سپهرداد

حرکت با شماست مرکوشیو

سپهرداد

حرکت با شماست مرکوشیو

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

پارک آرمان

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۸۸، ۱۰:۳۹ ق.ظ

سه­راه تهران­پارس، کنار ترمینال شرق، پارک کوچکی هست که خیلی دوستش دارم. اسمش بوستان عطار است. ولی اگر به من بود اسمش را می­گذاشتم پارک ترمینال. به سال 1358 تاسیس شده. این را می­شود از چنارهای بلندبالا و جوانش هم فهمید. این که چرا دوستش دارم دقیقن نمی­دانم. از سال­ها پیش برایم جایی دوست­داشتنی بوده. شاید به خاطر چنارهایش، شاید به خاطر برگ­های چنارهایش که نور خورشید از لابه­لای­شان روی آدم ذره­ذره می­ریزد و آدم را اذیت نمی­کند. قبلن­ها، آن زمان­ها که بزرگ­راه پایین­دست نبود منظره­ی کاملی از جنگل سرخه­حصار هم در زمینه­ی پارک بود که دوست­داشتنی­اش می­کرد. پارک را در تابستان و بهار آن قدرها دوست ندارم. پارک در پاییز برایم جادویی می­شود، مخصوصن در آذر، ماه آخر پاییز. در روزهایی که سوز هوا را می­شود دید و هوا ابری است... پارک کنار ترمینال است و استراحت­گاه بسیاری از مسافرانی که می­خواهند بروند و قبل از رفتن دقایقی در آن می­نشینند و به درخت­های چنارش که جان می­دهند برای بغل کردن نگاه می­کنند و... بعضی وقت­ها به این فکر می­کنم که اگر من بخواهم یک فیلم بسازم حتمن یک سکانسش را در این پارک فیلم­برداری می­کنم. همان سکانسی که در آن مرد جوان و معشوقش روی یکی از نیمکت­ها نشسته­اند و آخرین گپ­شان را می­زنند. همان سکانسی که در آن مرد و دختر از هم جدا خواهند شد. مرد سوار بر اتوبوسی خواهد شد و خواهد رفت... مجبور است برود. آرمانی دارد که باید به خاطرش برود و شاید برنگردد...

%%%

مطمئن نیستم اولین کتاب غیردرسی ای که خواندم کدام بود: "حسنی نگو یه دسته گل" یا "افسانه­های آذربایجان" یا "عموجنگل­بان". الان دلم می­خواهد بگویم عموجنگل­بان بود. گمش کرده­ام ولی قصه­اش هنوز یادم است. قصه­ی جنگل­بان پیری بود که یک مدرسه­ی جنگلی ساخته بود و می­خواست در آن بچه­های حیوانات جنگل را باسواد کند. دور افتاده بود و به سراغ حیوانات مختلف می­رفت تا راضی­شان کند که بچه­های­شان در مدرسه­ی جنگلی درس بخوانند... آخرش هم توانسته بود همه­ی بچه­های حیوانات و خود حیوانات را در مدرسه­اش جمع کند و شروع کند به باسوادکردن­شان...

دیروز در سرخه­حصار وقتی داشتیم از یکی از تپه­ها بالا می­رفتیم چند شغال را دیدیم. برای خودشان آزادانه پرسه می­زدند. جنگل بود و خانه­ی آن­ها. همین­طوری­ها یاد عموجنگل­بان افتادم. بالای تپه که رسیدیم نشستیم و به منظره­ی تهران از سمت شرقش نگاه کردیم. هوا به طرز خارق­العاده­ای شفاف بود. تمام خانه­های تهران که روی هم تلنبار شده بودند با جزئیات مشخص بودند. برج میلاد نه در هاله­ای از غبار و دود بلکه در زمینه­ای از شهر شفاف و آسمان آبی معلوم بود... از تپه که آمدیم پایین رفتیم بین درخت­های سرخه­حصار: کاج­ها و سروها با پوست­های خشن و زبرشان که به خاطر همین نمی­شد بغل­شان کنی و بگویی: آی جنگل جنگل دوستت دارم!

جنگل... جنگل... سرخه­حصار جنگل نیست. جنگل برایم جایی پر از دارو درخت است که هوایش مه­آلود است و از شدت اکسیژن هوا مرطوب و سرد است و صداهای حیوانات از چهارسو در گوش آدم می­پیچد؛ جایی که در آن زنده بودن معنا پیدا می­کند...جایی که دلیل علاقه­ام به یکی از شغل­های روزگار است: جنگل­بانی!

%%%

 اما جنگل که می­گویم یاد یک نفر هم می­افتم. کسی که برایم اسطوره­ی آرمان هم هست: میرزا کوچک خان جنگلی.

نمی­دانم از میرزا چه بگویم. چهره­ی یک انقلابی، یک مرد عصیان و آرمان و پاپس نکشیدن، چهره­ی یک مرد برایم چهره­ی میرزاکوچک جنگلی است. قلمروش جنگل بود و اراده­اش به وسعت گیلان و ایران.

چه­طور بگویم؟ شاید این که من جنگل را دوست دارم و جنگل­بانی را، همه­اش به خاطر میرزاکوچک است.

آدم­هایی را توی عمرم دیده­ام که مجنون و شیدای انقلابی بودن و عصیان کردن بوده­اند؛ پسرهایی که الگوی­شان در این وادی ارنستو بوده و فیدل. سیگار می­کشیده­اند به خاطر این­که ارنستو سیگار می­کشیده و ریش می­گذاشته­اند به خاطر ارنستو. هر وقت یاد میرزا می­افتم از این آدم­ها خنده­ام می­گیرد. میرزا و قلمروی جنگلش و آزادگی­اش و خیانت­هایی که در حقش شد کجا و ارنستو کجا؟!!...

 

 

 

پس­نوشت: امیرحسین فردی یک کتاب دارد به اسم "کوچک جنگلی" که زندگی­نامه­ی میرزا را در آن قشنگ نوشته. خواندنش خالی از لطف نیست.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۸/۰۷/۱۰
پیمان ..

نظرات  (۲)

میدونی من هم شیفته این ژارکم سال 72 یا 73 که اتوبوس برقی های خط سه راه-امام حسین تازه راه افتاده بود.با مادرم برای رفتن به یک جایی با یخچال ای بزرگ و پر میوه فروشی که بعد ها فهمیدم تره بار آزادگان اسمش است از همین مسیر می گذشتیم. این پارک و تابش افتاب از میان ساقه های رعنای درختان و آن سرسره پیچ و واپیچش که نمی دانم هنوز هست یا نه لذت بخش ترین بخش این مسیر 1 تا 1.5 ساعته من بود.دریغا که دیگه بعدها اصلا یادش هم نیافتادم.باز تو به فکرش بودی
سلام پیمان.چطوری پیمان.من خوبم پیمان.کجایی پیمان.طلاییه بریم پیمان؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی