سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

معصومیت وحشی

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۴ ق.ظ

آن روز دیدن آن مجسمه‌ها هر دوی‌مان را به وجد آورده بود. من به این فکر می‌کردم که اگر در کودکی،‌ همان روزهایی که نقاشی‌های قشنگ قشنگ می‌کشیدم، من را می‌آوردند به آن موزه دیوانه می‌شدم. از ذوق می‌مردم. از میان نقاشی‌های سبک کمال‌الملک گذشتیم. تالار عکس‌های مردم‌شناسی را نگاه کردیم و بعد وارد آن سالن شدیم. سالنی پر از مجسمه‌های مینیاتوری. که اول شخصیت‌های معمولی قدیم ایران بود و بعد شخصیت‌های مشهور یکی یکی پیدا‌ی‌شان شد. ابوالحسن صبا. عارف قزوینی. هیتلر. استالین. رضا شاه. فتحعلیشاه... برایش از فتحعلیشاه و 200 تا زنش و رژیم غذایی مخصوصش برای راضی نگه داشتن شبانه‌ی این 200 زن گفتم. لبخند زد. از آن لبخندها که: پیمان این چیزهای کوچک چیه که تو مغزت را باهاشان پر می‌کنی؟ بعد تکیه‌ی دولت ناصرالدین‌شاه بود. در قطعی کوچک و مینیاتوری. بعد مشاغل قدیم تهران. و بعد حسینیه‌ی جماران و شخصیت‌های نظام در ابعادی مینیاتوری... 

تازه وقتی به اسم سازنده‌ی مجسمه‌ها و شیوه‌ی کارش رسیدیم، آن‌جا بود به اعجاب افتادیم: جهانگیر ارجمند. مردی که در 44 سالگی شروع به ساختن این مجسمه‌ها کرد. آن هم با چه ابزاری؟ فقط با تکه‌های یونولیت و جوراب نازک زنانه. لباس‌های مجسمه‌ها هم عجیب بود. مثل لباس‌های سیسمونی و لباس‌های بچه‌های زیر 5سال بود. لباس‌هایی که آدم دلش برای‌شان قیلی ویلی می‌رود. بهش گفتم که بفرما. می‌بینی جوراب زنانه چطور باعث به معراج رفتن مردان می‌شود؟ باز هم از آن لبخندها زد که رها کن این چیزها را... رها شو و من نمی‌توانستم...

وقتی می‌خواستیم عکس‌های سیاسی تاریخی ملک‌الشعرای بهار را ببینیم آقای نگهبان موزه چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت: تعطیله...

چاره‌ای نداشتیم. مثل خیلی از وقت‌های دیگر باید نیمه کاره رها می‌کردیم.... هیچ‌گاه به اوج نرسیدیم. هیچ گاه چیزی را تمام نکردیم.

باغ‌موزه‌ی نگارستان آخرین وعده‌گاه‌مان بود و بعد از آن من از او خداحافظی نکردم.

نرفتم ترمینال. خداحافظی نکردم. دوست نداشتم تصویر دیدار آخر را عوض کنم و حس می‌کردم که دارم گند می‌زنم و باز هم آدم نشدم.

من در دیدار آخر برایش "استخری پر از کابوس" بیژن نجدی را خواندم. بلندخوانی کردم برایش. و چه‌قدر دلم خواست که مثل بیژن نجدی عاقبت به خیر شوم. فقط چند تا داستان کوتاه،‌ فقط چند تا بنویسم و با همین چند تا سال‌ها بعد از مرگم بشوم بهانه‌ی بهترین استفاده از لحظات دیدار 2 نفر.

دوست نداشتم کتابفروشی‌ها و کنار هم ایستادن و برای روزهای رها و فارغ آینده‌ی او کتاب خریدن را با انتظار و حس خداحافظی و بوی گازوییل نیم‌سوز عوض کنم...

خداحافظی نکردم. 

گفت خیلی حرف‌ها ماند. چیزی نگفتم.

روز بعدش توی مترو، وقتی داشتم از دانشگاه به سر کار می‌رفتم به خداحافظی نکردنم فکر می‌کردم. دختر زیبایی زیر پایم روی صندلی نشسته بود. گیس موهایش از زیر مقنعه زده بود بیرون و روی شانه‌هایش ریخته بود. اول به او نگاه کردم و بعد به پسربچه‌ی 6-7 ساله‌ای که آن طرف بود. به خودم یادآوری کردم که تو اول به دختر نگاه کردی و بعد آن موجود عجیب الخلقه توجهت را جلب کرد. حواست هست؟ پسربچه گر بود. موهایش نصفه نیمه ریخته و نریخته بود. توی بغل مادرش ورجه وورجه می‌کرد. چهره‌اش را نگاه کردم. دندان جلو نداشت. و زبانش از دهانش آویزان بود. زبانش بزرگ بود و توی دهانش جا نمی‌شد. عقب مانده بود؟ نه. زشت‌ بود. عقب مانده‌های زشت نیستند. با کله‌ی گرش و زبان آویزان و دندان‌های تیزش (انگار همه‌ی دندان‌هایش نیش بودند) و چشم‌های خیلی کوچکش شبیه آدمیزاد نبود... مادرش شکل او نبود. حاصل یک ازدواج فامیلی؟ نه... چیزی بدتر بود. پسربچه‌ آویزان بود. از بغل مادرش جست و کف مترو دراز کشید. انگار که رختخواب خانه‌شان است. کف مترو را لیس زد. مادرش آرام گفت نکن. بدتر لیسید... غمم گرفت. بچه؟... 

آن روز وقتی از خیابان روشندلان افتادیم توی خیابان انقلاب و از جلوی کفش‌فروشی‌های فردوسی رد می‌شدیم یکهو چشم‌مان افتاد به یک پراید. روی سقفش یک ماشین دیگر بود. یک هامر اسباب‌بازی بزرگ. هامر با طناب به سقف پراید بسته شده بود و کل سقف را پوشانده بود. پرایده و هامره مثل عروسک‌های روسی شده بودند. و توی ماشین... پسربچه‌ای بود که ذوق زده بود و ما را که دید خندید... راننده هم باباش بود... دنیای لذت بخشیدن به یک کوچولوی 5ساله جذاب به نظر می‌رسید....

ولی وقتی خداحافظی نکردم توی مترو دنیای یک 5ساله‌ی زشت... هنوز هم نمی‌دانم...

راست گفته بود. خیلی حرف‌ها ماند. 


نظرات (۷)

عذر بابت کامنت غیر مرتبط،
میشه آدرس  اونجایی که قبلا یه بار گفته بودین و کتاب های دست دوم انگلیسی میگرفتید ب من بگید؟
پاسخ:
چند جا هست. انتشارات جنگل توی خیابون انقلاب روبه روی ایستگاه بی آر تی بالاتر از انتشارات اختران طبقه ی دومش پر از رمان های انگلیسی تاپ دنیاست با قیمت مفت. کیفیت کتاب ها هم خوبه.
یه مطبوعاتی توی دو راهی قلهک هست که کلا کتاب دست دوم می فروشه. به هر زبونی که فکرشو کنی! آدم منصفیه. فقط کتاباش زیاد به اندازه ی یه مغازه نیست طبعا.
۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۱ زهرا ستاری
کتابفروشی مذبور رو من یادمه.. گذاشتمش تو درفت موبایلم
خ شریعتی، پایین تر از میرداماد، ترنجستان کتاب، طبقه دو
سلام نمیشد ما بفهمیم اونی که ازش خدافظی نکردی کیه ؟ نه؟ طوری نیس؟
حست در مورد اون پسر بچه که کف مترو را لیسید درست بازگو نکردی نگفتی منظورت چیه 
در مورد پسر بچه ی دوم هم یک حادثه را انگار بازگو کردی  ولی ربطش به ارتباط شما دو نفر چیه
ببخشید
سلام
جواب  لطفا 
بسیار ممنون، (از شما هم زهرا خانم)

بعدم اینکه میدونم که خوندن و فیدبک ندادن چندان جالب نیست ، صرفا خواستم بگم کماکان میخونم اینجا رو، دیگه داره تقریبا  بیشتر از سه سال میشه
گمونم. مرسی
سرکی زدم گفتم پیامی هم بدم...قرار پیاده روی میرداماد تا سید خندان مون رو قراره شما تعیین کنی , بگم که فکر نکنی فراموش شده 
پاسخ:
سر شلوغی و استرس نرسیدن به کارها...
۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۷:۵۸ خواننده اتفاقی
! Payman's back on the stage
پاسخ:
ها؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی