سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

باغچه را آب می‌دهم. درخت انگور امسال خوب بار داده. خوشه‌های غوره از شاخه‌ها آویزان شده‌اند. هنوز فضای بین دانه‌‌های انگورها خالی است. هنوز مانده تا چاق و چله شوند. چند تا سی دی به شاخ و برگ‌های درخت آویزان کرده‌ام. نمی‌خواهم امسال هم به محض رسیدن انگورها کلاغ‌ها و گنجشک‌ها قبل از من دخل‌شان را دربیاورند. امیدوارم نور رنگابه‌رنگ سی‌دی‌ها بترساندشان. هوای آن‌ها را هم دارم. پلو که می‌پزم لایه‌ی زیرین قابلمه ته‌دیگ می‌شود. دندان‌هایم را که عصب‌کشی کردم دیگر روکش نکردم. هم خیلی گران می‌شد هم کرونا شد. دیگر نمی‌توانم ته‌دیگ و چیزهای سفت بجوم. یعنی یک بار جویدم یک تکه از دندانم شکست. جان ندارد دیگر. ته‌دیگ‌ها را می‌برم پشت‌بام می‌ریزم روی سقف. به ساعت نکشیده دخل‌شان درمی‌آید. گنجشک‌ها دور و بر خانه زیاد می‌پلکند.

شب شده است. گرسنه‌ام است. تصمیم می‌گیرم هم‌زمان دو تا غذا درست کنم. می‌خواهم مغز تک‌کاره‌ام را به چالش بکشم. 

یک پیاله عدسی را می‌ریزم توی قابلمه و آب می‌بندم بهش و یک راست می‌گذارم روی گاز. چند تا سیب‌زمینی برمی‌دارم و می‌ریزم توی قابلمه‌ی کج و کوله و آب می‌بندم به خیک‌شان و می‌گذارم روی گاز. یک سیب‌زمینی را هم می‌گذارم که پوست بگیرم خام خام. بعد دو تا پیاز برمی‌دارم. یکی را باید رنده کنم یکی را خلال. اول رنده می‌کنم. اشکم گردالی گردالی درمی‌آید. دوست دارم درآمدن اشکم را. چشمم را تمیز می‌کند. پیاز رنده شده را می‌گیرم توی دستم و می‌چلانمش. هی می‌چلانمش. می‌اندازمش ته یک قابلمه‌ی دیگر. آن یکی پیاز را خرد می‌کنم. ماهی‌تابه را می‌گذارم روی گاز. سعی می‌کنم تیز و فرز باشم. ولی می‌دانم که باز هم دستم کند است. 

پیازها را سرخ می‌کنم. زردچوبه می‌ریزم. از این که زردچوبه‌ها موقع سرخ شدن سیاه می‌شوند لجم می‌گیرد. با چنگال سیب‌زمینی‌ها را آزمایش می‌کنم. نمی‌خواهم مغزپخت شوند. پیازها سرخ می‌شوند. سیب‌زمینی‌ها نیم‌پز می‌شوند. عدسی سر می‌آید. در قابلمه را برمی‌دارم. حالا کرمم گرفته که به عدسی‌ها نگاه کنم. آن قدر نگاه کنم تا نیم‌پز شوند. همیشه همین‌جوری بوده‌ام. من از آن‌ها هستم که وقتی آنتی‌ویروس در حال اسکن کامپیوتر است می‌نشینم پر شدن خط اسکن را تماشا می‌کنم. از آن‌ها که تا فایلی دانلود نشود نمی‌تواند سراغ جای دیگری از کامپیوتر برود. عدسی‌ها قلپ قلپ می‌کنند. خودم را سرزنش می‌کنم که بس کن ازین تلف کردن وقت. با موبایلم هایده می‌گذارم برای خودم. می‌دانم آدمی که وسط آشپزی‌ هایده گوش می‌دهد یک مرگیش هست. ولی می‌طلبد.

تنها سیب‌زمینی روی سینک را پوست می‌کنم و مربع مربع می‌کنم و می‌اندازم توی قابلمه‌ی عدسی. سیب‌زمینی‌پخته‌ها را پوست می‌کنم و سریع رنده می‌کنم. دو تا تخم‌مرغ می‌شکنم می‌ریزم. کشوی ادویه‌ها را باز می‌کنم. نمک، فلفل، دارچین، زردچوبه. آویشن‌ها پودر شده نیستند. بی‌خیال. ادویه جوجه کباب؟ یک قاشق می‌ریزم. ادویه‌ی قرمه‌سبزی؟ یک قاشق می‌ریزم. ادویه‌ی فلافل؟ یک قاشق می‌ریزم. فلفل تند؟ همین که درش را باز می‌کنم سه تا عطسه می‌زنم. قد یک عدس می‌ریزم. ورز می‌دهم. نیم‌پز بودن سیب‌زمینی‌ها کار را خوب پیش برده. پیاز هم که اصلا آب نداشت. ولی محض محکم‌کاری یک قاشق آرد هم اضافه می‌کنم. 

ویرم می‌گیرد توی همان ماهی‌تابه‌ی پیازها کوکو سرخ کنم. یک ظرف کمتر شستن هم یک ظرف است. اما زردچوبه‌ها گند زده‌اند... یک ماهی‌تابه‌ی دیگر برمی‌دارم. آب عدسی کم شده است. آب می‌بندم به خیکش. پیاز سرخ‌شده‌ها را می‌ریزم. رب اضافه می‌کنم و هر ادویه‌ای که دم دستم می‌آید می‌ریزم. در قابلمه را می‌گذارم. کوکو‌ را قل‌قلی می‌کنم می‌اندازم توی روغن ماهی‌تابه. سرخ می‌شود. عدسی دوباره سر می‌آید. گند می‌زند به اجاق گاز. دوباره درش را برمی‌دارم. یک گردالی کوکوی دیگر به روغن اضافه می‌کنم. کوکوها هنوز چسبناکند. ولی دیگر تمام شده. 

کوکو‌ها را سرخ می‌کنم و سرخ می‌کنم. عدسی می‌پزد و می‌پزد. اما باز آبش تمام می‌شود. باز آب می‌ریزم. این‌قدر می‌پزد تا عدسی‌ها نرم شوند. عدسی‌ام کم‌آب شده است. شت. یادم رفت برای ناهار فردا پلو هم بپزم. حالا یک لیوان برنج، آب ریختن و باز هم به سرعت پختنش... پلو پختنم ۲۰ دقیقه طول می‌کشد همیشه. 

هایده هنوز می‌خواند. ساکتش می‌کنم. گرسنه‌ام است. ساعت ده و نیم شده. قیافه‌ی کوکوهایم خیلی جذاب شده‌اند. برای ناهار فردا اول پلوها را می‌ریزم. بعد کوکوها را می‌چینم رویش. پیداست که مشتی و خوشمزه‌ شده‌اند. ولی عدسی‌ام... با احتیاط مزه مزه می‌کنم... ادویه‌ها کار خودشان را کرده‌اند. خوشمزه شده. یک پیاله ماست هم می‌ریزم و در سکوت شامم را می‌خورم. خیلی وقت است (شاید ۱۰ روز) که تلویزیون را روشن نکرده‌ام. باز هم روشن نمی‌کنم. گرمم است. کولر را روشن نمی‌کنم. پنجره را باز می‌کنم. بوی سیگار پیرمرد خانه‌ی بغلی می‌پیچد. همیشه این ساعت سیگار می‌کشد. بوی سیگارش خیلی تلخ است. پنجره را می‌بندم. باز هایده می‌گذارم برای خودم. دخل عدسی‌ها را درمی‌آورم.

خسته‌ام است. کلی ظرف برای شستن جمع شده. حوصله‌ی شستن‌شان را ندارم. می‌گذارم همان جور بمانند تا فردا شب. همین که برای فردا ناهار دارم خودش کلی است. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. پنجره‌ها را باز می‌کنم. دم سحر خنکای نسیمی که می‌وزد خواب را دلچسب می‌کند. دراز می‌کشم. حوصله‌ی چک کردن موبایلم را ندارم. خبری نیست. مطمئنم که خبری نیست. چند تا کتاب گوشه‌ی اتاق هستند. خیلی وقت است (شاید چند هفته) که همان‌جا مانده‌اند. خوابم می‌آید. به پشت دراز می‌کشم به سقف نگاه می‌کنم. 

هفته‌ی پیش با دوچرخه تا لواسان رفتم. حالاها دیگر اصلا دوست ندارم با ماشینم جایی بروم. سربالایی گردنه قوچک را رفتم. پارسال هم رفته بودم و اشکم در آمده بود. امسال اما راحت‌تر رفتم. خیلی آرام و سلانه سلانه رفتم.دنده جلو یک و دنده عقب سه و گاه دو. سرعتم ۲ تا ۴ کیلومتر بر ساعت بود. تنها بودم. یک گروه سه نفره‌ی دوچرخه‌سوار همان اول سربالایی با سرعتی دوبرابر ازم سبقت گرفتند رفتند. تحت تأثیرشان قرار نگرفتم. راه خودم را آرام آرام رفتم. از یکنواخت رفتن خوشم آمده بود. 

یاد ممد دادگر افتاده بودم. ممد دادگر آهسته و پیوسته‌روترین آدم زندگی‌ام است. حالا دارد توی آخن دکترای مهندسی مکانیک می‌خواند. کی فکرش را می‌کرد ممد دادگر دکترای مکانیک بخواند؟ هیچ وقت عجله نداشت. هیچ وقت سرعت نمی‌گرفت. ولی همیشه در راه بود. از سال دوم دانشگاه شروع کرد به آلمانی خواندن. تغییر مسیر هم نداد. وقتی چیزی را شروع می‌کرد تا تهش می‌رفت. بدون هیچ شتاب‌گرفتن و کم و زیاد کردن سرعتی پیش می‌رفت. سال دوم شروع کرد و خیلی آرام و ترم به ترم پیش رفت. یکهو دیدیم بعد از ۴ سال مدرک زبان آلمانی گرفته. مکانیک خواندنش هم همین‌طور بود. من یکی فکر نمی‌کردم مکانیک را تا دکترا ادامه بدهد. فکر می‌کردم ارشد تغییر رشته می‌دهد و می‌رود فلسفه می‌خواند. اما ادامه داد... خیلی از بچه‌های‌مان ارشد و دکترا را تمام کردند و رفتند این طرف و آن طرف. اما او رفت آلمان و حالا دارد دکترای مکانیک می‌خواند. یک فهرست ۲۰۰تایی رمان جمع کرده و دارد دانه به دانه‌ی آن فهرست را می‌خواند. می‌دانم که چند سال بعد تمام کتاب‌های آن فهرست را خوانده... 

وقتی داشتم سربالایی گردنه قوچک را به آهسته‌ترین شکل ممکن می‌ٰرفتم حس می‌کردم من هم می‌توانم ممد دادگر باشم. می‌توانم یک سربالایی پرشیب را به آهستگی بروم. شاید کند ولی پیوسته و بی‌توقف بروم. حس کردم من هم یک جاده‌ی مشخص دارم که مهم فقط این است که پیوسته ادامه بدهم... ولی بدیش این بود که این حس را فقط سوار بر دوچرخه داشتم. 

بدیش این است که زندگی مثل دوچرخه‌سواری نیست. توی دوچرخه‌سواری تو هیچ وقت درجا نمی‌زنی. همیشه در حال حرکتی. حالا گیریم به آهسته‌ترین شکل ممکن. اگر حرکت نکنی می‌افتی. اما توی زندگی گاه درجا می‌زنی. گاه مثل یک ماشین قدرتمند می‌شوی که توی پارکینگ روشن مانده و توی خیابان و جاده نمی‌رود. توی پارکینگ کار می‌کند. با پایین‌ترین دور موتور ممکن و کل فضای پارکینگ را پر از دود می‌کند و خفه می‌شوی از درجا کار کردنش...

پیرمرد خانه بغلی باز هم دارد سیگار می‌کشد. امشب حالش خوب نیست. قبلا شبی دو تا سیگار نمی‌کشید. خیلی تلخ است بوی سیگارش. پنجره را می‌بندم...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۴۳
پیمان ..

حالم خوب نبود. وقت‌هایی که حالم خوب نیست چیزی لزج ولی به شدت چسبناک من را توی خانه نگه می‌دارد. نمی‌گذارد از جایم تکان بخورم. حتی نمی‌گذارد که بروم تا حیاط خانه و گلدان‌ها را آب بدهم. یخچال را باز کردم. میوه‌ها ته کشیده بودند. گفتم خریددرمانی کنم. لباس پوشیدم و با سختی زیاد از خانه زدم بیرون. رفتم میوه‌فروشی. شلوغ بود. مردم سبد سبد میوه برمی‌داشتند. سریع سه قلم میوه برداشتم. ۵۱هزار تومان شد. آمدم خانه شستم‌شان. چیدم‌شان. ۱۲ تا زردآلو بود و ۶ تا شلیل و ۴ تا موز.  میانگین گرفتم. هر دانه میوه حدود ۲۳۰۰تومان برایم آب خورده بود. بعد حساب کردم دیدم روزهای آخر هفته که خانه‌ام به طور میانگین احتمالا هر یک ساعت در یخچال را باز می‌کنم و پاتکی می‌زنم... حالم از خرید خوب نشد.
قبلا از آدم‌های ماهی‌طور بدم می‌آمد. آدم‌هایی که انگار هیچ وقت نمی‌توانند هیچ چیزی را به خاطر بسپرند و همه چیز پی در پی برای‌شان جدید است. ممکن است تو را ۱۰ بار ببینند. اما عین هر ۱۰ بار دقیقا مثل قیافه‌ی ماهی قرمز توی تنگ برای‌شان جدید و تعجب‌آور باشی. حالا خودم هم توی هر بار خرید کردن مثل آدم‌های ماهی‌طور شده‌ام. در هر بار خرید عددی که از کارتم کم می‌شود برایم جدید و تعجب‌آور است. از خودم هم بدم می‌آید.
 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..

اما همه‌ی شهرهای ایران روایت‌هایی دیگر هم دارند. آن‌ها را باید با عینک‌هایی دیگر هم دید. همه‌ی شهرهای ایران برای بار دوم و سوم و شاید صدم قصه‌هایی جدید برایت دارند. دیدن شهرها با عینک شاعران و نویسندگان‌شان لطف دیگری دارد. لذت دیگری را به تو می‌چشاند. عینک شاعران و نویسندگان هر شهر، دیدی عمیق‌تر، چندلایه‌تر و رنگی رنگی‌تر را برایت به ارمغان می‌آورد. حالا می‌خواهم عینک بیژن نجدی را روی چشم‌هایتان بگذارم و دعوت‌تان کنم که با عینک او به استخر لاهیجان نگاه کنید.
 

 

گزارش به خاک صحرا-4: استخر لاهیجان با عینک بیژن نجدی

 

مدت پادکست: 35 دقیقه

حجم: 41 مگابابت

با همکاری حمید واشقانی فراهانی

 

آهنگ‌های این پادکست:
از آلبوم Gadfly ساخته‌ی دمیتری شوستاکویچ
آهنگ لاهیجان از پرهام ابراهیمی
قسمتی از آهنگ سیا ابران از ناصر وحدتی
آهنگ پس از باران از فریدون پوررضا
 
منبع عکس

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۲۳
پیمان ..

تهران زیر پای‌مان بود. دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به شاخسار درخت بالای سرمان. من داشتم در مورد تجربه‌های یک سال دوچرخه‌سواری‌ام داد سخن می‌دادم. از حوادثی که برایم پیش آمده بود و لحظه‌های خوب و بدی که داشتم. گیر داده بودم به پدیده‌ی اختلاف سرعت. این که سرعت به خودی خود پدیده‌ی خطرناک و احتمالا دردناکی نیست. اختلاف سرعت است که فاجعه به بار می‌آورد. 

اتوبان‌ها همان‌طور که حداکثر سرعت دارند، حداقل سرعت هم دارند. این که در اتوبانی یک ماشین ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت برود و یک ماشین ۴۰ کیلومتر بر ساعت برود به شدت خطرناک است. چون احتمال تصادف به شدت بالا می‌رود. اگر در بعضی اتوبان‌های آلمان حداکثر سرعت آزاد است به خاطر این است که ماشین‌ها توان سرعت‌های بالا را دارند. اگر در آن اتوبان یک ماشین ۲۵۰کیلومتر بر ساعت می‌رود، ماشین لاین وسط هم ۲۰۰کیلومتر بر ساعت دارد می‌رود. اختلاف بالا نیست. کیفیت ماشین‌هایشان خوب است. فیلمی می‌دیدم که یک بنز مدل ۱۹۷۶ را نشان می‌داد که ۴۴سال پس از تولید هم‌چنان به نرمی و راحتی به حداکثر سرعت خودش (۲۲۰کیلومتر) بر ساعت می‌رسید. اما در اکثر کشورهای جهان چنین چیزی ممکن نیست.

به خاطر همین اختلاف سرعت است که با دوچرخه به هیچ وجه من‌الوجوه نباید وارد بزرگراه‌ها و اتوبان‌ها بشوی. مسیرت را کیلومترها دورتر کن. اما وارد یک بزرگراه پر رفت و آمد نشو. شاید یک بزرگراه خلوت که تک و توک ماشین می‌رود توجیه‌پذیر باشد. ولی حداقل تهران چنین بزرگراه‌هایی ندارد. شاید در ساعات اولیه‌ی صبح در بزرگراه‌های انتهایی شهر. چون یک دوچرخه کوهستان در حالت کفی دیگر خیلی برود ۴۰کیلومتر بر ساعت است. سرپایینی ۵۰-۶۰ تا می‌رود. اما همه جا که سرپایینی نیست. من خودم سرعت متوسطم ۱۵ کیلومتر بر ساعت است. بعد تصور کن ماشین‌ها با سرعت ۷۰ تا ۸۰ تا ۹۰ تا می‌رانند. مطمئنا نمی‌توانند جمع کنند و تصادف می‌شود. اما خیابان‌ها از بس دست‌انداز و چراغ قرمز و... دارند که ماشین‌ها عموما سرعت ۳۰-۴۰ تا را دارند و اختلاف سرعت کم است.

مرض بسط دادنم هم عود کرده بود. مفهوم اختلاف را گرفته بودم و تسری‌اش داده بودم به جامعه و داشتم اندیشه‌های چپ‌گرایانه‌ام را هم تئوریزه می‌کردم که این کاپیتالیست‌های حرام‌لقمه اصلا درکی از اختلاف ندارند. یک مشت کودن هم فکر می‌کنند همین‌که سرعت همگان بالا برود یعنی پیشرفت. این‌که تو از سرعت ۴۰کیلومتر به سرعت ۶۰ کیلومتر برسی خوب است. بله خیلی خوب است. پیشرفت است. اما اگر در کنارت یکی باشد که ۲۰۰ تا سرعت گرفته کجایش خوب است؟ می‌زند نابودت می‌کند. نابود شدن لذت دارد؟ من در خودم نمی‌بینم که جای آن ۲۰۰ تا سرعت بگیره باشم. اکثر آدم‌ها هم نمی‌توانند ۲۰۰ تا سرعت‌بگیر بشوند. حداقل این آدم‌هایی که من در این عمرم دیده‌ام و این جامعه‌ای که در آن نفس کشیده‌ام نمی‌تواند. اگر توانستید آدم‌های باکیفیتی تربیت کنید از این حرف‌ها بزنید که سرعت را آزاد کنیم.

عصر که بعد از استراحت نشستم به خواندن خبرها، خبر فوت یک دوچرخه‌سوار در تهران در روز جهانی دوچرخه‌سواری توجهم را جلب کرد. یک خانم ۳۶ ساله که بی‌بی‌سی هم خبرش را کار کرده بود. یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای که در تقاطع شیخ‌ فضل‌الله- حکیم ماشین از پشت بهش زده بود و درجا کشته بودش. واقعا برایم خبر ناراحت‌کننده‌ای بود. اما بلافاصله یاد یاوه‌سرایی‌های صبحم افتادم و این‌که زر مفت نزده‌ام. توی اتوبان چه کار می‌کرد آخر؟ اگر دوچرخه‌سوار حرفه‌ای بوده باید یاد می‌گرفته که توی بزرگراه‌های نفرت‌انگیزترین شهر دنیا نمی‌شود دوچرخه‌سواری کرد. ما هنوز برای این‌که توی خیابان‌ها دوچرخه‌سواری را جا بیندازیم راه درازی داریم. چه برسد به بزرگراه‌ها آخر...

به عکس‌هایش که نگاه کردم دیدم کم حرفه‌ای نبوده و احتمالا بدنش از من به مراتب قوی‌تر بوده و متوسط سرعتش ۱۵ کیلومتر بر ساعت نبوده. ولی باز هم اشتباه بزرگی کرد... 

و این‌که می‌گویم تهران نفرت‌انگیز‌ترین شهر دنیاست به خاطر راننده‌ای است که با ماشینش زد او را در جا کشت و حتی لحظه‌ای نایستاد که ببیند چه غلطی کرده. گازش را گرفت و فرار کرد...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۳
پیمان ..

نشسته بودم وسط حمام، روی چهارپایه‌ی پلاستیکی آبی فیروزه‌ای و تلیک تلیک قیچی خوردن موهایم را می‌شنیدم. چشم‌هایم را بسته بودم. کوتاه شدن موهایم یک جور نوازش بود برایم. سبک شدن سرم را لحظه به لحظه حس می‌کردم. بعد از ۴۰ روز دو نفری پا شده بودیم آمده بودیم تهران. موهایم بلند و فرفری شده بودند. گفت بشین درستش می‌کنم. پیرهنم را در آوردم و نشستم وسط حمام. گفت اول یه دور سرت را بشور که موهایت چرب نباشد. من با شامپو موهایم را شسته بودم و خشک کرده بودم و دوباره نشسته بودم وسط حمام. ماشین موزرمان خراب شده بود. وقتی هلش می‌داد لای موهایم، گاز می‌گرفت. آخ آخ کردم. گفتم بی‌خیال می‌روم پیش شهروز. 
چند ماه است که پیش شهروز نرفته‌ام. قبل از کرونا هم ۳-۴ ماه پیشش نرفته بودم. یک بار کچل کرده بودم. وقتی کچل می‌کنم دو ماه بی‌نیاز از سلمانی‌ها می‌شوم. یک بار هم لاهیجان بودم و رفته بودم پیش آقا رضای گل‌ها. شهروز و آقا رضا تنها سلمانی‌هایی هستند که دلم باهاشان است. وقتی ۶ سالم بودم بابام من را برد پیش شهروز. یک تخته گذاشت روی صندلی آرایشگاهش و کچلم کرد. موهای خودش فرفری و پرپشت‌اند. بعد از آن چندین سال است که فقط او را قبول دارم. یک دلیل مهم‌ترش البته این است که شهروز درک می‌کند که من چشم‌هایم ضعیف است. چون چشم‌های پسر خودش هم ضعیف است. پسرش هم‌سن من است. شهروز خیلی دوست داشت پسرش برود آلمان. می‌گفت برایش جور کردم که پناهندگی برود آلمان. احمق بود. قبول نکرد. می‌خواست ور دل من بماند. جمله‌ی آخرش را با یک لذت پنهان می‌گفت. شهروز به خاطر پسرش می‌داند که وقتی می‌نشینم روی صندلی‌اش خودم را در آینه فقط به صورت یک پرهیب تار می‌بینم. سرآخر خودش عینک را می‌دهد دستم و نظرم را می‌پرسد. چند باری که رفتم این طرف آن طرف، همه‌شان اول می‌پرسیدند که خوب است؟ بعد من به‌شان می‌گفتم نمی‌بینم. عینکم را بده. آن‌ها هم با تعجب عینکم را می‌دادند بهم. این تعجبه اذیتم می‌کرد. شهروز این تعجب را ندارد. 
آقا رضای گل‌ها را هم به خاطر میز انتظار آرایشگاه بزرگش نزدیک باغ ملی لاهیجان دوست دارم. جایی که به جای مجله‌ی خانواده‌ی سبز، مجله‌ی دیلمان می‌گذارد و من دوست دارم ساعت‌ها روی مبل‌های مغازه‌اش بینشینم و داستان‌ها و مقاله‌های مجله‌ دیلمان را بخوانم. آقا رضا تنها کسی بوده که دیده‌ام میز انتظارش برای سرگرمی دست به دامان مجله‌های زرد نشده است. آقا رضا جوانی‌هایش بازیکن تیم فوتبال چای لاهیجان هم بوده. هنوز هم توی مغازه‌اش وقتی مسابقه‌ای از فوتبال ایران پخش می‌شود، با تلویزیون ۱۴ اینچ صنامش به تماشا می‌ایستد. علاقه‌اش به فوتبال یک جور معصومیتی دارد که من توی هم‌سن‌وسال‌ها و جوان‌تر از خودم ندیده‌ام...
حالا چند ماه بود که نه پیش شهروز رفته بودم و نه پیش آقا رضا. بابام گفت: ماشینه خراب شده. بذار با قیچی کوتاه می‌کنم.
شانه را برداشت و موهایم را از لای دندانه‌هایش عبور داد و با قیچی تند تند کوتاه‌شان کرد. بعد از مدتی به یک حس خلسه‌ی عجیب رسیدم. خودم را ول داده بودم زیر دست‌های بابام. هیچ نگرانی‌ای نداشتم. بالاخره یک کاری‌شان می‌کرد. نگران چشم‌هایم هم نبودم. لازم نبود ببینم چه کار می‌کند. لازم هم نبود که نظر بدهم در مورد کارش. یک حالت راضیا مرضیه. هر چه رخ بدهد برایم خوب خواهد بود...
لحظه به لحظه سبک‌تر می‌شدم و هر چه سبک‌تر می‌شدم به مرگ بیشتر فکر می‌کردم. این‌که کدام‌مان زودتر می‌میریم... مطمئنا هر کدام‌مان دیرتر بمیریم خاطره‌ی این کوتاه کردن مو در ایام کرونا با آن یکی تا سال‌ها باقی خواهد ماند. این‌که شب قبلش آخر شب (بعد از گذراندن یک ماه طلایی) راه افتاده بودیم و تا قزوین را او رانده بود و تا تهران را من. این که ماشین موزر خراب شده بود و گاز گرفته بود. این‌که قبلش من حمام رفته بودم تا موهایم چرب نباشند و او راحت‌تر بتواند کوتاه‌شان کند. این که موها با قیچی کوتاه شده بودند. این‌که سکوت بین دو نفر مان را فقط صدای تلیک تلیک قیچی می شکست. این‌که مطمئنا هم من و هم او داشتیم به چیزهایی در مورد خودمان فکر می‌کردیم. هر لحظه که داشتم با کوتاه شدن موهایم و سپردن خودم به او سبک‌تر می‌شدم از خاطرات سال‌های بعد سنگین‌تر می‌شدم...
کرم است دیگر. در خوش‌ترین لحظه‌ها هم به چیزهایی فکر می‌کنم که بعدها احتمالا ناراحتم خواهد کرد... 
ساکت بودم. موهایم را کوتاه و کوتاه‌تر کرد. تا جایی که حس کرد خوب شده‌اند. گفت خوب است. گفتم خوب است. از حمام بیرون رفت تا دست‌هایش را بشورد. بعد یکهو برگشت گفت ببینم تو سرت را با چی خشک کردی؟
گفتم با حوله‌ی آبی خودم.
گفت مطمئنی؟ حوله‌ی دستشویی من را برنداشتی؟ آن هم آبی است‌ها.
گفتم نه بابا. درسته چشم‌هام ضعیفه. ولی دیگر تشخیص می‌دهم دیگر. حوله‌ی خودم بزرگ است. دور کمرم را می‌گیرد. حوله‌ی دستشویی تو دور کمر من جا نمی شود که.
گفت اها.
بعد دوباره نگاهم کرد گفت مطمئنی؟
در حمام را بستم و شیر آب داغ را باز کردم. این حوله‌های هم‌رنگ هم بعدها شر خواهند شد...
 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۲۰
پیمان ..