سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

6سالگی

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۱، ۱۱:۲۰ ق.ظ

پیش نوشت: از هر چیز سفیدی که مداد توانایی لغزیدن رویش را داشت خوشم می‌آمد. صفحات سفید اول همه‌ی کتاب‌ها جولانگاه خط خطی‌های من بودند. دیوارهای رنگ پلاستیک عالی بودند. نقاشی روی دیوارهای رنگ پلاستیک لذت فوق العاده‌ای داشت. دیوارهای سفید وسوسه برانگیز بودند همه‌شان. قدم به نیم متر نمی‌رسید. ولی یادم می‌آید که یکی از آرزوهای آن روز‌هایم این بود که خانه‌ای بخرم که نقاشی کشیدن با مداد رنگی روی دیوار‌هایش آزاد باشد و توپ و تشر و کتک خوردن نداشته باشد. دفترنقاشی‌های ۶۰برگ و ۱۰۰برگ کفاف فقط ۲روز نقاشی کشیدن‌هایم را می‌دادند. کاغذهای باطله‌ی محل کار پدر که پشتشان اسناد به درد نخور حسابداری بود و طرف سفیدشان محل رویاپردازی‌های تمام شدنی من هم کفافم را نمی‌دادند. باید می‌گفتم تمام نشدنی؟! آن روز‌ها تمام نشدنی بودند. ولی حالا...
یکی از همین روز‌ها توی خرت و پرت‌های قدیمی چشمم به دفترنقاشی‌ای خورد که دیوانه کننده بود. نقاشی‌های ۶سالگی خودم بودند. نقاشی‌های من، من ِ کله پوک. سرشار بودند از چیزهایی که یک اپسیلونش را هم این روز‌ها ندارم. نقاشی‌هایی که پر بودند از چیزی به اسم خلاقیت و خنده دار بودند پاری وقت‌ها و بعضی‌هایشان سردرنیاوردنی بودند و بعضی‌‌هایشان فقط آرزوهای یک پسر ۶ساله را که دیوانه وار نقاشی می‌کشید به یادم می‌آوردند و بعضی‌‌هایشان خنگول بازی‌های یک پسربچه‌ی ۶ساله بودند... پسربچه‌ی ۶ساله‌ای که دوست داشتنی بود. مثل همه‌ی بچه‌های ۶ساله‌ی دیگر دوست داشتنی بود...
چند تایشان این شکلی‌ها بودند...:

خروس غول پیکر 

این خروس چرا این قدر غول پیکر است؟ چرا پا‌هایش آبی‌اند؟ چرا خودش نارنجی است و بالش صورتی است؟ آن دایره‌ای که کنار ساختمان از عقب خروس زده بیرون برای ساختمان است یا تخم مرغ است؟ چرا دودکش‌های خانه‌ی چند طبقه این قدر دودهای خشن بیرون می‌دهند؟ نمی‌دانم...

کلاه قرمزی 

خود کلاه قرمزی است. قهرمان روزهای کودکی و خیلی روزهای دیگر زندگیم است. این پایین آب رودخانه است؟ آن چیزی که روبه روی کلاه قرمزی است... حجله است؟ ازین حجله‌ها که سر کوچه‌ها می‌گذارند؟ بالایش چرا گل روییده؟ اصلن کلاه قرمزی را چه به حجله؟ قصه‌ی این نقاشی چی بوده؟!...

آن بابام است. مطمئنم که بابام است. مو هم ندارد. آن چیزی هم که بالای سرش بلند کرده بخاری است. چرا مثل وزنه بردار‌ها بخاری را روی سرش بلند کرده؟! این خاطره‌ی کدام روز از روزهای ۶سالگی‌ام است؟!

حیاط خانه و بشکه ی نفت

آن قطار نیست. حیاط خانه‌مان است از زاویه‌ی ته حیاط. آن بالا نرده‌های روی پشت بام است. پله‌هایی که به حیاط سرازیر می‌شوند. باغچه با درختی خزان دیده. بشکه‌ی نفت. آه... روزهایی که گاز نبود و بشکه‌ی نفت بود...

 دایناسور+صندوق پست+یک روز برفی

دایناسور. چمنزار. حوض آب. صندوق پست...
یک روز برفی.

چهارشنبه سوری 

چهارشنبه سوری است.‌‌ همان روزهایی که یاد گرفتم اسمم را هم می‌شود نوشت... یک جور امضا برای نقاشی؟!

 

جاده. کامیون‌ها. ماشین. پیمان. درخت. کیک تولد. صندوق پست. گلدان. حوض آب. پروانه‌ها. دوچرخه. رودخانه. تنهایی...

 

مرتبط: روز جهانی کودک

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۷/۱۶

نظرات (۱۸)

۱۶ مهر ۹۱ ، ۱۲:۰۵ شماره‌ی آخر
نمی‌دونم چی رو، ولی چیزی تو کل قضیه هست که به من میگه باید بهت تبریک بگم. مبارک باشه.
رو حساب 6 سالگی خیلی خوب میکشیدی! الان هم حتمن خوب میکشی
فوق العاده بود، فوق العاده، این کلمه ها برای این نقاشی ها خیلی کم اند، میتونم بگم دیدن این نقاشی ها بهترین اتفاق امروز بود...
چقد خوبه که این نقاشیا تاریخ دارن...نقاشیای من تاریخ ندارن! آره میدونم اگه شازده کوچولو بود، میگفت اینقدر مث آدم بزرگا عاشق عدد و رقم نباشم، عددها نقاشیها رو خراب میکنن و... ولی از بزرگ شدن گریزی نیست انگار!
عالی بود... بهترین پستی که میشه توی روز جهانی کودک گذاشت. من دفتر و یاد و خاطره ای ندارم. مادرم همه شان را ریخت دور. وقتی هم فهمیدم کلی حسرت خوردم. هرچیزی که نگه داشته ام از دوره دبیرستان به بعد است چون اختیارم دست خودم بود و می تونستم هرچی که دوست دارم نگه دارم اما یک ماه پیش رفتم و خیلی از چیزها مثل آرشیو روزنامه ها و مجله ها را جداکردم و دادم بیرون. کلا از خیلی چیزها می تونم دل بکنم
منم از ارشد دل خوشی نداشتم. یعنی اصلا بهش فکر نمی کردم. کارشناسی که تموم شد گفتم کلاهمم بیفته دیگه برنمی گردم دانشگاه. اما این جامعه از همون اول برای ما قدرت انتخاب نداشت و نگذاشت...
فعلا هرکاری باید بکنیم که بیکار نمونیم نه اینکه به خواسته مون برسیم.
ممنون از توصیه. سعی می کنم رعایت کنم.
خیلی جالب و قشنگ بود با یک روانشناس کودک صحبت کن فکر کنم معانی داشته باشند بعضی ترتیب ها در نقاشی . اما در هر حال شما خیلی ذهن خلاقی دارید .
من فقط یدونه از نقاشیامو دارم بقیش همش دست خالمه واس اون زیاد نقاشی کشیدمبیشتر هدیه شون میکردم به این و اون مث که!
خیلی جالب بود
چقدر متنوع و داخل خط رنگ می زدید!
۱۸ مهر ۹۱ ، ۱۹:۳۳ هانیه با ه جیمی
اون نقاشی،که پیت نفت داره،
فضاحتن خوبه.
واقعن شیش ساعته دارم همینجوری نگا میکنمش.بچه های شیش ساله ی جدید کانون دیگه ازین خلاقیتا ندارن...فوقش هر چندوخ یه بار یه دونه مستعد ازتوشون پیدا می شه.
اون زاویه دید اصلن خیلی خوبه....فک کن بچه شیش ساله!
بعد این که خونه تون زرده.
بعد باغچه تون خاکستریه.
اگه اون نقاشی که توش مینی بوس کشیده بودی رو می ذاشتی ، ملت تازه می فهمیدن اوج خلاقیتت کجاست.
چه تنوعی! خیلی قشنگ بودن، کاملا حسودیمان شد
۲۱ مهر ۹۱ ، ۰۶:۱۱ صفحه های صبح گاهی
چقدر رنگ های نقاشیت جون دارن!
من همیشه کمرنگ رنگ می کردم.
یکجورهایی بنظرم خلاق تر و هیجانی تر بودی. انگار این محافظه کاری با قد کشیدنت رشد کرده و ترس از شکست اعتماد به نفست را ضربه فنی کرده... حتم دارم الان اگر نقاشی بکشی نمیتواین به این خوبی بکشی.حاضرم قسم بخورم
خیلی جالب بود،خوشم میاد نقاشی هات یه شکل نبودن یه بار برف یه بار مرغ یه بار نفت ...........
چقدر خورشید ِ نقاشیات مهربونه...
کم کم داشت گریم میگرفت،دوست داشتم.یه عالمه. آفرین.
واقعا به خودتون امید وار باشین. هر چند که میدونم تشویق بقیه در شما بی اثره!
زبان قاصره!
سلام
نمیدونم چراخل شدم و گریم گرفت.
دوست دارم برگردم به بچگیم،دلم بی خیالی میخواد!
مدت کمی که باوبلاگتون آشناشدم (ازطریق تیلم اومدم) نوشته های اخیرتون بوی تلخی میدن،بنظرم شماتلخ نیستین امامیخواین تلخ بنظر برسین!آخه چرا؟!
۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۳ دختری پاییزی
خیلی عالی بودمن نقاشی هامو نگه نداشتم ولی یادمه نقاشیم عالی بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی