سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

طعم گیلاس

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ب.ظ

مزار عباس کیارستمی

سر گرمای ظهر بود که رسیدیم به مزارش. کوچه‌پس‌کوچه‌های لواسان در ظهر تابستان عجیب گرم بودند. گرم و البته خلوت. یک هفته مانده بود تا سالگرد مرگش. یادم نبود. نمی‌دانستم اصلاً. آمده بودیم لواسان گردی و گفتم سر مزار او هم برویم. قبرستان توک مزرعه کوچک بود. خودمانی بود. فکر می‌کردم که باید توی قبرستان بگردیم تا مزار را پیدا کنیم. ناهار نخورده بودیم. در حد ناهار گرسنه‌مان نبود. فکر می‌کردم با جست‌وجو گرسنه‌مان خواهد شد. اما زیاد نگشتیم.

گفت: فکر می‌کردم قبرستان باصفاتری باشد.

گفتم: باصفا نیست؟ عین یه باغچه می مونه.

گفت: نه. فکر می‌کردم بالای یک کوه باشه. فکر می‌کردم قبرش زیر یک تک‌درخت بالای کوه باشه.

گفتم: مثل صحنه‌های فیلم باد همه‌ی ما را با خود خواهد برد؟

گفت: آره... لواسان و این کوه‌های اطراف هم کم ازین تک‌درخت‌های بالای کوه نداره.

گفتم: مممم... آره. قبر بیژن الهی خیلی دله. درخت نداره. ولی حس و حالش همینه که می گی.

قبرستان توک مزرعه کوچک بود. تا انتها رفتیم و عکس خیلی بزرگی از عباس کیارستمی نشانمان داد که مزارش کجاست. هوا گرم بود. کنار مزار شمشاد کاشته بودند. ولی خبری از سایه‌ی درختی پیر نبود. اول تک‌درخت حک‌شده روی سنگ مزار را دیدیم،‌ بعد اسم عباس کیارستمی بدون نقطه‌ها. احتمالاً امضای خودش بود و بعد... 

آن گوشه‌ی سنگ مزار زیر سایه‌ی بوته‌ی شمشاد یک سبد کوچک بود، یک سبد کوچک پر از گیلاس و توت‌فرنگی. واعجبا. شاید این جایزه‌ی ما بود که در ظهری به این گرمی تک‌وتنها آمده بودیم. 

در حد یک گیلاس گرسنه‌مان بود. او توت‌فرنگی خورد. من دو تا گیلاس انداختم گوشه‌ی لپم. بعد توت‌فرنگی هم خوردم. از گرمای ظهر تابستان گیلاس‌ها و توت‌فرنگی‌ها داغ بودند. ولی شیرینی پرآبشان زنده‌مان کرد. خندیدیم. نمی‌دانم کار چه کسی بود. کار پسر کوچکش بهمن؟ کار زنی غریبه که با فیلم‌هایش زندگی کرده؟ نمی‌دانم. ولی خیلی دل بود کارش. یک‌جور نذری دادن بود؛ یک‌جور خرما خیرات کردن؛ ولی کیارستمی وار... طعم گیلاس سر مزارش دل‌چسب بود، خیلی دل‌چسب بود.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۴

نظرات (۲)

۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۱ محمد مختاری
اصلاً حسودیم شد یهو :|
پاسخ:
???
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۸ محمد مختاری
به کارستمی که چیزی به جا گذاشته که آدمها به یادش میارند
به اونی گیلاس ها و توت فرنگی ها رو اونجا گذاشت
به شمایی که رفتید و گیلاسها و توت فرنگی های کیارستمی رو خوردید
... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی