سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

رمان ایرانی خوب حال آدم را جا می‌آورد و «افغانی کشی» کتابی بود که دیروز حال اساسی به من داد. کمکم کرد که از خودم ‏جدا شوم و یک صبح تا غروب غرق شوم در ماجرایی پر از هیجان و دلهره و عشق و خواستن.‏

افغانی کشی

چرا از افغانی کشی خوشم آمد؟

‏1-‏ افغانی کشی یک رمان غیرتهرانی است.‏

اولین دلیل همین بود. راستش من دیگر حالم از داستان کوتاه‌ها و رمان‌های تهرانی به هم می‌خورد. داستان‌هایی که روایت کات ‏کردن‌ها و به هم پیوستن‌های پی‌درپی آدم‌ها در شهرهای بزرگ هستند، دل‌مرده‌اند، قهرمان ندارند، بی‌عرضگی و ناتوانی از ‏سرتاپایشان را گرفته، حرکت نمی‌کنند، خروج از مرزهای ایران را تقدیس می‌کنند و... در یک کلام اگر بخواهم بگویم 80 ‏درصد داستان کوتاه‌ها و رمان‌های ایرانی نشر چشمه و امثالهم.‏ کتاب هایی که بوی گند تکرار می دهند و خودشان هم می دانند و زور می زنند با بزک دوزک فرم خوشگل کنند و البته که نمی توانند.

افغانی کشی نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ شخصیت‌ها به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود. کرمانی بود. شخصیت‌ها و کردارها و ‏ویژگی‌هایشان به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود.‏

رسول محبی: جوان کرمانی. راننده‌ی آژانس. تجربه‌ی زندان به خاطر مهریه‌ی زنش او را تنهاتر و منزوی‌تر از هر وقت ‏دیگری در زندگی‌اش کرده. زنی که باقی مهریه را بخشید و او هم طلاقش داد و تصمیم گرفت دور هر چه زن است خط ‏بکشد و در شروع رمان قرار است فیروزه و مادرش را برساند به زاهدان.‏

فیروزه: دختری با زیبایی خیره‌کننده که از پدر و مادری افغان در ایران متولدشده. تمام عمرش را ایران بوده. در ایران ‏دانشگاه رفته. دوست دارد خودش را ایرانی بداند. ولی شناسنامه  ایرانی ندارد. دوست‌پسرش یکی از همکلاسی‌های ‏دانشگاهش بود. ولی حاضر نشده بود با او ازدواج کند و حالا قرار است به تصمیم خانواده با مادرش برود به افغانستان تا با ‏پسرعمویش در افغانستان ازدواج کند... باید برود زاهدان، بعد مرز و بعد افغانستان... دوست ندارد از ایران برود و همین ‏نخواستنش موتور محرک رمان است...‏

مادر فیروزه: زنی پشتون که فارسی حرف زدن بلد نیست و نمادی است از تمام رنج‌هایی که نسل اول مهاجران افغان در ‏ایران دیده‌اند.‏

زن رسول: نام ندارد و همان بهتر که نام ندارد. تیپ معمول زن‌های ایرانی: پرحرف. زیاده‌خواه با مهریه‌ی سنگین. مهریه‌ای ‏که به خاطرش رسول را به زندان می‌اندازد. ‏

مهتاب: دختر اهل روستای تاریک ماه. لیسانسه‌ای که به روستا و خانه‌ی پدری برگشته و بیکار است. لیسانس گرفته، ولی به ‏خاطر لیسانسش در روستا کسی به خواستگاری‌اش نمی‌آید. دختر لیسانس گرفته را دختر شهری و پررو می‌دانند. لیسانس ‏گرفته و کار پیدا نمی‌کند... و حالا دربه‌در شوهر است تا حداقل طعم یک زندگی معمولی را بچشد.‏

گارسون رستوران، راننده‌ی کامیون، عموی فیروزه، مرتضی و...‏

‏2-‏ افغانی کشی یک رمان جاده‌ای است.‏

زمستان است. فیروزه و مادرش باید به زاهدان بروند. اما در سیاه‌زمستان اتوبوس برای آن روز نیست. رسول قبول می‌کند ‏که در مقابل کرایه‌ی نسبتاً بالایی آن‌ها را دربست برساند به زاهدان. سوار ماشین رسول می‌شوند و رمان شروع می‌شود.‏

رسول است و یک جاده‌ی کویری طولانی که پر است از خطر. مسافرانش معمولی نیستند، یک دختر زیباروی افغان است و ‏مادرش. شروع دلهره‌ی این جاده در رستوران بین‌راهی است. جایی که گارسون رستوران به رسول پیشنهاد می‌دهد که بیا ‏این مادر و دختر افغان را خفت کنیم. افغان‌ها همه جایشان پر از پول است. رسول از همین‌جا قهرمان می‌شود. نمی‌پذیرد و ‏خطر چاقو خوردن را به جان می‌پذیرد و با فیروزه و مادرش فرار می‌کنند. سرعت‌های نجومی و جاده‌ی یخ‌بندان کویری.‏

بعد سرمازدگی رسول و خطر مرگ... فیروزه‌ای که طی مجموعه‌ای از حوادث مجبور می‌شود کنارش بخوابد و با گرمای تنش ‏او را زنده نگه دارد... طوفان شن و...‏

اما فقط رسیدن به زاهدان نیست. اصل ماجرا در راه برگشت رسول اتفاق می‌افتد...‏

شروع فصل "چاقو" تکان‌دهنده است. به‌شدت من را یاد آن سکانس از فیلم چهارشنبه‌سوری انداخت که حمید فرخ نژاد ‏توی ماشینش منتظر نشسته بود و یکهو پانته آ بهرام در شاگرد را باز کرد و توی ماشین نشست. به همان غافلگیری...‏

ولی شروع فصل "چاقو" علاوه بر غافلگیری آدم را هیجان‌زده هم می‌کرد...‏

و دوباره یک جاده‌ی زمستانی کویری... جاده‌ای که خلوت خلوت است و تویش آدم‌ها همدیگر را خیلی خوب می‌شناسند... ‏اوج داستان وقتی است که گارسون رستوران با سمندش می‌افتد دنبال رسول... خودش را گرگ جاده می‌داند و وحشیانه حمله ‏می‌کند...‏

‏3-‏ افغانی کشی یک رمان سفر قهرمان است

این را بعداً توی یک نقد خواندم و بیشتر از کتاب لذت بردم: ‏


[خطر لو رفتن داستان!]


"ارتباط جالبی که بین مراحل داستان این رمان با ساختاری موسوم به «سفر قهرمان» وجود دارد.‏

مراحل سفر قهرمان را می‌توان با جزئیات دقیق‌تر در کتاب‎ «The Writer’s Journey» ‎نوشته کریستوفر وگلر یافت. این ‏کتاب در کشور ما توسط نشر نیلوفر با عنوان ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه منتشرشده است. ‏

وگلر در این کتاب سفر قهرمان را در 12 مرحله مورد بررسی قرار می‌دهد که عبارت‌اند از: ‏

‏1-دنیای عادی 2-دعوت به ماجرا 3- رد دعوت 4- ملاقات با مرشد 5-عبور از استان اول 6-آزمون؛ پشتیبان و دشمن 7-‏رویکرد به درونی‌ترین غار 8-آزمایش 9- جایزه (تصرف شمشیر) 10- مسیر بازگشت 11- تجدید حیات و 12- بازگشت ‏با اکسیر. ‏

‏«افغانی کشی» شامل همه این مراحل است که نشان می‌دهد نویسنده این رمان احاطه خوبی بر ساختارهای کلاسیک و مدرن ‏دارد و در کنار آن از ساختاری که ولادیمیر پراپ در بررسی قصه‌های پریان به آن دست یافت، نیز غافل نبوده است. ‏

دنیای عادی ابتدای قصه همان زندگی رسول به‌عنوان راننده آژانس است که به زندگی ساکت و بی‌هیاهوی خود عادت ‏می‌کند. ‏

دعوت به ماجرا یا پیشنهاد به سفر زاهدان و پس از آن افغانستان در بدو امر برای فیروزه یا همان شخصیت نقش مکمل ‏قهرمان این ماجرا اتفاق می‌افتد. ‏

با نبودن اتوبوسی که قرار بوده فیروزه و مادرش را به زاهدان ببرد، مرحله رد دعوت را پشت سر می‌گذاریم. ‏

قرار است فیروزه با خودروی شخصی به زاهدان برده شود، رسول به عنوان راننده توسط پدر فیروزه برای رساندن دخترش ‏به زاهدان استخدام می‌شود، یعنی بخش ملاقات با مرشد را هم در این داستان پیش روی داریم. ‏

در لحظه‌ای که رسول با فیروزه و مادرش وارد رستورانی در شهر بم می‌شوند، در حال عبور از مرز بین دنیای عادی و دنیای ‏خاص هستیم، یعنی عبور از استان اول. رسول با ورود به رستوران گویی پا به دنیای جدیدی می‌گذارد. او قرار است با دوست ‏و دشمن و قواعد این دنیا آشنا شود. ‏

آزمون اولیه قهرمان هم بلافاصله در همین رستوران رخ می‌دهد. کارگر رستوران قصد دزدی از فیروزه و تجاوز به این دختر ‏افغان را دارد و می‌خواهد رسول را هم با خود همراه کند ولی رسول از این آزمون سربلند بیرون می‌آید و فیروزه را از ‏مهلکه به در می‌برد. ‏

رسول با رانندگی سریع برای فرار از دستان کارگر رستوران در معرض تصادف قرار گرفته و بعد هم دچار سرمای هوا ‏می‌شود که این بخش معادلی است از رویکرد به درونی‌ترین غار. ولی رسول که دچار سرما گزیدگی شده است، در شبی ‏سخت با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند و روز بعد که چشم به روی حیات می‌گشاید، مرحله آزمون سخت را پشت سر ‏گذاشته است و حال باید جایزه مقاومت خود را در شب جان‌فرسا دریافت کند و چه جایزه‌ای بهتر از علاقه و اعتماد فیروزه ‏برای رسول می‌توان نام برد؟ هرچند رسیدن به زاهدان و پایان سفر سخت و دریافت دستمزد سفر هم جایزه دیگری برای ‏قهرمان ماست. ‏

بازگشت از زاهدان تا کرمان همان مسیر بازگشت ساختار کمپبل است و درگیری نهایی با کارگر رستوران و زخمی شدن ‏رسول و از دست دادن خون زیاد و درنهایت زنده ماندنش همان تجدیدحیاتی است که نتیجه فراگرفتن درس‌های دنیای ‏خاص است.‏

زخمی شدن قهرمان اسطوره‌ای و کلاسیک بخشی است که پراپ در بررسی قصه‌های پریان از آن به عنوان «داغ گذاشتن» نام ‏می‌برد و درنهایت رسول یا همان قهرمان ما با اکسیری ناب باز می‌گردد؛ اکسیری ملهم از عشق و دلیری. ‏

محمدرضا ذوالعلی در «افغانی کشی» ثابت کرده است داستانی مدرن و امروزی را می‌توان بر ساختاری کلاسیک بنا نهاد و به ‏آن قوام و جذابیت بیشتر و بهتری داد‎.‎"

‏4-‏ مضمون‌های رمان افغانی کشی...‏

سفر قهرمان که مضمون اصلی و والای رمان است. ‏

تنهایی رسول و ناتوانی‌اش در ارتباط برقرار کردن با دیگران.‏

نسل دوم افغان‌ها در ایران. دختران و پسرانی که در ایران متولدشده‌اند،‌ در ایران بزرگ‌شده‌اند، در ایران دانشگاه رفته‌اند،‌ ‏با بردهای تیم ملی فوتبال ایران شاد می‌شوند، مراسم محرم را عاشقانه دوست دارند، همه جوره ایرانی‌اند، ولی حکومت و ‏جامعه‌ی ایران آن‌ها را نهایتاً ایرانی نمی‌داند. این بحران هویت وحشتناک را به‌خوبی افغانی کشی به تصویر کشیده.‏

معضل مهریه‌ی بالای زن‌های ایرانی و طلاق و زندان رفتن افرادی که به‌هیچ‌وجه بزه‌کار نیستند.‏

روابط دختر پسری در ایران و بی‌قیدی پسرها.‏

لیسانس‌ها و تحصیلات عالی بیخود و نابود کردن جوانانی که با لیسانس و فوق‌لیسانسشان نه می‌توانند کار کنند و نه ‏می‌توانند یک زندگی عادی مثل بقیه‌ی مردم داشته باشند.‏

مشاغل غیرقانونی در ایران مثل افغانی کشی.‏

و...‏

انصافاً یک کلاس درس علوم اجتماعی هم هست این افغانی کشی محمدرضا ذوالعلی...‏

حیف است که این کتاب فقط در 1000 نسخه چاپ شده است. حیف است که همچه رمان خوش‌خوان استخوان‌دار پر از ‏معنا و مفهومی خوانده نشود...‏

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

بخش‌های ترکیه و سوریه و لبنان کتاب سفر برگذشتنی را که می‌خواندم یادم آمد که من هم چند سال پیش از همین مسیر رفته ‏بودم. سال 1389 بود. باعرضه‌تر و سبک‌تر از این روزهایم بودم... ‏

گشتم لابه‌لای دفترچه یادداشت‌ها و پوشه‌ها، پاکت یادداشت‌های ترکیه و سوریه و لبنان را پیدا کردم. 10 برگ کاغذ بود. ‏خواندنشان بعد از چند سال دل‌چسب بود. از خودم خوشم آمد. چیزهای بدی ننوشته بودم. حتی پیش‌بینی وضعیت اجتماعی هم کرده ‏بودم! فقط چند تا بدی داشت: کم نوشته بودم. تا نیمه نوشته بودم. وسطش یک روز هم لبنان رفته بودیم. اصلاً خبری از ‏یادداشت‌های لبنان و روزهای بعد از آن نبود. دمغ شدم که چرا نیمه‌کاره گذاشته بودم. یک بدی دیگر هم داشت این بود که ‏تحقیقات بعد از سفر ضمیمه نشده بود. انگار بعد از سفر ننشسته بودم ته و توی تک‌تک شهرهایی که رفته بودیم دربیاورم، ‏تاریخشان، حوادثشان،‌ ماجراهایشان... مسیری که رفتیم... ‏

هم‌سفرها هم اصلاً توی یادداشت‌هایم حضور نداشتند. درحالی‌که همین الان چهره‌ی سرهنگ را یادم است وقتی با زن و دو تا ‏دخترهایش پشت به دریاچه‌ی وان ایستاده بودند تا ازشان عکس بگیرم. سرهنگ نبود. فکر کنم گروهبان هم نبود حتی. تازه ‏بازنشسته شده بود. بعد از یک عمر خدمت با پول بازنشستگی‌اش زن و بچه‌ها را داشت می‌برد سفر سوریه. بقیه شوخی شوخی بهش ‏می‌گفتند سرهنگ. کمی تا قسمتی ابری مفنگی و معتاد هم می‌زد. موبایلش را داده بود بهم عکس بگیرم ازشان. دوربینش 1 مگا ‏پیکسل بود. وقتی عکس گرفتم هیچ چیز از اجزای صورت سرهنگ و زن و دخترهاش توی صفحه‌ی موبایل قابل تشخیص نبود. بهش ‏گفتم که این دوربینش خیلی بی‌کیفیت است. بهم گفت اشکال نداره. مهم اینه که بعداً اینو که نگاه می‌کنیم یادمون میاد 4نفری کنار ‏هم پشت به دریاچه ایستاده بودیم. قشنگ یادمون میاد. ‏

خیلی حرفش سنگین بود. ‏

این توی یادداشت‌هایم نبود و برایم عجیب بود. آن موقع بیشتر در خودم بودم. چالاک‌تر و باعرضه‌تر بودم. ولی به دیگران هم ‏کمتر توجه می‌کردم. ولی چند جای یادداشت‌هایم خوب بود... در حد کتاب سفر برگذشتنی بود:‏

‏1-‏ آنجا که انرژی ارزش دارد!

‏5شنبه- 27 اسفند 1389- نزدیک مرز ترکیه و سوریه

بوی خام گازوئیل.‏

ساعت 5 صبح رسیدیم به شهری که اسمش را نمی‌دانستم. بعد فهمیدم رسیده‌ایم به قاضی عنتپ. جزء آخرین شهرهای ‏ترکیه در مسیر سوریه. خواب و بیدار بودیم. قرار شد 10 دقیقه وقت دستشویی باشد. توی این سفر همه‌ی این 10 دقیقه‌ها ‏بدل شده‌اند به 2 ساعت. امروز هم توقف 10 دقیقه‌ای تبدیل شد به توقف 2 ساعته. پیاده شدیم. 200 تومانمان را دادیم و ‏رفتیم دستشویی. دیشب که لوبیاچیتی دادند،‌ شکم‌ها همه پرباد شده بود و دستشویی شده بود میدان جنگ. ‏

اتوبوس را راننده در سرازیری گاراژ پارک کرد و خاموش نکرد. راننده و شوفرها شروع کردند به درآوردن 20 لیتری‌هایی ‏که توی اتوبوس جاسازی کرده بودند. شب بود. زیاد سرد نبود. 20 لیتری‌ها را توی اتاق‌خواب اتوبوس جاسازی کرده ‏بودند. گاراژ بعد از چند دقیقه پر شد از اتوبوس‌های پلاک ایران. بعد هم سروکله‌ی ون‌های فورد ترکی پیدا شد. قسمت ‏عقب ون‌ها پر از 60 لیتری و بشکه بود...‏

گازوئیل در ایران لیتری 150 تومان و در ترکیه لیتری 1000 تا 1200 تومان.... ‏

دو ساعت علاف قاچاق گازوئیل آقای راننده بودیم. بعد از بیرون آوردن 20 لیتری‌ها یک وانت آمد و 7 تا بشکه‌ی 60 لیتری ‏بیرون آورد و یک موتور پمپ. پمپ را روشن کرد و یک طرف لوله را گذاشت توی باک اتوبوس و طرف دیگر لوله را توی ‏‏60 لیتری‌ها و 7 تا 60 لیتری را پر کرد. ‏

مسافرها غر می‌زدند. یکی‌شان با آقای پدیدار (رئیس کاروان) دعوایش شد که چه وضعش است؟ ما را هی علاف می‌کنید.‏

اما ما تنها نبودیم. همه‌ی اتوبوس‌هایی که توی گاراژ بودند ایرانی بودند و همه هم قاچاقچی گازوئیل. راننده‌ی ترک وانتی ‏که با پمپش داشت گازوئیل توی باک اتوبوس را خالی می‌کرد قیافه‌ی جالبی داشت. کلاه کشی سیاه به سرش داشت با ‏کاپشن چرم سیاه و چشم‌هایش را جوری روی پمپ ریز کرده بود که چین‌وچروکی مکارانه به صورتش انداخته بود... چاچول ‏باز بودن از چهره‌اش می‌ریخت... عباس راننده‌ی اتوبوس خیلی جدی برگشت بهمان گفت: اگر این نبود (اشاره‌اش به پمپ ‏در حال کار کردن بود)،  اگر این نبود هیچ راننده‌ای نمی یومد تو خط ایران سوریه کار کنه... صرف نمی¬کرد اون جوری ‏اصلا!‏

‏20 تا 20 لیتری هم توی اتاق‌خواب جاسازی کرده بودند. به‌جز 3-4 تایش را فروختند. همین قدر که تا سوریه برسیم ‏برایشان کافی بود. توی سوریه گازوئیل لیتری 450 تومان بود...‏

ساعت 7:10 صبح بود که بالاخره راه افتادیم سمت مرز سوریه. از داخل شهر رفتیم. شهرشان قشنگ بود. ساختمان‌های ‏چندطبقه‌شان به هم چسبیده نبود. جدا جدا بود و رنگارنگ. نماهای بتونی سبز و زرد و قهوه‌ای و صورتی و... ساختمان‌های ‏تهران و شهرهای ایران همه خاکستری‌اند. نماهای سنگی گران سفید و سیاه و خاکستری تهران حال آدم را می‌گیرند. ولی ‏ساختمان‌های ترکیه... بالا پشت‌بام همه‌ی خانه‌ها هم یک مخزن بزرگ آب بود و یک باتری بزرگ خورشیدی... همه‌ی ‏خانه‌ها از دم... از انرژی خورشیدی برای گرم کردن آب استفاده می‌کردند. صرفه‌جویی در مصرف انرژی... سوختشان را ‏هم که الحمدالله راننده اتوبوس‌های ایرانی تأمین می‌کردند...‏



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰
پیمان ..

مفیستو را از دست ندهید. به معنای واقعی کلمه تآتر. از آن‌ها که مطمئناً به یاد خواهد ماند. از آن تآترها که فقط یک براده‌ی کوچک از زندگی نیستند, بلکه برشی پرملاط از زندگی‌اند: تاریخ روی کار آمدن هیتلر و حزب نازی در آلمان, جاه‌طلبی‌های یک آدم معمولی، آرمان‌هایی که فروخته می‌شوند، دوستانی که رها می‌شوند، زنانی که زن بودنشان به‌غایت کلمه است، موسیقی زنده و پرشور و صحنه‌هایی که در آن‌ها گاه حدود 30 بازیگر هم‌زمان مشغول بازی می‌شوند و تو در دلت می‌گویی حالا روی کدام شان تمرکز کنم؟

مفیستو طولانی بود. حدود 3 ساعت فقط اجرای نمایش طول کشید، با یک استراحت 10 دقیقه‌ای در وسط. ولی به‌هیچ‌وجه خسته‌کننده نبود.

مفیستو برایم سه بخش کلی داشت.

در بخش اول (پرده‌ی اول) گنگ بی‌سوادی تاریخی‌ام بودم. هوفگن قهرمان تاتر است. بازیگر اصلی تاتری در شهر هامبورگ در سال‌های 1923. یک کمونیست دوآتشه. معشوقه‌ای رنگین‌پوست دارد. (معشوقه‌ای که شلاق به دستش می‌گیرد و در خلوت‌هایشان نقش جنسی ارباب را برایش بازی می‌کند... زیبای هوفهگن است, ستمگر هوفگن است, وحشی هوفگن است...) دوستانی بهتر از آب روان. طرفدار حزب کمونیست آلمان است. حزب ناسیونال سوسیالیست به رهبری هیتلر در انتخابات شکست‌خورده و او خوشحال است و با تمام عشق تآتر بازی می‌کند. باید قبل از نمایش کمی اطلاعات عمومی از انتخابات آلمان در آن سال‌ها و سیر روی کار آمدن هیتلر داشته باشی تا بتوانی ازین پرده لذت کامل ببری. ولی موسیقی زنده و اجراهای تآتر در تآتر (صحنه‌های تمرین نمایش‌های موزیکال هوفگن) و دیالوگ‌های طنز به جا نمی‌گذارند که تو به خاطر کم‌سوادی تاریخی‌ات نمایش را رها کنی.

در استراحت بین پرده‌ی اول و دوم به لطف اینترنت دیگر نقطه‌ی تاریک در دنبال کردن قصه نخواهد ماند.

بخش دوم داستان برایم رشد هم‌زمان هوفگن در تآتر و رشد حزب ناسیونال سوسیالیست و محبوب شدن هیتلر در جامعه است... هوفگن در این بخش با یک دختر پولدار که برادرش هم نمایشنامه‌نویس است وارد رابطه می‌شود. (صحنه‌های مشروب خوردنشان در رستوران و بازی‌های استعاره‌ای با عناصر نمایش "رؤیای شب نیمه‌ی تابستان" هر گز یادم نخواهد رفت.) و بعد با دعوت‌نامه‌ای از برلین راهی پایتخت می‌شود. دوستانش را رها می‌کند. اتو نزدیک‌ترین دوستش است. به آن‌ها قول می‌دهد که به‌محض محکم شدن جاپایش در برلین آن‌ها را هم به راه موفقیت خودش بکشاند.

و بخش آخر کار روی کار آمدن هیتلر و رواج فرهنگ نازیسم در جامعه است. هوفگن روحش را به نازی‌ها می‌فروشد. دوستانش را فراموش می‌کند. دوستان هوفگن محکوم می‌شوند. صحنه‌ی خودکشی زن و شوهر صاحب تاتر هامبورگ, صحنه‌ی جک تعریف کردن نظافتچی تاتر در مورد ناسیونال سوسیالیست‌ها, باهوش بودن و شرافت و... و هوفگنی که در پله‌های ترقی است. روحش را می‌فروشد. او برای پیشرفت کردن در تاتر روحش را به شیطان می‌فروشد. بازیگر تاتر فاوست بود. و درزندگی واقعی‌اش به معنای واقعی کلمه روحش را به شیطان (نازیسم) می‌فروشد تا پله‌های به‌ظاهر ترقی را در تاتر بالا برود. صحنه‌ای که معشوقه‌ی رنگین‌پوستش به سراغش می‌آید و نامردی‌اش را به رخش می‌کشد... صحنه‌های فرار دوستانش از شر مأموران نازی...

و صحنه‌ی آخر نمایش... جایی که مفیستوی عاجز به سراغ تک‌تک بازیگران نمایش می‌رود و آن‌ها یا روی برمی گردان‌اند و یا نگاهی شیشه‌ای تحویلش می‌دهند...

برای من بزرگ‌ترین ویژگی هوفگن که واقعاً درکش می‌کردم و همین باعث شد که درماندگی آخر کارش برایم به‌شدت ملموس باشد, معمولی بودنش بود... او یک بازیگر معمولی تآتر در یک شهرستان بود... معمولی بود و می‌خواست بالا برود و غیرمعمولی شود... اما...

نمایش وجد انگیزی بود.

تالار مولوی تالاری است که من بهترین و بدترین نمایش‌های عمرم را در آن دیده‌ام. ذات کار دانشجویی همین است: یا چنان خلاقانه است که میخکوبت می‌کند و یا چنان بی‌قواره که نومیدت می‌کند. اما مفیستو از آن‌کارهای به‌یادماندنی خارق‌العاده بود.

مدیریت فروش بلیت, صندلی‌های تالار مولوی و  این‌که بروشوری به یادگار ندادند از ضعف‌ها بود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۶
پیمان ..

شهرزاد

اصلاً حوصله‌ی این پسره یوزارسیف را ندارم. هر بار که شهرزاد را نگاه می‌کنم اعصابم خرد می‌شود که چرا ‏باید ‏عاشق ‏شهرزاد این مردکه باشد؟ هر بار که شهرزاد را نگاه می‌کنم لعنت می‌فرستم به کج‌سلیقگی حسن فتحی در ‏انتخاب ‏نقش ‏مقابل شهرزاد... هر بار که شهرزاد نگاه می‌کنم اعصابم خرد می‌شود که چرا این یوزارسیف که نه بلد است ‏مثل آدم ‏شعر ‏بخواند، نه بلد است عاشق دل‌سوخته باشد،‌ نه بلد است روزنامه‌نگار باشد شده شوهر شهرزاد؟ فقط دو تا ‏چشم زاغ؟ ‏آخه ‏لعنتی تا وقتی پارسا پیروزفر هست چرا باید سراغ یوزارسیف بروی؟

شما را به خدا،‌ تصور کنید به جای یوزارسیف پارسا پیروزفر شعر بخواند و از شهرزاد دلبری کند... دلنشین ‏می‌شد ‏سریال ‏شهرزاد اگر پارسا پیروزفر فرهاد ماجرا می‌بود...‏


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۴
پیمان ..