سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

کارگران مشغول کارند!

چهارشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۰، ۰۸:۰۵ ب.ظ

"اگر بخاهم شهر مدینه را توصیف کنم در یک جمله می‌گویم: مدینه، شهری که عابر پیاده ندارد.
ندیدم. عابر پیاده ندیدم. کسی را ندیدم که دستش را گذاشته باشد توی جیبش و خیلی بی‌خیال راه برود و فقط برای راه رفتن راه برود. توی آن خیابان قباء چند تا زن بودند. آن‌ها هم برای خرید حتمن. مرد که اصلن ندیدم. جاهای دیگر هم ندیدم. کل خیابان سیدالشهدا را بالا رفتم. این‌ها اصلن راه نمی‌روند. اصلن پیاده روی نمی‌کنند. اصلن عابرپیاده ندارند. ماشین‌های شاسی بلند و پهن پیکر. هر جا بخاهند بروند با ماشین می‌روند. اصلن مردِپیاده معنا ندارد. پیاده روی معنا ندارد.
و ملتی که پیاده روی بلد نباشند، ملتی که قدم زدن بلد نباشند، حرکت کردن بلد نیستند. و معلوم است که این ملت باید بسته‌ترین و بی‌تغییر و تحول‌ترین ملت دنیا باشند... ملتی که قدم زدن و دست توی جیب گذاشتن و پیاده رو‌ها را گز کردن بلد نباشد تغییر دادن و تغییر کردن را هم بلد نیست... "

سفرنامه-صفحه‌ی ۳۰

مشغولم. دست هام خسته می‌شوند از نوشتن. گاهی هم از خودم نومید می‌شوم. از معمولی بودن و معمولی نوشتنم... ولی سعی می‌کنم....

پس نوشت: نوشتم. تمام شد. حس می‌کنم اشتباه بود نوشتنش. وقتی در مورد واقعه‌ای و حادثه‌ای و مکانی یا شخصیتی می‌نویسی چهار حالت دارد: نه تو ازش تجربه داری و نه کسی که قرار است بخاند ازش تجربه‌ای دارد، تو ازش تجربه داری ولی کسی که قرار است بخاند نه، بالعکس حالت قبل و حالتی که هم تو ازش تجربه داری هم کسی که قرار است بخاندت. نوشتن در دو حالت اول عاقلانه است و حالت آخر اشتباه محض. فردیتی وجود ندارد. سوتی بدهی مچت را می‌گیرند... و نوشتن این «سفر به قبله» همین اشتباه محض بود. سفری که خیلی‌ها ازش حالا دیگر تجربه دارند... بالاخره نوشتمش. برای آن‌هایی که فکر می‌کردم می‌خانندش ایمیل کردم. اگر کسی دوست دارد بخاندش خیلی خوشحال می‌شوم بگوید تا برایش ایمیل کنم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۴/۲۲
پیمان ..

نظرات  (۶)

صفحه 20؟ خیلی عالیه... به گمونم حالا حالاها هم ادامه داشته باشه این پروژه ی خسی در میقات 2
U R the Best ;)
الان (خیلی عذر می خوام) ریدی بهشون یا براشون ابراز ناراحتی کردی ؟
آقا
این ملتی که فلان و بهمانت رسما از این استدلاهای بی معنی بودا!
حرف الکی بود!
۲۷ تیر ۹۰ ، ۱۰:۱۷ hamid mohamadifar
chetori mard? nemidonestam rafti makke!! soghati baram ovordi?! ye gharari bezar bebinim hamo! delam barat tang shode
من هم خوشحال می شم سفزنامه تونو بخونم .
مدت زیادیه که می خونمتون . قلمتون رو دوست دارم .
زبان حال ماست .




برات فرستادم. اما جی میل نمی تونه بفرسته. می گه آدرس ایمیلت اشتباهه!!!