سپهرداد

تا وقتی عکسش توی کیف پولم هست

سپهرداد

تا وقتی عکسش توی کیف پولم هست

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

 

قربانی مشغول خواندن بود که پیچیدم توی فرعی. خاکی بود و انتهای تاریکش می‌رسید به یک مرغداری که درهای نرده ایش بسته بود. نور ضعیفی از تابلوی تبلیغاتی کنار جاده می‌ریخت روی جاده‌ی فرعی. بوته‌ها و علف‌ها نمی‌گذاشتند که از جاده‌ی اصلی چیزی دیده شود. مگر این‌که کسی به‌جای جلو به مناظر کنار جاده خیره می‌شد تا ما را ببیند. چراغ‌های ماشین را خاموش کردم. 

گفتم: سگ نداشته باشد یک موقع بپرد گازمان بگیرد.

مرغداری ساکت ته جاده نشسته بود.

شب اردیبهشت خنکی دل‌چسبی داشت. بوی دل‌تنگ کننده‌ی سبزه‌ها و علف‌های شمال حالی به حالی‌ام کرده بود. زیلو را از صندوق‌عقب برداشتیم و پهن کردیم جلوی ماشین و لخت شدیم. پیراهن‌هایمان را درآوردیم. شلوارهایمان را درآوردیم و کت‌هایمان را توی کاورها گذاشتیم. من شلوار کردی‌ام را پوشیدم. انگار که خانه باشم. می‌خواستم تا صبح رانندگی کنم. با شلوار کردی راحت‌تر بودم. حس می‌کردم با شلوار کردی راننده‌ترم.

عروسی تمام‌شده بود و ما بعد از شام سریع زده بودیم بیرون. خسته‌کننده بود. خوش نگذشته بود. شام را که خوردیم زدیم بیرون. اسکناس‌های 50 تومانی هدیه‌ی عروسی را توی پاکت‌ها گذاشته بودیم. اما کسی نبود که از ما هدیه بگیرد. به محسن گفتم هدیه‌ها را به کی باید بدهیم؟ گفت زنانه می‌گیرند. گفتم زنانه‌مان کجا بود؟ پاکت‌ها را دادیم به او که یک کاری‌شان بکند و زدیم بیرون. دیگر حال و مقال عروس کشان نبود. کیومیزو مرد تنهای شب است.

 

تا 5 کیلومتر فرهاد بود که برایمان می‌خواند. من دو تا فلش آهنگ دارم. یکی پر است از آهنگ‌های بندری که مخصوص مهمان است و یکی آهنگ‌های جاده‌ی خودم. بعد از عروسی آهنگ‌های جاده‌ی خودم را گذاشته بودم. قبل از عروسی با آهنگ بندری تمام جاده هراز را رانده بودم.

اما بعد از عروسی خسته بودیم. عروسی‌هایی که همه‌ی خوشی‌هایشان در قسمت زنانه می‌گذرد خسته‌کننده‌اند: آهنگ‌های شاد از قسمت زنانه بلند باشد، رقص‌ها در قسمت زنانه باشد، مردها مشتی خسته باشند که بنشینند دور میزها و موز بخورند و خیلی زحمت بکشند 4تا دست بزنند. خسته‌کننده بود. توی مغزم دنبال جمله‌هایی می‌گشتم که باید در دفترچه یادداشتم بنویسم: عروسی یک امر جنسی است و مراسمی که به خاطرش بویی از جنسیت نبرده باشد مضحک است. همچه چیزهایی باید می‌نوشتم تا دلیل خستگی بعد از عروسی را پیدا می‌کردم. شاید هم خستگی از ما 3 نفر بود... از کنش و واکنش‌های خراب ما 3 تا نره‌غول بود.

 

 

 

دنبال جای خلوتی بودیم تا از شر کت‌وشلوارهایمان رها شویم و شدیم. چای نداشتیم. آب جوشمان تمام‌شده بود. سوار شدیم. برگشتیم به جاده‌ی اصلی. رضا یزدانی شروع کرد به خواندن و تا برسیم به محمودآباد غم را سنگین‌تر کرد. رازهای نگفتنی دل‌هایمان هرکدام از ما را تنهاتر کرد. قصه‌ی آهنگش را هم‌ذات پنداری کردم و سکوت کردم و آرام‌آرام راندم تا رسیدیم به محمودآباد. ساعت 1:30 نیمه‌شب بود. مغازه‌ای باز بود. جلویش 2 تا ماشین پارک بودند. کیومیزو را پارک کردم. فلاکس‌ها را از آب جوش پر کردیم. ماشین جلویی یک 206 سفید بود. پشت‌سری یک پراید سفید. دختر موطلایی بطری را سر کشید و به پسر جوان راننده‌ی 206 سرخوشانه خندید. عقب ماشین یک پسر و دختر دیگر نشسته بودند. تا در فلاکس‌هایمان را ببندیم راه افتادند. توی پراید هم دو تا دختر دو تا پسر بودند. وقتی 206 رد شد دیدم کنار پنجره یک دختر کوچولوی 5-6 ساله با موهایی که دو طرف سرش مثل دو تا شاخ افقی بافته‌شده بودند به بیرون زل زده. بی‌خیال شاید مادرش که ولو بود در بغل پسر بغل‌دستی‌اش. به پلاک ماشین‌ها نگاه کردم. هر دو ایران 17 بودند.

 

- بلند کرده بودند؟

- نه پس؛ خواهر برادر بودند.

- اما اون دختر کوچولوی عقب 206...

باید سیگار می‌کشیدم حتم. نشستم پشت فرمان. برای من خلسه‌ی با خواب‌آلودگی نشستن پشت فرمان ماشین حکم همان سیگار را داشت. راهی شدیم. نرم گاز می‌دادم و نرم می‌رفتم. حالا گوگوش بود که داشت با آهنگ جاده‌اش بر فضای من حکمرانی می‌کرد... یاد فیلم هم‌سفر افتاده بودم. صحنه‌های الکی‌ای داشت. ولی قصه‌اش را دوست داشتم. قهرمان‌بازی‌های بهروز وثوقی و ژیان گوگوش در آن فیلم و جاده‌ی چالوسش را می‌پرستم. موتورسواری بهروز وثوقی و گوگوش در پیچ‌واپیچ‌های هزار چم و سیاه‌بیشه هرکسی را حالی به حالی می‌کند... جاده... جاده... جاده...

 

 

 

جاده‌ی کنارگذر ساحلی به سمت نوشهر بوی دریا می‌داد. ماه شب چهارده در آسمان بود. رطوبت جنگل‌ها و شوری دریا هپروتی ام کرده بود. جاده خلوت بود. خیلی خلوت بود. ولووی N10 روی دور افتاده بود و 100 کیلومتر بر ساعت می‌راند. سبقت گرفتن در تاریکی جاده حس قلقلک دهنده‌ای از خطر می‌داد. سبقت گرفتم و دوباره سست کردم و این بار در آینه‌بغل ماشینی بود که می‌خزید و می‌آمد... یک تویوتا کرولای قهوه‌ای شکلاتی مدل 1990. تمیز. سرحال. رؤیایی. لذت بردم. به‌آرامی رد شدنش را نگاه کردم. چرا من ژاپنی‌های قدیمی را این‌قدر دوست دارم؟ آخ لعنت بر ایران‌خودرو. درست در لحظه‌ای که عبور رویاگونه ی کرولا را داشتم نگاه می‌کردم یک سمند ولدالزنا با سرعت 150-160 کیلومتر خراب شد روی سر کرولا. سپر به سپرش ترمز کرد. آن‌قدر شدید که صدای جیغ ترمزش بلند شد. راننده‌ی کرولا ترسید و گرفت سمت راست و سمند خاک‌برسر رد شد رفت. بی‌بته، بی‌اصالت، حرام‌زاده، وحشی، پست‌فطرت. لعنت به ایران‌خودرو و سایپا که ننه‌قمرها را هم مثلاً راننده کرده‌اند...

 

نیمه‌شب هم ازین قوم رهایی ندارم... 

 

 

 

هم‌سفرها خواب بودند. نوشهر نزدیک بود که بار دیگر گوگوش شروع کرد به خواندن. آهنگ آرام شروع شد. با ضربه‌هایی آرام که نوید شکوهی عظیم می‌داد. شکوهی عظیم و ویران‌کننده. وقتی گوگوش قصه‌ی دو تا پنجره‌ی اسیر در یک دیوار سنگی را شروع کرد شل شدم. یکهو حس کردم شیشه‌های ماشین پرشده از قطره‌های ریز باران. هوای اردیبهشتی بیرون خنک بود و ماه شب چهارده درخشان. ولی حسم حس شیشه‌ای پر از دانه‌های ریز باران بود. دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. تا گوگوش بخواند «شاید اونجا توی دل‌ها/ درد بیزاری نباشه» من رسیده بودم به یکی از پارک‌های نوشهر. تا گفت «میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه» ضبط را خاموش کردم و پریدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم. صدای غریب پرنده‌ها از میان درخت‌ها بلند شده بود. من دیگر نمی‌توانستم کاری کنم جز این‌که دراز بکشم و سعی کنم که بخوابم...

 

 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۱
پیمان ..

خسته نیستم. حداقل به خاطر رانندگی خسته نیستم. خوابم نمی‌آید. دلم نمی‌خواهد زود بپرم توی رختخواب. دلم می‌خواهد همین‌طور چنددقیقه‌ای توی کیومیزو بنشینم. چندمین بار است که این کار را می‌کنم. یک‌جور راز و نیاز آخر مناسک سفر. اصل اسم کیومیزو هم از یک معبد آمده. از یک معبد قدیمی در کیوتو. هر بار که سوارش شده‌ام زیر 200 کیلومتر رانندگی نکرده‌ام. پرهیز شدیدی دارم از رانندگی با ماشین در شهر. حمید می‌گفت الآن فکر کنم 100 هزار کیلومتری باهاش رانده‌ای. گفتم نه بابا. فقط 30هزار تا. گفت این‌همه جا باهاش رفتی. گفتم برای مصرف روزمره هیچ‌وقت سوارش نشده‌ام. در این مورد آدم باتقوایی بوده‌ام! یعنی هر بار که سوارش شده‌ام به زمان و مکان دیگری رفته‌ام و برگشته‌ام. 

ماشین را خاموش می‌کنم. لامپ‌های پارکینگ بعد از یکی دو دقیقه خاموش می‌شوند و من دست بر فرمان در تاریکی مطلق به جلو زل می‌زنم. 

نمی‌دانستم قبرش کجاست. از پیرمردی که جلوی در نشسته بود پرسیدم شما می‌دانید قبر آقای ستوده کجاست؟ نمی‌دانست. گفت: امامزاده اگر می‌خواهی اوناها آنجاست. ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم: مطمئنم، ایمان دارم، یقین دارم که منوچهر ستوده بیشتر از آن امامزاده‌ی من‌درآوردی برای این آب‌وخاک، برای این آدم‌ها فایده داشته.

چاره‌ای نداشتیم. گفتم بگردیم توی قبرستان و پیدایش کنیم. اسماعیل که این را شنید داد زد: این‌همه راه من را کشانده‌ای اینجا که من را بیاوری قبرستان به من قبر نشان بدهی؟

ناراحت شدم. تندی کردم. حوصله‌ی غر شنیدن ندارم راستش. البت بیشتر از لحن مسخره کردنش لجم گرفت. بار اولش نیست. همه‌چیز من مسخره است. اگر دنبال قبری می‌گردم، اگر دنبال فقط یک بوته‌ی ارغوان در دل کویر می‌گردم به نظرش احمقانه است. گفتم: چه قدر بدسفری. گفتم: ناراحتی اگر، برو توی ماشین بشین. کارمان تمام شد می‌رویم.

میثم کشاندش کنار. من دیگر هیچ نگفتم. حمید هم هیچ نگفت. بعدش جاهای خوبی را برای سرگرمی اسماعیل پیشنهاد داد. تندی نکرد. حمید تندی نمی‌کند. حمید قصه تعریف می‌کند. با هیجان هم قصه تعریف می‌کند. از تصمیمش، از پروژه‌اش حرف می‌زند. قصه‌های خنده‌دار وسط تصمیم‌هایش را می‌گوید. به فراخور مخاطب جاهایی را درز می‌گیرد یا اضافه می‌کند. من اما حوصله ندارم. حرفم را، قصه‌هایم را، تصمیم‌هایم را، پروژه‌های شخصی‌ام را به هرکسی نمی‌گویم. همین کار را خراب می‌کند. ضعیفم می‌کند. تندم می‌کند.

نه. تقصیر اسماعیل نبود. اشتباه کردم که تندی کردم. باید به شیوه‌ی حمید رفتار می‌کردم... منوچهر ستوده آدم‌بزرگی بود. اما هیچ شکوهی از او روایت نشده بود. سنگ‌قبرش یک سنگ‌قبر معمولی مثل آدم‌های دیگر شهر بود. حتی معمولی‌تر از آدم‌های معمولی. چراکه توی قبرستان تازه‌آباد متل قو بالای بعضی قبرها شمعدان گذاشته بودند تا شمعی روشن شود و آه دلی پرسوز. اما مزار منوچهر ستوده همان را هم نداشت. این خوب بود یا بد بود؟ سادگی این مرد، تواضع و فروتنی‌اش را باید می‌ستودم یا فحش می‌دادم به مسئولان که احمق‌ها نمی‌دانید چه کسی اینجا به خاک سپرده‌شده؟ احمق‌ها این مرد 100 سال عمر کرده. خدمتی که برای این آب‌وخاک کرد خودش یک مثنوی است. اگر یک گرم توی مغزتان عقل داشتید نمی‌گذاشتید مزار او به‌سادگی رها شود...  

به پروژه‌ی بزرگ زندگی‌اش فکر می‌کنم: کتاب «از آستارا تا استرآباد». خودش گفته بود که 22-23 سال طول کشید نوشتن این کتاب. از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده و با اسب و قاطر و جیپ و هر طریقی که می‌شد راه افتاده بود، تمام رودخانه‌ها را از محل آبریزشان به دریا تا سرچشمه‌شان در کوه‌ها پی گرفته بود و سر راه هر چه آثار باستانی و طبیعی و ملی بود با دقت هر چه تمام‌تر ثبت کرده بود، مستند کرده بود. پروژه‌های بزرگ داشتن خیلی خوب است. پروژه‌هایی که خاص خودت باشند. فقط آدم خوره‌ای مثل تو بتواند از پسشان بربیاید. پروژه‌هایی که اگر رها شوند اتفاق خاصی نمی‌افتد. ولی اگر به سرانجام برسد ستودنی خواهد بود. پروژه‌هایی که از جوانی شروع کنی و سال‌ها ادامه داشته باشد. با پستی‌ها و بلندی‌های زندگی ادامه‌شان بدهی و آخرسر بتوانی در یک قالب مشخص به بشریت ارائه‌شان بدهی... فارغ از این‌که آن بشریت لیاقتش را داشته باشد یا نداشته باشد...

نمی‌دانم... حتم یکجاهایی از زندگی‌ام را تا الآن اشتباه آمده‌ام... سکوت آزاردهنده می‌شود. در ماشین را باز می‌کنم. چراغ سقفی ماشین روشن می‌شود. چند لحظه به همان حالت می‌مانم. بعد پیاده می‌شوم و در کیومیزو را قفل می‌کنم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..

برج پیشاهنگی هنوز استوار بود و تهران زیر پایمان غبارآلود و کمی قهوه‌ای. زیر آفتاب نشستیم روی لبه. 

نبودنش باز بر دلم سنگینی کرد. یاد آن باری افتادم که باهاش آمده بودم همین‌جا و هوا مه‌آلود بود. ابرها به‌سرعت به سمتمان می‌آمدند،‌ما را مثل بستنی می‌لیسیدند و خودشان را می‌مالاندند به کوه پشت سر و می‌رفتند سمت قله‌ها... دیگر هیچ‌وقت آنجا را مه‌آلود ندیدم. یادش افتادم که از روی لبه بلند شده بود و روسری‌اش را مثل پرچم ملی یک کشور دست گرفته بود و به سمت بادها و ابرها دویده بود. دردم گرفت و نشستم روی لبه کنارشان. چندمین بار بود که امروز دردم می‌گرفت.

شروع کردیم به حرف زدن. در و بی‌در. تمام لذت کلک‌چال برایم همین روی لبه‌ی زیر برج پیشاهنگی نشستن و در و بیدر حرف زدن است. جفتشان به 30 سالگی رسیده بودند و حرف از بحران 30 سالگی می‌زدند و من تیز سؤال می‌پرسیدم. گفتند: تو هیچ‌وقت به بحران 30 سالگی نمی‌رسی. سریع به نتیجه می‌رسی. دو دو تا چهارتا می‌کنی و چهارچوب می‌بندی و می‌گذری.

می‌گذرم؟ توی دلم پوزخند زدم. آرامش ظاهری من آن‌ها را هم فریب داده بود. آن‌ها هم نمی‌دانستند که چه هیولایی پشت این چهره‌ی آرام من هست. نمی‌دانستند که چه قدر عصبانی هستم. نمی‌دانستند که چه قدر خشم در دیواره‌های رگ‌های بدنم لانه کرده است.

به میثم گفته بودم: آن‌قدر عصبانی هستم که مستعد آدم کشتنم.

گفته بود: می‌دانم. ولی هیچ‌کس تو را عصبانی حساب نمی‌کند.

گفته بودم: همین آدم را عصبانی‌تر می‌کند.

شیشه‌ی عینکم پوسته‌پوسته‌شده است. 6سالی هست که به چشمم است. حالا 17 سالی می‌شود که عینکی‌ام. بدون عینک نمی‌بینم. مواظبش هستم. هیچ‌وقت با دستمال‌کاغذی پاک نمی‌کنم. دوست ندارم خش بیفتد. همیشه با دو دستم عینک را از چشمم برمی‌دارم. می‌دانم که با یک دست برداشتن در طولانی‌مدت باعث شل شدن پیچ‌های یک‌طرفش می‌شود. همه‌ی این کارها را کرده‌ام. ولی حالا به مرحله‌ی عجیبی رسیده است. لک‌وپیس‌هایش دیگر با پاک کردن و شستن و شیشه‌پاک‌کن زدن و این‌ها نمی‌رود. لایه‌ها تکه‌تکه کنده‌شده‌اند. کاری نمی‌توانم بکنم. پول عینک جدید خریدن ندارم. دوست ندارم عینک یک‌بارمصرف بخرم. این هم یادگار دورانی است که چیزهای خوب بادوام می‌خریدم. ولی فقر افتخار کردنی نیست. تعریف کردنی هم نیست. بی‌پولی افتخاری ندارد. یکجایی می‌رسی که فقط کار کردنش مهم می‌شود. بهره‌وری اهمیتی ندارد. فکر کردن بهش عصبانی‌ات می‌کند. اما دنیا دیدنی‌های زیادی دارد که همین شیشه‌ی پوسته‌پوسته هم به دیدنشان کمک می‌کند.

آدم وقتی نتواند فحش‌های خوبی پیدا کند خشمش درونی می‌شود. مثلاً شهروند درجه‌ی دوم بودن فحش نیست. دردی است که فقط می‌توانی تحملش می‌کنی. این بار دیگر خسته شدم. بار اولم نبود.

بابای من یک حسابدار ساده در یک شرکت درب‌وداغان بود. روزگاری شرکت خوبی بود. اما در دوره‌ی احمدی‌نژاد آن شرکت زیرمجموعه‌ی تأمین اجتماعی و مرتضوی شد و به فنای عظما رفت. هنوز که هنوز است نتوانسته سنوات 35 سال کار کردنش در آن شرکت را ازشان بگیرد. بابام هیچ‌وقت عضو هیئت‌مدیره‌ی جایی نبود. دو سال پیش شرکت بیمه‌ی نوین کار می‌کردم. کارشناس بیمه‌های مهندسی بودم. پسری هم‌سن‌وسال خودم را همکارم کرده بودند که پدرش هیئت‌مدیره‌ی شرکت بود. پسر کودنی بود. هر را از بر تشخیص نمی‌داد. ولی او را بی‌هیچ دردسری با حقوقی بیشتر از خودم نشانده بودند کنارم که راهش بیندازم. خرش می‌رفت. پیرزن هوایش را داشت. همه هوایش را داشتند. من درجه‌ی دو بودم.

رفیقی داشتم که از اول راهنمایی با هم بودیم. سطح درسی و فکری‌اش خیلی پایین‌تر از من بود. من دانشگاه تهران قبول شدم. او دانشگاه آزاد نور قبول شد. من شریف قبول شدم، او هم توانست از دانشگاه آزاد فارغ‌التحصیل شود. اما حالا او مدیر میانی یک شرکت پرداخت الکترونیک است و با یکی از کارمندان زیردستش ازدواج‌کرده. یک دلیل ساده داشت: پدر او سپاهی بود و می‌توانست برای او کار بجوید و او را به مدیر تبدیل کند. من درجه‌ی دو بودم.

وقتی لیسانسم را تمام کردم و برای فوق‌لیسانس کنکور دادم، قبل از اعلام نتایج صدایم کردند به سازمان سنجش. آقایی نشست روبه‌رویم و از سال 88 ازم سؤال پرسید و جواب شنید. در مورد چاپ نشریه توی فضای دانشگاه ازم سؤال پرسید. سؤال‌ها را می‌نوشت و من مکتوب جواب می‌دادم. دروغ هم نگفتم هیچ چی. ولی اذیت شدم. وقتی فوق‌لیسانس رفتم شریف، یک روز یک شماره‌ی private number  بهم زنگ زد که فلان روز فلان ساعت بیا حراست مرکزی دانشگاه شریف. رفتم. یک تعهدنامه جلویم گذاشتند که هیچ‌گونه فعالیت سیاسی در فضای دانشگاه نخواهم کرد. خندیدم. امضا کردم. چرا از من می‌ترسیدند؟ از چی من می‌ترسیدند این لعنتی‌ها؟ گذشت و گذشت تا رسید به یک کار دولتی. گفتند باید مصاحبه‌ی عقیدتی شوی. زیر بار رفتم. تفاوت غسل ترتیبی و ارتماسی و طرز خواندن نماز جمعه و مبطلات روزه را توضیح دادم. بعد از چند ماه نتیجه را اعلام کردند: ورودش به سازمان‌های دولتی صلاح نیست. من درجه‌ی دو بودم. من خودی نبودم. 

می‌خواستیم جدی شویم. بعد از هزار کش‌وقوس می‌خواستیم جدی شویم. به سرم زده بود که جدی شویم. سختم بود. هنوز هم هیچ اطمینانی نداشتم. ولی می‌خواستم دیگر دیوانگی کنم. ولی این بار درجه‌ی دو بودنم نومیدکننده بود. نان درآوردنم را هدف گرفته بودند. از اینش بیشتر لجم می‌گرفت که کاری نکرده بودم. هیچ‌کس من را یک ستاره‌دار به‌حساب نمی‌آورد. دادوبیداد نکرده بودم. تا جایی که از دستم برآمده بود آجر روی آجر گذاشته بودم و دوست داشتم که بسازم. زیرآبی نرفته بودم. اما بد موقعی خورده بودم. خیلی بدموقعی درجه‌ی دو بودنم را تو سرم کوبیده بودند. منگ بودم. بهش گفتم. گفتم که نمی‌دانم چطور پول دربیاورم. گفتم که گیجم. ایده ندارم و خب ضربه‌ی بعدی مهلک‌تر بود. بهم گفت: تو ضعیفی. منش و روشت این است که ضعیف باشی. قوی نیستی. نمی‌خواهی قوی باشی. آدمی که عرضه دارد با این ضربه‌ها چیزیش نمی‌شود. آدمی که عرضه دارد می‌تواند از هزارتا سوراخ پول دربیاورد... شاید الان بگویم راست می گفت. ولی آن موقع ضربه‌ی مهلکی بود. مردانگی ام هم زیر سوال رفته بود. تمام عصبانیت درجه‌ی دو بودن‌هایم را بعد سرش داد زدم و همه‌چیز از هم پاشید. بدی‌اش همین است. چند نفر دیگر آدم را گاز می‌گیرند،‌ اما آدم برمی‌گردد سنگ صبور خودش را به‌عوض آن لعنتی‌ها گاز می‌گیرد

من مصاحبه‌ی شغلی زیاد نرفته‌ام توی عمرم. یعنی سرجمع 5 تا هم مصاحبه نرفته‌ام. تا حالا 3 جای مختلف کارکرده‌ام. پارسال یک مصاحبه رفتم شرکت همراه اول. یک بابایی بود خیلی شبیه حمیدرضا صدر بود. عوضی خوب فهمید که من چه خشمی از درون دارم. یکهو وسط مصاحبه ازم پرسید: عصبانی نیستی؟ گفتم: نه، خیلی آرامم. گفت: نه، در کل می گم. تو بالاخره فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های خوب ایران هستی، کنجکاوی، کتاب زیادمی خونی. اما هنوز حس می‌کنم به‌جایی که بایدوشاید نرسیدی. انگار هنوز شروع نکردی. گفتم: آره، ته تهش عصبانی هستم.

دیگر زنگم هم نزدند که حداقل بگویند رد شده‌ای.

آنتروپی زیاد می‌شود. خاطره‌های مختلف از یک مسیر آدم را ویران می‌کنند. مثلاً همین تخته‌سنگی که اینجا است و همه می‌نشینند رویش عکس یادگاری می‌گیرند. آن روز این درخت ارغوان لخت‌وعور بود. ولی حالا علاوه بر رنگ سبز درخت‌ها، ارغوان بنفش هم هست. آن روز برگ درخت‌ها سبز و زرد و نارنجی بود. آن روز نشست روی این تخته سنگ و بهم گفت که ازم عکس بگیر. امروز سبز بهاری بود در کنار بنفش عجیب ارغوان. کسی ننشست روی تخته سنگ و کسی از من نخواست که ازش عکس بگیرم. بی‌نظمی‌های ذهنی زیاد و زیادتر می‌شوند. تمرکز کردن سخت می‌شود. تصمیم‌های جدید گرفتن سخت می‌شود. همه‌چیز سخت می‌شود و تو فقط می‌توانی پناه ببری به سکوت، یک سکوت ممتد و لبخندی که به خاطر حضور آدم‌ها تحویلشان می‌دهی.


۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در چند وقت اخیر خواندم «موسم هجرت به شمال» بود. یک کتاب لاغر 133 صفحه‌ای از یک نویسنده‌ی سودانی به نام «طیب صالح». ترجمه‌ی نشر چشمه را خواندم. مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم از آکادمی ادبیات عرب دمشق در سال 1966 نوشته شده بود و فوق‌العاده بود. 

سودان کشور درب‌وداغانی است. همان موقع هم درب‌وداغان بود. ولی ادبیات مثل خودروسازی نیست که نیاز به زیرساخت و مدیریت و هزار چیز دیگر داشته باشد. راه میانبر است. در یک سرزمین بی‌استعداد و عقب‌افتاده هم می‌تواند تولید شود و تمام دنیا را به‌بهت و حیرت برانگیزد.

«موسم هجرت به شمال» از آن کتاب‌هاست که هم داستان سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیزی در روبنا دارند و هم به‌موازات آن در زیربنا قصه و ساختاری تکرارشونده و تکان‌دهنده را روایت می‌کنند.

«موسم هجرت به شمال» قصه‌ی بازگشت راوی است از انگلستان به سرزمین مادری خودش سودان. او بعد از 7 سال تحصیل در انگلستان و گرفتن دکترا به روستای پدری خودش برگشته تا در سودان مشغول به کار و آباد کردن مملکت شود. در آنجا با فردی آشنا می‌شود به اسم مصطفی سعید که گذشته‌ی نامعلومی دارد. اما راوی سنگ صبور او می‌شود و ما فصل‌به‌فصل با گذشته‌ی اعجاب‌برانگیز مصطفی سعید آشنا می‌شویم: یک نخبه‌ی سودانی که در جوانی به انگلستان رفته، مدارج تحصیلات عالیه را در آنجا به‌سرعت طی کرده وزندگی پر شر و شوری را از سر گذرانده. با 3 زن انگلیسی داستان‌ها داشته و بعد از 7 سال زندان در انگلستان به کشور خودش برگشته و ترجیح داده با هویتی نامعلوم ساکن یک روستای دورافتاده در سودان شود. مواجهه‌ی مصطفی سعید با جامعه‌ی غرب و مواجهه‌ی راوی با جامعه‌ی پدری خودش اساس روایت تودرتوی این کتاب است.

2- توئیت های کاوه مدنی دردناک و زیبا هستند. آدم نمی‌داند چه بگوید. جمله‌هایی که می‌گوید برای منی که در ایران هستم و زخم‌ها خورده‌ام تا مغز استخوان قابل‌لمس است: من خودم بودم اما خودی نبودم...

توئیت کاوه مدنی

عناوین و افتخارات کاوه مدنی ستایش برانگیز بودند:

چهره نوین مهندسی عمران آمریکا (۲۰۱۲)

دانشمند برجسته جوان در علوم زمین (۲۰۱۶)

جایزه تحقیقاتی والتر هوبر انجمن مهندسان عمران آمریکا(۲۰۱۷) و...

او از شهریور 1396 معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی – اجتماعی سازمان حفاظت محیط‌زیست ایران شد. اما 7 ماه بعد چنان شرایطی را برایش ایجاد کردند که تنها توانست فرار کند و اشک بریزد و این‌چنین توئیت های دردناکی را بنویسد. 

به خاطرش خیلی‌ها نومید شدند. به خاطرش خیلی‌ها فحش نوشتند. اما...

3- راوی «موسم هجرت به شمال» نخبه بود. در سودان درس خواند و در انگلستان دکترا گرفت. اما توی کتاب یکجایی یک قصه‌ای از دوست ایام کودکی‌اش تعریف می‌کند که به قصه‌ی کاوه مدنی پر بی‌ربط نیست:

«محجوب هم‌سن من بود و ما کودکی را باهم گذرانده بودیم. روی نیمکت‌های چسبیده به هم در دوره‌ی ابتدایی درس‌خوانده بودیم. او از من باهوش‌تر بود. زمانی که دوره‌ی ابتدایی را تمام کردیم او به من گفت «همین‌قدر درس برای خواندن  و نوشتن و حساب کافی است. ما مردمانی کشاورزیم مثل پدران و اجدادمان. آنچه برای کشاورز از تعلیم ضروری‌تر است همانا نوشتن یادداشتی یا خواندن روزنامه‌ای و آموختن احکام نماز است که آن‌ها را فراگرفته‌ایم. تا اگر هم مشکلی برایمان پیش بیاید بتوانیم به‌واسطه‌ی احکام با آن کنار بیاییم.»

و من درس را ادامه دادم و محجوب به نیرویی بالنده در روستا تبدیل شد، او امروز رئیس انجمن برنامه‌ریزی کشاورزان و سندیکای تعاونی‌هاست. همان‌طور که عضو هیئت‌امنای بیمارستانی است که ساختنش رد حال اتمام است. همچنان که سرآمد شخصیت‌هایی است که برای رفع مظالم روستاییان با مدیریت‌های مرکزی ارتباط مستقیم دارند. تازه وقتی‌که مسئله استقلال پیش آمد محجوب به عنوانی یکی از رهبران حزب سوسیال‌دموکرات روستا هم تعیین شد. معمولاً ما در بحث‌هایمان به خاطرات دوران کودکی‌های خود اشاره می‌کردیم. روزی به من گفت «امانگاه کن حالا تو کجایی و من کجا. تو کارمند مهمی در دولت شده‌ای و من در این روستای دور از همه‌چیز کشاورز ساده‌ای بیش نیستم.» و من هیجان‌زده به او گفتم «تویی که برنده شدی، نه من، چون تو بر روی زندگی واقعی مردم تأثیر می‌گذاری. اما ما کارمندانی هستیم که نه به‌پیش می‌بریم و نه به پس. آدم‌هایی مثل تو وارث حقیقی و شرعی حکومت‌اند. شما عصب زندگی هستید. شما نمک زمینید.» او خندید و گفت «اگر ما نمک زمین هستیم پس این زمین، زمینی بی‌نمک است.» ص 81

4- این یک حقیقت است: نخبه کسی است که توان حل مسائل کلاف و پیچ‌درپیچ را داشته باشد. صفحه‌ی ویکی پدیای «نخبه» که بروی یک مثال قشنگ می‌زند از تفاوت یک فرد نخبه در حل یک مسئله با یک فرد معمولی. این‌که نظام‌های آموزشی فقط توان حل مسائل موازی را می‌سنجند و توان حل مسائل سری است که مهم است و الخ... 

حکایت کاوه مدنی تراژیک شد، ولی حقیقتش ته ماجرا همان داستان راوی کتاب موسم هجرت به شمال و دوست دوران کودکی‌اش است: به‌دردبخور بودن و توان حل مسئله. به صفحه ویکی پدیای کاوه مدنی هم که نگاه می‌کنی می‌بینی کاوه مدنی در مدت 6 ماهه‌ی مدیریتش هیچ پروژه‌ی خاصی را راه‌اندازی نکرد و هیچ نمود خارجی‌ای نداشت. بااینکه ساختارهای اجتماعی مربوط به محیط‌زیست و سازمان‌های مردم‌نهاد مرتبط با آن در ایران از خیلی مسائل دیگر کامل‌تر و جلوتر است، بازهم پروژه ی خاصی شروع نشد و اتفاقی نیفتاد.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۷
پیمان ..

تا به اینجای عمرم در ایران تنها تفاوتی که بین موسسات کاری دولتی و خصوصی دیده‌ام این بوده که در موسسات دولتی برای دستشویی رفتن باید از دمپایی آخوندی استفاده کنی؛ اما در موسسات خصوصی با کفش خودت می‌روی دستشویی و این طرف آن طرف. بهره وری، نوع روابط بین آدم‌ها و این حرف‌ها یکی است: لا تفاوت بینهم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۵
پیمان ..

دوست‌هایی که مدتی از دیدنشان می‌گذرد، پل‌های ارتباطی که زنگ می‌زنند و متروک می‌شوند. 

تمیز کردن این پل‌های متروک ارزشمند کار شاقی است. 

می‌گفت من یک جاروبرقی خوب دارم برای این کار: توسعه‌ی مهارت‌های فردی. توی سایت‌های آموزشی (چه داخلی و چه خارجی) می‌گردم و پادکست‌ها و فیلم‌ها و مطالب آموزش توسعه‌ی مهارت‌های فردی را بالا پایین می‌کنم. بعد توی ذهنم می‌گردم ببینم کدام به درد کی می‌خورد. لینک‌ها را برایشان می‌فرستم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۲۲
پیمان ..

سمت رودخانه نرفتم. با همه‌ی خیال‌انگیزی و جذابیتی که کارخانه‌ی متروک چای گلستان برایم دارد به آن سمت نرفتم. من دیوانه‌ی پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستانم. خلوت است. مغازه‌ای نیست. ورودی شهر است. توی سربالایی است و ماشین‌ها با سرعت می‌روند تا برسند به میدان چای و وارد شهر شوند. موزاییک‌های کف پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستان زندگی‌بخش‌اند. علف‌های سبز جابه‌جا از لای موزاییک سر برآورده‌اند و یک فحش لطیف و سبزند به هر چه موزاییک زمخت در پیاده‌روهای شهری. آن‌طرف‌تر، ورودی کارخانه‌ی چای گلستان... هیچ‌وقت نتوانسته‌ام واردش شوم. مثل یک قلعه‌ی اسرارآمیز است. حالا درهایش بسته است. جاده‌ای که به‌طرف ساختمان اصلی و بزرگ کارخانه می‌رود سربالایی است. انگار که قرار است وارد قلم رویی باستانی شوی و با اشباحی کهن همدم شوی... 

ولی امسال به آن‌طرف نرفتم. دلیلش چمنزار آن‌طرف رودخانه بود. چمنزاری که چند سال پیش جولانگاه گله‌های گوسفندی بود که گیل‌مردان دیلمان برای قشلاق می‌آوردند آنجا. گله‌های گوسفند در چمنزار بزرگ کنار رودخانه که از پل ماشین روی ورودی لاهیجان گسترده شده بود تا پل خشتی قدیمی. آخرین باری که رفتم سمت آن چمنزار تا غرق لذت شوم از منظره‌اش، یک تابلوی لعنتی دیدم: محل احداث مصلای لاهیجان.

غم عالم به دلم ریخت که چرا تنها چمنزار باقی‌مانده در سطح شهر لاهیجان را می‌خواهند ساختمان‌سازی کنند. آخر لعنتی‌ها این شهر مسجد جامع دارد. مسجد جامعش هم قدمت دارد. حرمت دارد. مصلا دیگر چه صیغه‌ای است؟ حماقت بزرگی به نام مصلای تهران چرا باید هی تکرار و تکرار و تکرار شود؟ ماه‌هاست که دیگر سمت چمنزار نمی‌روم. همان تابلوی کوچک لعنتی دامن عفافش را لکه‌دار کرد. دوست ندارم دیگر آینه‌ی دق من باشد. دیگر نمی‌خواهم ببینمش... دنیا به سمت زوال است. همه‌ی چیزهای خوب از بین می‌روند.

امسال فقط در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریب آباد و خمیرکلا و پرده سر و کاروانسرابر و امیرشهید و... پیچ‌وتاب خوردم. خودم را رها کردم در بی‌نظمی کوچه‌ها، در قدمت کوچه‌ها. کسی نبود. صبح‌ها فقط خودم بود. گاه‌گاه پیرمردی بود که سحرخیز بود. گاه‌گاه زنی بود که می‌رفت به سمت نانوایی و من ناخواسته هم مسیر می‌شدم. از اسم محله خوشم آمده بود. قبلاً فر نخورده بودم توی کوچه‌های مارپیچ و بی‌سروتهش. من یک غریبه بودم و غریب آباد اسم قشنگی بود برای راه رفتن. 

حس می‌کنم همان پیمان 16 ساله‌ام. دغدغه‌هایم همان است که بود. رشد چندانی نکرده‌ام. نیازها و خواست‌ها همان است. کمبودها همان است. در 16 سالگی احساس غریبگی نافرمی داشتم با جهان و آدم‌ها. حس می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌توانم بفهمم دنیای بیرون از خودم را. هیچ‌وقت نمی‌توانم با جهان پیرامونم احساس یگانگی کنم. حس می‌کردم نمی‌توانم آجر یک‌خانه را همان‌طور احساس کنم که ناخن انگشت خودم را. حس می‌کردم نمی‌توانم پوست رؤیایی یک زن را همان‌طور لمس کنم که پوست تن خودم را. از کوچه‌های غریب آباد رد می‌شدم. فاصله‌ی خودم با جهان را به‌اندازه‌ی یک سال نوری حس می‌کردم. درخت گوجه سبزی که در حیاط یک‌خانه روییده بود همان‌قدر از من دور بود که رؤیای پیاده‌روی‌های دو نفره و قصه‌ی روزگاران این شهر را برای کسی گفتن.

یک تفاوت وجود داشت البته. در 16 سالگی امید روزی را داشتم که با جهان با خودم یگانه شوم. حال این روزها این امید در من نیست... خسته بودم از نومیدی خودم. لعنتی‌ترین چیز این است که آدم نومید شود. خیال نداشته باشد. رؤیا نپروراند. نتواند رؤیا کند. پیچک‌های لجنی بپیچند دور تنه‌ی خیال‌هایت و نگذارند که نفس بکشی. سنگینت کنند. از احساس سنگینی خودم خسته بودم و دوست داشتم سنگینی نومید شدن را بیندازم روی دوش‌های کسی که نبود. 

از کنار خانه‌های قدیمی و متروک می‌گذشتم. درنگ می‌کردم. سقف سفالی خیلی از خانه‌های قدیمی پر از سبزه و جلبک شده بود. کوچه‌ها مارپیچ بودند. معلوم نبود که انتها داشته باشند یا نداشته باشند. اما کشف‌های کوچک برایم داشتند. کشف‌های کوچکی که مثل مسکن بودند. درد نومیدی را از یادم می‌بردند. دری که در انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست با عرض 1 متر بود. بوی پدری را می‌داد که هرروز غروب سوار بر دوچرخه‌ی 28 فیلیپسش خسته از یک روز کاری نان و پاکتی پر از میوه به دست وارد کوچه می‌شد و نرسیده به در صدای زنگ دوچرخه را بلند می‌کرد و بچه‌های قد و نیم قدش دوان‌دوان در را باز می‌کردند. او نرسیده به انتهای کوچه دری باز را می‌دید و کودکانی که تشنه‌ی در آغوش کشیده شدن بودند.

آن جاشمعی جلوی خانه‌ی قدیمی. خانه‌ای که خشت‌های رطوبت گرفته‌اش, کاهگل دیوارهایش و در چوبی‌اش آدم را به احترام وامی‌داشت و محراب جاشمعی و دو لوله‌ای که به‌مثابه‌ی دو مناره از کناره‌ها بالا رفته بودند. خالی از شمع بود... چرا کسی شمع روشن نکرده بود؟ مگر کسی آرزویی نذری نیازی ندارد؟ مگر این خانه‌ی قدیمی چه کم از امامزاده‌های ساختگی تحت حمایت سازمان اوقاف با بقعه‌های Made in Mazandaran دارد؟

و آن‌طرف تر دوباره کوچه‌ای بن‌بست و در انتهای آن‌یک دکه‌ی کوچک پر از تمثال‌های امام حسین و حضرت عباس و زیلویی که کف دکه پهن بود. فقط به‌اندازه‌ی نشستن یک نفر... نمازخانه‌ای در انتهای یک کوچه. نمازخانه‌ای که هیچ کم از عزلت خانه‌های بقعه‌های مورداحترام دراویش نداشت...

صبح‌ها کارم همین بود. مسجد کاروانسرا بر را تماشا کنم. حسینیه‌ی خمیرکلا را بنگرم. پیاده کوچه‌ها را کشف کنم. به در خانه‌ها نگاه کنم. لحظه‌هایی بار سنگین نومیدی را فراموش کنم و هم آهنگ شوم با دیوارهایی که باران‌ها را با تمام وجود تنفس کرده بودند.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۱
پیمان ..

همان یک باری هم که با ماشین رفتیم دور بزنیم آن‌قدر تلخ شد که تا مدت‌ها فراموش نخواهم کرد. 

کار اسماعیل بود. گفتم پیاده برویم. گفتم چند سال است که من تعطیلات عید را فقط به پیاده‌روی می‌گذرانم. گفتم اعصابش را ندارم. نمی‌توانم تحمل کنم. این حجم از حماقت آدم‌ها در رانندگی و بدسلیقگی‌شان در گذراندن تعطیلات را نمی‌توانم تحمل کنم. آستانه‌ی تحملم پایین آمده. نمی‌توانم رانندگی کنم. دو هفته پیش ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم و 400 کیلومتر راندم تا لاهیجان. ماشین را پارک کردم. دیگر هم دستش نزده‌ام. اصرار کرد. هر کاری کنی پیاده‌روی نمی‌کند. پیش خودم گفتم همین یک‌بار است در این دو هفته. سخت نگیر. تمام این روزها را برای خودت راه رفتی و راه رفتی و کوچه‌ها را وجب‌به‌وجب متر کردی و تنها بودی. تنها با خودت حرف زدی. تنها برای خودت کشف‌های کوچک کردی. یک نفر هم که آمده سراغت از خودت نرانش.

سوار شدیم رفتیم. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رفتیم که ترافیک‌های سپر به سپر را بپیچانیم و برسیم به شیطان کوه. بعد کج کردیم سمت کوه بیجار. از خانه‌ها و آپارتمان هایی که همین 15 سال پیش هم باغ چای بودند رد شدیم و رسیدیم به آن دختر دوچرخه‌سوار. توی سربالایی بود. تنها بود. آرام رکاب می‌زد و بالا می‌رفت. همان‌طور که بالا می‌رفت نگاه می‌کرد به منظره‌ی سمت راستش. شالیزارهایی که هنوز نشاء نشده بودند و مانده بود تا یکدست سبز شوند. کلاه پره دار سرش بود. حواسش به جاده نبود. حواسش به منظره‌ای بود که به آهستگی داشت از کنارش رد می‌شد. دلم آهسته رد شدن آن تصاویر را خواست. ولی با ماشین نمی‌شد. با ماشین نمی‌توانی آهسته باشی. از روبه‌رو ماشین نمی‌آمد. بافاصله ازش سبقت گرفتم که یک موقع باد ماشین نگیرد به دوچرخه‌اش و اذیت شود سر کنترل کردنش. حس خوبی بهم داده بود. این که داشت با دوچرخه و به آهستگی از مناظر لذت می‌برد حس خوبی بهم داده بود. این‌که داشت با دوچرخه از آن سربالایی می‌کشید بالا و نفسش را قدرتش را داشت حس خوبی بهم داده بود. این‌که تنهایی داشت دوچرخه‌سواری می‌کرد به ته دلم کمی حس امید تزریق کرده بود: این خراب‌شده آن‌قدر امنیت دارد که زن تنها را اذیت نکنند. این‌که احتمالاً نسیم بهاری می‌وزید توی صورتش حس خوبی بود حتماً...

رد شدیم و رفتیم. حواسم نبود و از خروجی تالاب سوستان رد شدیم. حال و حوصله نداشتم تا اطاقور برویم. دور زدم و برگشتم که برویم همان تالاب سوستان. یکهو دیدم جاده‌ی باریک ترافیک شده است. 10-12 نفر جلوی یک پژو جمع شده بودند. همان آن به دلم بد آمد. گفتم نکند برای آن دختره اتفاقی افتاده است... توی ترافیک ماشین آرام‌آرام جلو رفتیم. تا رسیدیم به هسته‌ی ترافیک...اتفاق افتاده بود... دختر روی آسفالت افتاده بود. انگار پژو از پشت زده بود به دوچرخه‌اش... افتاده بود روی زمین طاق‌باز.موهایش پریشان و خون از سر و دماغش جاری روی آسفالت و مردها و زن‌ها ایستاده بالای سرش، همه گوشی به دست و در حال تماس به آمبولانس و پلیس.

اعصابم خرد شد. نمی‌دانستم یقه‌ی کی را باید بگیرم. فحش دادم به هر چی راننده‌ی بی‌عرضه که از ماشین‌سواری فقط فشردن به پدال گاز را یاد گرفته. فحش دادم به ایران‌خودرو و سایپا که هی ماشین تولید می‌کنند. بس است. دیگر بس است. همه ماشین دارند. همین تعداد ماشین برای کل خانواده‌های ایرانی بس است. شما که ماشین‌هایتان از همان صفرکیلومتری آلاینده هست. فرقی بین ماشین صفر و ماشین 15 سال کارکردتان نیست. چرا تولید می‌کنید؟ فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که قیمت بنزین را گران نکردند. فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که حاضرند  ملت را به کشتن بدهند، اما جایگاه قدرتشان ذره‌ای تکان نخورد و آخرسر دیدم آرام نمی‌شوم به خود دختره هم فحش دادم: او که می‌دانست جاده‌ها شلوغ‌اند، او که می‌دانست تعداد زیادی گاومیش وحشی در این ایام در جاده‌ها رهاشده‌اند، چرا کلاه پره دار سرش گذاشته بود؟ چرا کلاه ایمنی دوچرخه‌سواری سرش نگذاشته بود؟

بعد به لحظات آرامی که داشت از سربالایی بالا می‌کشید و به منظره‌ی زیر جاده نگاه می‌کرد فکر کردم. به آن لحظات آرامی که به آهستگی او را به سمت حادثه هل می‌دادند. آن‌قدر نرم و آهسته که آدم باورش نمی‌شود بعدازآن حس خوب چنین حادثه‌ای در پیش باشد... لعنتی.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۸
پیمان ..

ارتباط مستقیمی خواهند داشت با یک جناب سرهنگی در پلیس راهنمایی رانندگی. آقای پلیس هم از حفظ اسم مسیرهای پرترافیک را می‌گوید. بعد اعلام می‌کند که 80 درصد تصادفات رانندگی اتفاق افتاده در جاده‌های مواصلاتی کشور به دلیل تخطی از سرعت مجاز و سبقت غیرمجاز و... اتفاق افتاده است. حین حرف‌هایش هم تصاویری از ماشین‌های زندانی‌شده در ترافیک‌های احمقانه پخش می‌شود. همین و همین. 

به این فکر می‌کنم که صداوسیما برای کم کردن آمارهای کشت و کشتارهای جاده‌ای ایران چه کرده؟ 

هیچ‌چیزی به ذهنم نمی‌رسد. این آمارها و اخبار احمقانه‌ترین و بی‌حس‌ترین نوع هشدارند. به من می‌گویند 80 درصد تصادف‌ها به خاطر سرعت بوده، بعد تصویر ترافیک‌های سنگین را نشان می‌دهند. پس چه جوری توی سرعت ماشین‌ها تصادف می‌کنند وقتی این‌همه ترافیک است؟! منی که این تصاویر را می‌بینم هیچ‌چیزی توی ذهنم نمی‌ماند. 

یک سری برنامه‌ی پلیس نامحسوس نشان می‌دادند. عده‌ای گاو و گوساله عین کفتار و بزمجه رانندگی می‌کردند. پلیسی هم با زانتیا می‌افتاد دنبالشان و آن‌ها را می‌گرفت. همین و همین. بیشتر نمایش باعرضه بودن پلیس بود. ته دل آدم قلقلک می‌شد که یک‌بار سربه‌سر یکی از این زانتیاها بگذارد و آن‌ها را با حرکت‌های کبرا یازدهی بپیچاند که این‌قدر لاف تیزوبز بودن نیایید. تازه آخرش وقتی آن گوساله را می‌گرفت از بس محترمانه برخورد می‌کرد آدم حالش به هم می‌خورد. پلیس آمریکا همچه گوساله‌ای را بگیرد توی همان خیابان اعمال قانونی عبرت‌انگیزی رویش انجام می‌دهد. اما ایران... قربان پلیس مهربانمان بشوم. 100 هزار تومان جریمه می‌کند. خودرو را هم 24 ساعت توقیف می‌کند. همین. راستش من یکی تصادف‌هایی که توی زندگی‌ام دیده‌ام شبیه این کنترل نامحسوس‌ها هم نبوده. از بس احمقانه و به خاطر اشتباهات کوچک بوده که فقط حرص می‌خورم...

دیگر توی جهان ثابت‌شده است که تو وقتی می‌خواهی تغییری در طرز نگرش و رفتار آدم‌ها ایجاد کنی به‌جای آمار و ارقام و استدلال‌های عقلانی و فلان و بیسار باید برایشان قصه بگویی. باید داستان تعریف کنی. باید بروی سراغ یک تصادف واقعی. صحنه‌های وقوع را بازسازی کنی. فیلم بگیری. بعد بروی سراغ تک‌تک آدم‌هایی که توی آن تصادف ضربه دیده‌اند. دختربچه‌ای که یتیم شده. جوانی که فلج شده و... این‌ها قصه‌اند. این‌ها هستند که فاجعه‌ی تصادف را تا فی‌ها خالدون در مغز آدم‌ها فرومی‌کنند. این‌ها مستندسازی‌اند. این‌ها قصه گفتن است. من یکی وقتی می‌بینم چند تا ماشین توی جاده تصادف کرده‌اند و چند تا نعش آن‌طرف کاورکشیده روی زمین‌اند، به‌شدت کنجکاو می‌شوم که چطور همچه اتفاقی افتاده. مسلماً خیلی‌ها این کنجکاوی در آن‌ها ایجاد می‌شود. اما قصه‌ی تصادف‌ها همراه آسیب‌دیده‌هایشان به فراموشی سپرده می‌شود... انگار در ایران تنها راه فهمیدن قصه این است که خودت هم تصادف کنی و قصه را عملاً تجربه کنی...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

1- وقتی گفت آدم‌ها را چطور جمع کرده به استعدادش ایمان آوردم. حالاها فهمیده‌ام که بسیج کردن آدم‌ها هم یک‌جور استعداد ذاتی می خواد. یک توانایی خدادادی و یک نوع از هوش را می‌خواهد. 

اما پیش از هر چیزی او یک مادر بود و همین مادر بودنش بیش از هر چیزی من را تکان داده بود. او یک مادر ایرانی بود. زنی که چرخ گردان چرخیده بود و قرعه را به نام ازدواجش با یک مرد افغانستانی زده بود. مردی که به‌عنوان یک شوهر همه جوره تکمیل بود. همراه بود، مهربان بود، هر چه از دستش برمی‌آمد به پایش می‌ریخت. فامیل‌هایش اول از افغانستانی بودن او چندششان می‌شد. اما بعد از چند سال حالا در هر جمعی دوست دارند که شوهر او هم بیاید و مجلس‌آرا بشود... 

او مادر بود. کودکی داشت که درد بی شناسنامگی هرلحظه از زندگی‌اش را تلخ کرده بود. نشسته بود روبه‌رویم و داستان واکسن زدن کودکش را تعریف می‌کرد. این‌که بچه‌ی معصومش را برده درمانگاه،‌ اما نگذاشته‌اند که واکسن فلج اطفال بزند. گفته‌اند که او شناسنامه ندارد، کد ملی ندارد. بهش گفته‌اند اگر تو افغانستانی بودی و بچه‌ات کارت آمایش داشت می‌توانستیم بهش واکسن بزنیم. اما الآن اجازه نداریم. چون بچه‌ات شناسنامه ندارد. هنوز هم درد آن روز چنان دلش را می‌فشرد که با بغض حرف می‌زد. می‌گفت یک واکسن هم نمی‌زدند که بچه‌ام خدای‌ناکرده فلج اطفال نگیرد. چرا؟ چون شناسنامه ندارد. چرا؟ چون من رفته‌ام با یک مرد افغانستانی ازدواج‌کرده‌ام. تمام مدارک قانونی را هم داریم. اما به بچه‌ی حاصل از ازدواج زن ایرانی با مرد خارجی شناسنامه نمی‌دهند. واکسن نمی‌زدند. گریه کردم. التماس کردم.... تا این‌که دلشان به رحم آمد و با شماره ملی من حاضر شدند به بچه‌ام واکسن بزنند. درد یکی دو تا نیست که... مدرسه یک‌طرف، بیمارستان یک‌طرف، اداره‌ها یک‌طرف...

او فهمیده بود که درد قانون است. فهمیده بود که باید کجا را هدف بگیرد. سوادش بالا نبود. اما استعداد غریبی داشت. گفت رفتم تمام محله‌های افغانستانی نشین تهران و اطراف تهران، تراکت پخش کردم. روی تراکت نوشته بودم که اگر زن‌هایی مثل من هستند با من تماس بگیرند. ازشان خواستم که جمع شویم... ماه‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم که مادرهای بدبختی مثل خودم را پیدا کنم... مشخصاتشان را گرفتم. شماره تلفن‌ها و اسم و کد ملی‌شان را...

کارش شبکه‌سازی بود. خودش اسم کارش را نمی‌دانست. او فقط یک درد بزرگ داشت و می‌خواست آدم‌های همدردش را جمع کند. خیلی هم خوب کارکرده بود... مادران فقیر ایرانی همه به شبکه‌های اجتماعی و مجازی دسترسی نداشتند که او بتواند راحت با 4 تا پیام و کلیک و توئیت جمعشان کند. 

بالاخره چند صد زن مثل خودش را پیدا کرد، جمع کرد،‌ همراه کرد و بردشان جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع. پلاکارد درست کردند. شعار نوشتند. بچه‌هایشان را هم برده بودند. بچه‌های معصومی که اصلاً نمی‌دانستند بی‌هویتی در سال‌های آینده‌ی زندگی‌شان قرار است چه سایه‌ی شومی بر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان بیندازد. بیانیه نوشتند. پیش یکی از نماینده‌های مجلس رفتند. دردشان را گفتند. درخواستشان را گفتند که شما را به خدا با اصلاح قوانین ما را نجات دهید... نماینده‌ها البته وعده‌ی سر خرمن دادند که بله حتماً. شما درست می‌فرمایید و الخ.

اعتراضی کاملاً مدنی و درست را رهبری کرده بود. از این اعتراض‌ها که فقط بیان خواسته بود. آن‌هم خواسته‌ای فطری: ادا کردن کامل حق مادری در قبال فرزندان.

اما...

درست فردایش پلیس امنیت ایران با او تماس گرفت. او را احضار کرد به دفتر مرکزی. بهش گفته بودند که برای راست و ریس کردن کارهای اعطای شناسنامه تشریف بیاورد. اما تحت بازجویی قرارش دادند. شیوه‌های کاری‌اش را پرسیدند. مهربانانه و مشتاق ازش سؤال پرسیدند و آخرسر یک تعهدنامه‌ی سنگین جلویش گذاشتند که دیگر هرگز حق نداشته باشد کسانی مثل خودش را جمع کند و بخواهد اعتراض کند. او یک مادر بی‌دفاع ایرانی بود. تعهدنامه را امضا کرد و سریع از اداره امنیت خارج شد تا به کودکش برسد که تنها در خانه رهایش کرده بود.

2-  فاطمه خاوری یک دختر افغانستانی متولد ایران بود. مثل خیلی از جوانان افغانستانی دیگر متولد ایران با گذار از سن نوجوانی فرار از ایران را بر قرار ترجیح داد و راهی مرزهای اروپا شد. او به سوئد پناهنده شد. کشور سوئد به او حق اقامت و زندگی و معاش را اعطا کرد. 

فاطمه می‌دید که نوجوانان پناهنده‌ی خاورمیانه‌ای در سوئد زندگی سختی رادارند. همین دغدغه‌اش شد. تصمیم گرفت آدم‌ها را همراه کند تا سطح زندگی نوجوانان و کودکان پناهنده بالا برود. کمپینی فیس بوکی را راه‌اندازی کرد. هزاران نفر را که دغدغه‌های انسان دوستانه داشتند از شهرهای مختلف سوئد جمع کرد. بعد این کمپین را به سمت تحصن و تظاهرات کشاند. به مدت دو ماه در «مدبویه پلاتسن» استکهلم هزاران نفر برای دفاع از حقوق پناهندگان تحصن می‌کردند. او رهبر این تظاهرات و تحصن‌ها بود. آن‌قدر جلوی مجلس سوئد تجمع کردند تا نمایندگان مجلس سوئد را به ستوه آوردند و مانع از اخراج آن دسته از پناه‌جویانی شدند که درخواست پناهندگی‌شان رد شده بود.

بعدازاین تظاهرات و فشار بر مجلس سوئد، سازمان «ایکومنیاشیرکن» سوئد جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ را به او اهدا کرد. جایزه‌ای که سالانه به کسانی داده می‌شود که در راستای صلح، آزادی، عدالت و همبستگی مبارزه کرده باشند. فاطمه خاوری جوان‌ترین برنده‌ی جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ بود. او استعداد فوق‌العاده‌ای در بسیج کردن آدم‌ها داشت و از این استعداد برای بهبود زندگی عده ای از آدم ها در کشور سوئد استفاده کرده بود.

3- اعتراضات مدنی عامل پایداری حکومت‌ها هستند. این را غربی و شرقی جماعت سال‌هاست که فهمیده‌اند. آن‌ها خیلی وقت است فهمیده‌اند که مملکت با کفر باقی می‌ماند، اما با ظلم نه... ظلم هم شاخ و دم ندارد. تعهدنامه‌ی پلیس امنیت ایران را در کنار تقدیرنامه‌ی جایزه‌ی مارتین لوترکینگ که بگذاری می‌فهمی که ظلم شاخ و دم ندارد.


۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۱
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. ایستگاه حقانی توانستیم به‌راحتی سوار شویم. ولی در ایستگاه‌های بعد فشار جمعیت هلمان داد به سمت میله‌های بالای صندلی‌ها. من تمام حواسم پیش او نبود. بخشی از حواسم پیش کیف پولم در جیبم بود که مبادا دستی از پشت بیاید و آن را از جیبم بیرون بکشد. بخش دیگر حواسم پیش سرباز کناری‌ام بود که سنگینی تنش را انداخته بود روی من. هر چه قدر که عقب می‌رفتم باز هم او پیش می‌آمد و من را تکیه‌گاه خودش می‌کرد. دیگر جا نداشتم که آن‌طرف‌تر بروم. توی دهان حامد بودم. چند بار نگاهش کردم که بفهمد. نمی‌فهمید. سرباز بود. بخشی از حواسم داشت به آن اجباری فحش می‌داد که با زورکی سرباز کردن جوان‌های 20 ساله آن‌ها را رذل و آب‌زیرکاه و زیرآب زن و لاشی بار می‌آورد. بخشی از مغزم داشت از لاشی و دزد بودن آدم‌های توی ایران کلافه می‌شد. زر زده بودم که جای امید هست. جای امید نبود. اعتراف کردم: «پاری وقت‌ها، امیدوار بودن خیلی سخت می‌شود.» گفتم: «امید نیروی محرکه‌ی آدم است، اما خیلی وقت‌ها واقعاً سخت است امیدوار بودن. پیر آدم درمی‌آید تا بتواند امیدوار باشد.»

گفت: آره...

حرف‌های چند ساعت گذشته می‌رفتند و می‌آمدند. از احساس ناامنی و سرباز کناری‌ام عصبانی بودم. نگفتم که من هر بار مترو و اتوبوس سوار می‌شوم، هر بار که در خیابانی راه می‌روم احساس ناامنی می‌کنم. نگفتم بهش. نمی‌دانستم او هم همین‌طور است یا نه... فقط خسته شده بودم از این احساس‌ها.

گفتم: «خوب موقعی آمدی. هوای این روزهای تهران خوب است.»

گفت: «آره. خودم دوست داشتم عید بیایم. ولی نشد. مرخصی نمی‌دادند.»

گفته بود: «اصلاً هر بار که می‌آیم ایران می‌بینمت. خیالت راحت. آخرین باری که هم را دیدیم 4 سال پیش بود. امسال هم که آمدم باز هم دیدمت.»

گفتم: «دیگه دیگه.»

یادم نمی‌آمد آخرین بار دیدن همدیگرمان را.

توی باغ کتاب که نشستیم گفته بود: «شرایط ایران نومیدکننده است. بهتر نمی‌شود. هیچ‌چیز بهتر نمی‌شود.»

رد کرده بودم. ویرم گرفته بود که امیدوار باشم. گفتم: «نه. آن‌قدر هم نه. گفتم مثلاً همین فیلترینگ تلگرام. هفته‌ی پیش یک امام‌جمعه‌ای علیهش حرف زد. ولی کسی محل نداده. همین نشانه‌ی خوبی است.» گفت: «چرا مثلاً شورای شهر یزد را نگاه نمی‌کنی؟ طرف تائید صلاحیت شده، مردم بهش رأی داده‌اند، بعد یکهو شورای نگهبان می‌گوید حق ندارد. مردم اینجا پشیزی ارزش ندارند...» راست می‌گفت. اما زیر بار نمی‌رفتم. 

زر زده بودم. می‌دانستم که زر زده‌ام. به خاطر همین توی مترو اعتراف کردم که گاهی امیدوار بودن خیلی سخت است. اعتراف کرده بودم که امید قوای محرکه است. نباشد آدم نمی‌تواند حرکت کند.

دیگر نگفتم که زر زده‌ام. غرورم نگذاشت.

گفت: «عید می‌آمدم خوب بود. لحظه‌ی سال‌تحویل را اگر می‌بودم خوب بود. 4 سال بود که ایران نبودم. در این 4 سال 2 سال عید را تنهای تنها برگزار کردم. برای خودم 7سین گذاشتم و در تنهایی سال را تحویل کردم.»

این‌ها را با بغض بدی گفت. صدایش رگ به رگ شد سر گفتن این جمله‌ها، وقتی گفت 2 سال تنهایی نشستم 7سین گذاشتم اعصابم به هم‌ریخت.

ازاینجا رانده ازآنجا ماندگی را بدجور توی همین جمله‌اش آوار کرد روی سرم.

من نمی‌دانستم ویکتوریا کجاست، ونکوور کجاست،‌ مونترال کجاست. همه را یادم داد. نقشه‌ی گوگلش را برایم باز کرد و گفت که من توی یک جزیره‌ام. تعجبم را که دیده بود نقشه‌ی گوگل را برایم باز کرده بود. ویکتوریا یک جزیره بود در غرب. طولش 350 کیلومتر بود. قمپز آمدم که هم‌اندازه‌ی جزیره‌ی قشم است. گفت نه بابا. گفتم آره بابا. اغراق کردم البته. طول قشم 110 کیلومتر بود. ولی نمی‌دانم چرا ویرم گرفته بود که بگویم ایران هم ازین جزیره‌های بزرگ دارد. آن‌قدر تکرار کردم که قشم هم همین اندازه است که آخرسر گفت وایستا ببینم گوگل چه می‌گوید. گوگل می‌گفت که طول قشم 300 کیلومتر نیست و 110 کیلومتر است. ولی خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم بالاخره این هم خیلی بزرگ است. گفت تا ونکوور 1ساعت و نیم قایق‌سواری داریم. گفتم کجا کار می‌کنی؟ اسم یک شرکت سازنده‌ی ماشین‌های ساختمانی و سنگین را گفت. شرکتی که بولدوزر می‌سازد، درخت قطع کن می‌سازد، ماشینی می‌سازد که پوسته‌ی درخت را از تنه‌اش جدا می‌کند و... گفتم خیلی مهندسی. گفت آره. گفتم توی خط تولید هم می‌روی؟ گفت آره. نقشه می‌کشم، گاهی خط تولید می‌روم که ببینم کارگرها دارند نقشه‌ها را اجرا می‌کنند یا نه. گفتم خانه‌داری؟ گفت با یک پسره ی ایرانی دیگر هم‌خانه‌ام. گفتم: خوبه هم‌خانه‌ات؟ گفت: از نظر هم خانگی آره. ولی روی مخ است. از این ایتیست های تیر است، از آن‌ها که سخنرانی هری تریسون (یا همچه اسمی. یادم نماند) را حتی توی حمام هم پشت سر هم گوش می‌کند. نمی‌شناختم. گفت رهبر ایتیست های آمریکاست. گفتم اوهوم. گفت پسره ی هم‌خانه‌ایم احمق است. این مردک ایتیست هم احمق است. همه احمق‌اند. توی محل کارم یک همکار دارم که فقط کار می‌کند و به‌غیراز کار به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کند. به هیچ‌چیز دیگری. احمق است...

از احوالات بچه‌های مکانیک در کانادا پرسیدم. خیلی‌هایشان ونکوور بودند. 9 نفرشان ونکوور بودند. همه‌شان دوست‌دختر داشتند. یکی از دخترهای مکانیک هم آنجا بود. گفت یک روز رفتم دانشگاه ونکوور اسی را ببینم. فهمیدم ماندانا هم 2 تا اتاق آن‌طرف‌تر است. ساسان گفت بی‌خیالش شو. حالش را نپرسی بهتر است. ازین هاست که خواسته ایرانی بودن خودش را فراموش کند. گفت باورم نشد. رفتم پیشش.  پز می‌داد که دیگر با هیچ ایرانی‌ای سلام و علیک نمی‌کنم. خیلی خوب است اوضاع اینجا. با بچه‌ها می‌رویم پارتی، می‌رویم شنا، رقص، دیسکو. می‌خواستم بهش بگویم تو توی ایران خوشگل مکانیکی‌ها بودی، موهایت را از مقنعه می‌دادی بیرون و دل‌ها برات می‌تپیدند. اینجا هیچ چی نیستی. اینجا یه دختر خاورمیانه‌ای بدبختی. اون جا حجاب بود و نعمت‌های زنانگی‌ات اغواکننده بودند. اینجا که لخت‌وپتی شده‌ای در مقابل این وایت‌ها نه بدن داری، نه موی خوشگل. هیچ چی نیستی. تو اینجا نهایت یه هندی خوش‌تیپ هستی. گهی شده بود که بیاوببین. 

گفت دوست‌دختر علی لهستانی است، دوست‌دختر حسین یه دختر ایرانی که از 15سالگی اون جا بزرگ شده، دوست‌دختر کامبیز یه دختره ی بنگلادشی است. گفتم: خودت چی؟

گفت: هیچی.

گفتم: کچل شده‌ای که.

گفت: جور نشده. یه بار رفته بودم پیش حسین و کامبیز و دوسدخترهاشون مهمونی. بهم گفتن سینگلی؟ گفتم آره. گفتن ما 2-3 مورد اویلیبل (available) داریم. رفتیم یه جا پارتی. اونا هم بودن. رویا بود و پری. به دلم ننشست پری. رویا هم بچه بود. ازینا بود که بریم فلان دیسکو بخوریم مست شیم خوش بگذرونیم. بچه بود. پر عقده‌ی خندیدن و مست شدن بود. می‌فهمی چی می گم؟ سنگین نبود. نمی‌فهمید.

گفتم: چی کار می‌کنی پس اونجا؟

گفت: همون کاری که تو اینجا می‌کنی.

گفتم: خب یه دختر ازین جا بکن ببر با خودت. داری اقامت می‌گیری اونجا نا سلامتی. اینجا ساکن کانادا بودن مزیت رقابتی بالاییه. این دختر خوشگل‌های توی خیابان را می‌بینی؟ به نصفشان بگویی ساکن کانادایی موس‌موست را می‌کنند.

گفت: نمی‌توانم 2 روزه آدم‌ها را بشناسم که.

گفتم: بسپر به مادرت که برایت دختر جور کند.

گفت: نه بابا. اون نمی فهمه من چی می خوام. من 4 سال نیومدم ایران. بیشتر از این‌که دلم برای بابا و مامانم تنگ شده باشه برای این تهران لعنتی دل‌تنگ شده بودم. پس‌فردا راهی‌ام. بابا و مامانم را که دیدم دوباره مطمئن شدم تصمیم درستی گرفته‌ام که نمی‌خواهم برگردم ایران. اینا به هر چیزی فکر می کنن و سر هر چیزی بحث می کنن جز سر چیزی که برای بهتر شدن زندگی شون باشه. به اون اصلاً فکر نمی کنن.

گفتم: تو تک پسر خانواده نیستی. این خیلی خوبه.

گفت: آره. دو تا داداش و یه خواهر دیگه هم دارم.

گفتم: بابا و مامانم راضی نیستن.

گفت: به خودت فکر کن. فقط به خودت فکر کن. ته تهش چند سال دیگه دوباره با خودت مواجهه می شی. نباید اون وقت پشیمون باشی. نباید اون وقت در مقابل خودت شرمنده باشی. تو این 4 ساله خیلی تنهایی کشیده‌ام و خیلی به خودم فکر کردم.

گفتم: معلومه. بدجور کچل شدی.

گفت: ولی به این یقین رسیدم که باید در تصمیم‌ها فقط خودتو در نظر بگیری.

گفتم: کی ماشین خریدی حالا؟

گفت: 3- 4 ماه میشه.

گفتم: کی درس تموم شد؟

گفت: 2سال و نیم می شه الآن.

گفتم: بعدش سریع رفتی سرکار؟

گفت: آره. همین شرکته.

-  چی خریدی حالا؟

-  مزدا3.

-  ازین جدیدا یا ازینا که توی ایرانه؟

-  نه. اینا که توی ایرانه بااینکه اسمش نیو هست قدیمیه. جدیده برای من. از دم قسط خریدم. ماهی 500 دلار. 

-  منم مزدا دارم. منتها 323. چهار نسل از برای تو قدیمی‌تر. ماشینای خوبی می زنه مزدا.

-  آره. منم راضی‌ام.

-  در کل راضی‌ای؟

-  نمی دونم. سخت می گذره. ولی می گذره. می خوام ادامه بدم. پول زیاد در نمیارم.

-  از من که بهتر پول درمیاری.

-  مگه چه قدر درمیاری؟

-  ماهی 2 میلیون. به عبارتی ماهی 500 دلار.

-  ولی در عوض روبه‌پیشرفتی.

-  به لعنت خدا نمی ارزه.

-  به خودت فکر کن. نذار از دست بری.

-  نمی دونم.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۵
پیمان ..

قصه‌ای از جنگ جهانی دوم. هجوم شوروی و آلمان به لهستان. به اسارت رفتن خانواده‌ای لهستانی در کنار هزاران لهستانی دیگر. مهاجرت اجباری به روسیه و سپس کوچانده شدن به ایران. زندگی مادر و دختری مهاجر در ایران: امیلیا و دخترش باربارا. باربارایی که رنج‌های زندگی مادرش و سپس قتلش را به چشم دید و در تهران روی پای خودش بزرگ شد، درس خواند، شوهر کرد و بچه‌دار نشد و شد. آدریانا تا 19 سالگی دختر باربارا بود و بعد یکهو غیبش زد. رفت. دیگر پیدایش نشد. رفتنی که آتش زد به جان شمیم. آتش زد به عشق زیبای نوجوانی‌اش و تمام سال‌های زندگی‌اش در حسرت آن عشق باقی ماند؛ و رمان دقیقاً از جایی شروع می‌شود که دختر آدریانا از لهستان می‌آید به ایران سال 1388 و سراغ مادربزرگش را از شمیم می‌گیرد. شمیمی که خودش درگیر مهاجرتی دیگر است: همسرش فرشته و دخترش سحر رفته‌اند به آلمان و او حالا تک‌وتنها مانده در ایران، شده استاد ادبیات دانشگاه تهران و تنهایی‌اش را با دوست دوران نوجوانی‌اش، طاهر غم شریکی می‌کند.

قصه‌ی 4 نسل از مهاجران لهستانی: امیلیا، باربارا، آدریانا و در آخر الیزایی که در حقیقت مهاجر نبود. اما مهاجرت مادر و مادربزرگ و اجدادش هزاران سؤال را مثل خوره به جانش انداخته بود.

قصه‌ی زندگی خانواده‌ای در ایران که مهاجرت چندپاره‌اش کرد: شمیم و فرشته و سحر.

قصه‌ی طاهر که مرگ دایی سیامکش در اوایل انقلاب یک معمای ناگشوده مانده بود برایش.

انصافاً «تو به اصفهان بازخواهی گشت» رمان خوبی بود. من را گرفت و رها نکرد. فصل‌های کوتاهش را هر جا که فرصت دست می‌داد (مترو،‌ تاکسی، اتوبوس، قبل خواب) می‌خواندم و دلم می‌خواست ببینم روایت‌های موازی و دور هر یک از فصل‌هایش به کجا خواهد انجامید. راضی بودم. چیزهایی بود که حس می‌کردم بودونابودشان برای رمان تفاوتی ندارد. مثلاً این‌که ماجراهای کتاب در شلوغی‌های سال 88 اتفاق می‌افتاد. به نظرم کمکی به طرح اصلی رمان نکرده بود. بیشتر حس کردم تمام کارکردش ص 213 کتاب بود. آنجا که مصطفی انصافی خرداد 88 را جا داد کنار انقلاب 57 و کودتای 32 و... یک‌جور ادای دین شخصی نویسنده بود به وقایع سال 88 در اولین رمانش.

من خوشم آمد. هر چند می‌دانستم که پایان کتاب من را تکان نخواهد داد و فراتر از انتظارم نخواهد بود. ولی باز هم دوست داشتم به پایانی که فکر می‌کردم برسم و رسیدم. حس بدی بهم دست نداد. حس اعجاز هم نداشتم البته. ولی دست‌مریزاد باید گفت به نویسنده‌اش.


پس نوشت: عکس از سایت سفرنویس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۷
پیمان ..

می‌گفت همه‌چیز از خواندن جمعی یک کتاب شروع شد. کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه‌ی جمع شدن آدم‌ها بود. هفته‌ای یک فصل یا دو فصل و بعد دور هم جمع شدن و صحبت در مورد محتوای آن یکی دو فصل. اما فقط خواندن همان یک کتاب نبود. «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه بود. مسیر اصلی بود. هر هفته به بهانه‌ی هر فصل سراغ فیلم‌ها و کتاب‌های دیگر می‌رفتند. انگار که «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» یک اتوبان باشد و هر هفته بروند سراغ یکی از جاده فرعی‌های این اتوبان: یک فیلم سینمایی،‌ یک سخنرانی تد، یک مستند تکان‌دهنده، یک رمان خوب، یک زندگینامه‌ی جالب، یک کتاب تاریخ پریشان کننده... همه‌ی این فرعی‌های جذاب و آرام از طریق آن جاده‌ی اصلی قابل‌دسترسی شده بودند و به بهانه‌ی این فرعی‌ها تمام آن چرخه‌ها، تمام آن روایت‌های ناب تا فیهاخالدون مغزش رفته بودند. اما فقط این نبود. آدم‌هایی که به بهانه‌ی آن کتاب دور هم جمع شده بودند بعد از خواندن آن کتاب سطحی از رشد را به‌وضوح حس می‌کردند. آدم‌هایی که بعدها سرمایه‌ی اجتماعی خیلی از کارهای بعدی‌اش شده بودند و می‌شدند...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۳
پیمان ..

یکهو یاد مهندس حنانه و دینامیک ماشین افتادم و دلم تنگ شد. یکهو حس کردم خیلی خیلی دور شده‌ام از آن سال‌ها. به مغزم فشار آوردم که دینامیک ماشین یادش بیاید. تنها چیزهایی که یادم آمد مکانیزم چهارمیله ای برف‌پاک‌کن ماشین بود و چرخ‌دنده‌های خورشیدی. دیگر هیچ‌چیزی از دینامیک ماشین یادم نبود و همین دلم را تنگ‌تر کرد. این‌که مکانیزم چهارمیله ای با چه سرعت و شتابی و با چه زاویه‌هایی کار می‌کند و موتور کجا باید قرار بگیرد و این‌که اصلاً چرخ‌دنده‌ی خورشیدی چطور کار می‌کرد هیچی یادم نبود. انگار قرن‌ها از کلاس‌های دینامیک ماشین گذشته بود و زنگار فراموشی هیچ‌چیزی باقی نگذاشته بود.

مهندس حنانه استاد بی‌چون‌وچرای دینامیک ماشین بود. من یادم مانده بود که او با چه تسلط لذت بخشی مکانیزم ها را درس می‌داد. ولی چیزی که بیشتر یادم مانده بود معلم بودنش بود...

یاد مثال قالیچه‌ی کوچکش افتادم. همان روزهای اول ‌ترم بود که قصه‌ی قالیچه‌ی کودکی‌هایش را تعریف کرد. می‌گفت کودک که بودم یک قالیچه‌ی کوچک و زیبا داشتم. هر جا قرار بود روی خاک‌وخل بنشینم آن را زیر خودم می‌انداختم. روزی آن را داخل حوض آب‌خانه‌مان انداختم. آرام‌آرام در آب فرو رفت. اولش سعی کردم از آب بکشم بیرون. راحت بود. از آب آمد بیرون. رها کردم که دوباره در آب فرو برود. وقتی نصفش در آب فرو رفت دوباره سعی کردم که نجاتش بدهم. این بار نشد. قالیچه‌ام سنگین شده بود و از عهده‌ی من خارج‌شده بود. می‌گفت حالا حکایت شماست. اول ترم درس‌ها سبک است. قالیچه‌هایتان در آب کمی فرو می‌رود. خیس می‌خورد. همان زمان دریابیدش. اگر بگذرد درس‌ها پیشرفت می‌کنند و قالیچه آن‌قدر خیس می‌شود که دیگر شما  را یارای نجاتش نخواهد بود.

او شاگرد اول دوره‌ی خودش بود. سال ورودش به دانشگاه همان سالی بود که من تازه به دنیا آمده بودم. می‌گفت می‌رفتم تمام کتاب‌های درسی را زبان‌اصلی می‌خریدم. هنوز هم کتاب‌های انگلیسی هر درس آن سال‌ها را توی کمدم دارم. عاشق بود. بدجوری عاشق بود. هنوز هم حسرت می‌خورم که چرا مثل او عاشق نیستم.

لیسانس مکانیکش را که از دانشکده فنی گرفته بود یک‌راست رفته بود استاد دانشگاه آزاد شده بود. می‌گفت وقتی استاد شدم فهمیدم خیلی چیزها بلد نیستم. فهمیدم باید خیلی چیزها یاد بگیرم. با درس دادن بود که دینامیک ماشین را یاد گرفتم. این را ازش یاد گرفتم: وقتی حس می‌کنم چیزی را یاد گرفته‌ام سعی کنم آن را بیاورم در غالب یک محتوای آموزشی. انگار که بخواهم آن را به عده‌ای یاد بدهم. آن‌وقت است که تمام سوراخ‌ها و چاله‌چوله‌های فهم و درکم درمی‌آید. مهندس حنانه با درس دادن در دانشگاه آزاد استاد دینامیک ماشین شده بود. بعد که فوق‌لیسانسش را هم از دانشکده فنی گرفت با همه‌ی جوانی‌اش آن‌قدر مسلط شده بود که بهش اجازه بدهند استاد دانشگاه تهران بشود.

با پیکان زندگی‌ها کرده بود. با پیکان آزمایش‌ها کرده بود. می‌گفت یک‌بار کمک‌های پیکانم خراب‌شده بود. بدون کمک‌فنر سوار ماشین شدم و از کرج آمدم تهران. می‌گفت ماشین بدون کمک‌فنر مثل کشتی در دریای طوفانی است. آدم بعد از نیم ساعت دریازده می‌شود. کچل کردن بلبرینگ‌ها را هم از پیکانش دیده و یاد گرفته بود و به ما یاد داد... به این فکر کردم که من کچل کردن بلبرینگ‌ها را یاد گرفتم ازش. بقیه حتم بالانسینگ و چرخ طیار را یاد گرفتند... بقیه حتم چیزهایی یاد گرفتند که با آن پول دربیاورند.

برایش انتخاب بین مکانیک سیالات و مکانیک جامدات یک انتخاب مهم در زندگی بود. آن‌قدر که یادش بیاید آن روز بهاری را که تصمیم گرفت. همان روزی که با پیکانش زیر درختی بالای یک تپه ایستاده بود. در سایه‌سار تک‌درخت بالای تپه تکیه به پیکان داده بود. نسیم می‌وزید و زیر برگ‌های درخت‌ها را قلقلک می‌داد و رد می‌شد. مهندس حنانه آن روز به آن نسیم فکر می‌کرد. به این‌که برود و مکانیک سیالات بخواند و از زیروزبر حرکات آن نسیم سر دربیاورد یا این‌که جامدات بخواند و سازوکارهای پیکان زیر پایش را استاد بشود. جامدات خواند و فقط یک استاد نماند.

درس دادن در دانشگاه فقط بخشی از زندگی‌اش بود. چرخ‌دنده‌ها و گیربکس‌ها تخصص او بود. طراحی گیربکس کشتی کار او بود. می‌گفت یک تیم چندملیتی جمع کردم و گیربکس کشتی ساختیم. از همه بیشتر یاد مهندس ایرلندی زیردستش بود. همو که خداترس و عجیب مذهبی بود. همو که حتی یک دروغ کوچک هم نمی‌توانست بگوید. محل کلاس‌های دینامیک ماشین زیرزمین دانشکده مکانیک بود. کلاس 106 به گمانم. همان کلاسی که گنجایش حدود 100 نفر را داشت و ارتفاع سقفش 4 متر بود. مهندس می‌گفت گیربکسی که طراحی و اجرا کرده بودیم اندازه‌ی این کلاس بود.

درس دادن فقط بخشی از زندگی‌اش بود. بخشی که اجازه ندادند ادامه پیدا کند. گیر دادند که مهندس حنانه فقط فوق‌لیسانس دارد و نمی‌تواند استاد دانشگاه تهران باشد. موج دکتراها به راه افتاده بود. مهندس حنانه از خیلی از اساتید دکترادار همان دانشکده‌ی فنی سرتر بود. حتی از آن‌هایی که دکتراهای آمریکایی و کانادایی داشتند هم سرتر بود، ولی مهندس بود. خودش هم دوست داشت که مهندس باشد. ازین که کلمات بدون مقیاسی مثل «کمی»، «خیلی»، «یه ذره»،‌ «یه کم»، «زیاد» و... بشنود بیزار بود. می‌گفت مهندس باید عدد بدهد. مهندس باید عدد بشناسد. با عدد بیان کند. بهش فشار آوردند که برای درس دادن در دانشگاه دولتی تهران باید دکترا داشته باشی. ولی دکترا به کار او نمی‌آمد. دکترا برای او وقت تلف کردن بود. او در کار ساخت و تولید چرخ‌دنده‌ها از شماره یک‌های ایران بود... درس دادن برایش به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها بود،‌ نه ممری برای درآمد و گذران زندگی؛ نگذاشتند... بالاخره نگذاشتند که او ادامه بدهد. خودش هم نخواست. کنار کشید. آخرین بار که رفتم اساتید دانشکده مکانیک دانشگاه تهران را نگاه کردم دیدم دیگر او استاد نیست. کنار گذاشته بودندش. تنگ‌نظری دانشگاه و غیر دانشگاه نمی‌شناسد...

امتحان پایان‌ترم دینامیک ماشین طولانی بود. کتاب‌باز بود و حداقل زمان 4 ساعت. یادم است نیم ساعت هم تمدید شد. وسط‌های امتحان یکهو دیدیم مهندس حنانه جعبه‌ی شیرینی به‌دست‌آمده بالای سرمان. گفت این شیرینی‌ها را خودم می‌پزم. هر ترم سر امتحان می‌آورم که قند بچه‌ها نیفتد. می‌گفت بعضی‌ها می‌گویند شیرینی نیست و نان بربری است، شما ببخشید دیگر. دست‌پخت من همین‌قدر است... به این فکر کردم که نسل جدیدی‌ها هیچ‌وقت طعم شیرینی استادپز سر جلسه‌ی امتحان را می‌چشند؟!

دلم برایش تنگ شده است. راستش وسط‌های نوشتن پا شدم رفتم توی انباری جزوه‌ی دینامیک ماشین را پیدا کردم. همان موقع هم برایم زیادی پیچیده بود. الآن که دیگر هیچی. دل‌تنگی‌ام برای دینامیک ماشین تمام شد؛ ولی خود استاد حنانه و شخصیت یادگرفتنی‌اش....

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۳
پیمان ..

1- مثل اعتیاد می‌ماند؛ به همان ویرانگری و خانمان براندازی. تصمیم‌های جدید دولت را می‌گویم. الگوی تصمیم‌گیری‌ها همان الگوی اعتیاد است. نمونه‌اش همین نامه‌ی وزیر صنعت، معدن و تجارت به رئیس بانک مرکزی. یک نمونه‌ی کامل از «الگوی انتقال فشار». الگویی که در سطح حکمرانی شاید در نهایت به تباهی یک مملکت بینجامد.

2- «پیتر سنگه» در کتاب «پنجمین فرمان» برای تبیین وضعیت یک موقعیت پیچیده سه سطح را معرفی می‌کند:

الف- سطح واقعه‌نگاری. این‌که چه کسی چه‌کاری را انجام داد. سطحی از تبیین وضعیت که کاملاً انفعالی است و خوراک روزنامه‌نگارها و مطبوعات و رسانه‌ها و مردم کوچه‌بازار.

ب‌- سطح الگوهای رفتاری. پیدا کردن روندهای بلندمدت و تشخیص آثار آن‌ها. 

ج‌- سطح ساختارهای سیستماتیک به وجود آورنده‌ی یک وضعیت. سؤال اصلی در این سطح از تفسیر این است که چه چیزی به وجود آورنده‌ی الگوهای رفتاری بوده است؟

3- سنگه در فصل ششم کتابش به الگوهای رفتاری می‌پردازد: کلیشه‌های طبیعت. این‌که الگوهای رفتاری بسیاری از سیستم‌های اجتماعی اقتصادی مشابه است و به معرفی این الگوهای مادر می‌پردازد. یکی از این الگوها الگوی انتقال مسئولیت و فشار مسئله به مسائل دیگر است. 

به خاطر یک مشکل دیرین علائم منفی و ناخوشایندی ظاهر می‌شوند. دو راه‌حل وجود دارد: یا زود و تند و سریع به راه‌حل‌های زودبازده و موقتی چنگ بیندازیم و یا به ریشه‌ی این علائم منفی و ناخوشایندی‌ها بپردازیم و با تأخیری گاه زیاد مسئله را به‌صورت ریشه‌ای حل کنیم. عموم آدم‌ها به دلایل مختلف به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازند. راه‌حل‌هایی که عوارضی جانبی دارند: دشوار کردن راه‌حل‌های اساسی.

در این الگو سه حلقه‌ی تکرارشونده وجود دارد:

علائم منفی و مشکلات زیاد می‌شوند،راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده زیاد می‌شوند و بعد از مدتی با تأخیر دوباره علائم منفی و مشکلات ظاهر می‌شوند.

راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده که زیاد می‌شوند، عوارض جانبی آن‌ها هم زیاد می‌شود،‌ با افزایش این عوارض جانبی پرداختن به راه‌حل‌های اساسی و ریشه‌ای کم می‌شود و درنتیجه علائم منفی و مشکلات بازهم زیاد می‌شوند.

اگر برای حل علائم منفی و مشکلات به راه‌حل‌های اساسی پرداخته شود،درنهایت این مشکلات کاهش پیدا می‌کنند. 

اما چرخه‌ی رفتاری الگوی انتقال فشار و توسل به راه‌حل‌های کوتاه‌مدت هی تکرار می‌شود. هی به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازیم و با هر بار متوسل شدن به راه‌حل‌های زودبازده توان حل ریشه‌ای مسائل کم و کمتر می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌توان آن مشکل را به‌صورت ریشه‌ای حل کرد...

الگوی انتقال فشار

4- الگوی انتقال فشار در رفتار یک دانشجو این‌طوری‌هاست: به خاطر ضعف در یکی از درس‌های پایه از پس حل مسائل یک درس برنمی‌آید. تکالیف درس تلنبار می‌شوند. یا باید به‌صورت اساسی برگردد و کمیت لنگش در آن درس پایه را حل کند یا این‌که برود و تکالیف را کپ بزند. کپی می‌کند. دو هفته بعد دوباره به همین مشکل برمی‌خورد. دوباره از بقیه کپی می‌کند و یکهو می‌بیند که شب امتحان پایان‌ترم شده و دیگر توان و وقتی برای یادگرفتن درس وجود ندارد.

5- سنگه خودش به‌عنوان‌مثال الگوی انتقال فشار تورم در کشورهای جهان سوم را می‌آورد. مثالی که من و تمام ایرانی‌ها آن را با گوشت و پوست و خون یک‌عمر است که داریم تجربه می‌کنیم:

«کشورهای جهان سوم عموماً با موقعیت دشوار انتخاب بین کاستن از هزینه‌های جاری خود و میزان درآمدهای مالیاتی مواجه‌اند. آن‌ها با استفاده از همین ساختار، برای جبران کسر بودجه‌ی خود اقدام به چاپ اسکناس می‌کنند که نتیجه‌ای جز تورم به بار نمی‌آورد. این اقدام خود سرآغاز چرخه تورم است به‌طوری‌که تورم جزئی از زندگی می‌شود و نیازهای مالی دولت افزایش می‌یابد و درنتیجه کسری بودجه مزمن اجتناب‌ناپذیر می‌شود.» ص133

6- فرآیند معتاد شدن آدم‌ها هم نمونه‌ای از الگوی انتقال فشار است:

در اثر کار و مسائل اجتماعی تنش ایجاد می‌شود،‌برای رفع آن مواد اعتیادزا (دارو،‌ الکل،‌ مواد مخدر) مصرف می‌شود. به‌طور موقتی تنش کاهش می‌یابد و یا از میان می‌رود. توجه به مشکل اصلی به دلیل کاهش فشار علائم کم می‌شود. مسئولیت‌ها و عوامل تنش‌زا افزایش می‌یابد و تنش بیشتر می‌شود.

حلقه‌های شکل زیر این فرآیند و الگوی انتقال فشار آن را نشان می‌دهد. این ساختار رفتاری راه‌حل‌های کوتاه‌مدت را پیشنهاد می‌کند و آن‌قدر تکرار می‌شود که توان مقابله با مسائل اصلی و حل اساسی آن‌ها از دست می‌رود:

7- حالا حکایت افزایش نرخ کالاهای اساسی و ضروری مثل برنج است. گرانی شده است، مردم اعتراض کرده‌اند، دستور صریح داده‌شده که برنج گران نشود. اما به چه طریقی گران نشود؟ دو راه‌حل وجود دارد: یک‌راه حل اساسی که افزایش ظرفیت تولید برنج داخل کشور و افزایش انگیزه‌ی شالی‌کاران شمالی برای کاشت برنج و جلوگیری از تبدیل زمین‌های کشاورزی به ویلا برای تهرانی‌ها و بالا بردن سطح زیر کشت و... است. و یک‌راه حل کوتاه‌مدت واردات برنج است. برای گران نشدن باید این واردات با ارز دولتی باشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ با افزایش واردات انگیزه و توان تولید شالی‌کاران ایرانی کاهش پیدا می‌کند. عملاً میزان تولید برنج در طولانی‌مدت کم و کمتر می‌شود. برنج ایرانی گران و گران‌تر می‌شود. دولت مجبور می‌شود سال‌های بعد بیشتر برنج وارد کند. ارز دولتی بیشتری خرج کند و کار به‌جایی می‌رسد که شالی‌کار شمالی عملاً تولید کردن برنج را بی‌فایده می‌داند،‌ تأمین برنج کشور کاملاً وابسته به واردات می‌شود و... 

این فقط حلقه‌ی الگوی انتقال فشار است. رانتی که به خاطر ارز دولتی به واردکنندگان برنج تعلق می‌گیرد، خودش مایه‌ی فساد است، خودش مایه‌ی اختلاف طبقاتی است. چه کسانی ارز دولتی برای واردات برنج می‌گیرند؟ با چه ضوابطی؟ چرا من این ارز را نگیرم؟ چرا من هم مثل آن‌ها از اختلاف قیمت دلار دولتی و بازار آزاد سود نبرم؟ این خودش داستان پر آب چشم دیگری است. ای‌کاش کمی با الگوهای سیستمی آشنا بودند این حکمرانان...



پس نوشت: این نوشته با الهام از این پست کانال تفکر سیستمی نوشته شده است: https://t.me/systemsthinking/1150

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

اول پرایده را خریدم یا فولکس ون را؟ یادم نیست. فقط یادم است کیومیزو را که خریدم بلافاصله پراید و فولکس ون را گذاشتم وسط داشبورد.

اول می‌خواستم چسب قطره‌ای بزنم. بعد به این فکر کردم که موقع برداشتن کل داشبورد نابود می‌شود. ایده‌ی چسب دوطرفه را اجرا کردم. با چسب دوطرفه چسباندمشان به وسط داشبورد. در دو جهت مختلف هم چسباندمشان. انگار که پرایده در حال رفتن است و فولکس ون در حال آمدن. برایم بار نمادین هم داشت. پراید گذشته‌ی من بود که در حال تاختن روبه‌جلو بود و فولکس ون آینده‌ی من که در حال آمدن بود. داشبورد کیومیزو معناها داشت برایم. این را فقط اگر کسی می‌پرسید می‌گفتم. خیلی‌ها حس می‌کردند برای قشنگی گذاشته‌ام. برای این گذاشته‌ام که از بچگی عاشق ماشین‌های اسباب‌بازی بوده‌ام. نه... فقط یک عشق کودکانه نبود.

پراید با همه‌ی عشق و نفرتی که بهش داشتم برایم فراتر از یک ماشین بود. ویژگی‌های شخصیتی‌اش گذشته‌ی من بود و فولکس ون هم فراتر از یک ماشین بود برایم. یک خانه‌ی متحرک بود که باهاش می‌شود همه‌جا رفت و همه‌جا اتراق کرد و در هر کوی و برزنی احساس وطن و خانه داشت. راستش وستفالیا را آن‌قدرها هم دوست ندارم. فولکس‌های ترانسپورتر را که به‌روزترند بیشتر دوست دارم. ولی اسباب‌بازی‌اش را گیر نیاوردم. وستفالیای زرد نماد قشنگ‌تری هم بود.

بعدها پراید را صحرا از من خواست. نمی‌دانم می‌دانست که برایم آن دو تا اسباب‌بازی روی داشبورد معناها دارند یا نه. ولی خواسته بود. خوشش آمده بود. دست روی پرایده گذاشته بود و من هم کمی زور زدم و چرخ به چرخ پراید را از چسب روی داشبورد جدا کردم و تقدیمش کردم. گذشته‌ی من از آن او. از دست دادن پراید هم برایم معنا و نشانه بود. گذشته‌ام را داده بودم دست کسی دیگر. گذشته قدرت محرکه‌ی تاختن من بود و حالا عنانش در اختیار او بود. خودم انتخاب کرده بودم و باید هم عنان را به او می‌دادم. نمی‌دانستم خودش می‌داند یا نمی‌داند. حس می‌کردم که ناخودآگاه می‌داند. جایی از ناخودآگاهش می‌داند. وگرنه فولکس را از من می‌خواست. حتم چیزهایی بوده این وسط که پراید را از من خواسته بود دیگر... 

پراید را تجدید کردم. رفتم باز هم از یک دست‌فروش پراید دیگری خریدم. ولی نمی‌دانم چرا دلم نیامد که دوباره بچسبانمش روی داشبورد. جای خالی پراید باید می‌بود. نباید تجدید می‌شد. اگر تجدید می‌شد یعنی همه‌ی معناهایی که فهمیده بودم بی‌معنا بوده‌اند. اگر تجدید می‌کردم یعنی صحرا نبوده... جایگزین نکردم. بعدها صحرا برایم گفت که پراید را پسر دخترخاله‌اش که 8-9ساله است خواسته و او هم ناچار تقدیمش کرده. گفت باباش عین همان پراید را داشت و پسربچه عاشق ماکت کوچولوی ماشین باباش شده بود.

خودم هم ون زردرنگم را هفته‌ی پیش از روی داشبورد کیومیزو جاکن کردم و به‌عنوان یادگاری خداحافظی تقدیم یسنا کردم: دختر حالا 9 ساله‌ی ترانه. قصه‌ی زندگی ترانه را قبلاً اینجا (@@@) نوشته بودم. هفته‌ی پیش با کیومیزو رفتیم به دیدنشان بندرعباس. یسنا حالا 9 ساله شده بود و شیرین‌زبانی می‌کرد و بعد از 2 روز ماندن در خانه‌شان وقتی گفتیم می‌خواهیم برویم بغض کرد. عرض 2 روز آن‌قدر باهامان رفیق شده بود که دلش نخواهد رهایش کنیم. بدرقه‌ی خداحافظی آمد دم در ماشین. گفت می‌خواهم اسباب‌بازی ماشینت را دست بزنم. ظهرش سوار ماشین که شده بود عقب نشسته بود و نشده بود که با ون زردرنگم بازی کند. آمد برش دارد دید چسبیده. نگاهم کرد. دلم غنج رفت. چرخ به چرخ از داشبورد کندمش و گفتم برای تو. یادگاری نگهش دار.

تو راه برگشت روی داشبورد کیومیزو هیچ ماشینی نبود. می‌راندم و در لحظه‌ی حال غرق بودم. کیومیزو لحظه‌ی حال بود. پرایده گذشته بود و ون زردرنگ آینده بود. ولی در راه برگشت فقط لحظه‌ی حال را داشتم... 

بعد به این فکر کردم که گذشته‌ام دست پسرکی 9 ساله است و آینده‌ام دست دخترکی 9ساله. عجیب نیست؟ این‌که این اسباب‌بازی‌ها آخرش دست بچه‌ها افتاده بودند برایم معنای ادامه داشتن پیداکرده بود. حتی جنسیتشان هم برایم عجیب بود. چرا پرایده که برایم معنای گذشته‌ی خودم را داشت دست پسرک افتاده بود؟ چرا ون زردرنگ که نماد آینده‌ی رنگارنگ من بود دست دخترک افتاده بود؟

امروز که کیومیزو را تمیز می‌کردم زل زده بودم به داشبورد و نمی‌دانستم چه‌کار کنم. جای خالی ماشین‌ها روی داشبورد فکری‌ام کرده بودند...

بگردم یک ون دیگر پیدا کنم جایگزین کنم؟ پراید را چه؟ آن را هم جایگزین کنم؟ یا این‌که آن فولکس قورباغه‌ای که میثم برای تولد پارسالم خرید بگذارم روی داشبورد؟ ون و پراید مقیاس 1/36 بودند، ولی فولکس قورباغه‌ای مقیاس 1/24 است و کمی بزرگ. بعد تو دلم گفتم ای‌کاش دوروبرم بچه زیاد بود. سوار ماشین که می‌شدند اگر ازشان خوشم می‌آمد به شان ماشین اسباب‌بازی‌های روی داشبورد را جایزه می‌دادم... بعد به این فکر کردم که معناها چه می‌شوند پس؟ نمادها چه می‌شوند پس؟ نمی‌دانم...

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

سه سال پیش که رفتم باغ دولت‌آباد یزد خبری ازش نبود. ولی این بار به‌محض ورود توجه را جلب می‌کرد. گنبد کوچک کاه‌گلی که دستگاهی پیچیده بهش وصل شده بود و روی گنبد هم راهنمای استفاده نصب شده بود: شیرآلات آب‌سردکنی نی دار.

از نوآوری‌های شرکت‌های دانش‌بنیان یزدی بود. بوی هوش و ذکاوت اجداد را می‌داد. این‌که یزدی جماعت قدر آب را می‌داند. برای انتقال آب 80 کیلومتر 100 کیلومتر قنات حفر می‌کرد و باید هم قدر آب را می‌دانست. نوادگان هم می‌بینند که موقع آب خوردن با دست از شیرهای آبخوری معمولی نصف آب هدر می‌رود، فسفر می‌سوزانند و شیر آب‌سردکن نی دار را اختراع می‌کنند. این‌که برای آب خوردن نی را بگذاری توی دستگاه و دگمه‌ای را بفشاری و آب را مک بزنی و آب فقط به مصرف خوراکی برسد: هم صرفه‌جویی در مصرف آب آشامیدنی و هم‌کلاس «آه ما چه قدر فناور و خفنیم».

خانم توریست خارجی هم که آمده بود اندرکف این آب‌سردکن قرارگرفته بود که یزدی جماعت تا کجا به مصرف آب فکر می‌کند.

ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری بود به نظرم. به فاصله‌ی 1 دقیقه بعد از آشامیدن آب این دستگاه جدید آبخوری وقتی به دستشویی باغ دولت‌آباد می رفتی می‌فهمیدی که ایران و ایرانی جماعت دردش علم و دانش و فناوری نیست...

رفتم دستشویی و به مدت چندین ده ثانیه به منظره‌ی شیلنگ دستشویی زل زدم و به فکر فرورفتم: شیر دستشویی خراب بود و آب از شیلنگ پیوسته جاری بود. هر چه قدر شیرها را سفت کردم و با شیر آب ور‌رفتم درست نشد. آب همچون یک پیچک بی‌رنگ دور شیلنگ می‌پیچید و جاری می‌شد روی کف دستشویی.

مقدار آبی که از آن دستگاه آبخوری در عرض 1 ماه صرفه‌جویی می‌شد به‌اندازه‌ی 1 ساعت هدر رفت آب از شیرهای خراب دستشویی باغ دولت‌آباد می‌شد؟ توی راه هم چند بار که دستشویی رفته بودم با این منظره به طرق مختلف روبه‌رو شده بودم. آن هم در شهرهای کویری ایران که می‌گویند آب قدر طلا را دارد... دستشویی‌های شمال کشور که جای خود دارند. آن‌ها هم همین وضعیت را دارند.

چرا شیر آب دستشویی را درست نمی‌کردند؟ چرا برای کسی مهم نبود که به خاطر خراب بودن شیر دستشویی آب دارد بی‌وقفه هدر می‌رود؟ کدام‌یک سخت‌تر بود؟ تأسیس یک شرکت دانش‌بنیان و اختراع دستگاه آب‌سردکن نی دار یا ایجاد یک سازوکار برای این‌که شیرهای آب دستشویی‌های عمومی خراب نباشند؟ کدام‌یک توی چشم تر بود؟ مسلماً ایجاد یک شرکت دانش‌بنیان کلاس بیشتری دارد، آمار اشتغال‌زایی را افزایش می‌دهد، برای دانشجوی فارغ‌التحصیل دانشگاه حس مفید بودن ایجاد می‌کند؛ اما لعنت به این دید فناوری محور!

درد ما فناوری نیست. این آب‌سردکن را ما اختراع نمی‌کردیم، یک چینی پیدا می‌شد که اختراعش کند. اما این‌که مواظب هدررفت آب‌هایمان باشیم، مواظب این باشیم که یک‌جوری نگذاریم که به این راحتی در دستشویی‌های عمومی آب هدر برود، این را هیچ کشور دیگری نمی‌تواند برای ما اختراع کند.

درد ما فناوری نیست. پژو و پراید و سمند و دنا و تیبا را ما اگر تولید نکنیم، 10 تا 20 تا کشور دیگر پیدا می‌شوند که خیلی بهترش را تولید کنند تا ما سوار شویم. اما این‌که با این ماشین‌ها به‌اندازه‌ی جنگ جهانی کشته و مصدوم و معلول ایجاد نکنیم، چیزی نیست که بتوانیم از جایی وارد کنیم.

داستان آب‌سردکن نی دار و شیر دستشویی باغ دولت‌آباد داستان متواتر عرصه‌های مختلف زندگی ایرانی جماعت در این سرزمین بی‌آب‌وعلف است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۴
پیمان ..

1- با نام «همایون صنعتی زاده» اول در سفرنامه‌های ایرج افشار آشنا شدم. رفیق فاب ایرج افشار بود و پایه‌ی چند تا از سفرهای دورودراز افشار. بعد که کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» و مصاحبه‌اش در آن کتاب را خواندم ازش خوشم آمد. وقتی گفت من تا کاری و سؤالی نداشته باشم سفر نمی‌روم فهمیدم که این آدم معمولی نیست. کرم شناختنش به جانم افتاد. فهمیدم یک کتاب زندگی‌نامه هم در موردش هست: کتاب «از فرانکلین تا لاله‌زار»

نوشته‌ی پشت جلد کتاب بهترین توصیف در مورد این مرد است، کسی که دانشگاه نرفت، ‌لیسانس و دکترا نگرفت؛ اما به معنای واقعی کلمه «کارآفرین» بود:

«اعجوبه! آن‌قدر زندگی جالبی دارد که آدم می‌ماند از کجا شروع کند: از تأسیس انتشارات فرانکلین که معروف‌ترین کار اوست؛ از دائره‌المعارف فارسی که حاصل فکر و ابتکار او بود؛‌ از چاپ کتاب‌های درسی که به دست او سامان یافت؛ از سازمان کتاب‌های جیبی که انقلابی در تیراژ کتاب ایجاد کرد؛ از چاپخانه‌ی افست که او بنا نهاد؛ از کاغذسازی پارس که او بنیان‌گذارش بود؛‌ از کشت مروارید که در کیش آغاز کرد؛‌از کارخانه‌ی رطب زهره که به دست او پا گرفت؛ از پرورشگاه صنعتی کرمان که تا پایان عمر زیر نظر او بود؛ از شهرک خزرشهر که بنیاد اصلی را او گذاشت؛ از کارخانه‌ی گلاب زهرا که به دست او ساخته شد؛‌از کتاب‌هایی که ترجمه کرد؛‌ از شعرهایی که سرود؛ و یا مقالاتی که نوشت. واقعاً بعضی‌ها در نوسازی ایران سهم قابل‌ملاحظه‌ای دارند. سهم همایون صنعتی زاد رد نوسازی ایران فراموش‌شدنی نیست.»

2- دانشگاه ام آی تی یک دوره‌ی درسی دارد به نام «Evaluating social programs»: «ارزیابی برنامه‌های اجتماعی». فیلم‌های این دوره‌ی درسی توی سایت edx.org هم موجود است: @@@

سیستم‌های اقتصادی اجتماعی عجیب و پیچیده‌اند. مثل سیستم‌های مهندسی و مکانیکی نیستند. مثل موتور ماشین نیستند که مثلاً نسبت سوخت به هوا را تغییر بدهی و ببینی در خروجی موتور چه تغییراتی ایجاد شده است. واکنش‌هایشان عجیب‌وغریب است. تأثیرات جانبی‌شان فراتر از انتظار است. ممکن است تو تغییری کوچک ایجاد کنی ولی تأثیرش فراتر از انتظار باشد و بالعکس.

یکی از اولین مثال‌های کتاب «دینامیک سیستم‌ها»ی استرمن در مورد یکی از ویژگی‌های پیچیده‌ی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است: مقاومت در برابر سیاست. 

در آنجا استرمن از جامعه‌ی رومانی صحبت می‌کند. رئیس کشور رومانی در یک برهه‌ای تصمیم گرفت که جمعیت کشور به‌شدت زیاد شود. به خاطر همین استفاده از کلیه‌ی وسایل پیشگیری از بارداری را ممنوع کرد،‌ کلیه‌ی عمل‌های سقط جنین غیرقانونی اعلام شد و... در یک دوره‌ی زمانی کوتاه نرخ باروری زنان در کشور رومانی به‌یک‌باره صعود کرد. بعد رئیس رومانی سقوط کرد. اتفاقی که بعد از سقوط او رخ داد این بود که نرخ باروری زنان در کشور رومانی به حدی پایین‌تر از حد قبل از سیاست افزایش جمعیت رسید. واکنش سیستم بسیار قوی و پیش‌بینی‌نشده بود. ملت به حالت معمول قبلشان برنگشتند...

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی در مورد اثربخشی و ارزیابی برنامه‌های اجتماعی است. هر روزه برنامه‌های اجتماعی زیادی برای بهبود زندگی آدم‌ها در جوامع مختلف اجرا می‌شود. 

در یک نقطه‌ی کره‌ی زمین گشت ارشاد راه می‌اندازند که حجاب درست شود،‌ در یک نقطه پول خرج می‌کنند که مرگ‌ومیر جاده‌ای کاهش پیدا کند،‌ در نقطه‌ای دیگر سلسله برنامه‌هایی طراحی می‌کنند که فساد مالی کاهش پیدا کند و... ولی چون این برنامه‌ها در مورد سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است،‌ نتیجه عموماً آنی نمی‌شود که مجریان طرح‌ها می‌خواهند. یا ممکن است در ظاهر همان نتیجه‌ای را بدهد که آن‌ها می‌خواهند، ولی در حقیقت اصلاً این‌طور نباشد. سیستم‌های اقتصادی اجتماعی پیچیده‌تر از آن هستند که به‌راحتی بشود تأثیر یک برنامه‌ی اجتماعی را بر آن‌ها سنجید. 

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی بر اساس تجربه‌ها و مدل‌ها و مطالعات، سعی می‌کند شیوه‌های ارزیابی درست یک برنامه‌ی اجتماعی را آموزش بدهد.

3- یکی از پروژه‌های همایون صنعتی زاده مبارزه بابی سوادی بود. پروژه‌ای که به نظر خودش ناموفق بود:

«داستان از این قرار است که در سال 1963 یا 1964 میلادی که یونسکو جشن سوادآموزی خود را در ایران برگزار می‌کرد در جلسه‌ای با حضور اشرف پهلوی طرح سوادآموزی در میان افتاد. همه‌ی اهل‌فن را از وزیر و وکیل تا کارشناسان رشته‌های گوناگون دعوت کرده بود. برای قسمت کتاب و نشر هم از صنعتی دعوت‌شده بود. ظاهراً رد پایان جلسه اشرف پهلوی از صنعتی که تا آن زمان ساکت نشسته بود پرسیده بود شما حرفی ندارید؟ او هم سؤال‌هایی مطرح کرده بود. مانند این‌که اصلاً سواد چیست؟ به کی می‌خواهید سواد یاد بدهید؟ به چه زبانی می‌خواهید بیاموزید؟ و بعد هم پیشنهاد کرده بود طرح را ابتدا در گوشه‌ای از کشور اجرا کنند، با مشکلات آن آشنا شوند،‌ کار را یاد بگیرند و بعد سراسری کنند. با این حرف‌ها کار به گردن خود او افتاد. او هم برای آزمایش شهر قزوین را پیشنهاد کرد که مردمش نیمی ترک‌زبان و نیمی فارسی‌زبان بودند و شد رئیس مبارزه با بی‌سوادی قزوین. دولت کمک می‌کرد، نیروی هوایی هواپیما در اختیار می‌گذاشت،‌ ارتش از کمک دریغ نداشت و رادیو اف ام را راه انداخته بود. تمام روستاهای قزوین از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را زیر نظر گرفته بود. هشتاد هزار نفر را سرکلاس نشانده بود...

اما مبارزه با بی‌سوادی از کارهایی است که صنعتی در آن از کارنامه‌ی خود راضی نیست..

«حدود یک سال و نیم شب و روز مرا گرفت. تمام کلاس‌ها را تک‌تک سرکشی می‌کردم. منطقه را تقسیم کرده بودم،‌ سرپرست گذاشته بودم،‌ حدود هزار تا معلم تربیت کرده بودم،  خیلی خرج این کارها شده بود،‌ اما نتیجه صفر!»

شاید اغراق می‌کند که نتیجه را صفر می‌پندارد اما او برای خودش متر و معیارهایی داشت: «اواخر کار، روزها می‌رفتم اداره‌ی پست، می‌پرسیدم تعداد نامه‌هایی که از پست قزوین بیرون می‌رود نسبت به یک سال پیش اضافه‌شده یا نه،‌ نشده بود.» ص 23 و 24

4- فوق‌العاده بود. همایون صنعتی زاده برای ارزیابی برنامه‌ی اجتماعی مبارزه با بی‌سوادی از یک «پروکسی ایندکس» استفاده کرد به نام تعداد نامه‌های ارسالی. 

کار بسیار سختی است. پیدا کردن شاخص‌هایی که اثربخشی یک برنامه را بسنجند، شاخص‌هایی که دروغ نگویند و کنه اثربخشی یک اقدام را بسنجند خلاقیت بسیار بالایی می‌خواهد.

 خلاقیتی که اساتید دانشگاه ام آی تی زور می‌زنند توی دوره‌ی Evaluating social programs تدریس کنند. اما 50 سال پیش همایون صنعتی زاده توانسته بود تمام آموزه‌های آن‌ها را بی‌هیچ کلاس و درسی به کار ببرد... «تعداد نامه‌های ارسالی» از آن کیس استادی هاست که مطمئناً اگر اساتید ام آی تی می‌دانستند از تدریسش سر کلاس‌ها غفلت نمی‌کردند! 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۲
پیمان ..


این اندیشه که کسی نمی‌خواندش شاید کمی دلسردم کند. ولی با همه‌ی این احوال حس خوبی داشتم. مقاله‌ی دیروزم توی روزنامه‌ی شهروند را می‌گویم. حس می‌کردم یک کار به‌دردبخور انجام داده‌ام. از آن‌ها که وقتی اسم رمان‌های خارجی را به انگلیسی سرچ می‌کنم بهشان برمی‌خورم و می‌نشینم به خواندن و خوش‌خوشانم می‌شود که آن رمان لعنتی 200صفحه‌ای چه قدر معنا داشته، چه قدر عمیق بوده که بر اساس شخصیت‌هایش ویژگی‌های جامعه‌شناختی یک نسل را درآورده‌اند. حس می‌کردم که بعضی رمان‌ها و داستان‌های فارسی که می‌خوانم در آن حد و حدود هستند، ولی کسی تحویل نمی‌گیرد. دیروز حس کردم مثل آن‌ها چیزی به فارسی نوشته‌ام. همیشه پیش خودم می‌گفتم لعنتی‌ها نقد نوشتنشان هم جذاب است. همیشه از صفحات ادبیات روزنامه‌ها متنفر بودم که نقدهای زپرتی می‌نوشتند. از صفحات جامعه‌ی روزنامه‌ها هم متنفر بودم که چرا این همه زور می‌زنند از واقعیت بگویند. 

برای خودم را نمی‌دانم جذاب درآمد یا نه. ولی همین‌که گذاشتند چاپ شود برایم قلقلک دهنده بود. از روزنامه شهروند خوشم آمد که جسارتش را داشت که یک مقاله‌ی کمی نامتعارف را چاپ کند. گیر نداد که این معرفی کتاب است،  گیر نداد که بر اساس یک رمان نظریات جامعه‌شناسانه در کردن کار چیپ و بی‌پایه و اساسی است. مسخره‌ام نکردند.

از «افغانی کشی» یک‌بار برداشت شخصی‌ام را توی همین وبلاگ نوشته بودم. این بار چیزکی دیگر از دیدگاهی دیگر نوشتم. دیدگاهی که نمی‌دانم توی دانشگاه‌ها بر اساسش مقاله می‌نویسند یا نه. ولی به نظر خودم خیلی هم اسطقس دار بود.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۳
پیمان ..

آن روز که از بالای پل عابر پیاده رد می‌شدم چند دقیقه ایستادم و به ماشین‌های زیر پایم نگاه کردم. دوست ندارم ماشین سوار شوم. تا جای ممکن مسیرهای 15دقیقه‌ای تا نیم‌ساعته را پیاده می‌روم. وقتم ارزش دارد؟ فکر نکنم. غروب شده بود. بزرگراه کیپ تا کیپ از ماشین‌ها پر بود. 6 لاین ماشین در هر دو طرف ایستاده بودند. یک‌طرف رنگ زرد چراغ جلوها بود و طرف دیگر رنگ قرمز چراغ عقب‌ها. 

عینکم را برداشتم. برای ما نزدیک‌بین‌ها وقتی عینک را برمی‌داری کنتراست تصاویر از بین می‌رود. همه‌چیز به هم می‌چسبد. همه‌چیز پیکسل‌های بزرگ 6 ضلعی می‌شود. دنیا کم کیفیت می‌شود و رنگ‌ها به هم می‌چسبند. حتی 6 لاین هم ماشین هم غیرقابل تشخیص می‌شود. بدون عینک فقط یک پرده‌ی قرمزرنگ می‌دیدم زیر پایم و یک سیاهی آن جلوها... همان سیاهی آسمان که همه‌ی این قرمزها زور می‌زدند به سمتش بروند. زور می‌زدند که بروند به جهنم.

بعد خودم را گذاشتم جای آن آدم‌هایی که آن پایین توی ماشین‌هایشان نشسته بودند. دیوانه نمی‌شدند؟ ساعت‌ها چراغ‌قرمز ترمز ماشین‌های جلویی‌شان را می‌دیدند. وحشی نمی‌شدند؟ ماتادورهای اسپانیایی هم برای به هیجان آوردن گاوها جلوی آن‌ها پرده‌ای قرمزرنگ می‌گیرند. این آدم‌ها در روز 2ساعت 3ساعت قرمزی چراغ‌ترمز می‌بینند, وحشی نمی‌شوند؟

معلوم است که وحشی می‌شوند. معلوم است که همچون گاوهای خروشانی می‌شوند که دوست دارند شاخشان را به هر مانعی سر راهشان بکوبند و ویران کنند. این را وقتی می‌خواستم از خط عابر پیاده‌ی خیابان باریک بعدی بگذرم فهمیدم. جایی که تاکسی سبزرنگ حتی یک ترمز هم نکرد که من رد شوم. فقط توانستم بدوم و جان به در ببرم.


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۷
پیمان ..

نکته‌ی عجیب برای من این بود که هیچ‌کس از بیمه نام و نشانی نیاورد. انگار که در ایران بیمه با حادثه قرابتی ندارد. شاید هم از کم‌سوادی است. بیمه هم مثل هزار امر روزمره‌ی دیگر در هیچ کجای برنامه‌های آموزش‌وپرورش که چه عرض کنم, در برنامه‌های آموزش عالی هم قرار ندارد. ما یاد می‌گیریم که ازنظر فلسفی چند دیدگاه در مورد انقلاب اسلامی ایران وجود دارد اما یاد نمی‌گیریم که چند نوع بیمه داریم و هرکدامشان به چه دردی می‌خورند. از چفت و چول بودن شرکت‌های بیمه‌ای هم هست البته. آن را در یک نوشته‌ی دیگر به خدمتش خواهم رسید. 

الآن یک سال و نیم می‌شود که تجربه‌ی بیمه‌های مهندسی و انرژی را گذاشته‌ام توی کشو تا خاک بخورد. ولی خب, دود همیشه از کنده بلند می‌شود...

حادثه‌ی اسلامشهر برعکس تمام مصاحبه‌های صداوسیما یک حادثه‌ی بیمه‌ای بود. برای همه‌ی عملیات عمرانی بیمه‌های مهندسی اجباری است. بیمه‌های مهندسی هم دو بخش دارند. یک بخش مربوط به خود پروژه است و مبلغ قرارداد پروژه و یک بخش هم مربوط به اشخاص ثالث شامل  مال‌ومنال و دیه و هزینه‌های درمانی اشخاص ثالث. 

بخش اول برای این‌که قرارداد بین کارفرما و پیمانکار قانونی شود اجباری است و بخش دوم هم‌بسته به نظر کارفرما و پیمانکار دارد. پیمانکار بی‌تجربه دوست ندارد پول بیمه‌اش زیاد شود. بخش دوم را می‌پیچاند, ولی پیمانکار باتجربه می‌داند که اصل کار بیمه مربوط به شخص ثالث است و آن را هم بیمه می‌کند.

50 تا خانه آسیب دیده‌اند, 12 نفر راهی بیمارستان شده‌اند. چرا؟ چون براثر اجرای یک پروژه مهندسی برای آن‌ها حادثه به وجود آمد. آن‌ها شخص ثالث پروژه به‌حساب می‌آیند. اما باید دید بیمه‌نامه‌ی پروژه چطوری‌هاست؟ آیا شخص ثالث را پوشش داده؟ تا چه سقفی؟ تا چند نفر؟

بیمه چیز عجیبی است. یک برگه کاغذ است با چند بند نوشته که می‌تواند نجات‌بخش باشد یا به‌دردنخور... می‌تواند در اسرع وقت خانه‌های آدم‌های آسیب‌دیده را تعمیر کند و پولش را بدهد. اما یک کارکرد دیگر هم دارد: جلوی خرکاری پیمانکارها را می‌گیرد. چطور؟

اصطلاح مشهوری داریم به اسم دید پیمانکاری. دید پیمانکاری یعنی بزن‌دررو, یعنی بساز بنداز, یعنی یه جوری سر و تهش رو هم بیار و پولو بگیر و برو سراغ پروژه بعدی, یعنی گور بابای کار درست‌ودرمان و با دقت و با رعایت موارد ایمنی. بیمه‌ای‌ها ولی می‌توانند تا جای ممکن جلوی این کار را بگیرند. 

مثلاً من که بیمه مهندسی بودم, توی بیمه‌نامه‌های عمرانی یک ‌بند اضافه می‌کردم که «باید پیمانکار قبل از شروع پروژه تمام نقشه‌های گاز و آب و برق و فاضلاب و مخابرات را از سازمان مربوطه بگیرد و در اطراف لوله‌های گاز و تأسیسات سایر سازمان‌ها حتماً حفاری دستی انجام دهد». این بخش که باید از سازمان‌های مربوطه استعلام کند در پیمان هر پروژه‌ای هست. اما من که بیمه‌گر بودم با آوردن آن بند اجازه نمی‌دادم که پیمانکار بپیچاند. دست و بالش را می‌بستم. نمی‌گذاشتم جفتک‌چارکش بندازد و با بیل مکانیکی بیفتد به جان خیابان‌ها. این را از آقای محمودی یاد گرفته بودم که آمریکا بیمه خوانده بود و عمری را در این کار گذرانده بود.

حادثه‌ی اسلامشهر هم به خاطر همین دید پیمانکاری اتفاق افتاده. پیمانکار حال و حوصله ندارد روند پروژه آرام باشد. دوست دارد سریع با بیل مکانیکی کنده‌کاری کند و پیش برود. او فقط می‌خواهد هر چه زودتر به پول پروژه برسد... من نمی‌دانم آن بیمه‌نامه‌ای که دستش داده‌اند آیا این بند را داشته یا نه. متأسفانه همان‌قدر که پیمانکارهای احمق زیادند, بیمه‌ای‌های احمق هم زیادند. ممکن است این بند را نیاورده باشند و بخش دوم را هم بیمه کرده باشند و خسارت همه‌ی آن خانه‌ها را هم بدهند.

مممم... خیلی پیچیده شد؟ ببخشید. می‌خواستم بگویم بیمه‌ها خیلی مهم‌اند و اصلاً دیده نمی‌شوند و این‌که تک‌تک کلمات در یک بیمه‌نامه معنا و مفهوم دارند و اصلاً نمی‌شود سرسری از روی‌شان گذشت. یادباد روزگاران یاد باد و این حرف‌ها.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۱
پیمان ..

می‌دانم که دارم اشتباه می‌کنم. زیاد کتاب خواندن و در و بی‌در کتاب خواندن را می‌گویم. می‌دانم که باید مرتبط کتاب بخوانم. متمرکز کتاب بخوانم. می‌دانم که خیلی وقت‌ها اصلاً نباید کتاب بخوانم. باید بروم ببینم. باید به‌جایش آدم‌ها را ببینم. با آدم‌ها حرف بزنم. سروکله بزنم. چرت‌وپرت بگویم. چرت‌وپرت بشنوم. می‌دانم که باید فیلم ببینم. بیشتر از کتاب خواندن باید فیلم ببینم. می‌دانم. اما دست خودم نیست. معتادم. 

وقتی دیدم محمدجواد توی گودریدزش از «خانواده‌ی تیبو» آن‌چنان تعریف کرده گفتم حتماً باید این کتاب را دست بگیرم. شنبه که رفته بودم کتابخانه عمومی رسالت خانم مهربان کتابدار نظرم را در مورد «منظر پریده‌رنگ تپه‌ها» پرسید. بعد ویرش گرفت که راهنمایی‌ام کند تا یک کتاب بگیرم. هر چه کتاب امیلی برونته و شارلوت برونته و این‌ها بود بهم پیشنهاد می‌داد. نمی‌دانم چرا. خسته شدم. سریع یاد تیبو افتادم. داشتند. امانت گرفتم و خلاص شدم.

فقط 1 جلدش را گرفتم. حجمش ترسناک است. ولی دیشب که شروع کردم تا الآن 100 صفحه خوانده‌ام. اشتباه می‌کنم. می‌دانم. خواندنش الآن به هیچ جای زندگی‌ام ربط ندارد. به هیچ کارم نمی‌آید. ولی... 

فصل 7 کتاب اول خانواده تیبو طولانی بود. ژاک و دانیل نوجوان‌اند. خود مارتن دوگار توی کتاب کودک خطابشان می‌کند. ولی خب با خط‌کش‌های امروزی دو پسر نوجوان‌اند. فصل 6 شرح نامه‌نگاری‌های این دو پسر به همدیگر در دفترچه‌ی خاکستری بود و فصل 7 شرح فرارشان از مدرسه و شهرشان، سوار قطار شدن، رفتن به مارسی و شبی را در مسافرخانه سر کردن بود. شرح رؤیای کشتی سوارشدنشان و رفتن به دوردست‌ها بود... هیجان‌انگیز بود. هنوز هم همچه قصه‌هایی من را به هیجان می‌اندازد. فرار از مدرسه و طغیان علیه تمام چرت‌وپرت‌هایی که مدرسه و خانواده و جامعه تحویل آدم می‌دهند، از آن قصه‌هاست که پر است از کشف و شهود.

بعد یادم آمد که با این مضمون من داستان‌های دیگری هم خوانده‌ام. یاد داستان «برخورد» جیمز جویس افتادم. توی مجموعه داستان «دوبلینی‌ها» جیمز جویس قصه 3 نوجوان را تعریف می‌کند که تصمیم می‌گیرند به مدرسه نروند و عوضش بروند به بندرگاه. یکی‌شان جا می‌زند و قال می‌گذارد و آن دو خوش‌خوشان راه می‌افتند طرف یک شهر دیگر. می‌زنند به جاده و می‌روند و می‌روند و آدم ناتویی را می‌بینند. یک‌جور حس بزرگ شدن را تجربه می‌کنند و بعد برمی‌گردند. 

قصه‌ی فصل 7 مارتن دوگار هم همین را داشت. اتفاقات جذاب‌تری هم داشت لامصب... (نمی‌گویم تا بروید بخوانید!)

بعد یادم افتاد به یکی از قصه‌های بیژن نجدی. قصه‌ی 3 پسر نوجوان که یکی‌شان 18 سالش تمام می‌شود و وارد 19 سالگی می‌شود و آن دو تا هنوز توی 18 سالگی‌اند. قصه‌ی ولگردی‌شان در شهر رشت و الدرم‌بلدرم‌های پسری که از مرز 18 سالگی گذشته و مسخره‌بازی‌هایشان و طغیانشان. فکر می‌کردم که توی آن داستان هم از مدرسه فرار کرده‌اند. ولی الآن که نگاه کردم دیدم نه. صبحش مدرسه رفتند. بعد از مدرسه توی شهر رها شدند و ولگردی کردند و ولگردی کردند و آقا مرتضای 18 سال تمام با زخمی که نام داستان (نگاه یک مرغابی) از تشبیه آن زخم آمده، بزرگ شدن را تجربه می‌کند.

می‌دانید؟ من کار بدی می‌کنم که در و بی‌در کتاب می‌خوانم. روند ندارم. ولی این‌که توی ذهنم بیژن نجدی و جیمز جویس و روژه مارتن دوگار کنار هم بنشینند و هرکدامشان به زبان خودشان قصه‌ی مشترکی را تعریف کنند آی کیف دارد،‌ آی حال می‌دهد...


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۵
پیمان ..

پری روز رفتم به پنل مهاجرت کنفرانس حکمرانی و سیاستگذاری عمومی در ایران. اولین دوره‌ی همچه کنفرانسی بود. در روزهایی که وضعیت حکمرانی کله‌گنده‌های این بوم و بر به چنان فضاحتی رسیده که فقط می‌خواهند لحظه‌ی حال و امروز را به‌سلامت بگذرانند و فکر فردا کردن مضحک شده است، برگزاری چنین کنفرانسی کمی امیدوارکننده بود. برگزارکننده دانشگاه شریف بود با حمایت مالی مجمع تشخیص مصلحت نظام. هرچند کنفرانس‌ها به‌کل حرف زدن‌اند و حرف هم باد هوا است و نهایتاً بعدش دوباره هر کس می‌رود مشغول کاری می‌شود که بود، ولی باز کاچی به از هیچی. همین‌که قبول کرده‌اند که حکمرانی برای خودش یک علم است و پرداختن به ابعاد مختلف و سیاست‌گذاری‌ها و تحلیل رفتارهای سیستمی هر سیاست فقط کار صاحبان قدرت نیست، خودش به‌اندازه‌ی لغزش یک سنگ‌ریزه امیدوارکننده است.

پنل مهاجرت در ایران دو بخش داشت: مهاجرت از ایران و مهاجرت به ایران. اولی دغدغه‌ی شخصی من بود و دومی کار و کسب من.

یک باوری در جامعه‌ی ایران به وجود آمده و آن این است که هر کسی که اپلای می‌کند نخبه است و هرکسی که مهاجرت نمی‌کند حتی اگر توی دانشگاه‌های درست‌ودرمان درس‌خوانده باشد ابله و کودن است و خرخوانی بیش نبوده. ریشه‌اش هم ازآنجا است که می‌گویند ایران یکی از خفن ترین کشورها در زمینه‌ی خروج نخبگان است. راستش من هم که کمی سرچ کرده بودم دیده بودم که آمار خروج نخبگان ایران نسبت به خیلی کشورهای دیگر جهان اصلاً رقمی نیست، چه در تعداد و چه در آمارهای نرمالایزشده (درصدها). توی پنل هم دکتر صلواتی کلی آمار ارائه کرد که این باور غلط است که ایران شماره یک و دوی و یا حتی ده کشور اول خروج نخبگان است.

ولی مسئله‌ی اصلی چیز دیگری بود. در جهان امروز دیگر اصطلاحی به اسم فرار نخبگان نداریم. چرخش نخبگان داریم. آدمی که برای تحصیلات می‌رود خارج حتی اگر به مملکت خودش برنگردد در جهان ارتباطات امروز بازهم می‌تواند برای مملکتش بدون حضور فیزیکی فایده داشته باشد. به‌شرط این‌که با بغض و کینه نرود. به‌شرط این‌که وقت رفتن چهار تا نزنند پس گردنش که خاک‌برسر وطن‌فروش. به‌شرط این‌که مهاجرت برایش حالت اجبار نداشته باشد. به‌شرط این‌که بتواند با شبکه‌های داخل کشور خودش به‌راحتی ارتباط برقرار کند . به چشم جاسوس و اجنبی نگاهش نکنند. یک‌چیز دیگر این‌که مهاجرت پدیده‌ی این روزهای جهان است و هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که خروج مهاجر داشته باشد اما ورود مهاجر نداشته باشد. هر کشوری در جهان یک انباره است، یک ورودی مهاجران دارد و یک خروجی مهاجران. آلمان اگر تعداد بالایی از نخبگان خودش را خواه‌ناخواه به کشورهای دیگر می‌فرستد از آن‌طرف به همان تعداد از کشورهای دیگر (مثلاً از ایران و ترکیه و ...) دانشجو جذب می‌کند و کارش لنگ نمی‌ماند... ایران البته بیش از آن‌که مهاجر فرستاده باشد مهاجر قبول کرده است. 2.5 میلیون ایرانی مهاجرت کرده‌اند در طول سال‌ها و در داخل ایران حدود 3 میلیون مهاجر زندگی می‌کنند. مسئله این است که مهاجران در ایران اکثراً افغانستانی هستند و هیچ‌وقت به چشم هم نوع نگاه نشده‌اند. حتی باهوش‌ترین افغانستانی‌های حاضر در ایران هم تجربه‌ی کارگری ساختمان دارند و مجبور شده‌اند برای گذران روزمرگی به پست‌ترین کارها تن بدهند. مثلاً مردی افغانستانی هست که دو بار طلای المپیادهای دانشجویی داخل ایران را کسب کرده اما هیچ‌وقت نتوانسته و نگذاشته‌اند استاد دانشگاه شود یا حتی تحصیلات خودش را در مقطع دکترا را ادامه بدهد. همین افغانستانی‌های داخل ایران هم میل عجیبی به مهاجرت از ایران دارند. طوری که 40 درصد افغانستانی‌هایی که به اروپا پناهنده شدند، از ایران مهاجرت کردند و نه از کشور خودشان. مسئله کیفیت خروجی ها و ورودی های مهاجران به ایران است. خروجی ها باکیفیت اند, ورودی ها در هم اند. مسئله این است که تازه مسلمان های جهان ایران را برای زندگی راحت و مسلمانی انتخاب نمی کنند...

وسط پنل هم یک مقام وزارت علوم به‌کل مسئله را منکر شد و گفت وضعیت ایران در خروج نخبگان اصلاً بحرانی نیست. ایران در حال حاضر 52000 دانشجو در خارج از کشور دارد. درحالی‌که عربستان فقط در آمریکا 62000 دانشجو دارد. در ام آی تی سال گذشته 56 نفر ایرانی وارد شدند، عربستانی‌ها فقط 17-18 نفر توانستند وارد شوند. خنده‌دار بود که به‌کل مسئله را داشت منکر می‌شد. اگر تعداد اپلای کننده‌های ایران کم است به خاطر سختی فرآیند است. اصلا به خاطر سختی فرآیند سفر به خارج است. برای هر ایرانی سفر به خارج از مرزهای کشور یکی از اتفاقات یک دهه از زندگی اش خواهد بود. در حالی که برای اکثر جوان های سایر نقاط جهان سفر به خارج از مرزهای کشورش مثل سفری در داخل مرزها است. برای جوان ایرانی اپلای کردن یکی از راه های سفر به خارج است. اپلای کردن برای یک جوان ایرانی یک شغل تمام‌وقت است. فکر نکنم برای جوانان هیچ کجای دنیا به‌اندازه‌ی ایرانی‌ها فرآیند اپلای سخت و نامعلوم باشد. تصویر ایرانی‌های تروریست چنان کار را سخت کرده که هر استاد و دانشگاهی ایرانی جماعت را قبول نمی‌کند. نامعلوم بودن البته سرنوشت تمام متولدان این بوم و بر است. چه بخواهند کار کنند و چه بخواهند اپلای کنند در هر دو حالت معلوم نیست که فردا کجا هستند و با چه مقدار تلاش به کجا می‌رسند.

دکتر نایبی برق شریف هم توی پنل بود. خیلی اعتراض کرد که این چه نگاهی است؟ استاد برق بود و نرخ مهاجرت برقی‌های شریف بالای 90 درصد است.

دکتر مشایخی آماری صحبت نکرد. دسته‌بندی کرد. گفت دانشجوهایی که از ایران می‌روند سه دسته‌اند: کسانی که برای تحصیل می‌روند و بعد از تحصیل می‌خواهند برگردند. کسانی که برای تحصیل می‌روند و هرگز برنمی‌گردند. و کسانی که بعد از کار و مشغول به کار شدن در ایران تصمیم می‌گیرند بروند. دسته‌ی سوم بعد از فراغت از تحصیلشان یک مهاجرت دیگر را تجربه می‌کنند: مهاجرت از فضای پویا و پر از خلاقیت دانشگاه به محیط‌های منجمد و بوروکراتیک کاری در ایران. طوری که بعد از 5 سال تیزهوش‌ترین و خلاق‌ترین دانشجوها هم تبدیل به یک بوروکرات خشک و بی خلاقیت می‌شوند. نابود می‌شوند.

از دولت به‌غیراز‌ آن مقام مسئول در وزارت علوم یک بابایی هم از معاونت علمی ریاست جمهوری آمده بود و در مورد طرح تشویق بازگشت نخبگان صحبت کرد که وام می‌دهند و حمایت مالی می‌کنند تا نخبگان برگردند و در یک سال 800 نفر به خاطر این برنامه‌ها و وام‌های خفن برگشته‌اند و مشغول به کار علمی شده‌اند و الخ... که به نظرم اصلاً جالب نبود. در طولانی‌مدت همچه طرحی تشویق به مهاجرت نخبگان است. آن بابایی که ایران مانده به وام‌های 100 میلیون تومانی کم‌بهره دسترسی ندارد، اما همکلاسی‌اش که رفته خارج حالا می‌تواند بدون آشنایی با فضای کاری ایران وام 100 میلیون تومانی بگیرد و کلی امتیاز و معافیت بگیرد و حالش را ببرد.

خب، برنامه‌ای وجود نداشت. دولتی‌ها بر این باور بودند که اصلاً بحرانی وجود ندارد. اساتید شریف هم با خستگی گفتند که آقا مسئله وجود دارد. به 1000 دلیل مسئله وجود دارد. من هم بیشتر حس کردم این تمایل که ایران باید مثل کره شمالی تمام درهایش بسته بماند و رفت‌وآمد ممنوع است پیش‌فرض فکری همگان شده است.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۸
پیمان ..

صفحه‌ی humansofamsterdam توی اینستاگرام 27600 نفر فالوور دارد. از آن صفحه‌های عکس نوشت است. هر عکس روایتی است از زندگی یک آدم و باورها و سرگذشتش. با شروع سال 2018 سه تا عکس را به‌عنوان برترین عکس نوشت های 2017 انتخاب کرد. روایت‌های جالبی‌اند از عکس هایی که هلندی ها برای این صفحه فرستاده اند:


1- قصه‌ی پائولا

من در طبقه‌ی هجدهم یک برج مسکونی زندگی می‌کردم، یک آپارتمان خیلی کوچک. آسانسور کار نمی‌کرد. ملت توی راه‌پله‌ها می‌شاشیدند و مواد مصرف می‌کردند. من برای این‌که بتونم پول لازم برای زندگی کردن رو تأمین کنم مجبور بودم تمام ساعات روز کارکنم. واقعیت داشت منو با این باور که لندن فقط یه سگدو زدنه له می‌کرد. مثل اسب کار می‌کردم، روزانه هزاران نفر رو می‌دیدم بدون این‌که با هیچ کدوم شون حرف بزنم و به مرحله‌ای رسیده بودم که به خودم می‌گفتم: من دارم چی کار می‌کنم؟

یه شب که من و دوستم تو یه میخونه بودیم یه مردی رو دیدیم که از زندان برگشته بود. اون پول زیادی داشت اما دوستان زیادی نداشت. تو دریای کارائیب یه قایق رو اجاره کرده بود و به ما پیشنهاد داد که بهمون پول می‌ده تا برای یه دریانوردی دوهفته‌ای همراهش بشیم. 

من گفتم قبوله و به مادرم چیزی نگفتم.

بعد از اون سفر ما به فرودگاه رفتیم تا برگردیم خونه. من اون جا با کوله پشتیم نشستم و به فکر فرو رفتم. نه... من نمی خوام برگردم. بنابراین برنگشتم و همون جا با بلیط برگشتم بای بای کردم.

لینک متن اصلی


2- قصه‌ی نازنین

در جامعه‌ای که من ازش میام هدف اصلی زن‌ها ازدواج و زندگی‌ای بود که حول شوهرشون و بستگان و فامیل‌ها شکل می گیره. خیلی از دخترایی که تو دایره‌ی اطرافیانم هستن هنوز هم فکر می کنن که زندگی بعد از ازدواج شروع می شه. 

یکی از چیزهایی که من در چند سال اخیر یاد گرفتم اینه که شما این چیزها رو در دستان خود ندارید، اونا سرنوشت شماست. شما باید به کامل‌ترین شکل زندگی خودتونو بکنید، از خودتون لذت ببرید و مهم‌تر از همه به خودتون آموزش‌های لازم رو بدید تا بتونید مستقل باشید. آدمش نهایتاً به‌طرف شما میاد، کسی که برای شما نوشته شده. در مورد چیزهایی که هیچ کنترلی بر اونا ندارید هیچ نگرانی‌ای وجود نداره.

لینک متن اصلی


3- قصه‌ی پسر اوگاندایی

- بابام مدتی طولانی مریض بود و بیشتر پول مامانم خرج درمان اون شد. بابام ماه پیش مرد و ما داریم تلاش می کنیم که که جای خالیشو پر کنیم. من قبلا بعد از مدرسه زیاد فوتبال بازی می کردم، اما الان نه. الان بیشتر وقت آزادم رو کار می کنم تا به مامانم کمک کنم پول جمع کنه. اون می خواد پول جمع کنه و کسب و کار کفش فروشی شو دوباره راه بندازه. اون نقشه کشیده که دو تا مغازه تو بازار بگیره: یکی برای خودش و یکی هم برای موزها.

من معمولا به مردمی که می بینم می گم موزهای من باعث خوشحالی میشن و مطمئنم که اینطوره. چون من موزها رو با لبخند می فروشم. اما کار کردن همیشه جالب نیست. من سعی می کنم خوب باشم، اما آدم های بد کار رو برای من سخت می کنن. من حس می کنم که دارم به غول ها موز می فروشم. بعضی ها از کوتاه قد بودن  سوءاستفاده می کنن و موزها رو از من می دزدن. من سریع متوجه نمی شم. وقتی می فهمم که موزها رو چک می کنم و می بینم یه تعدادی شون نیستن. در همین موقع ها مامورهای شهری از معلوم نیست کجا میان و هر چیزی که برای من باقی مونده توقیف می کنن.

خیلی وقت ها آرزو می کنم کاش یه کم قدبلندتر بودم. اون وقت آدم های بد به راحتی موزهای منو نمی دزدیدن و من می تونستم سریع تر بدوم. اما چاره ای ندارم. باید قوی باشم و مثل آدم بزرگ ها کار کنم.

- دوست داری برای کریسمس چه هدیه ای بگیری؟

- هدیه؟ من تا حالا همچه چیزی نگرفته ام. من نمی دونم چه چیزی باید بخوام. یک درمان برای این که بعد از یک روز کاری خسته کننده آدم سر کلاس نخوابه؟ نه، من بهش عادت کردم. شاید یه پیرهن تیم فوتبال رئال مادرید... اما من خیلی کم ازش استفاده خواهم کرد. چون که کمک کردن به مادرم مهمتر از فوتبال بازی کردنه.

لینک متن اصلی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۷
پیمان ..

سردر دانشگاه تهران

اولش خیلی بهم برخورد. دقیقاً هم نفهمیدم چرا بهم برخورد. دلیلش خاطره‌های من با سردر 50 تومانی بود؟ دلیلش ‏این بود که من خودم را لیسانسیه ی دانشگاه تهران می‌دانستم؟دلیلش شکوه و عظمتی بود که این سردر لعنتی توی ‏تمام فیلم‌هایی که در 50سال اخیر از خیابان انقلاب گرفته‌اند داشته است؟ دلیلش حس مالکیت من به آن سردر بود؟ ‏دلیلش نماد کتاب گشوده بودنش و نمردن عمل خواندن بود؟ نفهمیدم. فقط دلم به‌اندازه‌ی یک آسمان ابر گرفت.‏

عکس‌های نماز جماعت خواندن جلوی سردر را بعداً دیدم. ربطی به آن‌ها نداشت. از آن‌ها دلگیر نشدم. هر کنشی ‏واکنشی دارد. آن‌ها فقط به یک سری هیجانات هیجانی‌تر واکنش نشان داده بودند. خواسته بودند ثابت کنند که ‏قاتی‌اند... ناآرامی های توی دانشگاه برایم دیگر هیچ هیجان و و نکته خاصی ندارد. فقط شعارنوشته‌های روی سردر با ‏آن خط خرچنگ‌قورباغه پوست تمام تنم را خراش داد و قاچ‌قاچ کرد.‏

بعداً دیدم که سبحان توی توئیترش تا جایی که می‌شده هی تکرار کرده:‏

«رو سردر تاریخی دانشگاه_تهران با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس ‏لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی...‏»

فهمیدم این خراش و قاچ‌قاچ شدن لعنتی تجربه‌ی مشترک بوده.‏

تا چند دقیقه فراموشم شده بود که جناب خودم یک روزی از شدت پوچی و نفرت و بیهودگی و کج‌رفتاری‌ها دلم ‏خواسته بود که بشاشم به همین سردر دانشگاه تهران و مراتب انزجار خودم را تخلیه کنم... زخمی تمام سال هایی بودم که به نظرم توی دانشگاه ماندم و هیچ چیزی یاد نگرفتم. زخمی تمام سال هایی بودم که از ‏زیر آن سردر رد شدم و آمدم و رفتم و هیچ کوله بارم از یادگرفتنی ها، از یاد گرفتن چگونه یاد گرفتن سنگین ‏نشد...اما...‏

آدمیزاد موجود غریبی است. عشق و نفرتش سروته ندارد. دقیقاً عاشق همان چیزی است که بدترین زخم‌ها را ازش به ‏دل دارد!‏


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۶
پیمان ..

قرارم با محمدجعفر ساعت 12 شب بود زیر پل گیشا. به ممد هم گفته بودم که بیاید. گفت «حوصله ندارم، خودم قرار ‏است یک هفته‌ی دیگر آن مسیر لعنتی و آن فرودگاه لعنتی را ببینم. حوصله ندارم آینه‌ی دقم باشد و چند بار ‏ببینمش.»‏

زودتر رسیدم و گفتم می‌آیم دم خانه‌تان. خانه‌شان را بلد نبودم. شهرآرا را هم یاد گرفتم. اصرار داشت که کیومیزو را ‏پارک کنیم و با ماشین خودش برویم. گفتم بی‌خیال. این پیرپسر قابل‌اعتمادتر از این حرف‌هاست که فکر می‌کنی. ‏

حرف زدیم و حرف زدیم. محمدجعفر بدرقه‌ی همه‌ی بچه‌ها را رفته بود. من این کار را نکرده بودم. حالا که نگاه ‏می‌کنم می‌بینم نزدیک‌ترین رفیق دوره‌ی لیسانسم محمد قشمی بود که بدرقه‌ی فرودگاه او را هم نرفته بودم. بدرقه‌ی ‏صادق را رفته بودم. به طرز مسخره‌ای اشکم درآمده بود و به خاطر همین دیگر حوصله‌ی فرودگاه نداشتم. حاج مهدی ‏ولی دیگر از آخرین باقی‌مانده‌ها بود. من و محمدجعفر اگر نمی‌رفتیم دیگر کسی نبود که کاسه‌ی آب بدرقه را بریزد.‏

آرام می‌رفتم. می‌گفت عجله نکن. نمی‌توانستم هم تند بروم. چند وقتی هست که در تمام بزرگراه‌ها و جاده‌ها و ‏اتوبان‌ها لاین کندرو جایگاه من شده است. نه که نتوانم. خسته‌ام. حالش را ندارم. حال فشردن بر پدال گاز را ندارم. ‏نگفتم. آرام رفتم. فقط وقتی ساعت 2شب بعد ازین که نیم ساعت، آخرین کلمات ممکن در خاک ایران را با حاج ‏مهدی ردوبدل کردیم و از سالن فرودگاه آمدیم بیرون گفتم از روز تولدم تا به امروز نه یک ساعت هوای تمیز نفس ‏کشیده‌ام و نه حتی یک خبر امیدوارکننده شنیده‌ام.‏

حاج مهدی پیر ما بود. سلطان درس ‏CFD‏ بود. استاد به‌تمام‌معنای مکانیک بود. من مکانیکی نبودم. اشتباه غر خورده ‏بودم. رتبه‌ی کنکورم خوب شده بود رفته بودم مکانیک. مکانیکی واقعی حاج مهدی بود. قدرت حل مسئله و کدزنی ‏های مسائل سیالات او را که دیده بودم فهمیده بودم استعداد در یک رشته‌ی تحصیلی یعنی چه. ولی هر چه بودونبود ‏آخر هر کار تنها سرمایه‌ای که برای آدم می‌ماند، سرمایه‌ی انسانی است. مخصوصاً توی دانشگاه و دوره‌ی لیسانس. ‏آخر کار نمره‌ی 10 ریاضی مهندسی من و نمره‌ی 20 ریاضی مهندسی حاج مهدی فراموش‌شده بود و رفاقتی مانده بود ‏که بینمان شکل گرفته بود.‏

وقتی رسیدیم به فرودگاه تنگم گرفته بود. از کریدور بین پارکینگ و سالن اصلی که رد می‌شدیم خودم را جای حاج ‏مهدی گذاشتم. این‌که همه‌چیز اکی شده است، ویزایم آمده است،‌ بلیت هواپیمایم جور شده است، وسایلم را جمع ‏کرده‌ام، خداحافظی‌هایم را کرده‌ام (مطمئناً آدمی نیستم که بردارم تمام آشنا روشناها را جمع کنم بگویم من دارم ‏می‌روم. الله‌بختکی سه چهار تای شان را می‌بینم و سعی می‌کنم شلوغ‌بازی درنیاورم) و خودم را خیال کردم که حالا ‏منتظر پرواز شماره‌ی فلانم به مقصد امستردام هستم و قبل از رسیدن به فرودگاه تنگم گرفته است(با لهجه و ‏به‌صورت ‏Amsterdam‏ خوانده شود!). خودم را در لباس حاج مهدی تصور کردم، در لباس و با چشم‌های حاج مهدی ‏رفتم توی دستشویی، نشستم، کارم را کردم و دست دراز کردم سمت شیلنگ و یکهو زار و نزار شدم: فکر کن: این ‏آخرین باری است که به همین راحتی این شیلینگ لعنتی را دستت می‌گیری و با آن آب می‌ریزی و طهارت می‌کنی.‏

با خودم گفتم عجب چیز سختی است این مهاجرت.‏

وقتی از دستشویی آمدم بیرون حاج مهدی و محمدجعفر مشغول صحبت بودند.‏

گفتم: آخرین زیارتت با حضرت شیلنگ رو انجام دادی؟

گفت: آره. یه 5 دقیقه مات و مبهوت به شیلنگه زل زده بودم.‏

فقط پدر و مادرش بودند. من و محمدجعفر هم تنها رفقایی بودیم که بدرقه آمده بودیم. رفیق جینگ حاج مهدی ‏شهروز بود. شهروز کجا بود؟ بوستون.‏

‏-‏ لعنتی، ببین کی داری می ذاری می ری؟ تمام مملکت به خاطر رفتنت داره کن فیکون می شه. زلزله پشت ‏زلزله میاد. هفته‌هاست بارون نیومده و هوای آلوده‌ی تهران نفس کشیدن رو ناگوار کرده. برف که بخوره تو ‏سرمون. تمام شهرهای ایران شورش و بلوا شده. همین الان هم که می‌آمدیم همه‌چیز به‌هم‌ریخته. تلگرام و ‏اینستاگرام رو هم فیلتر کردن. ویرانه داره می شه.‏

‏-‏ دیگه از کرامات بنده است دیگر. چه کنیم... ولی دم آخری تعطیل کردن تلگرامه بدجور من را به دردسر ‏انداخت. ایشالا از فردا بدون فیلترشکن ازش استفاده می‌کنم!‏

‏-‏ همه‌اش تقصیر همون نظریه‌ی شکست اخلاقی مزخرفته.‏

چند ماه پیش بود؟ ماه‌ها را قاطی کرده‌ام. سال‌ها را قاتى کرده‌ام. رفتنی محمدجعفر می‌گفت زی زی گولو آسی پاسی ‏درا کوتا تا به تا یادته؟ برای سال‌ها 1378-1379 بود. یعنی 18-19سال پیش. باورت می شه که ما این‌قدر پیر ‏شدیم که خاطره از 19 سال پیش داریم؟! آره. عددها دارند گنده می‌شوند. کی بود؟ یادم نیست. فقط یادم است ‏مهمانی خداحافظی علی بهرنگ بود. آنجا که حاج مهدی می‌گفت ایران دچار شکست اخلاقی شده. دیگر در ایران اخلاق ‏وجود ندارد و جایی که اخلاق وجود ندارد فرقی با جنگل ندارد. بخور تا خورده نشوی می‌شود. نمی‌توانی انسان بمانی. ‏انسانیت تو زیر سؤال است.‏

گپ زدیم. از استادهای دوره‌ی لیسانس یاد کردیم. ماجراهای زیر و رو کشیدن‌ها. زمان گذشت. باید به آن یکی سالن ‏می‌رفت تا پاسپورت و مدارکش چک شود. خسته بود. خوابش می‌آمد. از حالت خواب‌آلوده‌اش خوشم آمد. از پدر و ‏مادرش خداحافظی کرد و در آغوش کشیده‌شان. من فکر می‌کردم احساساتی شوم. محمدجعفر احساساتی شده بود. ‏من اما نه. یقین داشتم که دارد به روزگار بهتری مهاجرت می‌کند. ته دلم می‌دانستم که مهاجرت فقط دل کندن از یک ‏مکان نیست، دل کندن از یک‌زمان هم هست. حاج مهدی داشت از زمان و مکان تهران، زمان و مکان ایران جدا می‌شد. ‏از زمانه‌ای که امید بستن در آن دشوار است،  از زمانه‌ای که در آن دوست داشتن و عشق ورزیدن باورناپذیر است، از ‏زمانه‌ای که هرروزش پول درآوردن برای امثال ما سخت‌تر و برای بعضی راحت‌تر می‌شود، از زمانه‌ای که هیچ‌کدام از ‏پازل‌های زمین زیر پایت محکم نیست. مطمئناً اگر دلش برای تهران تنگ شود، برای این زمانه‌ی تهران تنگ نخواهد ‏شد. این‌ها را پیش خودم می‌گفتم و مطمئن بودم که او هم به همه‌ی این چیزها فکر کرده که دارد این‌همه دیرتر از ‏بقیه‌ی بچه‌ها می‌رود...‏

گفتم: حالا افطاری‌های هر سالت را چه کنیم؟ کی ما ایران مانده‌ها را سالی یک‌بار به بهانه‌ی افطار دورهم جمع کند؟

گفت: غصه نخورید. خودم ازون جا هماهنگی هاشو انجام می دم.‏

در آغوش گرفتیم هم را. واقعاً حرفی نداشتم برای زدن. هیچ توصیه‌ای نمی‌توانستم بکنم. فقط گفتم محکم باش و جدا ‏شدیم.‏

از کریدور بین فرودگاه و پارکینگ که بیرون می‌آمدیم خسته بودیم. ‏

هوای بیابان زمهریر بود. آلودگی و پلشتی‌های تهران انگار تا به آنجا هم رسیده بود. حتی غلیظ‌تر بود. ماه پیدا نبود. ‏وجود داشتن ستاره‌ها در آسمان یک فانتزی دور بود. محمدجعفر خسته بود از تمام رفقایی که رفته بودند، خسته بود ‏از رفتن تمام کسانی که می‌توانست با آن‌ها شبکه‌ای تشکیل دهد،‌ کاری بکند، ایده‌ای بزند، سعی کند تا روزگار را بهتر ‏کند، از تنها شدن‌ها خسته بود و من هم خسته بودم از این‌که از روز تولدم به این‌طرف هیچ خبر امیدوارکننده‌ای، هیچ ‏حس حال خوب کنی به سراغم نیامده بود.‏

گنگ و گیج از تمام فکرهای در هم و بر هم یأس بودم. گفتم: خسته‌ام من هم.‏

محمدجعفر گفت: اگر خسته‌ای، من می‌رانم ماشین را تا تهران.‏

گفتم: نه. ازون خسته‌ها نه. آن را می‌توانم. تو بگو الآن من را ببر آبادان،‌ من را ببر چابهار. می‌برمت. یکسر و بی توقف و ‏بی حادثه می‌برمت. نیروی لعنتی و در حال هرز رفتن جوانی از پس این کارها برمی‌آید. این‌یک خستگی لعنتی دیگری ‏است...‏

رسیدیم تهران. رساندمش تا خانه‌شان. ساعت 3 صبح شده بود و تا از غرب تهران برسم به شرق، تنهایی و اندوه تمام ‏فضای ماشین را پر کرد.‏


مرتبط: حوادث

مرتبط: سوم دی 1394

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۴
پیمان ..

madar

نمی‌دانم کدام ننه‌قمری این را توی روستا جا انداخت که باید آگهی ترحیم و عرض تسلیت‌ها روی کاغذهای ‏A4‎‏ در ‏تعداد زیاد چاپ شود و به هنگام مراسم ختم در مسجد پخش شود. مراسم سالگرد شوهرخاله و مادربزرگم هم همین ‏بساط بود. ‏

صاحب‌مجلس باید قبل از آمدن اهالی روستا به مسجد آگهی‌های ترحیم را دورتادور مسجد روی فرش‌ها بگذارد ‏‏(جلوی هر 6-7 نفر باید حداقل یک آگهی ترحیم باشد، با این قانون که هر کس با دراز کردن دست بتواند به آگهی ‏ترحیم برسد). ‏

بعد که مجلس شروع می‌شود نوبت پخش آگهی‌های عرض تسلیت است. هر کسی بسته به نوع و درجه‌ی ارادتش ‏جملاتی حاکی از شراکت در غم و اندوه با چاپ رنگی یا سیاه‌وسفید چاپ می‌کند و جلوی هر 4-5 نفر یکی قرار ‏می‌دهد. حالا تصور کن 6-7 نفر در هر مجلسی به نمایندگی از خاندانشان این کار را می‌کنند. طوری که در پایان مجلس ‏می‌بینی علاوه بر فرش‌های دستباف و ماشینی، فرشی از کاغذ هم کف مسجد پهن شده!‏

یک بار اعتراضکی کردم که نکنیم این کار را. حیف کاغذ نیست؟ گفتند رسم است و اگر این کار را نکنی توی دکان و ‏قهوه‌خانه غیبت می‌کنند و پیرمردها و پیرزن‌های روستا وقتی می‌بینندت تیکه می‌اندازند که فلانی مخالف این کار بود.‏

فرهنگ‌سازی و تغییر فرهنگ کار پدر در آوری است. خاطرات من در این زمینه خود در مقال دیگری می‌گنجد. تنها ‏کار مفیدی که توانستم بکنم این است که وقتی مجلس تمام می‌شود عین قرقی می‌پرم تمام کاغذ ‏A4‎ها و ‏A3‎‏ ها را جمع ‏می‌کنم. می‌اندازم صندوق‌عقب ماشین تا به‌عنوان کاغذ یکرو سفید ازشان استفاده کنم. در هر مجلس حداقل 200 ‏کاغذ یکرو سفید در قطع و اندازه‌های مختلف کاسب می‌شوم. اصلاً هر بار مجلس ختمی در مسجد روستا برگزار ‏می‌شود، من می‌پرم می‌روم مسجد که کاغذ جمع کنم!‏

امروز صبح که داشتم برای خودم کتاب لغت زبان می‌خواندم، واژه‌ها را روی یکی از این کاغذهای آگهی ترحیم ‏رونویسی و تمرین می‌کردم. بعد کلمه‌های هم‌معنا را دسته‌دسته نوشتم و کاغذ را تکه‌تکه کردم که مرورش بعدها ‏ساده‌تر باشد. یک‌لحظه یکی از برگه‌ها را ناخودآگاه برگرداندم و جا خوردم.‏

انگار کن موریانه‌ای تمام بندهای یک معاهده را خورده باشد به جزء کلمه‌ی مقدس آن معاهده را.‏

تکه کاغذ ‏A3‎‏ را هی نصف کرده بودم و نصف کرده بودم؛ تا آن جا که فقط 3 تا کلمه روی هر تکه جا شود. بعد توی ‏این نصف کردن‌ها آن کلمه‌ی مقدس نه از نیمه‌ی افقی پاره شده بود و نه از نیمه‌ی عمودی: «مادر» با تمام شکوهش با ‏فونت قرمزرنگ از تمام آن تا شدن‌ها و پاره شدن‌ها صحیح و سالم آمده بود بیرون!‏

کلمات پشت مادر چه کلمه‌هایی بودند؟ این‌ها: ‏Impatient-Fretful-Anxious‏.‏

این اتفاقات تصادفی بدجور آدم را می‌گیرند...‏


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۹
پیمان ..

‏-‏ تو که این همه کتاب‌های شرلوک هلمز را دوست داری چطور تا حالا نفهمیده‌ای؟ 

‏-‏ نمی‌دانم. ‏

‏-‏ از روی دست خطش باید بفهمی چطور آدمی است. خط‌شناسی کن. ‏

‏-‏ دست خط ندارد که. به نام من از آدینه بوک سفارش می‌دهد. خودش پولش را می‌دهد و برایم می‌آورند. ‏

‏-‏ گفتی اول هر فصل این کار را می‌کند؟ 

‏-‏ تقریباً. ‏

‏-‏ تا حالا گرا نداده‌ای کی هست که این کار را می‌کند؟ 

‏-‏ چرا. یک بار غیرمستقیم ازش تو نوشته‌ام در مورد کتابی که فرستاده بود تشکر کردم. هم توی وبلاگ و هم ‏توی گودریدز. فصل بعد از آن دیگر برایم کتاب نفرستاد. ۶ ماه بعدش فرستاد. ‏

‏-‏ قهرش آمد؟ 

‏-‏ یحتمل. ‏

‏-‏ منتظر کتابش بودی؟ 

‏-‏ نه. اصلاً. همیشه غافلگیر می شم. ‏

‏-‏ یکی هست که دوست داره فاصله‌اش رو با تو حفظ کنه. از تو خوشش می‌آید، این‌قدر که برایت اول هر فصل ‏یک کتاب بخرد و بفرستد، ‌ اما دوست ندارد قدمی به تو نزدیک شود. ‏

‏-‏ این‌طور به نظر میرسه. ‏

‏-‏ هیچ رد و نشانی ندارد؟ 

‏-‏ نه. هر بار به یک اسمی کتاب را می‌فرستد. یک بار به اسم «تابستانه». یک بار به اسم «بوی مهر». آخرین بار به ‏اسم «با اندکی تأخیر تولدت مبارک» فرستاد. درحالی‌که ۲ روز به تولدم مونده بود هنوز. ‏

‏-‏ خوش به حالت. ‏

‏-‏ چرا؟ 

‏-‏ یکی این‌قدر بهت حال می‌ده. ‏

‏-‏ نمی دونم. ‏

‏-‏ مزد پایداریت تو وبلاگ نوشتنه. ‏

‏-‏ شاید. شاید هم اصلاً ربطی به وبلاگ نداشته باشد. ‏

‏-‏ یه کم دقت کن. شاید توی آدرسی که می نویسه نشونه ای باشه. ‏

‏-‏ پلاک خونه مونو به عدد می نویسه، اما طبقه‌ی خونه رو با حروف. ‏

‏-‏ دیگه چی؟ 

‏-‏ همیشه از آدینه بوک سفارش می ده. با این که چند وقته تو وبلاگم ۳۰بوک رو تبلیغ می‌کنم، ‌ ولی همیشه از ‏آدینه بوک می فرسته. این کتاب‌های آخرش ۲۰ درصد تخفیف داشتن. ازین جا بود که فهمیدم آدینه بوک ‏هم ایده‌ی ۳۰بوک رو داره اجرا می کنه. ‏

‏-‏ خب، از آدینه بوک پیگیری کن که کیه. ‏

‏-‏ در اون حد حوصله ندارم. ‏

‏-‏ به کی مشکوکی؟ 

‏-‏ مممم... فکر می‌کردم صحرا پنهانی برای این که غافلگیرم کنه این کارو می کنه. ولی اونم می گه کار من ‏نیست. بارها بهش اصرار کردم که بگه. ولی گفت کار من نیست. امسال اصلاً هدیه تولد هم برام نخرید. البته ‏کار خودم بود که گفتم نمی خوام. وقتی نمی خواد باید همه جوره نخواد. ‏

‏-‏ کار بقیه‌ی دوستات نیست؟ 

‏-‏ نه بابا. اینا ازین مایه‌ها برای من نمی ذارن که. تو خودت ازین کارا می‌کنی برای من؟ 

‏-‏ نه. ‏

‏-‏ یکی هست که آدرس خونه تونو می دونه، شماره تلفن خونه تونو می دونه. موبایلت رو هم می دونه؟ 

‏-‏ توی قسمت آدرس شماره موبایلمو تا حالا ننوشته. فقط شماره‌ی خونه رو نوشته. ‏

‏-‏ از کجا آدرس خونه و شماره تلفن تو می دونه؟ 

‏-‏ نمی دونم. من آدرس و شماره تلفن خونه مونو فقط تو رزومه‌ی کاریم نوشتم و کارهای اداری. تا حالا تعداد ‏جای زیادی رزومه‌ی کاری نفرستادم. اداری هم... واقعا نمی دونم. ‏

‏-‏ فکر کن. فکر کن. کی ها می تونن این کارو برات بکنن؟ 

‏-‏ مغزم به جایی راه نمی‌ده. ‏

‏-‏ خیلی ازت اطلاعات داره که. یه روز می تونه بیاد ترورت کنه. ‏

‏-‏ آره. جالب می شه ها. ۲ سال برای یکی به‌صورت ناشناس کتاب هدیه بفرستی. بعد هم بری ترورش کنی، ‌ ‏نابودش کنی. به نظرت چجوری ترورم می کنه؟ 

‏-‏ بستگی داره. دختره یا پسره؟ 

‏-‏ نمی دونم. به نظرت پسرها ازین کارها می کنن؟ 

‏-‏ ممکنه. نمی تونی بفهمی؟ از روی کتاب‌هایی که می فرسته بفهم. چه کتاب‌هایی تا حالا برات فرستاده؟ 

‏-‏ مممم... خیلی متنوع فرستاده. اولین بار کتاب «محاسبه‌ی رضایت» رو فرستاد. هنوز نخوندمش متأسفانه. ولی ‏در راستای مدل‌سازی احساسات انسانیه که یه زمانی خیلی پیگیرش بودم. ترتیب بعدی‌ها رو یادم نیست. دو ‏تا رمان فرستاد که خیلی خیلی خوب بودن: «همه می‌میرند» سیمون دوبووار و «مردی به نام اوه». یه کتاب ‏دیگه که فرستاد و هنوز متأسفانه نخوندم «دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴» کارل مارکس بود و ‏آخرین بار هم ۳ تا کتاب فرستاد: «لذت متن» رولان بارت، «جامعه‌شناسی رمان» جورج لوکاچ و یه مجموعه ‏داستان به اسم «من ژانت نیستم». ‏

‏-‏ یعنی کتابی که تو قبلش خونده باشی برات نفرستاده تا حالا؟ 

‏-‏ نه. خیلی ریسکه که برای یه کتاب باز هدیه‌ات کتاب باشه. امکان تکراری بودنش بالاست. ولی این اتفاق تا ‏حالا برام نیفتاده. الآن از روی این کتاب‌ها می تونی جنسیتش رو بفهمی؟ 

‏-‏ به‌جز سیمون دوبووار نویسنده‌ی بقیه‌ی کتاب‌هایی که فرستاده مرد بودن. ‏

‏-‏ خب که چی؟ 

‏-‏ طیف کتاب‌هایی هم که فرستاده خیلی متنوعه. رمان، ‌ مجموعه داستان کوتاه، جامعه‌شناسی، نقد ادبی، اقتصاد ‏چپ و اقتصاد رفتاری. کارل مارکسش نشون می ده می دونه که تو رگه‌هایی از چپ رو در خودت داری. ‏

‏-‏ من چپم؟ 

‏-‏ بیشتر به نظرم خسیسی تا چپ. از چیزای پولداری بدت میاد چون به نظرت الکی گرون اند. اگر مقطوع بودن ‏هیچ مشکلی با مصرف گرایی نداشتی. ‏

‏-‏ چه می دونم. ‏

‏-‏ به‌هرحال پیداست که خوب سیر مطالعاتی تو می دونه که تو این دو سال کتاب تکراری برات نفرستاده. ‏

‏-‏ یحتمل. ‏

‏-‏ به نظر خودت چه جور آدمیه؟ 

‏-‏ این که گفتی نویسنده‌ی بیشتر کتاب‌هایی که فرستاده مرد بوده معناش چیه؟ 

‏-‏ منم نمی دونم! ‏

‏-‏ به نظرت چه جوری میاد منو می کشه؟ به نظرت میاد تو خونه مون یا سر کوچه منو ترور می کنه؟ برای چی ‏باید منو بکشه؟ 

‏-‏ بستگی داره به جنسیتش. ‏

‏-‏ اینو که قبلاً هم گفتی. در هر دو حالت بگو. ‏

‏-‏ صبر کن ببینم. شاید خودت باشی که برای خودت کتاب می‌فرستی. ‏

‏-‏ دست بردار. ‏

‏-‏ من یه فیلم می‌دیدم همین‌جوری بود. طرف آدمکش بود. بعد بیمار بود. خودش نمی دونست که می ره آدم‌ها ‏رو می کشه. بعد می‌فهمید فلان کس کشته‌شده. درحالی‌که خودش کشته بود، تعجب می‌کرد که چطور فلانی ‏که از نزدیکانش بوده کشته‌شده. تو هم برای خودت کتاب می‌فرستی، خودت خبر نداری. تعجب می‌کنی که ‏کی به‌صورت ناشناس برات کتاب می فرسته. ‏

‏-‏ شاید. هیچی از من بعید نیست. ‏

‏-‏ منم همینو می گم. بعداً یه قصه بنویس اسمشو بذار پسری که برای خودش نامه های عاشقانه می‌نوشت. ‏

‏-‏ نمی دونم. ‏

‏-‏ تو چی می دونی؟ 

‏-‏ نمی دونم! ‏

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۳
پیمان ..

هر مردی درون خودش یک زن دارد به اسم آنیما و هر زنی درون خودش یک مرد دارد به اسم آنیموس.‏

مردها همیشه در درون خودشان در حال صحبت با آنیمای شان هستند وزن‌ها در تنهایی‌های خود در حال گپ و گفت ‏با آنیموس شان...‏

آنیما را مادینه جان و آنیموس را نرینه جان هم ترجمه کرده‌اند.‏

@@@

‏«به‌طور طبیعی در پی آدم‌هایی هستیم که با انگاره‌ی جنس مخالف درونی ما منطبق باشند. بنابراین نمونه‌ای ذهنی را ‏تصور می‌کنیم و بر شخصی تازه یافته‌ای که تمایل داریم به نرینه جان (آنیموس) یا مادینه جان(آنیما) بپیوندد،‌ ‏فرافکنی می‌کنیم. ممکن است درگیر رابطه‌ای عاطفی با زوجی شویم که درست نمی‌شناسیم،‌اما نرینه جان یا مادینه ‏جان یعنی مفهوم درونی ما از زوج آرمانی را دیده و روی شخص فرافکنی کرده باشیم. گاهی درگیر رابطه‌ای عاطفی ‏می‌شویم و می‌کوشیم به‌زور زوج را با شخص آرمانی خود هماهنگ کنیم...‏

کاملاً طبیعی است که مرد یا زن دیگری را به‌عنوان موجودی دائم التغییر و رازآمیز به‌حساب آورد. بسیاری از ما ‏جنسیت و روان خودمان را نمی‌شناسیم، چه رسد به این‌که جنس مخالف را بشناسیم. بیشتر اوقات، تجربه‌ی اصلی ما از ‏جنس مخالف مبتنی بر تغییرپذیری و گرایش او به تغییر بی‌دلیل طرز برخورد و ظاهر و عواطف است.»‏


ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه/ نوشته‌ی کریستوفر وگلر/ ترجمه عباس اکبری/ نشر نیلوفر/ ص 87 و 88‏


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۸
پیمان ..

در بدترین نقطه‌ی ممکن ماشینش را پارک کرده بود و رفته بود عروسی. اهل روستا و شهرهای اطراف نبود. پلاک ماشین ‏ایران 46 بود. مهمان غریبه از رشت بود. ‏

سر ورودی کوچه پارک کرده بود. باران می‌بارید. می‌خواستیم برویم خانه‌ی آقا(پدربزرگم). خسته بودیم. بقیه‌ی ماشین‌ها ‏هم توی کوچه پارک کرده بودند. ولی طوری که یک ماشین از کنارشان بتواند رد شود. ولی این پرایدسوار رشتی عدل در ‏نقطه‌ای پارک کرده بود که به‌هیچ‌وجه ماشینی رد نشود.‏

باران می‌بارید. هوا سرد بود. پیاده شدیم. من و بابام بودیم. جلوی ماشین خالی بود. 1 متر می‌رفت جلوتر می‌توانستیم رد ‏شویم. گفتم هل بدهیم. ترمزدستی پراید به هیچ‌چیزی بند نیست. قبلاً تجربه‌اش را داشتم. پرایدی که دوبله پارک کرده ‏بود. هلش داده بودم. تنهایی هم زورم بهش رسیده بود.  یک بار هم توی یک پارکینگ یک پرایده عدل جلوی ماشینم پارک ‏کرده بود. آن را هم هل داده بودیم و کنار رفته بود. ترمزدستی‌اش خراب می‌شود؟ حقش است.‏

دو نفری زور زدیم. نشد. مرتیکه توی دنده هم گذاشته بود. زورمان به چرخ‌دنده‌ها نمی‌رسید.‏

با مشت کوبیدم به شیشه‌ی ماشین که ونگ ونگ کند کسی به دادش برسد. واکنشی نشان نداد. با لگد زدم به در. پام درد ‏گرفت. باز هم صدایی از پراید در نیامد. فقط چراغ خطرهاش روشن و خاموش شدند.‏

روی یک تکه کاغذ پلاک ماشین را نوشتیم. پراید نقره‌ای، ایران 46- 39 ل... بابام رفت توی سوله‌ی محل برگزاری ‏عروسی. وسط دامبولی دیمبوی عروسی تکه کاغذ را داد به خواننده که بگوید آقا بیا ماشینت را بردار. من نشستم توی ‏ماشین. خیس و تلیس شده بودم. باران شدید بود. ‏

‏3-4 نفر دیگر هم آمدند و دوباره زور زدیم که پراید را هل بدهیم. چرخ‌دنده‌ها نمی‌گذاشتند که از جایش تکان بخورد. ‏یکی‌شان گفت پنچر کنیم ماشینش را. خیلی آدم احمقی است. گفتیم الآن پنچرش کنیم از سر راه ما کنار نمی‌رود و مشکلمان ‏حل نمی‌شود که. بعد از 10 دقیقه صاحبش نیامد.‏

حالا 2 تا ماشین بودیم که معطل پرایده شده بودیم. همسایه‌ی آقا هم می‌خواست برود توی کوچه و نمی‌شد. پسر آقای ‏همسایه یک لگد دیگر به در پراید زد. باز هم فقط چراغ‌خطرها روشن و خاموش شدند. او هم شماره پلاک را روی کاغذی ‏نوشت و داد به پدرش که ببرد توی عروسی بدهد به خواننده‌ی مجلس. ولی باز هم خبری نشد.‏

دوست پسر آقای همسایه آمد. گفت پیداش نشده؟ گفتیم نه. رفت سمت در پراید. نوار پلاستیکی بین شیشه و در آهنی را ‏به‌راحتی کند. بعد رفت از صندوق ماشینش آچار باریک جک را آورد و فرو کردش توی در پرایده. کمی تکان تکانش داد و ‏صدای باز شدن قفل‌های پراید بلند شد.‏

گفتم: دمت گرم.‏

در را باز کرد. ماشین را خلاص کرد و ترمزدستی‌اش را خواباند. پرایده را هل دادیم به جلو. رفت توی بوته‌ها و خارها. ‏عقبش به‌اندازه‌ی رد شدن یک ماشین جا خالی شد. سوار ماشین شدیم و رد شدیم.‏

از مهارت‌های زندگی در ایران باز کردن قفل در پراید در کمتر از 20 ثانیه است. برای این‌که بتوانی به زندگی عادی‌ات ادامه ‏بدهی به این مهارت هم نیاز داری.‏


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۱
پیمان ..