سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

طغیانگر

پنجشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۰، ۰۳:۴۶ ق.ظ

یک چیزی داریم به اسم کاویتاسیون. توی سانتریفیوژ‌ها رخ می‌دهد. این است که اگر فشار از یک حدی کمتر شود مایع ما خودبه خود بی‌آنکه حرارتی بهش داده بشود به جوش می‌آید. یعنی همیشه باید یک فشار حداقل روی مایع توی پمپ وجود داشته باشد. کاویتاسیون قابلیت تعمیم به زندگی روزمره را هم دارد. فشار بر آدمی از یک حدی که کمتر شود بی‌آنکه اتفاقی برایش رخ بدهد و حرارتی بهش برسد خود به خود جوش می‌آورد. خود به خود طغیان می‌کند. علیه چه چیز و چرایش مشخص نمی‌شود. فقط طغیان می‌کند. دلیلش را می‌شود با کاویتاسیون توضیح داد. فشار وارده بر آن فرد کم شده. از حد مجاز کمتر شده.
شاید بگویند اصطلاح درد بی‌دردی همین است دیگر. بله. همین است. فقط در کاویتاسیون یک جور آشنایی زدایی وجود دارد.
فشار‌ها‌‌ همان قیدوبند‌ها هستند. آدم باید یاد بگیرد که با قیدوبند‌ها کار کند. باید یاد بگیرد که تحت فشار کار کند. همه‌ی ما فکر می‌کنیم اگر فشار وارده بر ما کمتر باشد احساس آسودگی خیال بیشتر و آرامش بیشتری خاهیم داشت. کاویتاسیون شدیدن این را رد می‌کند.
امروز همین جوری به سرم زده بود که پس از مدت‌ها داستان بنویسم. یعنی تصویر دختری که مانتوی گشاد ساده یی پوشیده بود و دست هاش را توی جیب مانتویش فرو برده بود و آرام داشت برای خودش در پیاده رو می‌رفت و در افکارش غوطه ور بود، این تصویر از پشت برایم آن قدر جذاب بود که دلم خاست برایش داستان بنویسم. شروع کردم به فکر کردن که الان به چی فکر می‌کند این دختری که هیچ مردی هیچ نگاه آلوده یی به او نمی‌اندازد؟ برایش خیالی ساختم. اما بعد احساس کردم نمی‌توانم ادامه بدهم. یعنی حس کردم نمی‌توانم داستانی را روایت کنم با یک چهارچوب مشخص از دنیایی که به طور پیش فرض آشنا نیست و باید آن را بسازم. باید یک ساختار و اسلوبی را می‌ساختم و حس می‌کردم نمی‌توانم این ساختار و اسلوب را بسازم. راستش تاثیر وبلاگ نویسی و یادداشت روزانه نویسی بیش از حد را حس می‌کردم. توی وبلاگ هیچ دنیای جدیدی را نمی‌سازم. آن منم. و از خودم که آشناست روایت می‌کنم. نوشتنش خیلی راحت‌تر است. چون فقط خودم هستم و خودم. یک جور احساس خودپرستی را را هم در آدم تقویت می‌کند. خودشیفتگی و خودخاهی که در نوشتن داستان اصلن به آن نیازی نیست... این روایت‌های خودخاهانه چیزی است که آدم را در لحظه مدفون می‌کند و آینده و گذشته را درش نابود می‌کند.
جهان عجیبی است. اینترنت آدم را به راحتی وادار به زندگی در حال و دم را غنیمت شمردن وادار می‌کند.
اما این زندگی در لحظه هم مثل کاویتاسیون می‌ماند. از یک حدی که بیشتر می‌شود جوش می‌آورد، به طغیان واداشته می‌شود...


مرتبط: عصیانگر

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۴/۰۲
پیمان ..

نظرات  (۶)

۰۲ تیر ۹۰ ، ۰۶:۳۶ مرضیه زندیه
برعکسش نمیشه؟یعنی انقد روت فشار باشه که نه دیگه بتونی جوش بیاری نه طغیان کنی فقط راکد و خفه بمونی




فقط تو یه سری آزمایشگاه های خاص...تولید همچین فشاری عادی نیست، شدنی نیست[استعاری و ظاهری به هر دو معنی]... آب روانه... می ره... با تقریب خیلی خوبی تراکم ناپذیره... فشارو تحمل می کنه...
منو یاد درس پمپ انداختی که قراره دو روز دیگه بیفتم
اره والا..آدم باید سرویس شه تا بتونه زندگی کنه.این رسمشه
به خدا ایمان داشته باشید
اینجا در اختیار منید
به شاوشنگ خوش اومدید.

(فرار از شاوشنگ)
خب برو عین آدم به خودت فشار بیار داستان بنویس
وگرنه اینجوری یاغی باقی میمونی
اما این هفته یه دوستم رو دیدم که میگفت تو هر لحظه کاری رو بکن که دوست داری
مگه چند روزه؟ اگه خود خودت باشی، پر میشی. هر روز پر تر میشی، اون وقت دیگه نگران کارهایی که باید یکنی، نیستی
ایده ی قشنگی هست
اما همینم سخته
در ضمن نمیمیری اگه 3 تا درمیون خودت هم چیزی بگی
حرفای تغارفی جواب ندارن
اما خیلی وقتا راجب نظر ها، خودت نظر داری
اگه نظر نداری حد اقل سوال ه میتونی داشته باشی؟ مگه نه؟