سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

ط

جمعه, ۳ مهر ۱۳۸۸، ۰۲:۴۵ ب.ظ

حسام امشب می­رود تبریز. با قطار می­رود. صدای آیریلیق آیریلیق قطار تا خود تبریز موسیقی زمینه­ی سفرش خواهد بود. مقداد هم می­رود نور. تنهایی. فشردن پدال گاز در جاده­های پاییزی شمال.

دیشب آخرین شب حضورشان در تهران بود. تا پاسی از شب با هم بودیم. رفتیم سینما. "بی­پولی" را دیدیم.خندیدیم. خوش­مان نیامد. فقط به تیکه­های جوکش خندیدیم. یاد "عقاید یک دلقک" افتادم. بی­پولی یعنی آن کتاب، نه این فیلم مزخرف. به جفت­شان پیشنهاد کردم حتمن اگر وقت کردند بخوانندش. توی خیابان ولی­عصر قدم زدیم. بعد توی خیابان انقلاب قدم زدیم. از کنار پارک دانشجو رد شدیم. تا فردوسی رفتیم. بعد تا ایستگاه دروازه دولت هم پیاده رفتیم. از تمام چهارراه­هایی که چراغ عابر پیاده­شان قرمز بود رد شدیم. برای این رد شدیم که ماشین­های در حال حرکت برای­مان بایستند. حسام می­گفت در تبریز ماشین­ها برای عابرپیاده نمی­ایستند. در تبریز ماشین­ها به چهارراه که می­رسند سرعت­شان را زیاد می­کنند... در مورد خیلی چیزها حرف زدیم. دلم می­خواست آخرین تصویرشان از تهران خوب و خوش باشد. دلم می­خواست یک خاطره­ی خوش بسازم. اما نمی­دانستم باید چه کار کنم. آخرش هم کاری نکردم. شب ِ خنکِ پس از یک روزِ بارانی تهران برای راه رفتن و حرف زدن عالی بود.

 در مورد تهران حرف زدیم. آدم­هایش، خیابان­هایش، حال و هوایش و فرق­هایش با تمام شهرستان­ها. این روزها که دارم "سه گانه­ی نیویورک" پل استر را می­خوانم  حرف زدن در مورد تهران برایم دوست­داشتنی است. از سیاست حرف زدیم و زن­ها و دخترها . ودانش­گاه... دانشگاااا... دانش­گایی که به خاطرش یکی دو ماهی از هم جدا می­شدیم.

 

 هنوز هم نمی­دانم در مورد دانش­گا چه بگویم. فقط یک چیز را می­دانم: این روزها زندگی بدون دانش­گا برایم قابل تصور نیست. این روزها به بعد از دانش­گا نمی­توانم فکر کنم. یک جورهایی برایم مثل عدم می­ماند. نیستی. نمی­توانم تحلیل کنم که دانش­گا چه جور جایی است، چه بلایی در آن به سرم آمده، چه چیزهایی به من داده و چه چیزهایی از من گرفته. در یک کلام نمی­توانم بفهمم­ش. ولی می­دانم که هست. برای همه­ی ما هست...

روز اول مهر هیچ حس نوستالژیکی به مدرسه و این کوفت و زهرمارها نداشتم. برایم کمی عجیب بود. اول مهر فقط به امتحان ریاضی دویی فکر می­کردم که خردادماه(روز قبل از انتخابات) داده بودیم و سخت بود و همه از دم تر زده بودیم و حالا روز اول مهر امتحان مجدد داشت برگزار می­شد. روز اول مهر فقط استرس یک امتحان دانش­گاهی را داشتم!..

چند روز قبل صادق همین­جوری گفت: پایه­ای برای بچه­های ورودی 88 یه مجله بزنیم؟ من گفتم: آره. بزنیم.

ولی نشد. نشد برای­شان یک مجله بچاپیم و تویش ادای بابابزرگ­ها را دربیاوریم و از دانش­گا طوری حرف بزنیم که انگار از کودکی در آن به سر برده­ایم و...

آره... در مورد دانش­گا حرف زدیم. در مورد ورودی­های 88. تجربه­های­مان. خاطره­ها. آدم­هایی که توی دانش­گا دیده­ایم... در مورد این حرف زدیم که اگر قرار باشد به ورودی­های 88 چند تا چیز بگوییم که توی دانش­گا به خوبی و خوشی شروع کنند به زندگی کردن چه چیزهایی بگوییم. از انتظارهای دوران کنکور از دانش­گا حرف زدیم. ضدحالی که از خیال های­مان از دانش­گا خوردیم. روابط انسانی در دانش­گا. دوستی­ها. دخترها. پسرها. درس ها... دانش­گاه لعنتی. درس و تحصیل...

بی­خیال...

فردا همه چیز شروع می­شود. هم برای حسام، هم برای مقداد و هم برای من. حالا دیگر بیست ساله شده­ایم. بیست سالگی سن غریبی است...باید در آن شروع کرد به بالا رفتن از سربالایی ها...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۸/۰۷/۰۳
پیمان ..

نظرات  (۶)

شایدم سن بالا رفتن از سرِ بالایی ها!
به به همین دوستیاست که میمونه البته اگر بوی چیز نگیره .
پیمان کدوم گوری هستی؟ چرا دانشگاه نمیبنمت؟
سلام پسر
همین الان دلم برات تنگید، گفتم کامنت بذارم
سپهرداد ... انتظار داشتم جای بیست سالگی بخونم بیست و پنج سالگی





خوبه که به یه چیزایی الان رسیدی ... یه جاهایی باهات هم پام .
آه دانشگاه...
امیدوارم واقعا به درد بخوره و چیزی که می خوای رو بهت بده..
راستی چه عالی که رفتی سمفونی. من دلم می خواست هرکی دوست داررو ببرم اما یهو پیش اومد و علاوه بر این به خاطر ساعت دیرش احتمالا هیشکی نمی اومد و 7 تا بلیط حروم شد! :(
چقدر فعالی! اون یکی بلاگتم خیلی خوبه، دوسش دارم. به قول زیتا نوشته هایی قدرتر از قدر! فقط نمی دونم چرا هر بار نمیشه توش نظر بذارم. اصلا آدم می مونه واسه کدومشون نظر بده بس که یهو ترورمون کردی!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی