سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه می میرند

‏1- دوست دیده یا نادیده‌ای که کتاب را از طریق آدینه بوک برایم فرستادی: واقعاً ممنونم.‏

‏2- می‌توانستم بنشینم خیره به خورشید را دوباره بخوانم. آن هم در باب مرگ است. پر است از نقل‌قول‌های ‏ادبیاتی و رمان و داستان و شعر. ولی خیلی وقت بود که رمان نخوانده بودم. و خواندن همه می‌میرند سیمون ‏دوبووار شد همان داستانی که پل استر اول کتاب سه‌گانه‌ی نیویورکش نوشته بود: ‏

کلمات عوض نمی‌شوند، اما کتاب‌ها همیشه در حال تغییرند‎. 

عوالم مختلف پیوسته تغییر می‌کنند، افراد عوض می‌شوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا‎ ‎می‌کنند و آن کتاب ‏جوابگوی چیزی است، نیازی، آرزویی‎.‎

‏3- همه می‌میرند فوق‌العاده بود. فکر نمی‌کردم این قدر حالم را بد کند. فکر نمی‌کردم این‌جوری من را بگیرد. ‏داستانی به‌شدت گیرا و عمیق. در مورد رایموندو فوسکایی که عمر جاودانه پیدا کرده است. خلاصه‌ی یک خطی ‏کتاب می‌شود داستان مردی که 700 سال است عمر جاودانه پیدا کرده است، او نمی‌میرد و تمام فرصت‌هایی را که ‏آدم‌ها فکر می‌کنند مرگ از آن‌ها می‌گیرد دارد، او نمی‌میرد و در جهان آدم‌های فانی زندگی می‌کند. او در مقابل ‏مرگ هیچ ضعفی ندارد. کتابی در باب مرگ و جاودانگی. ‏

وقتی روایت سیمون دوبووار را می‌خواندم، دیالوگ‌های فوق‌العاده‌ی بین شخصیت‌هایش را می‌خواندم خودم را ‏رایموندو فوسکا می‌دیدم. حس می‌کردم در تمام لحظه‌های خواندن کتاب من هم عمر جاودانه دارم. من هم دچار ‏همان ملال زندگی بی‌نهایت هستم. و حس می‌کردم مرگ واقعاً موتور محرکه‌ی وجود آدمی است. ‏

فوسکا از پادشاهی شروع می‌کند. سعی می‌کند با پادشاهی بر شهر خودش، بر ناحیه و کشور خودش و بر جهان ‏خودش جهانی یکپارچه را بسازد. سعی می‌کند از رویین‌تن بودن خودش در مقابل مرگ کمال استفاده را ببرد و ‏جهانی سراسر عدل و داد و رفاه و آسایش را بسازد... ولی بعد از 200 سال می‌بیند که نمی‌تواند. او نمی‌تواند بر ‏انسان‌ها حکومت کند. سعی می‌کند شخصیت دوم شود. از طریق یک سلسله‌ی پادشاهی از انسان‌های فانی به ‏آرمان خودش برسد. ولی باز هم نمی‌تواند. ‏

فوسکای بی‌مرگ حکم جسم صلب را پیدا کرده است. حکم آدمی را پیدا کرده است که تغییر نمی‌کند. مرگ ‏سرچشمه‌ی تغییرات است. آدم‌ها و حوادث پیوسته در حال تغییرند و اگر مرگ نباشد، هم‌آهنگی با سیر تغییرات ‏وجود نخواهد داشت. جهان پیوسته در حال مرگ و تغییر است. اما او تغییر نمی‌کند. فوسکای بی‌مرگ نمی‌تواند ‏تغییر کند و آدمی که تغییر نمی‌کند شور زندگی را درنمی‌یابد.‏

دیالوگ کلیدی کتاب، بین فوسکا و پادشاه شارل اتفاق می‌افتد:‏

‏«... گفتم: من می‌خواستم همه را به خوشبختی برسانم. اما می‌بینم که از دسترس من بیرون‌اند.‏

ساکت شدم؛ هیاهوی شادمانه و فریادهای مصیبت‌آلودشان را می‌شنیدم. صدای خنوخ نبی را می‌شنیدم که فریاد ‏می‌زد: باید همه چیز را نابود کرد! علیه من سخن می‌گفت، علیه منی که می‌خواستم زمین را بهشتی کنم که در آن ‏هر دانه‌ی شن سر جای خودش باشد، هر گلی در ساعت مقرر بشکفد. اما انسان‌ها نه گیاه بودند و نه سنگ؛ ‏نمی‌خواستند به صورت سنگ درآیند.‏

گفتم: پسری داشتم. به استقبال مرگ رفت. زیرا من در زندگی راه دیگری برایش باقی نگذاشته بودم. زنی هم ‏داشتم که چون همه چیز را در اختیارش گذاشته بودم ترجیح داد در عین زندگی به صورت مرده‌ای درآید. و ‏کسانی هم هستند که ما آن‌ها را سوزانده‌ایم و در دم مگر از ما ممنون بوده‌اند. این مردم خوشبختی را نمی‌خواهند؛ ‏می‌خواهند زندگی کنند.‏

شارل گفت: زندگی کردن یعنی چه؟ سری تکان داد و گفت: این زندگی چیزی نیست. دیوانگی است که انسان ‏بخواهد بر دنیایی که هیچ چیز نیست مسلط شود!‏

‏- لحظه‌هایی هست که آتشی در دلشان می‌گدازد، و همین را زندگی کردن می‌نامند.‏

ناگهان موجی از کلمات بر زبانم جاری شد؛ شاید برای آخرین بار در چندین سال، چندین قرن، فرصت داشتم ‏حرف بزنم.‏

گفتم: مسئله‌شان را درک می‌کنم. الآن دیگر درک می‌کنم. آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به ‏آن‌ها داده می‌شود. بلکه کاری است که خودشان می‌کنند. اگر نتوانند چیزی را خلق کنند، باید نابود کنند. اما در هر ‏حال باید آنچه را که وجود دارد طرد کنند، وگرنه انسان نیستند. و ما که می‌خواهیم به جای آن‌ها دنیا را بسازیم و ‏در آن زندانی‌شان کنیم، چیزی جز نفرت آن‌ها نصیبمان نمی‌شود. این نظم، این آسایشی که ما آرزویش را داریم ‏برای آن‌ها بدترین نفرین است...» ص 246 و 247‏

‏4- آزادی، عشق ورزیدن و دوستی شاید کلمات پیش‌پاافتاده‌ای باشند. ولی وقتی همه می‌میرند را می‌خوانی با ‏روایت سیمون دوبووار می‌فهمی تنها چیزهایی هستند که در لحظه‌های کوتاه عمر ما در دلمان جرقه و آتشی را ‏می‌گدازند. شور زندگی همین‌ها هستند. فوسکا با عشق ورزیدن به زنان زندگی طولانی‌اش و رفیق شدن با مردان ‏جوان و کمک کردن به آن‌ها برای رسیدن به آرزوها و آرمان‌هایشان (کشف سرزمینی جدید، به راه انداختن ‏انقلاب در یک جامعه و...) در عمر نامحدود خودش لحظه‌هایی معنادار را تجربه می‌کرد. اما این معنا فقط با مرگ ‏است که جاودانه می‌شود... و شور زندگی، شور بودن، معنایی که رژین از کار کردن به دست می‌آورد برای فوسکای ‏بی‌مرگ نامفهوم بود: ‏

«فوسکا گفت: بله.‏

مهربانانه لبخندی زد. گفت: دوست دارم بازی شما را تماشا کنم.‏

‏- آخر برای چه؟ مگر برای این نیست که خوب بازی می‌کنم؟ ‏

فوسکا با حالتی مهربان او را نگاه می‌کرد. گفت: وقتی بازی می‌کنید، با چه شور و شوقی به موجودیت خودتان ایمان ‏دارید! من این حالت را در دو سه زن دیگر در تیمارستان دیده‌ام. اما آن‌ها فقط به خودشان ایمان داشتند. در ‏حالی‌که برای شما، دیگران هم وجود دارند و گاهی موفق شده‌اید وجود مرا هم برای خودم اثبات کنید.‏

رژین گفت: چه گفتید؟ همه‌ی آنچه در رزالیند و برنیس دیده‌اید همین است؟ استعداد مرا فقط در همین می‌بینید؟ ‏

لب می‌گزید. دلش می‌خواست گریه کند.‏

فوسکا گفت: کم چیزی نیست. همه‌ی مردم موفق نمی‌شوند به این خوبی ادای زنده بودن را دربیاورند.‏

رژین سرگشته گفت: اما این ادا نیست. واقعیت است. من وجود دارم.‏

فوسکا گفت: نه! خودتان هم چندان مطمئن نیستید. وگرنه این‌قدر پافشاری نمی‌کردید که مرا با خودتان به تآتر ‏ببرید.‏

رژین با هیجان گفت: مطمئنم! وجود دارم. استعداد دارم و هنرپیشه‌ی بزرگی می‌شوم. شما کورید و نمی‌بینید!» ص ‏‏79 و 80‏

‏5- ترجمه‌ی مهدی سحابی فوق‌العاده بود.‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۶
پیمان ..

اوّلش فکر می‌کردیم مثل مریضی‌های قبل است. خوب می‌شود. فکر می‌کردیم دور هم جمع شدنمان و شلوغ شدن ‏سفره‌ی توی اتاقش باز هم حالش را خوب می‌کند. ولی این بار فرق داشت. یعنی خودش انگار می‌دانست. آخرین بار ‏دو هفته‌ی قبل پیشش رفته بودم. زیاد پیشش نماندم. یک نیم ساعت فقط. هنوز هم با خودم درگیرم. همیشه با خودم ‏درگیرم. ترجیح دادم زیر باران 15 کیلومتر راه بروم. کاپشن آبی‌ام را پوشیده بودم و 15 کیلومتر زیر بارانی که ‏بی‌امان می‌بارید راه رفته بودم. می‌خواستم تکلیفم را با خودم و بی‌عرضگی‌هایم مشخص کنم و نکرده بودم. می‌توانستم ‏بروم پیشش و توی اتاق گرمش ساعت‌ها پای حرف‌هایش بنشینم. نیازی به حرف زدن من نبود. خودش حرف می‌زد. ‏فارسی حرف نمی‌زد. فقط گیلکی. ازین که بهش سر نمی‌زدند و نمی‌زدیم همیشه شاکی بود. ازین که من همیشه سرم ‏توی کتاب بود شاکی بود. راست می‌گفت دیگر. برایش کتاب خواندن من مساوی درس خواندن بود. کی درسم تمام ‏می‌شود؟ هیچ‌وقت درسم تمام نشد. تا آخرش هم درسم تمام نشد که یک دل سیر بنشینم پای حرف‌هایش و ‏داستان‌هایش. فقط نصفه‌نیمه نشستم. از ترس جدّ تندش. (یک‌بار ناراضی بود ازین که آمده‌ام شمال و فقط توی حیاط ‏به سلام‌علیک گذرانده‌ام و نرفته‌ام بالا توی اتاقش به چای خوردن... برگشتن توی جاده به غلط کردن افتادم بس که ‏حادثه پیش آمد برایم.) ‏

حالا حتی اگر درسم هم تمام بشود دیگر نمی‌توانم... دیگر نمی‌شود...‏

نمی‌توانست راه برود. روزگاری که برایمان نان خلفه درست می‌کرد و پیش همسایه‌ها می‌رفت گذشته بود. آخرین ‏باری که آمد برایمان نان خلفه درست کند دست‌هایش باد کردند و تا هفته‌ها درد داشت. فقط می‌توانست فضای بین ‏اتاقش و تلار ‏ را برود و بیاید. و منظره‌ی تلار، سبزی درخت‌های روبه‌رو، صدای اردک‌ها و غازها و مرغ و خروس‌ها، ‏ریزش قطره‌های ریز و درشت باران از شیروانی و بادهایی که سپیدارها و تبریزی‌ها را همچون گهواره در منظره‌ی ‏روبه‌رو تکان می‌دادند آخرین شیرینی‌های زندگی بودند. هوای فوق‌العاده‌ی روستا چیزی بود که نمی‌گذاشت حتی ‏برای یک شبانه‌روز خانه‌ی ما در تهران را تاب بیاورد. آخرین باری که آمد تهران خانه‌مان به یک شبانه‌روز هم نکشید. ‏گفت من را ببرید. هوای نفرت‌انگیز زمستان تهران را به هیچ وجه تاب نیاورد. ‏

مامان گفت حالش خیلی بد است. نصفه‌شب راه افتادیم. ساعت 12 شب. و کله‌ی سحر رسیدیم. هوشش به‌جا بود. تا ‏آخرین لحظه هم هوشش به‌جا بود. می‌شناخت. تک‌تک ما نوه‌ها را می‌شناخت. توی خواب و بیداری صدایمان می‌کرد. ‏اول مرده‌های فامیل را صدا می‌کرد. از پدر خودش (بعد از چند دهه هنوز هم پدرش را به یاد داشت و تحت تأثیرش ‏بود...)، تا خواهر و خواهرزاده‌اش... با حال نزارش هنوز هم نگران پذیرایی و چای خوردن ما بود. دست‌ها و پاهایش ‏اگر اجازه می‌دادند باز هم کتری و قوری کوچکش را روی اجاق به راه می‌کرد. استکان‌ها و نعلبکی‌ها را ردیف می‌کرد. ‏اول یک بار با آب جوش استکان‌ها را آب می‌کشید و بعد چای می‌ریخت و توی سینی می‌گذاشت و سینی را هل می‌داد ‏سمت ما. و منی که هیچ‌وقت چای‌خورِ تیر نبوده‌ام، فقط پای بساط چای او دوبله و سوبله چای می‌خوردم... با همان حال ‏نزارش وقتی فهمید دور و برش شلوغ است به مامانم گفت برو از تو کمد قوری بزرگه را بردار. هوشش بود. حواسش ‏بود. نمی‌توانست غذا بخورد. نمی‌توانست سوپ و فرنی و شیر را قورت بدهد. نمی‌توانست قرص‌هایش را بخورد. خونش آن قدر جریان نداشت که سرم بهش وصل کنند. ولی ‏تک‌تک ما را می‌شناخت. شب جمعه‌ای همه جلویش شام خوردیم. دراز کشیده بود. مشد صدیقه پر و بالش را گرفت و ‏او را نشاند که شام‌خوردن‌مان را ببیند. یکهو احوالم را پرسید. گفتم این‌‌جام. لبخند زد. توی آن حال و بی‌حالی لبخند ‏زدنش آخرین تصویر من شد. ‏

فکر می‌کردم تا آخر هفته دوام می‌آورد. فکر می‌کردم اصلاً خوب می‌شود. فکر می‌کردم مثل دفعه‌های پیش است. ‏یعنی چهارشنبه روز هم خودش همین‌جوری فکر می‌کرد. مامانم از مکّه برایش پارچه آورده بود و لباس دوخته بود. ‏هیچ‌وقت نپوشیده بودش. مامان اصرار کرد که لباس نو بپوش. برگشته بود گفته بود شاید دو سال دیگه هم زنده ‏موندم. الآن نیاز نیست... و لباس نوی لعنتی برای همیشه نو ماند... ‏

جمعه عصر ازش خداحافظی کردیم. من امتحان داشتم. می‌خواستم امتحان بخوانم و برای پروژه‌ی کوفتی یک خاکی ‏بر سرم کنم و سه‌شنبه دوباره راه بیفتم به سمتش. خواب بود. چشم‌هایش را باز کرد. وقتی فهمید می‌خواهیم برگردیم ‏تمام نیرویش را جمع کرد و گفت: کجا می‌خواهید بروید؟ اسماعیل گفت فردا برمی‌گردیم. همین‌که فهمید ما ‏می‌خواهیم برویم و هنوز شاکی بود که چرا پیشش نمی‌مانیم برایمان امیدبخش بود. فکر می‌کردیم خوب می‌شود. ‏حداقل فکر می‌کردیم باز هم خواهد بود...‏

نبودیم. لحظه‌ی مرگ پیشش نبودیم. لحظه‌ی خاک کردنش هم نبودیم. نرسیدیم. جمعه برگشتیم و شنبه غروب ‏رفت. تا از تهران لعنتی خارج شویم و با حداکثر سرعتی که ماشین گاز می‌خورد خودمان را برسانیم تمام شده بود. ‏همه‌چیز تمام شده بود...‏

ننه‌جان من آدم معروفی نبود. کار بزرگی که توی کتاب‌ها بنویسند و رسانه‌ها برایش مرثیه‌سرایی کنند نکرد. در ‏توانش نبود. دنیایش کوچک بود. محدود به همان کسانی که روزهای آخر صدایشان می‌زد. حتی تشییع جنازه‌اش هم ‏شلوغ و باشکوه نبود. فقط توی خانه‌ی خودش، توی سرزمین خودش، بی‌هیچ منّتی، بی‌این‌که جوری مریض شود که ‏اطرافیانش به زحمت بیفتند، در عرض 5 روز ذوب شد و رفت... ‏

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۱
پیمان ..

