سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

سطح ها و لبه ها

شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۲۰ ب.ظ
از سطحی به سطحی دیگر می‌پری. از لبه‌ای به لبه‌ای دیگر. گاه لبه‌ها چنان به هم نزدیک‌اند که نیاز به هیچ دورخیز و پرشی نیست و گاه چنان بالاتر و یا پایین‌ترند که ترسناک می‌نمایند و گاه چنان در مه گرفتار که هیچ درکی از فاصله نخواهی داشت و فقط باید توکلت‌الی‌الله بپری. به هر حال سخت و آسان در سطحی از زندگی حرکت کرده‌ای (در حاشیه یا میانه یا در تمام سطح فرقی ندارد. هر کدام شیوه‌ای از زیستن‌اند.) و به لبه رسیده‌ای و باید از لبه بپری. سطحی دیگر از زندگی انتظارت را می‌کشد. سطحی که واقعن نمی‌دانی انتهایش به کجا می‌رسد و بعد از این سطح چه سطحی انتظارت را می‌کشد. باری به سطح جدید می‌پری و بعد نگاه که می‌کنی فقط برهوت می‌بینی. هیچ شبیه به سطح سرسبز و پر دار و درخت و دشت‌گون قبلی نیست. برهوت است و تشنگی است و افقی تکراری و ملالت‌آور...
بدی‌اش این است که نمی‌توانی به سطح قبلی برگردی. یعنی نه که نشود. می‌توانی رویت را برگردانی و بپری به لبه‌ای که از آن‌جا آمده‌ بودی. ولی بعدش چه؟ تو به انتهای آن سطح رسیده بودی و به جز این سطح (این برهوت لایموت) هیچ سطح دیگری نیست. صبر کنی تا این سطح در چرخش روزگار بچرخد و سطحی دیگر در مقابل تو ظاهر شود؟ خیال باطل نیست؟ شاید آن بیابان تمام شود و بعدش باغ و بوستان‌ها و شاید شاید کتابخانه‌ها ظاهر شوند... امید باطل نیست؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۱۷
پیمان ..

برگشت نیست

نظرات  (۳)

این حس تعلیق بزرگو منم تجربه کردم. جالبه همین امروز راجع بهش توی وبلاگم هم نوشتم.به نظرم باید سرتو بالا بگیری به آرزوهات فکر کنی و ادامه بدی. چیزی که مسلمه اینه که :" این نیز بگذرد". اما این که چگونه بگذرد هم مهمه. به آرزوهات فقط به اونا فکر کن. اسیر چیزای زودگذر-کارای زودگذر- دوستای زودگذر نشو. مهم نیست تو سطح بعدی چیه، مهم اینه که تو توی سکانس بعدی زندگیت با چه کیفیتی نقش بازی میکنی.
۱۸ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۵۰ زهره سادات
نه، به نظر من "امید" با باطل بودن در تضاد است. آرزوها و آرمانهای ما "شاید" باطل باشند/شوند، اما امید باطل نیست.

این سطح و لبه ها و منتقل شدن از یکی به دیگری یا رفتن از یکی به دیگری با اختیار، تجربه ی زیستن ماست. سطوح و لبه ها در زندگی همه هستند اما بسیارند آدمهایی که آنها را نزیسته اند و فقط گذاشته و گذشته اند...
خدا کند اگر کتابخانه ها بیایند داخلشان تختخواب هم داشته باشد، البته کنار پنجره و یک جایی که بتوانی چای و قهوه ی ترک دم کنی و یک فنجان نعلبکی سفید، تا هم فال باشد و هم کتاب...آدم مگر از سطحی زندگی چه می خواهد؟
۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۰۴ توکلت علی الله !
توکلت علی الله !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی