سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

تیر برق نشین

این روزها یک شخصیت توی ذهنم تاب می‌خورد. یک‌جورهایی شبیه بارون درخت‌نشین است. نه. با او فرق دارد. نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. بگذارم پیمان تیر برق نشین؟! نه. نباید هم‌نام من باشد. باید یک اسم خاص داشته باشد. تازه، اصل کار او تیربرق و درخت‌نشینی نیست. کارش چیز دیگری است. او خشن‌تر و به نظر من انسان‌تر و مهربان‌تر ازین حرف‌هاست. 

چند وقت دیگر، پس از یک روز بارانی، در شبی که باران‌ها تهران را قابل تنفس کرده‌اند، به برج میلاد بروید. 9هزار تومان بلیط بالکن را بسلفید و با آسانسورها بالا بروید. آن بالا در بالکن، همان حین که تهران از بالا تا پایین زیر پاهای‌تان است و شما مشغول تشخیص هر نقطه از تهران هستید، با تلسکوپ‌ها آن مستطیل تاریک زیر پای‌تان (پارک پردیسان) را بکاوید. شخصیت این روزهای من ساکن همان‌جاست. ساکن وسط‌ترین درخت پارک پردیسان است. با تلسکوپ‌های برج میلاد که ور بروید، وسط تاریکی‌های پارک پردیسان یک نقطه‌ی روشن توجه‌تان را جلب می‌کند. آن‌جا محل سکونت شخصیت من است. آن روشنایی مثل روشنایی سایر نقاط شهر نیست. آن روشنایی از برق نیروگاه‌های حرارتی فسیل‌سوز اطراف تهران نیست. آن، روشنایی 100ها کرم شب‌تاب است که اطراف درخت شخصیت من شب‌ها مشغول فعالیت هستند. شخصیت من شب‌ها چه‌کار می‌کند؟ شب‌ها تا پاسی از شب کتاب می‌خاند. زیر نور کرم‌های شب‌تاب که دست‌آموز خودش هستند دراز می‌کشد و کتاب می‌خواند. او هزار برابر همه‌ی آدم‌های تهران کتاب می‌خواند. 

او تنهاست. خیلی تنهاست. در کار روزانه‌اش تنهاست. شب‌ها هم تنهاست. تنهایی شب‌هایش را با کتاب‌ها پر می‌کند.

چند وقت دیگر، شما می‌توانید با تلسکوپ‌های برج میلاد روشنایی شبانه‌ی او را ببینید.

دم‌دمه‌های سحر او از پارک پردیسان راهی پارک سرخه‌حصار می‌شود. شباهتش به بارون درخت‌نشین همین‌جاست. او هیچ وقت خودش را به زمین آلوده نمی‌کند. صبح خیلی زود بیدار می‌شود، شاخه به شاخه می‌پرد، بعد راهی اتوبان حکیم و رسالت می‌شود و آویزان تیربرق‌های وسط بزرگراه می‌شود و تیر برق به تیر برق می‌پرد و می‌رود. او از صدای ماشین‌ها متنفر است. از صدای پرایدها و پژوهایی که موتور فسقلی‌شان اندازه‌ی یک نیروگاه 1000مگاواتی سروصدا می‌کند، از ماشین‌های مدل بالایی که صدای اگزوزشان مثل صدای گوزیدن 1000نفر با همدیگر است، از صدای کامیون‌ها و اتوبوس‌ها که باعث مرگ روی 1000تا بچه گنجشک در سر راهش می‌شوند و همه‌ی این‌ها متنفر است. اما... کار او نفرت است. 

او صبح‌ها از اتوبان و همه‌ی این صداها رد می‌شود تا به سرخه‌حصار برسد. وقتی به سرخه‌حصار می‌رسد، خورشید اولین باریکه‌های نورش را از پشت تپه‌ها می‌تاباند. او در سرخه‌حصار و از میان درختان کاج می‌پرد، به پرنده‌ها مختلف سلام می‌کند، حال‌شان را می‌پرسد، به لانه‌شان نگاه می‌کند و تخم سهمیه‌ی هفتگی‌اش را برمی‌دارد و می‌رود سراغ لانه‌ها و پرنده‌های بعدی.

آره. او با پرنده‌های سرخه‌حصار دوست است. در حقیقت پرنده‌های سرخه‌حصار تنها همکاران او هستند. او هنوز تنهاست. فقط پرنده‌ها کمکش می‌کنند. پرنده‌ها هفته‌ای یک تخم برایش کنار می‌گذارند. هر کدام‌شان قرار است که هفته‌ای یک تخم به او بدهد. او تخم‌ها را توی خورجینی که به دوشش است می‌گذارد و به سوی شهر راه می‌افتد. در کارش منظم است. هر روز سراغ همه‌ی پرنده‌ها نمی‌رود. تعداد پرنده‌ها را برنامه‌ریزی کرده تا هر روز تعداد مشخصی تخم داشته باشد.

کار او چیست؟

او می‌رود به سوی شهر. می‌رود به سوی میدان‌ها و خیابان‌ها. بالای تیر برق‌ها می‌نشیند. و نگاه می‌کند. می‌رود جاهایی می‌نشیند که خیابان و اطراف میدان خط عابرپیاده داشته باشد. او ازین منظر از شهر تهران راضی است. بی‌خود و بی‌جهت خط‌کشی عابرپیاده نکرده‌اند. هر جا که محل عبور آدم‌هاست خط‌کشی شده‌ است. از چهارراه‌ها بگیر تا اطراف میدان. او از ماشین‌های تهرانی متنفر است. می‌داند که تهرانی‌های ماشین‌سوار فقط گازینگ گوزینگ بلدند. می‌داند که آن‌ها الکی عجله دارند. می‌داند که آن‌ها تنگ‌نظرترین آدم‌های روی کره‌ی زمین هستند. 

او بارها دیده است که ماشین‌های تهرانی برای عابر پیاده کوچک‌ترین ارزشی قائل نیستند. آن‌ها عابر پیاده را نمی‌بینند. به سرعت می‌رانند و اگر انسانی در حال عبور از خیابان است برایش حتا یک کوچولو ترمز هم نمی‌گیرند که یک موقع او را له نکنند. عابرین پیاده در تهران حیوانات وحشی هستند. اگر زیر ماشین رفتند تقصیر خودشان است. اگر هم نرفتند که خوب جسته‌اند. او چند بار از بالای درخت‌ها دید که ماشین‌ها به عابرهای پیاده زدند و فرار کردند. چند بار دید که پای عابرهای پیاده رفت زیر چرخ عقب ماشینی که در حال پیچیدن بوده و اصلا توجهی به ایستادن یک آدم کنار خیابان نداشته. او همه‌ی این‌ها را دیده و خونش به جوش آمده. 

از یک طرف هم او دیده که ماشین‌سوارهای ایرانی الاغ‌اند. آن‌ها برای آهن‌پاره‌ی زیر پای‌شان ارزشی بیش از جان خودشان قائل‌اند...

او روزها می‌رود روی درخت‌ها و تیربرق‌هایی که زیرشان خط عابر پیاده است، می‌نشیند. نگاه می‌کند به آدم‌هایی که سعی می‌کنند از روی خط کشی عبور کنند. به ایستادن و سلانه سلانه رفتن‌شان نگاه می‌کند. بعد یکهو می‌بیند که ماشینی افسار پاره کرده و به قصد زدن یک عابرپیاده روی پدال گازش فشار می‌دهد. عابر پیاده از تصمیمش و حقش منصرف می‌شود. رد نمی‌شود. یا می‌دود. (خط عابر پیاده است و حق او. ولی...) آن وقت شخصیت من دست به کار می‌شود. سریع تخمی از خورجینش درمی‌آورد و پرتاب می‌کند به سمت ماشینی که افسار پاره کرده بود و بدون ترمز زدن داشت یک عابرپیاده را به کشتن می‌داد. او کارش را بلد است. اگر خطری نباشد تخم را پرتاب می‌کند به سمت شیشه. و اگر جلوی راننده پر باشد پرت می‌کند به سمت بدنه‌ی ماشین. سقف، یا شیشه‌های بغل و عقب. او تخم پرندگان را پرتاب می‌کند به سمت آهن‌پاره‌هایی که برای صاحب‌شان ارزشی برابر جان‌شان دارد. ماشین‌ها می‌ایستند. راننده‌ها می‌ترسند. فکر می‌کنند چه اتفاقی افتاده. همه‌شان می‌ترسند و ترمز می‌کنند. هر چه‌قدر هم که عجله داشته باشند می‌ایستند. در حقیقت هیچ وقت عجله ندارند. فقط نوعی بیماری عجله دارند. آن‌ها برای آهن‌پاره‌شان آن قدر ارزش قائل‌اند که حاضرند به کارشان نرسند، ولی آهن‌پاره‌شان طوری نشود. و برای او همین ایستادن کافی است. یک جور انتقام آنی. کار او ستاندن حق مظلوم است.

خیابان‌های تهران نمونه‌ای از فضای جامعه‌اند. عابران پیاده قشر نه‌پولدار. و ماشین‌سوارهایی که به خط‌کشی عابرپیاده و خود عابرپیاده توجهی ندارند، قشر پولداری‌اند که هیچ قانونی برای‌شان معنا ندارد. و او منجی مستضعفان خیابان‌های تهران است!

راننده‌های عجول، خیلی وقت‌ها فکر می‌کنند که آن تخم و گندی که به ظاهر ماشین‌شان خورده کار عابر پیاده است. پیاده می‌شوند که دعوا کنند. آن وقت او دومین تخم را پرتاب می‌کند به سمت ماشین. سومی را پرتاب می‌کند به سمت راننده‌ی عجول. آن قدر گند می‌زند به هیکل آن عوضی که بفهمند کار او بوده. بعد فرار می‌کند. تیر برق به تیر برق، درخت به درخت می‌پرد و می‌رود و چه کسی در انبوه خیابان‌ها می‌تواند دستش به او برسد؟!

چند وقتی است که به او فکر می‌کنم. به این که او به سمت ماشین‌ها تخم پرنده پرتاب می‌کند. به این که کار او قهرمانانه است. به شیوه‌ی زندگی کردنش. به مطبوعات و کارهای رسانه‌ای. به آدم‌هایی که زور می‌زنند به او برسند. به این که او بتواند آدم‌های مثل خودش را بسازد و این‌ها مجری اجرای قانون در شهر شوند! و...


پس نوشت: عکس از سایت http://www.ignant.de

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۲ ، ۱۱:۴۶
پیمان ..

در جامعه‌ی کج‌سلیقه‌ای زندگی می‌کنم. یکی از بارزترین نشانه‌های کج‌سلیقگی‌اش این است که پست‌ترین نوع زن را فاحشه می‌نامد. حماقت در توده‌ها تکثیر می‌شود. کوری عظیمی می‌خواهد که میزان شرافت یک فاحشه را در مقابل خیلی‌های دیگر (زن و مرد) نمی‌بینند. فاحشه‌ در ازای پولی که می‌گیرد همیشه خدمتی را ارائه می‌کند. ولی به عنوان مثال زن‌های اداری چی؟

چرا باید فاحشه یک کلمه‌ی توهین‌آمیز باشد ولی زن اداری هیچ وهنی نداشته باشد؟

زن اداری پست‌ترین نوع زن است. موجودی که آن سر حیوانیت انسان را به بی‌نهایت میل می‌دهد. زن اداری موجودی است که در یک اداره‌ی مزخرف پشت یک کامپیوتر می‌نشیند و مسئول اجرای بوروکراسی‌ای می‌شود که فقط برای اشتغال یافتن او در یک اداره طراحی شده‌ و اگر او نبود، آن بوروکراسی هم نبود و اگر آن بوروکراسی هم نبود به هیچ کجای بشریت و انسانیت و نظم و اعصاب و روان برنمی‌خورد. (به عنوان یک تعریف محض توهین نکردن به همه‌ی زنان شاغل می‌توان معیار بیهودگی را در نظر گرفت.)

هر وقت سر و کارتان با یک زن اداری افتاد باید احساس خطر کنید. خطرهای گوناگون. دماغ سر بالا یک اصطلاح و به قول ادیبان یک کنایه است. ولی وقتی سر و کارتان با خیل زن‌های اداری افتاد می‌فهمید که این اصطلاح به هیچ وجه حاصل ذهنیات نبوده و نیست. یک چیز عینی است. 

زن اداری از این که شما کارتان بهش گیر کرده لذت می‌برد. به گونه‌ای شهوانی هم لذت می‌برد. ازین که عرض اندام کند لذت می‌برد. اگر زنی اداری را دیدید که بابت انجام وظیفه‌اش سرتان منت نگذاشت شرافتش را بستایید. او یک زن اداری نیست. زن‌های اداری از تحقیر کردن لذت می‌برند. ازین که در کارتان وقفه بیندازند لذت می‌برند. ازین که شما در هزارتوی بوروکراسی‌ها گیر کرده‌اید و نمی‌دانید باید در مرحله‌ی بعدی چه کار کنید لذت می‌برد. خر از تی‌تاپ لذت می‌برد؟ نه. لذتی که یک زن اداری از ندانستن شما می‌برد قابل مقایسه با لذت خر نیست. زن اداری حال می‌کند که تحقیر کند. یک جوری تحقیر می‌کند که انگار شما کودن‌اید. حالا تو پیش خودت بگو من ضریب هوشی‌ام 134 است. فلان چیزها را خوانده‌ام. فلان کارها را کرده‌ام. توی دماغ عملی مال این حرف‌ها نیستی که... این‌ها به هیچ دردی نمی‌خورد.

نه... شما از آن دسته آدم‌ها هستید که به یک زن اداری سلام می‌کنید؟ چه اشتباهی... چه اشتباهی... به سراغ یک زن اداری اگر می‌روید همچون یک فاکرمن به سراغش بروید. این جانور سگ نیست که اگر بهش محبتی کنید انتظار پاسخ داشته باشید. سلام کردن نکردن شما هیچ تاثیری ندارد. با او باید وحشی‌تر از خودش برخورد کنید. کارتان هم اگر فوری و فوتی صورت گرفت هیچ‌گاه تشکر نکنید. تشکر تاثیر معکوس دارد.

زن‌های اداری نوع آموزش دانشکده‌ها و زن‌های اداری نوع حسابداری دو گونه‌ای هستند که در یک ماه اخیر به‌شان بارها برخورده‌ام. این جانوران بویی از انسانیت نبرده‌اند. 

گونه‌شناسی زن‌های اداری به واقع کار عظیمی است و اگر کسی این کار را انجام دهد شایسته‌ی نوبل زیست‌شناسی خواهد بود بدون شک.

به عنوان مثال یک گونه از زن‌های اداری، زنان اداری چادری هستند. این زن‌ها خود به دو دسته تقسیم می‌شوند: متاهل و مجرد. متاهل‌ها گونه‌های رام تری هستند. ولی زنان اداری چادری نوع مجرد اختاپوس‌های ماده‌ای هستند که در آن اداره مشغول رقص پا هستند که نری را از میان نران آن اداره بفریبند. جوهرافکنی این اختاپوسان که ابری سیاه را در بین پاهای‌شان می‌افکند ابهام عطش‌آوری را ایجاد می‌کند که فقط از چادرِ یک زنِ اداریِ جوانِ مجردِ هفت قلم آرایش شده در حیطه‌ی 30سانتی‌متر مربعی صورت، برمی‌آید. بدانید و بر حذر باشید که یک اختاپوس جوان مشغول رقص پا که چادری برای ابهام به سر دارد یک جهنم واقعی است...

ای کاش روزی بیاید که زن اداری فحشی وهن‌آمیزتر از هر فحشی باشد...


۴۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۴۴
پیمان ..
وغ وغ ساهاب+صادق هدایت
هر بار که کتاب را دستم می‌گیرم شروع می‌کنم به بو کردن. یعنی اول بو می‌کنم و بعد شروع می‌کنم به خواندن. بوی کتاب می‌دهد. خیلی بوی کتاب می‌دهد. صفحه‌های 35ساله‌ی کتاب زرد رنگ‌اند. کاغذشان ضخیم است و یک جور عجیبی بوی کتاب می‌دهند. احسان می‌گوید کتاب‌ها که می‌مانند این بو را می‌گیرند. نمی‌دانم. یعنی آن صفحاتی که سال‌ها به هم می‌چسبند و هر از گاهی شاید ورقی و هوایی بخورند در درون خودشان چه کار می‌کنند که این بوی عجیب را می‌سازند؟ بوی جنگل‌هاست؟ بوی رویاهایی است که کلمه‌ها می‌سازند؟ بوی ماندگی است؟ نه. فقط ماندگی نیست. من قبول ندارم. کاغذهای این کتاب یک جور دیگری است. نوشته‌های روی این کاغذها هم جور دیگری شده‌اند. بوی سالیان کودکی است؟ من این بو را اولین بار که یک کتاب داستان چندین ده‌صفحه‌ای خواندم شنیده بودم. کتاب برای پسردایی‌ام بود. روزهای تابستان بود. بی‌کار بودم. کتاب قصه‌های سندباد بحری بود. جذاب بود. خواندنی بود. من را به دنیای سندباد می‌برد. و کاغذهای آن کتاب هم همین بو را می‌داد...
بدن هر آدمی یک بویی دارد. یک وقت‌هایی بوی تن بعضی آدم‌ها می‌رود توی مخ آدم. خیلی کم پیش می‌آید که بوی آدم‌ها را به خاطر بسپری. ولی همان چند نفری که بوی‌شان جزئی از حافظه می‌شود، فقط همان چند نفر را می‌شود آدم‌های زندگی‌ات بدانی. پاری وقت‌ها کتاب‌ها مثل تن آدم‌ها بوی‌ناک می‌شوند. و این کتاب لعنتی را هر بار که دستم می‌گیرم باید بو کنم. 
اصلا رفته بودم تسویه حساب کنم و بگویم خداحافظ کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا تهران. کتابخانه‌های دیگر را خیلی راحت رفته بودم و گفته بودم که می‌خواهم شرم را کم کنم، پولی اگر بدهکارم بگویید بسلفم. الحمدالله همه جا(از فنی بگیر تا ادبیات) بدهکار بودم. مرکزی هم بدهکار بودم. بعد از چند سال یک خانم جوان متصدی بازگشت کتاب شده بود. چشم‌هاش آبی بود و موهاش طلایی و صداش خیلی آرام و زیر بود. مجبور شد همه‌ی جملاتش را دو بار برایم تکرار کند تا بشنوم. ولی ازم پولی نگرفت. گفت جریمه‌ی تابستون بود. برات صفر کردم. نمی‌خواد بدی. فقط ازین به بعد کتاب‌ها رو به موقع برگردون. 
بهش لبخند زدم و تشکر کردم و پیش خودم گفتم ازین به بعد... هه.
نشد. می‌خاستم پله‌ها را پایین بروم بروم پی کار خودم. نشد. گفتم یک بار دیگر برو بچرخ. رفتم توی سالن ابوریحان. کتاب‌های توی قفسه‌ها دور تا دور آن دریای ساکت (کف‌پوش‌های سالن به رنگ سبز و آبی دریاست) نگاهم می‌کردند. آن آقای هنرهای زیبا هنوز هم پشت اولین میز قسمت مردانه نشسته بود. همان که گیس‌های بلند دارد و هر بار که رفته‌ام چند تا کتاب دورش بوده و مشغول خواندن. هزار برابر من کتاب خوانده و هزار برابر من توی این دریای ساکت شنا کرده. خوش‌به‌حالش. سال اولی که آمدم دانشگا این جوری مردانه زنانه نبود این‌جا. پر از میزهای جدا جدا بود. یک میز و یک صندلی. هر کسی می‌توانست برای خودش یک میز کامل داشته باشد. یک جزیره‌ی بزرگ. می‌توانستی کتاب‌هایت را دور خودت بچینی و در جزیره‌ی خودت بی هیچ اشتراکی با بغل‌دستی آواز بخوانی و برقصی. بعدها بود که زنانه مردانه کردند... 
بوی این کتاب بود که نگذاشت من دست‌خالی از کتابخانه بروم بیرون. بازش که کردم بویش زد زیر دماغم و نتوانستم مقاومت کنم. رفتم امانت گرفتمش. سلسله مراتب فارغ‌التحصیلی‌ام یک کم عقب می‌افتاد. ولی بوی کتاب نگذاشت که به این فکر کنم... دری‌وری‌های صادق هدایت خواندنی‌ست!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۵:۰۷
پیمان ..

گور+جاده

یک جایی کنار همان جاده‌ی خاکی بود. زیر آسمان آبی. در میان دشتی که از همه طرف به رشته‌کوه‌ها ختم می‌شد. کنار آفتابی که خودش را در تمام دشت پهن کرده بود. کوه‌ها نزدیک و دور بودند. قهوه‌ای و اخرایی و سرخی و کبودی‌شان نزدیک به نظر می‌رسید. ولی هر چه‌قدر که لک و لک در جاده پیش می‌رفتیم به‌شان نمی‌رسیدیم. از آن جاده‌ها بود که جز خودمان هیچ بنی‌بشر دیگری پیدایش نبود. از کنار چند سیاه‌چادر و گله‌های بز و گوسفند گذشته بودیم و رسیده بودیم به جایی از جاده که صاف و مستقیم به سمت سرچشمه‌ی زاینده‌رود پیش می‌رفت. رسیده بودیم به جایی که آن بنای یادبود کمی دورتر از جاده در میان گون‌ها و باد خنک ارتفاع بالای 2500متر ایستاده بود. خسته پیاده شدیم. ماشین همان وسط جاده یله و رها. 

باد می‌وزید. جوری باد می‌وزید که دست‌ها ناخودآگاه فراخ می‌شدند تا باد را بغل بگیرند. 

فکر کردیم چیزی باستانی را یافته‌ایم. یعنی این سنگی که دورش سیم‌خاردار کشیده‌اند چیست؟ برای کدام دوره از تاریخ است؟ بیا ازش عکس بگیریم بگوییم این را دیده‌ایم، عرض و ارتفاعش این بوده، گمان می‌رود خط میخی باشد، مربوط به اواخر هخامنشیان و شاید اواسط اشکانیان. 

ولی نه... یک سنگ قبر بود. سنگ قبری وسط بیابان. تک و تنها. نه در میان قبرهای دیگر و در گورستان. در کنار جاده و درمیان دشت و کوه و زیر آسمان آبی‌ای که دائم روی زمین شنا می‌رفت و بالا و پایین می‌شد.

سنگ قبر یک جوان بود. گلی بودم نه وقت چیدنم بود/ جوان بودم نه وقت مردنم بود. یادبود محمدعلی قنبری. فرزند رحمت‌الله. از طایفه‌ی عدیوی. 

هم سن این روزهای من بود.

@@@

از بهشت زهرا بدم می‌آید. بهشت زهرا همان تنگی و تاریکی زندگی تهرانی را دارد. لعنتی است. سنگ قبر آن جوان کنار آن جاده‌ی خاکی خلوت چیز دیگری بود...

@@@

فحش خاهر و مادر گذاشته‌ام برای هر ننه‌قمری که بعد از مرگم بردارد بنویسد جوان ناکام. فحش خاهر و مادر هم می‌دهم به همه‌ی ابله‌هایی که برمی‌دارند می‌نویسند جوان ناکام، برمی‌دارند می‌نویسند دوشیزه فلان. جوان ناکام یعنی مردی که کام نگرفته و دوشیزه هم یعنی زنی که هم‌خابگی نکرده. به هیچ کس ربطی ندارد. برای‌تان واقعن این قدر مهم است؟ بروید در خودتان بگذارید. سنگ قبر آن جوان ازین عبارت‌های توهین‌آمیز نداشت. زیر آسمان آبی بود. کنار جاده بود. خورشید می‌تابید. باد می‌وزید...


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۲ ، ۱۹:۰۲
پیمان ..

نوشتنی‌جات زیاده. خیلی زیاد. مثلن همین دیشب که 3نفری پا شدیم رفتیم برج میلاد، برنامه‌ی شب‌های داستان شهرداری تهران برای هفته‌ی دفاع مقدس. در مورد نوشتن و خوانده شدن، نوشتن و شنیده شدن می‌شود نوشت. در مورد این که نویسنده‌ها عوض خواندنی بودن شنیدنی و دیدنی شوند. می‌توانم در مورد چهار عمل اصلی مغز (شنیدن، حرف زدن، خواندن و نوشتن) قلم‌فرسایی کنم الان. مثلن در مورد شب دوم مهرماه در پای برج میلاد حرف بزنم. در مورد اون ماشین پولداریه که اسمشو بلد نبودم. می تونم در مورد این که دیگه اسم این ماشین پولداری ها برام مهم نیستن هم بنویسم. در مورد "تاریخ چپ در جغرافیای وجود خودم" هم بنویسم. در مورد این ماشینه می تونم بنویسم که همه جای دنیا ماشین‌ها کنار دخترا و زن‌های خوشگل قرار می‌گیرن تا دیده شن، دیشب من دیدم که دخترا و زن‌های داف می‌رفتن نوبتی با ماشینه عکس یادگاری بندازن که دیده بشن. در مورد عروسی مختلط 2هفته پیش هم می‌شود نوشت. در مورد خاطرات خودم از عروسی‌های بچگیم می‌تونم نوستالژی بنویسم. در مورد فیلم دهلیز و ساده بودنش. در مورد این که ما 3نفر که از سالن اومدیم بیرون آقای کنترلچی به‌مون گفت فقط شما گریه نکردید ها. ما خوشحال بودیم. برای ما هانیه توسلی مهم‌تر از خود فیلم بود خب. مثلن وقتی که خانم پیر جلویی داشت اشک می‌ریخت ما داشتیم در مورد ملاقات شرعی‌های هانیه و رضا صحبت می‌کردیم. معلوم است که وقتی پای ملاقات شرعی در میان باشد من اشکم درنمی‌آید دیگر. در مورد محمد هم می‌توانم بنویسم و این‌که بعد از سال‌ها هنوز هم برایم تحسین‌برانگیز است این مرد. در مورد 2000تست اقتصاد خرد و جلد سوم داستان کوتاه در ایران و 504 و سیستم‌های دینامیکی و فاصله‌ها و فاصله گرفتن و خشکی و زیر خاک مدفون شدن و خیلی چیزهای دیگری که تا ننویسم مفهومی ندارن هم می‌تونم بنویسم. 

ولی وقت کمه. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کمه. مقدار خوندنی‌ها چند هزار برابر مقدار نوشتنی‌هاست. می‌گن موقع نوشتن تعداد بیشتری از سلول‌های مغز درگیر می‌شن. ولی از یه جایی به بعد می‌بینی که خیلی عقبی. خیلی خیلی خیلی خیلی و وقتی برای فعال‌تر کردن مغز وجود نداره. 

باری... سپهرداد برای یک مدتی تعطیل باشه برای پیمانی که من هستم و دوستان واقعیش و زندگی مزخرفش بهتره. تا اطلاع ثانوی به آرشیو ور بروید...

۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۱:۴۷
پیمان ..