سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

Unknown

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۴۷ ب.ظ

من چند سال پیش تصمیم داشتم خیابان‌های تهران را یکی یکی متر کنم و هر چیزی را که درشان می‌بینم «خیابان نگاری» کنم. ۲بار هم این کار را کردم. یک بار برای خیابان فلسطین و یک بار برای خیابان ایران.
 بعد دیدم این کار خیلی عظیم و گسترده است. تصمیم گرفتم کارم را محدود‌تر کنم. تصمیم گرفتم توی خیابان‌ها راه بروم و فقط به اسم مغازه‌ها نگاه کنم و «اسم نگاری» کنم.
به هر کسی که این را می‌گویم می‌گوید که چه بشود؟ آن وقت من تعریف می‌کنم که آن روز که داشتم خیابان ایران را متر می‌کردم و سر مذهبی و ته تجاریش را هم می‌آوردم موقع برگشتن از خیابان ثقت الاسلام به یک مغازه‌ی بزازی برخوردم. مغازه‌ی بزازی روبه روی حوزه‌ی علمیه بود. بزرگ بود. و فکر می‌کنی بالای مغازه چه نوشته بود؟ در فضای چندین متر مربعی بالای مغازه یک «اللهم صل علی محمد و آل محمد» بزرگ نوشته بود. فکر کن. طرف آدرس مغازه‌اش را که می‌خاهد بدهد می‌گوید خیابان ثقت الاسلام مغازه‌ی «اللهم صل علی محمد و آل محمد». نه. مغازه‌ی صلوات هم نه‌ها. مغازه ی... بعد می‌نشینم توضیح می‌دهم که این شهر دائم چهره‌اش را تغییر می‌دهد. هی سرخاب سفیدابش را عوض می‌کند. بعد این جور چیز‌ها عکس سه در چهار نیستند که بیندازی و بماند. باید ثبت کنی. به هر حال یک روزی به درد می‌خورد. اینکه ۱۰سال دیگر مغازه‌های اینجا اسم‌های دیگری خاهند داشت قطعی است. اما چند نفر یادشان می‌ماند که از قبل چه اسم‌هایی بوده؟!
به نظر من این کار خیلی مهم است. ولی خب، از آنجا که بیشتر دوستان من مهندس هستند و آدم‌های علاف و پایه‌ای نیستند به من یادآوری می‌کنند که من یک مهندسم و باید به ایده‌هایی بپردازم که بتوانم با‌هاشان پول پارو کنم و یادم می‌آورند که اوضاع زندگیم حتا مزخرف‌تر از آن علاف‌هایی است که باید از این کار‌ها بکنند و نمی‌کنند.
خب. من ازین که پایه‌ای برای پیاده کردن ایده‌هایم پیدا نمی‌کنم عصبانی می‌شوم و به ایده‌های مهندسی فکر می‌کنم. ایده‌های مهندسی...
کارت دانشجوییم خصوصیت جالبی پیدا کرده. امروز متوجه شدم. تمام مشخصاتم سالم و مشخص و واضح مانده‌اند. اما قسمت عکس کارت دانشجوییم... آن عکس دوران دبیرستانم که درش مو‌هایم پرپشت‌تر بود و پسرک توی عکس ریش‌ها و خط ریشش (برخلاف این روز‌ها) آنکارد است دچار مشکل بزرگی شده. ناحیه‌ی دو تا چشمانم و دماغم پاک شده. جوری که به هیچ وجه کسی نمی‌تواند بفهمد آن عکس من است. انگار خدا یک شب نشسته با پاک کن جوهری قسمت چشم‌هایم را پاک کرده.
من ایمان دارم که خدا با آدم‌ها حرف می‌زند. اما مثل بچه‌ی آدم با آدم حرف نمی‌زند. خدا با زبان نشانه‌ها با آدم حرف می‌زند. نشانه ازین واضح‌تر؟ پاک شدن چشم‌ها در یک کارت دانشجویی چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟! بله... دانشگاه به طرز خارق العاده‌ای من را کور کرده. تمام بینایی‌ام را از من گرفته و این بلایی است که تحصیل در دانشگاه می‌تواند سر هر بنی بشری بیاورد. تو با چشم‌هایی تشنه‌ی دیدن واردش می‌شوی و بعد از چند سال می‌بینی وسیله‌ی دیدنت را ازت گرفته‌اند. آدمی هم که چشم ندارد چیزی نمی‌بیند.
وقتی فهمیدم چشمی برای دیدن ندارم از سعی بیهوده پرهیز کردم و تصمیم گرفتم گوش کنم. امروز مترو سوار شدم. چیز جالبی که شنیدم «فری سایز» بود. ۲بار این اصطلاح را شنیدم و برایم عجیب بود. من آدم خیلی تنبلی هستم و به اصول بهینه سازی و قناعت به شدت اعتقاد دارم. به خاطر همین در ایستگاه تهرانپارس نزدیک واگن یکی مانده به آخر (چسبیده به قسمت زنانه) سوار می‌شوم تا در ایستگاه دروازه شمیران که می‌خاهم خط عوض کنم دقیقن روبه روی خروجی پیاده شوم و از پیاده روی اضافی در فضای ایستگاه خودداری کنم. امروز هم این کار را کردم. امروز در قسمت زنانه فعالیت دستفروش‌ها خیلی زیاد‌تر بود. از ماتیک ضدآب تا اسکاچ و سیم ظرفشویی می‌فروختند. اما در بین آن‌ها زنی بود که جوراب شل [واری و جوراب ساپ [ورت می‌فروخت. صدایش خیلی بلند بود و خیلی پرعشوه می‌گفت که جوراب شل] واری رو ۸تومن نخرید ۵تومن بهتون می‌دم. خانما... جوراب ساپ [ورت ۵تومن. و بعد یک جور عجیبی می‌گفت فری سااایزه که من‌‌ همان لحظه لنگ و پاچه‌ی زن‌های چهارایکس لارج را در تصور می‌آوردم که این جوراب‌ها چه طور پا‌هایشان را تنگ در آغوش گرفته‌اند. بله... «فری سایز» دوم را موقع برگشتن شنیدم. صدای پسره عجیب مردانه و اسطقس دار بود. اگر تنبلی اجازه می‌داد‌‌ همان لحظه باید موبایل را از توی جیب درمی آوردم و صدایش را ضبط می‌کردم. کلمه‌ها را محکم و قرص می‌نداخت بیرون و صدایش یک جور کلفتی عجیب داشت. جوری حرف می‌زد که رنگی از التماس نداشت و تو دلت می‌خاست غرورش تا ابد بماند. خیلی مرد بود. ته ریش داشت. و پیراهن سیاه پوشیده بود. اربعین نزدیک است. نگاهش به هیچ کس نبود. ازین دستفروش‌ها نبود که هی با آدم‌ها چشم تو چشم شوند و قیافه‌ی مظلوم بگیرند. خیلی محکم و مردانه می‌گفت: کفی کفش، ضد بو، ضد عرق، فری سایز، ۱۰۰۰تومن. می‌رفت و اگر حس می‌کرد کسی دارد تکان می‌خورد مکث می‌کرد و جمله‌اش را تکرار می‌کرد و بعد اگر مشتری نبود می‌رفت... فری سایز گفتن او با فری سایز گفتن آن زن خیلی توفیر داشت... می‌دانی بدیش چی بود؟ اینکه او می‌گفت و می‌رفت.
خب این جور چیز‌ها من را عصبانی می‌کند. نمی‌دانم دقیقن چرا. من دیشب هم عصبانی بودم. به خاطر خیلی چیزهای درب و داغان زندگیم عصبانی بودم. من مهندسی هستم که چشم‌هایم کور شده. نباید عصبانی باشم؟ هوا زمهریر بود. یخ بندان بود. هر جا باریکه‌ی آبی وجود داشت یخ زده بود. هیچ دیوانه‌ای در خیابان‌ها نبود. ساعت ۱۱شب بود. من و دوستم داشتیم برای خودمان ول می‌گشتیم. یعنی من او را اسیر خودم کرده بودم. گفته بودم که درب و داغانم و او هم با آنکه داشت از سرما کپک می‌زد همراهم شده بود. همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند و من داشتم داد و بیداد می‌کردم که لوله توی حلق هر مادرقمری که این طوری و آن طوری پولدار شده و من گوسفند باید بنشینم با خودم... خیر سرم داشتم فحش و داد و بیداد می‌کردم که دیدم یک نفر بلند‌تر از من آن دست خیابان دارد داد و بیداد می‌کند و فحش می‌دهد. فحشش توی گوش خیابان می‌پیچید و من ساکت شدم. داشت داد می‌زد. سوار موتور بود. ترک عقب موتور نشسته بود و داد می‌زد: آهای حرومزاده‌ها... آهای لعنتی‌ها... من آزادم... من هنوز آزادم...
یک لحظه میخکوب شدم و بعد یکهو مثل ارشمیدس وقت کشف بویونسی ذوق کردم.
-هی... پاپیون... سکانس آخر پاپیون... اون آخرش وقتی از جزیره هه خودشو پرت می‌کنه تو آب و می‌زنه به دریا... اون جمله‌های آخر فیلم همینایی بود که این بابا می‌گفت...
گرم شدم. فیلم خوب فیلمی است که آخرش فحش‌هایی داشته باشد که هر بار با سردادنشان گرم شوی... همه جا یخ زده بود. شیشه‌ی ماشین‌ها برفک زده بود. ولی من گرم بودم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۱۱
پیمان ..

اسم نگاری

نظرات (۷)

very GOOD...
همیشه یه ایده نو داری که وقتی با جسارت آمیخته میشه لذت بخشه!
۱۲ دی ۹۱ ، ۱۳:۲۲ صفحه های صبحگاهی
بر عکس من که این روزا سردم! خیلی سرد ...
مهندس متفاوتی هستی خب!
"خداوند به زبان نشانه ها سخن می گوید" و انسان دوست ندارد که بعضی نشانه ها را بفهمد! ولی هرچیزی را که دوست نداری بفهمی، بهت الهام می کنند. کی الهام میکند؟ خدا می داند!
این پستت من رو یاد چند تا موضوع انداخت:
یکی بازی هایی که فکر کنم رضا امیرخانی با اسم خیابان ها در کتاب هایش می کرد...
یکی دیگر هم موضوعی که نمی دانم چه ربطی دارد ولی پستت رو که خوندم یادش افتادم دانشجوهای شهرسازی یک درسی دارند که برایش یک کار عملی باید انجام بدهند آن هم اینکه می روند یک ساعت کنار یک خیابان می ایستند و تعداد ماشین های عبوری را ثبت می کنند و بعد نتیجه اش را برای تعیین درجه دسترسی و عرض معبر استفاده می کنند. شاید خنده دار به نظر برسه ولی دوستام می رفتند و این کار رو می کردند. خوب اگر پیشرفته تر می تونستند عمل کنند ماشین برای انجام این کار هست. الان این خیابان نگاری شما هم مثل همان است، نمی دانم چه خاصیتی دارد ولی یک فایده ای دارد شاید از نظر جامعه شناسی یا روانشناسی یا شاید روند تحولات یک شهر. این اسم مغازه ها هم ما یک مدت توی نخ این موضوع بودیم مثلا زده آپاراتی ثامن الامه! یا مثلا قصابی شکوفه! واقعا بعضی اسم ها خیلی بی ربطند...
پیمان خیلی خیلی خوب بود،،، بعد از این همه مدت اومدم منتظر بودم یه چیز خوب بخونم دوتا متن بالا رو نصفه ول کردم به این که رسیدم تا آخرش رفتم ، چون خودتی نه نقدی نه تعریفی نه توصیه ای نه پیشنهادی نه متنی نه خوانده ای فقط خودتی که نگاه کردی یا نگاه کردی و خودت بودی یا نگاه خودتی، نمیدونم اینی که میگم چیه ،،
از کارت دانشجویی من فقط امضا رییس دانشکده مونده!به چشم نشونه،نشونه ی ترسناکیه!
امروز داشتم به این فک میکردم که پایین ستونای دانشکده رو که بردارن سکو بزنن ،اونا دیگه ستون بشو نیستن!ستونی که نشه یه لنگه پا کنارش وایساد و به بهونه سیم شارژر و پریز برق پشتش قایم شد..بعد چند دقیقه یه بار رو پله هارو دید زد که "اونی که باید" نشسته یا نه،ستون نیس که! ستونی که همه ی خاطرات مارو زیر سکو های نوش دفن کردن!!خراب شه اون ستون!خراب شه اون دانشکده! بعد فک کردم خداروشکر من به جای چپ و راست سلفی گرفتن با دوستا از هر نقطه ی دانشگاه عکس دارم! خداروشکر چند سااال بعد خاطراتم و حداقل تو چندتا عکس پیدا میکنم!
(خوندن رندوم بعضی از پستای سپهرداد تو بیخوابیا و بیکاریای شبونه و غصه ی ستونای بی مصرف امروز و کار بیهوده ی نظر دادن تو پست این همه سال پیش ه یه مهندس "به ظاهر" نا امید..) کاش بعد این سالا پایه ی پیاده کردنای ایده هات و پیدا کرده باشی..حتی اگه اون پایه خودتی و افکار جدیدت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی