سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

شب کویر‌‌ همان بود که علی شریعتی توی کویریاتش با آب و تاب تعریف می‌کرد: «شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی‌شناسند. آنچه می‌شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می‌شود. شب کویر به وَصف نمی‌آید. آرامشِ شب که بی‌درنگ با غروب فرا می‌رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می‌آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی‌رحم و گذران وخفه‌ی کویر می‌میرد و نسیم سرد و دِل انگیز غروب، آغاز شَب را خبر می‌دهد.»

نسم خنکی که می‌وزید، آسمانی که پر از ستاره بود، قرص کامل ماه که از سمت شرق آرام آرام بالا آمد و آسمان را روشن کرد. با شهاب آمدیم نشستیم جلوی در مدرسه. در مدرسه باز بود، اما جلوی مدرسه چراغی نداشت. نشستیم و زل زدیم به آسمان و شروع کردیم به حرف زدن. و‌ گاه گاه سکوت‌های طولانی. مدرسه‌ی عشایری خور کنار جاده بود. جاده خلوت بود. هر از گاهی تریلی و کامیونی می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
خور روستای بزرگ تری بود. مدرسه بین دو روستای نوغاب و سروباد بود. نوغاب و سروباد روستاهای عشایری بودند. یعنی پنج ماهه‌ی اول سال فصل ییلاق سروبادی‌ها بود و روستا خالی از سکنه می‌شد (طایفه‌ی بهمدی ها- همه آنجا فامیلشان بهمدی بود! حتا تعداد آدم‌هایی که اسم کوچکشان هم مثل هم بود زیاد بود، برای شناسایی می‌گفتند علی بهمدی فرزند محمد.‌گاه پیش می‌آمد اسم پدر‌ها هم یکی می‌شد. اسم پدربزرگ را می‌آوردند وسط...!). می‌رفتند به جاهایی که از گرمای مردافکن کویر دور باشند. از اواخر مرداد ماه است که اهل روستا برای قشلاق می‌آیند به این روستا. اینکه مدرسه خابگاه داشت هم دقیقن برای همین بود. برای اینکه بچه‌ها موقع ییلاق خانواده‌ها سرپناهی داشته باشند تا بتوانند درسشان را بخانند. البته خابگاه برای بچه‌های دوره‌ی راهنمایی بود فقط. می‌گفتند هوای شهریور ماه و هوای دو ماه اول بهار بهترین هوای کویر است.
شهاب سیگاری گیراند. من به زندگی فکر کردم. به رهایی و آزادگی فکر کردم. به آسمان بی‌انت‌ها و آن دور دورهای کویر نگاه کردم. توی همین حال و هوا‌ها بودیم که سروکله‌ی امیرحمزه پیدا شد.
موتور داشت. سی جی ۱۲۵. با موتور آمدجلوی مدرسه و به ما نگاه کرد. چشم هاش درخشان بودند. توی‌‌ همان تاریکی هم برق می‌زدند. مدرسه‌شان بود. آمده بود ببیند چه خبر است. دوم دبیرستان بود. به‌مان گفت: ۹ روز دیگه مدرسه شروع می‌شه.
روزشماری می‌کرد برای شروع مدرسه. می‌گفت اینجا فقط یک رشته داریم: انسانی. کسی ریاضی و تجربی و فنی نمی‌خاند.
با لهجه حرف می‌زد. می‌گفت فقط آن‌هایی که باباشان معلم است یا باباشان پولدار است و بیرجند خانه دارند می‌روند بیرجند ریاضی و تجربی می‌خانند.
ازش پرسیدیم کنکور چه طور؟ بچه‌ها کنکور می‌دن؟
گفت: کنکور؟ چی هست؟
گفتیم: دانشگا. بچه‌ها دیپلم که گرفتن دانشگا می‌رن؟
گفت: بیشتری‌ها نمی‌رن دیگه. چند نفر فقط می‌رن بیرجند دانشگا. می‌گفت می‌ریم اینجا، همین پاسگاه. امتحان می‌دیم برای سربازی و نظامی شدن. سرباز نیروی انتظامی می‌شیم. همه اینجا سرباز و پلیس می‌شن.
گفتیم: مواد؟ قاچاق؟
گفت:‌ها... یه عده هم می‌رن دنبال قاچاق. پول خوبی داره. ولی خطر داره. با ماشین نمی‌شه. با موتور اچ مواد جابه جا می‌کنن. می‌ندازن تو کویر با موتور اچ. پلیسا هم به گردشون نمی‌رسن. ولی پلیس شدن بهتره.
موتور اچ موتورهای بزرگ و بالای ۲۵۰سی سی روسی بودند که آن طرف‌ها زیاد بودند. اکثرشان هم پلاک نداشتند. امیرحمزه توی دنیای دیگری زندگی می‌کرد. می‌گفت سرگرمی تابستانیشان این است که بروند با موتور خرگوش شکار کنند. می‌گفت توی جالیز‌ها لانه‌های خرگوش‌ها را شناسایی می‌کنند. بعد دم غروب و شب با موتور می‌افتند توی جالیز و لانه‌های خرگوش‌ها. نور چراغ را می‌اندازند توی چشم خرگوش‌ها و بعد با موتور دنبالشان می‌کنند. خرگوش‌ها از نور چراغ گیج می‌شوند و آن‌ها اخرش با چرخ موتور له‌شان می‌کنند... می‌گفت گوشت خرگوش خوشمزه ست.
شب موقع شام خربزه داشتیم. خربزه‌های جالیزهای روستای نوغاب. بیرونشان مثل طالبی بود، ولی مزه‌ی خربزه می‌دادند. یک چیزی بودند بین طالبی و خربزه.
امیرحمزه ازمان خداحافظی کرد و رفت. وقتی می‌رفت به این فکر می‌کردم که اگر استعداد کار فنی داشته باشد چه می‌شود؟! اگر نقاشی تو ذاتش باشد چه می‌شود؟! حتمن باید انسانی بخاند. آن هم چه خاندنی؟ فقط برای دیپلم گرفتن...
اهل خور برای اسم روستایشان یک افسانه هم دارند. می‌گویند در گذشته‌ها که ترکمن‌ها قومی مهاجم بودند، خور جایی سرسبز بود که مورد حمله‌ی ترکمن‌ها قرار می‌گرفته. یک بار گروهی اسب سوار مهاجم که برای حمله به خور آمده بودند در مسیر راه خودشان به پیرمردی چوپان برخورد می‌کنند و از او مسیر رسیدن به شهر سبز خور را می‌پرسند. چوپان هم، قلعه شهر را به آنان نشان می‌دهد و به آنان می‌گوید: «با سرعت به سمت قلعه بتازید تابراثررعب و وحشتی که درمردم ایجاد می‌کنید بتوانیدشهررا تصاحب نمایید.»
سواران مهاجم نیز به علت واقع شدن شهر در پستی و ندیدن آن و همچنین ناآگاه از وجود خندقی عمیق در مقابل شهر، با سرعت به سمت قلعه می‌تازند و در نزدیکی قلعه، و به علت ندیدن خندق و همچنین عدم توانایی درکنترل اسبان خویش، ناگهان به درون خندق مقابل شهر فرو می‌روند و عده زیادی از آنان کشته می‌شوند. به طوری که خندق از خون جاری آنان پر می‌شود. و چون در این حادثه خون زیادی ریخته می‌شود این شهر بعد از این ماجرا به «خون» تغییر نام می‌دهد و به مروز زمان به «خور» تبدیل می‌شود.
بادی که از سمت شمال و تپه‌های آن دور دور‌ها می‌وزید... ماه درخشان... شهاب که آهنگ گذاشته بود و...


مرتبط: خور-۱
         شرق وحشی (خور-۲)
         اردوی جهادی (خور-۳)
         گل مال (خور-۴)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۰ ، ۰۵:۲۷
پیمان ..

گل‌مال عملی ست بس ناجوانمردانه. شوخی پسرانه‌ای از نوع تک سلولی. نوعی انتقام گیری. لذتی عظیم و سادیسم گونه از اذیت و آزار دیگری. نوعی توحش حتا شاید. و البته راوی پس از تجربه کردنش یک مورد دیگر را هم به آن اضافه می‌کند: نوعی رهایی!
شتری که در خانه‌ی هر کدام از بچه‌های اردو می‌نشست. منتها آسیا به نوبت. ساعت دوازده و نیم یک که می‌شد بیل زدن و آجر چیدن و ملات درست کردن تعطیل می‌شد. یک روز کاری تمام. حوالی همین دقایق پایانی کار دو نفر به ماموریت می‌رفتند. کجا؟ تکه‌ای از زمین خالی بغلی یا تکه‌ای از زمین جلوی خانه‌ی در حال احداث. با بیل چاله‌ای به اندازه‌ی یک گور می‌کندند. این کار تخصص علیرضا بود. بعد گور را با آب پر می‌کردند. بعد کار تعطیل می‌شد.
نوعی دلهره همه را فرا می‌گرفت. یعنی امروز نوبت کی است؟! نیازی چندانی به بهانه نبود. کسی که می‌خاست‌‌ همان روز برود ولایت خودش و اردو را ترک بگوید، یا کسی که در طول روز تنبلی و کاهلی کرده بود یا کسی که زیاد خوشحال و شاد و خندان بود یا کسی که از همه گوشه گیر‌تر بود یا... اصلن هیچ بهانه‌ای وجود نداشت...
علیرضا شروع می‌کرد به نوحه خاندن و انالله و انا الیه راجعون گفتن. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند. یعنی چه کسی امروز؟... سه چهار نفر با هم جمع می‌شدند. معمولن بچه‌هایی که روزهای قبل طعم گل‌مال را چشیده بودند. شورای تصمیم گیری. سوژه انتخاب می‌شد. فرمان حمله را مهدی می‌داد. چهار پنج نفر می‌دویدند سمت سوژه پا‌ها و دست‌هایش را می‌گرفتند. بقیه هم خوشحال ازین که سوژه نشده‌اند به سمتش می‌دویدند.
گل مال
قساوت عظما. تشییع جنازه. چهار دست و پایش را می‌گرفتند و می‌آوردندش سمت چاله (گور). سه. دو. یک. تالاپ. توی گور پر شده از آب.
گل مال
حالا نوبت خاک ریزان است. مشت مشت خاک روی جنازه. این علیرضا... گورکن‌زاده شده این بشر اصلن. با بیل خاک می‌ریخت. با بیل از آب گل آلود توی چاله برمی داشت و می‌ریخت روی سر و روی جنازه. بعد نوبت پاچه‌ها بود. یکی پای جنازه را بلند می‌کرد. دیگری مشت مشت گل و خاک می‌رخت توی پاچه‌ی جنازه... بله... نفرت انگیز است. ولی وقتی گل-مال می‌شوی، وقتی خاک بر سر می‌شوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. حس می‌کنی دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. تمیزی و کثافت؟ بی‌خیال بابا. ارزشی ندارد. یک جور حس رهایی بهت دست می‌دهد...!!!
گل مال
پایان عملیات گل‌مال! حالا همه دور جنازه‌ی از گور برخاسته جمع می‌شدیم و عکس یادگاری!...
اما این گل‌مال تازه خوبش بود. گل‌مال قسمت دومی هم داشت. وقتی می‌رسیدیم مدرسه... گل‌مال در مدرسه طاقت فرسا‌تر بود. پرده‌ی دوم گل‌مال آنجا اجرا می‌شد. با‌‌ همان مقدمات نوحه خانی و شورای تصمیم گیری و حمله و تشییع جنازه و... توی قناتی که از پشت مدرسه رد می‌شد و آبش زلال و سرد بود. اما آنجا محل آبخوری گوسفند‌ها و بز‌ها بود. آبش زلال بود. اما خاک‌های اطرافش پر از پشکل گوسفند‌ها بود. و گل‌مال در آنجا... گل‌مال نبود دیگر، گه مال بود... و البته حس رهایی فزون تر...!!!


مرتبط: خور-۱
         شرق وحشی (خور-۲)
         اردوی جهادی (خور-۳)
         امیرحمزه (خور-۵)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۰ ، ۰۶:۲۷
پیمان ..

خور-سروباد-نوغاب

اولین بارم بود. خودم می‌خاستم بیایم. اما پایه‌اش را نداشتم. سختی‌ام می‌آمد. برای همین هفته‌ی پیش به اسمس صادق جواب منفی داده بودم، گفته بودم نمی‌آیم. کار حمید بود. گفت بیا با هم برویم. به قول خودش من را هم مجاب کرد که یک سری کار فهرست نویسی کتابخانه است باید انجام بدهیم، سخت نیست. برایم سختی و آسانی‌اش مهم نبود. رفتیم. اولین بارم بود. هم اردوی جهادی، هم بیل زدن، هم آجر انداختن. ظهر که برگشتیم دو تا دست هام زق زق می‌کردند.

همه بچه‌های انجمن اسلامی دانشگا تهران بودند. از دانشکده‌های مختلف. از پزشکی و دامپزشکی بگیر تا علوم اجتماعی و فیزیک و بچه فنی‌ها. صبحانه که خوردیم بچه‌ها چند دسته شدند. چند تا از بچه‌های پزشکی رفتند درمانگاه روستا. یک گروه رفتند سرغ حمام عمومی روستا که در حال بازسازی بود. یک گروه رفتند شهرک برای ساختن یک خانه. یک گروه هم بچه‌های فرهنگی بودند که می‌رفتند سراغ بچه‌ها، به‌شان کاغذ و مدادرنگی می‌دادند تا نقاشی بکشند...
خور روستای غریبی بود. از کنار جاده اصلن خانه‌ها دیده نمی‌شدند. اما همین که دویست متر به طرف روستا پیش می‌رفتی یکهو زیر پایت، در فضای گودی مانندی خانه‌های کاهگلی زیادی می‌دیدی با سقف‌های گنبدی و بادگیر‌ها. خانه‌هایی از گِل و دیوارهای قطور. کوچه‌های خاکی. صدای همیشگی هوهوی باد. چهره‌های آفتاب سوخته. بچه کوچولوهایی که از غریبه بودنت خوشششان نمی‌آمد و اگر‌‌ همان جا می‌ایستادی حمله می‌کردند به سمتت ولی بچه‌های بزرگ‌تر جلویشان را می‌گرفتند... خوب که چشمت را باز می‌کردی ذو سه تا باروی بلند و خراب شده (حتم به جا مانده از قلعه‌ای گلی و بزرگ) دوروبر روستا می‌دیدی...
حمامی که مرصاد و چند تا از بچه‌های معماری رویش کار می‌کردند برای زمان صفویه بود. شاهکاری بود برای خودش. از بیرون یک گنبد کاهگلی کوچک بود. اما همین که خم می‌شدی و از در کوچکش می‌رفتی تو اول یک هشتی با کاشی‌های سفید می‌دیدی. بعد هر گوشه‌اش یک خروجی بود. هر کدام را می‌رفتی به یک خزینه و یک اتاق کوچک دیگر می‌رسیدی که آن هم به یکی دو اتاق کوچک دیگر راه داشت و اصلن هزار تویی بود این حمام روستای خور. مشغول مرمت بودند. کاشی‌هایش کامل نبود. یک سری از خزینه‌ها را خراب کرده بودند و دوباره داشتند می‌ساختند. برای لحظه‌ای وقتی همه‌ی آن هشتی‌ها و اتاق‌ها و خزینه‌ها و حوض‌ها و تاقچه‌های حمام را پوشیده در ابری از بخار تصور کردم سرم از رازآلودگی‌اش گیج رفت.
بیرون حمام چند سری صفحه‌ی خورشیدی هم کار گذاشته بودند. گرمای لازم برای گرم کردن آب حمام یا تولید برق روستا شاید. اما مهندس هاش ایرانی بودند. مثل اینکه به ماه نکشیده صفحه‌های خورشیدی توی یکی از سیاه بادهای کویر از جا کنده می‌شوند و باد آن‌ها را با خودش می‌برد و اهالی تکه شکسته‌های صفحه‌های خورشیدی را جمع می‌کنند‌‌ همان کنار حمام…
همه‌ی خانه‌های روستا کاهگلی و قدیمی‌اند. سر همین وزارت مسکن طرح در انداخته و ایده زده و زمین‌های شمال جاده (روستای خور در جنوب جاده است) را تقسیم بندی کرده است و به هر خانواده صدوشصت متر زمین داده که بیایید آنجا خانه بسازید و ساکن آنجا شوید. یعنی یک جورهایی روستاسازی دارد می‌کند. با خیابان‌ها و کوچه‌های منظم. اهل روستا بهش می‌گویند شهرک.
شهرک از کنار جاده دیده می‌شود. چند تایی از اهالی خانه‌های آجری ساخته‌اند آنجا. آقایان وزارتخانه می‌گویند که این کار را برای جلوگیری از مهاجرت روستاییان و نوسازی روستا انجام داده‌ایم. دستشان درد نکند. خانه‌ها را هم مهندسی شده دارند می‌سازند مثلن. صدوشصت متر زمین، شصت متر بنا بقیه حیاط. وام هم می‌دهند. چند مرحله‌ای البته. وام اول را وقتی می‌دهند که اسکلت خانه را ساختند. وام دوم وقتی دیوارهای آجری ساخته شد، وام سوم وقتی دیوار‌ها گچ کشی شدند و الخ.
خانه‌ای که رفتیم برای ساختنش بچه‌ها از اول هفته رویش کار می‌کردند. توی سه روز گذشته سه تا از دیوار‌ها را بالا برده بودند و امروز نوبت دیوار چهارم بود. صاحب خانه یکی از اهالی روستا. پیرمردی پنجاه و خرده‌ای ساله که دامدار بود. هشتاد نود راس گوسفند داشت. دو تا پسرهاش هم به‌مان کمک می‌کردند. و ما هم دانشجوهای ریقویی که ده تایمان را روی هم می‌گذاشتی اندازه‌ی یک کارگر سر میدان‌های تهران زور و قوت نداشتیم. که البته یکیمان پزشک بود، آن یکی مهندس و این یکی دانشجوی دوره‌ی دکترا و... کار کُند پیش می‌رفت. ولی پیش می‌رفت. پیرمرد به تنهایی اندازه‌ی دو سه تای ما کار می‌کرد و زور داشت و ما پیشش جوجه بودیم.
من به لهجه‌ی خراسانی‌اش فکر می‌کردم. وقتی می‌خاست بگوید آن کیسه‌ی سیمان که پاره شده را بردار، می‌گفت اون کیسه‌ی چاکیده‌ی سیمانو بردار. نمی‌گفت «پاره»، می‌گفت «چاکیده». خیلی اصیل حرف می‌زد.
ملات درست کردن. هم زدن مخلوط سیمان و ماسه و آب. با بیل زیر رو کردنش. آجر جابه جا کردن. آجر بالا انداختن برای اوستا کار. ملات روی آجر‌ها ریختن. ماله کشیدن... خستگیِ روز اول. باد خنکی که دائم می‌وزید. آفتابی که تیز می‌تابید و دست‌ها و صورت را می‌سوزاند. شربت آب لیمو. ساعت ده: دهونه: تغذیه‌ای که ساعت ده به‌مان می‌دهند و...


مرتبط: خور-۱
          شرق وحشی (خور-۲)
          گل مال (خور-۴)
          امیرحمزه (خور-۵)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۰۳
پیمان ..
شرق وحشی
پنج و نیم شش صبح بود که رسیدیم. اتوبوس جلوی پاسگاه نگه داشت، شاگرد راننده آمد گفت خور اینجاست. ریختیم پایین. من بودم و حمید و سعید و شهاب. نگاه کردیم به تابلوی پاسگاه خور. بعد به دوروبر نگاه کردیم. خبری از شهر نبود. دوروبرمان بیابان بود. آن ته، آنجا که چند تپه بودند، خورشید در حال بالا آمدن بود. نسیم خنکی می‌وزید. جاده خلوت بود. اتوبوس که رفت دیگر ماشینی نیامد. نگاه به دوروبرمان کردیم. تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. فقط آن طرف جاده چند تا خانه‌ی آجری به چشم می‌خورد. می‌شد با انگشت تعدادشان را بشمری، بس که کم تعداد بودند. حمید زنگ زد به بچه‌ها که بپرسد کجا باید بیاییم. که بیایند دنبالمان، ما رسیدیم! خاب بودند. گوشی را برنمی داشتند. آمدیم راه بیفتیم سمت‌‌ همان چند تا خانه که صدای پارس کردن سگ‌ها بلند شد. درندگی صدایشان واداشتمان که‌‌ همان جا بایستیم و به طلوع خورشید نگاه کنیم. دیگر انتظار داشتیم حتا صدای زوزه ی گرگ‌ها را هم بشنویم!
اینجا خور است.
حساب کردیم دیدیم چهارده ساعت و نیم توی راه بودیم. از تهران آمدیم قم، بعد به سمت جاده اصفهان تا نطنز پیش رفتیم، بعد راننده اتوبوس سر خر را کج کرد سمت اردستان و نایین و انارک. بعد رسیدیم طبس و از طبس به دیهوک و از آنجا به خور.
دو تا خور داریم. یکیش سر راه‌مان بود. جزء استان اصفهان بود و آباد‌تر. با اتوبوس که از کنارش رد می‌شدیم، ورودی‌اش یک میدان خیلی بزرگ بود که تویش چند تا خانه شبیه ایگلوهای اسکیمو‌ها، منتها با گل و خشت و کاه گل ساخته بودند. و این یکی خور... در ۹۰کیلومتری بیرجند بود. جایی وسط کویر. روی نقشه‌ی موبایلم که که نگاه می‌کردم اسمش بود. فکر می‌کردم حتمن شهر است که اسمش روی نقشه آمده. ولی چون جزء معدود آبادی‌های سر راه بوده اسمش را روی نقشه نوشته بودند.
مانده بودیم عاطل و باطل آنجا. نه می‌توانستیم راه بیفتیم برویم سمت‌‌ همان چند خانه‌ی آجری که فکر می‌کردیم خور است، نه کسی از بچه‌ها می‌آمد سراغمان. پاسگاه پلیس هم تعطیل بود. به وضعیتمان می‌خندیدیم.
در مورد وجه تسمیه‌ی خور چند تا روایت وجود دارد. می‌گویند چون این آبادی در جلگه و زمین پستی واقع شده این نام را پذیرفته است. می‌گویند لغت خور معرب هور به معنی زمین‌پست وآبگیر و یا زمین پست میان دو بالا می‌باشد. یکی دیگر اینکه واژه‌ی خور در اوستا و مذهب زرتشت واژه‌ی مقدسی است. به خاطر همین این اسم را روی این آبادی گذاشته‌اند. و یک احتمال دیگر به خاطر پیشینه معرفه الارضی این دیار و آن تغییر و تحولاتی است که از گذشته دور تاکنون در فلات ایران بوقوع پیوسته. به نظر بیشتر زمین‌شناسان وضع سطح الارضی بیشتر خاک ایران در قدیم بگونه‌ای دیگری بوده. بسیاری از زمین‌های پست کویری مرکزی را دریاچه‌های متعددی پوشانیده بوده و کوهپایه‌های سواحل آن از حیات گیاهی انبوهی از قبیل جنگل و بیشه و مانند آن پر بوده. در ایران اسامی محلی بسیاری که بنحوی حاکی از وجود دریاچه، برکه، باطلاق، جنگل و غیره می‌باشد در صورتی که امروزه نواحی خشکی هستند خور به معنای ریختن‌گاه آب دریا، خلیج و لنگرگاه هم آمده، بعید نیست در قدیم‌الایام چنین چیزی بوده.
و حالا خور روستایی بود در دل کویر که در آن گرگ و میش اول صبح از کنار جاده هیچ چیزش پیدا نبود برای ما.
بعد‌ها فهمیدیم که فقط ده سال است که خوری‌ها برق دار شده‌اند. تا ده سال پیش برق نداشتند. تا پنج سال پیش این جاده‌ی آسفالته را هم نداشتند. راه خور به بیرجند خاکی بود. این جاده‌ی آسفالت را پنج سال پیش به خاطر پادگان نیروی هوایی که پنج شش کیلومتر آن طرف خور است ساخته‌اند...
بالاخره یکی از بچه‌های اردو بیدار شد. علی با پیکان وانت آمد دنبالمان. پریدیم پشت پیکان وانت. باد سرد و سوزناک اول صبح کویر می‌خورد به صورتمان و صورتمان سوزن سوزنی می‌شد. چند کیلومتر توی جاده برگشتیم. رسیدیم به روستای سروباد و روستای نوغاب. مدرسه‌ی عشایری خور که کنار جاده بود. بچه‌های اردو آنجا بودند...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۰ ، ۰۴:۰۰
پیمان ..

جاده ی بیرجند به سبزوار

دیگر حال حرف زدن نداشتیم. در سکوت تکیه داده بودیم به صندلی‌های خشک و سفت اتوبوس. من از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. اتوبوس خسته کننده بود. فنرهاش بیش از حد نرم بودند. هی بالا و پایین می‌شد. بدنه‌ی اتوبوس بین فنرهای راست و چپش مثل گهواره تاب می‌خورد و اتوبوس پیش می‌رفت. ناهار نخورده بودیم. شکممان خالی بود. وگرنه حتم از این تکان‌های گهواره وار اتوبوس دلپیچه می‌گرفتیم. پشت یخچال نشسته بودیم. دلم می‌خاست آن جلوی جلو می‌نشستیم. ولی پر شده بود. از همین هم خدا را شکر می‌کردم. می‌توانستیم پا روی پا بیندازیم و جای پایمان کمی وسیع‌تر بود!
درختچه‌های زرشک کنار جاده بودند که بعد از سه روز فقط دیدن خاک و علف‌های خشکیده و بیابان سرحالمان آوردند. بار داده بودند و قرمز شده بودند و در قهوه‌ای خاکی زمین‌های پیرامونشان چشم را متوجه خودشان می‌کردند.
نگاهم به جاده بود. کوهستانی و پرپیچ و خم شده بود. باریک بود و از دو طرف ماشین می‌آمد. شلوغ نبود اما. پراید‌ها توی سربالایی‌ها نفس نداشتند. اتوبوس ازشان سبقت می‌گرفت. خوب و برو بود. اسکانیای دنده اتومات. اما صندلی هاش... نیمه‌ی عقبی اتوبوس پر از سرباز بود. بعضی‌هاشان با‌‌ همان لباس‌های فرم و بعضی‌‌هایشان با تی شرت و شلوار که کچل بودنشان و ته اتوبوس نشستنشان سرباز بودنشان را داد می‌زد. خوش و خرم بودند. تخمه می‌شکستند. اتوبوس بوی تخمه گرفته بود. می‌گفتند و می‌خندیدند...
باز هم درختچه‌های قرمز زرشک... به حمید گفتم: این دو روزی که آنجا بودیم، آنجا توی کویر یک چیزی یاد گرفتم. اینکه کویر آدم را جست‌و‌جوگر بار می‌آورد. وقتی می‌خاستم جلوی مدرسه عکس بگیرم این را فهمیدم. از توی کادر دوربین نگاه می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز چشم نوازی وجود ندارد. همه ش خاک. همه ش قهوه‌ای. می‌خاستم از جاده عکس بگیرم. گرفتم. اما بیشتر از جاده فقط خاک و خل‌ها و یکنواختیشان بود که توی چشم می‌زد. انگار هیچی نیست. تو باید برای اینکه چیزی پیدا کنی بگردی. با دقت نگاه کنی. همون روستا. صبح که آمدیم اصلن چیزی پیدا نبود. هیچی هیچی. یعنی هر کس با ماشین بیاید به آنجا اصلن آن را نمی‌بیند. فقط یک پاسگاه پلیس می‌بیند و یک دست انداز و دوباره بیابان. آدم باید بگردد. بگردد. برای چیزی دیدن بگردد. حالا ما که اهل آنجا نبودیم. ولی اهل کویر که باشی برای زنده ماندن هم باید بگردی... باید جست‌و‌جو کنی... دنبال آب باشی.. آبی دیده نمی‌شود. برهوت است. پوچ است. اما باید بجوییش. باید پیداش کنی. وگرنه می‌میری...
حمید پوزخند زد که: فیلسوف شدی برای ما!...
بوی نان و پنیر توی اتوبوس پیچید. از جلوی اتوبوس بود. گرسنه شدم. صدای ضعیف زنی که آواز می‌خاند هم آمد. راننده آهنگ گوش می‌داد. رسیدیم به یک سه راهی. یک شقش می‌رفت به سمت تایباد، یک شقش به سمت قائن و سبزوار و تهران و یک شقش راهی که آمده بودیم: بیرجند. تابلوی سبز کنار جاده کیلومتر‌ها را نوشته بود:
تا تایباد ۲۶۰ کیلومتر و تا تهران ۱۳۰۰کیلومتر مانده بود.
توی ذهنم برای خودم فانتزی ساختم که اگر ماشین زیر پام بود همین جا کله می‌کردم سمت تایباد تا بروم سمت افغانستان! والا... هرات به ما نزدیک‌تر بود تا تهران. کارخانه سیمان قائن ورود ما به شهر قائن را از تابلوی کنار جاده خوشامد گفت. چند لحظه گیج ماندم که چرا حالا کارخانه سیمان باید خوشامد بگوید؟! جلو‌تر اتوبوس خاست که از یک تریلی سبقت بگیرد. تا نصف هم پیش رفته بود. بعد پشیمان شد. نمره‌ی پلاک تریلی برایم عجیب بود. دوربینم را چاق کردم و وقتی ازش سبقت گرفت عکس گرفتم. پلاک تریلی پلاک ایران نبود. نوشته بود: هرات. بعد پایینش یک لام بزرگ و بعد یک شماره‌ی پنج رقمی. پر از سیمان کیسه‌های سیمان بود تریلی...
تکان‌ها و بالا و پایین رفتن‌های فنر نرم اتوبوس... سربازهای صندلی‌های کناری ما ایده زده بودند. یکیشان روی دو تا صندلی دراز کشید و خابید. آن یکی که بی‌صندلی شده بود رفت پایین، زیر صندلی. او هم زیر صندلی، روی کف اتوبوس دراز کشید و چرت زد. حمید چشم هاش را بسته بود. اتوبوس یکنواخت پیش می‌رفت. چیزی برای سرگمی نداشتم. موبایلم شارژ نداشت. فقط هر از چندگاهی از روش نقشه را نگاه می‌کردم که از کجا‌ها گذشته‌ایم و به کدام شهر‌ها می‌رویم و ازشان رد می‌شویم.  به سمت گناباد می رفتیم. هندزفری هم نداشتم با خودم که آهنگ گوش بدهم. حال و حوصله‌ی حرف زدن هم نبود. کمرم درد می‌کرد. پا‌هایم را دراز کرده بودم روی یخچال گذاشته بودم...
صدای زمزمه وار آهنگی که راننده گوش می‌داد آشنا شد. مهستی بود... زل زدم به مناظری که از شیشه‌ی اتوبوس می‌گذشتند و می‌رفتند و ساعت‌ها و لحظه‌های سه شبانه روز گذشته‌ام شروع کردند به رفتن و آمدن...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۳۰
پیمان ..
سعدی افشار
«زیر لامپ‌های رنگ به رنگی که دور خودشان چرخ می‌زنند و زرد و سبز و آبی‌اند با رنگ سرخ نوشته‌اند تلخک. نوشته‌اند تقدیم می‌کند. نوشته‌اند سیاه بازی مدرن، سراسر خنده.
مهران می‌گوید: همین جاست.
می‌گویم: چه قشنگ!
تهمورث می‌گوید: چه شلوغ!
می‌گوید: اما آخر با کدام بلیت؟
مهران می‌خندد می‌گوید: بلیتمان آمد.
و مرد سیاهی را نشانمان می‌دهد که لباس سرخی پوشیده، با گل‌های پنج پر زرد، کلاه بوقی، گیوه‌ی ملکی. با خنده می‌آید. سر به سر همه می‌گذارد. همه جلو‌تر می‌آیند، می‌آیند سلامش می‌کنند، چیزهایی دم گوشش می‌گویند می‌خندند. کسانی هم می‌آیند امضا ازش می‌خاهند.
-بلد نیستم. سوات ندارم.
و به صورتش انگشت می‌زند، انگشت روی کاغذ‌هاشان می‌فشارد.
-این هم امضای تلخک.
بعد انگشتش را می‌گذارد میان دو ابروی آن کسی که امضا خاسته بوده.
-این اما معتبر‌تر است.
و جای انگشتش میان ابرو‌ها می‌ماند. و کسی با میکروفون و ضبط صوت می‌آید جلو و می‌خاهد بداند او آیا با تلخک با سیاه معروف سال‌های پیش شیراز آشنایی دارد، ارتباطی دارد. و اصلن چرا اسم خودش را تلخک گذاشته. و اصلن چرا این قدر شبیه او است. چرا این قدر تکیه کلام هاش و تمام عورواداهاش به او می‌ماند. همه ساکت می‌شوند. ما می‌آییم جلو‌تر، می‌بینیم تلخک می‌خندد، انگشتش را میان دو ابروی خبرنگار می‌گذارد می‌گوید: من همیشه خودم بوده‌ام، نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید. فهمی؟...» ۱
من زیر این جمله‌ی آخر تلخک توی کتاب خط کشیده‌ام. اولین مواجهه‌ی من با سعدی افشار همین جا‌ها بود. توی همین داستانی که حسن بنی عامری نوشته بود. زیر آن جمله خط کشیدم، خیلی سال پیش. ایام دبیرستان. خیلی بهش فکر کردم.
 «من همیشه خودم بوده‌ام، نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید.»
من خودم باشم؟ خود... خود... معمول این است که می‌گویند من از یک جایی به بعد فلان چیز را فهمیدم، از یک جایی به بعد فلان کار را نکردم، معمول این است که همیشه برای فرآیند‌ها یک مبدا تعیین کنند... من اما یادم نمی‌آید از کی. فقط یادم می‌آید که یک زمانی عین طوطی پیش خودم می‌گفتم: «خودم باشم. خودم باشم.» دوست نداشتم جوگیر شوم. دوست نداشتم هر سمتی که جماعت عظیمی می‌روند من هم به‌‌ همان سمت بروم. یا اگر مجبور بودم دوست داشتم به سبکی بروم که شبیه دیگران نباشد. دوست نداشتم به کسی باج بدهم. دوست داشتم سلیقه‌ی خودم را داشته باشم. خودم فکر کنم و بر اساس مغز خودم کارهام را پیش ببرم. دوست داشتم مثل آسعدی باشم. دوست داشتم یک جایی از عمرم برگردم نگاه کنم و به همه بگویم: «من همیشه خودم بوده‌ام. نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید.»
نمی‌دانم از کجا. فقط می‌دانم که خیلی وقت پیش خیلی گنگ و نامحسوس و مبهم می‌دانستم و حس می‌کردم. یعنی نمودارش را می‌دیدم. می‌فهمیدم که به اینجا خاهم رسید. از یک جایی به بعد نبود. از یک ابر و بورانی به بعد شاید رسیدم به اینجا که کدام خود؟! آره، می‌توانی بخندی از دیر بودنش. می‌توانی بخندی که این را باید‌‌ همان موقع که خط کشیدی زیر آن جمله می‌پرسیدی... دیر فهمیدم. آدم دیرفهمی هستم اصلن. همیشه توی جروبحث‌ها هم بعد ازین که جروبحث تمام شد تازه یادم می‌آید طرف چه گفته و من چه جمله‌های آب داری می‌توانستم بهش بگویم و نگفته‌ام و می‌سوزم از دیرفهمی همیشگی‌ام. نه... تلخیش به این کدام خود نیست. تلخیش به این است که آدم آیا خودی دارد که به خاطرش مثل مرد بایستد و بگوید: من همیشه خودم بوده‌ام و هستم و خاهم ماند...؟
تلخیش به این است که بفهمی این خودی که این همه سال می‌خاستی باشی، خیلی کوچک است. خیلی حقیر است. خیلی ریقو‌تر ازین حرف هاست که بخاهی به خاطرش سینه ستبر کنی. هم در مقابل خدا و عالم هستی، و هم... حتا در مقابل دیگران... بهش گفتم که چی می‌خاهم. این خود من برای چی دارد بال بال می‌زند و حسرت می‌خورد. خندید. پوزخند زد بهم. گفت اینکه خیلی کوچک است. این چه آرزویی است که خود تو دارد و می‌خاهد به سمتش برود؟ هزار تا ازین‌ها را باید دنبالش باشد... بزرگ شو پسر. کوچک نباش... من هم به خنده برگزار کرده بودم. اما ته دلم نتوانسته بودم بزرگ شوم.
آدم همیشه باید دنبال خودش باشد، تا خودش را خوب پیدا کند و همیشه خودش باشد، تا یک جایی از عمرش بتواند برگردد به پشت سرش نگاه کند و بگوید: من همیشه خودم بوده‌ام... اما این خود آدم هم دنبال یک چیزهایی است، آرزوهایی دارد، عقده‌هایی دارد، حسرت‌هایی دارد و همین آرزو‌ها و عقده‌ها و حسرت‌ها هستند که بزررگ و کوچکش می‌کنند...
فهمی یا نه؟...


۱: دلقک به دلقک نمی‌خندد/حسن بنی عامری/انتشارت نیلوفر/ص۲۰۳

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۶
پیمان ..

در سال ۱۹۳۱ پژوهشگری نابغه به نام کورت گودل ثابت کرد وجود ریاضیاتی که کاملن خالی از تناقض باشد ممکن نیست. او با این کارش یک اعتقاد عمیق و ریشه دار ریاضی دانان را متزلزل کرد و اینان از آن پس ناچارند با این واقعیت بسازند که غیرممکن است خود را از باتلاق تناقضات بیرون بکشند. وقتی باریک اندیش‌ترین منطق دانان از عهده‌ی این کار برنمی آیند، چگونه می‌شود تناقضات اخلاقی را آن هم با اشکال پیوسته نوظهورشان از راه یک قاعده‌ی کلی و ساده حل کرد؟

از: در ستایش بی‌سوادی/نوشته ی هانس ماگنوس انسنس برگر/ترجمه‌ی محمود حدادی/ نشر ماهی/ ص۱۲۸

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۰ ، ۱۷:۰۷
پیمان ..

یه سگ قهوه‌ای بود. دم پشمالویی داشت. دمش بزرگ و خیلی پشمالو بود. از کجا پیداش شد؟ از همون کنار جاده. از سر پیچ ناپیدای بالایی. شش پستون خانم هم نبود. مرد بود. گوش هاش آویزان بودن. زمینو بو می‌کرد و زیگزاگ از کنار جاده پایین می‌یومد. ما روی تپه‌ای بالا‌تر از جاده نشسته بودیم. تپه سر پیچ بود. صداش کردیم: بیا اینجا. بیا اینجا.‌‌ همان طور که سرش پایین بود خیره نگاه مون کرد. محل نداد. نگاهش وحشی نبود. محل سگ هم به مون نداد. همون جا کنار جاده دراز کشید و شروع کرد لای پاهاشو با زبون لیسیدن.
بی‌خیالش شدیم. بعد، چند دقیقه بعد دیدیم خسته و پاکشان داره می‌ره وسط جاده. رفت وسط جاده و نشست. هوا ابری بود و آسمون نم هم زده بود و بارانکی خرد خرد بارونده بود و خاک‌ها را مرطوب کرده بود. آسفالت وسط جاده اما خشک شده بود و حتم گرم‌تر بود. همون جور نشست وسط جاده. بعد چشم هاشو بست و خودشو کنجله کرد روی آسفالت. بی‌خیال اینکه وسط جاده ست چرت زد.
سر پیچ بود. سربالایی بود. ماشین‌هایی که می‌اومدن گازو پر می‌کردن که سربالایی رو پرگاز بالا برن. یهو صدای بوق ماشین اومد. یه پراید بود. پرگاز داشت می‌یومد که دید سگه وسط جاده خابیده. فرمون داد اون ور که نزنه بهش. سگه اما از جاش جم نخورد. فقط سرشو بالا آورد. ماشین پشتی هم براش بوق زد و به سمت خاکی جاده پیچید که بهش نزنه. اما سگه خسته‌تر ازین حرف‌ها بود.
یه ماشین دیگه هم اومد و براش بوق زد. با رخوت از جاش بلند شد اومد کنار جاده نشست. روی خاکی مرطوب کنار جاده.
ماشین‌هایی می‌یومدن که صدای ضبط شون بلند بود و آدم‌های توش مشغول خوشی، پسر‌ها و دختر‌ها سرشونو از پنجره بیرون می‌آوردن و باد می‌خوردن، زنی از سان روف ماشین مدل بالاش بیرون اومده بود و می‌رقصید. اینا به سگه که می‌رسیدن براش بوق بوق خوشحالی می‌زدن. اما سگه خیره نگاه شون می‌کرد فقط.
بعد یه دفعه‌ای وقتی یه ال نودیه داشت می‌یومد این خودشو انداخت جلوی ماشین. انگار به ته خط رسیده بود. انگار این دفعه واقعن می‌خاست یه کاری بکنه. ماشینه یه ترمز ناگهانی زد و وایستاد. بهش نزد. بوق زد و دوباره راه افتاد رفت. این دفعه سگه همون کنار جاده، روی آسفالت وایستاد. یه مگان اومد. براش نوربالا زد که بره کنار‌تر. نرفت. سگ نوربالا چه می‌فهمه آخه؟! اونم این دم پشمالوی خسته...
بعد جاده خلوت شد. راهشو گرفت رفت اون سمت جاده نشست. اون ور پیچ جاده. ماشینایی که می‌یومدن نمی‌تونستن ببیننش. یه پرشیا با سرعت می‌یومد. میثم داد زد: «یه سگ اون جاست. آهسته. یواش.» سرعت شو کم کرد و آروم از کنارش رد شد. اگه داد نمی‌زدیم می‌زدش. بعد یه ماشین دیگه. دوباره داد و فریاد. بوق ممتد برای کنار رفتنش.
دوباره اومد کنار.
چش بود؟ یعنی...
دوباره کنار جاده روی خاکی لم داد. این دفعه روی پهلوش دراز کشیدو چشم هاشو بست. ماشین‌ها که می‌یومدن دیگه چشم هاشو باز نمی‌کرد. محل سگ هم به شون نمی‌داد. ماشین‌ها براش بوق بوق شادی می‌زدن. حتمن پیش خودشون می‌گفتتن چه سگ ناز و ملوس و دم پشمالویی. ما داد و فریادمی زدیم که جون شو نجات بدیم. اون ماشینه آدم حسابش می‌کرد براش نوربالا می‌زد. همه یه جوری... اما اون...

ما دیگران بودیم. هر کدوم مون یه جوری باهاش ارتباط برقرار می‌کردیم. ولی اون یه سگ بود. یه سگ خسته... یه مرد که انگار به تهش رسیده بود... می‌فهمی چی می‌گم؟!

وقت رفتن ما هم رسید. باروبنه رو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم. ما هم برای اون دیگران بودیم. دیگرانی که فقط عبور می‌کنن و می‌رن... دیگرانی که هر کدوم شون یه جوری، ولی همه شون می‌رن و به هیچ دردی هم نمی‌خورن... حالا نمی‌دونم کجاست. اون سگ با اون دم پشمالو، با اون نگاه‌های خیره، با اون رخوت و بی‌حوصلگیش، یه مرد خسته...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۰ ، ۱۰:۳۱
پیمان ..
«ما همه تا حدی از زندگی تبری جسته‌ایم، همه‌مان فلجیم؛ اینکه همه کم و بیش چنین هستیم طبیعی است؛ اما دیگر نه به آن حد که از واقعیات "زندگی زنده"ی حقیقی حالت تهوع پیدا کنیم؛ نه به آن حد که حتا وقتی به یاد آن بیفتیم رنج ببریم. ما کار را به جایی رسانده‌ایم که "زندگی زنده"ی واقعی را وظیفه‌ای پرمشقت و بار سنگینی بر دوش می‌دانیم و در خفا کاملن با هم توافق داریم که ادیبانه زندگی کردن بهتر است. چرا دور خودمان می‌چرخیم؟ اصلن چه می‌خاهیم؟ خودمان هم نمی‌دانیم. وای بر ما اگر روزی تقاضاهایی که به خاطرمان می‌گذرد برآورده شود! خب، اگر یک بار میلشان کشید و خاستند تجربه کنند و مثلن آزادی بیشتر به ما ببخشند، فرق نمی‌کند به کدام یک از ما، دست فلان انتخابی را باز بگذارند، قلمرو فعالیت او را وسیع‌تر کنند، لَله‌ها و آقا بالاسر‌ها را بردارند و.. بله، من به شما اطمینان می‌دهم، آقایان من، که بلافاصله پس از نایل آمدن به این آزادی مجددن تقاضای لَله و آقابالاسر می‌کنیم!» ص۱۹۸
@@@
 «یادداشت‌های زیرزمینی» از آن کتاب‌های داستایفسکی بود که در زمان خودش هیچ اهمیتی به آن ندادند و آن را کتابی بدون ارزش به حساب آوردند. بعد‌ها بود که این کتاب لاغر داستایفسکی (فقط ۲۰۰صفحه است) جزء شاهکارهای او به حساب آمد. طوری که اولین رمان اگزیستانسیالست لقب گرفت. بعد‌ها شخصیت اول و طرز روایت داستایفسکی در این کتاب بار‌ها و بار‌ها مورد تقلید خیلی نویسنده‌ها قرار گرفت حتا تولستوی توی کتاب «آناکارنینا» برای توصیف شخصیت لوین از این کتاب داستایفسکی تقلید کرد. کتاب دو بخش دارد:
تاریکی
روی برف نمناک
بخش اول فقط هذیان‌ها و به منبر رفتن‌های راوی است. خیلی از پاراگراف‌های این فصل جان می‌دهند برای رونویسی کردن... کمی زیادی حرف می‌زند و زیادی آسمان به ریسمان می‌بافد توی این فصل. ولی مقدمه‌ی فوق العاده‌ای است برای بخش دوم. بخش دوم حکایتی از سال‌های جوانی‌اش و روایتی از چند شبانه روز است که عجیب تکان دهنده و مالیخولیایی است. انگار کن داستایفسکی آهسته آهسته می‌خزد و می‌نشیند روی سینه‌ات و با دو تا دستش حلقومت را می‌گیرد و می‌فشرد و تو خفقان می‌گیری و او با روایتش فریاد می‌زند و فریاد می‌زند و تو فقط اسیرش می‌شوی.
خودش هم یک جایی برمی گردد می‌گوید این چیزهایی که نوشته‌ام ادبیات نیست، حفاری در وجود خود است. تعداد شخصیت‌های کتاب کم و انگشت شمارند. یک چیزی تو مایه‌های شخصیت‌های داستان‌های آنتوان چخوف. ولی کشمکش‌ها و دیالوگ‌های بین آدم‌های داستان و توصیف درگیری‌های درونی شخصیت اول، تبدیلش می‌کند به چیزی فقط منحصر به داستایفسکی.
 «یادداشت‌های زیرزمینی» برای پل شریدر فیلم نامه نویس فیلم «تاکسی درایور» جزء کتاب‌های بالینی بوده. کتابی که شور و طغیان و سرگشتگی را به حد اعلا تشریح می‌کند.
نیچه‌ی فیلسوف هم که شدیدن تحت تاثیر داستایفسکی بود و در مورد او می‌گفت که داستایفسکی یکی از معدود روان شناسانی بود که به من چیزی یاد داد، «یادداشت‌های زیرزمینی» را با عبارت «cried truth from the blood.» تحسین کرده...
خاندن «یادداشت‌های زیرزمینی» تجربه‌ی خوبی است از مواجه شدن با روان پیچ در پیچ و کلاف پر گرهِ وجودِ آدمیزاد...
 
یادداشت‌های زیرزمینی/داستایفسکی/ ترجمه رحمت الهی/ انتشارات علمی و فرهنگی/۲۰۰صفحه-۳۰۰۰تومان

مرتبط: جنایت و مکافات

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۰ ، ۱۴:۴۳
پیمان ..

یک مساله‌ای که وجود دارد این است که من در خودم به شدت احساس «ناهمزمانی» می‌کنم. یعنی حس می‌کنم من برای این زمانه نیستم. ۲۲ساله م. ولی مثل ۲۲ساله‌های دوروبرم نمی‌مانم. نه... اصلن آن حالتی که هر کسی دوست دارد خاص باشد نیست. اتفاقن خیلی هم دوست دارم خاص نباشم خیلی وقت‌ها. ولی نمی‌شود. نمی‌توانم. از آهنگ‌هایی که گوش می‌دهم بگیر تا کتاب‌هایی که می‌خانم و طرز راه رفتنم و طرز حرف زدنم و و اعتقادات و باور‌ها و همه‌ی این‌ها. به روز نیستم اصلن. برای روزگار گذشته نیستم که بگویم من مثلن مثل مردهای دهه‌ی پنجاه یا دهه‌ی شصتم. نه هیچ کدام این‌ها نیستم. همه‌ی این‌ها هستم و نیستم. هنوز هم نمی‌تونم با دختر‌ها راحت باشم این تکه‌ام به سبک پسرهای۲۲ساله‌ی دهه‌ی شصت است، ماشین که سوار می‌شوم مهستی گوش می‌دهم این تکه‌ام برای مردهای دهه‌ی چهل و پنجاه ست، شب‌ها اسیر اینترنتم ولی خاموشم و فقط یک سری چیز میز می‌خانم. این تکه شاید امروزی باشد. یک بخشی از وجودم همیشه دوست دارد مثل تاکسی درایور مارتین اسکورسیزی (دهه‌ی هفتاد میلادی که شور انقلاب دنیا را گرفته بود) علیه شهر سیاه و پر از گناهش شورش کند، برود خودش را قوی کند و بعدش برود هر چه آدم کثافت دوروبرش می‌بیند به ضرب گلوله از پا در بیاورد. یک بخش دیگرم اصلن ته مدرن است، ته بی‌توجهی مدنی، دوست دارد روزش را بی‌هیچ اصطکاکی به شب برساند و شب برود توی فیس بوقش تست بدهد که روزتان را با چند درصد موفقیت گذرانده‌اید! می‌روم شهرستان احساس امروزی بودن می‌کنم می‌آیم تهران احساس قدیمی بودن می‌کنم... دوگانگی‌ها و تناقض‌ها... چرا این جوری‌ام؟ هنوز خوب نمی‌فهممش... دوست دارم بهش فکر کنم... ولی چیز عذاب آوری ست این احساس ناهمزمانیِ درونی... احساس فرزند زمانه‌ی خودت نبودن...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۰ ، ۰۲:۳۶
پیمان ..

ساعت ده و نیم شب بود. خسته خسته داشتم برمی گشتم. با خودم فکر می‌کردم و از کوچه‌های تاریک رد می‌شدم تا به خانه برسم. به کارهای کرده و ناکرده‌ی روزم فکر می‌کردم و به ماشین‌های پارک شده توی کوچه نگاه می‌کردم و رد می‌شدم. چراغ عقب‌های هاچ بک سفید رنگی که جلوی آپارتمانی پارک شده بود چشم هام را خیره کرد. قرمزی‌اش توی تاریکی کوچه تو چشم می‌زد. توی ماشین را نگاه کردم. کسی نبود. قفل فرمان هم روی غربیلک فرمان بسته شده بود. رسیدم به جلوی ماشین. چراغ کوچک هاش روشن بودند. از آن حواس پرتی‌های احمقانه. صبح که بخاهد ماشین را روشن کند نخاهد توانست. باطری خالی می‌کند صد در صد. ازین حواس پرتی‌ها خودم زیاد داشته‌ام. دردسرش را هم کشیده‌ام. یک موقع صبح عجله داری و می‌خاهی سریع بروی ولی ماشینت روشن نمی‌شود... به آپارتمان نگاه کردم. چهار طبقه بود. یعنی برای کدامشان است؟ بعد به ذهنم رسید که لاستیک ماشین را شوت کنم صدای دزدگیرش دربیاید و بعد صاحبش را پیدا کنم و بگویم بهش. اما بعد توی ذهنم گفتم: به من چه؟
گفتم الان صدای این را دربیاروم ده تا کله‌ی آدم می‌آیند بیرون، بعد از کجا معلوم صاحبش از من تشکر کند؟ از کجا معلوم که بقیه فحشم ندهند که چرا صدایش را درآوردی؟
پیش خودم گفتم: به من چه. و راهم را گرفتم رفتم!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۰ ، ۱۷:۱۴
پیمان ..

جنگ و صلح-لئو تولستوی-سروش حبیبی

آقای تولستوی عزیز، سلام

دیشب ساعت سه‌ی بامداد «جنگ و صلح»تان را تمام کردم.‌‌ همان طور که روی شانه‌ی چپم لمیده بودم آخرین صفحات «جنگ و صلح» را ورق زدم و تمام شد. الان احساس عجیبی دارم. یک جور احساس دلتنگی و یک جور احساس پشیمانی و یک جور احساس رهایی و و یک جور احساس تنهایی و یک جور احساس ضرر کردن و یک جور احساسِ خفن بودن و... نمی‌دانم دقیقن چی و چرا.
 «جنگ و صلح»تان را از نمایشگاه کتاب تهران خریده بودم. همین اردیبهشت امسال. از انتشارات نیلوفر. نمی‌خاستم بخرم. آخر چاپ‌های قدیم «جنگ و صلح»تان دو جلدی بود و. دو جلد ۸۰۰-۹۰۰صفحه‌ای. من بدم می‌آید از کتاب‌هایی که بیش از حد کلفت‌اند. کتاب ۸۰۰صفحه‌ای سنگین است. نمی‌شود‌‌ همان طور که توی رختخاب دراز کشیده‌ای دستت بگیری و بخانی‌اش. کتاب باید جوری باشد که آدم دو تا بالش بگذارد زیر سرش و بتواند دستش بگیرد و فارغ از هست و نیست دنیا فرو برود توی کتاب. امسال دیدم کتابتان را توی چهار جلد چهارصدوخرده‌ای صفحه‌ای چاپ کرده‌اند. کتاب‌هایی که جلد نرم دارند و سبک و خوش دست‌اند! خوشم آمد. گفتم حالا شد. و خریدم.
یک ماه پیش بود که جلد اول را گرفتم دستم. یک کاغذ و یک خودکار هم گذاشتم کنار دستم و شروع کردم به خاندن. اسم شخصیت‌های کتابتان را روی کاغذه می‌نوشتم. با یک توضیح سه چهار کلمه‌ای. برای چه؟ برای اینکه یادم نرود کی به کی است. آخر شنیده بودم «جنگ و صلح»تان ۵۰۰تا شخصیت دارد. بعد همه‌ی شخصیت‌‌هایتان هم که روسی‌اند. اسم‌های روسی هم برای منی که حافظه تعطیلم خیلی سخت‌اند. یادم می‌رود. می‌نوشتم که یک موقع جای دیگر کتاب به این شخصیت‌ها برخوردم یادم نرود کی بوده و چه کاره بوده! دوستم حامد که یک سال پیش خاسته بود «جنگ و صلح»تان را بخاند همین جوری‌ها بریده بود. بعد از دویست صفحه یادش رفته بود کی به کی است. بی‌خیال شده بود. من این جوری نشدم!
کند پیش می‌رفتم. هم وقت نمی‌شد. هم واقعن خیلی روده دراز بودید! یک وقت‌هایی از دستتان حرصم می‌گرفت. همه چیز را مو به مو توضیح می‌دادید. همه‌ی آدم‌ها را با دقت بیش از حد توصیف می‌کردید. اما بعد کمی عادت کردم. بعد یک جاهایی واقعن لذت بردم. یک جاهایی ظرافت‌های روح آدم‌ها را که توصیف می‌کردید تعجب می‌کردم از این همه دقتتان و توانایی روایتتان. جمله‌‌هایتان طولانی بود. بعضی جمله‌ها تا سه چهار خط هم بود. مثلن این جمله‌تان را خودتان نگاه کنید:
 «آگاهی به اینکه آلایش اهانتی که به او وارد شده است هنوز به آب انتقام پاک نگشته و زهر کینش فشانده نشده و بر دلش مانده است آرامش ظاهری را که به صورت تلاشی پرنگرانی و تکاپو و نه آزاد از رنگ نامجویی و خودبینی در سرزمین ترکان برای خود پدید می‌آورد ضایع می‌کرد.» ص۹۱۰
این جور وقت‌ها ازتان بدم می‌آمد. به خودم می‌گفتم: پسره‌ی احمق چرا داری وقتت را این جوری تلف می‌کنی؟ یک کتاب برای ۱۵۰سال پیش چی دارد برای تو آخر؟!
اما صبر می‌کردم. بعد شما روایتی از ناتاشا تعریف می‌کردید. از شور و حال دخترانه‌ی او. از شور زندگی که توی چشم‌هایش می‌درخشید. از سرگردانی‌ها و حقیقت جویی‌های پی یر تعریف می‌کردید. از اراده‌ی آندره‌ی بالکونسکی. از عشق عجیب و غریب نیکلای رستف به تزار. بعد می‌دیدم این‌ها چیزهایی نیستند که فقط برای ۱۵۰سال پیش باشند. خودتان هم یک جای کتاب گفته بودید. یادتان هست؟
 «ورا ادامه داد: بله، پرنس. حق با شماست. در روزگار ما دختر‌ها به قدری آزادند و از دیدن جوان‌ها برای جلب توجه آن‌ها به قدری مدهوش می‌شوند که اغلب احساس حقیقیشان پنهان می‌ماند. (ورا مانند کوتاه اندیشان دوست داشت از «روزگار ما» حرف بزند. این طور اشخاص گمان می‌کنند که همه‌ی ویژگی‌های عصر خود را به درستی ارزیابی کرده و دریافته‌اند که خصال مردم با گذشت زمان عوض می‌شود.» ص۶۸۶
راستش اینجای کتابتان را که خاندم ازین که «کوتاه اندیش» نیستم، خوش خوشانم شد!

 «جنگ و صلح» را می‌خاندم. با تک تک آدم‌‌هایتان همراه می‌شدم. ازین که آدمیزاد آدمیزاد است و ویژگی‌های ذاتی‌اش با گذر سال‌ها هیچ تغییری نمی‌کند متعجب می‌شدم. از بعضی توصیف‌‌هایتان به هیجان می‌آمدم. توی کتابتان غرق می‌شدم. آن قدر غرق که آدم‌های دوروبرم را با آدم‌های کتاب شما مقایسه می‌کردم. به حمید می‌گفتم تو شبیه سپرانسکی هستی که وزیر تزار شده بود و اندیشه‌های اصلاح طلبانه داشت و آدم عجیبی بود و برای اعتلای روسیه هر کاری از دستش برمی آمد می‌کرد. می‌رفتم پیشش تکه‌هایی که از سپرانکی نوشته بودید برایش می‌خاندم. «ه» برایم نامه می‌نوشت که حوزه علمیه قبول شدم. خوشحال می‌شدم. بعد پیش خودم می‌گفتم شبیه ماریا است. ماریا خاهر آندره ی.‌‌ همان که خدای زندگی مومنانه بود و همه چیز را برای خدا می‌دانست. ویرم می‌گرفت همه‌ی تکه‌های مربوط به ماریا را برایش رونویسی کنم بگویم تو اینی. ولی زیاد بودند. بی‌خیال می‌شدم. اما این‌ها هم گذرا بودند. آدم‌‌هایتان زندگی می‌کردند. تغییر می‌کردند. بزرگ می‌شدند. کوچک می‌شدند. سرانجام خیلی‌‌هایشان برای من حداقل غیرقابل پیش بینی بود.
آدم‌هایی توی «جنگ و صلح»تان بودند که شما ازشان خوشتان نمی‌آمد. مثلن آناتول.‌‌ همان پسرکی که ناتاشا را گول زد... مثلن همین خاهر آناتول، الن که آن اوخر دلش می‌خاست دو تا شوهر همزمان داشته باشد. شما این آدم‌ها را دقیق و مو به مو تشریح می‌کردید. آن‌ها را می‌شناساندید. از پستی‌‌هایشان روایت می‌کردید. اما چون خوشتان نمی‌آمد به امان خدا ولشان می‌کردید. از مرگشان و شوربختیشان سه چهار جمله می‌گفتید و ولشان می‌کردید. آدم‌های تاریخی که گل سرسبد نفرت انگیزهای شما بودند. و گل سرسبدترشان، ناپلئون بناپارت بود.
 «ناپلئون، این لعبتک ناچیز تاریخ که هیچ وقت و هیچ جا، حتا در تبعید، قدر و شرف انسانی از خود نشان نداده است.» ص۱۵۱۶
 «جنگ و صلح»تان را شعر روح روس دانسته‌اند. حماسه‌ای درباب جنگ‌های روسیه و فرانسه در اوایل قرن نوزدهم. ولی راستش را بگویم؟ من از بخش‌های تاریخی کتابتان خوشم نمی‌آمد. یعنی اگر هم خوشم می‌آمد یک جاهایی به خاطر حضور مثلن آندره‌ی بالکونسکی یا نیکلای رستف یا پی یر بزوخف بود. آن روده درازی‌‌هایتان در باب چگونگی کلی جنگ، در باب حماقت‌های تاریخ نویسان اصلن برایم خاندنی نبودند. شما شخصیت‌های تاریخی را تحقیر می‌کردید. از اشتباهات تزارتان می‌گفتید، از خودخاهی‌های فرماندهان جنگیتان، از وحشی بودن و احمق بودن ناپلئون می‌گفتید. کار خوبی می‌کردید. کار خیلی خوبی می‌کردید. سیاستمدار‌ها و آدم‌هایی که فکر می‌کنند همه کاره‌ی ملت‌ها هستند الاغ‌هایی بیش نیستند. درست می‌گفتید. ولی بیش از حد می‌گفتید. نمی‌دانم چرا یکهو وسط‌های جلد سوم ویرتان گرفت که صفحات زیادی را در باب حماقت و اشتباه‌های تاریخ نویسان سیاه کنید. بله، درست می‌گویید. این مردم هستند، این ملت‌ها هستند که حرکت‌ها را به وجود می‌آورند. شخصیت‌های مشهور کاره‌ای نیستند. بله. واضح و مبرهن است. اما چرا فکر می‌کردید این‌ها را باید آن همه توضیح بدهید؟ اعصابم را خرد می‌کردید.
راستش، آقای تولستوی من پنجاه صفحه‌ی آخر کتابتان را اصلن نخاندم. چرا؟ چون دیدم فقط دارید اظهار فضل می‌کنید. پنجاه صفحه‌ی آخر «جنگ و صلح»تان را اگر حذف کنید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. به رمانتان هیچ ربطی که ندارد، یک مقاله‌ی بلند است و فقط ورق زدم و چند جمله رندوم خاندم و دیدم همچنان اظهار فضل است و تمام شد.
راستش الان دلم برای شخصیت‌های کتابتان تنگ شده است...
یک اعتراف دیگر هم بکنم آقای تولستوی؟ من هنوز نمی‌دانم که از شما خوشم بیاید یا نه. راستش از شما خوشم نمی‌آید! به خاطر اینکه ادم‌های داستانتان مثل آدم‌های داستان‌های داستایفسکی جنون ندارند. رنجی که می‌کشند اصلن از جنس رنج‌های وجودی آدم‌های داستایفسکی نیست. حالشان خوب است. بیشترشان حالشان خوب است. فقر به صورتشان سیلی نمی‌زند... از بودن خسته نیستند... و از شما خوشم می‌آید چون بعضی وقت‌ها فوق العاده تو صیف می‌کنید... ولی...
آقای تولستوی، اینجا توی مملکت من یک بابایی نشسته کتاب شما را در ۶۰صفحه خلاصه کرده است

و داده است به خرد ملت به اسم خلاصه‌ی شاهکارهای جهان. یعنی نشسته است اتفاق و حوادث «جنگ و صلح»تان را لیست کرده و به قول خودش خلاصه کرده. نمی‌دانم. یک چیزی هست. «جنگ و صلح» به راستی شعر روح روس است. اما نه به خاطر اتفاق‌های مهیج و جالب. واقعن اتفاق‌های کتاب شما اصلن سرگرم کننده و اعجاب آور و این‌ها نیستند. یک چیز دیگری در کتابتان هست. آن توصیف‌‌هایتان از روح آدمی. آن توصیف‌‌هایتان از دلدادگی و زندگی و مرگ آدم‌ها، آن‌شناختی که از ذات آدمیزاد به آدم می‌دهید، این‌ها منحصر به فرد بودند... چیزهایی که اصلن اتفاق نبودند...

اوه. من هم دارم خیلی درازرودگی می‌کنم. ببخشید که سرتان را درد آوردم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۰ ، ۰۸:۰۰
پیمان ..