سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفر برگذشتنی» ثبت شده است

 ‏"در فروردین سال 1379 خورشیدی،‌ یعنی سه سال پیش از شروع سفر هنگام خواندن دیوان ناصرخسرو دریافتم که درگذشت او ‏در سال 382 خورشیدی است. با خود گفتم که سه سال بعد هزارمین زادروز ناصرخسرو و چهل‌وچهار سال بعد هزارمین سال روز ‏سفر او خواهد بود. چه می‌شود اگر به این مناسبت کسی مسیری را که او پیمود بپیماید و ببیند در این هزار سال چه تغییراتی ‏حاصل‌شده است. چه برجای‌مانده و چه از بین رفته و چه چیزهای نوین دیگری به جای آن‌ها آمده است و جهان در این هزاره چه ‏دگرگونی‌هایی پیدا کرده است و مردمانش چگونه زندگی می‌کنند. ازآنجایی‌که امید نداشتم که در آغاز هزاره‌ی سفر او زنده باشم ‏با خود گفتم که چرا در هزاره‌ی تولد او خود در این راه نروم و نبینم و ننویسم." (ص 9 و 10 کتاب)‏

ایده‌ی کتاب سفر برگذشتنی فوق‌العاده است و البته اجرایی شدن آن است که آدم را مجذوب خود می‌کند. مسیری که ‏ناصرخسرو 1000 سال پیش پیمود امروز از مرزهای 10 کشور می‌گذرد. 10 کشوری که بحرانی‌ترین نقطه‌ی جهان یعنی خاورمیانه ‏را تشکیل می‌دهد. افغانستان، ترکمنستان، ایران،‌ ترکیه، سوریه، اسرائیل،‌ فلسطین،‌ لبنان، عربستان سعودی و مصر...‏

در اروپا و آمریکا کار معمولی شده است. تورهای زیادی به شیوه‌ی رفتن در مسیری که بزرگان می‌رفته‌اند برگزار می‌شود. در ‏دوبلین یکی از ‏برنامه‌های گردشگری راه رفتن در مسیرهایی است که شخصیت‌های جیمز ‏جویس راه می‌رفته‌اند. در لندن گذر از ‏کوچه‌باغ‌ها و کوهستان‌هایی که شاعر طبیعت‌گرای انگلیسی ‏وردزورث می‌رفته کاملاً معمول است. رفتن در همان مسیرها،‌ خواندن ‏شعرها و داستان‌های آن ‏شخصیت مشهور. نگاه کردن از دریچه‌ی نگاه به او دنیا. در آمریکا هم این کار معمول است...‏

ولی جا پای ناصرخسرو گذاشتن کاری بس سترگ و عظیم است. فراتر از یک گلگشت یکی دو روزه است. کاری که محمدرضا ‏توکلی صابری تک و تنها آن را انجام داد و کتابش را نوشت. کتاب سفر برگذشتنی شیرین نیست. لحن و زبان توکلی صابری نکته‌ی ‏خاصی ندارد. به تب‌وتاب نمی‌اندازد آدم را. آرام است. خیلی به‌ندرت احساسی است. اوج و فرود ندارد. ولی همین‌که ببینی دیده‌ها و ‏تجربه‌های ناصرخسرو بعد از 1000سال چه شکلی شده‌اند و چه چیزهایی جای آن‌ها را گرفته آن‌قدر جذاب است که لحن یکنواخت ‏کتاب توی ذوق نمی‌زند.‏1

باید این مسیر پر رهرو شود. باید یک مسیر گردشگری، نه... فراتر از یک مسیر گردشگری شود. باید راهی شود که رهروان آن ‏با عشق و ماجراجویی به جاده بزنند و برسند به قبله‌ی مسلمانان جهان. مسیر ناصرخسرو در خاورمیانه جان می‌دهد برای یک سفر ‏دور و پرمعنا. از آن سفرها که هم کهن‌الگوهای ذهنی خودت را کشف کنی و هم با آدم‌های مختلف بر بخوری. کشمکش‌های ‏آدمیزاد را به چند دسته تقسیم می‌کنند: کشمکش آدمیزاد با خودش،‌ با هم نوعانش،‌ با طبیعت و کشمکش با خدایان و متافیزیک. یا ‏به طریق اسلامی‌اش: رابطه‌ی آدمی با نفس خودش،‌ با مردمان دیگر (ناس) و با خدا (الله). ‏

مسیر سفر برگذشتنی پر است از کشمکش. هر کس که به این راه بیفتد ته ماجرا تمام کشمکش‌های ممکن برای آدمی را تجربه ‏می‌کند. ویران می‌شود و ساخته می‌شود... کشورهای خاورمیانه و جنگ‌های داخلی و جنگ‌های بیرونی و ناامنی و بیابان‌هایی که ‏سال‌به‌سال افزون و افزون‌تر می‌شوند و انتهای سفر... حج و طواف به دور خانه‌ی خدا که هیچ تجربه‌ای جایگزین آن نخواهد شد...‏

صلح خاورمیانه هم یحتمل از همین مسیر می‌گذرد. از همین مسیر ناصرخسرو... اگر رهروان راه او زیاد شوند،‌ سفیران صلح در ‏بین کشورهای خاورمیانه جاری می‌شوند... مردمان را با اشتراک‌گذاری تجاربشان هم‌صدا می‌کنند و حکومت‌ها حداقل ناچار به ‏رعایت صلح و صفا برای رهروان مسیر ناصرخسرو می‌شوند...‏

هیچی... خواستم بگویم توی قوطی آرزوهایم تکرار تجربه‌ی آقای توکلی صابری را با حروفی بزرگ روی بال‌های یک موشک ‏کاغذی نوشتم و انداختم. یک آرزوی بزرگ دیگر هم کردم: جا پای سعدی گذاشتن... سعدی هم دنیادیده¬ی بزرگی بود... باشد که ‏این آرزوها روزی نزدیک بال و پر بگیرد و به پرواز درآید...‏


1: یکی از نقاط اوج کتاب برایم این جایش بود: "در نزدیکی فانوس دریایی به رستوران الفنر رفتم و ماهی سفارش دادم. از پنجره ‏آن فانوس دیده می‌شد. فانوس دریایی که در کنار دریای مدیترانه بود و در آسمان شفاف و آبی روز ابرها از ته دریا بالا آمده و به ‏وسط آسمان رسیده بودند و همچنان داشتند بالا می‌آمدند تا ببارند. اما دیده‌های من مهلت نداد و زودتر از آن‌ها باریدن گرفت. ‏

در یک‌ساعتی که در رستوران بودم هم چنان می‌گریستم و به فانوس می‌نگریستم. سرم را زیر انداخته بودم تا کسی متوجه نشود ‏و همان‌طور که غذا می‌خوردم اشک‌هایم را پاک می‌کردم. پسر و دختر یک زوج فرانسوی که در برابر من نشسته بودند پیوسته به ‏من نگاه می‌کردند. دو کارمند رستوران نیز در گوشه‌ای زیرچشمی مرا می‌پاییدند. لابد با خود می‌گفتند چرا این مرد تنها بی‌جهت ‏می‌گرید. باز هم احساساتی شده بودم. یکی به خاطر این‌که این فانوس دریایی نقطه‌ی پایان سفر بود و توانسته بودم تا اینجا سفر را ‏یک‌نفس ادامه دهم و در بیشتر شهرهایی که او نام برده بود پا بگذارم و بیشتر مکان‌هایی که او دیده بود ببینم و این افتخار بزرگی ‏بود که تا هزاره‌ای دیگر برای هیچ‌کسی ممکن نخواهد بود. دو دیگر بر حال او که پس از هزار سال هم چنان نشناخته و فراموش ‏شده و غریب است و سه دیگر به این خاطر بود که مرا به یاد زنی می‌انداخت که همیشه دوستش داشته‌ام و او فانوس دریایی را ‏دوست می‌دارد. آرزو داشتم که او هم اینجا در کنار من بود و با هم بودیم..." ص 152 و 153 کتاب


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۳
پیمان ..

یادگار دیدار سیزدهم مان بود. یعنی در دیدار سیزدهم بود که خبرش را به من داد. گفت خریده استش برای من. ولی اول ‏خودش دارد می‌خواند. بعد تقدیم من می‌کند. ‏

دیدار سیزدهم روز سارافون سفید چهارخانه و زیرسارافونی سیاه، کفش¬های آبی و خال سیاه و چمن‌های سبز و بستنی قیفی ‏کاکائویی بود. روزی بود که خانم و آقای آن‌سوی چمن‌ها طنابی را بین دو درخت بسته بودند و پابرهنه رویش گردو شکستم راه ‏می‌رفتند. ساعت‌به‌ساعت ماهرتر می‌شدند و طناب بین دو درخت ارتفاع بالاتری می‌گرفت. ‏

روز استعاره‌ی رانندگی در شهر و رانندگی در جاده بود. دست خودم نیست. سال¬هاست که برای خودم استعاره‌های ماشینی ‏می‌سازم و باهاشان حرکت می‌کنم. مثلاً سوم دبستانم را یادم است. بچه خرخوان کلاس بودم. یعنی تعداد زیادی بچه خرخوان ‏بودیم. بعد من توی ذهنم خودم را یک تریلی اینترناش فرض می‌کردم که با قدرت و سرعت در مسابقه‌ی تریلی ها دارد می‌راند. ‏بغل‌دستی‌ام ولووی زرد دماغ‌دار بود. پشت‌سری‌ام ماک قرمز. فلاحی موطلایی را هم یادم است شبیه اسکانیا فرض می‌کردم. بعد من ‏با اینترناش کرم‌رنگ اتاق بزرگ وحشی‌ترین ماشین مسابقه بودم و سر همین بود اصلاً که همیشه نمره‌هایم 20 می‌شد. نمی‌خواستم ‏کسی به چرخ عقب اینترناشم نزدیک شود. استعاره رانندگی در شهر و رانندگی در جاده‌ام هم در همان ردیف بود که بگویم من ‏مردش هستم... ‏

استعاره‌های ماشینی را از من به ارث برد. ولی من مهربانی و قدردان آدم‌ها بودن را از او به ارث نبردم.‏

گفته بود که کتاب را برای من خریده است. ولی نگفته بود که کتاب واقعاً به نام من است. نگفته بود که گشته بوده نویسنده‌ی ‏کتاب را پیدا کرده بوده تا کتاب را با امضای خودش تقدیم من کند. نگفته بود که برای گرفتن امضا نامه‌نگاری کرده... هیچ‌وقت ‏نگفت که برای همین یادگاری زحمت کشیده... بعدها که کتاب به دستم رسید دیدم برگه یادداشت نامه‌نگاری‌اش لای یکی از ‏صفحات کتاب جا مانده...‏

کتاب سفر برگذشتنی برای من حاصل سه زحمت بود... زحمت عظیم ناصرخسرو برای سفر حج از بدخشان و مرو تا به شام و ‏سوریه و مکه. زحمت آقای محمدرضا توکلی صابری برای دوباره رفتن مسیر ناصرخسرو پس از 1000سال و جا پای او گذاشتن و ‏دیدن منظره‌هایی که او 1000 سال پیش دیده بود و زحمت صحرا برای این‌که کتاب به دست من برسد و از آن من باشد و به وجد ‏بیایم از یک ارتباط 1000 هزارساله بین دو انسان.‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
پیمان ..