سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۸ مطلب با موضوع «روایت :: شقشقه» ثبت شده است

از مداح و آخوند بدم می‌آمد. داشتند کلیاتی می‌گفتند که برای همه‌ی مجلس‌ها می‌گفتند. هیچ ‏نکته‌ی خاصی نداشتند. من مشغول پذیرایی بودم. مسجد روستا گوش تا گوش پر شده بود. جای ‏سوزن انداختن نبود. مردی بود که حتی وقت به خاک سپردنش، لبخند به لب داشت. مردی بود ‏که تمام مردان روستا نیم ساعت قبل از مرگش را به یاد داشتند که شوخی و خنده کرده بود. نان ‏گرفته بود. قبلش غذای نذری پخش کرده بود. و نیم ساعت بعد که برف شروع به باریدن کرده ‏بود،‌هیچ کس داد و فریادهای خاله‌ام را نشنیده بود. در لحظه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. ‏

چای و حلوا و خرما تعارف می‌کردیم و حزب‌های قرآن جلد شده را پخش می‌کردیم. و من ‏ایستاده بودم و آمار ملت را داشتم که کی تازه آمده بروم سراغش و کی قرآنش را روی زمین ‏گذاشته بپرم بردارمش. مداح و آخوند شر و ور می‌گفتند. فقط از روی اعلامیه‌ی ترحیم بود که ‏غباری از تشخص به مراسم می‌دادند. پدر فلانی و فلانی و برادر بهمانی.  و همین اشکم را ‏درمی‌آورد: معمولی بودن. ما آدم‌های میان‌مایه حتی در ختممان هم کسی نمی‌گوید که چه بودیم، ‏چه کردیم، چه می‌خواستیم بکنیم. داد و ضجه‌های دروغکی مداح حالم را به هم می‌زد. ‏

یک چیزی بود که همان اول کار بیخ گلویم را گرفت. خیلی شدید هم گرفت. باز هم تهران ‏بودیم ما. باز هم دم غروب بود. همان لحظه حرکت کردیم. من گفتم می‌نشینم پشت فرمان. شبی ‏برفی بود. زنجیر چرخ برداشتیم. گردنه‌ها یخ‌بندان بودند. پیش خودم گفتم آرام‌ترم من بنشینم ‏بهتر است. ولی همان پشت فرمان بیخ گلویم خارش افتاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریختم. ‏

تصویر من برای کودکی‌ام بود. یک سفر از شمال به خانه‌ی خاله‌ام در قزوین. با او بود که راه ‏افتادیم. اواخر شهریور 6سالگی‌ام بود. هوا خنک بود و سفر ما ماجراجویانه. نرفتیم ترمینال. ‏امنیت و انتظار سرد ترمینال را نچشیدیم. پیاده راه افتادیم. همیشه آرام و سلانه‌سلانه راه می‌رفت. ‏حتی همان روزها. دو دستش را پشتش به هم گره می‌زد و آرام آرام می‌رفت. تا سر جاده‌ی اصلی ‏رفتیم. بعد ایستادیم منتظر. اتوبوس‌های می‌آمدند و رد می‌شدند. و بالاخره سوار یک اتوبوس ‏شهاب شدیم. 302 نبود. از 302 خوشم نمی‌آمد. 302 تکراری بود. این یکی شهاب بود. من ‏کنار پنجره نشستم. و از بالا به ماشین‌های بغل توی جاده نگاه کردم. با بابام که سوار ماشین ‏می‌شدم، یک بازی همیشگی این بود که من اسم ماشین‌ها را بگویم: این آریا است. این بیوک ‏است. این شولت است. این پیکان جوانان و آن یکی کادیلاک. برای او هم گفتم. گوش می‌کرد. ‏به رودبار که رسیدیم لاستیک زیر پایمان ترکید. گرد و خاک اتوبوس را پر کرد. همه پیاده ‏شدند. راننده و کمکش لاستیک را درآوردند. خیلی طول کشید. همه غر زدند. راننده بی‌مسئولیت ‏بود. ولی من و او حرص نمی‌خوردیم. او دستش را پشت سرش گره زد و بهم گفت: پیمان جانی ‏بیا بریم قدم بزنیم. رفتیم قدم زدیم. گفت زیتون پرورده می‌خوری؟ بیا پرورده بخوریم. زیتون ‏پرورده خوردیم. ما رفتیم و گشتیم و چرخیدیم و به ابرها نگاه کردیم و شکل‌های ‏عجیب‌وغریبشان و برگشتیم. لاستیک اتوبوس را روبه‌راه کردند و دوباره راه افتادیم. و بعد آن ‏رستوران بین‌راهی... لامپ‌های زردی که صندلی‌های چوبی رستوران را روشن کرده بودند و ‏مردی که از آشپزخانه غذا می‌آورد و حین راه از قوطی روغن مایع توی برنج روغن خالی می‌کرد. ‏اصرارم کرده بود که شام بخوریم. مامان گفته بود بین راه چیزی نخورم. نخورده بودم. برایم ‏تی‌تاپ خریده بود. می‌دانست که عاشق تی‌تاپم... و وقتی رسیدیم سرمای آخر شب من را ‏واداشته بود که به او بچسبم... عجیب این تصاویر با وضوحی بیشتر از تمام این کلمات در مغزم ‏حک شده‌اند.‏

بین آن همه تصویری که توی یک عمر از او داشتم این تصاویر یکهو بهم هجوم آورده بودند. ‏یکهو حس کرده بودم آدمی که من را به آن سفر به یادماندنی و خیال‌انگیز برد دیگر نیست. ‏یکهو دیده بودم که جبران نکرده‌ام. حرصم گرفته بود. توی زندگی آد‌م‌هایی به تو خوبی می‌کنند ‏اما تو هیچ‌وقت نمی‌رسی که جبران کنی. و همین‌طور تو به کسانی خوبی می‌کنی. اما آن‌ها اصلاً ‏حالت را هم نمی‌پرسند...  ‏

آخوند چرت می‌گفت. داستان‌هایی از روایت و امام جمعه‌ی فلان شهر و فلان بیسار. می‌خواستم ‏بگیرمش بهش بگویم می‌فهمی مرگ مردی که یک کودک 6ساله را به سفر رؤیاها ببرد یعنی ‏چه؟! ا


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

ازین دور تند بیهوده خوشم نمی‌آید. محمد می‌گوید خوب است، قشنگ است. ولی من خوش ندارم. مجال دوباره زندگی ‏کردن را ندارم. آخر شب‌ها فقط خواب است و حتی کتاب‌هایم را هم نمی‌توانم با دقت بخوانم. مجال فکر کردن را ندارم. ‏البته می‌دانم که توی زندگی‌ام هر وقت فکر کرده‌ام گند زده‌ام. زیاد نباید فکر کنم. ولی نقشه کشیدن خیلی مهم است. خود ‏را در موقعیتی تصور کردن خیلی مهم است. هر وقت خودم را در موقعیتی تصور کرده‌ام، چند وقت بعدش در آن موقعیت ‏بوده‌ام. خودم هم می‌دانم عجیب است. ولی این طوری بوده‌ است. ولی وقتی نمی‌توانی تصویر بسازی، وقت و مجالی برای ‏تصویر ساختن پیدا نمی‌کنی، حوادث فرمان را از دستت می‌دزدند. تصاویر ذهنی اگر نباشند، حوادث هستند که فرمان را در ‏دست می‌گیرند و این بدترین اتفاق ممکن است...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۱
پیمان ..

کیومیزو

کیومیزو نرم و راحت پیش می‌رفت. بزرگ‌ترین تفاوتش با سفیدبرفی برایم این بود که بقیه‌ی ماشین‌ها دیگر اذیتم نمی‌‏کردند. پژو‌ها و سمندهای پشت سر نوربالا نمی‌زدند و پرشیا‌ها و ال۹۰های جلویی اگر سرعتشان کمتر بود خودشان کنار ‏می رفتند. و من توی دلم می‌گفتم خاک بر سر همگیتان. آخر سرعتی که من می‌رفتم هیچ تغییری نکرده بود. ۱۲۰ تا ‏بیشتر نمی‌رفتم. کمتر هم نمی‌رفتم. با سفیدبرفی هم همین جوری بودم. فقط سفیدبرفی به جرم پراید بودن انگار حق ‏نداشت جلوی یک سمندو باشد. یا یک ۴۰۵ لش زورش می‌آمد از سر راهش کنار برود. ولی این ‏پیرمرد ژاپنی با ظاهر جوانش احترامی داشت که سفیدبرفی با تمام تردی و تازگی‌اش نداشت. ‏

در کمتر از یک روز۱۰۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و خسته بودم و نبودم. کیومیزو همچون کشتی در یک دریای بی‌موج پیش می‌رفت ‏و خسته نمی‌کرد آدم را. ولی غمگین بودم. از فشردگی روز غمگین بودم. ذهنم در و بی‌در تصاویر را به یاد می‌آورد و بعد ‏یک آخرش که چه، دنبال چی بودی، دنبال چی هستی بیخ گلویم را می‌گرفت و کاری نمی‌توانستم بکنم. ‏

آخر آن جاده‌ی پرپیچ و خم جنگلی به جاده‌ی خاکی رسیده بود. بعد از جنگل انبوه با سبزهای درخشان و کندوهای عسل، ‏جاده از مهی غلیظ در ارتفاعات گذشته بود و به خاکی رسیده بود. چند کیلومتری در خاکی رفته بودیم و سر پیچی ایستاده ‏بودیم به تماشای دشت سبزی که تا جنگل‌ها زیر پایمان پهن شده بود. هر چند دقیقه ماشینی می‌آمد. صد متر پایین‌تر ‏پرایدی را نگاه کردیم که به زور بالا می‌آمد. سرنشین‌هایش را پیاده کرده بود و هلش می‌دادند تا از سربالایی‌ها بکشد ‏بالا. مشکل از پراید بودنش نبود که نمی‌توانست تیزی سربالایی جاده خاکی را بکشد بالا. مشکل از کلاچ ضعیفش بود که ‏تعمیر لازم بود. ۳ نفر بودند. راننده مردی جوان، ۲ نفر دیگر یک دختر و پسر هم سن خودم. ۲ نفری هل می‌دادند. به ما که ‏رسید بهش گفتیم که آن ۲ نفر را علی الحساب بنشان روی کاپوت ماشین. جلوی ماشین اگر سنگین باشد دیگر بکس باد ‏نمی کند. خواستم سربالایی تیز‌تر بعدی را نشانش بدهم و بگویم کجا می‌خواهی بروی با این کلاچ ویران؟ اما بعدش گفتم ‏همه که مثل تو محتاط نیستند. دیوانگی لازم است خب. بعد به این فکر کردم که این جاده خاکی بعد‌ها برایشان خاطره می‌‏شود. بعد‌ها آن هل دادن ۲ نفره برای آن دختر و پسر موجی از یادهای شیرین می‌شود... ‏

فقط راه رفته بودیم. فقط سربالایی‌ها را کشیده بودم بالا و هر چند ده دقیقه یک بار ایستاده بودم و عکسی گرفته بودم و ‏دوباره راه افتاده بودم و رفته بودم و برگشته بودم. پیاده روی نکردم. وارد هیچ کدام از فرعی‌های خاکی نشدم که ببینم به ‏چه دنیای عجیبی راه پیدا می‌کنند. توی خنکای ارتفاعات لش نکردم. دراز نکشیدم. فکر نکردم. توی خودم فرو نرفتم. ‏تصمیم‌های بزرگ نگرفتم. وقت نشد. وقت کم بود و دیدنی‌ها آن قدر بود که نمی‌شد بی‌خیالشان شد. خیلی وقت است ‏که این جوری شده‌ام. درصد زیادی از زمان‌های هفته‌ام به کارهای پست می‌گذرد (روزی ۸ ساعت کار بیهوده برای ‏چندرغاز پول، روزی ۳ساعت رفت و آمد در شهر، روزی ۸ ساعت خواب سیری ناپذیر...) و دقیقا لحظه‌هایی که دقیقه‌هایم ‏پربار می‌شوند، آن قدر کم‌اند که مجبور می‌شوم فقط چگالیشان را زیاد کنم. فقط تا می‌توانم با سرعت بیشتری برانم، با ‏سرعت بیشتری به جاهای دور بروم، با سرعت بیشتر تصاویر را ذخیره کنم، و با سرعت بیشتری وقت نکنم که ازین تصاویر ‏و ازین لحظه‌ها استفاده کنم... ‏

کنار جاده ایستاده بودیم و به گاوهای‌‌ رها در جاده نگاه می‌کردیم. گاو‌ها ترسو بودند. به سمتشان که می‌رفتم از من می‌‏رمیدند. ایستاده بودیم و به کلبه‌های چوبی در دامنه‌ی کوه‌ها نگاه می‌کردیم، که آن ۴۰۵ از جلوی ما رد شد. توی جاده ‏هم دیده بودمش. ازش سبقت گرفته بودم. آرام می‌راند. خانمی که کنار راننده نشسته بود،‌‌ رها بود. مو‌هایش طلایی بود و ‏پوستش سفید. شالش روی گردنش افتاده بود و به باز‌ترین شکل ممکن روی صندلی جلو نشسته بود. دستش را از پنجره ‏بیرون انداخته بود و باد به آرامی از توی آستین مانتوی فیروزه ای‌اش توی تنش می‌پیچید. حالت مغرورانه‌ی عجیبی ‏داشت. از آن حالت‌ها که من زیبا‌ترین زن جهانم و دنیا باید بیاید قوزک پای من را بلیسید، انگار که همه‌ی عالم و آدم در ‏خدمتش هستند و باید باشند، انگار که آن پسرک راننده هم نوکری بیش برای بیشتر کردن لذت‌های او نیست... یاد دیزی ‏و گتسبی بزرگ افتادم. و نمی‌دانم چرا باز هم غمگین شدم... ‏

کیومیزو آرام و روان پیش می‌رفت. در کمتر از ۲۴ ساعت ۱۲۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و باید صبح شنبه بدو می‌رفتم سک ‏سک می‌کردم. خیل کارهای ناکرده و مانده، خیل خلاقیت‌های فراموش شده، خیل کتاب‌های نخوانده، خیل حرف‌های گفته ‏نشده و نوشته نشده، خیل‌‌ رها بودن‌ها و نبودن ها بهم فشار می‌آوردند... ‏

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۶
پیمان ..

من عکاس جمع بودم. من همانی بودم که بدون کادر گرفتن فرت و فرت عکس می‌گرفتم. همانی بودم که حرفی نداشتم و ‏دوست داشتم فقط ثبت کنم، عکس‌هایی بیندازم که بعدها دل را بفشارد و تنگش کند. و تصویرها... راستش تصویرها هیچ کدام ‏آنی نیستند که در حافظه‌ی دوربین ثبت شده‌اند... ‏

عبور شورولت نُوای تر و تمیزی از کنارمان. بزرگراه خلوت است و من آرام می‌رانم و می‌دانم که احتمالا آخرین باری است که ‏حداقل در ایران، کنار هم می‌نشینیم و رهسپار شرق تهران می‌شویم. اشاره می‌دهد و می‌گوید: کشته‌ مرده‌ی پلاک ‏آمریکایی‌شم... دستش می‌خورد به چتر کاغذی گوشه‌ی پنجره. همانی که توی دریچه‌ی بخاری جاسازش کرده‌ام. چتر کاغذی ‏می‌افتد کف ماشین. می‌گوید: چی بود؟ می‌گویم: چتر یادگاری بود. از 6 ماه پیش که یک شب چند نفری رفتیم ویتامینه‌ خوردیم ‏و بستنی‌فروش محض خودشیرینی چتر کاغذی رنگی گذاشته بود لای بستنی‌. می‌گوید: به هر حال کمرم درد می‌کنه، نمی‌تونم ‏برش دارم الان. می‌گویم: لامشکل. چمدونه می‌خوای چه کنی؟ می‌گوید: یه پسره رو اون‌جا گیر آوردم بیاد فرودگاه دنبالم. تو ‏فیس‌بوک رفیق مشترک‌مان حسین بود. احتمالا ازین بسیجی‌هاست. رفیق حسینه دیگه. باهاش که چت کردم چند بار هر دفعه ‏آخر کار می‌گه یا علی. خنده می‌زنم. می‌گویم: خوبه. می‌ری یه جا که دیگه دخترهای شهرش هوس‌انگیز نیستن. اگرم باشن در ‏خدمتن دیگه. خنده می‌زند. معصوم شده است. دیگر از هیچ چیزی غر نمی‌زند...‏

زیر پل پارک وی خبری نیست. هیچ سماوری و هیچ لبوفروش و باقالی فروشی توی سرما زیر پل و کنار ایستگاه تاکسی‌ها ‏نایستاده. بهنام جلوتر ایستاده. می‌رانم کنار ماشینش و قشنگ نیمی از خیابان را می‌گیریم. پشت‌نوشته‌ی ماشینم خوانا نیست. با ‏فونت تیتر بنرش را چاپ کرده‌ام و چسبانده‌ام به پشت شیشه عقب. باید فونت نستعلیق انتخاب می‌کردم. ولی پشت نوشته‌ی ‏ماشینم را دوست دارم. همان چیزی است که یادم می‌آورد همه چیز مسخره و پوچ است... ماشین‌هایی که رد می‌شوند از کنارمان ‏بوق نمی‌زنند که چرا نصف راه را بسته‌اید. باید تصمیم بگیریم. می‌خواستیم توی هوای سرد زمستان آلوده‌ی تهران چای بزنیم. ‏نیستند. چه کنیم؟ برویم تجریش. می‌رانیم سمت تجریش. ولیعصر خلوت و نورانی است. نورهایی که از کف خیابان تابیده‌اند تا ‏به بلندای چنارها. آرام و بی‌صدا می‌رویم تا تجریش. و بعد روبه‌روی کافه لمیز می‌ایستیم. حال تو رفتن نداریم. هنوز همان اراذل ‏اوباش مکانیک دانشکده فنی هستیم. بچه‌های همان نرکده که رام نشده‌ایم و زنی توی زندگی‌مان نیست. می‌ایستیم کنار خیابان ‏و چای می‌خوریم و شر و ور می‌گوییم و بعد نوبت عکس‌های دو نفره در بی‌تناسب‌ترین پس زمینه‌ی ممکن می‌شود. عکس‌های ‏تک تک ما با حضور ام اچ ام... این‌جا را دوربین ثبت کرده. ‏

صبحش آخرین جلسه‌ی کلاس بود. استاد که کلاس را تمام کرد خودش گفت بچه‌ها بیاید با هم عکس یادگاری بندازیم. پشت ‏بندش گفت: شما نخبه‌های این مملکت‌اید. چند سال دیگر یه کاره‌ای می‌شید. من عکس با شما داشته باشم که بعدا به شما بگم ‏ما با هم کلاس داشتیم و این حرف‌ها. تواضعش فوق‌العاده بود. ‏

وقتی از لاین وسط می‌راندم نمی‌دانم چرا یکهو یاد آن دفعه افتادم که او راننده بود. از فرودگاه امام برمی‌گشتیم. بدرقه‌ی صادق ‏بود. زود رسیده بودیم فرودگاه. از خود صادق زودتر. ساعت 4 صبح رسیده بودیم فرودگاه. توی محوطه‌ی فرودگاه و پارکینگ ‏با هم راه رفته بودیم و بعد صادق را پرانده بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم. نمی‌دانم چرا توی فرودگاه از دیدن اشک مادر صادق ‏احساسی شده بودم و من هم گریه‌ام گرفته بود. او هم همین‌طور بود. داشتیم به سمت تهران و طلوع آفتاب حرکت می‌کردیم. از ‏آن صبح‌ها بود که از اتوبان قم-تهران هم تهران و کوهپایه‌هایش معلوم بود و هم کوه بزرگ دماوند، همچون روحی بر آن ‏درندشت وحشی. یکهو شروع کرده بودم از گفتن از سال‌های طی شده. از سال‌های مزخرف طی شده. از عمری که توی دانشکده ‏مکانیک گذرانده بودیم. از حالت شکست‌خورده‌مان. ازین که نشد آن چیزی که باید می‌شد و بازنده‌ی بازی شده بودیم. ‏نمره‌های بدی که دست و بال‌مان را بستند. از 88 و قصه‌هایش. از انجمن اسلامی و قصه‌هایش. از درس‌ها... یکهو یادم آمد سر ‏درس نیروگاه‌های حرارتی، ما یک تیم چهار نفره بودیم که بهترین ارائه‌ی کلاس را برگزار کردیم. یک تیم چهارنفره که برای ‏آن ارائه حسابی زحمت کشیده بودیم. 2هفته هر روز تا 8 شب می‌ماندیم دانشگاه تا راست و ریسش کنیم. یادم آمد که ‏اسلایدهای ارائه‌مان را هنوز دارم... آن روز توی اتوبان قم-تهران از آن جمع چهارنفره ما دو نفر مانده بودیم. محمد را سال ‏پیشش راهی کرده بودیم و صادق را هم آن سحرگاه راهی کرده بودیم و وقتی داشتم از بزرگراه می‌راندم، یادم آمد که از آن ‏جمع چهار نفره فقط من مانده‌ام.‏

@@@

من را نشناخت. بهش حق هم دادم که نشناسدم. اصلا به شخص آدم‌ها نگاه نمی‌کرد. آن قدر شلوغ بود که نمی‌توانست به ‏شخص آدم‌ها نگاه کند. فقط دست می‌داد و تسلیت‌ها را با حالتی خسته می‌پذیرفت. تمام روستاهای اطراف خبر داشتند و مراسم ‏شلوغ بود. ما راه را اشتباه رفته بودیم. یک روستا 20 کیلومتر آن طرف‌تر سر در آورده بودیم. ولی وقتی گفتیم ختم، گفتند ‏آهان باید می‌رفتید آن یکی روستا. راه را اشتباه آمدید. و آخرهای مراسم رسیده بودیم.‏

همسایه‌مان بودند. همسایه‌ی 18 سال پیش‌مان. 2 سال با هم همسایه بودیم و 2 سال هر روز صبح با هم می‌رفتیم مدرسه. ‏مدرسه از خانه‌ دور بود. باید دو تا سربالایی با شیب 45 درجه را هر روز بالا می‌رفتیم و 2کیلومتری راه می‌رفتیم. من سوم ابتدایی ‏بودم و او تازه رفته بود کلاس اول دبستان. صبح‌های زمستان سرد بود و پوست دست هر دوی مان از سرما می‌ترکید و خونین ‏می‌شد. ولی می‌رفتیم مدرسه... همسایه‌ی طبقه‌ بالایی ما بودند. پدرش راننده‌ی تریلی بود. تازه بعد از سال‌ها فهمیدم که چرا ته ‏ذهنم راننده تریلی‌ها از دکترها و مهندس‌ها آدم‌های باشرف‌تری هستند. پدرش مهربان بود. با من مثل مردها دست می‌داد. ‏برای پسرهای 9 تا 16 ساله هیچ چیز لذت بخش‌تر ازین نیست که باهاشان مثل مردها دست بدهند. و وقتی دیروز مامان گفت ‏که پدرش از دنیا رفته جا خوردم. می‌دانستیم که پدرش مریض شده. نمی‌دانستیم که چرا مریض شده. دورادور خبر داشتیم که ‏مریضی عصبی گرفته است. دورادور حتا خبر داشتم که او دارد خرج خانواده را می‌دهد. درس می‌خواند و کار می‌کند و می‌دانستیم ‏که پدرش به خاطر مریضی زود بازنشسته شده و حقوق  از کارافتادگی کفاف زندگی‌شان را نمی‌دهد. و امروز رفتیم مراسم ختم. ‏مامانش مامانم را می‌شناخت. ما هیچ کس را نمی‌شناختیم. هیچ کس هم ما را نمی‌شناخت. فقط رفتیم توی مسجد و تسلیت گفتیم. ‏پدرش هم‌سن پدر من بود... و راستش بعد از 18 سال شناختمش. چهره‌اش تغییر نکرده بود. چهره‌ی من؟!... خب حواسش ‏نبود. بعد می‌رفتم چه آشنایی‌ای می‌دادم آخر؟ نمی‌دانم. مراسم هفتم برگزار نمی‌شد. غروب جمعه‌ی زمستان بود و روستا شلوغ ‏بود و فقط دیدم که پدرش نیست و خودش است و مادرش و برادر کوچک‌ترش.‏

توی راه مامان گفت، مادرش رتبه‌ی دو رقمی کنکور تجربی را آورده بود. 25 سال پیش. آن سال‌ها که کنکور قبول شدن کار هر ‏کسی نبود. ولی نگذاشته بودند برود دانشگاه. دیپلمش را گرفته بود و گفته بودند که باید شوهر کنی. می‌توانست پزشکی ‏دانشگاه تهران قبول شود آن سال‌ها... گفتم چه حیف.‏

@@@

جلوی بستنی‌فروشی می‌ایستیم. می‌روم سفارش می‌دهم. چند دقیقه طول می‌کشد. برای خودم قدم‌رو می‌روم. چانه‌ام را فرو می‌کنم ‏توی یقه‌ی کاپشنم و قدم‌رو می‌روم. احساس پوچی می‌کنم. الان با هم‌دیگر بستنی می‌خوریم خوب می‌شوم. نه... ‏

به مرد و زن جوانی که آن طرف ایستاده‌اند نگاه می‌کنم. زن لاک زرشکی زده و برای مرد آرایش کرده. از من دورند. دلم ‏می‌خواهد همان لحظه به میثم زنگ بزنم بگویم من خَرَم میثم. می‌دونی چه قدر خَرَم؟ یه دنیا خَرَم. همان‌طور چانه در یقه می‌روم ‏تکیه می‌دهم به ماشین و منتظر می‌مانم. روبه‌روی‌مان یک 206 پارک می‌کند. دختری که موهای انبوهش عرض شانه‌اش را ‏طلایی کرده است پیاده می‌شود و می‌رود سفارش می‌دهد و برمی‌گردد. بلند می‌گوید محسن. بابام برمی‌گردد نگاهش می‌کند. ‏پسر توی 206 هم نگاهش می‌کند. می‌رسد کنار ماشین و به پسر می‌گوید: محسن تخمات یخ نکنه یه وقت. نمی‌خوای پیاده ‏شی؟ ‏

بابام من را نگاه می‌کند. من او را نگاه می‌کنم. یک جمله‌ی مشترک توی ذهن‌مان نقش می‌بندد.‏


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۱
پیمان ..