مثل مسابقه‌ی درگ 400 متر می‌ماند. رقابت هیجان‌انگیز است. آن‌جا که دو تا ماشین قرار است ‏انتهای قدرت‌شان را به هم نشان بدهند. مسیر یکسان است. شیب و پستی بلندی آن 400 متر ‏برای هر دو یکسان است. فقط نیروی خفته در زیر کاپوت‌شان است که برنده را مشخص می‌کند. ‏دو ماشینی که به نظر هم‌تا می‌رسند. ولی درگ 400 متر است که نشان می‌دهد کدام یک سر ‏است. و بعضی وقت‌ها هم هم‌تا به نظر نمی‌رسند. پورشه‌‌ی میلیارد تومانی در یک سمت است و ‏پراید هاچ‌بک توربوی دست‌ساز در آن سو. به هر حال 400 متر مشترک است و وقتی می‌بینی ‏انتهای آن 400 متر پراید هاچ‌بک توربوی دست‌ساز با اختلاف چند ماشین زودتر به خط آخر ‏می‌رسد، هیجان‌زده می‌شوی. ایمان می‌آوری که نیروی خلاقیّت و نوآوری از سازمان‌یافته‌ترین ‏فنّاوری‌ها هم برتر است...‏

مثل خواندن یک کتاب خیلی خوب با دو ترجمه‌ی مختلف می‌ماند. آن‌جا که لحن‌ها و ‏کلمه‌گزینی‌ها با هم فرق می‌کند. آن‌جا که دیدگاه مترجم‌ها با هم فرق می‌کند. هر کدام از ‏دریچه‌ی جهان خودش آن شاهکار را ترجمه کرده. مثل این می‌ماند که از چند بُعد به یک قضیه‌ی ‏عجیب نگاه کنی و برایت روشن شود. آن وقت است که از مقایسه لذت می‌بری. آن وقت است ‏که قضاوت می‌کنی. در مقام قاضی می‌نشینی و رأی به برتری یک ترجمه می‌دهی... زمینه‌ی کار ‏یکی بوده و همین زمینه‌ی مشترک امکان مقایسه‌ی قدرت دو مترجم در درک و فهم متن را ‏برایت ممکن کرده...‏

شنیدن شعر «قسم به دل‌های خسته‌ی خسته‌دلان» را می‌گویم. شنیدن یک شعر به آوازهای مختلف را می گویم...

خستگی دلچسب این شعر را سه نفر جاودانه کرده‌اند: مرضیه، مهستی و داریوش. مهستی ‏خستگی شعر و آهنگ را درنیافته. شعر را کاباره‌ای می‌خواند و اصلاً دلچسب نیست. کنارش باید ‏گذاشت. ولی آن دو نفر دیگر، خستگی شعر را تا عمق وجود دریافته‌اند. خوب می‌خوانند. آهنگ ‏هم یکی است و تو یک بار با صدای مردانه‌ی داریوش گوش می‌دهی و یک بار با صدای زنانه‌ی ‏مرضیه. غمی شیرین بر دلت می‌نشیند...‏

مرضیه شعر را به شکوهی می‌خواند که داریوش به گرد پایش هم نمی‌رسد. مرضیه شعر را به ‏گونه‌ای می‌خواند که من همان بار اول ویرم گرفت که هم‌خوانی کنم با او. با داریوش فقط ‏می‌شود گوش داد. ولی مرضیه تو را چنان همراه می‌کند که هم‌خوانی می‌کنی... ناخودآگاه با ‏صدایش هم‌صدا می‌شوی. یکهو می‌بینی تو هم داری زمزمه می‌کنی:‏

قسم به دل‌های خسته‌ی خسته‌دلان

قسم به قلب شکسته‌ی خسته‌دلان

به آه بر لب نشسته‌ی خسته‌دلان

که من در این سینه جز غمی آشنا به دل هم‌زبان ندارم

ازو جدا مانده‌ام در این رهگذر ز یارم نشان ندارم...‏




۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۸
پیمان ..