سپهرداد

آخر این تابستان کجا خواهم بود؟

سپهرداد

آخر این تابستان کجا خواهم بود؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

کتاب سوال ها

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۱، ۰۵:۵۸ ق.ظ

کتاب سوال ها/ پابلو نرودامن آن روز ۳ بار به کتابخانه‌ی مرکزی رفتم. ۲ تا سهمیه‌ی کتابم آزاد بود و این آزارم می‌داد. ولی هر چه قدر در بین قفسه‌های کتاب تالار ابوریحان در بین آن همه کتاب داستان و رمان و شعر و ترجمه و فیلمنامه و نمایشنامه و فلان و فلان راه می‌رفتم چیزی را که می‌خاستم نمی‌یافتم. کتابی را می‌خاستم که جایی از وجودم را آرام کند تا اگر بی‌قرار می‌کند آن قدر بی‌قرارم کند که آتش بگیرم. انتظار خیلی بالایی بود. قبل از ناهار ۴۰دقیقه گشتم و کتاب‌ها را نگاه کردم و نگاه کردم نیافتم. انگار همه‌ی کتاب‌های خاندنی خودشان را از من پنهان می‌کردند. چند دقیقه هم به سرم زده بود که کلیدر را شروع به خاندن کنم و بعد نهیب‌ها بود که پسر تو الان وقت چند جلد کتاب خاندن نداری که...
و بعد در بین آن همه بالا و پایین شدن‌ها بود که کتاب پابلو نرودا خودش را نشانم داد و من ورقش زدم و دیدم کوتاه است. خاندم که آخرین کتاب پابلو نرودا قبل از مرگش بوده و بعد خوش خوشانم شد که اسم کتاب هست: کتاب پرسش‌ها. اینکه آدم شاعر باشد و بعد یک عالمه سوال داشته باشد آن قدر که سوال‌هایش اندازه‌ی یک کتاب باشند چیزی بود که من را جذب خودش کرد...
یک بار توی یکی از مصاحبه‌های پل استر خانده بودم که هر کدام از رمان‌هایش را به خاطر سوالی که توی ذهنش پیچ و تاب می‌خورده نوشته و بهش حسودیم شده بود که ملت چه قدر به سوال‌‌هایشان وقع می‌نهند و کتاب پرسش‌های پابلو نرودا را که خاندم فهمیدم سوال را قشنگ و زیبا پرسیدن هنری ست که فقط باید به نظاره‌اش نشست...
خاندم و رونویسی کردم:
- چرا درخت‌ها
ریشه‌های شکوهمندشان را پنهان می‌کنند؟
درخت از زمین چه آموخت که قادر به گفت‌و‌گو با آسمان شد؟

 _ با کدامین ستاره گلایه می‌کنند
آن رودخانه‌هایی که هرگز به دریا نمی‌رسند؟

- آیا حقیقت دارد که درون خاکریز مورچه‌ها
رویا دیدن یک وظیفه است؟

_ آیا در جهان چیزی غمگین‌تر هست از
قطاری که زیر باران ایستاده است؟

چرا کوسه ماهی
به آژیر گوشخراش حمله نمی‌برد؟

آیا دود با ابر‌ها گفت‌و‌گو می‌کند؟

آیا «هرگز» از «دیر» بهتر نیست؟

- آیا مردی که همیشه در انتظار است
بیش از مردی تاب می‌آورد که هرگز به انتظار کسی نبوده؟

- چرا بیزارم از شهر‌ها
که بوی زن و شاش می‌دهند؟
آیا شهر اقیانوس بزرگی
از تشک‌هایی که می‌لرزند نیست؟

کتاب سوال ها/ پابلو نرودا/ ترجمه‌ی کامل طالبیان/ نشر آتنا

پس نوشت: ترجمه‌ی بهتری یافتم. این یکی ترجمه توی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگا نبود. ولی وقتی نگاهش کردم واقعن بهتر بود. این شعرهای پابلو نرودا این قدر خوب بودند که با ترجمه‌ی معمولی هم من را به وجود آورده بودند. با ترجمه‌ی احمد پوری چیز بهتری هستند حتا... 

 راستی چرا؟ / پابلو نرودا/ احمد پوری/ نشر چشمه

نظرات  (۶)

۳۰ بهمن ۹۱ ، ۰۵:۴۴ ساحل نشین اشک
با سلام خدمت مدیر محترم وبلاگ . من از وبلاگتون دیدن کردم ، خیلی وبلاگ قشنگی دارید امیدوارم که هر روز بهتر از دیروز بشه . ممنون می شم اگه شما هم به وبلاگ من سری بزنید و در مورد وبلاگم که برای عشقم فرزانه خانم درست کردم ، نظر بدید . در ضمن در نظر سنجی وبلاگ منم شرکت کنید و به وبلاگ عشق من فرزانه خانم هم سری بزنید و نظر بدید . ممنون از حضور گرمتون . با تشکر عباس .
آدرس وبلاگ عباس :
www.sahelneshin1368.blogfa.com
آدرس وبلاگ فرزانه :
www.love-story-abbas.blogfa.com
طرح جلد و اسم کتاب اینقدر فاقد جذابیته که شاید من خودم هرگز ناغافل و همین طور بر اساس نگاه کردن به قفسه ها سراغش نمیرفتم!
مرسی. به خاطر «آیا هرگز از دیر بهتر نیست؟» و «آیا مردی که همیشه در انتظار است بیش از مردی تاب می آورد که هرگز به انتظار کسی نبوده است؟» میرم و میخونمش!
کتاب "عقاید یک دلقک" هاینریش بل رو خوندید؟ اینو در راستای قفسه گردی هاتون گفتم. کتاب "قیدار" رضا امیرخانی چی؟ برا کسایی که از دل و روده ی ماشین سر در میارند فکر کنم جالب باشه.

چه سوال های شاعرانه ای! آدم می تواند باهاشون کلی خیالات ببافد... " آیا حقیقت دارد که درون خاکریز مورچه‌ها رویا دیدن یک وظیفه است؟"

و اگر از من می پرسید: آیا «هرگز» از «دیر» بهتر نیست؟ می گفتم: در "هرگز" انتظاری نیست، تردیدی نیست، برای همین هرگز بهتر است.
سلام زیبابود
راستی به وبلاگ طیبین سربزن
طیبین راسرچ کن
۰۵ اسفند ۹۱ ، ۰۵:۲۴ شماره‌ی آخر/علی پریسوز
من ترجمه‌ی دیگری از این کتاب خوانده بودم با نام دفتر پرسش‌ها به ترجمه‌ی نازی عظیما. قدیمی‌تر از ترجمه‌ی پوری بود. آن هم خوب بود. جالب‌تر از همه این است که این آخرین کتاب نروداست. و این همه پرسش. و این‌جا که ما از ابتدا جوابِ همه چیز را در آستین داریم.
قشنگ بود باعث شد که کتابشون رو حتما بخونم!!!!!!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی