سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

آب‌نبات‌ها

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ

هنوز هم پرچم کوچولوهای روی داشبورد هستند. پرچم قزاقستان شل شده است. اما بقیه هنوز پابرجایند. با همان ترتیبی ‏که دوست داشتم: آلمان و روسیه، ژاپن و کره‌ی جنوبی، آمریکا و کانادا، انگلستان و فرانسه. مثل چی ازشان مواظبت کردم. ‏نگذاشتم کنده شوند. نگذاشتم کسی دستشان بزند. حتی بابام که مخالف درجه‌ی یک این‌جور بازی‌ها بود. هر بار هم که ‏سوار می‌شوم از اول تا آخر دوباره پرچم‌ها را محکم به داشبورد فشار می‌دهم که شل نشوند،‌ خاک نرود زیر چسبشان. حالا ‏دورتر و فانتزی تر شده‌اند... ‏

پرچم‌ها یادگار همان روزی‌اند که تو صاحب آن دوربین صورتی چاپ در جا شدی. کاغذ رنگی‌های سبز دور ورق چسبانکی ‏پرچم‌ها هنوز هم جایشان در طبقه‌ی دوم کتابخانه است. بدون پاره شدن. ‏

الآن نمی‌دانم با دوربین صورتی کاری هم می‌کنی یا نه. امسال عید، دیدوبازدیدهای خانواده‌ات را رنگی کرد و عکس‌های ‏کوچک پر از جمعیتش می‌رفت در جیب‌های مهربانی تا بشود یادگاری از لحظه‌های پرمعنای با هم بودن یک جمع. من هنوز ‏هم توی کیفم عکسمان را دارم. زیر کارت گواهینامه‌ام است. هر بار که در خیابان‌های خلوت این شهر راه می‌روم، احساس ‏خطر می‌کنم. فکر می‌کنم الآن کسی می‌آید و خفتم می‌کند. چاقوی بزرگش را درمی‌آورد و ازم طلب کیف پول و موبایلم را ‏می‌کند. هیچ‌کدام ارزشی ندارند. نه توی کیف پولم، نه توی کارت‌های بانکی‌ام هیچ‌چیزی نیست که ضرری بزرگ برایم ‏باشد. موبایلم هم به مفت نمی‌ارزد. فقط فکر از دست دادن عکس کوچکمان (یادگار آخرین دیدارمان) است که من را از هر ‏چه دله دزد این شهر است متنفر می‌کند، به مرز جنون می‌کشد. ‏

هنوز هم تابلوی قاب خاتم و پرنده‌های مسی به دیوار خانه‌مان هست. ‏

بسته‌ی آخرین هدیه هم هست. شعر جعبه‌ی جواهر اِبی هم هست. ابی این شعر را با سوز نمی‌خواند. انگار دردناکی ‏شعرش را درنیافته. ولی خب... شعرها و ترانه‌ها روایت مشترک‌اند و وقتی ترانه‌ای «هم روایت» زندگی‌ات می‌شود...‏

و آب‌نبات‌های کاوندیش اند هاروی... 3-4 تای شان مانده. رو به اتمام هستند. جایشان دیگر توی کشوی آرزوها نیست. ‏کنار دستم، کنار این کاغذها می‌گذارم. کنار یادداشت‌های کارهای امروز، یادداشت‌های ایده‌های امروز، یادداشت‌های ‏لغت‌های امروز، روی دفتر نخودی... آخرین صفحه‌ی دفتر نخودی هم از روزنوشت‌هایم پر شد... رمق رفتن سراغ دفتر ‏جدید را ندارم. توی کشوی آرزوها خیلی وقت است که چیزی اضافه نکرده‌ام. ‏

زندگی‌ام سیاه‌وسفید شده است. گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی ‏تو کار خودت را انجام می‌دهی و من هم واقعاً فقط کارم را انجام می‌دادم. لجم می‌گرفت که ویران شدن بلد نبودم... ‏

دیزلم. سربالایی و سرپایینی نمی‌شناسم. اول صبح و آخر شب ندارم. به همان یکنواختی، با همان دور پایین بدون هیجان و ‏شتاب گرفتن ادامه می‌دهم و نمی‌دانم به کجا و چگونه... فقط لحظه‌هایی که به خودم می‌آیم، به خودم فکر می‌کنم می‌بینم ‏نیستی، می‌بینم مجموعه‌ای از نقاشی‌های سیاه‌وسفیدم که آبرنگ و مداد رنگی‌های تو می‌توانستند قشنگش کنند.‏

من کم بودم. دیشب که تآتر خداحافظ را می‌دیدم وسط نمایش به کم بودن خودم یقین پیدا کردم. ‏

آدمی که ویران شدن بلد نیست کم است.‏

حمید می‌گفت انتظار داشتم بروی وسط صحنه معضل نمایش را حل‌وفصل کنی. حل‌وفصل ناپذیر بود. من اگر اهل حل‌وفصل ‏بودم برای خودم را حل‌وفصل می‌کردم. برلین را هم ندیدی. من از برلین بود که به خداحافظ رسیدم.‏

برلین قصه‌ی دعوا و قهر یک زن و شوهر بود. مرد استاد فلسفه بود. باید می‌رفت صداوسیما. باید کتش را می‌پوشید تا در یک ‏برنامه‌ی تلویزیونی حاضر شود. کتش توی اتاق بود و زن قهر کرده بود و در اتاق را قفل کرده بود و باز نمی‌کرد. علت دعوا ‏چه بود؟ مرد شب قبلش خواب‌دیده بود که با زنی دیگر مشغول هم‌آغوشی است و جنب شده بود. بعد صبح آن خواب ‏افتضاح را برای زنش تعریف کرده بود... بر این باور بود که زن و شوهر نباید چیزی را از هم پنهان کنند و حالا به یک ‏بن‌بست رسیده بودند. مرد هر کاری می‌کرد زن قانع نمی‌شد که در اتاق را باز کند.‏

تماشاگران می‌آمدند و جای شخصیت‌های نمایش راه‌کارهایشان برای خروج از بن‌بست را اجرا می‌کردند...‏

خداحافظ هم همچه قصه‌ای بود. با سؤال اول کارگردان شروع می‌شد که به نظر شما زن‌ها از چه چیزهایی در رفتار مردها ‏می‌رنجند؟

من هم می‌دانستم: بی‌توجهی‌های ریز، نگفتن‌های کوچک.‏

البته که فقط می‌دانستم. همین و بس. راه‌حل خروج از بحران آن زن و شوهر چه بود؟ سکوت نبود. هر چه بود سکوت ‏نبود...‏

خداحافظ یک گیم تئوری بود. هیچ وقت نشد که برایت از گیم تئوری حرف بزنم. از مدل‌های ساده ولی به‌شدت کاربردی ‏گیم تئوری. راستش را بگویم؟ خودم هم گیم تئوری و مدل‌هایش را خوب یاد نگرفتم. من فقط همان مدل‌های ساده‌ی دو ‏زندانی را یاد گرفتم. بقیه را در لحظه‌ی خواندن و تماشا کردن فیلم‌ها بلد شده بودم. ولی تا یک چیز جالب را به کسی یاد ‏ندهی خودت یادش نمی‌گیری... نبودی که یادت بدهم. خودم هم یاد نگرفتم... ‏

زن و شوهر داستان خداحافظ چهار تا راه‌حل پیش رو داشتند: یا هر دو کوتاه بیایند. هر دو یک امتیاز منفی بگیرند و با کوتاه ‏آمدن دوطرفه منفی‌هایشان در هم ضرب شود و تبدیل شود به مثبت. که چون در نگاه اول هر دو در حال از دست دادن ‏امتیاز بودند عمراً کوتاه بیایند. ‏

یا یکی کوتاه بیاید و آن‌یکی سر حرفش بایستد. در این صورت آنی که کوتاه می‌آید امتیاز منفی می‌گیرد و آن یکی امتیاز ‏مثبت که در نگاه اول قابل پذیرش نیست و احساس غبن با خودش دارد.‏

یا این‌که هیچ‌کدام کوتاه نیایند و در نگاه اول هیچ امتیازی از دست ندهند، اما در پایان بازی بیشترین امتیاز ممکن را از دست ‏می‌دهند... و همین است دعواهای زن و مرد...‏

هفته‌ی پیش حوض جلوی تالار مولوی هم جولانگاه خیال‌های من بود. نبودی. بودی. درست روبه روی همان نیمکتی نشسته ‏بودم که آن روز نشسته بودیم. همان نیم ساعتی که بعدش باید می‌رفتی ساختمان مرکزی دانشگاه تهران و برای ‏پایان‌نامه‌ات هزار کار باقی مانده بود و اضطراب داشتی. ‏

من کم بودم...‏

تابش نور خورشید زمستان و تابش نور خورشید در ماه آخر تابستان عظمت و زیبایی بدون شک است. خورشید غروب ‏تابستان به حوض می‌تابید. حوض از آب پر بود. دو ماهی قرمز دور هم می‌چرخیدند و دور حوض می‌چرخیدند. ماهی قرمز ‏تنهایی هم بود که فقط دور خودش می‌چرخید. آن‌طرف درختی بود که دوشاخه شده بود و هر شاخه خودش به 5 شاخه ‏تبدیل‌شده بود. مثل دو دست یک آدم بود. آدمی که انگشت‌هایش را به طرف آسمان باز کرده باشد...‏

هفته‌ی پیش هم «فالو می» را دیدم. ‏

و نبودنت بیشتر اذیتم کرد. سکوتت نه،‌ نبودنت.‏

که اگر بودی همان کاری را می‌کردم که در نمایش «فالو می» دیدم. همان شخصیتی می‌شدم که در «فالو می» تکانم داد. به ‏همان نزدیکی و دوری... به همان کیفیت خواستن و دنبال کردن...‏

راستش هنوز هم نمی‌دانم و مطمئن نیستم که از کجای وجودم ضربه خورده‌ام و این کورم کرده، کرم کرده،‌ لالم کرده.‏


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۷
پیمان ..