سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

همراه شو ای عزیز!

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ

زنان امروز

یکی هم بعداً باید فیلممان را بسازد. چه ببازیم چه ببریم به نظرم باید یکی فیلممان را بسازد. مثلاً همین خود من. این‌که توی مجله‌ای به اسم زنان امروز سر دربیاورم برای خودم هم عجیب است. پیمان 20 ساله‌ی چند سال پیش هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که برود توی کار ویژه‌نامه‌ی مجله‌ای که خوش آب و رنگ‌ترین تصویر ممکن از نیکی کریمی روی جلدش باشد. فکر نمی‌کردم بزنم تو خال مسئله‌ای که این‌همه مثلاً فعال حقوق زنان هم تو فکرش نبودند و نیستند. ولی بار خورد دیگر.

اصل مسئله چیز دیگری بود. چیز دیگری هست اصلاً. یعنی کار خودمان بود که مسئله را تعریف کردیم.  هزارتا مسئله وجود دارد. ولی مگر ما چند نفریم؟ مگر چه قدر زمان و توانایی داریم؟ باید فقط یک مسئله را تعریف می‌کردیم و مسئله‌مان شد مهاجران در ایران. یک‌جور خلاف عادت بازی. یک‌جور برعکس شنا کردن.

ایران هم مگر مهاجر دارد؟ به‌جز افغانی‌های بدبخت کدام دیوانه ای پا می‌شود بیاید ایران؟ شما این‌همه نخبه و همکلاسی‌ات را ول کرده‌ای چسبیده‌ای به چهار تا عمله بنا؟ از این حرف‌ها... در بهترین حالت دلسوزی بود به حال یک اقلیت 3-4 میلیون نفری. 

ولی شروع کردیم. تازه فهمیدیم که دامنه‌ی این مسئله هم بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کردیم. از یک‌گوشه‌اش گیر می‌کند به کودکان کار و این‌که 80 درصدشان ایرانی نیستند. از یک‌گوشه‌ی دیگر گیر می‌کرد به سازمان‌های بین‌المللی و دلارهایی که برای ایران به ارمغان می‌آورند. از یک گوشه گیر می‌کرد به مدرسه و دانشگاه و خب در هر جمعیت بالای میلیون نفر مطمئناً آدم‌های فوق‌العاده باهوش هم زیاد پیدا می‌شود. تیزهوش‌هایی که بدتر از خود ایرانی‌ها در این خاک هرز می‌رفتند...

من آدم مهربانی نیستم. حوصله‌ی خیریه بازی و آدم خیر بودن ندارم. نمی‌گویم کمک موردی کردن کار بدی است. می‌گویم فایده‌ای ندارد. راه‌حل کوتاه‌مدت است. راه‌حل اساسی نیست... راه‌حل اساسی قانون‌های ایران بود. این را همان اول فهمیدیم. مثلاً همین قانون انتقال تابعیت ایران. این‌که مرد حق دارد تابعیت ایرانی را به فرزندش منتقل کند. ولی زن به‌هیچ‌وجه این حق را ندارد. یک گوشه‌ی کارمان گیر کرد به ازدواج‌های فراملی: زن‌های ایرانی که با مردهای افغانستانی و عراقی و فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و... ازدواج‌کرده بودند و برای زندگی در ایران به خاک سیاه نشسته بودند. نه‌تنها خودشان که بچه‌هایشان که نسل‌های بعدشان... 

اما تا رسیدن من به مجله زنان امروز خودش قصه‌ی حسین کرد است.

راستش دوست دارم چند تا فیلم و کتاب گیر بیاورم در مورد تغییرات کوچک در قوانین کشورها. این‌که چطورها گروه‌هایی شکل گرفته‌اند و مطالبه ایجاد کرده‌اند برای تغییر قانون. احیاناً چطور قانون‌گذاران چفت و چول و نفهم مجبور به تغییر قانون شده‌اند؟ با چه فرآیندهایی؟ چه آدم‌هایی همراه شده‌اند؟ اصلاً چطور آدم‌ها همراه شده‌اند؟ آدم‌ها را چطور همراه کرده‌اند؟ با نوشتن؟ با دادوبیداد کردن؟ با تجمع و جلسه گذاشتن و جمع تشکیل دادن؟ چطور؟ با چه ابزارهایی؟ 

من نوشتنم بد نیست. ولی آدم‌ها را همراه کردن و از آدم‌ها درخواست کردن سختم است. اما این روزها فهمیده‌ام که به همراهان زیادی نیاز داریم... 

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۴
پیمان ..

نظرات (۴)

سلام؛
هر جورکه  فکرش را میکنم به نظرم میاد که پاسخ به سوالاتت در نتیجه‌ی یک فقدان بزرگتری در کشور است و تا وقتی آن فقدان وجود دارد، همه تلاش ها به گفته خودت "موردی است و کوتاه مدت، و راه حل اساسی نیست".
شاید تفسیر وضعیتی که دچارش هستیم با مفاهیم درس کنترل ساده­تر باشد. در همه کشورها (و کلاً سیستم‌ها) مشکلاتی هست (هرچند به مسخرگی و بزرگی ما نیست) و راه حل خوبی که سالهاست به آن رسیده‌اند، گرفتن فیدبک از خارج سیستم (مردم) است تا سیستم بفهمد آیا دارد هدف را دنبال میکند و یا خطا دارد. اگر خطا داشت، کنترلر (نظام) باید با توجه به خطا، سیگنال فرمان به عملگر (تصمیمات نظام) را عوض کند. اگر مدل خطا و میزان تغییرات جوری باشد که کنترلر نتواند آن را اصلاح کند، باید از کنترلر دیگری استفاده کرد.

چند مشکل تا اینجا وجود دارد. اولاً تعریف هدف از جانب بخش زیادی از مردم و نظام متفاوت است. در نتیجه نظام خیال میکند که دارد هدف را به صورت دقیق دنبال میکند، اما چیزی که دنبال میکند به اعتقاد بسیاری اصلاً قرار نبود که هدف باشد و نیست. مشکل دیگر این است که سیستم کشور ما، اُپِن لوپ است و اصولاً فیدبک گرفتن را لازم نمیداند. و اصولاً سیستمهایی به صورت اُپِن لوپ کار میکنند که خیلی به عملکرد کنترلرشان (نظام) اطمینان دارند.
به نظرم سیستم ما، دو راه حل بیشتر ندارد:

1) بپذیرد (یا بهش بپذیرانیم) که سیستم اش نیاز به اعمال یک فیدبک قوی از طرف مردم دارد که در این صورت باید اُورشوت زیادی را تحمل کند و مدتی از حالت پایداری و ثبات ظاهریش دور شود. اما هم جثارت این کار از طرف مردم وجود ندارد و هم حماقت سیستم اجازه این کار نداده و نمیدهد.

2) با همین فرمان و خطا از هدف جلو برود و این سیستم (به ظاهر) پایدار شده همچنان پایدار باقی بماند و در این صورت همیشه خطا داریم و شاید بعد از مدتی در اثر فراوانی تجمعی این خطاها، در بینهایت سیستم حتی ناپایدار شود و ...

تصور این که با اعمال تغییرات کوچک و دراز مدت در آن سیستم و با آن کنترلر، به هدف نزدیک شویم وجود ندارد. چون تجربه نشان داده که کنترلر سیستم ما نسبت به تغییرات مقاوم (robust) است. در بهترین شکل این تغییرات بتوانند کمی سیستم را حول خطایی که دارد، نوسانی کنند و بعد از مدتی هم از بین میروند.

بقیه کشورهایی که با اعمال تغییرات کوچک در قوانین، وضع خوب میشود، این مشکلات ما را ندارند. اولاً هدف مشخص است و سیستم آنقدر خطا ندارد. ثانیاً سیستم کلوزلوپ است و فیدبک میگیرد. نمونه‌های فیدبک گرفتن که سیستم ما ندارد:
وجود رسانه های آزاد که افکار عمومی جامعه را منتشر کنند، امکان برقراری میتینگ، تظاهرات، همایش و ... از کسانی که معتقدند سیستم خطا دارد. وجود احزاب سیاسی و الخ.


یادم هست که چند سال قبل در مسابقه تیم ملی افغانستان در ورزشگاه آزادی، در کمال تعجب ورزشگاه یکصد هزار نفری پر شد؛ آن هم با وجود بهای زیاد بلیط، نیاز به کارت اقامت برای ورود به ورزشگاه، عدم صدور بلیط در روز مسابقه و ...
خب، آیا با این سیستم ما این تصور (حتی برای ما مردم) اصلاً امکان‌پذیر و شناخته شده هست که روزی در این خیابان آزادی، شاهد تجمع چند ده هزارنفری افغان‌هایی باشیم که پلاکاردهای رنگارنگ و بنرهای خوشگل و بلندگو در دست دارند و در حالی که لبخندی از امید به اصلاح قوانین دارند، ایجاد مطالبه کنند؟ اصلاً قابل تصور است که یک افغان ایرانی (با جمعیتی حدود 5 درصد از کشور) مسئولیت یک بخش از حکومت را داشته باشد؟ یا نماینده‌ای در جایی داشته باشند؟ یا رسانه داشته باشند؟ یا ...
پ.ن 1: ببخشید که زیاد شد.
پ.ن 2: کلاً مرسی که هستی. زیادتر باش ;)


پاسخ:
سلام

ممنون
البته تغییرات همیشه تدریجیه. مثال قشنگش تشکیل مجلس نمایندگان انگلستانه که تو یکی از فصل های کتاب چرا ملت ها شکست می خورند خیلی قشنگ توضیح داده بود. باید یه بار دیگه بخونمش... ولی کلیتش یادمه که همه چیز تدریجیه. فقط نباید رها کرد.
از مهاجران هم در تیمتون هستند؟
پاسخ:
آره.
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۲ مهدی صالح پور
فیلمهای زیادی درباره افلیتِ همجسنگرایان توی دهه‌های هفتاد و هشتادِ میلادی ساخته شده... یکی پراید/غرور بود که فکر کنم پیشنهادِ یکِ بی‌بی‌سی توی سال 2014 یا 2015 بود. #پیشنهاد
من اصلا منظورم این نبود که باید رها کرد یا تغییرات تدریجی نیست؛ منظورم تشریح شرایط جامعه و حکومت خودمون بود که کار رو برای تغییر سختتر میکنه (اگه غیرممکن نکنه) شخصا کمتر مثالی رو شنیدم یا دیدم که در 40 سال گذشته ملایان حتی  ذره‌ای از مواضع‌ اصلی شون عقب نشسته باشند. در حالی که مشکلات امروز ما در جامعه عموماً از همون مواضع اصلی شون سرچشمه میگیره.
حکایت اینه که در پایین دست رود، تلاش کنیم که با هزینه و زحمت زیاد آب رو فیلتر و تصفیه کنیم -که ذاتا کار خوبیه- ، در حالی که میدونیم در بالادست یک نفر داره توش ...
بهتره همونطور که تصفیه میکنیم، حداقل یادمون باشه که بخش زیادی از مشکل رو اون فرد درست کرده. و اگر روزی گذرمون به بالادست خورد، تلاش کنیم که سنبلش را بچینیم.
مثلا همین قانون انتقال تابعیت، شاید به ظاهر گفته بشه که ایرادش دینی نیست، اما در ضمیر و باطنش ناشی از همون قوانینه. مثلاً این که رئیس جمهور نمیتونه زن باشه، آیا دینی هست؟ نیست، اما قانونش وجود داره. چرا؟ حتما در خبرگان با خودشون میگند که: "حالا اومدیم و خدای نکرده یک زن شد رئیس جمهور، علاوه بر سایر معضلاتش، خواست از کشور خارج بشه و بره سازمان ملل و حالا شوهرش اجازه خروج نده، تکلیف چیه؟ پس مینویسیم رجل سیاسی ..."

پیشنهاد: فیلمهای کن لوچ کلاً در مورد معضلات اجتماعی هست. مثلاً: 
Bread and Roses
It is a free world
The spirit of 45 و ...

فیلم گاندی که البته قهرمان محور هست و در مورد تغییرات بزرگ، اما حس مبارزه به آدم میده
شاید هم بتونی از ایده بیلبوردهای فیلم تری بیلبودردز اوتساید آو ادینگ میزوری استفاده کنی ;)
پاسخ:
آقا... من یه سپهرداد فیلترشده دارم تو بلاگفا. این جارو فیلتر نکنن صلوات.
بله... اپسیلیونی عقب ننشسته اند واصلاح نشده اند, امتیاز داده اندها. منتها به جای امتیاز سیاسی اجتماعی امتیاز اقتصادی دادن که ملت برای یه مدت کوتاهی ساکت باشن و سرگرم باشن و دوباره روز از نو روزی از نو. ولی دیگه کم کم...
داستان تابعیت خوبیش اینه که دین مشکلی نداره, البته یه مشکل دیگه ای داره که خیلی حیوانیه. داریم براش فکرهایی می کنیم. چه افتد و چه پیش آید...

ممنون بابت فیلم ها.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی