سپهرداد

هیچ نکردن گناه است

سپهرداد

هیچ نکردن گناه است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

خانواده‌ی پاسکوال دوآرته

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۱، ۱۰:۰۰ ق.ظ

 خانواده ی پاسکوال دو آرته/ نوشته ی کامیلو خوسه سلا/ ترجمه ی فرهاد غبرایی«یک روز به نظر می‌رسید سنگ از رفتنم آن قدر غصه دار است که نتوانستم مقاومت کنم و برنگردم و رویش ننشینم. سگ با من به عقب برگشت و سرجایش نشست و دوباره به من زل زد. حالا می‌فهمم که چشم‌هایش مثل چشم کشیشی بود که به اعتراف گوش بدهد، درست نگاه اعتراف بگیر‌ها را داشت که خونسرد وارسی می‌کنند. چشم‌های سیاهگوش را داشت و نگاهی که می‌گویند سیاهگوش به آدم می‌اندازد... یکهو لرزه‌ای به سر تا پایم افتاد. مثل جریان برق بود که می‌خاست از دستم بیرون بزند و به زمین برسد. سیگارم خاموش شده بود تفنگ تک لولم بین زانو‌هایم بود و من داشتم دستم را به آن می‌مالیدم. سگ همین طور برّ و بر به من زل زده بود. انگار که هرگز مرا ندیده. انگار می‌خاهد هر آن به چیز وحشتناکی متهمم کند. وارسی کردنش خونم را در رگ‌هایم به جوش آورد. آن قدر که فهمیدم لحظه‌ای که مجبور به تسلیم شوم نزدیک است. هوا گرم بود. گرما خفه کننده بود و چشم‌هایم زیر نگاه خیره‌ی حیوان که مثل چاقو تیز بود داشت بسته می‌شد. تفنگم را برداشتم و شلیک کردم. دوباره فشنگ گذاشتم و دوباره شلیک کردم. خون سیاه و لزج سگ آهسته روی زمین پخش شد.» ص۲۶ و ص۲۷
@@@
اولین ترجمه‌ای که از فرهاد غبرایی خاندم «سفر به انتهای شب» بود که فوق العاده بود و هنوز شیرینی خاندن تک تک صفحاتش زیر زبانم است. «خانواده‌ی پاسکوال دوآرته» دومین ترجمه‌ای بود که از او می‌خاندم و باز هم به روح فرهاد غبرایی دست مریزاد فرستادم. یک روایت ۱۸۰صفحه‌ای از نفرت. یک روایت خالص و بی‌شیله و پیله و بی‌ادا اصول از نفرت که تکان دهنده بود. بعد از مدت‌ها کتابی پیدا شد که برای خاندنش احتیاج به سعی و تلاش برای تمرکز کردن نداشتم. یادم آمد که یک کتاب خوب می‌تواند تو را از خودت بگیرد و مجبورت کند که فراموش کنی که در چه منجلابی هستی و به یک منجلاب دیگر که مبهوت کننده است بیندازد. داستان زندگی پاسکوال دو آرته، یک جنایت کار روستایی از اسپانیای دهه‌ی ۱۹۴۰ که ۳نفر را می‌کشد و به مادر خودش هم رحم نمی‌کند. نه. قصه اصلن پلیسی و مثل این فیلم‌های جنایی مسخره‌ی آمریکایی نیست. کتاب مجموعه اعترافات خودنوشته‌ی پاسکوال دوآرته است که در زندان و در روزهای پیش از اعدام نوشته. قصه‌ی یک خانواده‌ی درب و داغان. اعترافات آدمی که اصلن شرایط خوبی ندارد. و خونسردی او در تعریف کردن قصه‌های زندگی‌اش... کتاب کوتاهی بود که بدجوری من را گرفت. از نظر زمانی همزمان با بیگانه‌ی آلبر کامو در اسپانیا چاپ شده. به خاطر همین خیلی زیاد با آن مقایسه می‌کنندش. راستش من از خانواده‌ی پاسکوال دوآرته بیشتر خوشم آمد حتا. خالص‌تر بود.
کتاب را از کتابخانه‌ی دانشگاه گرفتم. چاپ قدیم بود و هم سن و سال خودم. چاپ سال ۱۳۶۹ از نشر شیوا که بعید می‌دانم دیگر وجود خارجی داشته باشد. نشر ماهی چاپ‌های جدیدش را در قطع جیبی تجدید چاپ کرده.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۷/۰۹
پیمان ..

نظرات (۶)

اونقدرا به «بیگانه» کامو شبیه نیست.
قتلی که مرسو انجام میده، خیلی پوچ. چون خیلی الکی بود.
ولی قتل پاسکوال برا انتقام بود. کینه. قتل‌اش هدف داشت.



آره. به خاطر همزمانی چاپ و شهرت بیشتر بیگانه مقایسه می کنند.
۰۹ مهر ۹۱ ، ۱۲:۳۲ علی پریسوز
حق با توست. من یک بار همین چاپ قدیمش را خوانده بودم. بعد گمش کردم. چاپ نشر ماهی که درآمد خریدم و دوباره خواندمش. تو این فاصله بهش فکر می‌کردم و دنبالش می‌گشتم.
۱۰ مهر ۹۱ ، ۰۸:۴۲ دامون قنبرزاده
سلام
جالب است که همیشه در فکر بودم که این کتاب را بخرم یا نه. آنقدر کتاب نخوانده وجود دارد که احساس می کردم هنوز وقتِ این یکی فرا نرسیده است ... داشتم وبلاگ ها را از نظر می گذراندم که به شکلی اتفاقی وارد وبلاگ محترم شما شدم و چششم خورد به کتابی که مدت ها به من چشمک می زد. داستانش تهییج کننده و تکاندهنده به نظر می رسید. دیدم همین امروز باید بروم سراغش ... "خانواده پاسکوال دو آرته" دیگر نباید منتظرم باشند ...
ممنون
مطلب آخر رو خوندم ولی ترجیح دادم کامنت رو تو همین مطلب‌قشنگه بذارم. که بگم با علاقه لینکت کردم. مثه کامنتای تین‌ایجری شد. والّا.
کتابش معروفه غبراییم که کارش حرف نداره !
سلام

چقدر وقتی این پست رو خوندم دلم خواست دقیقا همین کتابی که عکسش بالاست رو توی بعدازظهرهای این پاییز گرفته بخونم. یه کتابی که بوی کاغذ کاهی بده و موقع ورق زدن صدای خش خش ضعیفش دربیاد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی