سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

پرسه زدن

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

آتلان را نگاه کردم. آتلان یعنی سوار اسبت شو و رهسپار شو. 60 دقیقه بود و عجیب بهم چسبید. خیال‌انگیز بودن مهم‌ترین ویژگی یک فیلم خوب است. یک فیلم ممکن است نفس‌گیر باشد،‌ ممکن است از همان دقیقه‌ی اول تا آخر یقه‌ات را بگیرد و با خودش هر جا می‌خواهد تو را خِرکش کند و ببرد و تو هم تحت تاثیرش قرار بگیری. یک فیلم ممکن است پر از صحنه‌های اعجاب‌انگیز و غافل‌گیرکننده باشد. ولی اگر خیال‌انگیز نباشد آن فیلم فیلم تمام و کمالی نیست... یک فیلم خوب باید به تو بازیچه‌ای بدهد برای خیال بازی... و آتلان خیال‌انگیز بود. ترکمن‌صحرای توی فیلم ترکمن‌صحرای فصل‌های مختلف سال بود. از زمستان تا بهار. و سرشار بود از اسب... و مردهایی که از 7سالگی بر زین اسب بزرگ می‌شوند تا کهن‌سالی... 

می‌دانی دقیقا کجای فیلم با من بازی کرد؟ آن‌جایی که علی می‌گفت اسب‌های کورس باید صبح و عصر 10 کیلومتر گردش بروند. همان‌جایی که او سوار بر ایلحان لابه‌لای بوته‌ها و در دشت فراخ ترکمن‌صحرا هر روز 2 بار می‌تازید و می‌گشت. شغلش پرورش اسب بود. شغلش این بود که صبح و عصر سوار بر اسب‌هایش در ترکمن‌صحرا بتازد و برود و بیاید...

کار و شغل از آن چیزهاست که در مرکز زندگی هر آدمی قرار می‌گیرد. اولین سوالی که از آدم می‌شود این است که کارت چیست؟ این که جزء مهمی از شغلت این باشد که روزانه 20 کیلومتر در ترکمن‌صحرا در هواهای گوناگون،‌ در دشتی که انگار بی‌پایان است و جادویی پرسه بزنی... خیال‌انگیز است. از آن چیزهاست که شاید تا مدت‌ها هر روز هر روز بهش فکر کنی...


نظرات (۲)

سلام قشنگ بود ولی کوتاه
عالی توصیف کردی،همشو میدیدم.
یه مرد بالباس قرمز توی هوای مه کرفته بعدازظهر سواراسب قهوه ای داره تاخت میره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی