سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

یک سری چیز‌ها هستند که آدم فقط می‌خندد به‌شان. بعد این خندیدنه یک جور خنده‌ی انسانی نیست. یک طنز مشترک انسانی نیست. یک چیز حیوانی هم نیست.‌ای کاش حیوانی بود...
مثلن همین بچه‌های دانشگاه اراک. رییس دانشکده‌شان عوض شده و این بابا آمده غذای ۵شنبه‌های کل دانشگاه و خابگاه‌ها را قطع کرده. زده کل شورای صنفی و انجمن‌های علمی دانشگاه را هم نابود کرده. بعد بچه‌های دانشگاه اراک امروز در اعتراض به این ابله اعتصاب غذا کرده‌اند... مشکلاتی که به وجود آمده هم مشکلات درجه‌ی اول انسانی (گرسنگی و شکم) بوده...
طنز ماجرا روی کار آمدن همچین آدمی نیست. طنز ماجرا گزارش سایت‌های خبری از این اعتصاب است:
 «در بیانه‌ای که جمعی از معترضین آن را تنظیم نموده‌اند با اشاره به اعتقاد راسخ به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ولایت مطلقه فقیه اعلام کردند پیرو راه شهیدان احمدی روشن وعلی‌محمدی هستند و در ادامه این بیانیه خواستار حل مشکلات صنفی و آمورشی مانند روشن سازی پیرامون افزایش شهریه دانشجویان شبانه، شفاف سازی نسبت به حذف ارزاق دانشجویی، رفع کمبود بودجه‌های علمی و آزمایشگاهی که برای دانشجویان این دانشگاه موجبات نقصان در تحقیقات علمی آنان شده است، برگرداندن غذای حذف شده روز پنج شنبه و... شدند.»
می‌فهمی چه می‌گویم؟ یعنی تو برای ناهار روز ۵شنبه‌ات هم حتمن باید قسم بخوری که اعتقاد راسخ به نظام مقدس و ولایت فقیه داری... خنده دار نیست؟!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۲۱
پیمان ..

ایستگاه میدان حر سوار می‌شوم. مترو هنوز به ایستگاه توپخانه و دروازه شمیران نرسیده و خلوت است. یک صندلی خالی است. می‌نشینم. ته دلم احساس مزد و پاداش گرفتن می‌کنم. از ایستگاه متروی میدان انقلاب بدم می‌آید. صد‌ها متر پیاده روی پوچ در هوای مانده و خفه‌ی زیر میدان انقلاب، آمدن صد‌ها آدم از روبه رو، تنه خوردن، آدم‌هایی که هی می‌خاهند ازت سبقت بگیرند در آن تونل پست و خاک گرفته، تنه خوردن... بعد هم تازه باید بعد از ۳ ایستگاه خط عوض کنم. و چه خط عوض کردنی؟ از گوری تنگ به گوری تنگ‌تر رفتن. به خاطر همین پیاده روی هر روزه‌ی امیرآباد انقلابم را تا میدان حر ادامه می‌دهم. خیلی وقت است که مسیر پیاده روی هر روزه‌ام شده امیرآباد-میدان حر... و این پیاده روی امیرآباد تا میدان حر... می‌نشینم روی صندلی. ویرم می‌گیرد کتاب بخانم. کتابی که از کتابخانه مرکزی گرفته‌ام: فلینی از نگاه فلینی. دوستی ۲-۳تا از فیلم‌هایش را به دستم رسانده و می‌خاهم نگاه کنم. کتاب را فرهاد غبرایی ترجمه کرده. مرحوم فرهاد غبرایی. قدیمی است. از ترجمه‌های فرهاد غبرایی خوشم می‌آید. «سفر به انتهای شب» را هم او ترجمه کرده بود. کتاب را دستم می‌گیرم. بیشتر برای این دستم می‌گیرمش که ۱ صفحه‌اش را بخانم و بعد چشم‌هایم خسته شود و بتوانم روی صندلی چرت بزنم. ۲-۳صفحه‌ی اول را می‌خانم. خوشم می‌آید. کتاب یک مصاحبه‌ی طولانی با فدریکو فلینی است. از لحن حرف زدن و خاطره تعریف کردن فلینی خوشم می‌آید. نگاهش به جهان. طرز کار کردنش... جذبش می‌شوم... نمی‌فهمم کی به ایستگاه توپخانه می‌رسیم و یکهو مترو از صدای هجوم آدم‌ها پر از همهمه می‌شود. سرم را از کتاب بالا نمی‌آورم. حوصله ندارم پیرمرد ببینم و لذت خاندن کتاب را با دادن جا به او عوض کنم. اما پیرمردی هم نیست. ۲تا جوان می‌آیند بالای سرم می‌ایستند و مترو که وارد تونل تاریک می‌شود شروع می‌کنند به حرف زدن، به بلند بلند حرف زدن. زور می‌زنم که حواسم را روی کتاب متمرکز کنم. اما نمی‌شود. به زبان خودشان حرف می‌زنند. نمی‌توانم بفهمم کجایی است. لری، چهارمحالی، ایلامی... نمی‌فهمم. دیلاق‌اند و نخراشیده. بلند بلند حرف می‌زنند و به زبان خودشان برای هم ماجرا تعریف می‌کنند. حواسم پرت می‌شود. بی‌خیال خاندن می‌شوم. نگاه‌شان می‌کنم. در عالم خودشان به سر می‌برند. درست روبه رویم ایستاده‌اند. کتاب را دوباره باز می‌کنم. دوباره سعی می‌کنم بخانم. نمی‌شود. صدای یکیشان خیلی کلفت است. کتاب را می‌بندم و به روبه رویم زل می‌زنم. به منظره‌ی روبه رویم. شلوار پارچه‌ای سیاه پوشیده و درست شکمش روبه روی صورتم قرار دارد و زیپ شلوارش... تصمیم می‌گیرم بزنم. با مشت بزنم به زیپ شلواری که روبه رویم قرار گرفته. محکم بزنم و داد هم بزنم که چرا خفه نمی‌شی مرتیکه؟ تصور می‌کنم که دارم می‌زنم. باید محکم بزنم. محکم که بزنم تا می‌شود جلویم. به سمت عقب تا می‌شود و بعد می‌توانم یک مشت دیگر را هم حواله‌ی صورتش کنم. چرا بلند حرف می‌زنی؟‌ها؟ این همه جا. عدل باید بیای بالای سر من هر و کر راه بندازی؟ بعد باید سریع بلند شوم و آماده‌ی مشت‌های او بشوم... همین طوری زل زده‌ام و دارم فکر می‌کنم که جوری بزنم که از هستی ساقط شود. حقش است. چرا این قدر بلند بلند حرف می‌زند و می‌خندد... بعد انگار می‌فهمد که چه نقشه‌های شومی برای زیر شکمش دارم. کمی می‌رود عقب‌تر... کتاب را دوباره باز می‌کنم... ۹۰درجه تغییر زاویه داده است... یعنی فهمیده است؟ همین که خفه شود بگذارد من قصه‌ی نقاشی‌های خرچنگ قورباغه‌ی فلینی را بخانم برایم کافی است... دیگر دارد به اینجایم می‌رسد. حتا یک کلمه از حرف‌‌هایشان را هم نمی‌فهمم... بزنم؟!
بزنم؟!
یکهو برمی گردد. دوستش هم می‌رود. حجم جمعیت را به زور کنار می‌زنند و توی ایستگاه پیاده می‌شوند. نفس راحتی می‌کشم. همین که دوباره شروع به خاندن می‌کنم جسمی مانتوپوش روبه رویم می‌ایستد و شروع می‌کند به بلغور کردن: علی، می‌خای چی کار کنی؟!
کتاب را می‌بندم. یک نگاه به آقا و خانم می‌اندازم. با غیض کتاب را می‌اندازم توی کیفم و به زمین زل می‌زنم و به حرف‌‌هایشان گوش می‌دهم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۳۲
پیمان ..

"یک بار در نیمه‌ی تابستان، من او و همسرم با هم قدم می‌زدیم و درباره‌ی حرکات اجرام منظومه‌ی شمسی صحبت می‌کردیم. در آن لحظه به ذهن ویتگنستشاین خطور کرد که هر کدام از ما در ارتباط با دیگری نماینده‌ی حرکت‌های زمین، خورشید و ماه شود.
همسرم خورشید بود و با گام‌های استوار به سوی مرغزار قدم برمی داشت. من زمین بودم و به دورش می‌گشتم. و پرشور‌ترین وظیفه از آن ویتگنشتاین بود که نقش ماه را ایفا می‌کرد و در حالی که من به دور همسرم می‌گشتم او نیز به دور من می‌چرخید.
ویتگنشتاین با حرارت و جدیت فراوانی وارد این بازی شد و در آن حین که فریادزنان می‌دوید و به ما دستور می‌داد، به خاطر تقلای فراوان کاملن خسته و از نفس افتاده و گیج شده بود...."

از کتاب خاطراتی درباره‌ی ویتگنشتاین/نورمن مالکوم و گئورگ فون رایت/ ترجمه‌ی همایون کاکاسلطانی/نشر گام نو/ ص۷۴

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۲۴
پیمان ..

۵شنبه‌های هر هفته می‌روم شهر کتابِ ۷حوض. با میثم می‌رویم. بعد از کلاس زبان. زیرزمینش کتاب‌های کودکان و کتاب‌های زبان و اسباب بازی است. طبقه‌ی همکف کتاب‌ها، و طبقه‌ی دوم هم لوازم التحریر و مولتی مدیا. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و هر بار که می‌روم چیزی می‌خرم. یک دفترچه یادداشتِ تو دل برو یا چند تا کتاب یا یک کتاب داستان سری بوک ورم آکسفورد. «سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار» را که دیدم با خودم شک داشتم که بخرمش یا نه. معمولن خریدهای کتابی‌ام به روز نیست و سعی می‌کنم کتاب‌های قدیمی‌تر را که ارزان‌تر (!) هم هستند بخرم. تیراژش را که دیدم گفتم حتمن این کتاب مصطفا مستور هم خوب می‌فروشد. پشت جلد و قیمت را هم که نگاه کردم، دیدم زیاد گران نیست. خریدم.
هنوز راز پرفروش بودن مصطفا مستور را کشف نکرده‌ام! نویسنده‌ای که به نظرم توی هر کتابش پیوسته خودش و لحنش را تکرار می‌کند. این بار هم تکراری بود. هر چند صفحه‌ی آخر کتاب را که تمام کردم احساس بیهودگی نداشتم، ولی احساس خاندن کتاب جدیدی از مصطفا مستور را هم نداشتم.
صفحه‌ی اول کتاب جدید مستور مثل این تبلیغ‌های فیلم سینمایی‌ها است که بازیگر اصلی‌اش می‌نشیند روی یک صندلی و چشم تو چشم می‌گوید: «این فیلم را من بازی کرده‌ام و فیلم خوبی شده است و بیایید ببینیدش.» خودش در صفحه‌ی اول می‌آید می‌گوید که این کتاب را یکی دو ساله نوشته‌ام و در یک بعدازظهر، می‌توانید ۲ساعته بخانیدش و...
داستان شرح طغیان کوچک نگار است. خاهر ۱۹ساله‌ی نوید که دانشجوی رشته‌ی عکاسی است و حالا از خانه گذاشته رفته و شب به خانه برنگشته. و نوید هم مرد حالا میانه سالی که چند تا بحران را توی زندگی‌اش پشت سر گذاشته: مرگ مادرش، طلاق گرفتن از زنش و خودکشی عزیز‌ترین دوستش الیاس. و حالا رفتن نگار برایش حکم تیر خلاص را دارد. نگار و نوید یک پدر پیر هم دارند و یک برادر بزرگ‌تر که عقب مانده است و در ۸سالگی گیر کرده. نوید می‌افتد دنبال نگار. آیا نگار را پیدا می‌کند؟ نگار کجا رفته؟ چرا گذاشته رفته؟ سوال‌هایی هستند که باعث می‌شوند قصه را دنبال کنی. اما قصه از یک جایی راوی دومی هم پیدا می‌کند: نگار. نگار که شروع می‌کند به روایت کردن به عنوان خاننده از نوید جلو می‌افتی و چیزهایی که نگار تعریف می‌کند (ه‌مان قصه‌ها و احساسات مصطفا مستوری) توجهت را جلب می‌کند... حالا نگاری است که بی‌هدف توی خیابان‌ها می‌چرخد و شب می‌رود توی فرودگاه می‌خابد و روایت می‌کند.
این‌ها چه مرگشان است؟! نه نوید حالش خوب است و نه نگار.
نوید: «موضوع بچه از آن چیزهایی بود که قبل از ازدواج من و پری بار‌ها درباره‌اش حرف زده بودیم. قرار بود ازدواج کنیم اما بدون بچه. به او گفته بودم بچه نمی‌خواهم چون از داشتنش وحشت دارم. از اینکه موجودی را از جایی که نمی‌دانم کجا است پرت کنم به زندگی اما سرنوشت خودش و نسلی که احتمالا صد‌ها سال بعد از او ادامه پیدا خواهد کرد ربطی به من نداشته باشد می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شاید فکر احمقانه‌ای باشد اما خودم را مسئول همه‌ی مصائبی می‌دانم که ممکن است بعد‌ها بر سر موجودی بیاید که من، و تنها من، به هر دلیل تصمیم گرفته بودم به دنیا بیاید...» ص۱۹
نگار: «اول موبایلم را خاموش کردم و داروهایی را که برای پدرم گرفته بودم به آدرس خانه پست کردم، بعد پیاده راه افتادم توی خیابان‌ها. فقط می‌خاستم مدتی قدم بزنم. می‌خواستم آن قدر قدم بزنم تا خسته شوم. نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که نمی‌خاهم و نباید به گذشته فکر کنم. به همین خاطر سعی کردم خودم را با چیزهای دیگری سرگرم کنم. بعد کمی به معنای سرگرمی فکر کردم. به خودم گفتم چرا تا حالا به این کلمه فکر نکرده بودم؟ سرگرمی. چه کلمه‌ی خوبی! اول قدم‌هایم را شمردم. هر ۵۰ قدم می‌ایستادم و می‌رفتم آن طرف خیابان. بعد دوباره ۵۰قدم می‌رفتم و برمی گشتم این طرف خیابان. خیابان ویلا را تا سر کریم خان همین طوری بالا رفتم. تقاطع کریم خان کنار دیوار ایستادم و از توی کیفم سکه‌ای درآوردم. سکه را انداختم هوا و با خودم گفتم اگر شیر آمد می‌روم سمت غرب و اگر خط بود می‌روم سمت شمال. خط بود. سر هر ۴راه با انداختن سکه تغییر جهت می‌دادم...» ص۴۲و ص۴۳
سومین گزارش را مصطفا مستور به عنوان نویسنده ارائه می‌کند. آن هم با حضور در پانویس‌های کتاب. کتاب ۳۱پانویس دارد و همه‌ی این پانویس‌ها، گزارش‌های در و بی‌در مصطفا مستور درباره‌ی نوید و نگار. نوید از کتابی حرف می‌زند، مستور می‌آید در پانویس می‌گوید که آن کتاب چه بوده. نگار شعری را می‌خاند، مستور می‌آید در پانویس می‌گوید که آن شعر از کدام کتاب بوده و چطور به دست نگار رسیده. یا اسم‌هایی برده می‌شود، مستور می‌آید در پاورقی می‌گوید که برای شناختن این شخصیت به فلان داستان کتاب «تهران در بعدازظهر» یا به کتاب «استخان خوک و دست‌های جذامی» مراجعه کنید. یک جور بامزه بازی تقریبن نچسب است بیشتر، و قر و اطوار داستان نویسی است...
یک چیزی که در تغییر راوی از نگار به نوید و بالعکسش وجود دارد این است که مثلن فصل ۷را نگار تعریف می‌کند. اما چند جمله‌ی ابتدایی را نوید می‌گوید و از جمله‌ی هفتم هشتم به بعد خیلی ناگهانی و بی‌ربط راوی به نگار تبدیل می‌شود. چند جا مستور سعی کرده این تغییر راوی با جمله‌ی ربط باشد. مثلن نوید از پله‌ها وارد زیرزمین تاریک می‌شود و نگار از سینمای تاریک شروع به تعریف کردن می‌کند. اما این کار چه لزومی داشته من نمی‌دانم. می‌توانست از‌‌ همان اول فصل راوی نگار باشد. می‌خاسته که ببیند منِ خاننده چه قدر باهوشم و می‌فهم که راوی تغییر کرده؟ ضایع بود آخر. خیلی بی‌ربط می‌شد و می‌فهمیدی. این هم یک جور قر و اطوار به نظر می‌آمد بیشتر...
سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار قصه‌ی ساده‌ای دارد و مستور هم خوب قصه را گفته و به‌‌ همان هدفی که اول کتابش گفته بود رسیده: «شرط می‌بندم خوندنش بیشتر از ۱-۲ساعت وقت تون رو نگیره. به اندازه‌ی دیدن یکی از همین فیلم‌های سینما و تلویزیون، مثلا. یا تماشای مسابقه‌ی فوتبالی، بوکسی چیزی. من به سهم خودم سعی کرده‌ام خیلی زود سروته قضیه رو هم بیارم تاکل مصیبت خوندن توی یک بعدازظهر یک روز تعطیل تموم بشه....»
سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار/ مصطفا مستور/ نشر مرکز/ ۱۲۱صفحه/۴۲۰۰تومان

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۴۶
پیمان ..

صدای برخورد قطره‌های باران به کلاهک دودکش بخاری و پیچیدن این صدا در لوله بخاری اتاق.
صدای عبور لاستیک ماشین‌ها از روی آسفالت خیس خیابان.
صدای تلاش یکنواخت استارت مهتابی اتاق که ۳هفته است سوخته.
صدای ورق خوردن صفحات دفترچه‌ی آبی‌ای که ۴سال پیش پرش کرده بودم.
صدای آهسته‌ی اتفاقات و روزمرگی‌های زمانی گذشته و بازنگشتنی در سرم... صدای مشکلات و چسناله‌های هنوز حل نشده... صدای پچپچ‌های سر کلاس درس، درس خاندن‌ها، سعی کردن‌ها، سعی نکردن‌ها، اعتیاد‌ها...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۵۷
پیمان ..

چر «ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم.»
این حقیقت محض است. به دفترچه یادداشت قبلی و دفترچه یادداشت جدیدم که نگاه می‌کنم زندگی‌ام تشکیل شده از یک سری سیکل تکراری. یک سری اتفاقات دایره وار تکرار می‌شوند. یک دایره نیست. چند تا دایره هستند که هی می‌چرخند و می‌چرخند. چرخه‌ها... یک سری اتفاقات تکرار می‌شود، واکنش من به آن‌ها هم هی تکرار می‌شود. بعد یک سری نتایج و احساسات و تصمیمات. دوباره اتفاقات، واکنش‌های من، نتایج و‌‌ همان احساسات و تصمیمات...
رشته‌ای که درش درس می‌خانم پر از بررسی سیکل‌ها است. ترم پیش خیلی از درس‌هایم فقط و فقط در مورد سیکل‌ها بودند. سیستم‌های تبرید و سردخانه. نیروگاه‌های حرارتی و... همه‌شان بررسی ۱ یا ۲ سیکل تکراری بود و شرایط شان. از یک جایی شروع می‌شدند و به‌‌ همان جا تمام می‌شدند. تنها نکته‌ی مهم در بررسی و مطالعه‌شان ایجاد تغییراتی برای بهتر تکرار شدنشان بود. چیزی به نام بازده. نسبت کار مفید به انرژی اولیه‌ی داده شده.
توی نیروگاه حرارتی کوچک‌ترین تغییر برای بهتر شدن سیکل رانکین، حتا به اندازه‌ی یک صدم درصد، یعنی به اندازه‌ی یک هزارم تغییر مفید، باعث صرفه جویی میلیون‌ها و میلیارد‌ها تومان صرفه جویی در مصرف سوخت و فایده و سود می‌شد....
عجیب بود. حتا کوچک‌ترین تغییر...
زندگی آدمیزاد همین نیست؟ فقط فهمیدنِ تاثیر کوچک‌ترین تغییرات دشوار است. آدمیزاد گنگ است و تغییرات و بهینه سازی‌های کوچک را نمی‌فهمد...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۰ ، ۱۰:۵۹
پیمان ..

۱-روبه روی قبرستان ابوطالب در مکه یک پارک کوچک است. یک پارک کوچک که آلاچیق‌هایی به سبک سایه بان‌های حیاط مسجد پیامبر در مدینه دارد به علاوه‌ی یک دستشویی عمومی. خسته از یک پیاده روی طولانی داشتم از پارک می‌گذشتم که یک ماشین کنار خیابان نگه داشت. راننده‌اش که یک مرد عرب دشداشه پوش بود سریع از ماشین پرید بیرون و رفت به سمت دستشویی عمومی. توی ماشین هیچ کس نبود. ماشین را‌‌ همان طور روشن به امان خدا گذاشت و دوید به سمت دستشویی. ماشینش چه بود؟ یک عدد می‌تسوبیشی لنسر. این زیبای ژاپنی در دوقدمی‌ام بدون حضور هیچ کسی پت پت می‌کرد. در را هم خوب نبسته بود و چراغ ماشین روشن مانده بود و معلوم بود که توی ماشین هیچ کس نیست. لحظه‌ای چپ چپ ماشینش را نگاه کردم. جدن دلم می‌خاست طی یک حرکت انتحاری بنشینم پشت فرمانش و یک ماشین سدان دودیفرانسیل را تجربه کنم... رد شدم. آن شب هی با خودم فکر می‌کردم آخر چطور آن مرد عرب به خاطر یک دستشویی ماشین را به امان خدا ول کرد و رفت؟ یعنی پیش خودش لحظه‌ای فکر نکرد که ممکن است تشنه و حریصی چون من هم وجود داشته باشد و ماشینش را سه سوت بدزدد؟!
۲-منصور ضابطیان توی کتاب «مارک و پلو» یش از هستال‌ها صحبت می‌کند. هتل‌های ارزان قیمتی که همه جای اروپا هستند. هتل‌هایی مخصوص جوان‌ها که اتاق‌هایش معمولن ۴تخته و ۸تخته هستند تا ۲۰تخته. هر کس می‌تواند یک تخت را اجاره کند. این جوری هم صرفه‌ی اقتصادی دارد و هم ناخودآگاه جوانان ملیت‌های مختلف با هم آشنا می‌شوند. تعریف می‌کند که: «امنیت هستال برایم عجیب است و اینکه هیچ کس زیپ ساکش را نمی‌بندد. هیچ کس چیزی را قایم نمی‌کند. با اینکه همه یک کمد اختصاصی قفل دار دارند، اما اغلب کمد‌ها فقل نشده و پر از وسایل شخصی آدم هاست...» کتاب مارک و پلو-ص۵۱
چیزی که او تعریف می‌کند برای اسپانیا است.
۳-کلاس زبان که می‌رفتم، مرد میانه سالی هم کلاسمان بود. گویا از سر کار برمی گشت و با کیف دستی‌اش یک راست می‌آمد کلاس. کلاس ۴ساعته بود و بین هر ۲ساعت زنگ تفریحی ۱۵دقیقه‌ای داشت. مرد میانه سال برای این ۱۵دقیقه کیف دستی‌اش را از زیر میزش برمی داشت و یک ربع کیف به دست در راهرو‌ها و دم در موسسه استراحت می‌کرد. همیشه برایم سوال بود که اگر او کیفش را‌‌ همان زیر میز می‌گذاشت و به استراحت ۱۵دقیقه‌ای خودش می‌رفت آیا ما با کیف او کاری می‌کردیم؟ می‌دزدیدیمش؟ چیزی کش می‌رفتیم؟ آیا اتفاق ناگواری برای کیفش می‌افتاد؟!
۴-پیش می‌آید. مردی که می‌آید یقه‌ات را می‌گیرد که من مسافرم. می‌خاهم بروم به شهر خودم پول ندارم... زن و بچه مو دارن از خونه می‌ندازن بیرون پول اجاره ندارم... یا بهانه‌هایی این جوری. من معمولن کمک نمی‌کنم. از دوستانم هم پرسیده‌ام. کسی کمک نمی‌کند: راست نمی‌گوید. این‌ها گدا هستند. نمی‌شود به‌شان اعتماد کرد...
۵-توی ماشین نشسته بودم و منتظر بودم. جلویم مردی ماشینش را پارک کرده بود و می‌خاست برود. ۲تا بچه‌ی ۱۰-۱۲ساله هم داشت که گذاشته بودشان توی ماشین. هی سعی می‌کرد ماشین را با دزدگیر قفل کند. اما با کوچک‌ترین وول خوردن بچه‌ها توی ماشین صدای دزدگیر بلند می‌شد و او مجبور بود که برگردد و دوباره روز از نو... هم نگران ماشینش بود و هم نگران بچه‌هایش که می‌خاست برای دقایقی بگذاردشان و برود...
۶-این‌ها به ذهنم رسید. خیلی مصداق‌های دیگر هم هست. اگر کسی مصداق دیگری هم از بی‌اعتمادی‌های ما دارد اضافه کند...
۷-توی این مجله‌ی مرحوم و جوانمرگ «آسمان» یک ستونی راه انداخته بودند که ایران مطلوب شما چگونه است؟ و از آدم‌های اهل فکر می‌پرسیدند. جواب‌ها غالبن کلیشه‌ای و شعاری بود. از عباس کاظمی استاد جامعه‌شناسی این را پرسیده بودند. برگشته بود گفته بود: توی جامعه‌ی ما افراد به یکدیگر بدگمان و بدبین هستند به هم بی‌اعتنایی می‌کنند و به راحتی و به عنوان یک عادت روزمره پشت سر هم حرف می‌زنند و غیبت می‌کنند. ایران مطلوب من ایرانی است با مردمی که اعتماد می‌کنند..." مجله‌ی آسمان-شماره‌ی ۱۴

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۰ ، ۱۷:۴۳
پیمان ..

سپیده دم، عصر یا شب/ یاسمینا رضا«یادداشت‌های روزهای آخرم. چه تکرارهایی. در دفترچه‌ام روز‌ها یکی بعد از دیگری می‌آیند و با هم درمی آمیزند. هذیانی یکنواخت که با وجود این تاریخ در آن به رشته‌ی تحریر در می‌آید. در تراژدی مکان وجود ندارد. زمان هم وجود ندارد. سپیده دم، عصر یا شب هست...» ص۱۱۴

٪ ٪ ٪

برایم همیشه سوال بود که نیکلا سارکوزی چطور رییس جمهور ملت فرانسه شده؟ این مرد کوتاه قد که کفش‌های پاشنه بلند می‌پوشد و بیشتر به دلقک‌های سیرک می‌ماند تا جانشین ژنرال دوگل و هیزی از چشم‌هایش می‌بارد چه طور رییس جمهور فرانسه (یک کشور اروپایی پیشرفته) شده؟ این روز‌ها هم که پیشنهاددهنده و پیگیر اصلی تحریم نفتی ایران در اروپا بوده.... «سپیده دم، عصر یا شب» را که دیدم در خریدنش شک نکردم. پشت جلدش نوشته بود: «یاسمینا رضا از ژوئن سال ۲۰۰۶میلادی سایه به سایه‌ی سارکوزی حرکت می‌کند و لحظه‌ای او را تنها نمی‌گذارد. یاسمینا حتا در جلسات محرمانه و محافل خصوصی نیز سارکوزی را دنبال می‌کند و حاصل این کنجکاوی‌ها کتاب سپیده دم، عصر یا شب است.»

اینکه نمایشنامه نویس کاردرستی مثل یاسمینا رضا نشسته کتابی در مورد یکی از اشخاص سیاسی مملکتش نوشته عطشم برای خاندن کتاب را بیشتر کرد. توی ذهنم‌‌ همان لحظاتی که داشتم کتاب را برمی داشتم مقایسه می‌کردم با نویسندگان وطنی که در مورد اشخاص سیاسی سفرنامه و خاطره نوشته‌اند. به خصوص از نوع حی و حاضرش. مثلن رضا امیرخانی که نشسته «داستان سیستان» را نوشته یا محمدرضا بایرامی که نشسته «در می‌نودر» را نوشته. توی ذهنم بلافاصله مقایسه می‌کردم با نویسنده‌ی کاردرستی مثل یاسمینا رضا که او هم از این سنخ کار‌ها کرده. برایم جالب شده بود. بعد که شروع کردم به خاندن فهمیدم یاسمینا رضا برای این کتاب ۱۷۰صفحه‌ای یک سال سارکوزی را همراهی کرده. در حالی که رضای امیرخانی برای یک سفر ۱۰روزه یک کتاب ۴۰۰صفحه‌ای نوشته و لحن چاکرمآبانه‌ی رضا امیرخانی کجا و لحن خاص یاسمینا رضا کجا.... ولی خب از آن طرف هم برخوردهای اهل کتاب فرانسه با یاسمینا رضا کجا و فحش و فضیحت‌های حضرات اهل فرهنگ ما کجا...؟!

توی‌‌ همان صفحات اول یاسمینا هدفش از یک سال با سارکوزی بودن و نوشتن این کتاب را می‌گوید:

 «هنگام ناهار در هتل پیر پروژه‌ام را برای مرد تاجری که روبه رویم نشسته توضیح می‌دهم. می‌گویم دنبال این نیستم که از سیاست یا قدرت بنویسم یا حتا سیاست به عنوان شیوه‌ی زندگی. چیزی که مورد علاقه‌ی من است مشاهده‌ی مردی ست که با گذر زمان به رقابت می‌پردازد...» ص ۱۷

و تصویری که از سارکوزی در این کتاب ارائه می‌دهد ملموس و قابل درک است. خودنسانسوری نمی‌کند. چاکرمآب هم نیست.

 «وقتی به اطرافیانش می‌گویم شبیه بچه هاست با شگفتی نگاهم می‌کنند.» ص۱۷

یاسمینا رضا توی این کتاب تصویری از یک سیاستمدار معاصر اروپا را به روشنی ارائه می‌دهد:

 «در برابر نمایندگان فرانسویان خارج از کشور در حالی که‌‌ همان واژه‌های دیروز و پری روز و یک ساعت قبل در برابر خانندگان زن امروز را با تغییر‌ات اندک و اعتقادی بیش از پیش تاییدشده می‌شنوم بر من آشکار می‌شود که اوفقط خودش را مورد خطاب قرار می‌دهد. مکان‌ها، افراد، شرایط برای او اهمیتی ندارند. او پارچه‌ی خود را می‌بافد. تاروپود آهنی‌اش را، آستر‌ها، دوخت‌های تنگش را. لباس بزرگ بازی‌اش را.

زمان زیادی از آن موقع که موئیرا این جمله را به من گفت نمی‌گذرد: اسکندر و چنگیزخان یک زندگی واقعی را گذراندند. سرزمین‌ها را می‌بلعیدند. سپاه گسیل می‌کردند. خون راه می‌انداختند. واقعن عقب نشینی می‌کردند. واقعن پیروز می‌شدند. واقعن می‌مردند. شکست یعنی به صلابه کشیده شدن. اما سیاستمداران امروز این‌ها چگونه زندگی می‌کنند؟»

چیزهای خاندنی توی این کتاب فراوان‌اند. اما میل به تقدس و مقدس نمایی نزد اصحاب قدرت حتا در سکولار‌ترین فرهنگ‌ها هم وجود دارد. عجیب است. ولی هست...

 «شب قبلش در مون پلیه جرئت کرده بود و گفته بود من احساس نزدیک بودن به راهب‌ها کرده‌ام.... به نیکلا می‌گویم، تو احساس نزدیک بودن به راهب‌ها داشتی؟

-آره. آره. خیلی نزدیک...

-و این مانتوی بلند کلیسایی... تویی یا آنری؟» ص۱۵۲

مطمئنن یاسمینا رضا توی روایت این کتاب لحن خاصی داشته. یک جور حالت گذرا و یک جور شاعرانگی. لحنی که مترجم کتاب خاسته با جملاتی ناتمام و بی‌فعل و خیلی وقت‌ها بی‌سروته (جوری که فاعل اول جمله با شناسه‌ی فعل هم خانی نداشت حتا!!!) در ترجمه القا کند. اما فقط متنی پر دست انداز حاصل کارش بوده. البته کتابی که ویراستار نداشته باشد زیاد هم نباید ازش انتظار داشت... از آن طرف هم کتاب با خیل انبوه اسامی سیاستمداران فرانسوی همراه است که من خاننده‌ی فارسی زبان کوچک‌ترین آشنایی با خیلی‌هاشان ندارم. مترجم توی پاورقی برخی اسامی را معرفی کرده که این آقا دبیر فلان حزب است و این آقا شهردار فلان شهر. ولی این کار را برای همه‌ی اسامی نکرده. سر همین ترجمه‌ی کتاب روان و راحت نیست...

راستش با خاندن این کتاب یک جورهایی متقاعد شدم که نیکلا سارکوزی رییس جمهور فرانسه است...!!! اصلیترین دلیلش به نظرم‌‌ همان آمد که یاسمینا رضا توی صفحات آخر کتاب آورده بود:

 «ایوان جمله‌ای از می‌تران را از قول یکی از نزدیکانش به من می‌گوید:» برای رسیدن به بال‌ترین مقام باید آرزو کرد. دوست داشت و دست آخر باید خاست. «و خیلی سریع تفسیر می‌کند. مطمئنن خاستن خیلی مهم است. حقیقت این کلمات تکانم می‌دهد. کلمات می‌تران و کلمات ایوان. در تمام این مدت که در کنار نیکلا بوده‌ام در عمل چیزی جز خاستن ندیدم. آرزو و جذابیت سیاست اصول حیاتی هستند اما تمام وجود را درگیر نمی‌کنند و زیاد در آن سکنا نمی‌کنند. به وجورش زمانی شکل داده بودند که من با آن آشنا نبوده‌ام و او دائم تاسفش را از این مورد ابراز می‌کند.

خاستن به هر قیمتی. عجیب است. به قیمت بزرگ‌ترین چشم پوشی‌ها. خاستن چیزی که دیگر تهییج نمی‌کند و دیگر دوستش نداریم. خالی از شکل‌های حیاتی فقط خاستن می‌ماند. خاستن چون ته مانده... اما بسیار نیرومند...» ص۱۵۸

سپیده دم، عصر یا شب/ یاسمینا رضا/ سعید عجم حسنی/ انتشارات کاروان/ ۱۷۰صفحه/۴۰۰۰تومان

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۰ ، ۱۸:۳۸
پیمان ..

زمستان1389

وبلاگش با روح و روانم بازی می‌کند. هر چیز تازه‌ای که می‌نویسد مثل خوره می‌خانمش. بلاگ اسپات می‌نویسد و فیل‌تر است و اصلن تا به حال شکل ظاهری وبلاگش را هم ندیده‌ام. فقط جوری می‌نویسد که نمی‌توانم نخانده ردش کنم... آر اس اسش را می‌خانم. حتا نمی‌دانم در مورد خودش توی وبلاگ چه نوشته. از روی نوشته‌هایش چیزهایی فهمیده‌ام... وبلاگ 25نوامبر را می‌گویم. یک پستش که من را به زمین و آسمان کوبید. بس که ویرانم کرد. دوست دارم رونویسی‌اش کنم...

زمستان1389

 «زمستان، جاده می‌طلبد رفیق... می‌طلبد جاده‌ای که هی پیچ بخورد و پیچ بخورد و من چشمم به مه آبی و نرم کوهپایه‌های آشنایش بند باشد... زمستان می‌طلبد که من توی آن صندلی پشتی برای خودم کز کرده باشم و نیمه هشیار به زمزمه‌های توی ماشین گوش کنم... زمستان می‌طلبد که من توی یک گرمای امنی خودم را‌‌ رها کنم و بخوابم... طولانی... راحت... عمیق... بوی پرتقال بپیچد و صدای انگشتهای همیشه خشک پدرم بیاید که پوستهای پرتقال را کف دست راستش جمع می‌کند و دست چپش روی فرمان باشد... الان یادم آمد که من این را جایی نوشته بودم... وقتی که لابد پاییز بود و من طبق معمول هوایی می‌شدم توی پاییز... چونکه بدبختانه پاییز هم جاده می‌طلبد.... یادم آمد باز هم یک وقتی توی یک پاییزی دلم هوس کرده بود سه تایی بندازیم توی جاده... فقط برویم... برویم... دور... یادم نیست کجا و کی نوشتم از پاییز و سفر و پرتقال و از ما. یادم نیست... حتما یک حالی باید بوده باشم مثل الان... 

زمستان 1389-لاهیجان

الان باید می‌شد که برویم و از زیتون فروشی‌های رودبار روغن زیتون بکر بخریم و زیتون ترش و زیتون شور. بعد مثل همیشه خدا به ما دو جور زیتون رب انار زده بدهند برای مزه کردن... بعد برگردیم و زیتون بخوریم و خوش باشیم. به همین سادگی... به همین راحتی... خب بالاخره یک روزهایی بود... یک روزگاری بود... که خیلی خوب بود. خیلی ساده بود. خیلی یک طوری بود. لذتهای معصومانه دیگر تکرار نمی‌شوند. قرار هم نیست بشوند. نه... قرار هم نیست. گویا جاده‌‌ همان جاده نیست. و به حتم که ما‌‌ همان آدمهای توی جاده نیستیم. و پرتقال‌‌ همان بو را می‌دهد. و هنوز مزه زیتون خوب است. و هنوز مه روی کوه‌ها آبی است. و هنوز من یک آدم رویاباف سر به هوای سودایی‌ام... و هنوز ته دلم یک چراغ کوچک دارم... بی‌ربط: یادم آورد که یک کودک سه ساله و نیمه چشم گردالی بودم. وقتی خوابم می‌امد، بیشتر می‌جنگیدم که نخوابم. فکر می‌کردم من که بخوابم لذتهای دنیا تمام می‌شوند یا مصرف می‌شوند در غیاب من. لالایی می‌خواندند. عروسک می‌آوردند و می‌خواباندندش کنارم. روی دست و پایشان تکانم می‌دادند. من با چشمهای گردم زل می‌زدم به‌شان. به من می‌گفتند: س بخوابه. حالا هر که می‌گفت؛ از مامان/ بابا/خاله /... س چشم گردالی به‌شان زل می‌زد و می‌گفت:» نتتتچ. مامان/بابا/خاله بخواده «... حتی نمی‌توانست ب را از د تشخیص دهد. اما می‌دانست که باید زل بزند و حقوقش را طلب کند لابد! کره بز
و این... وای که از این...»...

 

از وبلاگ ۲۵نوامبر

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۰ ، ۰۷:۴۳
پیمان ..

مانیتور‌هایشان را راه انداخته‌اند. واگن‌های جدید مترو را می‌گویم. هر از چند وقتی صفحه‌ی سیاه مانیتور‌ها روشن می‌شود. اما هر بار که من سوار شده‌ام و مانیتور‌ها روشن بوده‌اند فقط یک موضوع بوده: عاشورا. چند وقت پیش تصاویر گرافیکی از پوسترهای عاشورا را اسلوموشن نشان می‌دادند. کربلا و بین الحرمین را نشان می‌دادند. به سر و صورت زدن و عزاداری ملت را نشان می‌دادند. ماه محرم و صفر بود و خب موضوعیت داشت. اما دیروز و پری روز هم که سوار شدم باز هم موضوع تصاویر عاشورا بود. یکی از هیئت‌های عزاداری تهران را نشان می‌دادند. کلوزآپ چهره‌های ماتم زده‌ی مردم را نشان می‌دادند. مردی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت. مردی که مات و مبهوت زل زده بود. مردی که ونگ می‌زد و به خدای خودش التماس می‌کرد... فقط مردهای اندوهگین را نشان می‌دادند. از خودم پرسیدم الان که ماه صفر تمام شده چرا این‌ها باز این چیز‌ها را نشان می‌دهند؟ چه اصراری است؟ اصلن این قرائتی که این‌ها از عاشورای این روز‌ها دارند نشان می‌دهند آن چیزی نیست که توی خیابان‌ها است...(×) بعد اصلن ماه صفر هم تمام شده که. غم. اندوه. در سکوت سرد و گرمای تنهای به هم چسبیده‌ی مترو که کسی حرفی نمی‌زند و همه خیره‌اند به در و دیوار، اگر مانیتوری باشد که تصویرهایی متحرک نشان می‌دهد خب همه زل می‌زنند به آن دیگر... اما چه زل زدنی؟!...
بعد‌‌ همان طور که ایستاده بودم به این فکر کردم که مانیتورهای توی مترو چه باید نشان بدهند؟ تبلیغات بازرگانی؟ نه تو را به خدا. با این وضع تبلیغات ساختن این‌ها و هزار تا دنگ و فنگی که برای ساختن تبلیغات می‌گذارند و حاصلش فقط چیزهای لوس است آدم بیزار می‌شود... چه نشان بدهند؟ تصاویر سخنرانی آقا در بین جوانان عرب و حضور آقا در بین مردم و استقبال‌های مردمی و کارهای عمرانی و آباد کردن ایران؟!! باز این خوب است. باعث ایجاد دیالوگ بین مسافر‌ها می‌شود. هر چند فقط فحش و فضیحت خاهد بود... ولی باز شکستن سکوت سرد آدم‌های توی مترو و شکسته شدن تابوی مهر به دهانی و حرف نزدن خیلی بهتر است... می‌توانند تصاویر نقاط مختلف ایران را نشان بدهند. تصاویر طبیعت ایران. مردمان ایران در لباس‌ها و قومیت‌های مختلف. می‌توانند یک کار دیگر هم بکنند. فیلم کوتاه پخش کنند. فیلم‌هایی که طول زمانیشان مدت زمانی باشد که مترو فاصله‌ی دو ایستگاه را می‌رود. ۵۰ثانیه. ۱دقیقه. ۲دقیقه. فیلم‌های خیلی کوتاه. در فاصله‌ی بین ۲ایستگاه در تاریکی تونل‌ها این فیلم‌ها را پخش کنند. اما این‌ها... با سفارش کاری و دادن حق انحصاری به آدم‌های تاییدشده‌ی خودشان گند می‌زنند. باید یک جنبش و حرکت هنری راه بیندازند. یک فراخان گسترده برای ساختن فیلم‌های ۳۰تا ۶۰ثانیه‌ای در مانیتورهای مترو... مسابقه راه بیندازند. این جوری سفارش کاری هم نخاهد بود و خلاقیت‌های محض فیلم سازهای آماتور و حرفه‌ای است که مجال بروز پیدا می‌کند....باید باید این فیلم ها صامت باشند البته. اگر هم دیالوگ داشته باشند زیرنویس فقط... 
بعد به این فکر کردم که اگر قرار بود یک فیلم ۱دقیقه‌ای برای پخش در مانیتورهای مترو می‌ساختم چه فیلمی می‌ساختم. در مورد چه. چه جوری. و با همین خیال بازی‌ها یکهو دیدم رسیده‌ام و باید پیاده شوم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۰ ، ۰۶:۲۶
پیمان ..

آدمی هر آینه باید خودش را ثابت کند. بودنش را ثابت کند. به چه کسی و به چه چیزی؟ به خیلی کسان و خیلی چیز‌ها. در هر لحظه‌ی زندگی چیز‌ها و آدم‌ها و موقعیت‌ها و کسانی وجود دارند که آدمی باید وجودش را به آن‌ها ثابت کند. در جمعی از انسان‌ها قرار می‌گیرد. باید خودش را به عنوان عضوی از آن جمع به آن‌ها ثابت کند. سال‌های زیادی از عمرش را صرف تحصیل دانش می‌کند. هر چند ماه یک بار باید محصلاتش را امتحان بدهد تا ثابت کند که چیزی را فرا گرفته. در دوره‌های مختلف زندگی باید کارهایی بکند تا ثابت کند که به آن دوره از زندگی وارد شده است: مدرک تحصیلی بگیرد، کنکور بدهد، ازدواج کند... آدمی هر آینه باید خودش را به مجوعه چیزهایی که زندگی نام دارند ثابت کند. بگوید که "من هستم". حتا در تنها‌ترین لحظات زندگی هم محکوم است که خودش را ثابت کند. اینکه این اثبات‌ها مثل قضایای ریاضی می‌مانند و برخی ساده و روشن و برخی ناممکن‌اند چیز دیگری ست. غم انگیزش اینجاست که آدمی محکوم شده است به ثابت کردن پی در پی خود...
یک اثبات قهرمانانه هیچ‌گاه کافی نیست. مساله‌ی توا‌تر مطرح است...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۵۸
پیمان ..