سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یکی مثل همه
My rating: 3 of 5 stars

"همه ی آدم ها گاهی با خودشان فکر می کنند که هیچ از آدم هایی که الان زنده اند صد سال دیگر روی زمین نخواهند بود... قدرتی عظیم همه جا را جارو خواهد زد. ولی مسئله ی او روز بود نه سال. داشت به مثابه آدمی که خودش در معرض مرگ است تعمق می کرد." ص 129
راستش گول جلد کتاب را خوردم. نوشته بود برنده ی جایزه ی پولیتزر 1997. از آن جا که پولیتزر مثل نوبل نیست که به مجموعه آثار تعلق بگیره با خودم گفتم یه کتاب جایزه پولیتزری خواهم خوند. ولی این طور نشد. نشر چشمه یک جورهایی رکب زده بود. کتاب را خریدم. قیمت توی کتاب 3300 تومان بود, ولی برادران نشر چشمه پشت جلد برچسب زده بودند 6500 تومان. این هم رکب دوم. سنت دروغگویی از همین چیزهای کوچک پخش می شود... کتاب درخشانی نبود... یه کتاب معمولی در مورد مواجهه ی یه پیرمرد 71 ساله با مرگی معمولی. تنها نکته ای که باعث شد تا تهش برم قدرت روایت فیلیپ راث بود. 

عزاداران بیل
My rating: 5 of 5 stars

فکر نمی کردم این قدر خوب باشه این کتاب.
جهان ساده ی ساعدی از پس دهه ها زمان می گذره و تر و تازه بهت می رسه و تو در عجب می مانی که این روستا و آدم های ساده و مریضش چطور به دلت می نشینند. چطور درد و مرض های شان و سیاهی و روشنایی زندگی های شان و روایت مینیمال ساعدی این قدر جذاب می شود... فوق العاده بود. 

آشفته حالان بیدار بخت
My rating: 3 of 5 stars

ناهمگون بود. بر خلاف عزاداران بیل که یکدستی مجموعه آدمو به هیجان می نداخت این مجموعه ناهمگون بود. داستان های خوبی هم داشت. ولی چون مجموعه ی 3دهه ی مختلف از نویسندگی ساعدی بوده ناهمگون شده. ولی روایت ساعدی از تنهایی آدم هاش ویرانگره. چه قدر این مرد دقیق روایت می کنه و گرم. اون قدر گرم که با خوندن آینه های تنهایی آدم های داستان هاش حال آدم بد میشه.
آدم های تنهایی که جهان تنهایی شان را دیگران و جامعه و قدرت نمی توانند تاب بیاورد(داستان های "اسکندر و سمندر و گردباد"و "صداخونه" و "میهمانی" و "ای وای, تو هم!" و "واگن سیاه") و معشوق های نامرد (داستان شنبه شروع شد و آشفته حالان بیداربخت) دو تا مضمون اصلی داستان هاست. 
روی هم رفته ارزش این مجموعه داستان ساعدی از 70درصد مجموعه های تازه چاپ ناشرهای خوش نام این روزها بیشتره. 

چوب به دست های ورزیل
My rating: 4 of 5 stars

ساعدی و جهان پیچیده ی آدم های ساده ی روستاهای کتاب هایش. همه چیز ساده و ابتدایی است. دیالوگ های نمایشنامه, قصه و روایت. ولی واکنش های بین آدم های داستان دقیقا "رفتارهای مرجع" آدمیزاد است. مثلا وقتی محرم محصولش را سر حمله ی گرازها از دست می دهد چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی بیند احساس دورافتادگی می کند. او بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را به جدایی از جامعه وامی دارد. او راهی خرابه می شود. کنج عزلت نشین می شود. و دقیقا نقطه ای که کل روستا ازش ضربه می خورد همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی ماند. نعمت هم به او اضافه می شود. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده ی روستا به نیروهایی بیرون از سیستم خودشان... جامعه ی ساده ی ساعدی یک سیستم دینامیکی پیچیده است. سیستمی که نیروهای درونی اش و کنش ها و واکنش هایش آن را وادار به وارد کردن نیروهای خارجی به داخل سیستم شان کرد و فیدبکی که گرفت... یک چرخه ی کامل از به فنا رفتن و بیشتر به فنا رفتن یک جامعه....
واقعا لذت بردم. 

