سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیژن نجدی» ثبت شده است

می‌دانم که دارم اشتباه می‌کنم. زیاد کتاب خواندن و در و بی‌در کتاب خواندن را می‌گویم. می‌دانم که باید مرتبط کتاب بخوانم. متمرکز کتاب بخوانم. می‌دانم که خیلی وقت‌ها اصلاً نباید کتاب بخوانم. باید بروم ببینم. باید به‌جایش آدم‌ها را ببینم. با آدم‌ها حرف بزنم. سروکله بزنم. چرت‌وپرت بگویم. چرت‌وپرت بشنوم. می‌دانم که باید فیلم ببینم. بیشتر از کتاب خواندن باید فیلم ببینم. می‌دانم. اما دست خودم نیست. معتادم. 

وقتی دیدم محمدجواد توی گودریدزش از «خانواده‌ی تیبو» آن‌چنان تعریف کرده گفتم حتماً باید این کتاب را دست بگیرم. شنبه که رفته بودم کتابخانه عمومی رسالت خانم مهربان کتابدار نظرم را در مورد «منظر پریده‌رنگ تپه‌ها» پرسید. بعد ویرش گرفت که راهنمایی‌ام کند تا یک کتاب بگیرم. هر چه کتاب امیلی برونته و شارلوت برونته و این‌ها بود بهم پیشنهاد می‌داد. نمی‌دانم چرا. خسته شدم. سریع یاد تیبو افتادم. داشتند. امانت گرفتم و خلاص شدم.

فقط 1 جلدش را گرفتم. حجمش ترسناک است. ولی دیشب که شروع کردم تا الآن 100 صفحه خوانده‌ام. اشتباه می‌کنم. می‌دانم. خواندنش الآن به هیچ جای زندگی‌ام ربط ندارد. به هیچ کارم نمی‌آید. ولی... 

فصل 7 کتاب اول خانواده تیبو طولانی بود. ژاک و دانیل نوجوان‌اند. خود مارتن دوگار توی کتاب کودک خطابشان می‌کند. ولی خب با خط‌کش‌های امروزی دو پسر نوجوان‌اند. فصل 6 شرح نامه‌نگاری‌های این دو پسر به همدیگر در دفترچه‌ی خاکستری بود و فصل 7 شرح فرارشان از مدرسه و شهرشان، سوار قطار شدن، رفتن به مارسی و شبی را در مسافرخانه سر کردن بود. شرح رؤیای کشتی سوارشدنشان و رفتن به دوردست‌ها بود... هیجان‌انگیز بود. هنوز هم همچه قصه‌هایی من را به هیجان می‌اندازد. فرار از مدرسه و طغیان علیه تمام چرت‌وپرت‌هایی که مدرسه و خانواده و جامعه تحویل آدم می‌دهند، از آن قصه‌هاست که پر است از کشف و شهود.

بعد یادم آمد که با این مضمون من داستان‌های دیگری هم خوانده‌ام. یاد داستان «برخورد» جیمز جویس افتادم. توی مجموعه داستان «دوبلینی‌ها» جیمز جویس قصه 3 نوجوان را تعریف می‌کند که تصمیم می‌گیرند به مدرسه نروند و عوضش بروند به بندرگاه. یکی‌شان جا می‌زند و قال می‌گذارد و آن دو خوش‌خوشان راه می‌افتند طرف یک شهر دیگر. می‌زنند به جاده و می‌روند و می‌روند و آدم ناتویی را می‌بینند. یک‌جور حس بزرگ شدن را تجربه می‌کنند و بعد برمی‌گردند. 

قصه‌ی فصل 7 مارتن دوگار هم همین را داشت. اتفاقات جذاب‌تری هم داشت لامصب... (نمی‌گویم تا بروید بخوانید!)

بعد یادم افتاد به یکی از قصه‌های بیژن نجدی. قصه‌ی 3 پسر نوجوان که یکی‌شان 18 سالش تمام می‌شود و وارد 19 سالگی می‌شود و آن دو تا هنوز توی 18 سالگی‌اند. قصه‌ی ولگردی‌شان در شهر رشت و الدرم‌بلدرم‌های پسری که از مرز 18 سالگی گذشته و مسخره‌بازی‌هایشان و طغیانشان. فکر می‌کردم که توی آن داستان هم از مدرسه فرار کرده‌اند. ولی الآن که نگاه کردم دیدم نه. صبحش مدرسه رفتند. بعد از مدرسه توی شهر رها شدند و ولگردی کردند و ولگردی کردند و آقا مرتضای 18 سال تمام با زخمی که نام داستان (نگاه یک مرغابی) از تشبیه آن زخم آمده، بزرگ شدن را تجربه می‌کند.

می‌دانید؟ من کار بدی می‌کنم که در و بی‌در کتاب می‌خوانم. روند ندارم. ولی این‌که توی ذهنم بیژن نجدی و جیمز جویس و روژه مارتن دوگار کنار هم بنشینند و هرکدامشان به زبان خودشان قصه‌ی مشترکی را تعریف کنند آی کیف دارد،‌ آی حال می‌دهد...


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۵
پیمان ..
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۵
پیمان ..
می‌خاستم الان اینجا فقط یک شعر از بیژن نجدی را رونویسی کنم. یکی از شعرهاش را که خیلی هم دوست دارم. امروز هر که حالم را پرسید گفتم خوبم. خیلی خوبم. همه چیز عین شعر است... می‌خاستم اینجا الان از «یه حبه قند» بنویسم. می‌خاستم گیر بدهم به این مینیاتور نگاتیوی سینمای این روز‌ها. به این گیر بدهم که توی شخصیت‌های فیلم همه جور آدمی بود. از پسربچه‌های تخس تا دختربچه‌های نازنازو و پیرمرد و پیرزن و دختر دم بخت و مادر و پدر‌ها و... اما یک قشر وجود نداشت. یک گروه عجیب و غریب حضور نداشت. این گروهِ پادرهوا. این گروهی که نه بچه است و نه بزرگ و در حال بالغ شدن است و هزاران هزار تناقض درونش است. نوجوان‌ها. (نه... آن پسرک دانشجوی لپ تاپ به دست نوجوان نبود... واقعن نوجوان نبود...) می‌خاستم از همین جا گیر بدهم به مطلق بودن فیلم. بگویم که علی رغم همه‌ی به به‌ها و چه چه‌ها این فیلم رنجِ «شدن» را در خودش نداشت. آره. یک فیلم کاملن ایرانی بود. یک فیلم شاخص ایرانی. شرط می‌بندم صد سال دیگر که امیدوارم روزگار بهتری بیاید وقتی توی کلاس‌های درس می‌خاهند از زندگی سنتی ایرانی‌ها حرف بزنند این فیلم را برای بچه‌ها نشان بدهند. اما... این نیست. بعد می‌خاستم به حس متناقض خودم هم گیر بدهم. اینکه این روز‌ها دلم صد کیلو امیدواری می‌خاهد و آن وقت یک فیلم سرخوشانه هم که می‌بینم می‌گویم: نه... این نیست... این جوری نیست. انگار که عادت کرده‌ام به‌‌ همان ذهن پریشان... می‌خاستم الان اینجا از به هدر دادن یک روز مفید حرف بزنم. ازین که تا می‌آیم کاری کنم هزار تا چیز دیگر می‌آیند و با ذهنم بازی می‌کنند و نگرانم می‌کنند و نمی‌گذارند کار خودم را بکنم. می‌خاستم اینجا از پوست انداختن حرف بزنم. نه... می‌خاستم دقیقن از چیزی به اسم «غشا» حرف بزنم. غشایی که حس می‌کنم دور وجودم ترشح شده و نمی‌گذارد که حرکت کنم. می‌خاستم از ترشح تدریجی این غشا حرف بزنم. از سختی‌‌ رها شدن از دست این غشای چسبناک که نمی‌دانم حتا اسمش را چی بگذارم... می‌خاستم از زور زدن و نتوانستن حرف بزنم... می‌خاستم از کلمات و احساسات تصنعی و باسمه‌ای حرف بزنم. اینکه بلد نیستم تصنعی باشم. اینکه چه قدر دوست دارم دروغ گفتن، هنر دروغ گفتن را یاد بگیرم!... بی‌خیال.‌‌ همان شعر بیژن نجدی از همه بهتر است. می‌پرستمش:

"یک صبح بیدار می‌شویم و می‌بینیم

که باران تند می‌بارد
نه بر گیاهان و کشتزاران و پنجره‌ها
باران می‌بارد
نه بر استخان خسته‌ی کوه، یا گلدان یا پرنده‌های نشسته روی سیم برق
یک صبح با صدای بارانی که تند می‌بارد
بارانی که نمی‌بارد بر چ‌تر، بیدار می‌شویم
و می‌بینیم باران قطره قطره می‌ریزد
بر دکه‌ی روزنامه فروشی
و کلمات خون و خونریزی
با هر قطره‌ی باران از روزنامه
قطره قطره می‌چکد
قطره قطره می‌ریزد..."

از کتاب «خاهران این تابستان» بیژن نجدی
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۰ ، ۱۲:۵۷
پیمان ..