سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۳ مطلب با موضوع «خواندنی ها :: رونویسی» ثبت شده است

علاقه داریم که خودمان را به خاطر خیره شدن از پنجره سرزنش کنیم. انگار همیشه باید کاری کنیم، چیزی را مطالعه کنیم یا ‏چک لیستی برای انجام دادن کارها داشته باشیم. انگار خیره شدن از پنجره یک جور وقت تلف کردن است. چیزی را تولید ‏نمی‌کنیم و هیچ هدفی را برآورده نمی‌کنیم. خیره شدن از پنجره یک جور ملالت است، یک جور حواس‌پرتی و یک جور ‏بیهودگی. چانه را در دست گرفتن،‌ ایستادن در نزدیکی شیشه‌ی پنجره و به چشم‌ها اجازه دادن برای این که فاصله‌ای نه چندان ‏دور از پنجره را دید بزنند شان و منزلتی ندارد. ما هیچ وقت نمی‌گوییم: امروز روز خیلی خوبی داشتم. نقطه‌ی اوجش جایی بود ‏که از پنجره خیره شده بودم. ولی شاید در یک جامعه‌ی بهتر،‌ در یک آرمان‌شهر آدم‌ها همچه جمله‌ای را به همدیگر بگویند.‏

نقطه‌ی متناقض خیره شدن از پنجره به بیرون این است که ما از پنجره به بیرون خیره نمی‌شویم که بفهمیم آن بیرون چه ‏اتفاقاتی در حال افتادن است. ما از پنجره به بیرون خیره می‌شویم تا لایه‌هایی از ذهن‌مان را کشف کنیم. ساده است که تصور ‏کنیم ما می‌دانیم که به چه چیز فکر می‌کنیم، چه احساسی داریم و چه چیزهایی در مغزمان می‌گذرد. ولی به ندرت به طور کامل ‏چنین تصوری درست خواهد بود. خیلی خیلی چیزها وجود دارند که ما را وادار می‌کنند بگوییم ما به دور محوری از کشف ‏ناشده‌ها و چیزهای جدید در حال چرخشیم. دروغ‌های انباشته‌ای که بروز پیدا نکرده‌اند. شرمساری‌هایی که تحت فشار ‏سوال‌های مستقیم ظاهر نشده‌اند. راستش را بخواهیم بگوییم،‌ خیره شدن از پنجره به ما راهی را پیشنهاد می‌کند تا به الهام‌های ‏آرام‌ترمان گوش کنیم و خودهای عمیق‌ترمان را دریابیم.‏

افلاطون استعاره‌ای برای ذهن پیشنهاد داده است: افکار ما مانند پرندگانی هستند که در حوالی لانه‌های‌شان در مغز در حال بال ‏بال زدن اند. ‏

افلاطون فهمید که برای نشاندن هر کدام از این پرنده‌ها در لانه‌های خود، ما به دوره‌هایی از بدون هدف بودن نیاز داریم. خیره ‏شدن از پنجره همچه آرامش بدون هدف بودنی را به ما می‌دهد. ما می‌بینیم که جهان در حال گذر است: پیچک هرزی خودش را ‏در مقابل وزش باد نگه می‌دارد، برج خاکستری رنگی در مهی از باران ریز فرو رفته است. ولی نیازی نیست که واکنشی نشان ‏بدهیم. ما قصد تاثیرگذاری نداریم، و بنابراین بخش‌های ابتدایی و تجربی بیشتری از وجودمان شانس شنیده شدن دارند. مثل ‏صدای زنگ کلیسای یک شهر وقتی ترافیک خیابان‌ها در نیمه‌شب به اتمام می‌رسد.‏

نیروی انباشته‌ی رویاهای روزانه توسط جوامعی که عقده‌ی بهره‌وری دارند شناخته نشده است. ‏

ولی تعدادی از بینش‌ها و دیدگاه‌های بزرگ ما درست زمانی به دست آمده که هدفمند بودن را متوقف کرده‌ایم و به جایش به ‏نیروی خلاق خیال‌پردازی احترام گذاشته‌ایم. ‏

خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک طغیان استراتژیک علیه نیازهای بیش از حد فشارهای لحظه‌ای است. فشارهایی که در نهایت ‏بی‌معنا هستند. خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک سرکشی به نفع پخش شدن افکار و جست‌وجوی فرزانگی خود عمیق ‏کشف‌ناشده‌ی ما هستند.‏



ترجمه از متن The Importance of staring out the Window 


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۶
پیمان ..

"و افتادم توی یکی از شارع‌ها که از وسط چادرها می‌گذشت. جماعت حاجیان در دسته‌های درهم شونده،‌ و علامت هر کدام در دست سرکرده‌ها شاخص از وسط چادرها می‌گذشتند. به هجومی و ترسی و شتابی. که وقتی بچه بودم در بازار تهران،‌ روزهای عاشورا می‌توانستم دید. و همه لبیک‌گویان. و همه سفید پوش. و تازه امروز فهمیدم که حتا رنگ سفید چه انواع دارد. چرک‌مرد و خامه‌ای و نیل‌خورده و شیری و براق و مات و همین‌جور... و چه هیجانی در خود ایجاد می‌کردند حضرات. با حرکات اضافی ناشی از ترس گم شدن! هم‌چنان که می‌رفتم احساس می‌کردم که سربالا می‌رویم. و راه تنگ‌تر می‌شود. گفتم لابد مثل دیگران به سمت محل رجم می‌رویم. تک و توک خانه‌های مسکونی، بر خرسنگ‌های لخت نهاده؛ با دیوارکی و مهتابی و دری و شیر آبی. و بر سر بام آن‌ها مردم تماشاچی ایستاده. یا حجاج؟... 
و هم‌چنان سربالا می‌رفتیم که یک مرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بی‌راهنما به کوچه‌ی بن‌بستی افتاده و فشار جمعیت چنان بود که یک لحظه وحشتم گرفت. تنها در میان جمعی ناشناس. و هر کس به زبانی.آوار برج بابلی فرو ریخته در یک کوچه‌ی تنگ سنگی. که خودم را از سینه‌ی سنگ‌چین دیوار بالا کشیدم؛ و نیم متری از سروکله‌ی جماعت بالا آمده،‌ فریادی به سمت هر حاجی ایرانی کشیدم که کوچه بن بست است و باید برگشت و کمک کنید و دست به دست خبر را به آخر جماعت برسانید. که شروع کردند. و بعد به عربی: اوگفوا. ما بشارع! و چندین بار. جماعت پیرمردی را چنان به قلوه سنگ‌های دیوار فشرده بود که از حال رفت. سر دست گذاشتیمش سر دیوار که همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جا بیاورند. وحشت از گم شدن، وحشت از جای ناشناس،‌ شوق تماشا، شوق به شرکت در اعمال و مراسم، از هر حاجی ملغمه‌ای می‌سازد سر از پا نشناس. و سرتا پا هیجان، و "بی‌خود"ی و ذره‌ای در مسیلی. همه‌ی مقدمات حاضر است تا تو اراده‌ات را فراموش کنی. و خود من سه بار احرامم باز شد. نه تنها هوله، دوشم، حتا ازارم..."
@@@
"و حمال بازی قضیه، چنان به نفع دستگاه عهد بوقی سعودی است و چنان زیربنای درخوری است برای آن حکومت که گمان نمی‌کنم به این زودی مقدمات از بین بردنش را فراهم کنند. مسلم است که سال‌های سال پس ازین مراسم حج دایر خواهد بود. چون زیارت است و سیاحت و تجارت و تفنن و تجربه‌ای؛ برای هر دهاتی که از پای آب و گاوش راه افتاده و هیچ فرصت دیگری برای جهانگردی و تجربه‌ی سفر ندارد. اما اگر توانستیم این حج را در خودر آدم قرن بیستم که نه، در خور آدم قرن چهاردهمی بکنیم؛ می‌توان امیدوار بود که حج مرحله‌ای باشد و تجربه‌ای در زندگی افراد ملل مسلمان. وگرنه حج به صورت فعلی یک بدویت موتوریزه است..."


خسی در میقات(سفرنامه‌ی حج در سال 1343هجری شمسی)/ جلال آل احمد/ نشر جامه‌دران/ صفحات 126 و 134


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۳
پیمان ..

taghdimeketab

"من آموختم که انسان‌ها نسبت به یکدیگر در رابطه‌ی منفی آزادی قرار دارند. موظفند دیگران را آزار ندهند، ولی قطعا مجبور نیستند اگر دلشان نمی‌خواهد، کسی را دوست بدارند. احساسی بدوی مرا قانع کرده بود که خشمم مرا محق می‌کند کسی را سرزنش کنم. و متوجه شدم که سرزنش فقط بسته به انتخاب است. 

آدم از یک الاغ، چون خوب آواز نمی‌خواند، خشمگین نمی‌شود، چون طبیعت الاغ انتخابی جز عر عر کردن به او نداده است. به همین ترتیب نمی‌توان معشوقی را سرزنش کرد که چرا عاشق نمی‌شود. چون این موضعی است فراتر از گزینش و لاجرم مسئولیت او... چیزی که تحمل سرخوردگی در عشق را دشوارتر می‌کند، در مقایسه با الاغی که نمی‌تواند بخواند آن است که عاشق شاهد بود که معشوق زمانی عاشق‌اش بوده،‌ چه بسا اندک مدتی پیش, که در نتیجه، تحمل واقعیت این ادعا را که "دیگر نمی‌توانم دوستت داشته باشم"، دشوارتر هم می‌کند..."

جستارهایی در باب عشق/ آلن دو باتن/ گلی امامی/ نشر نیلوفر/ ص 191


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

"یک روز که یخبندان سختی بود، وقتی بسته‌ای را که برایم فرستاده بود باز کردم، در میان چیزهای بسیاری که زحمت خریدشان را بر عهده گرفته بود، زیردامنی کوچکی از فلانل انگلیسی یافتم که او اظهار می‌داشت آن را پوشیده است و اکنون از من می‌خواست تا از آن جلیقه‌ای برای خود درست کنم. نامه‌اش بیانی شیرین داشت و پر از نوازش و ساده‌دلی بود. این توجه خاص که از حد دوستی فراتر می‌رفت، چنان که گویی جامه از تن خود کنده بود تا به من بپوشاند به قدری در نظرم مهرآمیز جلوه کرد که با شور و هیجان، صد بار نامه و زیردامنی را اشک‌ریزان بوسیدم. ترز گمان کرد که دیوانه شده‌ام. جای شگفتی است که در میان آن همه مهر و محبتی که خانم دپینه نثارم می‌کرد، هیچ یک به اندازه‌ی این کار او مرا تحت تاثیر قرار نداد و حتی امروز هم پس از کدورتی که در میان‌مان به وجود آمده است،‌هرگز نتوانسته‌ام آن را دوباره به خطر بیاورم و متاثر نشوم."


اعترافات/ ژان ژاک روسو/ ترجمه‌ی مهستی بحرینی/ ص521


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۶
پیمان ..

زیر پایم

زمین از سم ضربه‌ی اسبان می‌لرزد

چهارنعل می‌گذرند اسبان 

وحشی، گسیخته افسار، وحشت زده

به پیش می‌گریزند. 

در یال‌‌هایشان گره می‌خورد

آرزو‌هایم

دوشادوششان می‌گریزد

خواست‌هایم

هوا سرشار از بوی اسب است

و غم 

و اندکی غبطه. 


در افق

نقطه‌های سیاه کوچکی می‌رقصد

و زمینی که بر آن ایستاده‌ام

دیگرباره آرام یافته است. 

پنداری رویایی بود آن همه

رویای آزادی 

یا احساس حبس و بند. 



سکوت سرشار از ناگفته هاست/ اشعار مارگوت بیکل/ ترجمه و صدای احمد شاملو/ انتشارات ابتکار

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۳ ، ۰۰:۳۹
پیمان ..