Fear and trembling
My rating: 4 of 5 stars

مجموعه ی شش داستان پیوسته از یه روستای بی نام از خطه ی سواحل جنوب ایران. به شدت آدمو یاد "عزاداران بیل" می ندازه. چون از نظر شکل روایت خیلی شبیه اونه. چند داستان با مکان جغرافیایی و شخصیت های ثابت و دیالوگ های فوق العاده ی ساعدی وار. من عاشق شخصیت "محمداحمدعلی" شده بودم.یه کلیشه ی جالبی داره ساعدی تو این داستان های روستاییش. همیشه یه کدخدایی هست که خنگه و یه مشاورگونه ای تو اهالی روستا داره که همه و خود کدخدا حرف اونو قبول دارن. تو این کتاب این مشاوره دانا که خوب بلده حرف بزنه زکریاست. ولی تفاوت هایی داره. ساعدی تو این کتاب سعی می کنه ترس رو روایت کنه و تنه به رئالیسم جادویی هم می زنه. اتفاقات عجیب و غریب و بعد از اون ترس های بی دلیل ولی درک شدنی. می تونم بگم ساعدی در روایت "رفتارهای مرجع" نوع آدمیزاد استاده. 
ولی به نظرم این کتاب مثل "عزاداران بیل" یه شاهکار نیست. یه دلیلش به نظرم اینه که مثل عزاداران بیل به یه انسجام درونی کافی نمی رسه. تو "ترس و لرز" آدمای روستا با جهان پیشرفته تر آشنا نمی شن. با محصولی از جهان پیشرفته آشنا می شن: موتور لنج و کشتی. ولی مثل عزاداران بیل با مفهومی مثل شهر مواجه نمی شن. در عزاداران بیل فرار آخر آدما به سمت شهر یه انسجام درونی فوق العاده ای به کل کتاب بخشیده بود... این جا ازون خبرا نیست. ولی باز هم داستان ها به شدت خواندنی اند. وقتی روایت اون بچه ی گمشده رو که آورده بودن به روستا و با راه رفتنش زمین مثل دریا متلاطم و ناآرام می شد می خوندم و این که اهالی روستا نمی تونستن از دستش رها بشن واقعا احساس خفگی و بیچارگی بهم دست داده بود!
کتاب به "احمد شاملو" تقدیم شده است. به نظرم باید چند مجلد ادبی تهیه شه از مجموعه آثاری که به احمد شاملو تقدیم شده. فکر می کنم این مجلد ادبی چیز فوق العاده ای بشه... 

لذتی که حرفش بود
My rating: 2 of 5 stars

به نظرم نویسنده جماعت باید وبلاگ هم داشته باشه. نه که تو وبلاگش بشینه داستان بنویسه. نه. بشینه "لذتی که حرفش بود" را بنویسه. شاید به خاطر اقتصاد ادبیات ایرانه که نویسنده ی خوب همه چیزشو برمیداره کتاب می کنه. به نظرم کار درستی نیست. خیلی از حتا نوشته های خوب لزوما نباید کتاب بشن... 

عشق های خنده دار
My rating: 4 of 5 stars

برای منی که تعلیم و تربیتم به گونه ای بوده که نباید به میل جنسی میدان داد و این میل از شرمگاه های انسانی است, خواندن کتابی که میل جنسی و آمیزش بدن مردان و زنان را به صورت یک حق مسلم و یک اتفاق معمول روایت می کرد و از دل آن معناها می جست دلچسب بود.
ترجمه ی جدید این کتاب شامل هر 7 داستان کتاب اصلی کوندرا است. ترجمه ی فروغ پوریاوری با حذف 3 داستان چاپ شده بود. ولی ترجمه ی جدید حسین کاظمی یزدی با پاره ای سه نقطه ها که کاملا قابل حدس است که چه بوده چاپ شده و کامل تر است. ترجمه ی بدی نبود.
در لحظاتی از کتاب کوندرا واقعا اعجاب برانگیز ظاهر می شود.
استاد دانشگاه داستان اول, دو مرد شیطان و هیز داستان سیب طلایی میل ابدی, دختر و پسر داستان بازی اتواستاپ, پزشکان و پرستاران داستان ضیافت, مرد و زن داستان بگذارید مرده های پیر..., خبرنگار و دکتر هاول داستان دکترهاول پس از بیست سال و ادوارد داستان آخرهمه شخصیت هایی هستند که با تاکید بر میل جنسی شان روایت می شوند ولی ته ماجرا یک حس ترحم عجیب در آدم برمی انگیزانند... حس ترحم انسان بودن. حس ترحم گونه ی بشریت...
با داستان آخر (ادوارد و خدا) خیلی ارتباط برقرار کردم. آن حس ترحم انسان بودن و بشریت در این داستان با شدتی بیشتر جاری بود...
@@@
"دوست من چیزی که تو گفتی خیلی بیشتر از انتظارم بود. باید اینو بفهمی که لذت یه بدن اگه به سکوت ختم بشه اون وقت به شکل خسته کننده ای شبیه به دیگران می شه. در این سکوت, هر زنی شبیه به زن های دیگه می شه و همه شون فراموش می شن. و قطعا مهم ترین دلیل ما برای رفتن به سراغ لذت های شهوانی اینه که اونا رو به یاد بیاریم. بنابراین این نقاط نورانی تو اون لذت هاست که با یه روبان براق جوونی ما رو به پیری مون پیوند می زنه! اونا هستن که حافظه ی ما رو تو شعله ای ادبی حفظ می کنن. این حرفو از من داشته باش دوست عزیز. تنها حرفایی که تو این عادی ترین لحظات گفته می شه می تونه اون لذتو نورانی و فراموش نشدنی کنه..." ص 199 از داستان دکترهاول پس از بیست سال...


جنگ های ارزی
My rating: 3 of 5 stars

از چند منظر می شود به این کتاب نگاه کرد. یکی شیوه ی نگارش کتاب وفرم آن. یکی محتوای آن و دیگری ظاهر و ترجمه ی آن. 
شیوه ی نگارش کتاب بسیار دوست داشتنی است. جیمز ریکاردز در اول هر فصل به عنوان خلاصه و پیش در آمد فصل, یک صفحه سوال جالب و جذاب را ردیف می کند و بعد در ادامه ی فصل با استفاده از داده های تاریخی و تحلیل های اقتصادی مجموعه عواملی را که باعث شکل گیری وقایع مختلف شده اند در جواب به آن سوال ها تشریح می کند. فصل های کتاب ساختار و شفافیت دارند و این خواندن کتاب را خیلی روان می کند.
محتوای کتاب: نگاه به خیلی از وقایع تاریخی صد سال گذشته از یک دیدگاه خاص(دیدگاه جنگ های ارزی و پولی کشورها با هم) جان مطلب کتاب را تشکیل می دهد. ساز و کار ابرتورم آلمان و سقوط پولی آلمان بعد از جنگ جهانی اول تا شکل گیری فدرال رزرو و کارهایی که رییس جمهورهای آمریکا در صد سال اخیر برای حفظ دلار در عرصه ی جهانی کرده اند تا بر آمدن چین و به وجود آمدن یورو و حتی انقلاب های عربی از دیدگاه جنگ های ارزی روایت شده اند. 
بررسی روند تاریخی جنگ های ارزی از اوایل قرن بیستم تا بحران مالی اخیر جهان بخش عمده ای از کتاب را شکل می دهد. یک بخش دیگر از کتاب محکوم کردن رویه های علم اقتصاد در قرن بیستم است. جیمز ریکاردز با شلاق بران به جان مدل های ریاضی اقتصاد در قرن بیستم و تئوری کینز و تئوری پول گرایی می افتد و معیارهای ریاضی مدیریت ریسک را زیر سوال می برد. به عنوان جایگزین هم تئوری اقتصاد رفتاری و تئوری پیچیدگی را معرفی می کند و تمام قد ازین دو دیدگاه به عنوان جایگزین مدل ریاضی و به دردنخور اقتصاد در قرن گذشته دفاع می کند. 
نکته ای که وجود دارد این است که به نظرم جیمز ریکاردز در زمینه ی تئوری پیچیدگی مطالعه ی کافی نداشته. چیزی که او به عنوان تئوری پیچیدگی معرفی می کند نمونه ی ناقصی از تفکر سیستمی است و 30-40سال است به وجود آمده و روز به روز فراگیرتر می شود. جیمز ریکاردز فقط بخش اول تفکر سیستمی را در کتابش وارد کرده و با شدت هر چه تمام تر مدل های ریاضی را محکوم کرد. در حالی که تفکر سیستمی از ریاضیات هم در لایه های بعدی بهره می گیرد. تفکر سیستمی هم چیزی است که جیمز ریکاردز توصیف کرده و هم چیزی که او محکوم کرده و به نظرم جیمز ریکاردز کم مطالعه کرده.
ترجمه ی حسین راهداری روان است. زیرنویس های او برای اصطلاحات مالی راهگشا است و به فهم مطلب کمک می کنند. یک نکته ضعف ترجمه ی فارسی طرح جلد خشک و بی روح آن است. عنوان کتاب و صفت حیرت انگیز دینامیک است . اما طرح جلد اصلا و ابدا نمودار لحن و روایت کتاب نیست. طرح جلد کتاب انگلیسی بسیار جالب تر است و نمی دانم چرا ناشر از آن طرح جلد استفاده نکرده.
روی هم رفته خواندن جنگ های ارزی به آدم بینش خوبی در فهم خیلی از اتفاقات دنیای اطراف ما می دهد.


زمینِ سوخته
My rating: 3 of 5 stars

از صفحه ی 10 تا صفحه ی 320 راوی داستان برام سوال بود. این که زاویه دید یه کتاب اول شخص باشه, اول شخصی که به طور مستقیم در تمام وقایع حی و حاضره اما تا آخر کتاب تو حتا اسمش رو هم نفهمی, نفهمی چی کاره ست, چه می خواد و... رو مخه. راوی کتاب کمترین اطلاعاتی از خودش بروز نمی ده ولی به طرز وحشتناکی فوق العاده روایت می کنه.
زمین سوخته ی احمد محمود از حیث مستند بودن یه شاهکاره. دقیقا به نقطه ای از جنگ ایران و عراق نگاه کرده و که تا سال ها بعد از جنگ هم این نگاه کلیشه نشده. نه تنها کلیشه نشده که حتا نوشتن از این نگاه سخت تر هم شده و هر کسی دل نوشتنش را ندارد.
دوست داشتم. راوی کتاب و خساست بی دلیلش برای بروز اطلاعات از خودش رو که کنار بگذارم کتاب فوق العاده بود. اهواز روزهای اول جنگ و هرج و مرج جنگ با زبان شسته رفته و تیز و بلورین احمد محمود معجونی خواندنی بود. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۹
پیمان ..

‏1- "ضمن شادباش شانزدهم آذر ماه (روز دانشجو) و گرامیداشت یاد و خاطره شهدای این روز بزرگ به اطلاع می رساند که ‏مراسمی در دانشگاه با حضور و سخنرانی رئیس جمهور محترم حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای دکتر روحانی در سالن ‏جباری برگزار می گردد.  با توجه به کشوری بودن برنامه و محدودیت سالن برگزاری تعداد محدودی برای شرکت در سالن ‏اصلی انتخاب و دعوت شده اند. برای استقبال از شما عزیزان و شرکت شما در این مراسم تالازهای 4 و5 و 6 برای این کار ‏تدارک دیده شده است که شرکت جمعی شما در این برنامه به جلال وشکوه آن می افزاید."‏

این ایمیلی بود که یکشنبه برای کل دانشجویان دانشگاه شریف فرستادند. ‏

توهین‌آمیز بود. ‏

قرار بود رییس‌جمهور به مناسبت روز دانشجو به دانشگاه شریف بیاید. اینش خوب بود. لطفی به خاطر پنجاه ساله شدن ‏دانشگاه صنعتی شریف. ولی این‌که از قبل، از چند روز قبل مشخص شده باشد که چه کسانی باید در مراسم شرکت کنند و کی‌ها ‏در سالن باشند... قرار بوده 1300 نفر در سالن باشند. ازین 1300 نفر 1000 نفر سهم غیرشریفی‌ها بوده و 300 نفر را هم از ‏بین دانشجویان شریف انتخاب کرده بودند که در سالن حضور پیدا کنند. بقیه هم با حضور در تالارهای 4 و 5 و 6 به شکوه و ‏جلال حضور رییس‌جمهور قرار بود بیفزایند... حضور نمادین؟ دانشجوهایی که انتخاب می‌شوند؟ دانشجوهایی که انتخاب ‏نمی‌کنند؟ یعنی چه که رییس‌جمهور به دانشگاه شریف بیاید اما اکثریت سالن در اختیار غیرشریفی‌ها و انتخاب‌شده‌ها باشد؟ و ‏یعنی چه آن 300نفر شریفی حاضر در سالن هم به دقت انتخاب شوند؟! توهین‌آمیز نیست؟

خواستم به بی‌غیرتی جو دانشگاه شریف فحش بدهم و این‌که دانشجو نیستند، ولی دیدم توی این هیر و ویری فحش دادن به ‏جو شریف اصلا جایز نیست...‏

‏2- یکی از خانم‌های اداره تمرینی از درس‌های دانشگاهش را آورده بود که کمک کرده و حل بنماییم. نمی‌دانم ترم چندم بود. ‏ولی دانشجوی ازین دانشگاه‌های عصرانه و پنج‌شنبه جمعه‌ای بود. تمرینی که آورده بود یک تمرین بیش از حد ساده مربوط به ‏درس آمار کلاس دوم دبیرستان بود. درس آمار در دوره‌ی دبیرستان برای همه‌ی رشته‌های ریاضی و تجربی و انسانی اجباری ‏است. یعنی هر کسی که دیپلم گرفته آمار را هم خوانده. باورم نمی‌آمد که در ترم چندم دانشگاه انتظاری که از دانشجو دارند و ‏تکلیفی که به او می‌دهند در همان حد است و عجیب‌تر این‌که دانشجو همین را هم می‌پیچاند و می‌دهد به یک جوجه‌خرخوان که ‏برایش حل کند... ‏

‏3- دوشنبه دانشگاه نبودم. رفتم سر کار. سه‌شنبه رفتم سر کلاس. استاد برگشت ازمان پرسید دیروز کی‌ها اومدن دانشگاه؟ 15 ‏نفر سر کلاس بودیم. هیچ‌کدام‌مان نیامده بودیم دانشگاه. استاد گفت: یکشنبه به ما گفتن ماشین‌هاتون رو هم از دانشگاه ‏بردارید ببرید. اگر ماشینی بماند مشکل امنیتی دارد. ما هم گفتیم خب فردا دانشگاه تعطیله. دوشنبه کلاس‌ها را تعطیل کردیم. ‏رفتیم دنبال کار و زندگی‌ خودمان. برای یک عده از استادها کارت حضور صادر کرده بودن. برای ما نکرده بودن. بعد دوشنبه ‏صبح یهو زنگ زدن که آقا بیاید توی سالن. برای شما هم کارت حضور صادر کرده‌ایم... نیامدم. نگو دوشنبه برف اومده، ازون ‏‏1000 نفری که قرار بود بیان خیلی‌هاشون نیومدن دنبال آدم بودن که سالنو پر کنن!‏

‏4- یک قانون مسخره‌ای وجود دارد که اگر مرخصی ساعتی‌ات بیش از 4 ساعت بشود از مرخصی‌هایت 1 روز کامل کم می‌شود. ‏یکشنبه سه‌شنبه‌ها صبح باید می‌رفتم دانشگاه و 4ساعت و نیم در محل کار نبودم. نامه نوشتم به مدیر منابع انسانی که خانم یک ‏کاری کن مرخصی‌های من تمام نشود. مثلا ساعت مرخصی‌ها را شناور کن که یک روز کامل از مرخصی‌هایم کم نشود. رونوشت ‏داد به یکی از خانم‌های اداری که رسیدگی کن. آن خانمه هم نمی‌دانم چه هیزم تری بهش فروخته بودم. با شریفی بودن من ‏پدرکشتگی داشت. برداشت دو برابر نامه‌ی من با خودکار سبز نامه نوشت که این برخلاف عدالت است و ما در این شرکت کلی ‏دانشجو داریم و اگر به آقای فلانی همچه امتیازی داده شود، عدالت رعایت نشده و فلان و بیسار. خلاصه رسما زیرآب ما را زد. ‏حالا ملتی که در آن شرکت دانشجواند، همه از دم ازین دانشگاه عصرانه‌ها و 5شنبه و جمعه‌ای‌ها... بعد هم نمی‌شد به روی‌شان ‏آورد که آخر خانم‌های محترم اداری، شریف کجا و دانشگاه‌های دوزاری شما کجا؟ اصلا مدیر بالاسری من (فوق العاده است این مرد) با این کار من هیچ مشکلی ندارد. به شما چه ربطی دارد آخر؟ د آخه شریف اصلا 5شنبه کلاس دارد؟

دوشنبه که روز دانشجو بود، کارکرد ماهانه آمده بود. آن خانمه با آن نامه‌ی عدالت‌خواهانه‌اش، چیزی حدود 400 هزار تومان ‏از حقوق بنده را کم کرده بود (اجبار به مرخصی بدون حقوق و کسر کار) و من نمی‌دانستم چرا باید ‏با دانشجویی که در حد آمار دوم دبیرستان ازش انتظار دارند برابر باشم... خلاصه 16 آذر ما درگیر گنجشک‌روزی بودن‌مان ‏بودیم!‏

‏5- به نظرم دانشجویی که چپ نباشد دانشجو نیست.‏

سر کار که بودم گزارش‌های سخنرانی و مراسم 16 آذر در دانشگاه شریف را لحظه به لحظه و خط به خط می‌خواندم. آن‌جاهایی ‏که می‌نوشتند تشویق دانشجویان، تشویق دانشجویان نسبت به فلان سخن رییس جهور، سوت و کف و هورای دانشجوی به ‏فلان حرف رییس جهور و... برایم دردناک بود. ‏

‏6- خیلی وقت‌ها یاد شب‌های برره‌ی مهران مدیری می‌افتم. یک قسمتش بود که جنگ فرضی و مانور داشتند ولی تلفات داده ‏بودند... درگیری‌های کوچولوی توی سالن شهید جباری در روز 16 آذر 94 و داد و بی‌دادها و شعارها و عربده‌کشی‌های ‏حاضران در سالن من را یاد جنگ فرضی برره‌ای ها انداخته بود...‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۱
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. اول صندلی‌ها و بعد گوشه‌ها و بعد فضای بین واگن‌ها پر شدند. حالا دیگر جلوی درها ‏هم داشت از جمعیت پر می‌شد که آن‌ها وارد شدند. پدر و دختر بودند. من اول دختر را دیدم. دختر کوچکی که باباش را محکم ‏بغل کرده بود و از روی شانه‌هایش به ما نگاه می‌کرد. چشم‌هایش گود افتاده بودند و پای چشم‌هایش کبود بود. لاغر بود. ‏موهایش فرفری بود. گوشواره‌هایش پلاستیکی بنفش رنگ بودند و النگوهایش هم پلاستیکی بود. از جنس بچه‌ خوشگل‌های ‏تبلیغ‌های پوشک بچه‌ی تلویزیون نبود. پوست لاغر و سوخته‌اش می‌گفت که اهل این شهر نیست و چمدان بزرگ پدرش هم ‏گواه بود. پدرش آفتاب سوخته بود. یقه‌ی پیراهنش باز بود و پوست زیر گردنش با پوست صورتش دو رنگ متفاوت بودند. از ‏آن جنس ‌آفتاب‌سوختگی‌های کار مداوم زیر آفتاب. دختر خس خس کرد و مظلومانه به همه‌ی آدم‌ها نگاه کرد.

بعد یک نفر ‏گوشه‌ای را به مرد تعارف کرد تا چمدانش را آن‌جا بگذارد و سر راه ملت نباشد. همین که او در گوشه جاگیر شد، جوان نشسته ‏کنار شیشه از جایش بلند شد و گفت: بفرمایید. بچه همراه‌تونه. مرد آفتاب‌سوخته خسته بود. زیر لب تشکر کرد و دخترک را ‏نشاند روی صندلی. جوان گفت خودتون هم بفرمایید. مرد آفتاب سوخته گفت نمی‌خواد. دخترک نشست و تکیه داد به صندلی و ‏آرام به پدرش نگاه کرد. بعد پیرمرد بغل دستی دست کرد تو جیب پالتویش و شکلاتی در آورد و جلوی دخترک گرفت. ‏دخترک هم بی‌معطلی شکلات را گرفت و باز کرد. شکلات کاکائویی بود. خوشمزه بود. پدرش به پیرمرد لبخند زد و لبخند ‏گرفت...

همه‌ی این‌ها دومینو وار اتفاق افتاد. کسی گوشه را تعارف کرد،‌ کسی صندلی‌اش را به آن‌ها داد و کسی شکلات به ‏دخترک داد... به این فکر کردم که اگر حلقه‌ی اول و دوم اتفاق نمی‌افتادند آیا پیرمرد باز هم به دخترک غریب شکلات می‌داد؟ ‏اصلا حلقه‌ی دوم... اگه آن گوشه پیشنهاد نمی‌شد، پسر جایش را به آن پدر و دختر می‌داد؟ شک داشتم. اتفاق‌های دوم و سوم ‏شیرین‌تر و دراماتیک‌تر و تعریف‌کردنی‌تر بودند. اما کار آدم شماره‌ی یک ماجرا برایم ارزشمندتر بود. یک کار خیلی کوچک ‏بود. یک جابه‌جایی ساده. ولی باعث حرکت دومینو واری از مهربانی شده بود... ‏


پس نوشت: نسخه ی صوتی این نوشته!

حجم: 1.45 مگابایت
۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

‏1- می‌گویند بیمه یکی از مهم‌ترین شاخص‌های توسعه‌ی اجتماعی-اقتصادی یک جامعه است. چرا؟ ‏

کتاب چوب‌ به دست‌های ورزیل غلامحسین ساعدی به خوبی این چرایی را مشخص می‌کند. چوب به دست‌های ورزیل از دسته‌ی ‏کتاب‌های روستایی و ساده‌ی غلامحسین ساعدی است. وقایع و روایت و دیالوگ‌ها ساده‌اند. ولی رفتارهای آدم‌ها در این کتاب از ‏جنس "رفتارهای مرجع" جنس بشریت است. مثلا رفتار محرم و سایر افراد روستا در قبال همدیگر. وقتی محرم محصولش را سر ‏حمله‌ی گرازها از دست می‌دهد، چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی‌بیند احساس دورافتادگی می‌کند. او ‏بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می‌کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را ‏به جدایی از جامعه وامی‌دارد. او راهی خرابه می‌شود. کنج عزلت نشین می‌شود. و دقیقا نقطه‌ای که کل روستا ازش ضربه می‌خورد ‏همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی‌ماند. نعمت هم به او اضافه می‌شود. ‏و این دو با هم‌دیگر چوب لای چرخ سایر اهالی روستا می‌گذارند. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده‌ی روستا به نیروهایی ‏بیرون از سیستم خودشان‎ ‎‏ برای این‌که به سرنوشت محرم و نعمت دچار نشوند و... چتر حمایتی دریغ شده از محرم و بعد نعمت ‏همان چیزی است که در جوامع امروزی بیمه نامیده می‌شود. کمک کردن به افراد برای این که طرد و نابود نشوند. چون که شاید ‏در نگاه اول فقط آن‌ها ضربه خورده‌اند، اما در نگاهی کلان این ضربه گریبان‌گیر کل جامعه می‌شود. هر چه‌قدر چتر حمایتی ‏گسترده‌تر باشد، احتمال شکل‌گیری رفتاری همچون رفتار محرم و نعمت در کتاب ساعدی در یک جامعه کم‌تر می‌شود و به ‏خاطر همین بیمه از شاخص‌های توسعه اجتماعی اقتصادی است.‏

‏2- کسب و کار شرکت‌های بیمه یک جورهایی شبیه بانک‌ها است. آن‌ها برگه‌هایی به نام بیمه‌نامه را چاپ می‌کنند و با آن از ‏مردم پول می‌گیرند. انواع و اقسام بیمه‌نامه (بیمه‌نامه‌های عمر و سرمایه‌گذاری، درمان، مهندسی، مسئولیت، اتومبیل و شخص ‏ثالث،‌ باربری، گردشگری و...) تولیدی شرکت‌های بیمه هستند. آن‌ها از مردم پول می‌گیرند و با آن‌ چند تا کار انجام می‌دهند. ‏یکی این‌که بخشی از این پول صرف پرداخت خسارت‌هایی می‌شود که بیمه‌ها تعهد به جبران آن خسارت‌ها دارند. (پرداخت ‏هزینه‌های درمان تکمیلی، پرداخت بیمه‌های عمر، پرداخت خسارت‌های اتومبیل و مرگ و میرهای جاده‌ای، خسارت پروژه‌های ‏مهندسی ناشی از حوادث طبیعی و...) دیگر این که مبلغ هنگفتی را سرمایه‌گذاری می‌کنند. (چون حق بیمه‌ها جمع می‌شوند و تا ‏بروز خسارت و پرداخت خسارت مدت زمانی طول می‌کشد، باید این پول عظیم سرمایه‌گذاری شود تا بی‌ارزش نشود.) از ‏طنزهای روزگار فعلی ایران زمین این است که در آن شرکت‌های بیمه از بانک‌ها بیشتر سرمایه‌گذاری می‌کنند. بانک‌ها خودشان ‏شرکت می‌زنند و بنگاه‌داری می‌کنند و عملا کاری را که باید صنعتگران انجام بدهند انجام می‌دهند. بخشی دیگر هم صرف ‏کارمزد نمایندگان بیمه و کارکنان شرکت‌های بیمه می‌شود. (نماینده‌ها بازاریاب‌های شرکت‌های بیمه و مشتری چاق کن بازی ‏هستند و کارکنان شرکت‌های بیمه هم مسئول بررسی و انجام کارهای اداری حقوقی فنی).‏

‏3- طبق اطلاعات سایت کدال مجمع عمومی سال منتهی به 29 اسفند 1393 بیمه پارسیان در تاریخ 19 اردیبهشت 1394 در ‏سالن همایش‌های نیایش واقع در تهران، سعادت‌آباد، میدان کاج، خیابان نهم، پلاک 14 برگزار گردید. یکی از مصوبه‌های این ‏مجمع تعیین پاداش اعضای هیئت‌مدیره‌ی این شرکت بود. در پایان این جلسه برای 5 نفر اعضای هیئت مدیره‌ی بیمه‌ پارسیان ‏مبلغ 5،000،000،000 ریال پاداش تصویب شد. یعنی اگر به طور متوسط تقسیم شود،‌ به خاطر یک سال عضویت در هیئت ‏مدیره، نفری 100میلیون تومان پاداش.‏

در همان روز مجمع عمومی سالیانه شرکت بیمه ما در میدان ونک- خیابان ونک- پلاک 9 نیز برگزار شد. در مجمع عمومی بیمه ‏ما، پاداش یک سال عضویت هیئت مدیره بیمه ما، 4600000000 ریال تعیین شد. یعنی نفری 92 میلیون تومان پاداش.‏

در 28 اردیبهشت 1394 موسسه‌ی آموزش عالی خاتم میزبان مجمع عمومی سالیانه‌ بیمه پاسارگاد بود. این جلسه از ساعت ‏‏9:30 صبح آغاز شد و صورت‌های مالی منتهی به اسفند 1393 توسط سهام‌داران بررسی شد. میزان پاداش اعضای هیئت مدیره ‏بیمه پاسارگاد در این جلسه 11040000000ریال تعیین شد. یعنی به طور متوسط و مساوی نفری 220میلیون و 800 هزار ‏تومان پاداش.‏

و سایر شرکت‌های بیمه به همین ترتیب...‏

‏4- همایش بین‌المللی بیمه و توسعه مهم‌ترین رویداد بیمه‌ای کشور ایران است. روزی است که همه‌ی اهالی شرکت‌های بیمه و ‏وزارت اقتصاد و دارایی و اهالی بیمه‌ی سایر کشورها دور هم جمع می‌شوند و به تبادل اطلاعات در مورد وضعیت شرکت‌های بیمه ‏در ایران و بایدها و نبایدها می‌پردازند. همایش امسال با تمرکز بر موضوع "توانگری مالی و توانمندی مدیریتی در شرکت‌های ‏بیمه" در 14 آذر 1394 برگزار می‌شود. ‏

با خانم همکار نشستیم و یک ماهی وقت صرف کردیم تا برای همایش بیمه و توسعه مقاله ارائه بدهیم. با توجه به اعداد و ارقام ‏پاداش اعضای هیئت مدیره، روی ویژگی‌های اعضای هیئت مدیره و تاثیر آن بر توانگری مالی شرکت‌های بیمه متمرکز شدیم. ‏با والذاریاتی آمار و ارقام جمع کردیم و یک مدل اقتصادسنجی پنل دیتا طراحی کردیم و مقاله را با عنوان "بررسی رابطه ی ‏ویژگی های اعضای هیئت مدیره با نسبت توانگری مالی شرکت های بیمه در ایران" نوشتیم و فرستادیم.‏

به نظر خودمان مقاله‌ی خوبی شده بود. مدل اقتصادسنجی‌مان با معنا درآمده بود و نتایج مدل اقتصادسنجی هم عجیب و غریب ‏ولی کاملا قابل استناد بود. ولی هفته‌ی پیش که نتایج نهایی منتشر شد،‌گفتند که مقاله‌مان فقط برای بخش پوستر برگزیده شده. ‏از 135مقاله‌ی ارسالی، 14 مقاله را برای ارائه انتخاب کرده بودند و 18 مقاله هم برای بخش پوستر. باری... در بین مقاله‌های ‏پوستری مقاله‌های خیلی خوبی بودند که دلگرم شدیم که کارمان همچه بی‌ارزش هم نبوده.‏

‏5- چکیده‌ی مقاله این طوری‌هاست: "مدل‌های توانگری مالی به عنوان معیاری برای ارزیابی شرکت‌های بیمه از الزامات کمی و ‏کیفی گوناگونی تشکیل شده‌اند. حاکمیت شرکتی و ویژگی‌های هیئت مدیره یکی از اجزای تاثیر گذار بر توانگری مالی ‏شرکت‌های بیمه است. این پژوهش به بررسی رابطه‌ی بین ویژگی‌های هیئت مدیره و توانگری مالی شرکت‌های بیمه در ایران ‏می‌پردازد. برای این منظور، از یک مدل اقتصادسنجی پنل دیتا بهره می‌برد. ‏

نتایج این مدل اقتصادسنجی بیان می‌کند که هر چه اعضای هیئت مدیره درصد بیشتری از سهام شرکت را نمایندگی کنند، ‏توانگری مالی شرکت بیمه نسبت بالاتری خواهد داشت. ‏

عضویت یا عدم عضویت مدیرعامل در هیئت مدیره‌ی شرکت‌های بیمه بر توانگری مالی این شرکت‌ها تاثیری نخواهد داشت. ‏

و مجموع تعداد اعضای موظف و غیرموظف(اندازه‌ی) هیئت مدیره با توانگری مالی رابطه‌ی معنادار و مثبتی دارد. ‏

اما میزان تحصیلات مجموعه‌ی هیئت مدیره با توانگری مالی شرکت‌های بیمه در ایران رابطه‌ی معکوسی دارد و مدرک دکترا ‏برای اعضای هیئت مدیره امتیاز مثبتی محسوب نمی‌شود."‏

نکته‌ی جالب مقاله‌مان همین بند آخر چکیده‌ی مقاله بود. برای اندازه‌گیری رابطه‌ی توانگری مالی و سطح تحصیلات، سطح ‏تحصیلات اعضای هیئت مدیره را امتیازبندی کرده بودیم. مرتبط غیرمرتبط هم کردیم. این‌طوری‌ها که آن‌هایی که مدیریت و ‏حسابداری و مالی خوانده بودند امتیاز بالاتر و آن‌هایی که مهندسی و پزشکی خوانده بودند امتیاز پایین‌تری داشتند. دکترای ‏مدیریت و حسابداری و مالی امتیاز 8 داشت و فوق لیسانسش 7 و لیسانسش 6 و بعد دکترای مهندسی و پزشکی امتیاز 5 و ‏فوق‌لیسانس 4 و لیسانس رشته‌ی غیرمرتبط 3 و الخ... با این سیستم امتیازدهی هر چه‌قدر اعضای هیئت‌مدیره سطح تحصیلات ‏مدیریتی مالی‌شان بالاتر می‌رفت اوضاع شرکت بدتر می‌شد. یعنی این‌که آدمی با دکترای مدیریت یا دکترای مالی با حضورش در ‏هیئت مدیره‌ی شرکت بیمه بر عملکرد شرکت تاثیر منفی می‌گذارد! ‏

در مرحله‌ی دوم سیستم امتیازبندی را مساوی کردیم. یعنی که همه‌ی دکتراها چه مرتبط چه غیرمرتبط به کار بیمه،‌امتیاز 4 و ‏فوق‌لیسانس‌ها امتیاز 3 و لیسانس 2 و کمتر از لیسانس 1 می‌گرفتند. در این‌حالت پارامتر سطح تحصیلات اعضای هیئت مدیره ‏بی‌معنا می‌شد. یعنی که بین توانگری مالی یک شرکت بیمه با سطح تحصیلات اعضای آن هیچ ارتباطی وجود ندارد...‏

مدارک آموزش عالی در ایران موضوع عجیبی شده‌اند... یک موردش همین مقاله‌ی ما!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۴
پیمان ..

بدیش این جاست که یکهو احساس برهنه بودن می‌کنی. یکهو می‌بینی هیچ خیال و رویایی نیست که آن را همچون شنل زورو روی ‏شانه‌هایت بیندازی و بجنگی و انگارت نباشد. چشم‌هایت می‌بیند، اما دیگر ذهنت با خیال‌های او نمی‌تواند آرامت کند. یکهو می‌بینی ‏زود زود مریض می‌شوی. زود زود می‌رنجی. زود زود کنار گذاشته می‌شوی و یکهو می‌بینی واقعا نمی‌توانی کسی را همراه خودت کنی ‏و یکهو می‌بینی همراه کسی نیستی و هوای سنگین آذرماه آن قدر ناگهانی حجم سینه‌هایت را تنگ می‌کند که نمی‌توانی به هیچ روندی، ‏به هیچ ترتیبی، به هیچ چه شد که آن شدی فکر کنی و فقط راه می‌روی و فراموش می‌کنی که دارد گلویت می‌سوزد و فراموش نمی‌کنی ‏که داری از چپ و راست زخم می‌خوری و فقط ازین که نمی‌توانی بگویی خفه‌قان می‌گیری.‏

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
پیمان ..