سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

بنزین را ارزان می‌کنند؟!

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۲۵ ب.ظ

اتوبان آخر شب قزوین- کرج بدجور خلوت بود. تنها بودم. پاندا روی صندلی عقب خوابیده بود. یک سواری بارانی توی لاهیجان ازش گرفته بودم و در راه برگشت بودیم. اتوبان آن قدر خلوت بود که فقط یادها و خاطره‌ها توی مغزم می‌لولیدند. رانندگی دیگر نیازی به دقت نداشت. سیاوش قمیشی می‌خواند. این روزها فقط قمیشی و لاغیر. یاد پارسال افتاده بودم که برف می‌بارید. برف از روبه‌رو به ماشین می‌زد و ما می‌رفتیم... قمیشی آهنگ بارانی زیاد دارد. باران طعم رفتن دارد. شاید برف به اندازه‌ی باران طعم رفتن ندارد که قمیشی نخوانده ... دیشب برف نمی‌بارید. بوران بود. باد می‌وزید.
یکنواخت و نرم و روان، غرق در یاد‌ها داشتم می‌آمدم که یکهو دیدم یک تریلی با سرعت هر چه تمام دارد از سمت راست در جهت مخالف حرکت می‌کند. یاد محسن افتادم که پارسال تو سفر افغانستان ازین رفتار رانندگی افغانستانی‌ها تعجب کرده بود. همان موقع گفته بودم که ایرانی‌ها هم این رفتار را زیاد دارند. قبول نمی‌کرد. جلوتر که رفتم دیدم ترافیک شده. وضعیت غیرعادی بود. ماشین‌ها وسط اتوبان داشتند سر و ته می‌کردند و در جهت مخالف حرکت می‌کردند. تریلی‌های زیادی هم سمت راست پارک کرده بودند. 
خدایا چه اتفاقی افتاده؟ من هم دور بزنم؟ دیدم ماشین‌ها دارند می‌اندازند توی خاکی تا از زیرگذر اتوبان رد شوند. کیومیزوی کف‌خواب من برای این جور حرکت‌ها پرورده نیست. رفتم و گیر کردم توی ترافیک... انداختم پشت یک تریلی ترک با پلاک خارجی. و حدود ۴ساعت تنها منظره‌ی جلوی چشمم همین تریلی ترک بود!
گیر کرده بودم. طرف‌های کمالشهر گیر کرده بودم. برف و باران نبود. جاده را بسته بودند. حدسم به معترضان به افزایش قیمت بنزین رفت. آن جور که گیر کرده بودم حتما کار آن‌ها بود. قبل از این که حرکت کنم هر چه زور زدم به اینترنت وصل شوم تا بفهمم جاده شلوغ است یا نه نتوانسته بودم. اینترنت را قطع کرده بودند. همه‌جا شلوغ شده بود. صبر کردم. صبر کردم. گفتم آخر شب اگر بیایم یحتمل ملت شلوغ‌کاری‌هایشان را کرده‌اند رفته‌اند.
بنزین گران شده بود. خبری که از همان لحظه‌ی شنیدنش لبخند به لبم نشانده بود. من خوشحال شدم که بنزین گران شد. گران شدن بنزین برایم به معنای به وجود آمدن یک سری چرخه‌های مثبت بود. بنزین گران می‌شود. مردم برای ماشین سوار شدن دو دو تا چهار تا می‌کنند. دیگر آلودگی شهرها به اندازه‌ی هفته‌ی قبل نخواهد شد. دیگر برای کوچک‌ترین کاری مردم سوار ماشین‌هایشان نمی‌شوند و خودخواهانه دود ماشین‌هایشان را در شهر رها نمی‌کنند. ۳۰۰۰تومان هم ارزان است. باید گران‌تر کنند. باید اصلا مالیات بر مصرف ببندند. توی شهرهای بزرگ آدم‌هایی که ماشین سوار می‌شوند و بنزین بیشتری می‌سوزانند باید قیمت بنزین برایشان نجومی شود اصلا. بنزین گران می‌شود. ماشین‌های کم‌مصرف ارج و قرب پیدا می‌کنند. بنزین گران می‌شود. مردم دیگر ترجیح نمی‌دهد که توی چهاردیواری تنگ ماشین‌هایشان عبوس بنشینند. به وسایل حمل و نقل عمومی روی می‌آورند. به دوچرخه روی می‌آورند. برایم رویایی‌ترین حالت گران شدن بنزین روی آوردن مردم به دوچرخه است... آره... تورم می‌شود. اجناس گران می‌شود. ولی لعنت به شما... اولیه‌ترین نیازهای هر بشری چیست؟ غذا، پوشاک، امر جنسی و هوا. بنزین ارزان حق دسترسی به هوا را از من گرفته بود. از ما گرفته بود. باید بنزین گران شود تا حداقل از بین نیازهای اولیه‌ی زندگی هوا تامین شود... 
آن دست اتوبان، ماشین‌هایی که به طریقی خودشان را به آن سوی اتوبان رسانده بودند داشتند در جهت مخالف با سرعت می‌راندند... وضعیتی شده بود. کتاب صوتی «مغازه‌ی خودکشی» را باز کردم و صدای هوتن شکیبا توی ماشین پیچید و برایم کتاب خواند. 
هنوز هم باورم نمی‌شود که آن قدر توی یک ترافیک گیر کنم که بتوانم یک کتاب صوتی را کامل گوش بدهم. ولی شد... توی ۲ ساعت فقط ۲ کیلومتر پیشروی کردیم. به داستان‌های مغازه‌ی خودکشی گوش دادم و فکر کردم. به معجزه‌ی تخصص فکر کردم. هر کاری قابلیت تخصص را دارد. هر کاری ادوات و لوازم خاصی را برای خودش می‌سازد و طلب می‌کند. هر کاری می‌تواند زنجیره‌ی شغلی ایجاد کند. فقط باید ادامه داد. خانواده‌ای که ادوات خودکشی می‌ساختند و به توسعه‌ی کارشان هم فکر می‌کردند: پسر بزرگ خانواده کارش فقط نوآوری و فکر کردن بود: ساخت یک شهربازی برای خودکشی! و مرلین زیبا و بوسه‌های مرگ‌آورش و آلن که نخاله‌ی خانواده بود... پایان کتاب خیلی دراماتیک بود. در کل کتاب بامزه‌ای بود...
ذره ذره رفتیم جلو و رسیدیم به جایی که یک نیوجرسی را کشانده بودند وسط اتوبان و عبور را تنگ کرده بودند. ماشین‌ها باید از یک قیف رد می‌شدند. جلوتر ۲-۳تا نیوجرسی دیگر هم همین‌طوری وسط اتوبان ولو شده بود. چند جا هم نرده‌ها را کنده بودند انداخته بودند وسط اتوبان...
کشته‌ مرده‌ی خلاقیت و حس بازاریابی ملت شدم. چند پسر کارتن‌های سیگاری را به دوش انداخته بودند و وسط ماشین‌ها می‌لولیدند و سیگار می‌فروختند. اعصاب مگسی ملت را سیگار مرهم بود. چند نفر هم پلاستیک غذا دست‌شان گرفته بودند و غذا می‌فروختند. چیپس و و آب‌معدنی و پفک فروش‌ها که بماند...
سلانه سلانه رفتیم تا پل حصارک. دیگر ماشین‌ها پیش نمی‌رفتند. خاموش کردیم. کتاب «مغازه‌ی خودکشی» تمام شد. ملت از ماشین‌ها پیاده می‌شدند و رو به نیوجرسی‌های کناره‌ی اتوبان می‌شاشیدند. بعضی‌ها پشت فرمان دراز کشیدند و خوابیدند. تریلی‌ها هم خاموش کردند. پیاده شدم که به خودم کش و قوس بدهم. هوای بیرون خیلی سرد بود. 
راننده‌ی یک نیسان هم پیاده شد. ایستادیم به گپ زدن. گفت: تا کجا این جوریه؟
گفتم: نمی‌دانم. اینترنت را هم قطع کرده‌اند. احتمالا اتوبان را بسته‌اند.
گفت: از ارومیه اومدم. دارم می‌رم چالوس پرتقال بار بزنم. ۳۰لیتر بنزین زدم شد ۹۰هزار تومن. خیلی گران شده. ولی جاده را برای چه بسته‌اند؟ من چطور برسم به چالوس؟
جوان بود. از من جوان‌تر. حالاها تعجب می‌کنم که با راننده‌هایی جوان‌تر از خودم مواجه می‌شوم. نمی‌دانم چرا. هنوز هم حس می‌کنم راننده‌ها باید از من پیرتر باشند. ولی حالاها دیگر این طور نیست. لهجه‌ی کردی شیرینی داشت.
گفت: بنزین را ارزان می‌کنند. مگر نه؟
گفتم: نمی‌دانم.
نگاهی به نیسان آبی‌اش انداختم. گفتم: صدی چند لیتر بنزین می‌سوزاند؟
گفت: صدی ۱۵ لیتر... 
چیزی نگفتم. توی دلم گفتم: عصر نیسان آبی باید به سر برسد دیگر. یعنی چی آخر یک وانت معمولی صدی ۱۵لیتر بنزین بسوزاند. در درازمدت اگر بنزین گران بماند و گران‌تر شود نیسان آبی هم کنار گذاشته می‌شود. ولی به جوان راننده چیزی نگفتم. 
گفت: چه وضعش است؟ اون لاین خلوت است. الان ارومیه بود سپاه می‌امد این بتونی‌ها را برمی‌داشت می‌گذاشت ماشین از آن لاین بروند.
گفتم: این‌جا کرج است خب... اگر این کار را بکنند آن لاین تا چند روز بند می‌آید... نباید ازین شوخی‌ها بکنند.
گفت: راه دیگه‌ای نداره برم چالوس؟
گفتم: دور بزن برو سمت رشت. از رشت برو چالوس. ولی ۴۰۰کیلومتر راهت دور می‌شود...
گفت: نمی‌صرفد.
سرد بود. رفت توی نیسانش نشست. در ماشین را قفل کردم که بروم پشت و پسله‌ای بشاشم. اما تا از روی نیوجرسی پریدم دیدم ماشین‌ها دارند حرکت می‌کنند. ولوله‌ای افتاد. من هم سریع برگشتم و سوار ماشین شدم و دوباره سلانه سلانه حرکت کردیم.
جاده باز شده بود. به مهرشهر که رسیدیم نیوجرسی‌های بیشتری وسط اتوبان افتاده بودند. خرد و خاکشیر شده بودند. کی به جانشان افتاده بود؟ شعله‌های آتش هم بود. لاستیک‌های آتش‌زده‌شده. کپه‌های آتش که هنوز قرمزی شعله‌شان پابرجا بود. تکه‌های سنگ. اتوبان شبیه میدان جنگ شده بود. حس بدی بهم دست داد. راه باز شده بود. ماشین‌ها از لابه‌لای کپه‌های آتش زیگزاگ می‌رفتند... 
بنزین گران شده بود. آتش‌ها به پا شده بود. داخل شهر چه اتفاقاتی افتاده بود؟! نمی‌دانستم. آتش‌ها خاموش شده بود.. ماشین‌های در ترافیک مانده وحشی شده بودند. می‌خواستند فرار کنند. تریلی با بار لایی می‌کشید تا زودتر به مقصد برسد. حتم آن نیسانی هم گلوله شده بود سمت جاده چالوس. من هم گلوله شدم سمت خانه...


مرتبط: شهر رویایی من

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۸/۰۸/۲۶
پیمان ..

نظرات  (۷)

به نظر من این نگاه به یک چنین تغییری سطحی نگرانه است. افزایش قیمت بنزین به معنای شروع یک چرخه گرانی. در نهایت چه اتفاقی می افتد؟ رشد قیمت ها باعث میشه رشد قیمت بنزین در کنار سایر هزینه ها دیده نشه و الگوی مصرف تغییر نکنه. حالا از اون طرف یک عده درامدشون مثل همیشه بیشتر میشه و این افزایش قیمت هم برای آنها محسوس نیست.

کمااینکه ماشین های خوب مصرف سوخت کمتری دارند.

افزایش قیمت مثل جریمه کمربند نبستن نیست که منجر به فرهنگ بشه. چون متغیرهای بیشتری بهش وابسته است.

پاسخ:
بله.
چرخه‌های گرانی هم دارد. ولی نسبت یک به یک ندارد. مثال: یک راننده ون با ده مسافر و کرایه ۴۰۰۰تومان قبل از گرانی بنزین برای یک مسافت ۲۰کیلومتری ۴۰هزارتومان درآمد داشت. ون دلیکا در ترافیک صدی ۱۵لیتر مصرف می‌کند. برای مسافت ۲۰کیلومتری ۳لیتر بنزین می‌سوزاند. قبل گرانی ۳هزارتومان هزینه بنزینش بود. بعد گرانی‌ها ۴۵۰۰ تومان می‌شود. یعنی به ازای هر سرنشین ۱۵۰تومان اضافه هزینه دارد. تو بگیر بنزین ۳۰۰۰تومانی اصلا. به ازای هر نفر ۳۰۰تومان... می‌گویید هزینه جانبی‌ها و تورم روانی. آن هم نهایت ۵۰۰تومان به ازای هر نفر... افزایش قیمت بنزین ۳۰۰درصدی بوده. ولی در بدترین حالت تاثیرش روی کرایه ماشین به ۲۵درصد هم نمی‌رسد.تورم ناشی از بنزین مثل تورم ناشی از ارز نیست. ارز همه چیز است. ولی بنزین یک نسبت مشخص است.
دینامیک‌ها و چرخه‌های مثبتی هم شکل می‌گیرند که من چند تا از خوب‌هایش را گفتم. مثلا اشتراک‌گذاری ماشین برای رفتن به سر کار. ۴کارمند یک شرکت به جای آمدن با ۴ماشین نوبتی با یک ماشین سر کار می‌روند...
فارغ از این‌ها... چرا ما فکر می‌کنیم که دولت باید به ما پول بدهد. دولتی که پولش را از مردمش نگیرد به آن‌ها هم پاسخگو نخواهد بود. دولت ایران کفگیرش به ته دیگ خورده. فشار زیادی روی مردم است. ولی حالا عملا دارد از آن‌ها درخواست کمک می‌کند. این نشانه‌ی بدی نیست. شاید شروع یک چرخه‌ی مثبت در رابطه‌ی دولت و ملت در ایران باشد.

چنین نگاهی خیلی سطحی نگرانه است. چون گران شدن بنزین شروع یک چراخه گرانی است. و این به این مفهوم است که کم کم با گرانی ها افزایش قیمت بنزین به چشم نمی آید و مصرف کننده همان الگو را ادامه می دهد.

 

پاسخ:
مصرف‌کننده‌ی پولدار بله. الگوی مصرفش تغییر نمی‌کند. ولی کامند جماعت چرا. وضعیت در شهرهای بزرگ طوری شده بود که اگر کارمند یا حتی آبدارچی یک شرکت با ماشین شخصی خودش سر کار نمی‌آمد می‌گفتند مغزش پاره‌سنگ برمی‌دارد. گرانی بنزین روی الگوی مصرف این قشر صد در صد تاثیر می‌گذارد. حقوق آن‌ها ثابت است. نمی‌توانند همگام با دینامیک‌های گرانی وابستگی‌های قبلی به ماشین را ادامه بدهند. به نظر من حتی اگر ۲۰درصد از حجم ترافیک و تک‌سرنشینی کاهش یابد باز هم تاثیر به سزایی روی زیست همه‌ی ما خواهد داشت.

حالا در آینده می بینیم کدام درست حدس می زدیم.

کفگیرش ته دیگ نخورده. طمع دارد. وگرنه این همه موسسه و نهاد عیالوار دارد. از آنها شروع می کرد مالیات بگیرد نشانه مثبتی بود نه از بخش فقیر جامعه.

 

پاسخ:
خود دولت تا مردم نخوان مالیات نمی‌گیره از پولدارترین نهادهای ایران. این باید مطالبه بشه و اتفاقن الان بهترین زمان برای مطالبه شدنشه. 
ولی چند نفر از مردم می دونن که آستان قدس یه قرون هم به دولت نمیده؟ چند نفر می دونن که باید مالیات بده و نمیده؟
کسی شعارشو میده؟
متاسفانه نه.

کسی هم نگفت دولت به ما پول بدهد.

آن اشتراک گذاری هم من که هیچ چشمم آب نمی خورد. هیچ. حداقل در این چند روز که میان اطرافیانم هیچ تغییری ندیده ام.

اوضاع طوری عجیب و پیچ در پیچه اینجا که من شخصا حتی دیگه نمی دونم بابت چی باید خوشحال شم بابت چی ناراحت، از کی و چی حمایت کنم از کی و چی نه. از چی بترسم از چی نه. 

من هم اولش که خبر گرونی بنزین رو شنیدم واکنشم همین بود. بنزین گرون شده؟ چه بهتر! الآن میشه نفس کشید. چند ماهیه که برای زندگی برگشتم به شهر مادریم و روزی نیست وقتی که میرم بیرون و آسمون صاف رو می بینم و هوای تمیز وارد ریه هام می کنم یاد آسمون خاکستری تهران و سردردها و سرفه ها و تند تند مریض شدن های روزهای دانشجویی نیفتم. 
ولی خب هممون می دونیم که قضیه انقدر ساده نیست این یه بخش ماجراست، هر کس از نگاه خودش و با دغدغه های خودش ماجرا رو می بینه. 

برای اون حمل و نقل عمومی و دوچرخه هم من هنوز مطمئن نیستم ترتیب چطور باید باشه. اول بهبود سیستم حمل و نقل عمومی و لاینای دوچرخه سواری بعد اجبار یا اول اجبار و بعد بهبود حمل و نقل عمومی! ولی گمونم اولی منطقی تره. 
همین الآنشم بی آرتی ها و متروهای تهران رو به انفجاره. برام جالب بود این بار آخری که تهران اومدم وقتی بی آرتی های ترمینال جنوب به پارک وی می شدم توقع داشتم مثل قبل ها ایستگاه های آخر نزدیک شمال مثل همیشه صندلی خالی شه و شده برای پنج دقیقه بتونم بشینم ولی این بار حتی تو ایستگاه آخر هم تو شمال شهر  بی آرتی پر بود.
راجع به دوچرخه هم با این شرایط خیابونای تهران و این رانندگی ها به نظرم نمیشه توقع داشت که مردم عادی بتونن به دوچرخه به چشم وسیله ی حمل و نقل نگاه کنن. 
من شخصا تو تهران با اینکه واقعا دوست داشتم جرات نکردم دوچرخه بخرم، حساب کردم دیدم تو مسیرایی که من میرم منطقی نیست و به دردسرش نمی ارزه. 

دوچرخه های اشتراکی رو هنوز امتحان نکردم ولی از دوستایی که استفاده کردن پرسیدم بیشتر به چشم سرگرمی بهش نگاه می کردن و اتفاق نظر داشتن که برای حمل و نقل کاربرد چندانی براشون نداشته.
تو شهر خودم هم که خیابونا امن ترن و ترافیک و... نیست هربار با حسرت به دوچرخه فکر می کنم چون برچسب دختر بودن هست و و دوچرخه سواری زن بی حیایی است! جرات هنجار شکنی ندارم. (بیشتر به خاطر خانوادم!)
تقریبا همین یکسال پیش مسابقه ی دوچرخه سواری دخترهای زیر نه سال لغو شد و مردم تو نماز چمعه پلاکارد گرفتن دستشون که حیا متانت در خطره... و امام جمعه هم ازشون حمایت کرد.
هووووف ببین از کجا به کجا رسیدم! ذهن من این روزها راجع به اوضاع ایران همینقدر نا مرتبه، همینقدر درهم، همینقدر نمی فهمم چی باعث چیه و چیکار باید کرد.

کاش می گفتند به همه "هر کسی اعتراض دارد بنزین نزند."

حتی بهتر از قفل کردن مسیرها با ماشین. هیچ اراذل و لوباشی هم مزاحم نمیشد.

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۸:۵۵ رضا کیانی

سلام.... بررسی آماری نشون میده که بین تورم و افزایش قیمت بنزین همبستگی آماری وجود نداره.. ما این مطلب رو برای خانم مون که شاگرد اول ذرات بنیادین دانشگاه تهران بوده صد بار گفتیم... بهش گفتیم این آمار تورم... این هم تاریخ افزایش های پلکانی قیمت بنزین.. این هم علم آمار... بشین خودت حساب کن... هنوز می گه نه! افزایش قیمت باعث افزایش تورم میشه.... وقتی علم پایه ای مثل آمار رو حاضریم ندید بگیریم که فقط اون ذهنیت مون دست نخورده بمونه دیگه چه میشه کرد؟ با کدوم استدلال می شه بحث رو ادامه داد؟ درباره رفتار مصرف کننده چه می توان گفت؟

پاسخ:
سلام. 
بله...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی