کلاس شدن با مردان سیاست آمریکا و ارتشی‌هایی که با لباس‌های نظامی سر کلاس رفت و آمد می‌کردند برای معصومه خندان خوفناک بود.

پیش‌زمینه‌های ذهنی آدم را خسته و ویران می‌کنند. سال اول حضورش در هاروارد خیلی بهش سخت گذشت. هزاران پیش‌زمینه‌ی ذهنی داشت که مدتی طول کشید تا بتواند آن‌ها را کنار بگذارد و بتواند با محیط اطراف خودش دوست شود. مثلا می‌گفت که من این پیش‌زمینه را داشتم که آن‌جا آزادی کامل وجود دارد و هر کس هر جور دلش می‌خواهد می‌تواند زندگی کند. من حجابم را رعایت کردم. روسری سرم می‌گذاشتم. فکر می‌کردم که چون آزادی هست پس من هم می‌توانم حجابم را رعایت کنم. روزهای اول آقایی آمد تا با من دست بدهد. دست ندادم. و برای هر دوی‌مان این یک واقعه‌ی شوک‌آور بود. برای او خیلی توهین‌آمیز شد که من بهش دست نداده‌ام. و برای من هم خیلی شوک‌آور بود که چرا نباید به عقاید من احترام گذاشته شود. هیچ جا آزادی کامل وجود ندارد. یا این که تا 2-3هفته‌ی اول نمی‌گذاشتند من صبح‌ها بیایم داخل سالن تربیت بدنی دانشکده والیبال و ورزش های غیر از دویدن بکنم. چون روسری داشتم و بدنم پوشیده بود و مربی نمی‌گذاشت که با روسری  ورزش های غیر از دویدن را انجام بدهم. ولی آن‌قدر اصرار کردم تا که پذیرفتند که من اینم.

عکس‌هایش از ورزش‌های صبح‌گاهی و دویدن‌های صبحگاهی را هم نشان‌مان داد. از نظم عجیب دانشجوهای آن‌جا گفت. این که مثلا هر روز 6صبح تمرین‌ ورزشی داریم. من 5دقیقه به 6 که می‌رسیدم می‌دیدم هیچ کس نیامده. مطلقا هیچ کس. بعد ساعت 6که می‌شد یکهو می‌دیدم 100نفر آدم با هم‌ آمده‌اند.

و بعد دیگر جا افتاد. می‌گفت سال دوم یک درسی بود در مورد کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. مهارت‌ها و شیوه‌های ریاست جمهوری در آمریکا و پیروز شدن در انتخابات. من می‌خواستم این درس را بردارم. رفتم با استادش حرف زدم. الویت با آمریکایی‌ها بود. من توی لیست رزرو بودم. 100نفر رزرو بودیم و ازین 100نفر 3نفر انتخاب می‌شدند. و بعد من جزء این 3نفر انتخاب شدم. توی خود ایران که بودم اصلا مسائل سیاسی و جناح‌ها و انگیزه‌ها و... را دنبال نمی‌کردم. ولی آن‌جا مجبور شدم به کوچک‌ترین اخبار هم توجه کنم و کلی مهارت مناظره و مذاکره یاد بگیرم. 

مدرسه‌ی هاروارد کندی در مقطع فوق‌لیسانس 4تا گرایش دارد. جزئیات این 4 گرایش را این جا نوشته‌اند. معصومه خندان توسعه‌ی جهانی International development  را خوانده بود. یک دوره‌ی 2 ساله که برخلاف ایران به هیچ وجه قابل تمدید نبود. سال اول همه‌ش به خواندن اقتصاد و ریاضی می‌گذرد. اقتصاد خرد. اقتصاد کلان. اقتصاد خرد پیشرفته. اقتصاد کلان پیشرفته. ریاضیات پیشرفته. و بدجوری سر این درس‌های ریاضی فشار می‌آورند. جوری که نایی برای دانشجوها نمی‌ماند. معصومه خندان می‌گفت یکی از مهارت‌هایی که توی شریف یاد گرفته بودم گروه کوه دانشگاه بود. این که چطور استقامت کنی. چطور ادامه بدهی. تجربیات گروه کوه و سختی‌هایش باعث شد که بتوانم سال اول دوام بیاورم...

توی دانشکده هر روز هر روز ارائه برگزار می‌شود. ارائه‌ها هم توسط آدم‌های کله گنده اجرا می‌شود. هر روز عصر می‌بینی که فلان وزیر یا فلان رییس جمهور از فلان کشور دنیا آمده و دارد در مورد تجربه‌ی اجرای سیاست بهمان در کشورش ارائه می‌دهد. بعد ارائه‌ها هم مثل ایران فقط برای دانشجوها نیست. اساتید با شور و شوقی بیشتر از دانشجوها در ارائه‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها هستند که بیشترین سوال‌ها را می‌پرسند. سال اول برای معصومه خندان دردناک بود. چون هر روز هر روز ارائه‌هایی جذاب و به‌دردبخور توی لابی دانشکده‌اش برگزار می‌شد. و او چون کلی تمرین و تکلیف و درس داشت مجبور بود از کنارشان رد شود و به درس و مشقش برسد. لحظه‌ی لحظه‌ی هاروارد یادگرفتنی است. 

یک چیز دیگر هم جدی و واقعی بودن درس‌ها است. توی ایران و شریف همه چیز تمرین و تکلیف است. کاربردی‌ترین مسائل هم توی دانشگاه‌های ایران به صورت تمرین‌های فضایی درمی‌آیند. ولی آن‌جا این طور نبود. تمرین یک هفته‌ی یکی از درس‌های معصومه خندان در مورد سیاست‌گذاری عمومی در مکزیک بود. 3تا موضوع داده بودند که انتخاب کنید و 2هفته رویش کار کنید. مدل‌سازی دینامیکی کنید و نتایج را بعد از 2هفته ارائه کنید. او هم دید 3تا موضوع ساده‌اند و به سبک و سیاق ایران مثل یک تکلیف ساده حل‌شان کرد و مدل‌سازی کرد و رفت سر کلاس. بعد یکهو دید روز ارائه، مسئولان اجرایی و حکومتی کشور مکزیک به صورت آنلاین ارائه‌های آن‌ها را دنبال می‌کنند و به عنوان یکی از حضار در کلاس به صورت آنلاین حضور دارند. سوال هم می‌پرسند و نظر در دانشجوها را در مورد کارشان جویا می‌شوند!

هم‌کلاسی شدن با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف تجربه‌ای فوق‌العاده در رشته‌ی MPA است. معصومه خندان می‌گفت یک کلاس داشتم که تویش از 29 تا کشور مختلف نشسته بودیم. 

Leadership، pubic policy، geopolitics، institution ، education، international relation و.... موضوع هایی  هستند که انتخاب می‌کنی و به عنوان تز ارشد روی‌شان کار می‌کنی. معصومه خندان روی موضوع مرگ و میر زنان باردار در ترکیه کار کرده بود. می‌گفت یکی از استادهای آن‌جا پاکستانی بود. 1 سال از دانشگاه کناره گرفت و رفت پاکستان که مشکلات آموزش در پاکستان را پیدا کند. 1سال مصاحبه‌های مختلف با آدم‌های زیاد کرد. آمار و اطلاعات جمع‌آوری کرد. فیلم و عکس جمع‌آوری کرد. و بعد برگشت تا آموزش در پاکستان و مشکلات آن را با استفاده از سیستم‌های دینامیکی مدل‌سازی ریاضی کند و گلوگاه‌ها را پیدا کند و راه حل ارائه بدهد. می‌گفت پروژه‌ی یکی از درس‌های‌مان یارانه در کشور اندونزی بود. تمام داده‌های اطلاعاتی کشور اندونزی را به ما می‌دادند تا یک مدل طراحی کنیم و بگوییم چه مقدار یارانه به چه کسانی در آن کشور داده شود تا ازیک طرف فقرا زندگی بهتری را بتوانند داشته باشند و از طرف دیگر یارانه به جیب مرفهان جامعه نرود. (چیزی مشابه ایران.) می‌گفت ما این را انجام دادیم و در اختیار دولت اندونزی گذاشتیم. از سیاست‌های خود دولت آن کشور بهینه‌تر شده بود مدل ما!

این که کارآموزی سال اولت یک مسافرت 2ماهه به یک کشور در حال توسعه باشد و تمام خرج و مخارج این سفر 2ماهه را هم دانشگاه بدهد هیجان‌انگیز است. معصومه خندان این فرصت 2ماهه را رفته بود آفریقای جنوبی. 2 ماه مجوز دانشگاه هاروارد کندی را داری که توی کوچه پس کوچه‌های آفریقای جنوبی سر بزنی و به مراکز حکومتی بروی و از سیاست‌های‌شان و نحوه‌ی اجراییات‌شان بپرسی و برایت توضیح بدهند. جالبش این است که بعد از این 2ماه گزارشی ازت نمی‌خواهند. فقط پول بهت می‌دهند که 2ماه برو و سر از کار حکومت آن کشور مورد نظر دربیاور. همین و تمام. در طول 2سال حضورش در مدرسه‌ی هاروارد کندی هم آفریقای جنوبی رفته بود و هم کره‌ی‌ جنوبی و هم کلمبیا. حوزه‌ی کاری مدرسه‌ی هاروارد کندی روی حکومت در تمام کشورها (از توسعه نیافته تا جهان اولی!) است. همه‌ی اساتید آن‌جا به طور پایه‌ای اقتصاد خوانده‌اند و در سایر زمینه‌های علوم اجتماعی به طور تخصصی کار می‌کنند.

اعتماد به نفسی که مدرسه‌ی هاروارد کندی به شما می‌دهد... این یکی از شیرین‌ترین تجربیات معصومه خندان بود. می‌گفت به انحاء مختلف به دانشجوهای‌شان این باور را می‌دهند که شما مهم‌ید. دغدغه‌های شما دغدغه‌های مردم جهان است. پی در پی این باور را در شما ایجاد می‌کنند که کار جهان در دست‌های شماست. حکومت‌داران هی مسائل حکومتی را به صورت پروژه‌ی درسی به دانشجوها واگذار می‌کنند. هی شخصیت‌های برتر کشورها می‌آیند توی دانشکده و ارائه می‌دهند. 

توی سایت هاروارد کندی اگر بروی آمار فارغ‌التحصیلان این دانشکده را هم دارند. برای‌شان مهم است که این خانم یا آقایی که این جا درس خوانده بعدش چه شده. بعدش در کجا مشغول به کار شده...

جای جای دانشکده جمله‌ی ماه می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم به چشم می‌خورد. جمله‌ی مشهور جان اف کندی در جای جای دانشکده به صورت شعار به چشم می‌خورد: بپرسید که شما چه کار می‌توانید بکنید؟ یک توضیح اضافه هم خود هارواردی‌ها به آن اضافه کرده‌اند: و تصور کنید که ما با هم چه کار می‌توانیم انجام بدهیم؟ ما می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم.

یک آرم مخصوص هم دارند: YOU ARE HERE. 

یک مقوای ساده که کلمات بالا به صورت درشت روی آن نوشته شده و پایینش هم یک نقشه‌ی جهان است. دانشجوها و فارغ‌التحصیل‌های کندی هاروارد هر کجای دنیا که بروند،‌این آرم را دست‌شان می‌گیرند و یک عکس یادگاری می‌اندازند. بعد پای عکس توضیحات کی،‌ کجا،‌ چگونه را اضافه می‌کنند و می‌فرستند به ایمیل دانشکده. دانشکده آن عکس را با توضیحات و کلی آب و تاب توی سایت دانشگاه منتشر می‌کند و به این افتخار می‌کند که دانشجویان و فارغ‌التحصیلان من در نقطه نقطه‌ی جهان حضور دارند.

در آخر کار معصومه خندان هم این کار را کرد. آرم دانشکده‌شان را دست گرفت و با ما که پای حرف‌هایش نشسته بودیم یک عکس دسته‌جمعی انداخت.

معصومه خندان برمی‌گردد به ایران؟ آیا با آن همه درس حکومت‌داری و آن همه تجربه‌ی فشرده‌ای که در طول 2 سال در برترین دانشگاه دنیا کسب کرده می‌تواند در ایران کار کند؟ یک چیزی ته دلم می‌گفت نمی‌گذارند. نخواهند گذاشت... ولی او گزینه های دیگری به جز برگشت هم داشت. می‌توانست دکترا را هم در هاروارد بخواند و روی international relation کار کند. می‌گفت آن‌جا تصویری که از ایران دارند به شدت منفی است. من می توانم روی این تصویر کار کنم. آن‌ها تصویر منفی‌ای دارند و سیاست‌هایی که آمریکایی‌ها و سایر کشورهای جهان در مورد ایران اعمال می‌کنند بر اساس این تصویر منفی است. و این سیاست‌ها روی زندگی مردم ایران خیلی تاثیر می‌گذارد. بی‌کاری جوانان ایرانی دردناک است. وضع بعضی از زنان و آموزش در ایران دردناک است. این‌ها ناشی از سیاست‌های آمریکا هم هست یک بخشیش... یک بدبختی بزرگ دیگر این است که ایرانی‌هایی که آن‌جا هستند هم دوست دارند که از ایران بد بگویند. حالا تو بگیر در مورد مردمان سایر ملل... شاید اگر آن‌جا بمانم و روی این تصویر از ایران کار کنم بیشتر فایده داشته باشم تا در خود ایران. با این که وقتی مسائل ایران را می‌بینم کلی ایده به ذهنم می‌رسد برای حل مشکل. 

یک عکس یادگاری YOU ARE HERE انداختیم و خوشحال و خندان سالن ارائه‌ را ترک کردیم.


پس نوشت: وبلاگ های اساتید دانشگاه هاروارد هم خواندنی است: @@@

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۹:۳۳
پیمان ..

به احسان می‌گویم: یعنی ما را می‌شناسند؟ 

می‌گوید: آره بابا. هر بار می‌ریم ۴۵دقیقه ۱ ساعت با کتاب هاشون ور می‌ریم. بعد کتاب هم نمی‌خریم. اگر هم بخریم، ارزون ترین‌های کتابفروشی شونه. 

می‌گویم: چی کار کنم خب؟ ولی به نظر کتاب خوبی می‌یاد. لاغره. برای مترو خوبه. 

کتاب «مردی بدون» وطن کورت ونه گات را می‌گویم. ارزان بود. خریدمش. و این هفته کتاب مترویم بود: 

"و حالا که هنوز هم از کتاب می‌گویم این را نیز بگویم که: منابع خبری روزانه‌ی ما یعنی روزنامه‌ها و تلویزیون اکنون چنان بزدل هستند، چنان نسبت به حقوق مردم بی‌خیال و بی‌توجه هستند، چنان تهی از اطلاعات هستند که فقط از طریق کتاب است که می‌توان فهمید به راستی چه می‌گذرد." صفحه‌ی ۹۳

@@@

اتاق‌های ملاقات شرعی زود پر می‌شوند. ۶تا بیشتر نیستند و باید هم زود پر شوند. من دوستشان دارم. یک اتاق لخت، با ۱ میز چوبی قدیمی و ۴تا صندلی چوبی قدیمی‌تر و ۱ سطل آشغال کوچک و ۱ پنجره. همین و همین. دیگر چیزی نیست. فقط تو هستی و دوستت و خب، از همین خلوت بودنش است که دنیا‌ها آفریده می‌شوند... اتاق‌های ملاقات شرعی، انتهای قفسه‌ی کتاب‌ها هستند. از بین کتاب‌ها رد می‌شوی، جشن و سرور بی‌کران کتاب‌ها در آرامش قفسه‌ها را حس می‌کنی. اگر صفحات یکیشان را باز کنی، قِر خشکیده در کمرش آزاد می‌شود و با رقصی گرم تو را به خواندن وا می‌دارد... آن ته، ۶ اتاق است. دانشگاه اسمشان را گذاشته اتاق پژوهش. تنها مزیت فوق لیسانس تا به اینجا همین اتاق پژوهش و حق استفاده از آن‌ها بوده: ۱ اتاق ۳در۳. به تنها‌ها نمی‌دهندش. باید ۲ نفر باشی یا ۳نفر یا ۴نفر. یار و همراهت هم جنس مخالف نباید باشد. شرط آخر برای ما علی السویه است. 

با محمد هماهنگ کرده‌ام. امتحان‌‌هایمان نزدیک است. صبح زود از خانه بیرون می‌زنم که اتاق گیرمان بیاید. اتاق گیرمان می‌آید. ۸صبح می‌چپیم توی اتاق و شروع به خواندن می‌کنیم. روبه رویمان؟ از شیشه‌ی در اتاق، قفسه‌ی کتاب‌ها پیداست. پشت سرمان؟ یک پنجره رو به بیرون. پنجره رو به ساختمان‌های آجری دیگر است. هوا سرد نیست. از آن زمستان‌های لوس و بی‌مزه است. با محمد کلی حرف می‌زنیم. کلی شر و ور می‌گوییم. مدل کورنو را می‌خوانیم و از آن به بعد هر کس را می‌بینیم می‌گوییم این پورنو ۱۰۰در۱۰۰ سوال امتحان است. روز امتحان عدل از‌‌ همان پورنو سوال سخت می‌آید... خسته می‌شویم. محمد آهنگ می‌گذارد. کمانچه می‌نوازد. آهنگ‌های کمانچه نوازی‌هایش را پخش می‌کند. بعد برنامه‌ی "فاینال نوت پد" را اجرا می‌کند. نوت‌هایی که نوشته. آهنگ‌هایی که ساخته. از برنامه هه خوشم می‌آید. اینکه تو با نوت‌ها آهنگی را بنویسی و تعیین کنی این را ویالون بزند و این یکی را یک ساز دیگر و همزمان شان کنی و برنامه نوت تو را اجرا کند. می‌گوید روز اول که رفتم کلاس استاده آهنگ فیلم دزدان دریایی کارائیب را پخش کرد و گفت نوتش را بنویسید. این تکلیف جلسه‌ی اول من است: ۲۳ صفحه نوت بود از آهنگ هانس زیمر. گوش می‌کنیم. به خواندن ادامه می‌دهیم. مهمان می‌آید. حامد هم به جمعمان اضافه می‌شود. دیگر برای تنهایی درس خواندن پیر شده‌ایم. خودمان هم این را می‌دانیم... 

رضا هدفمند است. فاز اپلایش شدید است. اقتصادسنجی اینتریلیگیتور کتاب بدفهمی است. اتاق ۴نشسته‌ایم. جزوه را نگاه می‌کنیم. نمی‌فهمیم. به نوبت متن کتاب را می‌خوانیم تا بفهمیم چه می‌گوید. رضا با عشق می‌خواند. صدایش بم و خیلی مردانه است. با لهجه می‌خواند. کلمات انگلیسی را با تلفظ درست می‌خواند و می‌رود. من یک جمله که بلندخوانی می‌کنم ۱۰ تا کلمه را غلط تلفظ می‌کنم و توی دهنم نمی‌چرخد. انگلیسی‌ام افتضاح است. 

توی سر و کله‌ی خودمان و کتاب می‌زنیم تا چیزی بفهمیم. خسته که می‌شویم از اتاق می‌زنیم بیرون. می‌رویم توی دانشگاه یک چرخ می‌زنیم و چای می‌خوریم. می‌خواهد اتاقش را عوض کند. هم اتاقی‌هایش جانورهای ناتویی هستند. ۶نفرند توی یک اتاق. بعد از ۱ ترم به اینجایش رسیده دیگر. نامه‌اش را گرفته که برود یک جای دیگر. رتبه‌ی ۳ کنکور ایران و اتاق ۶نفره، آن هم برای فوق لیسانس. شریف دانشجو‌هایش را وادار به فرار از ایران می‌کند... 

صادق لیسانس است. هم کلاسی درس پیش نیازم. بهم می‌گوید بیا فصل۶ را بهم توضیح بده. می‌گویم باشد. می‌رویم آکواریوم. طبقه‌ی هم کف دانشکده ریاضی. جدید ساخت است. باکلاس است. کفش سرامیک است و گوشه و کنار چند مبل راحتی گذاشته‌اند. ولی کم است. ۲ تا میز و صندلی هم هست. مبل راحتی‌ها هم همه‌شان پرند. می‌رویم توی سایت دانشکده ریاضی. آنجا آکواریوم‌تر است. دو تا از دیوارهای اتاق کاملا شیشه‌ای هستند و منظره‌ی بیرون معلوم است. ریاضی‌ها از کامپیوتر‌هایشان استفاده نمی‌کنند. همه‌ی کامپیوتر‌ها خاموش‌اند. می‌زهای دیگر در اشغال دختر‌ها و پسرهایی است که دارند با هم درس می‌خوانند. دختر‌ها بلند بلند می‌خندند. پسر‌ها چیزهای خنده دار می‌گویند و دختر‌ها ناز‌تر می‌خندند. می‌رویم روی یک میز می‌نشینیم و صفحه کلید را کنار می‌زنیم. برایش توضیح می‌دهم. تند توضیح می‌دهم. معلم خوبی نیستم. آن قدر تند توضیح می‌دهم که نمی‌فهمد. از سوال‌هایش می‌فهمم. ولی گلویم درد گرفته. فصل ۶سنگین‌تر ازین حرف هاست که من بتوانم ۱ساعته برایش توضیح بدهم. باهوش است. ولی خیلی تند توضیح داده‌ام. 

اتاق‌های ملاقات شرعی پرند. آکواریوم جا ندارد. کتابخانه‌ی دانشکده صنایع هم از بس شیک و خوشگل شده است، آدم جرئت ندارد تویش بلند بلند حرف بزند و آن را تبدیل به یک کتابخانه‌ی فنی کند. می‌رویم مکانیک. دانشکده مکانیک یک سری راهروی تو در تو است. یک لایبرنت غم انگیز. سالن مطالعه‌اش را جسته‌ام. دو سه تا راهرو را چپ و راست می‌روی، می‌رسی به یک راه پله که پنجره‌اش برای لی لی پوت‌ها طراحی شده است. پنجره‌ی راه پله در ارتفاع ۳۰سانتی متری از زمین قرار گرفته است. پنجره‌ای است برای هواخوری پاهای آدم‌ها. راه پله را بالا نمی‌روی. می‌پیچی سمت راست و چهارمین در از سمت راست سالن مطالعه‌ی دانشکده مکانیک است. اینجا پنجره ندارد. نورش زیاد نیست. ولی چون جای پرتی است و فقط خود مکانیکی‌ها آن را بلدند همیشه جا برای نشستن گیر می‌آید. بین می‌ز‌ها و صندلی‌ها تناسب برقرار نیست. همیشه تعداد صندلی‌ها از تعداد می‌ز‌ها کمتر است و تو برای اینکه بنشینی باید صندلی ۲ نفر دیگر را که روی می‌زشان وسایلشان هست ولی خودشان در حال حاضر نیستند بدزدی. همین کار را با تو هم می‌کنند. می‌روی دستشویی. برمی گردی می‌بینی صندلی‌ات را دزدیده‌اند. خب می‌روی، صندلی یک نفر دیگر را می‌دزدی. مکانیک است دیگر. 

نکته‌ی دانشکده مکانیک، دستگیره‌ی در ورودی‌اش است. دستگیره‌ی در دانشکده مکانیک دستگیره‌ی در عقب پیکان است که جوش داده اندش به در. به‌‌ همان کوچکی و غریبی. 

روز تمام شده است. یک روز دیگر هم تمام شده است. خورشید محو و دور در حال غروب است. از پنجره‌های اتاق‌های ملاقات شرعی کم رنگ شدن روز را می‌توان نگاه کرد. ولی پس رفتن خورشید را نمی‌شود دید. از دانشگاه که می‌زنم بیرون می‌دانم که حالا تبدیل به یک موجود بی‌ارزش شده‌ام. خوب می‌دانم که بیرون از درهای آن دانشگاه کوچک، کوچک‌ترین ارزشی ندارم. سرم را پایین می‌اندازم و سلانه سلانه از پله‌های مترو پایین می‌روم. حوصله‌ی فکر کردن به بعد را ندارم. چیزی نیست. زندگی بهتری نیست. بعد از اینجا چه کار کنم؟ چه نقشه‌ای بکشم؟ کجا بروم؟ با کی بروم؟ کی را ببینم؟‌‌ رها کن. یاد گرفته‌ام که ذهنم را در خلا و پوچی معلق نگه دارم و نگذارم که سقوط کند. 

کتاب ونه گات را می‌خوانم. خوش خوشانم می‌شود. خیلی از تکه‌های این کتاب را وبلاگ‌ها رونویسی کرده‌اند. قشنگ بعضی تکه‌هایش برایم آشنا بود. ولی باز هم خواندنش برایم شادی بخش بود: 

"اما من یک عموی خوب هم داشتم، عمو آلکس. این عمو برادر کوچکه‌ی پدرم بود. عمو آلکس بچه نداشت، فارغ التحصیل هارورارد بود و در ایندیاناپولیس کارش در اداره‌ی بیمه جلب مشتری برای بیمه‌ی عمر بود و آدمی بود درستکار. خوب کتاب خوانده بود و شخص خردمندی بود. و شکایت عمده‌ای که از آدم‌ها داشت این بود که آدم‌ها وقتی خوشحال‌اند به ندرت متوجه خوشحال خود می‌شوند. یک روز که مثلا در تابستان داشتیم زیر یک درخت سیب لیموناد می‌خوردیم و از این در و آن در حرف می‌زدیم، مثل زنبورهای عسل وزوز می‌کردیم، عمو آلکس ناگهان درمی آمد و پرگویی دلپذیر ما را قطع می‌کرد و با صدایی بلند و پر از تحیر می‌گفت، اگر این قشنگ نباشد پس چی قشنگ است. 

و من نیز امروزه‌‌ همان کار عمویم را می‌کنم و بچه‌ها نیز‌‌ همان سنت را ادامه می‌دهند و نوه‌ها نیز. این است که مصرانه از شما می‌خواهم و از شما خواهش می‌کنم هر وقت احساس خوش باشی کردید، در آ «بین در لحظه‌ای با حیرت فریاد بزنید یا به زمزمه بگویید یا فکر کنید که: اگر این قشنگ نیست، پس چی قشنگ است؟" ص 118 و ص 119

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۳ ، ۱۷:۱۳
پیمان ..

به نتیجه‌ی خاصی نرسیدم. او مرتبط‌ترین استاد به درس‌های از نظر من جالب بود. گفتم می‌توانم از دانشکده‌های دیگر درس بردارم؟ به شدت مخالفت کرد. در مورد موضوع پایان نامه حرف زدیم. چند تا موضوع پیشنهاد داد. من مخالفت کردم. بعد گفتم که حوزه‌های علاقه‌ام چیست و او مخالفت کرد. گفت که نمی‌توانی روی موضوعات کیفی کار کنی. باید حتما روی موضوعات کمی کار کنی. به بن بست رسیدم. تمام خلاقیت من روی موضوعات کیفی و توصیفی بود و به کل رد بودم. در مورد اینکه چرا مکانیک را ادامه ندادم پرسید. برایش توضیح دادم. چیزی نگفت. در مورد درسی که این ترم با او دارم پرسید. گفت که از این درس خوشت می‌آید؟ و من گفتم بله. خوشم می‌آید. بار دیگر به موضوعات مورد علاقه‌ام برگشتم. اساتید دیگر را معرفی کرد و گفت که اگر نتوانستی با کس دیگری کار کنی من هستم... در مجموع به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. از او تشکر کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که از صندلی‌اش بلند شد. اصلا انتظارش را نداشتم که همچین احترامی برایم بگذارد. جا خوردم و خجالت کشیدم و هیچ نگفتم و خداحافظی کردم. بعد ناراحت شدم. گفتم: استاد شما هم سن و سال پدربزرگ من هستی، استنفورد و یو سی ال‌ای درس خوانده‌ای. همه جای دنیا برای فارغ التحصیل این دو دانشگاه خم و راست می‌شوند. بعد شما به من یک لا قبا احترام می‌گذاری؟... بعد توی دلم مقایسه کردم با استاد جوان دکترای وطنی خوانده. مثلا‌‌ همان استادهایی که سال آخر تحصیلم توی دانشکده مکانیک با‌هاشان مواجه شده بودم. استادهایی که ۴تا مقاله نوشته بودند و فکر می‌کردند دکتر شده‌اند و...‌‌ رها کنم. گفت‌و‌گوی خوبی نداشتم. ولی آن حرکت آخرش برایم یادگرفتنی بود...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۶
پیمان ..