سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
محبوب ترین مطالب

عاشق چخوف بود!

دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ق.ظ

تا هفته پیش از سهراب شهید ثالث فیلمی ندیده بودم. یک بار تلویزیون طبیعت بی جانش را نشان داده بود. 15 دقیقه ای از فیلم را دیده بودم. کند بود و رهایش کرده بودم. هفته ی پیش توی دانشگاه تهران فیلم "در غربت"ش را نمایش دادیم. در غربت یک فیلم مهاجرتی بود: حضور مهاجران ترک در آلمان سال های دور. به بهانه ی موضوع مهاجرت نشستیم به تماشای فیلم. 

فیلم کندی بود. شرط می بندم اگر قرار بود تنهایی بنشینیم به تماشای فیلم خسته می شدیم. وسطش یا رها می کردیم یا می زدیم جلو و فیلم را سگخور می کردیم. ولی 20-30 نفری نشستیم و فیلم را نگاه کردیم. کیفیت فیلم بد بود. خب، ساخت 1354 بود و نسخه ی باکیفیتش هم موجود نبود. زبان فیلم آلمانی بود و دیالوگ ها کم و ساده بودند. جوری که زیرنویس انگلیسی فیلم کسی را اذیت نمی کرد و همه می فهمیدند. دور همی فیلم دیدن خوبی اش این است که رها نمی کنی.

در غربت اولین فیلمی بود که سهراب شهید ثالث در آلمان ساخت. قبلش توی ایران چند تا فیلم سفارشی برای وزارت فرهنگ ساخته بود و دو تا فیلم هم برای دل خودش: یک اتفاق ساده و طبیعت بی جان. دو تا فیلمی که با آن ها سبک خاص خودش را پید اکرده بود. داشت سومین فیلمش را در مورد بچه های یک پرورشگاه توی میدان گمرک می ساخت که چوب لای چرخش گذاشتند. رئیس پرورشگاه دوست نداشت که شهیدثالث در مورد پرورشگاهش فیلم بسازد. مخالفت کرد. جنس مخالفتش هم مثل این روزهای مدیران ما بود: امنیتی کردن موضوع. برای شهید ثالث پرونده ی امنیتی ساختند و ساواک را انداختند به جانش. شهید ثالث هم اهل سیاست و بازی نبود. فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت به آلمان. 

در غربت اولین فیلمی بود که در آلمان ساخت. و چه فیلم تلخی بود. شهید ثالث اصلا اهل حال دادن و جذب کردن مخاطب نیست. حقیقت تلخ زندگی و غربت یک کارگر ترک در جامعه ی آلمان را به رخت می کشد. فیلم کند پیش می رفت. تکرار زیاد داشت. درست مثل حقیقت زندگی حسن، کارگر ترک فیلم.

بعد از فیلم محمدحسین میربابا از فیلم بیشتر گفت: فیلمی که از 11 سکانس تشکیل شده بود. سکانس کارگر ترک در کارخانه ی پرسکاری یکی در میان در فیلم تکرار می شد. فیلم با نمای بسته ای از حسن در کارخانه ی پرسکاری شروع می شود. اول فقط قطعه ای را می بینیم که پرس می شود و زائده هایش دور ریخته می شود. بعد دوربین کمی فاصله می گیرد و صورت حسن را نشان می دهد و سپس دورتر می رود و حسن را در کارخانه ی پرسکاری مشغول به کار نشان می دهد. او در نمای باز کارخانه تنهاست. کارخانه ای که از نظر بصری هیچ زیبایی ای ندارد. گویی قطعات فلزی که حسن مشغول پرس کردن شان است، مهاجران ترک در جامعه ی آلمان اند. آن ها پرس می شوند، تحت فشار قرار می گیرند و زائده هایشان گرفته می شود و دور ریخته می شود تا به قطعه فلزی که به درد آلمانی ها بخورد تبدیل بشوند.

نمای آخر فیلم هم باز هم در کارخانه است. اما این بار اتفاقی افتاده است... اگر در شروع فیلم حس را از روبه رو و به چهره می بینیم در نمای آخر فیلم او غریبه ای است که دارد به کار ادامه می دهد. نمای پایانی فیلم او را از پشت نشان می دهد. دیگر چهره ندارد..

راستش درک اتفاق آخر فیلم از جنس داستان کوتاه های سلینجر بود. کل داستان در غربت این است: حسن کارگر ترکی است که در یک کارخانه ی پرسکاری در آلمان کار می کند. زندگی او تکراری و اندوهناک است. هیچ زنی در زندگی اش نیست. تلاش هایش برای ارتباط برقرار کردن با آلمانی ها بی سرانجام است. در یک خانه با چند نفر کارگر ترک دیگر زندگی می کند. در آخر فیلم، هم اتاقی اش آلمان را رها می کند و برمی گردد به ترکیه.

قبل از این که میربابا از راز نحوه ی تصویربرداری سهراب شهید ثالث و آن تکانه ی آخر فیلم بگوید، برایم دوست داشتنی ترین صحنه های فیلم پیاده روی های حسن در پارک بود. به خصوص آن صحنه ای که بانویی زیبا را نشسته بر نیمکتی مشغول کتاب خواندن دیده بود. خواسته بود سر صحبت را با او باز کند. چند تا جمله ی کلیشه ای که به آلمانی یاد گرفته بود بر زبان رانده بود. اما بانو به او گفته بود که من شوهر دارم و محلش نگذاشته بود. حسن با آن چهار تا جمله ی آلمانی اش ناکام مانده بود. دوباره کار کرده بود. پول گرفته بود. در سکانس بعدش دیگر زیبایی عشق را تکرار نکرده بود. با دوستش رفته بود به یک فاحشه خانه. اما با این که پول داشت راهش نداده بودند. چون یک کارگر ترک بود در جامعه ی آلمان. ولی بعدش دیدم لعنتی ترین صحنه های فیلم همان صحنه های کار کردن حسن در کارخانه بوده اند.

صحنه های ملال انگیز کارخانه برایم قبل از رمزگشایی کرخت کننده بودند. اما وقتی فهمیدم شهید ثالث با زبان دوربین چه حرف بزرگی را رسانده، خوش خوشانم شد.

امروز سالمرگ سهراب شهید ثالث است. کارگردانی که عاشق آنتوان چخوف بود. آن قدر عاشق که یکی از فیلم های مستندش در مورد چخوف باشند و حاضر نباشد هیچ بازیگری را در نقش چخوف بپذیرد. بگوید خود عکس ها و نوشته های چخوف در فیلم من نقش چخوف را بازی می کنند. فیلم های کندش را نباید تنهایی به تماشا نشست. فیلم هایش از آن ها هستند که باید گروهی به تماشایشان بنشینی. باید با همراهانی به سراغ فیلم هایش بروی و معناها را استخراج کنی...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی