سپهرداد

بی شکوهی یعنی ۵۰درصد دوست داشتنی ۵۰درصد دوست نداشتنی یعنی نوسانی کم دامنه...

سپهرداد

بی شکوهی یعنی ۵۰درصد دوست داشتنی ۵۰درصد دوست نداشتنی یعنی نوسانی کم دامنه...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

رنه گید

دو سه روزی هست که لحظه‌های غروب عجیب خواستنی می‌شوند. ‏

یک ساعت پیش از غروب, آفتاب چنان تابیدن نازی به خود می‌گیرد که آدم ناچار باید همه چیز را رها کند و فقط به تماشا ‏بنشیند. ناز تابش زمستانی آفتاب در آن یک ساعت لحظه به لحظه تغییر می‌کند.‏

لحظه‌ای خیره‌ی نارنجی نگارینش می‌شوم که به زیبایی ریخته شده است بر سینه‌ی دیوار ساختمان بلند کوچه‌ی بالایی. ‏کوه‌های شمال شهر, به خصوص کوه‌های سمت لواسان یک دست سپیدپوش‌اند. در پای کوه‌ها ابرهای بنفش و کبود نوید ‏بارش برف و باران در آن خطه را می‌دهند. و بعد در این گوشه‌ی شهر پرتوهای نارنجی خورشید آدم را دیوانه می‌کنند. ‏

بعد از چند دقیقه ویرم می‌گیرد که به دامش بیندازم. صیدش کنم. تا دوربین به دست می‌شوم می‌بینم آن نارنجی دیگر ‏نیست. دیگر آن نارنجی به آن وسعت نیست. گل‌بهی شده است و منعکس شده است در شیشه‌ی ساختمان آن دست کوچه. ‏دوربین را به دست می‌گیرم. هنوز هم عکاس نشده‌ام که عناصر را تنظیم کنم و همان چیزی را که می‌بینم ثبت کنم. تا بیایم ‏سعی و خطا کنم, خورشید قهرش می‌آید و همان انعکاس گل‌بهی را هم ازم دریغ می‌کند. ‏

من هم لجم می‌گیرد و لنز را می‌گیرم سمت خود خورشید و از سر برهنه‌اش در خواب‌آلوده‌ترین روزهای سالش عکس ‏می‌گیرم. ‏

ناتوانی من برای صید کردن لحظه‌ها برای تو آشناست. لحظه‌های زیادی را گذرانده‌ایم که من با تمام وجود خیز برداشته‌ام ‏برای تصاحب و شکار کردن‌شان. برای به سیطره‌ی خود درآوردن‌شان. برای ثبت کردن‌شان. ولی همیشه گذران زمان مثل ‏صابونی بوده که به تن آن لحظه‌ها مالیده می‌شود و لیز و لیزترشان می‌کند.‏

چای در آن لحظه‌های واپسین روز عجیب می‌چسبد. خودت این را یادم داده‌ای. ولی تنبلم من. تا چای دم بگذارم آسمان ‏سورمه‌ای شده است و شب فرا رسیده است.‏

دیروز که عصر جمعه بود باز کلافه بودم. گفتی روز استراحت است. سخت نگیرم. ولی به کل دوست نداشتم فردا روز ‏استراحت باشد. دوست داشتم روز کار و سر و کله زدن با واژه‌ها باشد. نشد. کلافه بودم. ‏

عصری زل زده بودم به رنه‌گید خودم. جیپ دوران کودکی‌ام. دو سال پیش که اسباب‌کشی می‌کردیم از خرت و پرت‌های ‏انباری جستمش. از سگ‌جان بودنش به وجد آمدم. منی که اسباب‌بازی سالم از زیر دستانم بیرون نمی‌آمد, سالم ماندن جیپ ‏عجیب بود. سالم سالم هم نمانده بود. کاپوتش ضربه دیده بود. احتمالا خواسته بودم با ماشینی هم‌هیکل خودش تصادفی ‏جاده‌ای راه بیندازم و شاخ به شاخ‌شان کرده بودم. حتم شدت ضربه چنان بوده که کاپوت جیپ یک کوچولو کنده شده و آن ‏ماشین مقابل را اصلا یادم نیست..دو سال پیش که یافتمش عجیب باهاش حال کردم. یاد تو افتادم که پارسایت را سال‌هاست ‏داری. من عشق ماشینم خب و جیپ‌ها را دوست دارم. هر چیز جیپی دوست‌داشتنی است. جیپ یعنی چندکاره. یعنی ماشینی ‏که هم در جاده می‌رود و هم در باتلاق و جاده خاکی. از چاقوهای چندکاره خوشم می‌آید. از کیف‌های چندکاره هم ‏همین‌طور: کوله بشوند, دوشی بشوند, دستی هم باشند. از آدم‌های چندکاره هم خوشم می‌آید...‏

به سرم زده بود به رنه‌گید خودم به پاس این همه سال دوامی که آورده است جایزه بدهم.  چه جایزه‌ای؟

جایزه‌اش را آن دفعه که رفتیم سرخه‌حصار می‌توانستیم اجرایی کنیم: گردش یک روز دیرین, خوب و شیرین. در پستی ‏بلندی‌ها. ‏

برای آن که بهش خوش بگذرد ازش عکس هم گرفته بودم. ذوق کرده بود که در روزهای آینده بیرون خواهد رفت. اما ‏این جایزه و این بیرون رفتن ماند. ‏

من خیلی وقت است که سرخه‌حصار نرفته‌ام. باورم نمی‌شود از آن روزهایی که منظم هر روز صبح می‌رفتم سرخه‌حصار ‏می‌دویدم سه سال گذشته است. آخرین باری که رفتم سرخه‌حصار با تو بود. اصلا یادم رفت که این رنه‌گید چشم‌انتظار یک ‏گردش جانانه در میان پستی بلندی‌ها و تپه‌ها و کاج‌ها و جاده‌های سرخه‌حصار است. گرسنه بودم. یادت هست که؟ فقط ‏رسیدیم برویم پیتزا بگیریم. جای پارک نبود. دیر شده بود. اگر می‌رفتیم توی خود پیتزافروشی, سرخه‌حصار در تاریکی ‏وحشی زمستانی‌اش فرو می‌رفت. تو پیتزا گرفتی و من راندم سمت سرخه‌حصار و نشستیم روی میز چهارنفره‌ها, زیر کاج‌ها ‏و ناهاری دیرهنگام زدیم به بدن. و تابش کم‌رمق آفتاب زمستانی بود که ما را به هول و ولا انداخت. دویدیم. دویدیم تا ‏برسیم به سر تپه‌ای و غروبش را شکار کنیم... شکار کنیم... و نتوانستیم. همه چیز سریع‌تر از ما می‌دوید و می‌دود...‏

دیروز که زل زده بودم به چشم‌های گردالی رنه‌گید یکهو یادم آمد که آخرین سرخه‌حصار برای ما هم کافی نبود, چه برسد ‏به این طفلک. و بعد یکهو دیدم که دارم می‌خوانم: من و تو کم بودیم... من و تو کم بودیم...‏

هر چه‌قدر هم فیگور فرهاد را گرفتم باز هم نتوانستم آن حس کم بودن را مثل خواندن فرهاد برای خودم زنده کنم.‏

ناچار به خودش پناه بردم و شعر شهریار قنبری را از زبان خودش شنیدم و مثل چی هم‌ذات‌پنداری کردم... این آهنگ‌ها و ‏شعرهایی که آینه‌ی تمام‌نمای آدم می‌شوند خیلی لعنتی‌اند... ‏

رستنی‌ها کم نیست/ من و تو کم بودیم...‏

من و تو کم نه/ که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم...‏

 
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۵
پیمان ..

کتابخانه‌ی مرکز 28 تعطیل شد.‏

خبر تکان‌دهنده بود. همین یک خط خبر برایم کافی بود یادم بیاید که نوجوانی‌ام آن‌قدرها هم تلخ نبوده، یادم بیاید که ‏نوجوانی‌ام غنی‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بوده، یادم بیاید که من بچه‌ی 28 بودم و 28 تنها برچسبی است که دوست دارم توی ‏زندگی‌ام به پیشانی‌ام بچسبانم. ‏

من بچه‌ی مرکز 28 بودم. محصول طرح کانون و مدرسه و حاصل اصرار رفیقی که دیگر در زندگی‌ام باهاش روبه‌رو نشدم: ‏حسن براتی.‏

اسم طرح را بعدها فهمیدم. آن روز با روزهای دیگر فرق داشت. کلاس پنجم دبستان بودم. 12 تا کلاس پنجم بودیم و توی ‏هر کلاس 40 نفر. آن روز درس و مشق تعطیل بود. همه‌ی صف‌ها رفتند توی کلاس‌های‌شان. ولی ما توی حیاط ماندیم. آقای ‏فرامرزی هم معلم ما بود و هم بوفه‌دار مدرسه. نفری 50 تا تک تومانی ازمان سلفید و به‌مان ساندویچ الویه فروخت. بعد به ‏صف از خیابان مدرسه رفتیم بالا. از پیاده‌روها گذشتیم. گرسنه‌مان شد. اولین بار بود که ساندویچ الویه‌ی بوفه‌ی مدرسه را ‏می‌خوردم. گرسنه بودم و الویه با نان باگت برایم از لذیذترین غذاها شد. از کنار نرده‌های فرهنگسرای اشراق بالا رفتیم و ‏ما را بردند توی کتابخانه. کتابخانه‌ی 28 بزرگ نبود. این را بعدها فهمیدم. ولی گود داشت. مثل زورخانه گود داشت. 40 نفر ‏دوش‌به‌دوش هم نشستیم توی گود وسط. چهارطرف‌مان میز و صندلی‌های صورتی رنگ بودند و قفسه‌های کتاب... خانم ‏مربی کتابخانه مهربان بود. برای‌مان آهنگ گذاشت. آهنگ مرغک کانون را. 2-3 بار آهنگش را گذاشت و هم‌خوانی ‏کردیم. بعد توضیح داد که این‌جا کجاست و چه کارها می‌کنیم... حرف‌هایش یادم نیست. فقط یادم است حرف‌هایش که ‏تمام شد نفری یک برگ آ چهار دست مان دادند و قرار شد نقاشی بکشیم. پاستیل و مدادرنگی و مداد شمعی و ماژیک روی ‏میزها پر بود. بچه‌ها تخص بودند. چند تای‌شان پاستیل و مداد شمعی کش رفتند. من نقاشی کشیدم. نقاشی‌ام آن روزها خوب ‏بود... بعد به صف شدیم و یک کارت عضویت گرفتیم... می‌توانستیم روزهای فرد بعدازظهرها بیاییم کتابخانه...‏

چند باری رفتم. از خانه‌مان دور بود. کتاب هم قرض گرفتم. ولی کتابخانه شلوغ بود. طرح کانون و مدرسه خوبیش این بود ‏که بچه‌های مدرسه را با کانون آشنا می‌کرد. ولی بدی‌اش این بود که بعد از آن کانون دیگر یک کتابخانه نبود. یک جای ‏خیلی شلوغ بود. یک جای شلوغ بدون حضور ناظم جلادی به نام جانفشان... ادامه ندادم. کتاب سوم یا چهارم را که پس دادم ‏دیگر نرفتم. تا سال بعد. کلاس اول راهنمایی. حسن براتی بغل دستی‌ام بود. سریش شد که بیا عصرها برویم کانون... ‏

چند ماهی از اولین بار می‌گذشت. بابای حسن نانوا بود. حسن دنبال پایه می‌گشت که عصرها دو نفری برویم کانون... و ‏رفتیم. کارت‌ عضویت‌مان را تمدید کردیم. کتابخانه خلوت شده بود. دیگر مثل پارسال شلوغ نبود. ما یک سال بزرگ‌تر شده ‏بودیم. گروه سنی‌مان دال شده بود و دیگر مثل گروه سنی جیم با ما رفتار نمی‌کردند. می‌توانستیم وارد بخش پشتی کتابخانه ‏هم بشویم. همان‌جا که کتاب‌های گروه سنی دال و ه بود. همان جا که تاریک بود. همان دخمه‌ی دوست‌داشتنی سال‌های ‏بعد...‏

فقط می‌توانستیم روزهای فرد برویم: یکشنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه. روزهای دیگر دخترانه بود. راه‌مان نمی‌دادند. به ‏ابوالفضل هم گفتیم. او هم پایه شد. و بعد کارمان همین بود. دیگر عصرها فوتبال بازی نمی‌کردم. عینکی شده بودم و دوست ‏نداشتم دیگر فوتبال بازی کنم. 12:30 از مدرسه تعطیل می‌شدیم. بدو می‌رفتیم خانه‌های‌مان. ناهار می‌خوردیم و استراحتکی ‏و ساعت 1:30 می‌زدیم بیرون. ‏

خانه‌های‌مان توی یک خیابان بود و نزدیک هم. قرارمان 1:30 بود. حسن وقت‌شناس بود. ابوالفضل تنبلی می‌کرد. می‌رفتیم ‏زنگ‌شان را می‌زدیم که پاشو بیا بریم کانون... مادرش همیشه جواب می‌داد. سرش را از پنجره می‌آورد بیرون می‌گفت الآن ‏می‌یاد بچه‌ها. روسری سر نمی‌گذاشت. موهایش خرمایی بود. برای‌مان عجیب بود که مادرش چادر و روسری سر نمی‌کند. ‏این برنامه‌ی منظم روزهای فردمان بود. 1:30 سه نفری زیر آفتاب پاییز و زمستان می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم به جایی که ‏جذاب‌تر و رنگی‌تر از مدرسه بود. یکشنبه‌ها خانم صباغ‌زاده می‌آمد. نقاشی می‌کشیدیم. سه‌شنبه‌ها کلاس ظریف‌کاری و ‏سفال‌کاری بود. آقای اقدامی گِل می‌آورد برای‌مان و ما گل‌بازی می‌کردیم. و خانم سلامی نفری یک اره‌ مویی می‌داد دست‌مان ‏و توضیح می‌داد که چه‌طور اره را دست‌مان بگیریم و چطور عمود ببریم که تیغه نشکند. می‌رفتیم تخته‌ سه‌لایی می‌خریدیم و ‏با اره مویی مربع و مثلث می‌بریدیم. نمی‌فهمیدیم که کی ساعت شده 5 غروب. توی قفسه‌ها می‌گشتیم 2 تا کتاب انتخاب ‏می‌کردیم و می‌آوردیم که خانم فلاحیان مهر بزند و می‌زدیم زیر بغل‌مان می‌آمدیم خانه، پرانرژی‌تر از وقت رفتن و آماده ‏برای نوشتن درس و مشق‌ها و پنج‌شنبه‌ها... ‏

همه چیز از پنج‌شنبه‌ها شروع شد. پنج‌شنبه‌هایی که سال‌های نوجوانی‌ام را رنگی کرد. پنج‌شنبه‌هایی که با آن یاد گرفتم ‏جهان اطراف و جهان درونم را به کلمه دربیاورم... من زیاد کتاب می‌خواندم. هفته‌ای 4 تا کتاب قرض می‌گرفتم و روزهای ‏زوج و جمعه‌ها به خواندن‌شان می‌گذشت. ‏

اولین پنج‌شنبه را یادم نمی‌رود. قدیر نشسته بود. من را خانم فلاحیان معرفی کرد یا خانم سلامی، دقیقاً یادم نیست. قدیر از ‏من کتاب‌هایی را که خوانده بودم سؤال کرد. روی میز جلوی در نشسته بودیم. حمید هم بود. برگه‌ی انشای امتحان میان‌ترم ‏مدرسه‌اش را آورده بود. 20 شده بود. ذوق داشت. قدیر در مورد توصیف کردن صحبت کرد. این که چه‌طور توصیف کنیم. ‏چه‌طور چیزهایی را که می‌بینیم روی کاغذ بیاوریم و چطور به جهان آن سوی کلمات راه پیدا کنیم. تا آن موقع من فقط ‏خواننده بودم. کسی بودم در جهان این سوی کلمات. ولی آن پنج‌شنبه یاد گرفتم که جهان دیگری هم آن سوی کلمات ‏هست، جهانی که خالی بودن من را به خودم نشان می‌داد و تشنه‌ام می‌کرد... چند دقیقه‌ای حرف زد و بعد نفری یک نصف ‏برگه‌ی آ چهار دست‌مان داد که چیزی را توصیف کنیم، موقعیتی را، جایی را که در آن هستیم... ‏

آن نصف برگه‌های آ چهار تا سال‌ها ابزار کار ما بود. هنوز هم وقتی می‌خواهم روی چیزی تمرکز کنم، وقتی می‌خواهم چیز ‏مهمی را یادداشت کنم، ورق آ چهار را به سبک قدیر نصف می‌کنم و مشغول نوشتن می‌شوم. ریز و با دقت. با خط کش هم ‏نصف نمی‌کنم. قدیر با خط‌کش نصف نمی‌کرد. دو گوشه‌ی برگه را به هم می‌چسباند و از وسط تا می‌کرد و خط تا را برش ‏می‌زد. با دست برش می‌زد. جوری که پرز پرزهای حاصل از برش روی هر دو نیمه‌ی کاغذ بماند و بعد از سال‌ها هرگز یادم ‏نرود... ‏

نوشته‌ی آن روزم هر چه بود افتضاح بود. تلاشی مضحک برای تبدیل کلاغی که روی شاخه‌ی درخت بیرون کتابخانه نشسته ‏بود به کلماتی که هر چه زور می‌زدم از 2 خط فراتر نمی‌رفت. ولی مشتری شدم. قدیر خوب سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. ‏برای یک پسر 13 ساله هیچ چیز دلچسب‌تر از آن نیست که مثل یک آدم بزرگ باهاش دست بدهند و مثل یک آدم بزرگ ‏ازش نظر بپرسند. قدیر خوب می‌خنداند. خوب تیکه می‌انداخت. خوب سؤال می‌پرسید. برایش مهم بود که هفته‌ی پیش چه ‏کتاب‌هایی خوانده‌ایم. برایش مهم بود که نوشتن را یاد بگیریم و ما سلانه‌سلانه بزرگ می‌شدیم... یاد می‌گرفتیم که حادثه ‏چیست، یاد می‌گرفتیم که احتمال‌های مختلف در مورد علت یک ماجرا را چه‌طور ردیف کنیم، چطور سناریو بنویسیم، چطور ‏یک ماجرا را روایت کنیم... یاد می‌گرفتیم که چطور یک دروغ بزرگ را با هزار راست کوچک باورپذیر کنیم...‏

روزهایی از زمستان بود که به خاطر برف و سردی هوا تعطیل می‌شدیم. آن روز تعطیل اگر روز فرد بود، خوش‌خوشان ما ‏بود. یک صبح تا غروب در مرکز 28 گذراندن بود.‏

رفتن‌ها، تا به 28 رسیدن سربالایی بود. با قدم‌های کوچک‌مان سربالایی خیابان زارع را هلک و هلک در زیر گرمای ظهر بالا ‏می‌آمدیم و شاد و شارژ و پر انرژی از کتابخانه برمی‌گشتیم. با دنیایی از تصمیم‌ها، دنیایی از خیال‌ها، دنیایی از انگیزه‌ها، ‏دنیایی از یادگرفتنی‌ها و آرزوهای تازه... جوری که دلم می‌خواست پرواز کنم و واقعاً هم پرواز می‌کردم... می‌دویدم...‏

تابستان که از راه رسید، امتحان‌ها که تمام شد، نمره‌ی 19،96 که آمد کتابخانه‌ی 28 پر شور و غوغاتر از هر موقعی منتظر ‏ما بود.‏

مسابقه‌های تابستانی منتظر ما بودند. ‏

مسابقه‌ی روزنامه‌دیواری. من بودم و ابوالفضل و حمید و فرزان... و بعد مسابقه‌ی کتابخوانی. اول درون کتابخانه‌ای. بعد ‏ناحیه‌ای و بعد استانی. اولین بار بود که شعرهای سهراب سپهری را می‌خواندم. توی کتابخانه خوره‌ی کتاب بودم. فرزان هم ‏خوره‌ی کتاب بود. آخرش فقط ما دو نفر ماندیم. همه حذف شدند و فقط ما ماندیم و باید یکی‌مان برنده می‌شد و من برنده ‏شدم. سایه به سایه‌ی هم رفته بودیم و مساوی مساوی بودیم تا که در دور آخر من توانسته بودم 4 تا از کتاب‌های سهراب ‏سپهری را نام ببرم. فرزان 3 تا را... توی کتابخانه‌ی 28 اول شدم. حالا باید وارد مسابقات ناحیه‌ای می‌شدم. کتاب‌های دور ‏ناحیه‌ای را یادم نیست. فقط یادم است که آن‌جا هم گل کاشته بودم. بین 5 تا کتاب‌خانه اول شده بودم و وارد دور استانی ‏شده بودم که 6 نفر بودیم... کتاب‌های دور استانی بیشتر بودند. بچه‌های راه‌آهن را یادم هست که کت و کلفت‌ترین‌شان ‏بود. لافکادیو هم بود. شل سیلور استاین. یکی از کتاب‌های پائولا فاکس هم بود، داستان یک سگ ولگرد. گزیده شعرهای ‏مولوی و یک کتاب هم از شعرهای اسدالله شعبانی بود که توی اسمش توکا داشت... 2-3 تا کتاب دیگر هم بود. همه ‏کتاب‌های قفسه‌های دوست‌داشتنی کتابخانه‌ی کانون بودند... همه‌ی این‌ها را باید می‌خواندم. باید جزء به جزء داستان‌شان را ‏بلد می‌بودم. باید یاد می‌گرفتم که داستان‌شان را تحلیل کنم. نتیجه‌گیری کنم. فلان صحنه را ریشه‌یابی کنم. باید یاد ‏می‌گرفتم که شعرهای کتاب را به درستی بخوانم. باید دقت می‌کردم... باید کتاب خواندن را یاد می‌گرفتم...‏

مسابقه‌ی دور استانی توی مرکز 25 برگزار می‌شد. دوراهی قپان. خانم خیری برای‌مان آژانس گرفته بود.‏

روز مسابقه بعد از اردوی تابستانی بود. آن تابستان من و ابوالفضل را فرستاده بودند اردوی تابستانی. اردوگاه دلگشای ‏چالوس. کانون برای خودش اردوگاه داشت. اتوبوسی که ما را از پیچ و خم‌های جاده چالوس به اردوگاه می‌رساند ‏آهنگ‌های گروه آرین را می‌گذاشت و هنوز هم آهنگ‌های گروه آرین برایم یادآور سرسبزی و پیچ و خم‌های جاده ‏چالوس‌اند. ‏

توی اردوگاه سه روز دور از خانه و خانواده بودیم. فقط یک تلفن با شماره‌گیر قرقره‌ای بود که ما را وصل می‌کرد به ‏خانه‌مان. خانواده‌مان می‌توانستند به آن تلفن زنگ بزنند، آن وقت ما را صدا می‌کردند و ما 5 دقیقه فرصت داشتیم که دل ‏تنگولیده‌مان را تسلی بدهیم. ظرف‌های غذای‌مان را خودمان می‌شستیم. رختخواب‌های‌مان را خودمان پهن و جمع ‏می‌کردیم. آقای قاسمی راننده‌ی اداره‌ی مرکزی کانون بود. شب‌ها با کمربند ما را می‌خواباند. 50 تا پسربچه‌ی تخص و ‏شیطان بودیم که فقط ترس کمربندهای آقای قاسمی ما را به خواب وامی‌داشت. قدیر و آقای تولایی برای‌مان جنگ شبانه ‏برگزار می‌کردند. داستان‌های حیدر شالی‌مراد را برای‌مان می‌خواندند که صبح‌ها قبل از ما بیدار می‌شد و در شالیزارهای ‏اطراف مشغول به کار می‌شد و شب‌ها دیرتر از همه‌ی ما می‌خوابید و همچنین اخبار روزانه‌ی اردوگاه را... اردوگاه بولتن ‏خبری هم داشت. اخبار وقایعی که شب قبلش در خوابگاه اتفاق افتاده بود. صبح‌ها کوه‌نوردی داشتیم. در جنگل‌های پای کوه ‏هچیرود در میان ابرها راه می‌رفتیم و ورزش صبحگاهی می‌کردیم. عصرها مسابقه‌ی ساختن بادبادک و به هوا فرستادن آن ‏را داشتیم.‏

مربی مسئول ما توی اردوگاه خانم بابامرندی بود. خانم بابامرندی لو داده بود که طراح سؤال‌های کتاب بچه‌های راه‌آهن ‏برای کتابخوانی دور استانی است. ولی هر کاری کرده بودم نم پس نداده بود که چه سؤال‌هایی طرح کرده...‏

مسابقه‌ی کتابخوانی دور استانی توی سالن اجتماعات مرکز 25 برگزار شد. طراحی سالن مثل بازی منچ بود. تاس می‌انداختیم ‏و به اندازه‌ی شماره‌ی تاس حرکت می‌کردیم و می‌رسیدیم به خانه‌ای که سؤالی از فلان کتاب را داشت. از توی پاکت سؤال ‏را درمی‌آوردند و باید جواب می‌دادیم. تا این‌که همگی به نوبت به آخرین خانه می‌رسیدیم و وارد مرحله‌ی بعدی می‌شدیم: ‏مرحله‌ی بحث و نقد کتاب. دور یک میز جمع می‌شدیم و باید در مورد کتاب لافکادیو صحبت می‌کردیم. نقطه نظر می‌گفتیم ‏و هر چه نقطه نظرهای‌مان رندانه‌تر بود امتیاز بیشتری می‌گرفتیم. ‏

هیجان‌انگیز بود. و شروین از من زرنگ‌تر بود... توی مرحله‌ی اول همه‌ی سؤال‌ها را جواب داده بود. توی مرحله‌ی دوم هم ‏دوش‌به‌دوش هم نظر می‌دادیم. من دوم شده بودم و او اول... اما کتاب خواندن را یاد گرفته بودم...‏

دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته برایم پنج‌شنبه‌ها بود. صبحش می‌رفتم روزنامه‌ی همشهری می‌خریدم و دوچرخه‌ی رنگارنگ ‏می‌خواندم و عصر می‌رفتم به حلقه‌ی 28...‏

حرفه‌ای شده بودیم. داستان نوشتن را یاد گرفته بودیم. هر هفته داستان می‌نوشتیم. بعضی هفته‌ها همه‌مان با خودمان ‏داستان می‌آوردیم و تا ساعت‌ها مشغول خواندن داستان‌ها برای هم‌دیگر و نقد کردن و گفتن نظرهای‌مان بودیم. ‏

ماهی یک بار انجمن داستان هم می‌رفتیم. کمی که پیشرفت کردیم قدیر ما را به انجمن داستان‌های کانون هم برد. انجمن ‏داستان توی مرکز 21 برگزار می‌شد: پارک فدک. ماهی یک بار بود. از همه‌ی مراکز شهر تهران بچه‌ها جمع می‌شدند. ماهی ‏یک نویسنده می‌آمد و 1 ساعتی از عالم نوشتن حرف می‌زد و بعد 3 تا از بچه‌ها در حضورش داستان می‌خواندند و نقد ‏می‌شدند. از همه‌جای تهران دوست‌های خوب پیدا کرده بودم: موسی بچه‌ی میدان خراسان بود و محمد بچه‌ی تجریش. هر ‏سه ماه یک بار انجمن فصل هم بود. انجمن فصل جلسه‌ی مشترک انجمن داستان‌های پسران و دختران بود. فصلی یک بار با ‏حضور یک نویسنده‌ی مشهورتر. از پسرها 2 نفر و از دخترها هم 2 نفر برگزیده می‌شدند تا در انجمن فصل داستان‌شان را ‏بخوانند... ‏

دخمه‌ی 28 دوست‌داشتنی بود. هفته‌ای یک بار در پستوی پشتی کتابخانه‌ی 28 که فقط پنجره‌ای باریک آن را به بیرون ‏وصل می‌کرد و دور تا دورش پر بود از قفسه‌های کتاب جمع می‌شدیم و داستان می‌خواندیم و نقد می‌کردیم و مثل چی انرژی ‏می‌گرفتیم برای نوشتن... ‏

جمع اضداد بودیم. هر کدام‌مان یک جوری بود و از دنیایی دیگر بودیم. عقاید‌مان فرق داشت. باورهای‌مان فرق داشت. دنیا ‏را از دریچه‌های مختلفی می‌دیدیم. و عجیبش این بود که هفته‌ای یک بار به پویاترین شکل در کنار هم می‌نشستیم و از هم ‏انرژی می‌گرفتیم و خودمان را روایت می‌کردیم... آن‌قدر خوب بودیم که از مراکز دیگر کانون هم هر هفته مهمان داشتیم. ‏جذاب بودیم. دوست داشتند که به جلسه‌مان بیایند و کنارمان بنشینند و به داستان نوشتن ما نگاه کنند و انرژی بگیرند... و ما ‏پسر بودیم. مغرور بودیم. نیروی مردانگی به ورقلمبیده‌ترین شکلش در ما جریان داشت. توی جلسات انجمن‌ داستان‌های ‏فصل داستان‌های احساسی رمانتیک دخترها را می‌کوبیدیم و از کم‌نقص بودن داستان‌های خودمان می‌بالیدیم. نمی‌دانستیم که ‏در آینده هر کدام‌مان پادشاهی خواهیم داشت که از همین جنس لطیف است... ‏

اول دبیرستان که رفتم پنج‌شنبه عصرها را از دست دادم... شیفت عصر بودم. سال قبلش هم حمید بود که شیفت عصر شده ‏بود و پنج‌شنبه عصرها نمی‌آمد. ولی نوشتن به عادت ما تبدیل شده بود. دور بودن از دخمه‌ی 28 هم جلوی ما را نمی‌گرفت. ‏یاد گرفته بودیم که برای مجلات نوجوان نوشته‌های‌مان را بفرستیم تا چاپ شوند. دوچرخه و سروش نوجوان و کیهان ‏بچه‌ها و باران و سلام بچه‌ها هر هفته و هر ماه جولانگاه نوشته‌ی حداقل یکی از بچه‌های دخمه‌ی 28 بود...‏

هنوز هم نمی‌دانم اسم دیوی که ما را از کتابخانه‌ی مرکز 28 جدا کرد چه بگذارم. ‏

اصلاً شک دارم کار فقط یک دیو بوده باشد. کنکور دیو کوچکی نبود. ما با هم اختلاف سن داشتیم. هر سال نوبت یکی یا دو ‏نفرمان می‌شد که به جنگ دیو کنکور برود. عصر پنج‌شنبه‌های 28 کم‌رونق شده بود. ولی پابرجا بود. سال کنکور هر جا که ‏از سر و کله زدن با فرمول‌ها و تست‌ها خسته می‌شدیم پناه می‌آوردیم به 28... این را خوب یادم است. ولی دیگر پویایی ‏سابق را نداشتیم... کنکور به نوبت هر کدام‌مان را از 28 جدا می‌کرد. دیو بزرگسالی هم بود. کتابخانه‌های کانون پرورش ‏فکری کودکان و نوجوان برای کودکان و نوجوانان بودند. ما ناخواسته تبدیل به نره‌خرهایی می‌شدیم که خوبیت نداشت به ‏کتابخانه‌ی کودکان و نوجوانان برویم. ولی خانم خیری و بزرگان 28 با این دیو مدارا می‌کردند. جلوی‌مان را نمی‌گرفتند. باز ‏هم راه‌مان می‌دادند. صادق دانشگاه نرفت. یک راست سرباز شد و باز هم می‌آمد. سربازی و دانشگاه دیوهایی بودند که ‏تمام رشته‌های پیوند ما با 28 را بریدند... هر کدام‌مان به شهری رهسپار شدیم... هر کدام‌مان خسته‌ مرده‌ی چیزی به اسم ‏دانشگاه شدیم که همه‌ی هست و نیست‌مان را زیر و زبر کرد و دیگر رمقی نگذاشت برای‌مان که حلقه‌ی 28 را ادامه ‏بدهیم... ‏

و مرکز 28 تبدیل به افسانه‌ای شد که من یکی از عهده‌ی روایت کاملش برنمی‌آیم...‏

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۰
پیمان ..

خانم "نرده" بازنشسته‌ی همان شرکتی بود که آقای مدیرعامل در آن روزگاری با او همکار بود. ‏خود آقای مدیرعامل تازه آمده بود و مشغول چینش تیم خودش به‌تدریج در سازمان بود. شرکت ‏خصوصی بود. سهام‌دارهای اصلی شرکت هم از خصوصی‌های خوش‌نام بودند. ولی من عوض ‏شدن اتوبوسی آدم‌ها را عیناً داشتم می‌دیدم. ‏

اول‌ها نیروهای تازه به کل شرکت معارفه می‌شدند. ولی بعد از مدتی این سنت از میان برداشته ‏شد. چرا که تعداد خداحافظی‌ها و سلام‌های رفتگان و آمدگان شرکت زیاد شده بود. عوض شدن ‏آدم‌ها در پست‌های مدیریتی شرکت  خزشی بود. نیروی مورد نظر آقای مدیرعامل ابتدا لقب ‏مشاور می‌گرفت. مثلاً مشاور معاونت. مثلاً مشاور مدیر طرح و توسعه. مثلاً مشاور مدیر منابع ‏انسانی. بعد از دو ماه مدیر مورد نظر استعفا می‌داد و مشاور قبلی تبدیل می‌شد به مدیر تازه.‏

خانم نرده هم ابتدا مشاور بود. ولی بعد از مدتی به سمت معاونت رسید. پول‌دار بود. یعنی عناصر ‏پول‌داری را به دقت در خودش جمع کرده بود. گوشی موبایلش آخرین مدلی بود که به تازگی ‏وارد بازار شده بود. از آن مدل‌ها که همه تازه در تبلیغات رسانه‌های خارجکی داشتند از وجودش ‏آگاه می‌شدند.  ماشین زیر پایش  خارجکی مدل‌بالایی بود که وقتی به سایت باما سر می‌زدی ‏باورت نمی‌شد آن قدر قیمتی باشد. آمارش را در آورده بودم. قبل از ورودش به آن شرکت ‏ماشین زیر پایش یک 206 معمولی بود. ولی بلافاصله بعد از معاون شدن ماشینی با ارزش 5 ‏برابر را صاحب شده بود. حتم از صدقه‌سر وام‌های مدیریتی با بهره‌ی 4 درصد....‏

پیر شدن را نپذیرفته بود. صورتش را به تیغ جراحان زیبایی سپرده بود. چین و چروک‌هایش ‏صافکاری شده بود و پروتزی هم در گونه‌هایش کار گذاشته شده بود، هم به قصد زیبایی و هم به ‏قصد از بین بردن چین و چروک سال‌ها زندگی. ‏

اما رفتار مدیریتی خانم نرده بس یادگرفتنی بود. او وارد مجموعه‌ای شده بود که هنوز تمام ‏مدیرانش پاک‌سازی نشده بودند. هنوز تمام مدیران زیردست را او و آقای مدیرعامل یک‌دست ‏نکرده بودند. برای چند مدیر مشاورانی تعیین شده بود. ولی تا تبدیل مشاوران به مدیر کمی ‏تاخیر وجود داشت. از طرفی برای برخی از مدیران مشاور یافت نمی‌شد. از جمله مدیر بخشی که ‏من در آن یک کارمند جزء بودم... ‏

خانم نرده معاون مدیرعامل بود و باید بر مدیران مدیریت می‌کرد. از طرفی تازه‌کار هم بود. مرز ‏متعادل و هنرمندانه‌ای باید رعایت می‌شد. مرز آشنا و رفیق شدن و مدیر و دستوردهنده بودن. ‏بازنشسته بودن و به روز نبودن باید پنهان می‌شد. چیزی مثل چین و چروک‌های پیری. و راه حل ‏او جوان‌گرایی بود. مدیران بخش‌های مختلف یا میانه‌سال بودند یا در سنین بالای 50 سال. ولی ‏کارمندان زیردست جوان بودند و جویای نام...‏

خانم نرده شروع کرد به سوگلی گزیدن از هر واحد. برای امضاهای مدیریتی لزومی نداشت که ‏خود مدیران تشریف‌فرما شوند. کارمندان هم می‌توانستند. سلسله مراتب محکم سازمانی را کنار ‏گذاشتن به نظر قشنگ و خلاقانبه می‌آمد. ولی در پس پرده خبرهای دیگری بود. سوگلی‌ها ‏خبرچین‌های خوبی هم بودند. خانم نرده به کمک نیروهای جوان و حین امضاهای معمولی به ‏خوبی از هر آن‌چه در هر واحد رخ می‌داد خبردار می‌شد. گاهی اوقات مدیران را از سطح ‏هوشیاری خودش غافلگیر می‌کرد... بعد از مدتی فقط بعضی از کارمندان هر واحد می‌توانستند ‏برای امضا گرفتن وارد دفتر خانم نرده شوند. ابتدا رقابتی برای سوگلی‌ها در واحدها شکل ‏گرفت. و بعد از مدتی سوگلی‌های برنده‌ مشخص شدند.‏

از واحد ما آقای پلکان ترقی سوگلی شد. ‏

من هیچ علاقه‌ای به سوگلی شدن نداشتم. یک بار برای یک امضا نزد خانم نرده رفتم. پروژه‌ای ‏بود مربوط به ساخت یک سد مخزنی. از من پرسید که مخزن سد جنسش آهنی است یا بتونی؟ ‏من جلوی خودم را گرفتم و نگفتم که آیا واقعاً شما بازنشسته‌ی این کارید؟ یعنی در این 30 سال ‏با روتین‌ترین مورد کاری این رشته که شما الآن مدیرش هستید مواجه نشدید؟ خواستم بگویم نه ‏مخزنش پلاستیکی است. ولی فقط توضیح دادم که سد مخزنی چی است.‏

آقای پلکان ترقی ولی از بی‌میلی من و همکار دیگر به خوبی بهره‌برداری کرد. بعد از مدتی ‏دیدیم تنها کسی که می‌تواند از خانم نرده مجوز ادامه‌ی هر پروژه‌ای را دریافت کند آقای پلکان ‏ترقی است و این فوق‌العاده چندش‌آور بود. حماقت‌بارش این بود که تمام کارها را ما باید انجام ‏می‌دادیم. اما آقای پلکان ترقی شوت آخر (گرفتن مجوزهای مربوطه) را می‌زد و گل به نام او ‏ثبت می‌شد... ما این را دیر فهمیدیم. وقتی که آقای پلکان ترقی پاداشش را گرفت و ماهانه 500 ‏هزارتومان به حقوقش اضافه شد فهمیدیم که در بازی شکست خورده‌ایم...‏

چرخه‌های مدیریت سوگلی‌وار خانم نرده عجیب تأثیرگذار بودند.‏

سوگلی

من سیاست مدیریتی او را دیر فهمیدم. ولی چرخه‌های حاصل از سیاست‌های او را توانستم ‏بفهمم. فقط دیر فهمیدم.‏

خانم نرده برای این که از کل زیرمجموعه‌ی زیردستش باخبر باشد، از هر واحد سازمان ‏سوگلی‌هایی برگزید. سوگلی‌ها به کارمندان درجه‌ یک تبدیل می‌شدند و بقیه‌ درجه دو بودند. این ‏باعث اختلاف درون واحدی می‌شد. برای سوگلی شدن در بعضی واحدها رقابت در گرفت. ‏زیرآب‌ها زده می‌شد. ملت سعی می‌کردند به همدیگر هیچ چیزی یاد ندهند و هیچ ‏اشتراک‌گذاری دانشی نداشته باشند. بعضی‌ها به خون هم تشنه شدند. ولی بالاخره همه ‏نمی‌توانستند برنده‌ی بازی سوگلی شدن باشند. بعضی‌ها شکست می‌خوردند. در جریانات ‏زیرآب‌زنی شکست می‌خوردند و نومید می‌شدند. بعضی‌ها از همان اول دلسرد می‌شدند. و ‏نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها حسی از دلسردی و کم‌کاری بود. انجام دادن کارها در حد انجام دادن و نه ‏بیشتر... و سوگلی‌ها دلگرم‌تر می‌شدند. نقش‌شان را می‌توانستند برجسته‌تر نشان دهند. و ‏بازنده‌ی اصلی سازمانی است که همه‌ی این‌ها را گرد هم آورده...‏

از طرف دیگر خانم نرده مدیران زیردستش را بای‌پس (‏Bypass‏) کرد. ‏

بای‌پس همین شیر سیاه رنگ شکل پایین است. یعنی که جریان‌ها از شیرهای اصلی و از مسیر ‏اصلی رد نشوند. یعنی که جریان‌های مواد و اطلاعات شیرهای اصلی را دور بزنند... ‏

این باعث نارضایتی مدیرها شد. مدیرها دلسرد شدند و در ارائه‌ی گزارش‌های‌شان کم‌کاری ‏کردند و این نیاز خانم نرده به در جریان امور قرار گرفتن را بیشتر کرد و نیازش به سوگلی‌ها ‏بیشتر شد...‏

وقتی یک روز در ساعت‌های بی‌کاری مشغول تورق کتاب روی میزم بودم، حادثه رخ داد. خانم ‏نرده برای هواخوری از دفترش بیرون آمده بود. همین‌طور راه می‌رفت که یکهو گیر داد به من. ‏که چرا داری کتاب می‌خوانی؟ اصلاً چرا همیشه روی میزت کتاب است؟ من گفتم کتاب چیز ‏بدی نیست که. گفت نه. بد نیست. ولی شما کار نمی‌کنی و این آقای پلکان ترقی همیشه باید کار ‏کند. من خنده‌ام گرفته بود. آقای پلکان ترقی در همان زمان مشغول چک کردن قیمت ماشینی ‏بود که می‌خواست بخرد... اصلاً مشغول کار نبود. بقیه‌ی کارها را هم به‌تنهایی نمی‌توانست انجام ‏بدهد...‏

اما مدل ذهنی خانم نرده تحت تأثیر شیوه‌ی مدیریتی‌اش قرار گرفته بود. حتی اگر من تمام کارها ‏را هم انجام می‌دادم او نمی‌توانست تشخیص بدهد که چه کسی چه کاری انجام داده.... و این ‏نومیدکننده بود. ‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۷
پیمان ..

ترمینال آزادی

اگر تنها نباشم هرگز برای مسافرت اتوبوس را انتخاب نمی‌کنم. از بس با اتوبوس‌ها ماجرا ‏داشته‌ام که دیگر هیچ اعتمادی به‌شان ندارم. سوار ماشین خودم می‌‌شویم و می‌رویم. شب‌رو ‏رفتن یا روزرو توفیری ندارد برایم. می‌روم. ولی وقتی تنها باشم برایم صرفه‌ی اقتصادی ندارد. ‏

و از اول سال تا به حال 8-9باری مجبور شده‌ام با اتوبوس بروم...‏

از هر دو ترمینال آرژانتین و آزادی هر شب به مقصد لاهیجان و شرق گیلان اتوبوس وجود دارد. ‏ولی برای من ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است. چه بخواهم از تهران به سمت لاهیجان بروم و چه ‏بخواهم از لاهیجان به تهران برگردم, ترمینال آزادی نفرت‌انگیز است... ‏

ترمینال آزادی حاصل یک دید کوتاه‌مدت احمقانه در مجموعه‌ای از آدم‌های به‌دردنخور است.‏

وقتی از بی‌آر‌تی پیاده می‌شوی تا بخواهی به ساختمان اصلی ترمینال برسی حداقل 30 نفر از تو ‏می‌پرسند کجا می‌خواهی بروی. ای کاش فقط سؤال باشد. دستت را می‌گیرند. ساکت را انگولک ‏می‌کنند. به زبان محلی خودشان چیزی بارت می‌کنند. دنبالت راه می‌افتند. هر چه قدر هم محلشان ‏ندهی تا حداقل 10 متر آویزانت می‌مانند. نمی‌دانم. مسافر تور زدن و دلالی مسافر کردن چه‌قدر ‏مگر درآمد دارد؟

وقتی از شهرستان هم برمی‌گردی همین اوضاع هست فقط از نوع مسافرکشی‌اش. مسافرکش‌ها ‏آویزانت می‌شوند. 30 نفر به ازای هر قدمی که برمی‌داری ازت می‌پرسند کجا می‌روی. وقتی به ‏اولی جواب نمی‌دهی, دومی دوباره می‌پرسد. به دومی که جواب نمی‌دهی سومی خودش را آنجلینا ‏جولی فرض می‌کند می‌آید رخ‌به‌رخ و سینه به سینه‌ات که کجا می‌خواهی بروی. چهارمی ‏می‌خواهت گولت بزند: هر جای تهران بخواهی بروی با 10 هزار تومان می‌برمت و... ‏

اما احمقانه‌تر وقتی است که سوار اتوبوس مثلاً ساعت 11 شب می‌شوی. حرکت نمی‌کند. ساعت ‏می‌شود 11:30. تعداد مسافرها از 18 نفر می‌رسد به 19 نفر. حرکت نمی‌کند. ساعت می‌شود 12 ‏شب. به زور اعتراض‌ها و تبدیل مسافرها از 18 نفر به 20 نفر حرکت می‌کند. چه حرکت کردنی؟ ‏بعد از این که از ترمینال خارج شد چند بار باید دور میدان چرخ بزند تا مسافر تور کند. بعد تا ‏کرج در هر توقفگاهی که بگویی می‌ایستد تا اتوبوسش را پر از مسافر کند. همه‌اش علافی... و ‏بعد هم برای این‌که جبران علافی کرده باشد به وحشیانه‌ترین طریق ممکن می‌رانند...‏

دیدگاه کوتاه‌مدت و نوک دماغی تعاونی‌ها و راننده‌های ترمینال آزادی هم خودشان را اذیت ‏می‌کند و هم مسافران را.‏

آرژانتینی‌ها به این شعور رسیده‌اند که به فقط یک شب فکر نکنند. به چند هفته و چند ماه فکر ‏کنند. رازش چی است؟ ‏

به موقع حرکت کردن.‏

در ترمینال آرژانتین وقتی تو بلیت ساعت 1:30 شب می‌خری, نهایتاً ساعت 1:40 آن هم به خاطر ‏تأخیر خود مسافرها حرکت می‌کند. اگر مسافرها به موقع حاضریراق شوند که ساعت 1:30 شب ‏حرکت می‌کند. رفتار جالبی که دیده‌ام این است که تعداد مسافرها مهم نیست. حتی اگر 4 نفر ‏سوار اتوبوس شوند, باز هم حرکت می‌کند. سر ساعت 1:30 حرکت می‌کند. ‏

و قشنگی‌اش این است که میدان آرژانتین مثل میدان آزادی نیست که با دور دور کردن بتوانند ‏مسافر تور بزنند. راننده حرکت می‌کند. چون دستور مدیریت ترمینال آرژانتین است که توقف ‏نداشته باشد. که تأخیر نداشته باشد. ‏

احتمال ترمینال آرژانتین و مجموعه‌ی مدیریتی‌شان به خاطر این حرکت چند ماهی ضرر داده‌اند. ‏اما الآن وضعیت چگونه است؟

من دو بار وسط هفته خواستم بروم لاهیجان. ناگهانی شد و در طول روز مشغول بودم و باید شبانه ‏می‌رفتم. صرفه‌ی اقتصادی به کنار, خستگی هم نمی‌گذاشت سوار کیومیزو شوم و سریع بروم و ‏برگردم. رفتم ترمینال آرژانتین. همه‌ی بلیت‌های ساعت‌های مختلف به مقصد لاهیجان و حتی ‏رشت فروش رفته بود و جای خالی نداشتند... به ناچار رفتم ترمینال آزادی. آن‌جا فقط 6 نفر ‏مسافر بودیم. بعد از دقیقه 1ساعت و نیم تأخیر و انتظار تعداد مسافرها به 9 نفر رسید و اتوبوس ‏حرکت کرد... ‏

ترمینال آزادی‌ها هنوز به این شعور نرسیده‌اند که مشتری‌هایشان یک تعداد ثابتی‌اند. اگر آن‌ها ‏خوب ارائه‌ی خدمات نکنند این مشتری‌ها فقط یک بار سوار اتوبوسشان می‌شوند. دیگر ‏برنمی‌گردند... هنوز در حال و هوای دهه‌ی 60 به سر می‌برند که مسافر باید دریوزه‌ی راننده ‏باشد و نه بالعکس. تنها تغییری که نسبت به دهه‌ی 60 کرده‌اند احساس نیاز به بازاریابی سنتی ‏بوده. این‌که در فاصله‌ی ایستگاه بی‌آرتی آزادی تا ساختمان ترمینال علاف‌هایی را به جان ‏مسافرها بیندازند تا به قولی مسافر تور بزنند. هنوز به این سطح از شعور نرسیده‌اند که به موقع ‏حرکت کردن در طولانی‌مدت بر ای‌شان باعث تضمین مشتری می‌شود.‏

رفتارهای بعدی راننده‌های ترمینال آزادی در راستای همین رفتار مدیریتی است.  آدم می‌ماند ‏محکومشان کند یا دل بسوزاند...‏

راننده‌ی ترمینال آزادی بعد از ده‌ها دقیقه تأخیر 5 نفر را در ترمینال به مقصد لاهیجان سوار ‏می‌‌کند. بین راه هم به قصد  کسب سود به ضرب و زور و 1000 توقف 10 نفر دیگر به مقصد ‏رشت سوار می‌کند. ‏

اتوبوسی که قرار بوده یک‌راست برود لاهیجان, حالا باید رشت هم برود. این یعنی خودش ‏حداقل  1 ساعت تأخیر در رسیدن به مقصد. بعد که می‌رسد به رشت, زورش می‌آید به خاطر 5 ‏نفر تا لاهیجان هم براند. تعهد خدمت؟ ها ها ها.. ‏

چه کار می‌کند؟ آن یکی رفیقش که ترمینال آرژانتین کار می‌کند مجبور است برود لاهیجان. ‏اتوبوسش هم خالی است. شما را پیاده می‌کند و سوار اتوبوس دوستش می‌کند و خداحافظ. توی ‏بلیت اسم اتوبوس او درج شده, ولی تو با اتوبوس دیگری به مقصد می‌رسی... جای اعتراض هم ‏نداری. نمی‌خواهد. وقتی نخواهد نمی‌برد... نظام پرداخت‌های ترمینال آزادی بر اساس تعداد ‏مسافر است. وقتی پولی که به او می‌دهند آن‌قدر ناچیز بوده دیگر تعهد خدمتی نمی‌شود ازش ‏انتظار داشت.‏

بالعکسش هم هست. طرف تا قزوین می‌برد. و بقیه‌ی مسیر بایست سوار یک اتوبوس دیگر ‏شوی تا به تهران برسی...‏

چرخه های مشکل پر نشدن اتوبوس ها در ترمینال های ایران

هیچی... حلقه‌های فضیلت و رذیلت همه جا هستند. در مرکز حلقه‌ی ترمینال‌ها مشکل پر نشدن ‏صندلی‌های اتوبوس است و ضرر و زیان خالی حرکت کردن اتوبوس‌ها. برای حل آن‌ها دو راه ‏حل وجود دارد. راه‌‌حل کوتاه‌مدت: تأخیر در حرکت و انتظار برای از راه رسیدن مسافران دیگر ‏و پر کردن اتوبوس. و راه حل اساسی: به موقع حرکت کردن که مشکل را با تاخیری چند ماهه ‏حل می‌کند. فقط بدی‌اش این است که راه حل کوتاه‌مدت اعتیادآور است و توجه به راه حل ‏اساسی را به کل از بین می‌برد.‏

در ترمینال آزادی حلقه‌ی رذیلت به شدت کار می‌کند و تنها باید از آن تا جای ممکن دوری کرد..‏


مرتبط: مافیای دادزن ها در ترمینال ها

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۹
پیمان ..