سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

تشرف

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۹، ۰۴:۲۸ ب.ظ

با خانه‌ها و خیابان‌ها
کوچه‌ها و میدان‌هایش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم
شاخه‌های درخت انار
بر شانه‌های من است
انگار برگ پوش شده‌ام
در خرقه‌ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم
دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه‌ای در پیله‌ی من، این شهر
    پیر می‌شود با رویای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه‌ای ست آبی و خیس
    روی تن برهنه‌ی مهتاب
نبض کارخانه‌های برنج
آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من
با همین دست هاست که می‌گویم:
-سلام همشهری
و بوی کلوچه می‌دهد
     هر دهانی که می‌گوید: علیک سلام
از خدا که پنهان نیست
    چرا پنهانش کنم از تو، آقا شیخ زاهد گیلانی
سیاه پوش قهوه خانه‌ای هستم
که در مسیر راه کمربندی دور لاهیجان
روزی مُرد
همین طور سیاه پوش آینه‌ای شده‌ام
که جیوه‌اش روزی ریخت
سیاه پوش قالیچه‌ای هستم
که در مغازه‌ی سمساری ست
آه آقا
بله آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.
بیژن نجدی/از کتاب"پسرعموی سپیدار"،صفحه ی 168 و 169

مرتبط: داستان دو شهر

پس نوشت: کل وبلاگ های وردپرس و بلاگر دوباره فیلتر شدند!
پس نوشت2: من جلبک نشده ام. این که این قدر شخصی و بی ربط به حوادث دور و اطراف می نویسم به خاطر این است که حرف تازه ای ندارم. چیزهایی که بقیه می گویند کافی است دیگر.
پس نوشت3: من دلم می خاهد حمید تند تند و زیاد زیاد بنویسد: این جا.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۱/۲۲
پیمان ..

نظرات  (۳)

lahijan ra besiar doost midaram
۲۵ بهمن ۸۹ ، ۰۹:۱۵ علیرضا کیانی
من مرده ی خنکای لاهیجانم :)
۲۵ بهمن ۸۹ ، ۱۲:۵۸ مرضیه زندیه
خوب جاییه!خوب!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی