سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب ها» ثبت شده است

"چرا کشورها شکست می‌خورند" کتابی به شدت خواندنی است. دارون عجم اوغلو  و جیمز رابینسون نظریه‌ای سیاسی اقتصادی را ‏با قصه‌هایی فراوان از تاریخ کشورهای گوناگون جهان و با زبانی خیلی ساده و روایی ارائه می‌کنند. ‏

نظریه‌های زیادی در مورد الگوهای رشد و فقر و غنا در جهان وجود دارند. عجم اوغلو و رابیسنون یک یک آن‌ها را نام می‌برند ‏و بعد مثال‌ نقض‌ها را می‌گویند تا ثابت کنند که این نظریه‌ها کار نمی‌کنند.‏

فرضیه‌ی جغرافیا عامل اصلی تفاوت ثروت در کشورهای جهان را تفاوت‌های جغرافیایی می‌داند. مثلا می‌گوید که کشورهای گرم ‏فی‌نفسه فقیرند. سنگاپور،‌ مالزی، نوگالس آمریکا و... مثال نقض این فرضیه‌اند. ‏

فرضیه‌ی فرهنگ ضعف فرهنگی را عامل اصلی فقر و غنا می‌داند. مثلا می‌گوید که آفریقایی‌ها به این علت فقیرند که اخلاق کاری ‏خوبی ندارند. این فرضیه از نظریات ماکس وبر آمده که معتقد بود اصلاحات و اخلاق پروتستانی نقش کلیدی در تسهیل ظهور ‏جامعه‌ی صنعتی غرب اروپا ایفا کرد. در مرز آمریکا و مکزیک دو شهر با یک نام حضور دارند: نوگالس. از نظر فرهنگی کاملا ‏مشابه هم‌اند. اما از لحاظ اقتصادی و سیاسی نوگالس آمریکا به مراتب از نوگالس مکزیک اوضاع بهتری دارد. یا کره‌ی شمالی و ‏جنوبی از نظر فرهنگ و زبان کاملا مشابه هم‌اند. اما از لحاظ اقتصادی و فقر و غنا... فرضیه‌ی ماکس وبر هم حتا مثال نقض دارد. ‏فرانسه در قرون وسطا و پس از آن به شدت کاتولیک بود،‌ ولی مثل انگلستان پیشرفت کرد و صنعتی شد. ربطی به فرهنگ و ‏دین و مذهب ندارد. یا یک عقیده‌ای وجود دارد که می‌گوید این فرهنگ انگلیسی بوده که باعث رشد و بالندگی کشورهایی مثل ‏آمریکا و کانادا و استرالیا و بخش‌هایی از هند و پاکستان شده. سیرالئون و نیجریه هم مثل آمریکا و استرالیا مستعمره‌ی ‏انگلستان و تحت تاثیر کامل فرهنگ انگلیسی بوده‌اند... ولی مثل آمریکا و کانادا و استرالیا پیشرفت نکردند.‏

یک فرضیه‌ی دیگر فرضیه‌ی جهل است. این‌که در کشورهای فقیر جهل مدیران و سردم‌داران و مردم باعث می‌شود که کشور ‏رشد نکند. درحالی‌که این نظریه هم کار نمی‌کند. چون در بسیاری از کشورهای فقیر رهبران دیکتاتور آدم‌های باسوادی هستند ‏که در بهترین دانشگاه‌های دنیا درس خوانده‌اند. یا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم به کشورهای فقیر کمک‌های اقتصادی بین‌المللی ‏زیادی برای امر آموزش شده. خیل عظیمی باسواد شده‌اند. ولی تغییری در وضع این کشورها رخ نداده.‏

عجم‌اوغلو و رابینسون در مقابل نظریه‌ی نهادها را مطرح می‌کنند و می‌گویند این نهادها هستند که باعث رشد و تضعیف یک ‏ملت می‌شوند: ‏

‏"علت این‌که نوگالس آریزونا خیلی ثروتمندتر از نوگالس سونورا است قابل فهم است. این تفاوت ناشی از نهادهای کاملا متفاوت ‏در دو سوی مرز است که انگیزه‌های متفاوتی برای ساکنان نوگالس آمریکا در برابر نوگالس سونورا ایجاد می‌کند. ایالات متحده ‏به این علت امروزه ثروتمندتر از مکزیک و پرو است که نهادهای سیاسی و اقتصادی‌اش انگیزه‌ی بنگاه‌ها،‌ افراد و سیاستمداران ‏را افزایش می‌دهند. کارکردهای هر جامعه با مجموعه‌ای از قواعد اقتصادی و سیاسی توسط دولت و شهروندانش به طور جمعی ‏ایجاد و اجرا شده‌ است: انگیزه‌هایی برای آموزش دیدن، پس‌انداز و سرمایه‌گذاری کردن و پذیرش تکنولو‌‌ژی‌های جدید و ‏مواردی ازین دست.... نهادها با تاثیر گذاشتن بر رفتارها و انگیزه‌ها در زندگی واقعی، موفقیت یا شکست کشورها را رقم می‌زنند. ‏استعداد فردی در هر سطحی از جامعه مهم است. با این همه یک چهارچوب نهادی برای تبدیل آن استعداد به نیرویی مثبت نیاز ‏است. "‏ ص 69 و ص70

آن‌ها نهادها را به دو دسته‌ی فراگیر و بهر‌ه‌کش تقسیم می‌کنند:‏

‏"نهادهای اقتصادی فراگیر مانند نهادهای کره‌ جنوبی یا ایالات متحده، همان نهادهایی هستند که مشارکت انبوه عظیمی از افراد ‏را در فعالیت‌های اقتصادی مجاز می‌شمرند و ترویج می ‌کنند که به بهترین شکل از استعدادهای‌شان استفاده کنند و به آن‌ها ‏امکان می‌دهند هر چه را که می‌خواهند انتخاب کنند. نهادهای اقتصادی وقتی فراگیر خوانده می‌شوند که حاوی مالکیت خصوصی ‏مطمئن، نظامات حقوقی بی‌طرف و خدمات عمومی باشند که برای مبادله و معامله افراد، میدانی فراهم آورند. چنین نظاماتی باید ‏اجازه خلق کسب و کارهای جدید را بدهد و بگذارد مردم مشاغل خودشان را انتخاب کنند."‏ ص 106

‏"در مقابل نهادهای بهر‌ه‌کش وجود دارند که ویژگی‌هایی متضاد با نهادهای فراگیر دارند، چنین نهادهایی از آن جهت بهره‌کش ‏خوانده می‌شوند که برای تصاحب درآمدها و ثروت‌های بخشی از جامعه و سپردن آن به بخش دیگری از جامعه طراحی ‏شده‌اند."‏ ص 108

چیزی که کتاب "چرا کشورها شکست می‌خورند" را خاص می‌کند، معرفی چرخه‌های فضیلت و رذیلت است. این که چه‌طور ‏کشورها وقتی در مسیر رشد می‌افتند روز به روز قوی‌تر می‌شوند و چه‌طور کشورها وقتی در مسیر فقر و رذالت می‌افتند روز به ‏روز وضع‌شان بدتر و بدتر می‌شود. ما با یک وضعیت ثابت و ایستا هیچ وقت روبه‌رو نیستیم. همیشه یا وضع بد و بدتر می‌شود یا ‏خوب و خوب‌تر... ‏

چرخه‌های فضیلت در کشورها چگونه کار می‌کنند؟ نهادهای سیاسی فراگیر قدرت را نزد سردم‌داران جامعه قید و بند دار ‏می‌کنند. نمی‌گذارند که آن‌ها خدا بشوند. این باعث ایجاد نهادهای اقتصادی فراگیر می‌شود. نهادهای اقتصادی فراگیر با تضمین ‏حقوق مالکیت افراد، نمی‌گذارند که ثروت در دستان یک گروه کوچک از جامعه باقی بماند. نمی‌گذارند که ثروت در جامعه ‏متمرکز شود. به همین ترتیب قدرت سیاسی عایدی محدودی به دست صاحبان قدرت می‌دهد و گروه‌های جاه‌طلب به جای ‏فعالیت برای تسلط کامل بر دولت به فعالیت‌های اقتصادی می‌پردازند. و بدین ترتیب نهادهای اقتصادی فراگیر موجب تداوم ‏نهادهای سیاسی فراگیر می‌شوند و...‏

چرخه‌های رذیلت با حضور نهادهای سیاسی بهره‌کش قدرت بی‌نهایتی را برای گروه کوچکی فراهم می‌کنند. این گروه کوچک ‏تمام ثروت جامعه را در اختیار خود می‌گیرد. انگیزه برای فعالیت در آن جامعه از بین می‌رود. گروه‌های جاه‌طلب شرط بقا را ‏فقط در قدرت سیاسی می‌بینند. پس فقط برای تصاحب قدرت با هم می‌جنگند. استعدادهای مردم شکوفا نمی‌شود و این به ‏صورت چرخه‌ای ابدالدهر روز به روز عقب ماندگی را تشدید می‌کند.‏

تنها چیزی که چرخه‌های فضیلت و رذیلت را تغییر می‌دهد، بزنگاه‌های تاریخی است. بزنگاه‌های تاریخی نقطه‌ای هستند که در ‏آن مردم یک کشور جهت چرخه‌های کشورشان را تغییر می‌دهند. ممکن است کشوری در چرخه‌ی فضیلت باشد و در بزنگاهی ‏تاریخی جهت چرخه معکوس شود و وارد چرخه‌ی رذیلت شود. مثل خاورمیانه‌ی دوران باستان که گل سرسبد کشورهای جهان ‏بود، ولی تا به الان در چرخه‌ی رذیلت فرو افتاده و روز به روز بدتر می‌شود.‏

یا که در بزنگاهی تاریخی، از رذیلت وارد فضیلت شوند. در کتاب عجم‌اوغلو و رابینسون مثال‌های فراوانی از این بزنگاه‌های ‏تاریخی وجود دارد.‏

حالت‌های دیگر از نهادهای فراگیر و بهره‌کش و رشد هم در این کتاب روایت شده است.‏

یکی از دوست‌داشتنی ترین فصل‌های این کتاب برایم فصل هفتم بود. جایی که سیر تطور تاریخ انگلستان از پادشاهی تا انقلاب ‏صنعتی را روایت می‌کند. این‌که چطور انگلستان وارد یک چرخه‌ی فضیلت 600 ساله شد. این که چطور این چرخه آرام آرام ‏اوضاع جامعه را بهبود بخشید. هیچ چیز ناگهانی نبود. قشنگ چرخه‌ای بود که دهه‌ها طول کشید تا هی به صورت مثبت رشد کند ‏و رشد کند و وضع را از خیلی بد به بد و از وضعیت بد به وضعیت تحمل‌شدنی و از وضعیت تحمل‌شدنی به وضعیت قابل قبول و... ‏برساند.‏

ابتدا در انگلستان پارلمان وجود نداشت. فقط در سال 1215 میلادی بارون‌های انگلیسی پرنس جان را وادار به امضای مگناکارتا ‏‏(منشور بزرگ) کردند. طبق این منشور پرنس جان قبل از افزایش مالیات‌ها باید با بارون‌ها مشورت می‌کرد و جلسه تشکیل ‏می‌داد.‏

در سال 1265 میلادی اولین پارلمانی انتخابی بارون‌ها به صورت رسمی به وجود آمد. این پارلمان متشکل از نخبگان نزدیک به ‏شاه و طبقه‌ی پولدار جامعه بود که به خاطر منافع‌ شخص خودشان با تلاش‌های افزایش قدرت پادشاه مخالف بودند.‏

‏220 سال بعد در سال 1485 جنگ‌های گل رز بین دو خاندان مدعی سلطنت لنکستری‌ها و یورکی‌ها رخ داد. با این جنگ ‏مناقشه بر سر سلطنت به پایان رسید و سلطنت به لنکستری‌ها رسید. این باعث تمرکز سیاسی در انگلستان شد.‏

در سال 1530 با قطع رابطه‌ی هنری هشتم با کلیسای کاتولیک روم و انحلال صومعه‌ها دولت در انگلستان متمرکزتر شد. و از ‏سوی دیگر تلاش برای دخیل شدن در قدرت متمرکز پادشاه از سوی بارون‌ها افزایش یافت. آن‌ها از طریق مجمعی که حدود 3 ‏قرن سابقه‌ داشت توانستند نفوذشان بر شخص پادشاه را حفظ کنند.‏

در سال 1603 سلسله‌ی استوارت پادشاه شد. سلسله‌ای از حکومت مطلقه، مالیات‌های انحصاری، تولید انحصاری، جیمز اول و ‏پارلمان بارون‌ها سال‌ها بر سر به دست گرفتن تجارت خارجی و داخلی با کشمکش داشتند. تا این که در سال 1623 بارون‌ها ‏توانستند قانون انحصارات را بنویسند و جیمز اول را از ایجاد انحصارات داخلی جدید منع کنند.‏

اما در سال 1629 پادشاه جدید، چارلز اول دیگر تحمل بارون‌ها را نداشت و پارلمان آن‌ها را نابود و منحل کرد. خودکامگی در ‏انگلستان حاکم شد. چارلز اول به جنگ با اسکاتلند پرداخت و ضعیف شد و دوباره بارون‌ها پارلمان تشکیل دادند. ولی این بار ‏تشکیل پارلمان بارون‌ها که با حمایت‌های توده‌ی مردم هم همراه بود جنگ داخلی را به وجود آورد. جنگ داخلی بین طرفداران ‏شاه و طرفداران پارلمان که در نهایت سرتراشیده‌ها (طرفداران پارلمان) به رهبری الیور کرامول جان‌نثاران شاه را قتل عام کردند ‏و پیروز شدند.‏

در سال 1649 چارلز اول اعدام شد. ولی رهبر سرتراشیده‌ها، الیور کرامول وقتی بر تخت سلطنت نشست تبدیل به یک دیکتاور ‏دیگر شد. بعد از او چارلز دوم هم به دیکتاتوری ادامه داد. تا که در سال 1688 دوباره جنگ داخلی به راه افتاد.‏

این همان بزنگاه تاریخ انگلستان بود. جایی که مردم با حضورشان مانع از آن شدند که چرخه‌ی فضیلت‌شان به رذیلت تبدیل ‏شود. چارلز دوم سقوط کرد. و پادشاهی مشروطه با ویلیام آو اورنج شروع شد.‏

در سال 1689 قانون اساسی جدید پارلمان تدوین شد. پادشاهی موروثی کنار گذاشته شد و حکومت مشروطه آغاز شد.‏

در سال 1694 بخش مالی حکومت اصلاح شد. بانک انگلستان تاسیس شد و انقلابی مالی در جهان رخ داد.‏

در سال 1707 پارلمان روز به روز تصمیم‌گیرنده‌تر شد. در این  سال مالیات‌ها را پارلمان تعیین کرد و به مردمان عادی حق ‏رای داده شد. ‏

و دیگر انگلستان روی غلطک فضیلت افتاد. با تضمین حقوق مالکیت و انقلاب مالی که اتفاق افتاده بود، اختراعات رونق گرفتند. و انقلاب صنعتی کم کم پا به ‏منصه‌ی ظهور گذاشت... این‌که در آن بین چندین بار جنگ داخلی راه افتاد و چندین بار حکومت مطلقه تشکیل شد، نشان ‏می‌دهد که پارلمان امروز انگلستان و سطح زندگی در شهری مثل لندن به همین راحتی‌ها و الکی به دست نیامده...‏

@@@

انتخابات 7 اسفند 1394 مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان به نظرم یک قدم خوب برای افتادن در چرخه‌ی فضیلت بود. ‏یک تلاش کوچک برای این که وضعیت را از خیلی بد به بد تغییر بدهیم. ‏..


مرتبط: اسلایدهای ارائه ی دارون عجم اوغلو در مورد کتاب "چرا کشورها شکست می خورند؟"

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۶:۵۳
پیمان ..

از کتابفروشی نشر ثالث توی خیابان کریم‌خان بدم می‌آید. 

هر بار هم که از جلوی آن کتابفروشی رد می‌شوم تبری(!) می‌جویم. دلیلش خیلی ساده است. 2سال پیش رفته بودم و توی کتابفروشی ثالث برای خودم چرخ زده بودم. بادقت کتاب‌ها را نگاه کرده بودم. یکی از کتاب‌های نشر نیلوفر را یافتم که قیمت پشت جلدش تغییر نکرده بود. به قیمت اصلی‌اش بود: 5000 تومان. کتاب را گذاشتم جلوی‌ صندوق‌دارش که حساب کند. گفت 17000 تومان می‌شود. اشاره دادم که قیمت پشت جلد کتاب و توی کتاب و همه‌جایش 5000 تومان است. گفت: نه. این فراموش‌مان شده که برچسبش را بزنیم. 17000 تومان است. چک و چانه نزدم. بهم برخورد. توی دلم گفتم: زنیکه فکر کردی من الکی این کتاب را برداشتم؟ فکر کردی سر گنج نشستم؟ بهش گفتم: باشه. نمی‌خوام کتابو و سریع از کتابفروشی زدم بیرون و هرگز دیگر پایم را توی کتابفروشی نشر ثالث نگذاشتم.

دیروز که با محمد و امین رفتیم نارمک و توی میدان 54 نشستیم به ساندویچ خوردن به‌شان گفتم: دلم که می‌گیرد، حوصله که ندارم می‌آیم 7حوض. می‌روم توی شهر کتاب 7حوض و یک چرخ می‌زنم و برمی‌گردم خانه. 

مثل یک آدم‌آهنی از متروی سرسبز می‌زنم بیرون و بی این که جلوی هیچ مغازه‌ای درنگ کنم می‌روم شهر کتاب 7حوض و شاید کتابی بخرم،‌شاید نخرم... بیشتر وقت‌ها نمی‌خرم. من با کتاب‌فروش‌های شهر کتاب 7 حوض دوست نیستم. یعنی با هیچ کتاب‌فروشی دوست نیستم. طبیعی است که دوست نباشم. من مشتری خوبی نیستم. ممکن است 1ساعت عطف تمام کتاب‌ها را لمس کنم و تعداد زیادی کتاب را تورق کنم. اما آخرش سرم را بیندازم بیرون و دست خالی بروم بیرون. کتاب هم اگر قرار باشد بخرم،‌ می‌گردم از بین 1000 تا کتاب 3تا کتاب پیدا می‌کنم که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد و چاپ قدیم باشد و ارزان باشد. آن‌ها را می‌خرم. فکر کنم در طول 1 سال به اندازه‌ی 3تا کتاب چاپ جدید از شهر کتاب 7حوض کتاب نخریده باشم. خوبی اهالی شهر کتاب 7حوض این است که تا جای ممکن برچسب پشت کتاب‌ها را عوض نمی‌کنند. توی شهر کتاب 7حوض اگر کتابی چاپ قدیم باشد با همان قیمت می‌فروشند. ولی باهاشان دوست نیستم. چون مشتری نیستم. چون خریدار نیستم. اصلا رویم نمی‌شود با یک کتابفروش رفیق شوم. چیزی که ازش نمی‌خرم. از مال دنیا هم فقط 5-6تا دوست دارم که همه‌شان از دم مهندس‌اند و آس و پاس. فقط وقتی دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم بعد از 26 سال زندگی نه دختری توی زندگی‌ام است، نه چیزی که بهش بشود نازید و دیگران هم آرام بودنم را به پای ابله بودنم می‌گذارند می روم شهر کتاب 7 حوض و با کتاب‌هایی که نخوانده‌ام خیال بازی می‌کنم.

رویایی‌ترین تصویرم از یک کتابفروشی شروع کتاب داستان بی‌پایان میشل انده است. هنوز هم 2صفحه‌ی اول آن کتاب یک حس گرمای عجیبی بهم می‌دهد. هنوز هم برایم رویایی است: 

"صبح تاریک و سرد یکی از روزهای پاییز بود. باران سیل‌آسا می‌بارید و قطرات آن از روی شیشه به پایین می‌لغزید و نوشته‌ی روی آن را در هم می‌کرد. چیزی که از ورای شیشه دیده می‌شد، تنها دیوار باران خورده و پیسه دار آن سوی خیابان بود.

ناگهان در مغازه با چنان شدتی باز شد که زنگوله‌ی بالای آن سراسیمه به صدا در آمد و مدتی طول کشید تا از حرکت باز ماند. مسبب این سر و صدا پسرک چاق ده یازده ساله‌ای بود که موهای باران‌خورده‌ی قهوه‌ای رنگ او روی صورتش ریخته بود و از پالتوی خیسش آب می‌چکید. بند چرمی کیف مدرسه‌اش را به روی یک شانه انداخته کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و نفس نفس می‌زد. ولی درست برخلاف شتابی که در لحظه‌ی ورود داشت، اکنون در میان در میخکوب شده بود. روبه‌روی او،‌ دالان دراز و باریکی قرار داشت که انتهای آن،‌به تدریج در سایه روشن ناپدید می‌شد. قفسه‌ها پر از کتاب‌های کوچک و بزرگ بودند که تا زیر سقف می‌رسیدند. روی زمین کتاب‌های کوچکی روی هم انباشته شده بود و روی بعضی از میزها، کوهی از کتاب‌های کوچک‌تر با جلد چرمی تلنبار شده بود طوری که وقتی از گوشه به آن‌ها نگاه می‌کردی،‌ همچون طلا می‌درخشیدند.

در پشت انبوه کتاب‌ها،‌که در انتهای دیگر دکان مانند دیواری بلند چیده شده بود، نور چراغی دیده می‌شد. در آن نور،‌گه گاه حلقه‌های دود بالا می‌آمد که بزرگ و به تدریج در تاریکی محو می‌شد؛ درست شبیه علامت‌هایی که سرخپوست‌ها برای خبر کردن یکدیگر از این کوه به آن کوه می‌دهند. ظاهرا کسی آن‌جا نشسته بود چون در همان دم پسرک صدای خشنی از پس انبوه کتاب‌ها شنید که گفت: یا بیایید تو یا بیرون بمانید،‌ولی در را ببندید،‌باد می‌آید..." داستان بی‌پایان/ میکائیل انده/ شیرین بنی‌احمد/ نشر چشمه

راستش یاد گرفته‌ام که رویاهایم را حفظ کنم. یاد گرفتن که مواظب باشم که یک وقت نخواهم بعضی رویاها را به واقعیت تبدیل کنم. بعضی از رویاها هستند که تلاش برای واقعی کردن‌شان یعنی از بین بردن‌شان. یعنی نیست و نابود کردن‌شان. رویای کتابفروشی 2 صفحه‌ی اول کتاب داستان بی‌پایان برایم ازین جور رویاهاست...

دیروز که عصر جمعه بود، یک کتابفروشی جدید برای خودم کشف کردم. 

شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. یعنی 1300 تا لایک فیس‌بوک می‌گوید که من کشف جدیدی نکرده‌ام. ولی مواجهه‌ی من با کتابفروشی هنوز دیروز را برایم یک جورهایی جادویی کرد. هر چند که غم آخر شبش بدجور من را گرفت. ولی وقتی از جلوی کافه کیوسک و آن بغلی‌اش (اسمش یادم رفته!)، وقتی از جلوی سر و صدا و دود کافه‌ها گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد سکوت طبقه‌ی سوم شدم،‌ آن‌جا یک خانه پر از کتاب از کف دیوارها تا سقف من را غافلگیر کرد. دقیقا یک خانه پر از کتاب. خانه‌ای که پنجره‌اش رو به خلوتی دلگیر عصر جمعه‌ی خیابان کریم‌خان بود. خانه‌ای که تویش هم مثل خیابان بیرون خلوت بود. اما حضور آن همه کتاب... فقط دیوارها پر از کتاب بودند. چند تا نردبان هم برای صعود به کتاب‌های نزدیک سقف تعبیه شده بود. کف زمین ساده و خلوت بود. و مهم‌تر از همه این که کسی نمی‌آمد فضولی کند که تو چه می‌خواهی چه نمی‌خواهی. از این لطف‌های بازاریابی نداشت. صاحابش آن طرف‌تر روی مبل دراز کشیده بود و کتابش را می‌خواند و کاری به کار من نداشت که دارم توی کتاب‌ها و آلبوم‌های موسیقی فضولی می‌کنم. یک حس عجیبی داشتم. تنها بدی‌اش این بود که کتاب‌های ارزان قدیمی که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد نداشت... تنها بدی‌اش این بود که نمی‌توانستم چند تا کتاب برای خریدن انتخاب کنم!


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۵
پیمان ..

اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

رفتیم خیابان بهار. رفتیم سراغ آقای نورنگار تا کیف دوربین بخرم. خریدم. بعد گفتم نزدیکیم برویم یک سر کریم‌خان. راست کرده بودم کتاب "اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی" را بخرم. خانم نیکا توی یکی از کامنت‌ها وبلاگ پیشنهاد کرده بود و ته و تویش را که درآورده بودم فهمیدم بودم راست کار خودم است و از آن‌هاست که مسلم از خواندنش لذت می‌برم. کتاب‌فروشی‌های انقلاب نداشتند. یعنی آن چندتایی که پرسیدم نداشتند. انتظار داشتم کتابفروشی خوارزمی داشته باشد. آن پستوی کتاب‌های اقتصادی اجتماعی‌اش پر و پیمان به نظر می‌رسید. ولی نداشتند. خواستم کتاب "جزیره‌ی سرگردانی" را بخرم. سیمین دانشور. یعنی گفته بودم یکی برایم به عنوان جریمه‌ی فحش و فضیحت‌های الکی‌ای که بارم کرده بود بخرد. نخریده بود و می‌خواستم خودم بخرم. کتاب "گشودن رمان" حسین پاینده را دست گرفته بودم. در تحلیل ده رمان برتر فارسی. دلم می‌خواست اول رمان‌ها را بخوانم و بعد بروم تحلیل‌های حسین پاینده را بخوانم. جزیره‌ی سرگردانی یکی از آن 10رمان برتر بود. ولی کتاب را که باز کردم و حروف‌چینی 50سال پیش را که دیدم پشیمان شدم. توی دلم به خوارزمی‌ها فحش دادم که خاک بر سرها این کتاب آبروی زبان بی‌جان فارسی است. چند تا کتاب داریم که بتوانیم سر دست بگیریم؟ شما این قدر ارزش قائل نیستید برایش که یک حروف‌چینی درست و درمان برایش انجام بدهید؟ نخریدم. کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی را هم نیافتم. رفتیم کریم‌خان. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها انداختیم رفتیم کریم‌خان. حوصله‌ی سر و صدای خیابان‌اصلی‌ها را نداشتم. به یک کوچه رسیدیم که جوی آبش از وسط کوچه رد می‌شد. سال‌ها بود کوچه با جوی آب در وسط ندیده بودم. بعد به کافه‌های اطراف کریم‌خان رسیدیم. منی که از فضاهای بسته بدم می‌آید، با بوی قهوه‌ی آن کافه‌ها دچار وسوسه شده بودم. رفتیم نشر ثالث. در چشمی‌اش خیلی کند بود. کندتر از حرکت من. خواستم رد شوم اما هنوز کامل باز نشده بود و با شانه به در برخورد کردم. حس گیر کردن لای گیت‌های مترو بهم دست داد. لعنت به کتابفروشی نشر ثالث. یک بار آمدم یک کتاب بخرم ازشان. پشت جلد زده بود 5300تومان. رفتم صندوق زنک گفت: این قیمتش تغییر کرده شده 15000تومان. تو کتم نمی‌رفت. کتاب برای 7سال پیش بود. کم‌یاب هم نبود. گفتم برای چه آخر؟ کوتاه نیامد. من هم نخریدم. موقعیت مشابه این برایم توی شهر کتاب 7حوض اتفاق افتاد. آقای کتابفروش قیمت پشت جلد را برایم حساب کرد. کتابفروشی ثالث مزخرف. آن‌ها نداشتند. رفتم چشمه. ردیف کتاب‌های اقتصادی. نه. نبود. کتاب "خوشی‌ها و مصایب کار" نوشته‌ی آلن دو باتن آن وسط ها بود. خریدمش. آمدم کتابفروشی بغلی نشر چشمه. همان که احسان می‌گفت متمم نشر چشمه است و هر چه چشمه ندارد او دارد. داشت. خریدم. تیراژ کتاب 700نسخه بود. 

این روزها؟ نشسته‌ام به خواندن اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی. کتاب فوق‌العاده ست. هی یادداشت برمی‌دارم و به خواندنش راغبم. مجال اگر باشد در موردش مفصل می‌نویسم. رفته‌ام سراغ سایت نویسندگان کتاب. وبلاگ‌شان هر هفته آپ می‌شود. با مطالب به درد بخور و پدر مادر دار. تازه هر مطلب هم پادکست صوتی دارد و کلی لینک و ارجاعات. از اسیتون لویت بسیار خوشم آمده... توی قسمت کتاب‌ها، طرح جلد ترجمه‌های مختلف کتاب هست. از ترجمه‌ی فرانسوی تا ترجمه‌ی چینی. اما خبری از نام ترجمه‌ی فارسی کتاب نیست. دو تا چیز هست که توی ترجمه‌ی فارسی‌اش آزارم می‌دهد. یکی تیراژ کتاب: 700نسخه؟! کتاب به این جذابی چرا باید همچین تیراژ پایینی داشته باشد؟ بعد طرح جلدش است. تمام طرح‌جلدهای کتاب به زبان‌های مختلف جذاب و فانتزی است. طرح جلدی است که متناسب با سبک نوشتاری جذاب داخل کتاب است. ولی ترجمه‌ی فارسی طرح جلد خشک و بی‌روحی دارد... 

بعدش؟ رفتیم نشستیم توی آن پارکه روبه‌روی سازمان سنجش. به پارسال همین روزها فکر کردم. به این روزهای خودم که خوب‌اند. نسبت به گذشته بهترند. خودم را رام کرده‌ام. ولی دارند خیلی سریع می‌گذرند...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۴
پیمان ..
اسطوره های موازیکتاب اسطوره‌های موازی با این پیشگفتار شروع می‌شود: 
"اسطوره آینه‌ای ازلی است که خود را در آن می‌بینیم. اسطوره برای هر کسی حرفی برای گفتن دارد، همان‌طور که حرفی هم درباره‌ی همه کس دارد: اسطوره همه جا هست و تنها لازم است که آن را بازشناسیم. 
این کتاب برای کسی است که معمولا درباره‌ی اسطوره فکر نمی‌کند و کتابی در این باره نخوانده است. بر پایه‌ی این فرض که شناختن اسطوره‌ها گامی مهم در جهت شناخت خودمان است، این کتاب دعوتی برای خواندن اسطوره‌ها و بازشناسی جلوه‌های اسطوره در زندگی روزمره‌ی ماست..." ص 3
اولش که کتاب را در دست گرفتم از حالت "اسطوره در سفر بودنش" خوشم آمد. ازین که نویسنده آمده بود توی فصل‌های اول در مورد چیستی اسطوره حرف زده بود و بعد به طور خلاصه شخصیت‌های اسطوره‌های جاهای مختلف دنیا را معرفی کرده بود. مجمع خدایان یونانی و رمی را لیست کرده بود و به اجمال هر کدام را توصیف کرده بود. همین طور مجمع خدایان اسکاندیناوی و خدایان هند و مجمع خدایان مصری و هاوایی و آزتک و... 
بعد در بخش دوم آقای بیرلین تفکیک موضوعی کرده بود: دغدغه‌های همیشگی بشریت. موضوعاتی که از ازل آدمیزاد مشغول فکر کردن به آن‌ها بوده و هست و خواهد بود و برای پاسخ به سوالات ، ملت‌های گوناگون هر کدام اسطوره و قصه‌ای ساخته‌اند: اسطوره‌های آفرینش، اسطوره‌های هبوط و دوران اولیه، اسطوره‌های توفان و قصه‌های عشق و اخلاق و خیانت و سفر به جهان زیرین و مرگ و قیامت و...
بخش دوم ایده‌ی جالب کتاب در عمل بود. روایت اسطوره‌ها با هدف رسیدن به یک نتیجه: این‌که با این که اسطوره‌های ملت‌های مختلف شاید در ظاهر با هم تفاوت دارند ولی در شاکله مشابهت‌های فراوانی دارند:
"مواجه‌های تاریخی بزرگ میان اروپاییان و مردمان آسیا، آفریقا و آمریکا پیامدهای درازدامن متعددی داشته است. شاید یکی از جالب‌ترین پیامدها و از دیدگاه کاشفان اولیه عجیب‌ترین آن‌ها این بود که فرهنگ‌هایی بسیار دور از آن‌ها از نظر زمانی و جغرافیایی، تجربیات دینی و اسطوره‌هایی بسیار شبیه به آن‌ها دارند. به عنوان مثال، هنگامی که اسپانیایی‌ها برای اولین بار وارد دنیای جدید شدند، از شباهت‌های متعدد میان ادیان بومی و آیین کاتولیک رمی شگفت‌زده شدند..." ص355
بخش سوم کتاب در مورد همین موازی بودن اسطوره‌های مختلف و تفسیر این شباهت‌ها از دیدگاه بزرگان اسطوره‌شناسی و یک جور معرفی بزرگان اسطوره‌شناسی بود. این که در رابطه با اسطوره‌های موازی دو تا رویکرد وجود دارد:
"رویکرد اشاعه که به موجب آن این اسطوره‌ها در مکان‌های معدودی از قبیل هند ساخته شده و از طریق تماس میان فرهنگ‌ها در روزگاران گذشته به نقاط مختلف انتقال یافته‌اند. 
و رویکرد روانشناختی که به موجب آن عناصر اصلی اسطوره محصولات ذهن بشر و لذا در میان همه‌ی انسان‌ها مشترک‌اند." ص 360
خواندن اسطوره‌های موازی برایم یک لذت بزرگ بود. هر چند که جای اسطوره‌های ایرانی در آن خالی است و از اسطوره‌های اسلامی به اندازه‌ی اسطوره‌های یهودی و مسیحی گفته نشده، و هر چند که در بخش‌های تحلیلی نظریه‌های اسطوره‌شناس‌های بزرگ خیلی خلاصه و گاه گنگ نقل قول شده، ولی همان خواندن قصه‌ی خدایان و قهرمانان ملت‌های مختلف دنیا (از زئوس و اودیپ و تزه و رع بگیر تا زیگفرید و ایشتر و اوزیریس و ایزیس) و یاد گرفتن شخصیت‌های این اسطوره‌ها خودش کلی لذت‌بخش بود.
 
اسطوره‌های موازی/ ج.ف.بیرلین/ عباس مخبر/ نشر مرکز/ 454 صفحه/14900تومان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۴۴
پیمان ..

دوشنبه - آراز بارسقیان

من از کتاب دوشنبه‌ی آراز بارسقیان خیلی خوشم آمد. 

با ترس و لرز خریدمش. هی به خودم می‌گفتم نکند این هم مثل آن یکی‌ها پر باشد از قر و قمیش‌های جایزه ادبی‌پسند. از همان‌ها که یک جوری می‌نویسند که رفقای‌شان توی مجله‌ها و سایت‌ها به‌به چه‌چه کنند و بعد تو هم بروی بخری و بعد بفهمی عجب پولی حرام کرده‌ای. کتاب بد مثل غذای بد نیست. غذای بد را می‌خوری، نهایتش دل‌پیچه می‌گیری و می‌روی دستشویی تخلیه‌اش می‌کنی می‌رود پی کارش. وقتی یک کتاب بد می‌خری مثل آینه‌ی دق می‌ماند. می‌گذاری توی کتابخانه‌ات و هر وقت می‌بینی‌اش داغ دلت تازه می‌شود که آه من برای این کتاب مزخرف هم پولم رفت هم کلی از وقتم. 

دوشنبه را توی کتاب‌فروشی سگ‌خور کردم. تمام فصل‌هاش را نگاه کرده بودم و هر چند صفحه یک پاراگراف خوانده بودم و دیده بودم که از جاهای مختلف تهران نوشته. سر همین خریدمش و بعد که شروع کردم به خواندن از خریدم به هیچ وجه پشیمان نشدم.

دوشنبه یک پست وبلاگی خیلی خوب 170 صفحه‌ای است. بارسقیان از صبح کله‌ی سحر شروع می‌کند و لحظه به لحظه‌ی روزش را تا آخرین لحظه‌ی شب تعریف می‌کند. از خیال‌هاش، فکرهاش، جاهایی که می‌رود، آدم‌هایی که می‌بیند، چیزهایی که می‌گوید و می‌شنود، سعی و تلاشی که برای زندگی می‌کند، از عشق از دست‌رفته‌اش، از نداری‌اش، از آزادی، از فشار زندگی معمولی. یک دوشنبه‌ی معمولی از دوشنبه‌های یک جوان معمولی بیست‌وچندساله از ایران سال‌های دهه‌ی 90. 

چرا از دوشنبه خوشم آمد؟ به دو دلیل. اولی خیلی مشخص‌تر و واضح تر است. دوشنبه یک شهرنویسی کامل است. تهران در این کتاب 170صفحه‌ای جاری است. آراز بارسقیان توی این کتاب هی از این طرف شهر به آن طرف می‌رود. در یک روز تابستانی مسافر خیابان‌های تهران است. این کتاب یک جورهایی یک سفرنامه‌ی کامل از تهران است. تهران کتاب او تهران امروز است. متروی حقانی دارد. دعواهای خیابانی دارد. بزرگراه مدرس دارد. موتورسوارهایی دارد که به خاطر 2000تومان پول بیشتر همه‌ی قانون‌های شهری را زیر پا می‌گذارند. چهارراه ولی‌عصر کتابش، همانی است که من هر روز هر روز می‌بینمش: دارند زیرش زیرگذر می‌زنند. پیاده‌روی میدان انقلاب تا چهارراه ولی‌عصرش همانی است که من 1000بار تا به حال تویش راه رفته‌ام. آش‌فروشی نیکوصفتش همانی است که با روح و روانم بازی‌ها کرده. میرداماد و رودخانه‌اش هم همان است که با حمید و محمد و احسان و مقداد و خیلی‌های دیگر رفته‌ام دیده‌ام شنیده‌ام. وقتی توی میدان انقلاب است یکهو یک آشنای قدیمی می‌بیند. برای همه‌ی ما پیش می‌آید... می‌دانی؟ خواندن همه‌ی این‌ها توی یک کتاب داستان خیلی می‌چسبد. خوبی‌اش این است که هیچ کدام تصنعی و زورچپان درنیامده‌اند. کتاب خیلی ساده روایت شده. خیلی خیلی ساده. و بی‌شیله پیله. انگار که آراز بارسقیان نشسته باشد وبلاگ نوشته باشد. به نظرم من وبلاگی بودن یک کتاب به هیچ وجه نقطه ضعف نیست. وبلاگ چیزی است که همه می‌خوانند. کتاب هم نوشته می‌شود که خوانده بشود. تو کتابی بنویسی که خواندنی نباشد به چه دردی می‌خورد آخر؟

دلیل دوم خود شخصیت این کتاب است. او کار درست و درمانی ندارد. یک شغل روتین که هر روز به خاطرش برود و بیاید و آخر هر ماه هم چندرغاز پول دربیاورد ندارد. زندگی‌اش پایدار نیست. می‌داند که در کل چی می‌خواهد. اما در جزئیات... برای خیلی از تصمیم‌های روزانه‌اش شیر یا خط می‌اندازد. شانسی شانسی. خودش هم نمی‌خواهد شغل روتین داشته باشد. دوست ندارد به ذلت زندگی روزمره تسلیم شود. می‌نشیند ترجمه می‌کند و فیلم‌نامه می‌نویسد. یک جورهایی روزنامه‌نگار است. ولی هیچ حقوق ثابتی ندارد. شیما را به خاطر همین از دست داد. به خاطر این که پول درست و درمانی نداشت. او را دوست داشت. ولی نمی‌توانست... سعی می‌کند برای آیلین (خواهرش) کاری کند. دوستی دارد که می‌تواند 4ترم مشروطی آیلین را سمبل کند و یک مدرک برایش جور کند. فقط چند میلیون تومان پول لازم دارد. او سعی می‌کند بیفتد دنبال وام. سعی می‌کند 5میلیون تومان پول جور کند تا بتواند برای خواهرش کاری کرده باشد. ولی... او آدم برتری نیست. آدم پرخاشجو و قهرمانی هم نیست. این طوری نیست که علیه زندگی معمولی و روزمره‌ی آدم‌های دور و برش باشد و شورش کند. فقط می‌خواهد خودش باشد. اما...

"طرف بوفه می‌روم و یک لیوان چای می‌خرم. از کنار یک گروه‌ِ سبزپوش که به نظر می‌رسد بازیکن فوتبال باشند رد می‌شوم. باید اعضای تیم نوجوانان باشند. هنوز ریش‌هاشان درنیامده و حالا حالاها باید دور پارک بدوند. باید چند سال صبر کنند تا بتوانند وارد تیم جوانان بشوند، اتفاقی که برای همه‌شان نمی‌افتد. ریزش دارند. بعد از آن تیم بزرگ‌سالان است که باز بیشترشان به ‌آن‌جا نمی رسند. یعنی وقتی که ریش و سبیل‌شان سبز شده و باشگاه بزرگ‌تر. بعد رسیدن به لیگ‌ حرفه‌ای و بعد تیم‌ملی. نگاه‌شان می‌کنم. چند سال باهاشان اختلاف سنی دارم؟ کی نوبت چیزهایی مثل زن و زندگی و کار و بعدترش ماشین و خانه و بچه و بعدترش میان‌سالی آن‌ها می‌رسد؟ دارند به حرف‌های مربی‌شان گوش می‌دهند. شاید چون هر کدام‌شان در این لحظه فکر می‌کند که می‌خواهد از دیگری بهتر باشد، بهتر بدود، می‌خواهد از تیم نوجوانان به جوانان برسد و بعد بزرگ‌سالان و ملی پوش شود...

کنار آمدن با دیگران اصلی‌ترین چیزی است که می‌تواند تو را از تیم جوانان به بزرگ‌سالان برساند، نه خوب دویدن. خوب دویدن یعنی این که بدو، برای خودت دور این دایره آن قدر بدو تا پاهایت قوی شوند، بزرگ شوند، بعد آرام آرام تحلیل بروند و آخرش بگندند. یعنی جز دایره‌ای که دور خودت کشیده‌ای جای دیگری نداری که بروی. یعنی به روزی بیفتی که حتا نای چند قدم آخر را هم نداشته باشی؛ حتا نای این را نداشته باشی که بگویی می‌خواهی بروی به انتخاب‌های دیگر فکر کنی: زن و بچه و کار و زندگی."

کتاب نرم و راحت پیش می‌رود. اذیت نمی‌کند. قصه می‌گوید و دیالوگ‌های بی‌شیله پیله و خوبی هم دارد. شخصیت‌ها و حرف‌های‌شان باورپذیر است. فقط یک شخصیت اوستا وجود دارد که به نظرم خوب پرداخت نشده. روایت‌های منقطع در طول روز ازین شخصیت تصویر کامل و راضی‌کننده‌ای نمی‌سازد. در مسیر صاف و بی‌دست‌انداز و روان کتاب، اوستا یک حفره و یک دست‌انداز ناجور است. آن آخرهای کتاب 3صفحه تک‌گویی (صفحات 168 تا 170)دارد. بارسقیان در صفحه‌ی آخر نوشته که این تک‌گویی از دو کتاب برداشت شده. در صفحات‌ قبل‌تر هم جمله‌ها و شعرهایی از کتاب‌های دیگر برداشت  شده بود. ولی آن‌ها در متن کتاب جاگیر شده بودند. این تک گوییه یک جورهایی ساز ناساز بود. دنده معکوس دادنی بود که دور موتور کتاب را بالای ردلاین برده بود. نچسبیده بود. هر چند دروغ نبود. باید گفته می‌شد. ولی نچسب بود...

حیف است این کتاب فروش نرود و خوانده نشود...


دوشنبه/ آراز بارسقیان/ نشر زاوش/ پاییز 1392/ 178 صفحه- 8800تومان

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۲ ، ۰۸:۵۳
پیمان ..

زوربای یونانی«وقتی در دبستان در کلاس اول بودم، در قسمت دوم کتاب الفبای ما به عنوان قرائت یک قصه‌ی پریان بود: طفل خردسالی در چاه افتاده بود. آنجا شهر شگفت انگیزی یافته بود با باغ‌های پرگل و ریاحین و دریاچه‌ای از عسل و تلی از شیربرنج، با بازیچه‌های رنگارنگ. من به تدریج که جمله‌ها را هجی می‌کردم با هر هجایی بیشتر در عمق قصه فرو می‌رفتم.
باری، یک روز ظهر به هنگام بازگشتن از مدرسه، دوان دوان به خانه آمدم، به سمت لبه‌ی چاه حیاط که زیر داربست مو بود شتافتم و مجذوب و مسحور به تماشای سطح صاف و سیاه آب پرداختم. چندان نگذشت که به نظرم آمد آن شهر شگفت انگیز را با خانه‌ها و کوچه‌ها و بچه‌هایش و با داربستی از مو که پربار از انگور بود می‌بینم. دیگر تاب نیاوردم.
سرم را به درون چاه خم کردم. بازوانم را گشودم و پا بر زمین کوفتم تا خیز بردارم و به چاه درافتم، لیکن در‌‌ همان دم مادرم مرا دید. جیغی زد. دوید و به موقع رسید و کمرم را گرفت...
بچه که بودم نزدیک بود به درون چاه بیفتم. وقتی بزرگ شدم نزدیک بود به درون واژه ی "ابدیت" و به درون بسا واژه‌های دیگر چون "عشق" و "امید" و "میهن" و "خدا" بیفتم. از هر واژه‌ای که می‌گذشتم این احساس به من دست می‌داد که از خطری جسته و یک قدم پیش رفته‌ام. ولی نه، من فقط تغییر واژه می‌دادم و همین را رستگاری می‌نامیدم. و اینک دو سال تمام است که به روی واژه ی "بودا" معلق مانده‌ام.
لیکن خوب حس می‌کنم که با بودن زوربا، بودا آخرین چاه و آخرین واژه‌ی پرتگاه خواهد بود و من عاقبت برای همیشه رستگار خواهم شد. برای همیشه؟ این درست‌‌ همان چیزی است که ما هر بار به خود می‌گوییم.»
ص ۲۵۲
@@@
زوربای یونانی از یک منظر کتاب درد است. درد وجود. درد زیستن. درد سوال‌های بی‌امانی که هر چه قدر هم می‌گردی جوابشان را نمی‌یابی. زوربای یونانی کتابی ست که راه حلی برای کمتر درد کشیدن ارائه می‌دهد...
و از منظری دیگر زوربای یونانی کتاب شخصیت است. از آن دست رمان‌ها است که بر اساس قرار گرفتن یک شخصیت عجیب در سر راه زندگی راوی کتاب شکل می‌گیرند. شخصیتی که راه و روش و منش و بینش راوی را در طول کتاب تغییر می‌دهد. مثل قصه‌ی ملاقات مولانا و شمس تبریزی. این طور کتاب‌ها حادثه محور نیستند. قصه‌ی پر از تعلیق و پر از استرس و هیجانی ندارند. ولی آن شخصیت عجیب جوری است که دلت می‌خاهد هر چه بیشتر از او بدانی. و زوربای یونانی از این منظر یک شاهکار بی‌چون و چرا است. طنز نیکوس کازانتزاکیس در پرداخت شخصیت زوربا تو را وامی دارد که تا آخرین صفحات کتاب را هم به اشتیاق بخانی.
راوی، مرد بسیار کتاب خانده‌ای است که به دنبال حقیقت است. ولی هر چه بیشتر در کتاب‌ها غور کرده کمتر آن را به دست آورده. قصه از آنجا شروع می‌شود که رفیق دیرینش برای اجرا کردن آرمان‌هایی که آن‌ها با کتاب خاندن و فکر کردن برای خودشان ساخته‌اند از او جدا می‌شود. به دنبال افکار میهن پرستانه‌اش به خارج از مرزهای یونان می‌رود تا عده‌ای از یونانیان را به مام وطن بازگرداند و راوی هم برای خالی نبودن عریضه تصمیم می‌گیرد مدتی به جزیره‌ی کرت برود و به کار استخراج زغال سنگ مشغول شود. و در آغاز مسافرت به کرت است که او در یک صبح بارانی با زوربا روبه رو می‌شود. زوربا‌‌ همان چیزهایی است که او نیست. شجاع است. سر نترسی دارد. شوخ و شنگ است. زن‌ها را می‌پرستد. توی عمرش کتاب نخانده. ولی تا دلت بخاهد زندگی را کرده و تا فیهاخالدونش را رفته. از مال دنیا یک سنتور دارد که هر وقت حال و حوصله‌اش را داشته باشد آن را می‌نوازد. بی‌قید و بند است و چرت و پرت زیاد می‌گوید. هر وقت هم نمی‌تواند چیزی را بیان کند شروع می‌کند به رقصیدن... راوی تصمیم می‌گیرد او را مباشر خود کند و به این ترتیب زوربا می‌شود نوکر و راوی می‌شود ارباب او. ولی هر چه قدر که در کتاب جلو‌تر می‌رویم این رابطه‌ی مراد و مریدی برعکس می‌شود...

 زوربای یونانی

زوربا نترس است. از ترس بدش می‌آید. در جایی از کتاب می‌گوید:
 «من در پیمان خود با زندگی ضرب الاجلی تعیین نکرده‌ام. وقتی به خطرناک‌ترین سرازیری می‌رسم ترمز را ول می‌کنم. زندگی آدمی جاده‌ای است پرفراز و نشیب و همه‌ی آدم‌های عاقل با ترمز بر آن حرکت می‌کنند. لیکن من مدت هاست که ترمز خود را ول کرده‌ام و همین جاست، ارباب که ارزش من معلوم می‌شود. چون من از چپه شدن نمی‌ترسم. ما مکانیک‌ها به خارج شدن ماشین از خط می‌گوییم چپه شدن. خدا مرگم بدهد اگر ذره‌ای به چپه کردن‌های خودم اهمیت بدهم. من شب و روز دو اسبه می‌تازم و هر چه دلم بخواهد می‌کنم و به جهنم اگر ریغ رحمت را سر کشیدم. مگر چه از دست می‌دهم؟ هیچ. به هر حال اگر هم آهسته و آرام بروم با ز خواهم مرد! و این یقین است! بنا براین بکوبیم وبرویم!» ص۲۱۵
او زیاد فکر نمی‌کند. عملگرا است. با مغز محال اندیش او را رابطه‌ای نیست. دوست ندارد عذاب بکشد. دیوانگی را شرط لازم برای لذت بردن از زندگی می‌داند.
 «-بله می‌فهمی ولی با کله‌ات. تو می‌گویی: فلان چیز درست است، فان چیز درست نیست، این طور است یا این طور نیست، تو حق داری یا تو اشتباه می‌کنی. ولی این ما را به کجا می‌رساند؟ من در آن دم که تو حرف می‌زنی به بازو‌ها و به سینه‌ات نگاه می‌کنم. خب، این اعضای تو چه می‌کنند؟ لا‌ل اند و هیچ حرف نمی‌زنند. انگار یک قطره خون در آن‌ها جریان ندارد. پس تو با چه می‌خواهی بفهمی؟ با کله‌ات؟ باه!» ص۳۱۸
 «-تو می‌فهمی! بله، تو خوب می‌فهمی! و همین فهم است که تو را نابود خواهد کرد. تو اگر نمی‌فهمیدی خوشبخت بودی. مگر تو چه کم داری؟ جوان که هستی، باهوش که هستی، پول که داری، از سلامت کامل برخورداری و آدم خوبی هم هستی. خب دیگر، چیزی کم و کسر نداری، به جز یک چیز. و آن هم دیوانگی است. و وقتی آدم این یکی را کم داشت، ارباب...
کله‌ی گنده‌اش را تکان داد و باز خاموش شد.»
ص۴۲۴
زوربا یک جور خاصی به دنیا نگاه می‌کند. او یک دستگاه فکری عظیم است که جزء جزء دیدگاه‌هایش به جهان و به آدمی و به خدا خاندنی و خنده دار و تفکر برانگیز است...
۱-زوربا و افسانه‌ی آفرینش:
شاید زوربا یک ملحد تمام عیار باشد. قصه‌هایی که از خودش می‌سازد در نگاه اول او را یک ملحد تمام عیار نشان می‌دهد. ولی وقتی در مورد ایمان حرف می‌زند. وقتی به‌‌ همان قصه‌های طنزش بیشتر دقت می‌کنی و ظرایفش را درمی یابی می‌بینی که واقعن او از همه‌ی کشیش‌ها و تارک دنیا‌ها و راهبه‌ها و مومنان و دینداران توی کتاب باایمان‌تر است. آدمی است که به گوهر آدمی دست یافته و از همین است که راوی کتاب در آخر مرید او می‌شود.
 «-هی رفیق، آدمیزاد جانور درنده‌ای است. کتاب‌هایت را دور بینداز، خجالت نمی‌کشی؟ آدمیزاد جانور درنده‌ای است و درندگان که کتاب نمی‌خوانند.
لحظه‌ای ساکت ماند و باز به خنده افتاد. گفت: تو می‌دانی خدا آدم را چگونه آفرید؟ می‌دانی نخستین کلماتی که اینجانور آدمی نام خطاب به خدا گفت چه بود؟
-نه، من از کجا بدانم؟ من که آنجا نبودم.
زوربا با چشمان شرربار داد زد: ولی من آنجا بودم.
-پس خودت بگو!
زوربا نیمی تحت تاثیر خلسه‌ای که به او دست داده بود و نیمی به شوخی و تمسخر شروع به بافتن قصه‌ی افسانه آمیز آفرینش کرد: خب ارباب، گوش کن! یک روز صبح خدا افسرده و پکر از خواب بیدار شد و با خود گفت: آخر من چه خدایی هستم؟ آدمیزاده‌ای هم نیست که مرا ثنا بگوید و به نامم سوگند بخورد یا مرا سرگرم کند. دیگر از اینکه مثل یک جغذ پیر زندگی کنم به تنگ آمده‌ام! در کف دست خود تف کرد، آستین‌هایش را بالا زد، عینکش را به چشم گذاشت، یک تکه کلوخ برداشت، بر آن آب دهان ریخت، از آن گل ساخت، گل را چنان که باید ورز داد، آدمکی از آن ساخت و در جلوی آفتاب گذاشت.
هفت روز بعد، آن را از جلوی آفتاب برداشت. پخته شده بود. خدا نگاهش کرد، به خنده افتاد و با خود گفت: لعنت بر شیطان! اینکه خوکی است ایستاده روی دو پا! ابدا آن چیزی که من می‌خواستم نیست. الحق که افتضاح کرده‌ام!
پس گردن آدمک را گرفت، تیپایی به او زد و گفت: یاالله بزن به چاک! دیگر کاری نداری جز اینکه بروی و بچه خوک‌هایی مثل خودت پس بیندازی. زمین مال تو. برو گم شو! یک، دو، یک، دو، قدم رو!
ولی جان من، آن مخلوق ابدا خوک نبود. کلاه پشمی نرمی بر سر گذاشته، کتی لات وار به دوش انداخته، یک شلوار چین دار پوشیده بود و چاروقی با منگوله‌های قرمز به پا داشت. از این گذشته به کمرش خنجر تیزی زده بود که حتما شیطان آن را به او داده بود. و روی آن نوشته بود: دخلت را خواهم آورد!
او آدم بود. خدا دست پیش آورد تا آدم آن را ببوسد، ولی آدم سبیلش را تاب داد و گفت: برو کنار پیرمرد، می‌خواهم رد شوم!
در اینجا زوربا دید که من دارم از خنده ریسه می‌روم مکثی کرد، ابرو در هم کشید و گفت: نخند ارباب. این عین واقع بود که گفتم.
-ولی آخر تو از کجا می‌دانی؟
-این جوری حس می‌کنم، و من هم اگر به جای آدم بودم همین کار را می‌کردم. من از سرم التزام می‌دهم که آدم غیر از این نکرده است. تو به حرف کتاب‌ها اعتماد مکن و حرف‌های من را باور کن!»
ص ۲۲۵

۲-زوربا و مساله‌ی زن
زن بخش اول کلمه‌ی زندگی است و زندگی بی‌زن شروع نمی‌شود...
الف- «بله ارباب. باور کن که زن‌ها فکری به جز این در سر ندارند. منی که همه جور و همه رنگش را دیده و با ایشان بوده‌ام بیش از هر کس در این باب تجربه دارم. زن به جز این موضوع فکر ی در سر ندارد. از من بشنو که او موجود بیماری است و خیلی زود به گریه می‌افتد. اگر تو به او نگویی که دوستش داری و خاطرخواه او هستی گریه خواهد کرد. البته ممکن است به تو جواب رد بدهد، ممکن است هیچ از تو خوشش نیاید، و حتا ممکن است از تو متنفر هم بشود. این موضوع دیگری است. ولی همه‌ی مردانی که زن را می‌بینند باید او را بخواهند. بیچاره زن همین را می‌خواهد، و بنا براین وظیفه‌ی مرد است که در شادکردن دل او بکوشد!
من مادربزرگی داشتم که هشتاد سال را شیرین داشت. سرگذشت این پیرزن برای خودش یک رمان واقعی است. ولی خب، مهم نیست، این هم برای خودش داستانی است... باری، هشتاد سالی داشت، و روبه روی خانه‌ی ما هم دخترکی به طراوت و شادابی گل منزل داشت که اسمش کریستالو بود. ما جوان‌های بیکاره‌ی دهکده شب‌های یکشنبه می‌رفتیم دمی به خمره می‌زدیم و شراب ما را سرحال می‌آورد. آن وقت همه یک شاخه ریحان به پشت گوش می‌زدیم و جوانکی که پسرعموی من بود، گیتارش را برمی داشت و همه با هم می‌رفتیم به درخانه‌ی کریستالو تا با نوای موسیقی عشقی به او برسانیم. چه شور و نشاطی داشتیم و چه عشق و هوسی! مثل گاو نعره می‌کشیدیم. همه خاطرخواه او بودیم و همه شب‌های یکشنبه گله وار می‌رفتیم تا او از بین ما انتخابش را بکند.
خب ارباب! تو حرف‌های مرا باور می‌کنی؟ این راز وحشتناکی است، ارباب. در وجود زن زخمی است که هرگز سرش هم نمی‌آید. سر همه‌ی زخم‌ها به هم می‌آید ولی این یکی گوشش به حرف کتاب‌های تو بدهکار نیست و هیچ وقت هم سرش هم نمی‌آید. حتا اگر زن، هشتاد سالش هم بشود دهانه‌ی آن زخم همچنان باز می‌ماند.
باری، تمام شب‌های یکشنبه آن پیرزنک هم رختخابش را دم پنجره می‌انداخت و محرمانه آیینه‌ی کوچکش را درمی آورد و شروع می‌کرد به شانه کردن و فرق دادن به آنچهار تار مویی که روی کله‌اش مانده بود... دزدکی مراقب دور و برش هم بود که مبادا کسی در آن حال ببیندش و اگر کسی سر می‌رسید او مثل آخوندک مقدس آرام آرام گلوله می‌شد و خودش را به خواب می‌زد. ولی کجا خوابش می‌برد؟ منتظر می‌ماند که به آواز عاشقانه‌ی جوان‌ها گوش بدهد. در هشتادسالگی! می‌بینی ارباب، که زن چه موجود مرموزی است! امروز وقتی فکرش ار می‌کنم می‌خواهم گریه کنم، اما آن روز خیلی خنگ بودم و نمی‌فهمیدم و این موضوع من را به خنده می‌آورد. یک روز از دست او عصبانی شدم. او به من غر می‌زد که چرا به دنبال دختر‌ها می‌افتم. من هم ناچار پته‌اش را روی آب انداختم و به او گفتم: تو چرا هر شب یکشنبه آب برگ گردو به لب‌هایت می‌مالی و مو‌هایت را شانه می‌کنی؟ نکنه خیال کرده‌ای که ما جوان‌ها برای تو می‌نوازیم و می‌خوانیم؟ نه، ما خاطرخواه کریستالو هستیم. تو دیگر بوی الرحمان گرفته‌ای.
باور می‌کنی ارباب؟ آن روز وقتی دیدم دو قطره اشک درشت از چشم‌های مادربزرگم فروچکید نخستین بار بود که فهمیدم زن یعنی چه. مثل ماده سگ در گوشه‌ای گلوله شده بود و چانه‌اش می‌لرزید. من برای اینکه او بهتر بشنود هی به او نزدیک می‌شدم و داد می‌زدم: کریستالو! می‌فهمی؟ کریستالو!
جوانی جانوری است درنده و ناانسان که هیچ چیز نمی‌فهمد. مادربزرگ بازوان استخوانی خود را روبه آسمان بلند کرد و فریاد زد: برو که من از ته دل به تو نفرین کردم!
بیچاره پیرزن از آن روز به بعد شروع به فرودآمدن از سرازیری عمر کرد و تحلیل رفت و رفت تا بعد از دو ماه به حال نزع افتاد. در دم‌های آخر چشمش به من افتاد. مثل لاک پشت سوت کشید و دست چروکیده‌اش را به طرف من دراز کرد تا مرا چنگ بزند. گفت: این تو بودی که من را کشتی، الکسیس. توی لعنتی. لعن و نفرین بر تو، امیدوارم هر درد و بلایی که به سر من آمد به سر تو هم بیاید!»
ص ۷۶تا ص۷۸
ب- «پدربزرگم که روانش شاد باد، زن‌ها را خوب می‌شناخت. آن بیچاره زن‌ها را خیلی دوست می‌داشت ولی آن‌ها در زندگی خیلی بلا به سرش آورده بودند. به من می‌گفت: الکسیس کوچولوی من، ضمن دعای خیر می‌خواهم نصیحتی به تو بکنم: هیچ وقت به زن‌ها اعتماد مکن. خداوند عالمیان وقتی خواست زن را از یک دنده‌ی آدم بیافریند شیطان خودش را به شکل مار درآورد و درست سر بزنگاه پرید و آن دنده را قاپید. خدا دنبالش دوید و او را گرفت ولی شیطان از لای انگشت‌های خدا سرید و در رفت و فقط شاخ‌هایش توی دست خدا ماند. خدا فرمود: دوک نباشد کدبانوی خوب با قاشق هم می‌تواند نخ بریسد. بسیار خب، من هم زن را از شاخ‌های شیطان درست می‌کنم. و برای تکمیل بدبختی ما، الکسیس کوچولوی من، خدا همین کار را کرد!
و حالا به همین جهت است که سروکار همه‌ی ما با شیطان است، و به هر جای زن که دست می‌زنیم فرقی نمی‌کند، در واقع به شاخ شیطان دست می‌زنیم. از زن بپرهیز پسرم! و باز‌‌ همان زن بود که سیب‌های بهشت را دزدید و در گریبان نیم تنه‌اش پنهان کرد. و حالا این لعنتی با آن سیب‌ها می‌خرامد و قیافه می‌گیرد و توی بدبخت اگر از آن سیب‌ها بخوری کلکت کنده است، اگر هم نخوری باز کلکت کنده است. دیگر چه نصیحتی می‌خواهی به تو بکنم پسرم؟ حالا هر چه تو را خوش آید بکن!
این بود آنچه مرحوم پدربزرگم به من گفت ولی من آدم عاقلی نبودم که بشنوم و به‌‌ همان راهی رفتم که او رفته بود، و به این روز افتاده‌ام که می‌بینی!»
ص ۱۹۴

زوربای یونانی

۳-زوربا و رقص
در مورد زوربا و رقص وبلاگ مجمع دیوانگان به ظرافت تمام سخن گفته و من فقط متن آقای آرمان امیری را اینجا کپی پیست می‌کنم:
 «زوربای یونانی» را «نیکوس کازانتزاکیس» خلق کرد و تصویر او را «آنتونی کوئین» در عالم سینما به ثبت رساند. با این حال، زوربای داستانی و تصویر سینمایی‌اش، هر دو به نوعی مدیون آن رقص منحصر به فردش هستند. رقصی که زبان زوربا بود: «ارباب، من ده‌ها هزار چیز دارم که برایت بگویم. هیچ کس را تا کنون به اندازه تو دوست نداشته‌ام. هزار‌ها چیز دارم برایت بگویم ولی زبانم قاصر است. پس چشم‌هایت را خوب باز کن تا همه را برایت برقصم»! (زوربای یونانی – نیکوس کازانتزاکیس – نشر جامی – ص۳۷۱)
ایده سخن گفتن به زبان رقص ایده جدیدی نیست. رقص‌های سنتی از قدیم هر کدام حرفی برای گفتن داشته‌اند. برای مثال در کشور خود ما نیز اقوام گوناگون با رقص خود نوعی نمایش را به اجرا می‌گذاشتند. رقص چوب در سیستان، رقص شمشیر در میان اعراب، رقص خنجر در ترکمن‌صحرا، «رقص زار» در جنوب و نظایر آن‌ها. بدین ترتیب، رقص به نوعی زبان مشترک بدل می‌شود که می‌تواند از میان ملل مختلف عبور کند و پیوند مشترکی میان آنان ایجاد کند. زوربا هم از همین زبان مشترک برای برقراری ارتباط با یک رفیق روس استفاده کرده بود: «قرار گذاشته بودیم هر موقع نفهمیدیم طرف چه می‌گوید داد بزنیم: استوپ! و او بلند شود و برقصد. می‌فهمی ارباب؟ هرچه را که می‌خوست برایم شرح بدهد با رقص می‌گفت و من هم همین کار را می‌کردم. هرچیزی که با زبان برایمان قابل بیان نبود، با دست، با پا، با شکم و با فریادهای کوتاه شرح می‌دادیم...». (همان – ص۹۴)
شباهت فراوان «رقص زوربا» با اجرای آنتونی کویین به رقص سنتی یونانی‌ها می‌تواند مسئله را به همین جا ختم کند. زوربا صرفا به شیوه اجدادش می‌رقصد و کازانتزاکیس نیز ایده این رقص را از آیین یونانی اقتباس کرده است، اما من به تازگی به موردی برخورد کردم که مسئله برایم کمی جذاب‌تر شد. البته من کار‌شناس رقص یونانی نیستم اما گمان می‌کنم مرور رقص زوربا به روایت خود کازانتزاکیس تفاوت اندکی میان این رقص با رقص سنتی یونانی را نشان می‌دهد: «در حالی که دست‌ها را به هم می‌کوبید بالا می‌پرید و در فضا چرخ می‌زد. روی زانو به زمین می‌افتاد و باز در ضمنی که پا‌هایش از زانو به عقب خم بود چنان بالا می‌جست گویی بدنش از لاستیک ساخته شده است. ناگهانی پرش‌های عجیبی می‌کرد و چنان می‌نمود که می‌خواهد قوانین جاذبه را خنثی کرده و به پرواز درآید. این طور استنباط می‌کردم که این جسم سالخورده روحی زندانی است که سعی دارد با فعالیت، جسم را همراه خود چون شهابی به تاریکی لایتناهی آسمان‌ها ببرد. ولی بدن بیچاره با نفس‌های بریده بار دیگر به زمین باز می‌گشت.» (همان - ص ۹۰)
حال اجازه بدهید به سراغ «گزارش به خاک یونان»، دیگر اثر کازانتزاکیس برویم که به نوعی خاطره‌گویی شخصی شباهت دارد. در فصل «بازگشت به کرت»، کازانتزاکیس خاطره خود را از برخورد با یک «خانقاه دراویش» بازگو می‌کند. جایی که درویشان در آن رقص سماع می‌کنند. نویسنده به همراه یک کشیش وارد خانقاه می‌شود و با دراویش به گفت‌و‌گو می‌نشیند:
 (درویش خانقاه): «اگر کسی رقصیدن نتواند، نماز هم نمی‌تواند بخواند. فرشتگان دهان دارند اما حرف زدن نمی‌توانند. ایشان با خدا به زبان رقص حرف می‌زنند»...
کشیش دوباره به من رو کرد: «از ایشان بپرس که برای حضور در پیشگاه الاهی چگونه خود را آماده می‌کنند؟ از راه روزه؟»
درویش جوانی با خنده پاسخ داد: «نه، نه. ما می‌خوریم و می‌نوشیم و خدا را برای عطای غذا و آب به انسان شکر می‌گوییم».
کشیش پرسید: «خوب، چطور؟»
درویش ریش سفید جواب داد: «با رقص»!
کشیش گفت: «رقص؟ چطور؟»
- «چون رقص نفْس را می‌کشد. وقتی نفس کشته شود، حایل دیگری برای پیوند با خدا وجود ندارد».
(گزارش به خاک یونان – نیکوس کازانتزاکیس – نشر نیلوفر - ص۱۶۲ – ۱۶۴)
زوربا هم به مانند درویش اعتقاد دارد این از ضعف انسان‌ها است که با زبان گفت‌و‌گو می‌کنند و جایی در آسمان‌ها روالی دیگر در جریان است: «آه دوست بدبخت من؛ بشر خیلی جاهل است. خدا لعنتش کند. جسمش را بی‌حرکت گذاشته و برای بیان مطالبش فقط از زبان استفاده می‌کند. انتظار داری از دهان چه چیزی خارج شود؟ چه می‌تواند به تو بگوید؟... من به جرئت قسم می‌خورم که خدایان و شیاطین هم با همین وسیله صحبت می‌کنند». (زوربای یونانی – ص۹۰)
بازدید دوران جوانی از خانقاه باید تاثیر ماندگاری در نگرش کازانتزاکیس ایجاد کرده باشد. شاید او شکل‌گیری نطفه‌های نخستین زوربا را مدیون همین رقص سماع و البته جدالی که میان «زهد درویشی» با «زندگی پر شور زمینی» احساس می‌کرده باشد. با این حال، در ‌‌نهایت انتخاب کازانتزاکیس راهی کاملا متفاوت و‌ای بسا در تقابل با انتخاب درویشان است: «به نظرم می‌آمد که (زوربا) رو به آسمان فریاد می‌زند:‌ای قادر متعال، درباره من چه کاری از دستت بر می‌آید؟ جزآنکه مرا بکشی؟ بسیار خوب؛ بکش! برای من هیچ اهمیتی ندارد. آنچه در دل داشتم گفته‌ام و برای رقصیدن فرصت پیدا کرده‌ام... دیگر به تو احتیاجی ندارم». (زوربای یونانی – ص۳۷۱)

و...


زوربای یونانی/ نیکوس کازانتزاکیس/ محمد قاضی/ انتشارت خوارزمی/ ۴۳۸صفحه- ۹هزار تومان

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۱۷:۵۷
پیمان ..

کتاب سوال ها/ پابلو نرودامن آن روز ۳ بار به کتابخانه‌ی مرکزی رفتم. ۲ تا سهمیه‌ی کتابم آزاد بود و این آزارم می‌داد. ولی هر چه قدر در بین قفسه‌های کتاب تالار ابوریحان در بین آن همه کتاب داستان و رمان و شعر و ترجمه و فیلمنامه و نمایشنامه و فلان و فلان راه می‌رفتم چیزی را که می‌خاستم نمی‌یافتم. کتابی را می‌خاستم که جایی از وجودم را آرام کند تا اگر بی‌قرار می‌کند آن قدر بی‌قرارم کند که آتش بگیرم. انتظار خیلی بالایی بود. قبل از ناهار ۴۰دقیقه گشتم و کتاب‌ها را نگاه کردم و نگاه کردم نیافتم. انگار همه‌ی کتاب‌های خاندنی خودشان را از من پنهان می‌کردند. چند دقیقه هم به سرم زده بود که کلیدر را شروع به خاندن کنم و بعد نهیب‌ها بود که پسر تو الان وقت چند جلد کتاب خاندن نداری که...
و بعد در بین آن همه بالا و پایین شدن‌ها بود که کتاب پابلو نرودا خودش را نشانم داد و من ورقش زدم و دیدم کوتاه است. خاندم که آخرین کتاب پابلو نرودا قبل از مرگش بوده و بعد خوش خوشانم شد که اسم کتاب هست: کتاب پرسش‌ها. اینکه آدم شاعر باشد و بعد یک عالمه سوال داشته باشد آن قدر که سوال‌هایش اندازه‌ی یک کتاب باشند چیزی بود که من را جذب خودش کرد...
یک بار توی یکی از مصاحبه‌های پل استر خانده بودم که هر کدام از رمان‌هایش را به خاطر سوالی که توی ذهنش پیچ و تاب می‌خورده نوشته و بهش حسودیم شده بود که ملت چه قدر به سوال‌‌هایشان وقع می‌نهند و کتاب پرسش‌های پابلو نرودا را که خاندم فهمیدم سوال را قشنگ و زیبا پرسیدن هنری ست که فقط باید به نظاره‌اش نشست...
خاندم و رونویسی کردم:
- چرا درخت‌ها
ریشه‌های شکوهمندشان را پنهان می‌کنند؟
درخت از زمین چه آموخت که قادر به گفت‌و‌گو با آسمان شد؟

 _ با کدامین ستاره گلایه می‌کنند
آن رودخانه‌هایی که هرگز به دریا نمی‌رسند؟

- آیا حقیقت دارد که درون خاکریز مورچه‌ها
رویا دیدن یک وظیفه است؟

_ آیا در جهان چیزی غمگین‌تر هست از
قطاری که زیر باران ایستاده است؟

چرا کوسه ماهی
به آژیر گوشخراش حمله نمی‌برد؟

آیا دود با ابر‌ها گفت‌و‌گو می‌کند؟

آیا «هرگز» از «دیر» بهتر نیست؟

- آیا مردی که همیشه در انتظار است
بیش از مردی تاب می‌آورد که هرگز به انتظار کسی نبوده؟

- چرا بیزارم از شهر‌ها
که بوی زن و شاش می‌دهند؟
آیا شهر اقیانوس بزرگی
از تشک‌هایی که می‌لرزند نیست؟

کتاب سوال ها/ پابلو نرودا/ ترجمه‌ی کامل طالبیان/ نشر آتنا

پس نوشت: ترجمه‌ی بهتری یافتم. این یکی ترجمه توی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا نبود. ولی وقتی نگاهش کردم واقعن بهتر بود. این شعرهای پابلو نرودا این قدر خوب بودند که با ترجمه‌ی معمولی هم من را به وجود آورده بودند. با ترجمه‌ی احمد پوری چیز بهتری هستند حتا... 

