سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

هیچی

پنجشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۳۳ ق.ظ

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

            این روزها انگار

                                    حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می­کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می­کنم

از روزهای پیش قدری بیش­تر

این روزها را دوست دارم

گاهی –از تو چه پنهان –

با سنگ­ها آواز می­خوانم

و قدر بعضی لحظه­ها را خوب می­دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی­خبر هستم

حس می­کنم گاهی کمی کم­تر

گاهی شدیدن بیش­تر هستم

حتا اگر می­شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                        یک جور دیگر می­پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب­های بی­رحمانه­ی دیگر بود:

من کاملن تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب­هایم را اتو کردم

تنها –حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم

با کفش­هایم گفت­وگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه­ها را زیرورو کردم

و سطر سطر نامه­ها را

دنبال آن افسانه­ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه­هایم

بوی غریب و مبهمی می­داد

انگار

از لابه­لای کاغذ تاخورده­ی نامه

بوی تمام یاس­های آسمانی احساس می­شد

دیشب دوباره

بی­تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب­هایم را

از پاره­های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سال­های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست­تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم نام نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت­آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی­دانم

گاهی برای یادبود لحظه­ای کوچک

یک روز کامل جشن می­گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می­میرم

حتا

یک شاخه از محبوبه­های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می­کند

گاهی دل بی­دست­وپا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                        هوایی می­کند

اما

غیر از همین حس­ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                        دردل ندارم

 

رفتار من عادی است

قیصر امین­پور

پس­نوشت: این روزها چاک دهنم بسته است. گفتنی­ها زیاد است. ولی چاک دهنم بسته مانده و حس می­کنم همان بهتر که دم برنیاورم. شاید روزهایی دیگر...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۸/۰۷/۳۰
پیمان ..

نظرات  (۲)

سلام وب خوبی داری-به منم سر بزن
ghahhariha! reshtat chiye?!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی