سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

هفته‌ی پیش محسن ماجرای گپ و گفتش با یک راننده‌ی تپ30 را تعریف کرد. این که طرف ‏شمالی بوده و برای رانندگی تپ30 آمده ساکن تهران شده. خودم هم آخرین باری که اسنپ ‏گرفتم دقیقاً همین‌طور بود. طرف 206 صندوق‌دار داشت. شمالی بود و برای کار (رانندگی در ‏اسنپ) آمده بود تهران. فقط به قدری کثیف رانندگی می‌کرد که اصلاً رغبت نکردم صحبت با او ‏را ادامه بدهم. (نوربالادادن‌های بی‌خود، چسباندن به سپر ماشین جلویی، لایی کشیدن، لجبازی با ‏راننده‌ی مایلری که داشت راه خودش را می‌رفت... اصلاً وضعیتی...) آخرسر هم از 5 بهش 1 ‏دادم. اما مورد محسن رام و خوش‌صحبت بود. شب‌ها کار می‌کرد. روزها می‌خوابید و شب‌ها تا ‏صبح توی این تهران درندشت و شهرهای اطراف مسافر جابه‌جا می‌کرد. محسن می‌گفت یکی از ‏موارد جالبش تعدادی از مسافرهای خانمش بود. خانم‌های فاحشه‌ای که از تپ30 و اسنپ برای جابه‌جایی ‏استفاده می‌کردند و پوششی کاملاً قانونی به کار خودشان داده بودند. این که فاحشه‌ها به کمک ‏تلگرام و اینستاگرام دیگر نیازی به کنار خیابان ایستادن ندارند و به کمک اسنپ و تپ30 به ‏راحتی در شهر جابه‌جا می‌شوند و می‌توانند حداکثر بهره‌وری را در طول یک شب داشته باشند. ‏نکته‌ی جالبی بود. داستان‌های ضمنی تپ30 و اسنپ مطمئناً دنیایی از روایت‌اند.‏

امروز ایده‌ی یک داستان کوتاه به سرم زد. ایده‌ای که باید شخصیت اصلی‌اش یک راننده‌ی ‏اسنپ می‌بود و در بستر یک سفر کوتاه درون‌شهری به کمک اسنپ اتفاق می‌افتاد. یعنی کلیت ‏بود. نیاز به جزئیات داشتم. باید از جزئیات رانندگی اسنپ و تپ30 بیشتر می‌دانستم. جزئیات نه ‏به معنای رانندگی و ترافیک و مسیرهای گوناگون. جزئیات به معنای داستان‌های ضمنی. از جنس ‏همان‌هایی که رانندهه برای محسن تعریف کرده بود. شک کردم که شاید اصلاً همچه ایده‌ای ‏واقعاً اتفاق افتاده باشد. باید وبلاگ یک راننده‌ی اسنپ یا تپ30 را می‌خواندم... هیچ چیز مثل ‏خواندن یک وبلاگ شخصی دید آدم را باز نمی‌کند...‏

و خدای من...‏

هیچ وبلاگی نیافتم که نویسنده‌اش راننده‌ی اسنپ یا تپ30 باشد و از کارش روایت کند. هر چه ‏قدر از گوگل پرسیدم به در بسته خوردم. می زدم دلنوشته های، یادداشت‌های، روایت‌های، ‏روزانه‌های و هر چه که فکرش را بکنیدِ یک راننده‌ی اسنپ. به در بسته می‌خوردم. وبلاگ‌هایی ‏که راوی‌اش راننده‌ی تریلی و ترانزیت و اتوبوس باشند یافتم، ولی وبلاگی که نویسنده‌اش یک ‏راننده‌ی اسنپ باشد، نع. هر چیزی هم که بود روایت‌های رسمی بود. روایت‌های خود سایت ‏اسنپ و تپ30 و نهایت گزارش‌هایی که سایت‌های خبری کار کرده بودند. روایت شخصی ‏نبود.... وبلاگ نبود...‏

برایم عجیب بود. وبلاگستان فارسی که روزگاری تویش هر قشری یک روایت از خودش را ‏ارائه می‌داد چرا به همچه وضعیتی افتاده؟ روزگاری دستفروش مترو هم وبلاگی داشت و ‏روایت‌هایی شخصی از خرده‌اتفاق‌ها و داستان‌های ضمنی کارش... ولی الآن...‏

اعصابم خرد شد که چرا کسی وبلاگ نمی‌نویسد. گفتم شاید توی اینستاگرام چیزی بیابم. ‏جست‌وجو کردم... آن‌جا هم چیزی نبود. کمی اوضاعش از وبلاگ‌ها بهتر بود. چند تا صفحه بودند ‏که محل اشتراک‌گذاری تجربیات راننده‌های اسنپ و تپ30 بودند. گروه تلگرامی رانندگان ‏اسنپ... ولی بیشتر دغدغه‌ی صنفی داشتند و وبلاگ‌وار نبودند. روایت شخصی نبودند. داستان ‏ضمنی نبودند. وبلاگ و داستان گفتن و روایت کردن چیز دیگری است...‏

و این برایم تأسف‌برانگیز بود... حس می‌کردم حجم عظیمی از تجربه و روایت دارد از بین ‏می‌رود...‏

به خاطر پول است؟  ای کاش می‌شد کنار مطالب وبلاگ‌ها یک لینک ‏Donation‏ هم گذاشت تا ‏اگر کسی از مطلبی خوشش آمد به اندازه‌ی 50 تا یک تومانی هم که شده به طرف جایزه بدهد... ‏ای کاش می‌شد از حقوق صاحب یک نوشته دفاع کرد و وقتی چیز خوبی نوشته شد تا آخر ماجرا ‏آن نوشته‌ی خوب از آن نویسنده‌اش باشد...‏

از گوگل در مورد راننده‌های ‏Uber‏ پرسیدم. این که آیا آن‌ها هم بی‌خیال روایت شخصی و ‏وبلاگ نوشتن هستند و فقط رانندگی می‌کنند؟ نه... این طور نبود. وبلاگی به راه بود. وبلاگ ‏یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر. سبک روایت‌ها هم مشارکتی بود. راننده‌های مختلف ‏تجربیات و روایت‌های‌شان را می‌فرستادند و در وبلاگ منتشر می‌شد... وبلاگی که از ‏روایت‌هایش یک کتاب هم چاپ شده بود: کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر.‏

نمی‌دانم باید چه کار کنم... الآن یک وبلاگ تر و تمیز با روایت‌های بی‌واسطه‌ از یک راننده‌ی ‏اسنپ یا تپ30 می‌خواهم و نمی‌دانم از کجا بجورم. یا من سرچ کردن بلد نیستم یا حدود 30 هزار راننده ی اسنپ روایت ‏کردن و داستان نوشتن را فراموش کرده‌اند... روزگار بدی شده است... لعنت بر تلگرام و ‏اینستاگرام. ‏

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
پیمان ..

‏1-‏ آقای مقصود فراسختواه در کتاب "ما ایرانیان" برای توضیح رفتار اهالی یک فرهنگ (مثلا ایرانیان) علاوه بر تفکر ‏سیستمی و نظریه‌ی بازی‌ها از نظریه‌ای به نام مم‌ها استفاده می‌کند.‏

مم‌ مفهومی است که متناظر با ژن بیان شده است. همان‌طور که خیلی از ویژگی‌های ارثی و موروثی از طریق ژن‌ها ‏منتقل می‌شوند خیلی از ویژگی‌های رفتاری هم از طریق مم‌ها در بین اهالی یک فرهنگ منتقل می‌شود. مم‌ها ‏کدهای رفتاری هستند که یک فرهنگ را در بین اهالی آن فرهنگ توضیح می‌دهند. مم‌ها ریزواحدهای فرهنگ ‏هستند. ذخایر الگویی ما هستند که کپی می‌شوند،‌ترجمه می‌شوند، به هنجار تبدیل می‌شوند و خود را تکرار ‏می‌کنند. ماهیت مم مثل ژن اطلاعاتی است. مم‌ها هستی‌هایی هستند که موجودیت‌شان اطلاعاتی است. هنجارها و ‏رفتارهای معمول در یک فرهنگ بر اساس این اطلاعات شکل می‌گیرد. هر فرهنگ حاوی کدهای اطلاعاتی است ‏که در مم‌ها ثبت و ذخیره می‌شود. مم‌ها حاوی اطلاعات و رمزها هستند که به هنجارها و رفتارها ترجمه می‌شوند. ‏

می‌شود گفت مم‌ها یک جور کهن‌الگو هستند. ‏

یونگ می‌گوید که کهن‌الگوها الگوهای درونی تصمیم‌گیری‌شده‌ی وجود، رفتار، درک و پاسخ هستند. الگوهای ‏بنیادی در انسان‌اند که تمامی رفتارها،‌ نحوه‌ی ادراک و پاسخ‌های ما نسبت به رویدادهای دنیای پیرمون‌مان و ‏همچنین انتخاب‌های ما در فرآیند زندگی، در چهارچوب این الگوهای بنیادین صورت می‌پذیرد... کهن‌الگوها ‏میراث روانی نوع بشر به شمار می‌روند. الگوهایی که انسان‌ها از صدها و هزار سال پیش نسل در نسل با آن‌ها ‏زندگی کرده‌اند و به مرور از طریق ناخودآگاه جمعی به نسل‌های بعدی انتقال یافته‌‌اند.‏

کهن‌الگو در ادبیات یونگ مفهومی وسیع است. می‌شود گفت مم‌ها کهن‌الگوهایی محدود در بین اهالی یک ‏فرهنگ‌اند.‏

‏2-‏ افتاده‌ام به شکسپیرخوانی. فهمیده‌ام که به حول قوه‌ی الهی ترجمه‌های حداقلی خوبی از شکسپیر به زبان فارسی ‏موجود است. بخش زیادی از عظمت شکسپیر در دنیای انگلیسی زبان به خاطر نغز بودن اشعارش در ‏نمایشنامه‌هایش و صنایع ادبی گوناگونش است. این عظمت ترجمه‌پذیر نیست. ولی من به این که قصه‌ی ‏نمایشنامه‌های شکسپیر را هم بدانم قناعت کرده‌ام. ‏

دو تکه از دو نمایشنامه‌ی شکسپیر جالب بود. ‏

شایلوک در دادگاه سخنرانی می کند

یکی صحنه‌ای از نمایشنامه‌ی تاجر ونیزی. من ترجمه‌ی ابوالقاسم خان ناصرالملک را خواندم. صحنه‌‌ی دادگاه ‏آنتونیو و شایلوک. جایی که شایلوک از آنتونیو به خاطر به موقع پرداخت نکردن قرض و بهر‌ه‌ی قرضش شکایت ‏کرده و می‌خواهد سند ضمانت قرضش را اجرایی کند: 5 سیر گوشت از تن آنتونیو. دوک که قاضی دادگاه است ‏تمام سعیش را می‌کند که شایلوک شاکی را از شکایتش منصرف کند. ولی شایلوک منصرف نمی‌شود و او علی‌رغم ‏میل باطنی به دنبال اجرای حکم می‌افتد. او قدرت این را دارد که به کل شایلوک را از مقام شکایت برکنار کند. ولی ‏این کار را نمی‌کند. نه تنها او، بلکه شخص دیگری هم که در مقام قضاوت دادگاه قرار می‌گیرد این کار را نمی‌کند. ‏دیالوگ کلیدی پرسیا در مورد تغییرناپذیر بودن قانون برایم تکان‌دهنده بود:‏

‏"شایلوک (یهودی وام‌دهنده): وبال کردارم بر گردن خودم! تقاضای حکم و جرم و شرط سند خود را دارم.‏

پرسیا (زنی که با تغییر چهره در مقام قضاوت دادگاه نشسته است.): آیا او از عهده‌ی ادای قرض برنمی‌آید؟

باسانیو (دوست آنتونیوی متهم دادگاه): چرا، من از جانب او وجه را در این محضر تسلیم می‌کنم، بلی،‌دو مقابل. اگر ‏کافی نباشد،‌ده مقابل آن را بر عهده‌ می‌گیرم و از دست و دلم التزام می‌دهم. اگر این هم کافی نباشد، باید گفت ‏راستی پایمال کینه‌وری گردیده است. استدعا دارم یک بار قانون را به قدرت خود درپیچیده و به این اندک خطا ‏صوابی بزرگ به عمل آرید و عزم این دیو سیه‌دل را زبون سازید.‏

پرسیا: این نباید بشود!‌در وندیک (ونیز) قدرتی که قانون را دیگرگون کند وجود ندارد. ونگهی سابقه‌ای خواهد شد ‏و از آن رو بسی خلل در مملکت راه خواهد یافت. شدنی نیست.‏

شایلوک: دانیال به داوری نشسته! بلی، دانیال!‌ای دادگر دانشمند،‌چه‌قدر شما را بزرگ می‌شمارم!"‏

‏(داستان شورانگیز بازرگان وندیکی/ ویلیم شاکسپیر/ ابوالقاسم خان ناصرالملک/ انتشارات نیلوفر/ ص 226)‏

رویا در شب نیمه ی تابستان

مشابه چنین تاکیدی بر قانون در نمایشنامه‌ی کمدی "رویا در شب نیمه‌ی تابستان" هم وجود دارد. جایی که شکسپیر ‏رهای رها از روابط بی‌پرده‌ی زنان و مردان می‌گوید و صحنه‌هایی بس گرم از عشق‌ورزی‌ها فراهم می‌کند. اما در ‏مورد قانون هیچ طنزی نیست. ‏

قانون آتن می‌گوید که دختر باید با فردی ازدواج کند که پدرش می‌گوید. هرمیا کس دیگری را دوست دارد. او و ‏پدرش به نزد تیسیوس شاه آتن می‌روند. جمله‌ای که تیسیوس می‌گوید جالب است:‏

"...اما شما هرمیای زیبا خودتان را حاضر کنید که آرزوهای خویش را تابع میل پدرتان قرار بدهید. و گرنه قانون آتن ‏که ما به هیچ وجه نمی‌توانیم در آن تخفیفی قائل شویم، شما را به مرگ یا سوگند تجرد محکوم خواهد داشت..."‏

‏(رویا در شب نیمه‌ی تابستان/ ویلیام شکسپیر/ مسعود فرزاد/ انتشارات علمی و فرهنگی/ ص 6)‏

‏3-‏ یکی از شکل‌های مهم تکثیر مم‌ها و حفظ کهن‌الگوها ادبیات است. جامعه‌ی انگلیس به شکسپیر می‌نازد و مطمئنا ‏کهن‌الگوهای موجود در نمایشنامه‌های شکسپیر در جامعه‌ی آن‌ها به گونه‌ای ناخودآگاه نمود فراوان دارد...‏

‏4-‏ رفتم از توی سایت گنجور و کلمه‌ی قاضی را جست‌وجو کردم. می‌خواستم ببینم کهن‌الگوهای موجود در ادبیات ‏فارسی در باب قاضی و قضاوت چگونه است. اشعار حافظ و مولانا بودند. ولی قاضی در آن‌ها به شکل دادگاه و قاضی ‏معمولی نبود. بیشتر استعاره‌ای بود به برتر بودن عشق‌شان از هر چه مقام قضاوت است. 

یارم چو قدح به دست گیرد/ بازار بتان شکست گیرد/ هر کس که بدید چشم او گفت/ کو محتسبی که مست گیرد...

ولی حکایت‌های سعدی ‏زمینی‌تر بودند و عجیب. مثلا حکایت شماره‌ی 22 از باب در سیرت پادشاهان کتاب گلستان:‏

‏"یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را ‏دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران ‏خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر ‏سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان ‏بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به ‏خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل ‏پناهی نمی‌بینم

پیش که بر آورم ز دستت فریاد

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ‏ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا ‏یافت.‏

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال تست زیر پای پیل"‏

این شعر سعدی فوق‌العاده بود. بعد از خواندن آن حکایت‌های شکسپیر کهن‌الگوی قاضی در شعر سعدی ‏فوق‌العاده بود. در نمایشنامه‌های شکسپیر قاضی بالاترین مقام است و قانون تغییرناپذیر. ولی در شعر سعدی ‏کهن‌الگویی دیگر وجود دارد. مقام قاضی تعیین‌کننده است. ولی بالاتر از او مقامی وجود دارد. و قاضی فقط برای ‏خشنودی آن مقام است که حکم صادر می‌کند و جالب این که قانون وجود ندارد. بلکه موقعیت است که تعیین ‏کننده است. نه. بهتر است بگوییم تاثیر موقعیت بر فرد بالاتر (سلطان) است که حکم نهایی را تعیین می‌کند... ‏

در شعر دیگری از سعدی،‌ قاضی بچه‌باز بود. ‏

‏... قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف ‏بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان... (گلستان سعدی/ باب عشق و جوانی)‏

و در شعری دیگر قاضی فرد مغروری بود که چیز زیادی نمی‌دانست... ‏

شعر مست و هشیار پروین اعتصامی هم که شهره‌ی عام و خاص است و آن هم حاوی مم‌هایی از فرهنگ ایران ‏زمین است..‏

5- تو خود بگیر حدیث این مجمل...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۲
پیمان ..

1- سهل و ممتنع. تمام قوانین اصلی زندگانی سهل و ممتنع‌اند. در نگاه اول ساده‌اند. حتی در نگاه دوم و سوم و هزارم هم ساده‌اند. ولی در مقام اجرا... قانون "خودت باش" از این قانون‌هاست. دو کلمه بیشتر نیست. ولی آدم‌ها نمی‌توانند خودشان باشند. حتی سرسخت‌ترین هایشان هم وا می‌دهند. فراموششان می‌شود که خودشان باشند. خودشان بمانند. نمی‌دانند که اگر خودشان باشند ته ماجرا مثل گوهر ارزشمند می‌شوند. هر چه قدر هم که در کوتاه مدت به نظر خوب نیایند, به نظر محبوب نیایند, به نظر دوست داشتنی نیایند, اما وقتی خودشان باشند ته ماجرا در طولانی مدت دوست داشتنی می‌شوند. خواستنی می‌شوند. ارزشمند می‌شوند. خود بودن, دروغ نگفتن, ادا در نیاوردن همچه کار ساده‌ای نیست.

2- دانیل کانمن در فصل 35 از کتاب "تفکر, سریع و کند" از یک قانون خیلی مهم در فرآیندهای قضاوتی آدم‌ها اسم می‌برد: قانون اوج- انتها. می‌گوید که آدم‌ها وقتی می‌خواهند در مورد یک تجربه قضاوت کنند اصلاً به طول مدت آن تجربه نگاه نمی‌کنند. آن‌ها فقط به دو نکته نگاه می‌کنند: نقاط اوجی که در طول آن تجربه مشاهده کرده‌اند و احساساتشان نسبت به این نقاط اوج و مشاهده‌ی آخر و انتهایی‌شان از آن تجربه.

خود کانمن از تجربه‌ی دردناک کلنوسکوپی  مثال می‌آورد. یک مطالعه‌ی تجربی از دو بیمار که تجربه‌ی دردناک کلنوسکوپی را داشته‌اند. یکی 24 دقیقه و یکی 8 دقیقه. در ظاهر آنی که مدت طولانی‌تری تحت تجربه است باید ناراضی‌تر باشد. ولی در عمل در موارد بسیاری برعکس اتفاق افتاد. لحظه‌های اوج و آن تجربه‌ی پایانی قضاوت آدم‌ها را در مورد تجربه‌شان شکل می‌داد.

همین قانون در مورد تجربه‌ی انتخابات ریاست جمهوری هم اتفاق می افتد. یک دوره‌ی رقابتی برای کاندیدها وجود دارد. بعضی‌ها زودتر وارد کارزار می‌شوند. 6 ماه زودتر کاندید می‌شوند. و بعضی دیر شروع می‌کنند. ولی اصلاً مدت زمان مهم نیست. آدم‌ها بر اساس کیفیت تبلیغات و ارائه‌ی برنامه‌ها هم قضاوت و انتخاب نمی‌کنند. نقاط اوج مهم‌اند و آن تجربه‌ی آخر. این که در طول یک مناظره‌ی تلویزیونی کاندید خوب به ارائه‌ی برنامه بپردازد مهم نیست. این که بتواند لحظه‌های اوج بیافریند و به خوبی خودش را نشان بدهد مهم است. و تصویر آخری که ارائه می‌شود...

3- سید ابراهیم ریئسی در آخرین روزهای تبلیغات ریاست جمهوری با تتلو دیدار کرد. دیداری که می‌خواست حامل این پیام باشد که ما هم دیدی گشاده داریم و می‌توانیم همه پذیر باشیم. این که در طول دیدار تتلو بردارد هر نقش از تتوهایش را برای رییسی توضیح بدهد قرار بود نمونه‌ای از دید بخشایشگر رئیسی و حامیانش باشد! نمی‌دانم کار کدام مشاوری بود همچه پیشنهادی. ولی به نظر من این دیدار نمونه‌ای فوق العاده از قانون اوج- انتهای دانیل کانمن بود. آخرین تصویر رئیسی تصویر افتضاحی بود. هر چه قدر که او زور زد و در طول مدت تبلیغات سعی کرد خودش را حامی محرومان و مدافع حقوق اقشار ضعیف جامعه نشان بدهد, تصویر آخرش عاری از همه‌ی آن آرمان‌ها بود. تصویر آخر همان تصویری بود که در کانال‌های تلگرامی میلیون‌ها بار تکثیر شد: در بالا عکس تتلو و رییسی. در پایین عکس تتلو و در و داف‌های لخت و پتی که در میانشان لمیده. تصویر آخری که در اذهان ایجاد کرد تیر خلاصی بود برای از دست دادن آرای خاکستری ملت... 

4- اما برای رئیسی بدتر از قانون "اوج- انتها"ی کانمن, قانون "خودت باش" بود. او خودش نماند. او نماینده‌ی طیفی بود که حتی برگزاری کنسرت در شهرشان را هم حرام می‌دانند. ادا در آورد. خودش نماند. خودش نبود. و حالا که به ریاست جمهوری نرسیده, روسیاهی خود نبودن را نمی‌تواند به این آسانی پاک کند. حتی اگر پیروز انتخابات هم می‌شد باز هم چون خودش نبود, چون قانون "خودت باش" را رعایت نکرده بود, در طولانی مدت به دردسرها می افتاد..

5- برای من بزرگ ترین درس شکست رئیسی در انتخابات ریاست جمهوری همین قانون "خودت باش" بود.


پس نوشت: خلاصه کتاب تفکر, سریع و کند

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۵
پیمان ..

گفتم برویم شهر را بگردیم که روز آخر تبلیغات برای انتخابات است. حامد گفت برویم که ‏زنده‌ترین چهره‌ی شهر را امروز می‌بینیم. ستار هم پایه بود. حامد لفت می‌داد. داشت با شیرین ‏چت می‌کرد و نمی‌دانم چرا فقط می‌خواست چت کند. هر چه من و ستار اصرار می‌کردیم که ‏همین‌ حالا باهاش قرار بگذار و با همدیگر در شهر رها شوید قبول نکرد. هر چه برایش گفتیم که ‏قدر این چند روز را بداند قبول نکرد. گفتیم 1 ماه دیگر می‌گذارد می‌رود شهر خودشان و تو در ‏حسرت می‌مانی که چرا از هر ساعت این 1 ماه استفاده نکرده‌ای. گفتیم 3 ماه بعد مثل ستار ‏می‌شوی که به بهانه آزمون استخدامی باید آخر هفته بلیت هواپیمای ‏بوشهر بگیرد و فقط بتواند 3 ساعت یارش را توی فرودگاه ببیند و هل هلکی برود و بیاید. گفتیم مثل پیمان می‌شوی که مأموریت به اصفهان را مثل ‏چی می‌قاپد. گفتیم دریابد این لحظه‌ها را... گفتیم درد لانگ دیستنس را بفهمد... نمی‌خواست. ‏می‌خواهد آهسته پیش برود. می‌خواهد اندک اندک جلو برود و یکهو با تمام وجودش به سمت ‏یار نرود. ‏

سوار مترو شدیم و ایستگاه جهاد پیاده شدیم. هنوز توجیه نشده‌ام که چرا باید ایستگاه دکتر ‏فاطمی اسمش بشود ایستگاه جهاد. از خیابان ولیعصر پیاده راه افتادیم پایین. خیابان شلوغ و شاد ‏بود. دخترها شال بنفش داشتند و دستبند سبز. ما سه تا تریپ اداری مزخرفی داشتیم. پیرهن و ‏شلوار پارچه‌ای. ولی خسته نبودیم. یاد 88 افتاده بودیم... می‌دانستیم که داریم در خوشحال‌ترین ‏روزهای خیابان ولیعصر راه می‌رویم. قبل از انتخابات قشنگ‌تر است. هیچ کس از خودش مطمئن ‏نیست. اگر کسی شادی می‌کند به خاطر نابودی طرف مقابلش نیست. اگر کسی داد و بیداد ‏می‌کند به خاطر این نیست که حقش را خورده‌اند. برای این است که می‌خواهد آدم‌ها را با ‏خودش همراه کند. آدم‌ها مطمئن نیستند. تکلیف‌شان در هاله‌ای از ابهام است. نمی‌دانند که دو ‏روز دیگر چه پیش خواهد آمد. سعی می‌کنند در فرصت کم باقی‌مانده زندگی کنند. برای ‏آرمان‌شان بجنگند... ‏

دو دختر نوجوان راه افتاده بودند و مغازه به مغازه گٌل پخش می‌کردند و از همه می‌پرسیدند که ‏آیا درانتخابات شرکت می‌کنید؟ اگر کسی می‌گفت نه، روی سگ‌شان بالا می‌آمد. داد و بیداد ‏می‌کردند که چرا نمی‌خواهید شرکت کنید؟ شروع می‌کردند به دلیل آوردن که باید در انتخابات ‏شرکت کنید. حوالی میدان ولیعصر گعده‌های بحث شکل گرفته بود. طرفدارهای روحانی و ‏رئیسی با همدیگر بحث می‌کردند و دور هر 2-3 نفر بحث‌کننده 10-12 نفر حلقه زده بودند. به ‏نظرمان خیلی حال داشتند که می‌خواستند همدیگر را متقاعد کنند. اگر سر شرکت کردن و شرکت نکردن در انتخابات بحث می کردند عاقلانه تر می بود. ولی همان هم سخت است. فهم این نکته که تصمیم نگرفتن خودش یک نوع نوع تصمیم گرفتن است اصلا آسان نیست...ما یاد فیلم‌های اول انقلاب 57 ‏افتاده بودیم و پیاده‌روهای خیابان انقلاب توی آن فیلم‌ها و آن همه بحث و جدل‌ها... نمی‌ایستادیم ‏به گوش کردن حرف‌های‌شان. حوصله نداشتیم. بیهودگی بود.‏

ستار خوش‌بیان است. بلد است تجربه‌هایش را دراماتیک کند. یاد 88 افتاده بود و روزهای ‏انجمن اسلامی دانشگاه زاهدان. 10 شب سخنرانی‌اش توی دانشگاه و بعد خوابیدن اوضاع و ‏تعلیق‌هایی که برایش بریده بودند و تعهد پشت تعهد امضا کردن. می‌گفت من توی آن دانشگاه ‏بعد از شهریور 88 فقط به آبدارچی‌ها تعهد ندادم. من خاطرات دانشگاه تهران می‌گفتم و او ‏دانشگاه زاهدان و خب... از من خیلی خوش‌بیان‌تر بود و من دوست داشتم که به داستان‌هایش ‏گوش کنم.‏

پایین میدان ولیعصر قشنگ‌تر هم بود. توی پیاده‌روی غربی طرفدارهای رئیسی جمع شده بودند ‏و شعار می‌دادند آخر هفته، روحانی رفته. توی پیاده‌روی شرقی طرفدارهای روحانی حرکت ‏می‌کردند و شعار می‌دادند رئیسی تتلو پیوندتان مبارک، جیگیلی، جیگیلی، جیگیلی، جیگیلی.‏

چهارراه ولیعصر اوج کارناوال بود. دو طرف پیاده‌رو پر بود از دخترها و پسرهایی که پوستر ‏روحانی به دست داشتند و لیست امید پخش می‌کردند و وسط پیاده‌رو پسرهای طرفدار رئیسی ‏بودند که از بین دخترپسرها رد می‌شدند و شعار می‌دادند. پلیس هم بود. ولی هیچ کس به ‏دیگری حمله‌ی فیزیکی نمی‌کرد. سر چهارراه فلسطین پسری 4 تا دختر را دور خودش جمع ‏کرده بود و حرکت‌شان را سازماندهی می‌کرد. من و مهلا می‌ریم این طرف، سهیلا و زهرا جلوی ‏ما پوستر پخش می‌کنند، نازنین می‌پرسه که انتخابات شرکت می‌کنید یا نه. اگر جواب دادن نه ‏بحث می‌کنید... کلی خندیدیم که جنگ چریکی همین جوری است و انتخابات چه استعدادهایی را ‏شکوفا کرده است...‏

توی خیابان ماشین‌ها بوق می‌زدند. پوسترهای روحانی روی شیشه‌ عقب انواع ماشین‌ها به چشم ‏می‌خورد: از پراید هاچ‌بک‌ قدیمی تا ب‌ام‌و آخرین سیستم... توی خط ویژه‌ی اتوبوس سروکله‌ی ‏چند موتورسوار سیاه‌پوش با باتوم‌های مشهورشان پیدا شد. بزاقم تلخ شد. هنوز هم صدای ‏موتورسیکلت‌های‌شان بزاقم را تلخ می‌کنند...‏

از جلوی 50 تومانی رد شدیم. دیگر شکوه و عظمت 10 سال پیش را برایم نداشت. درون خودم ‏اصلاً حس نمی‌کردم که 10 سال از روزی که آرزو کردم پشت این نرده‌های سبز درس بخوانم ‏گذشته است. ستار هم ارشدش را دانشگاه تهران خوانده بود. او هم شکوه و عظمتی را حس ‏نمی‌کرد. کتاب‌های سر در دانشگاه تهران آن حس توانا بودن و خفن بودن را دیگر بهم القا ‏نمی‌کرد... ناراحت‌کننده بود که روزگاری این سردر برایم شکوه و عظمت داشت و برایم رد ‏شدن از زیر آن اوج پیروزی و توانمندی بود. ازین ناراحت نبودم که دانشگاه تهران روزگاری ‏برایم شکوه و عظمت بود. ازین ناراحت بودم که ازین که دیگر شکوه و عظمت ندارد ناراحتم. ‏آخرین باری که رفتم دانشگاه تهران یادم است. نذری بزرگ را ادا کردم. به کمک صحرا بود. ‏طواف به دور نور و روشنی و کتاب‌های دانشگاه تهران...‏

دیکتاتوری لیست‌ها... بعد از خیابان 16 آذر، 3-4 نفر پلاکارد اسم یک کاندید خیلی گمنام را ‏دست‌شان گرفته بودند و توی پیاده‌رو راه می‌رفتند و داد می‌زدند که به دیکتاتوری لیست‌ها ‏تسلیم نشوید... لیست‌های انتخابات شورای شهر را می‌گفتند. شاید راست می‌گفتند...‏

آخر شب از گوگل در مورد دانشگاه تهران و دانشکده‌ی فنی و دانشکده مکانیک سؤال کردم. ‏رفتم سایت دانشکده مکانیک. عکس استادهای آن‌ سال‌ها را سکیدم. خیلی از اساتید جدید بودند ‏و من نمی‌شناختم. چند نفری هم دیگر استاد نبودند و این مایه‌ی حسرت بود. دکتر بشارتی به ‏رحمت خدا رفته بود و مهندس حنانه (استادترین استاد دانشکده مکانیک دانشگاه تهران) دیگر ‏توی آن دانشگاه درس نمی‌داد. رفتم توی آرشیو خودم و به نشریاتی که آن سال‌ها چاپ ‏می‌کردیم نگاه کردم. نشریه‌هایی که توی بعضی‌های‌شان سردبیر بودم و توی بعضی‌هایشان ‏مدیرمسئول. تمام متن‌هایی که با ترس و لرز نوشته بودم و نوشته بودند... ولی خب. تمام شده ‏بودند. همه چیز تمام شده بود. من هم تمام شده بودم. دانشکده مکانیک هم تمام شده بود... و من ‏حالا غریبه بودم. غریبه‌ای که چند سالی در بهترین دانشگاه ایران گذراند و رفت... یکهو لینک ‏تشکل‌های دانشجویی به چشمم خورد: انجمن اسلامی و بسیج. وارد صفحه‌ی معرفی انجمن اسلامی ‏شدم... کلمات آشنا بودند... عه... این کلمات آشنااند... این کلمات برای من‌اند. ویرایش هم ‏نشده‌اند. یک جا عدد را با حروف نوشته‌ام و یک جا خود عدد. متن معرفی انجمن اسلامی همان ‏متنی بود که 8 سال پیش نوشته بودم... تغییرش نداده بودند. به نام من نبود. ولی برای من بود. ‏کلمات من بود. من نبودم. هیچ کس من را یادش نمی‌آمد. ولی کلمات من باقی مانده بودند... ‏حس عجیبی داشتم...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۱
پیمان ..

انتخابات شورای شهر تهران

عکس‌ها را می‌بینم و نمی‌بینم. اسم‌ها اصلاً یادم نمی‌ماند. نمی‌دانم به چه امیدی کاندید شورای ‏شهر شده‌اند. واقعاً توی این شهر درندشت چطور می‌توان شناخته شد؟ فلانی, دکترای مدیریت ‏شهری. بهمانی دکترای عمران. همه دکترند. بعضی مغازه‌ها عکس کاندید را چسبانده‌اند به ‏شیشه. حتم صاحب آن مغازه است. صبح که سوار بر اتوبوس از کنار اتوبان رد می‌شدم, به تمام ‏نرده‌ها پوسترهای سیاه‌وسفید و رنگی چسبانده شده بود. فقط اسم بود و عکس طرف. که چی ‏بشود؟ می‌گویند مصرف کاغذ یکی از معیارهای توسعه‌یافتگی فرهنگی کشورها است. هر چه ‏مصرف کاغذ بیشتر باشد, یعنی کتاب و مجله و فرهنگی‌جات بیشتری تولید می‌شود و برای ‏نوشتن و مشق و تکلیف کاغذ بیشتری مصرف می‌شود و در نتیجه سطح سواد کشور بالا می‌رود. ‏ولی جهش یکی دو هفته‌ای در مصرف کاغذ را باید از این شاخص کنار بگذارند. صبح به این فکر ‏می‌کردم که می‌شود کلی جعل کرد. پوسترهای الکی به نام یک نفر چاپ کنیم و شعارهای عجیب ‏و غریب زیر عکسش چاپ کنیم. ‏

هنوز هم از میرداماد تا سیدخندان پیاده می‌روم. آقای نادری را دق آورده‌ام. مرد فوق‌العاده‌ای ‏است. تا توانسته برایم فرجه خریده. بهم حال داده. خودش جوری برخورد می‌کند که انگار نه ‏انگار که دارد لطف می‌کند. به حامد هم همین‌طور. به محمد هم همین‌طور. دقیقاً نمی‌دانم چرا. به ‏خاطر این که دانشگاه‌های پدر و مادردار درس خوانده‌ایم و پارتی نداشته‌ایم یا به خاطر این که ‏پسرهای خوبی هستیم یا... خوش می‌گذرد. اصلاً حس کارمندی نمی‌کنم. حس فیلم وحشی را ‏دارم. انگار که در یکی از کلبه‌های جنگلی وسط راه چند ساعتی پناه گرفته‌ام تا کفش کتانی‌ام با ‏پُست برسد و بروم دنبال کار خودم. نمی‌دانم چرا این قدر تعلل می‌کنم. خودش هم بهم می‌گوید ‏تصمیم بگیر. تصمیم بگیر. ولی صبورانه پشتم ایستاده و تا وقتی که تصمیم قطعی نگرفته‌ام ‏می‌توانم زیر نظرش کار کنم. کاری که موقتی است و تقریباً تمام شده. ولی تا تتمه‌اش می‌توانم ‏بمانم. تا آخر اردیبهشت... ازین که خریت نمی‌کنم و دیوانگی به خرج نمی‌دهم خودم را هم ‏خسته می‌کند. ولی واقعاً نمی‌توانم هیچ فردایی را متصور شوم... هیچ دورنمایی ندارم. ‏

آژانسی را که هر روز از جلویش رد می‌شدم تعطیل کرده‌اند. مغازه‌اش بزرگ بود. تعداد ‏ماشین‌هایش هم زیاد بود. کل خیابان جای پارک ماشین‌های آن آژانس بود. ولی حالا مغازه را ‏ازشان گرفته‌اند. قرار است یک سوپرمارکت زنجیره‌ای باز کنند. یک بنر گذاشته‌اند جلوی مغازه ‏که با عرض پوزش به دلیل نقل مکان آژانس فلانی با شماره تلفن‌های زیر در خدمت خواهد بود. ‏نقل مکان نکرده. تمام 7-8 نفر راننده‌ی باقی‌مانده‌ی آژانس توی همان پیاده‌رو زیر درخت‌های ‏توت می‌نشینند. می‌شناسم‌شان. اسنپ و تپسی نابودشان کرده است. اول که بنر را خواندم فکر ‏کردم نوشته آژانس فلانی با شماره تلفن‌های فلان و بهمان زیر درخت در خدمت شما خواهد بود. ‏به هر حال هوا گرم شده و دیگر در پیاده‌رو بودن آن‌ها را اذیت نمی‌کند. چند نفر پیرمردند. ‏قربانیان پدیده‌ای به نام تخریب خلاق. تخریبی که حاصل روی کار آمدن یک فناوری جدید ‏است. یک صنعت جدید. شغل‌هایی که از بین می‌برد و شغل‌هایی که به وجودشان می‌آورد...‏

اگر روحانی رئیس‌جمهور نشود آیا اسنپ و تپسی می‌توانند به کارشان ادامه بدهند؟ آیا به این ‏متهم نخواهند شد که یک فناوری آمریکایی را وارد کشور کرده‌اند؟ همین الانش که چپه ‏نشده‌اند به خاطر این است که خود وزیر ارتباطات با تمام وجود پشت‌شان ایستاده تا در مقابل ‏هجمه‌های گوناگون کمرشان تا نشود. اما اگر رییسی رئیس‌جمهور شود چه؟ هیچ چیز معلوم ‏نیست.‏

کف پیاده‌رو تبلیغ چسبانده‌اند: نقد کردن چک‌های برگشتی در کم‌ترین زمان ممکن. شماره‌ ‏موبایل هم هست. به تبلیغی چسبانکی قرمزرنگش زل می‌زنم و برایم حکم نماد پیدا می‌کند. ‏نمادی از ناتوانی در گرفتن حق...‏

بازنده‌ی بزرگ آخرین مناظره‌ی کاندیدهای ریاست‌جمهوری قوه‌ی قضاییه بود. جایی که تقریباً ‏همه‌ی کاندیدها پا توی کفشش گذاشتند و تا توانستند از خجالت هم درآمدند و تا توانستند به ‏صورت غیرمستقیم یکی از ارکان بزرگ جامعه را بی‌عرضه جلوه دادند. این دزیده. آن دروغ ‏گفته. این یکی نظارت نکرده. آن یکی تخلف این را زیرسبیلی رد کرده. برخورد با فساد اداری ‏قشنگ در حیطه‌ی دادگاه و قوه‌ی قضاییه است. ولی همه داعیه‌ی آن را داشتند... همین است. ‏قوه‌ی قضاییه هیچ وقت اجازه‌ی نقد شدن نداده. و وقتی نهادی جازه‌ی انتقاد ندهد, یکهو یک ‏جای بدی انتقادها علیهش قلمبه می‌شوند...‏

فامیل داریم که خانه به مستأجر اجاره داده و مستأجر با پررویی تمام 6 ماه بعد از اتمام قرارداد ‏می‌گوید خانه را پس نمی‌دهم. فامیل ما الآن یک ماه است دربه‌در قوه‌ی قضاییه است تا حکم ‏تخلیه‌ بگیرد (شورای حل اختلاف هفته‌ای یک‌بار تشکیل می‌شود و یک‌بار منشی نبوده, یک‌بار ‏رئیس نبوده و...) و طرف خیلی راحت بدون هیچ دردسری یک ماه بیشتر هم توی خانه‌ی غصبی ‏مانده. بخش مهمی از تسهیل فضای کسب‌وکار برای سرمایه‌گذاری به عهده‌ی قوه‌ی قضاییه است ‏و قوه‌ی قضاییه‌ی جمهوری اسلامی ایران... برای گرفتن حق مراجعه به دادگاه چاره نیست. همین ‏شرخرها را بایست چسبید.‏

می‌رسم به سید خندان. ایستگاه اتوبوس. تجمع هواداران رییسی توی مصلی است. اتوبوس‌های ‏خط آرژانتین- علم و صنعت روزها فقط دوکابین‌های کولردار هستند. شب‌ها آن تک‌کابین‌های ‏شهاب خودروی قدیمی سروکله‌شان پیدا می‌شود. به سمت مصلی یک تک کابین می‌بینم. توی ‏ایستگاه نمی‌ایستد. تا خرخره پر است. جلو مردها نشسته‌اند و عقب زن‌ها و بچه‌ها. راهی مصلی ‏است. از خودم می‌پرسم از کجا می‌آید یعنی؟ بندگان خدا توی این گرما, اتوبوس بدون کولر؟ ‏

و نگران می‌شوم. هیچ برنامه‌ای وجود ندارد. کدهای زیادی وجود دارند که به مردم می‌گویند چه ‏کسی را انتخاب کنند. آخرین جمله‌های رییسی این بوده که جلوی فساد گسترده را می‌گیرم و ‏بعد با پول حاصل از آن ملت را به نوا می‌رسانم. منابع هست, ولی مدیریت نیست. من مدیریت ‏خواهم کرد. او سال‌ها در قوه‌ی قضاییه بوده و اجرایی‌ترین کارش همین یک سال گذشته بوده: ‏تولیت آستان قدس رضوی. یکی از بزرگ‌ترین نهادهای اقتصادی ایران. نهادی که از مالیات ‏دادن معاف است. نهادی که اصلاً درکی از مالیات و ساز وکار دولت ندارد. آدمی که خودش ‏مالیات‌بده نبوده, چطور می‌تواند مالیات بگیرد؟! ‏

سوار اتوبوس می‌شوم. سؤال‌های زیادی توی مغزم وول می‌خورد. نهایتاً فقط حس ناتوانی است ‏که ته‌نشین می‌شود. ناتوانی از خیلی چیزها: از پول درآوردن و یافتن کاری معنادار گرفته تا ‏ناتوانی در برطرف کردن حس نگرانی قدرت گرفتن کسی که وعده‌ی پول بی‌حساب‌وکتاب ‏می‌دهد, ناتوانی در...‏

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۸
پیمان ..

ساب 93

اولین باری که اسم ماشین ساب را شنیدم کار کورت ونه‌گات بود. یادم نیست کدام کتابش بود. ‏شاید هم مصاحبه بود. دقیق یادم نیست. فقط یادم است که می‌گفت یک دوره‌ای از جوانی کارش ‏این بود که در نمایندگی ساب این ماشین را به مشتریان آمریکایی غالب کند. ماشین کم‌زوری ‏هم بود و توی آمریکا مشتری نداشت.‏

بعد از آن هم هیچ وقت اسم ساب به گوشم نخورده بود تا این که کتاب "مردی به نام اُوِه" را ‏خواندم. هیچ وقت به عمرم ساب ندیدم و ساب سوار نشدم. ولی تعصب اُوِه به ماشین ساب برایم ‏کاملا درک‌شدنی بود:‏

‏"در چهل سالی که آن‌ها در این شهرک زندگی می‌کردند، طبیعتاً گاه و بی‌گاه پیش می‌آمد که ‏تعدادی از کسانی که تازه به این شهرک نقل مکان کرده بودند از خودشان گستاخی نشان ‏می‌دادند و از سونیا می‌پرسیدند که دلیل اصلی دشمنی رونه و اُوِه چه بوده است. چگونه ممکن ‏است دو مرد که زمانی با هم دوست بودند، ناگهان تا این حد از هم متنفر شده باشند. ‏

سونیا هم با اعصاب آرام توضیح می‌داد که مسئله چندان پیچیده نیست. مسئله از این قرار بود:‏

وقتی این دو مرد با همسران‌شان در این شهر ساکن شدند، اُوِه یک ساب 96 می‌راند، رونه یک ‏ولووِ244، سال بعد اُوِه یک ساب 95 خرید و رونه یک ولوو 245، سه سال بعد اُوِه یک ساب ‏‏900 خرید و رونه یک ولوو 265.‏

در طی ده سال بعد، اُوِه دو ساب 900 دیگر خرید و بعد یک ساب 9000. رونه یک ولوو 265 ‏دیگر خرید، بعد یک ولوو 745، ولی سال بعد یک لیموزین خرید، یک ولووِ 740. اُوِه در جواب ‏یک ساب 9000 دیگر خرید، و رونه هم خودروش را عوض کرد و یک ولوو 760 خرید. بعد از ‏این که اُوِه دوباره یک ساب 9000 خرید،‌ رونه با خرید یک ولوو 760 توروبو، ماشینش را تبدیل ‏به احسن کرد.‏

و بعد روزی فرا رسید که اُوِه به یک نمایشگاه ماشین رفت تا نگاهی به جدیدترین مدل ساب، 93 ‏بیندازد. شب که به خانه برگشت، رونه برای خودش یک ب‌ام‌و خریده بود.‏

اُوِه سر سونیا نعره کشید: ب‌ام‌و؟ دیگه چه‌طور می‌شه با چنین آدمی دو کلمه حرف حسابی زد، ‏چه‌‌طور؟" مردی به نام اُوِه، نوشته‌ی فردریک بکمن، ترجمه‌ی حسین تهرانی، نشر چشمه، ص ‏‏246 و ص 247‏

بله... من هم در نوع خودم دیوانه‌ام. برایم تک تک ماشین‌هایی که اُوِه طی سالیان سوار شده بود مهم ‏بود. رفتم تک تک‌شان را جستم و عکس‌ و مشخصات‌شان را یافتم. تازه متوجه یک اشتباه فاحش در ‏ترجمه هم شدم. جدیدترین مدل ساب 93 نبوده،‌3-9 بوده، ساب 3-9 است که مدل جدیدی است و ‏ساب 93 خیلی مدل قدیمی‌ای است. از همان‌هاست که کورت ونه‌گات توی آمریکا به مردم غالب ‏می‌کرد...!‏


مرتبط: وقتی از پراید حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۲
پیمان ..

یا نویسنده‌ی کتابی، یا خواننده‌ی کتاب و یا ناشر کتاب و واسطه‌ی بین خواننده و نویسنده.

واسطه کارش معلوم است. دلال است. می‌خواهد به نویسنده کمترین پول را بدهد و از خواننده بیشترین پول را بگیرد. باید از هر فرصتی برای فروش استفاده کند. پس چیزی به اسم نمایشگاه کتاب تهران برای این واسطه یک فرصت بزرگ است. از دست نمی‌دهدش. با تمام قوا شرکت می‌کند. 

نویسنده برای چه به نمایشگاه کتاب می‌رود؟ یا می‌خواهد با خواننده‌اش ارتباط برقرار کند، یا با دلال‌های گوناگون وارد مذاکره شود و یا این‌که با هم‌پالکی‌هایش گپ وگفت و اشتراک دانش و تجربه داشته باشد. تابه‌حال نویسنده‌ی کتاب نبوده‌ام. ولی توی 17 سالی که به نمایشگاه کتاب تهران رفته‌ام، هیچ وقت نشده که در یک نشست خاصی شرکت کنم که نویسندگان کارکشته‌ی مرتبط در آن باشند. اتفاقی که در دانشگاه و این طرف و آن طرف در طول سال چند باری برایم پیش می‌آید، ولی تا به حال توی نمایشگاه کتاب نه...

و البته که نویسنده در درجه‌ی اول خواننده‌ی کتاب است.

خواننده‌ی کتاب برای چه باید به نمایشگاه کتاب تهران برود؟ جذابیت نمایشگاه کتاب تهران برای خواننده‌ی کتاب چیست؟ دیدن نویسنده‌های مورد علاقه؟! اصلاً و ابداً. فضای تنگ و تاریک غرفه‌ی ناشران آدم را از دیدن نویسنده‌ی کتاب‌ها پشیمان می‌کند. اصلاً نمی‌شود 2 دقیقه هم‌کلام شد. این همه راه را بدوی بروی نمایشگاه برای یک امضا؟! عاقلانه نیست.

برای خواننده فقط دو جذابیت باقی می‌ماند: خریدن کتاب و جذابیت‌های حاشیه‌ای (ساعاتی دست در دست یار در فضای فرهنگی اوج را تجربه کردن، دیدن دوستانی مدت‌ها ندیده به بهانه‌ی کتاب‌ها، پز فرهنگی دادن در جمع‌ها به خاطر شرکت در نمایشگاه کتاب و...)

و خرید کتاب؟ به خاطر 10 یا 20 یا 30 درصد تخفیفی که ناشران مختلف روی قیمت کتاب‌هایشان اعمال می‌کنند؟ به خاطر بن کتاب‌های دانشجویی و دانش‌آموزی؟

رها کن... وقتی سایت 30بوک با تخفیف دائمی 20 درصدی وجود دارد برای چه این همه را تا جاده قم بروی؟ در تمام طول سال متناسب با نیازهایت می‌توانی از 30بوک با 20 درصد تخفیف کتاب بخری و دم در خانه تحویل بگیری. این همه راه را می‌کوبی می‌روی تا نمایشگاه و انتشارات نیلوفر حقه می‌زند قیمت 4000 تومانی پشت جلد را با برچسب می‌کند 16000 تومان و بعد هم گدا بازی در می‌آورد و فقط 10 درصد تخفیف می‌دهد. برای چه باید از نمایشگاه کتاب با این همه اعمال شاقه کتاب خرید؟!

و بن کتاب‌ها... بن کتاب 60 هزار تومانی را دلال‌های میدان انقلاب 85 هزار تومان می‌خرند. احمد زرنگ بود. از 3-4 هفته پیش هر چه دانشجو توی کانتکت های موبایلش بود جمع کرده بود و با شماره دانشجویی آن‌ها بن کتاب خریده بود. 30 تا بن کتاب جور کرده بود. می‌برد میدان انقلاب می‌فروشد. قسم خورده که عین 450 هزار تومان سود این کار را از سایت 30بوک کتاب بخرد.

آیا باید به نمایشگاه کتاب تهران رفت؟!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۰
پیمان ..