 راستی چرا؟ / پابلو نرودا/ احمد پوری/ نشر چشمه

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۱ ، ۰۵:۵۸
پیمان ..

‌‌ همان اول شهر پیاده شدم و راه افتادم. باران شدید نمی‌بارید. آمدنی چند دقیقه طول کشید تا شیشه‌ی ماشین پر از قطره‌های ریز شود. وقتی پیاده شدم باران را فقط می‌شد بو کرد.
آسمان ابری بود و از آن باران‌های ریز شمال می‌بارید. ۲روز بود که بی‌وقفه قطره‌های ریز می‌باریدند. مثل نخ‌های نازکی بودند که زمین را به آسمان وصل کرده بودند و اصلن دیده نمی‌شدند. لاهیجان در عصر بارانی، تاریک روشنای دلچسبی داشت. چ‌تر نداشتم. هوا خنک بود. بعد از ۲روز باران هنوز گرمای چسبناک شهریور توی هوا لمبر می‌زد و چند قدم که راه رفتم دیدم پیشانی‌ام به عرق نشسته است. عرق و باران با هم قاطی شده بودند.
پیاده رو‌ها شلوغ نبودند. هر از چند گاهی زن و مردی چ‌تر به دست از کنارم رد می‌شدند. از دور زن و مرد جوانی بدون چ‌تر می‌آمدند. مرد بچه‌ی کوچکی را بغل کرده بود و سریع راه می‌رفتند تا باران بچه را خیس نکند. بچه خاب بود. کاسب‌ها بیکار و کلافه جلوی مغازه‌شان نشسته بودند و به بارش باران نگاه می‌کردند. نه. نشسته بودند و بارش باران را حس می‌کردند. باران ریز‌تر از آن بود که دیده شود. ساندویچی کبیر. بزازی. لوازم منزل دوستدار. صف پیکان‌های نارنجی رنگ، تاکسی‌های درون شهری لاهیجان. صف پژو‌ها و سمندهای خطی لاهیجان رشت. از کنارشان رد شدم.
یک آن احساس غریبگی کردم. نمی‌دانم چرا. به میدان شهدا و تقریبن مرکزی شهر که رسیدم یک آن حس کردم همه‌ی این آدم‌ها، توی این شهر کوچک همدیگر را می‌شناسند و کسی من را نمی‌شناسد. به مرد دست فروشی که داشت با حرارتِ خاصِ قصه گوهای قهار شمالی، چیزی را برای مردی دیگر تعریف می‌کرد نگاه کردم. یک لحظه احساس کردم خیلی آسوده است. خیلی راحت است. احساس کردم توی این شهر کوچک، همه او را می‌شناسند و او آن کنارِ خیابان برای خودش شانه و گل سر می‌فروشد و نگرانی‌های زیادی ندارد. الکی برای خودش وظیفه نمی‌تراشد. الکی فکر نمی‌کند که دارد عمرش تلف می‌شود. الکی نگران نیست که چرا هیچ کاری نمی‌کند. الکی ناراحت نمی‌شود. الکی به خیلی چیز‌ها فکر نمی‌کند و الکی هی شک نمی‌کند.
یک لحظه به خودم نگاه کردم. خیس شده بودم. پیراهن آستین کوتاهم خیس شده بود. خیلی تدریجی و آرام، بی‌اینکه چسبیدنش به تنم را حس کنم خیس شده بود.
راه افتادم به سمت استخر. از جلوی بانک ملی رد شدم. جلوی بانک ملی جای ساعت فروش‌ها و کمربندفروش‌ها و چترفروش‌های دست فروش بود همیشه. خبری ازشان نبود. راهم را کج کردم به آن طرف خیابان. روبه روی دکه‌ی روزنامه فروشی تابلویی بود و تبلیغ قلمچی و عکس رتبه‌های امسال شهر لاهیجان. ۴۰داشتند. ۱۳۶داشتند. ۲۰۰داشتند. و... نایستادم نگاه کنم. بی‌ارزش‌تر از این حرف‌ها بودند. نمی‌دانم. شاید هم نه. از کنکور و رتبه‌های بر‌تر کنکور بدم می‌آید. ولی یک لحظه دلم قصه‌ی زندگی هر کدام از آن‌ها را خاست. دلم خاست بدانم آن پسری که عکسش در ردیف اول بود وقتی می‌رود دانشگا چطوری می‌شود. توی دانشگا به چه چیزهایی برمی خورد. الان که رتبه‌اش خوب شده چه تصویری از دانشگا دارد. ترم اولش که تمام می‌شود چه تصویری خاهد داشت؟ دختری برای دوستی پیدا خاهد کرد؟ از پوچی و بی‌معنایی به فنا خاهد رفت؟ خرخان‌تر می‌شود؟ سیاسی می‌شود؟ کار می‌کند؟ سیگار می‌کشد؟ اپلای می‌کند؟ چی می‌شود آخرش؟! هیچ وقت توی این جور عکس‌های موفقیت و تبلیغاتی این قصه‌ها و آخر و عاقبتشان را نمی‌گویند. لعنت بر گاج و قلمچی.
از جلوی کتابفروشی فرازمند رد شدم. دل دل کردم که بروم تو یا نه. خیلی سال بود که نرفته بودم. اصلن چهره‌ی آقای فرازمند یادم رفته بود. خیلی سال پیش عصرهای تابستانم را با کتاب‌هایی که از این کتابفروشی می‌خریدم شب می‌کردم. بروم یا نروم؟ اصلن بروم آن تو چه بگویم؟ هیچ کتاب خاصی توی ذهنم نبود. فقط دلم می‌خاست همین جوری قفسه‌های کتاب‌هایش را نگاه کنم. بروم یا نروم؟ نرفتم.
شیطان کوه در ابری از مه و باران خابیده بود. آسمان گرفته بود و یک جور غم خنکی توی خیابان‌ها ریخته بود. لاهیجان مثل لندن شده بود. خبری از مسافرهای چادرخاب نبود. خیابان‌های اطراف استخر شلوغ نبودند. باران همه را فراری داده بود. خیس و تلیس شده بودم. باران داشت تند می‌شد. نخ‌های ریز کم کم داشتند به قطره تبدیل می‌شدند. رفتم سمت خیابان مطهری و خودم را انداختم توی شهر کتاب لاهیجان.
مغازه خلوت بود. کسی نبود. از در شیشه‌ای به بیرون نگاه کردم. استخر لاهیجان پر از گرداب‌های کوچک می‌شد. رفتم سمت قفسه‌ها. همین جوری به عطف کتاب‌ها نگاه کردم. از جلوی ادبیات‌ها گذشتم. رفتم سمت کتاب‌های تاریخی و علوم اجتماعی. تاریخی‌هایش همه عطف خوشگل و قطور بودند. برگشتم سمت ادبیاتی‌ها. ادبیات ایران و ادبیات ملل. داشتم نگاه می‌کردم که در شیشه‌ای باز شد. یک نفر دیگر هم پا به آن کتابفروشی خلوت گذاشت. دختر بود. چ‌تر نداشت. خیس و تلیس شده بود و چند تار مویش به پیشانی‌اش چسبیده بود. کفش‌هایش را روی پادری جلوی در خشک کرد. بی‌صدا راه افتاد به سمت ادبیاتی‌ها. کنارم روبه روی ادبیات ایران ایستاد. نگاهش کردم. دنبال چیزی بود. خاستم بگویم: می‌تونم کمک تون کنم؟ بعد به خودم گفتم: آخه تو سر پیازی یا ته پیازی؟ چه سر در می‌اری از کتاب‌های اینجا آخر؟
بعد به مغزم رسید که چیز دیگری بگویم. گفتم: ببخشید. می‌تونید یه کتاب بهم معرفی کنید؟
خاستم ادامه بدهم. خاستم بگویم نمی‌دانم چه کتابی بخانم. خاستم بگویم دو ماه است که تصمیم گرفته‌ام لذت کتاب خاندن را به همین شکل در و بی‌در و بدون برنامه کتاب خاندن ادامه بدهم. تصمیم گرفتم عطای خاندن علوم انسانی در دانشگا را به لقایش ببخشم و لذت آسوده کتاب خاندن را به زجرِ از روی اجبار کتاب خاندن نفروشم.
نگاهم کرد. یک لحظه بق زده از پشت عینک نگاهم کرد. بعد گفت: راستش، خودمم نمی‌دونم چه کتابی می‌خام.
گفتم: کسی کتاب شما رو هم ننوشته؟!
با لبخند و یک جور شرمندگی گفت: چی؟!
گفتم: هر کتابی که نوشته می‌شه قصه‌ی زندگی یه سری آدم هاست. فقط یه مشکلی که وجود داره اینه که بعضی آدم‌ها این وسط بی‌کتاب موندن و کسی قصه شونو ننوشته.
مکث کردم. خاستم به اوج برسم و بگویم تا وقتی آدمی کتاب خودش را پیدا نکند بی‌قرار می‌ماند. اما او به قفسه‌ی بالای سرش نگاه کرد و گفت: شاید اون آدما خوب نگشتن. شاید کتاب اونا هم نوشته شده و اونا باید پیداش کنن...
گفتم: نمی‌دونم.
راست می‌گفت. فقط جوری راست گفته بود که اصلن فکرش را نکرده بودم.
نگاه کردم به بیرون از مغازه. مرد فروشنده، روی صندلی پشت دخل نشسته بود و نگاه‌مان می‌کرد. از زُل زُل نگاه کردنش بدم آمد. از ته مغازه مرد چاقی آمد. او هم نگاه‌مان کرد. بیرون هنوز باران می‌بارید.
دختر به ۲قفسه آن طرف ترم اشاره کرد و گفت: من تازگی‌ها خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات رو خوندم. خیلی خوب بود. چاپ قدیمه ارزونم هست.
رفتم به طرفی که اشاره می‌کرد. عطف زردرنگ کتاب را بیرون کشیدم و به قیمتش نگاه کردم. ۴۰۰۰تومان خیلی خوب بود. برگشتم به دختر گفتم: ممنون. بعد راه افتادم به سمت مردی که هی نگاه‌مان می‌کرد. کتاب را به همراه ۴۰۰۰تومان گذاشتم جلویش. فاکتور را داد بهم و از مغازه زدم بیرون. آسمان سیاه‌تر و ابر‌ها تنگ‌تر شده بودند. در طول خیابان مطهری راه افتادم. دلم راه رفتن می‌خاست. دلم خیلی بیشتر راه رفتن می‌خاست...!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۵۹
پیمان ..