سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

همیشه با رفتن آدم‌ها حوادثی هم رخ می‌دهند.  حوادثی که خیلی وقت‌ها دیده نمی‌شوند. حوادثی که خیلی وقت‌ها هم با ‏تأخیر اتفاق می‌افتند. ‏

فلافل فروشی بی‌نام‌ونشان انتهای خیابان جشنواره خیلی بی‌سروصدا یکی از مشتریانش را از دست می‌دهد. در ساعت 12 ‏نیمه‌شبی تابستانی آن فلافل فروشی برای آخرین بار در آن روز  فر کوچک پیتزایش را روشن می‌کند و اصلاً نخواهد دانست ‏که آخرین مشتری شبش، دیگر طعم پیتزاهای او را نخواهد چشید.‏

صندلی‌های ماشینی قدیمی خوشحال از نشستن 5 نفر کنار هم در فضای درون ماشین و گپ و گفت های شان، خبر نخواهند ‏داشت که یکی از آن 5 نفر دیگر آن صندلی‌ها را تجربه نخواهد کرد.‏

هوای شهر و به‌خصوص لوپ سیگاری‌های دانشگاه دیگر طعم نفس‌های سیگاری یک نفر را نخواهند چشید . ‏

ارز مسافرتی برای تمام شهروندان ایرانی به‌جز

‏ آن‌هایی که می‌روند کربلا قطع می‌شود و...‏

آخر شب خیلی آرام رساندیمش دم خانه‌شان. ازش شیک و مجلسی خداحافظی کردیم. شب خوبی بود. بعد از مدت‌ها ‏دورهم جمع شدیم. یک تآتر نگاه کردیم. صادق را تا میدان آزادی رساندیم. دور میدان آزادی چرخیدیم. هیچ قصدی ‏نداشتیم. هیچ برنامه‌ی دراماتیکی در نظر نبود. حتی وقتی دور میدان هم چرخیدیم هیچ معنای نمادینی وجود نداشت. ولی ‏خب... حالا که دارم می‌نویسم به نظرم میدان آزادی در آخرین شب با هم بودنمان نمادین شده. او داشت آزاد می‌شد. شاید ‏هم داشت آزادی‌اش را از دست می‌داد. آزاد می‌شد. چون می‌توانست از تمام قیدوبندها و اماواگرها رها شود و دل ببندد به ‏فقط تلاش کردن خودش. خاکی دیگر،‌ قوانینی دیگر،‌ آدم‌هایی دیگر، مستقل شدن، مرد شدن... شاید هم داشت آزادی‌اش را ‏از دست می‌داد. دور شدن از خانه و کاشانه،‌ کار کردن، از دست دادن تمام‌وقت‌های بیهوده‌ای که در دانشگاه سپری می‌کرد... ‏

نزدیک‌های خانه‌شان از دانیال نالید که خیلی دوست داشت ببیندش. ولی نیامد. خودش را،‌ گذشته‌اش را گم‌وگور کرده و ‏حاضر نیست حتی برای آخرین بار کسی از گذشته‌اش را ببیند. وقتی از هم جدا شدیم حمید گفت تهمینه دوست داشت او را ‏ببیند. گفتم دست نخواهد داد. بعدش به این فکر کردم که این ویژگی روابط انسانی را کجای دلم بگذارم؟

پسری در شرف رفتن. حسرت دیدن دوستی قدیمی، بی‌خبر از این‌که دیدن خودش هم حسرت کسی دیگر است. شاید این ‏قصه‌ی زنجیره‌ی روابط انسانی است. انگار همیشه آدم‌ها باید به یک نفر دیگر نگاه کنند،‌ کسی که به آن‌ها نگاه نمی‌کند و ‏این تسلسل در آدم‌هاست که آن‌ها را مثل یک زنجیر کنار هم نگه‌داشته. ‏

لحظه‌های پشیمانی هم بود. ‏

‏- اگر در ایران نوشیدن و رقصیدن آزاد بود و این‌قدر پارتی‌بازی و همه‌چیز دست ژن‌های خوب نبود می‌ماندم ها... هیچ جای ‏دنیا مثل اینجا نیست. حال می دادها... ولی بی‌خیال. دیگه دارم می رم. برم زور بزنم ببینم اون جا چه کخی می شم.‏

‏- رفتن مثل یه خون تازه ست. می ری اون جا و خون تازه‌ای با گلبول‌های قرمزتر و با اکسیژن بیشتر تو رگ هات پمپاژ می ‏شه. یه نیروی تازه پیدا می‌کنی. سعی می‌کنی. زور می‌زنی. از کرختی درمیای. با تمام وجودت شروع به دویدن می‌کنی و ‏دویدن یعنی زندگی کردن... خون تازه‌ی رفتن یه چیز دیگه ست...‏

این را محمد بهم گفت. 10 روز بعد از رفتن فرزان. ‏

دیدن بعضی آدم‌ها حادثه است. دیدن بعضی آدم‌ها بعد از رفتن کسی دیگر حادثه است. آدم‌هایی که یادت بیاورند درجا ‏زدن یعنی چی. رفیقی که چندین سال بشناسدت و ماسک‌های مختلف تو را دیده باشد و بداند که فلان جا کدام ماسکت را ‏به‌صورت زده‌ای و بهمان جا کدام ماسک را و درک کند که چه قدر ماسک به‌صورت زدن خسته‌کننده است و در این بوم و ‏برای ادامه‌ی نفس کشیدن لازم و ضروری...‏

شام نخوردیم. ایده‌ای برای شام نداشتیم. پیتزا و ساندویچ و این مزخرفات؟ رها کنیم. دهن معده من صاف شده با این آت و ‏آشغال ها. رستوران و این حرف‌ها؟ محمد،‌ من آس و پاس تر ازین حرف‌هام. نه که خسیس باشم، نه... دخل و خرج ‏نمی‌خواند... بیا نان سنگک داغ بگیریم با الویه به رگ بزنیم. باشه... رفتیم نشستیم توی پارک و نان و الویه خوردیم و از 13 ‏سال رفاقتمان حرف زدیم و راستش ته تهش دلم گرفت که توی این شهر هیچ پاتوقی ندارم. هیچ ساندویچی یا قهوه‌خانه‌ای ‏من را مشتری خودش نکرده. هیچ پاتوقی نیست که برای یک پیاله لب را تر کردن بارها سراغش رفته باشم و رفیقم را ‏مهمان خودش بداند... این‌جوری، رفتن راحت‌تر باشد شاید... شاید هم نه... عادت به غریبگی باشد شاید...‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۰
پیمان ..

آقا سبحانی شاگرد اول دوره‌ی لیسانس ما بود. از همان روز اول معلوم بود که شاگرد اول است. جدی و کوشا بود. سر ‏کلاس‌های ریاضی 1 دکتر حشمتی توی تالار شهید رجب‌بیگی تروتمیز جزوه می‌نوشت. رها نمی‌کرد. شوخی نمی‌گرفت و با ‏همان فرمان رفت و شاگرد اول شد و بدون کنکور وارد ارشد شد و بعد هم زد تو گوش دکترا... البته برای من به‌شخصه ‏بیش از شاگرد اول بودن دو ویژگی دیگرش توی ذهنم پررنگ است: اخلاقش و تعصبش به ایران. ‏

توی لیسانس بچه خرخوان داشتیم که برای رنک دانشکده شدن می‌رفت زیرآب بچه‌ها را توی کلاسی که خودش برنداشته ‏بود می‌زد تا استاد آن درس نمره‌های پایین‌تری بدهد و او از یک کلاس دیگر نمره‌های بالاتری بگیرد. تا در مجموع بتواند ‏معدلش را بالاتر بکشد... بچه خرخوان‌هایی داشتیم که حال آدم را به هم می‌زدند. ولی آقا سبحانی از آن هاش نبود. مرد و ‏مردانه درس می‌خواند.‏

آقا سبحانی عجیب دانشگاه تهرانی است. از همان اول دانشگاه تهران ماند،‌ ارشد را هم دانشگاه تهران ماند و دکترا را هم. ‏نرخ خروج از ایران دانشگاه تهرانی‌ها نسبت به شریفی‌ها خیلی پایین‌تر است. ماه رمضان امسال که افطاری دور هم جمع ‏شده بودیم، حساب کتاب کردیم دیدیم 50 درصد از هم‌کلاسی‌هایمان در سال‌های لیسانس الآن دیگر ایران نیستند. آقا ‏سبحانی از آن‌هاست که هر کس اندیشه‌ی رفتن دارد می‌نشیند ساعت‌ها با او صحبت می‌کند و تا دلیل رفتنش منطقی نباشد ‏قانع نمی‌شود...‏

قصه چی است؟ قصه فیلم کوتاهی است که آقا سبحانی برایم فرستاده. یک فیلم کوتاه 4دقیقه‌ای. مصاحبه‌ای با دانشجوهای ‏اول و آخر خط. کسانی که آمده‌اند همایش آشنایی با رشته‌های دانشگاه شریف. نوگل و نوشکفته‌اند. رتبه‌های کنکورشان ‏خوشگل و مناسب برای در و دیوار مدرسه و بروشورهای تبلیغاتی است و دانشجوهایی که سال آخری‌اند،‌ یا آخر لیسانس، ‏یا آخر فوق‌لیسانس یا دانشجوی دکترا. تفاوت حرف‌ها و صحبت‌هایشان. ‏

تصورات خنده‌دار ترم صفری ها‌ که 99 درصد شریفی‌ها درس خوانند و 80 درصدشان بعد از دانشگاه موفق می‌شوند و ‏حرف‌های آخر خطی‌ها: دلم می‌سوزد برای این نوشکفته ها که با روزی 12ساعت درس خواندن دارند وارد دانشگاه ‏می‌شوند و چه تصوراتی که برای خودشان ساخته‌اند. این‌که وقتی وارد شدند چنان حیف می‌شوند و چنان ویران می‌شوند که ‏خودشان هم فکر نمی‌کنند. (البته آقا سبحانی یک‌چیزی بگویم: درصد حماقت در شریفی‌ها بیش از تهرانی‌هاست. من ارشد ‏آنجا بودم. ولی چون تغییر رشته داده بودم مجبور شدم 16 واحد با لیسانسه‌ها دم خور باشم... یک عده‌ای‌شان تا آخرش ‏هم نمی‌فهمند چه قدر سگ‌دو زدن‌هایشان پوچ است!) حرف‌های آن دانشگاه دکترا در مورد یک «که چی؟» بزرگ... که چی ‏بشود؟


 

نظر من در مورد این فیلم چیست؟

سؤال سختی است.‏

تصورات ترم صفری ها که احمقانه است. ولی راستش من شبیه آن آخر خطی‌ها هم نیستم. چون اصلاً به آخر خط نرسیدم. ‏زود واگنم را عوض کردم. لیسانسم مکانیک بود و فوق‌لیسانس سیستم‌های اقتصادی اجتماعی. کارم برنامه‌ریزی تولید بود، ‏بعد شد کارشناس بیمه‌های مهندسی و بعد طرح و توسعه و حالا هم خیر سرم تولید محتوا... کلاً تبدیل شده‌ام به آدمی که در ‏حال تعویض واگنش است و مثل بچه‌ی آدم نمی‌تواند یک جا بماند و ادامه بدهد... البته اگر قرار به کی چی گفتن باشد که از ‏همه‌شان بیشتر باید بگویم که چی؟ چه زمان‌هایی همچه جمله‌ای به کله‌ام می‌زند؟ آخرین بارش 6ماه پیش بود که به‌طور ‏خیلی موقتی کارمند شده بودم. همکارم هم سن خودم بودم. پیام نور خوانده بود. کودن بود. سرگرمی‌هایش آن‌قدر احمقانه ‏بودند که نمی‌توانستم به رخش نکشم که چه قدر احمق است. ولی آن احمق حقوقش 2 برابر من بود... من نمی‌توانستم با او ‏رقابت کنم... با همه‌ی دبدبه و کبکبه و تیز بودنم به درد بخور نبودم... این همه درس خواندم و جای درست و درمان هم ‏خواندم... که چی؟!‏

بعد از ترم 4 بود که فهمیدم گند زده‌ام به معدلم رفته. زور زدم با از خط بیرون زدن‌ها جبران کنم. زور زدم چیزهایی یاد ‏بگیرم. چیزهایی غیر از مهندسی مکانیک. کمی شاید سیاست. مقدار زیادی داستان و رمان خواندن. مثلاً نوشتن. البته حالا که ‏نگاه می‌کنم می‌بینم همان زور زدن‌هایم هم بیهوده بوده. من یادگرفتن بلد نبودم. گیج و گول بودم. نه مهندسی مکانیک یاد ‏گرفتم. نه مهارت‌هایی خارج از خط...‏

یک چیزی هست... دو تا اشتباه کردم. دو تا اشتباهی که شاید تمام گند زدن‌هایم زیر سر همین‌ها باشد. یعنی شاید بهتر ‏است بگویم دو تا اشتباه نکردم. ‏

آدم هر چه جوان‌تر است باید بیشتر اشتباه کند. ‏

اشتباه بزرگ‌تر زندگی من این بوده که سعی کرده‌ام کم ‌اشتباه کنم. ‏

اشتباه اول: سربه‌زیر بودم و عاشق نشدم. 20 سالگی سنی است که حتی اگر عاشق هم نشوی باید ادای عاشق شدن را ‏دربیاوری. ‏

اشتباه دوم: من که دیده بودم معدلم افتضاح است. چرا زور می‌زدم بعد از ترم 4 آن را بهبود بدهم؟ معدل‌های 17 به بالای ‏ترم‌های 6 و 7و 8 به هیچ دردی نمی‌خوردند. باید می‌رفتم کار می‌کردم. باید می‌رفتم مجانی هر جهنم‌دره‌ای شده‌ کار ‏می‌کردم و در محیط کار قرار می‌گرفتم... ‏

چند تا چیز هست... ‏

من دیگر دانشجو نیستم. به دکترا نرسیدم. نتوانستم خودم را قانع کنم که مسیر دیگران را بروم. دکترا خواندن دیگر مسیر ‏دیگران رفتن است. مخصوصاً این‌که مصاحبه دارد و باید در فوق‌لیسانس و لیسانست بچه‌ی درسخوانی بوده باشی. من آدم ‏پاره‌پاره‌ای هستم. راستش از پاره‌پاره بودن هم خسته شده‌ام. ولی به خودم که نگاه می‌کنم باید پاره‌پاره‌تر بشوم...  هنوز به ‏آن چیزهایی که آرامم کند نرسیده‌ام. باید پاره‌پاره‌تر شوم و البته روند پاره‌پاره شدنم کند شده است و از این شاکی‌ام!‏

چیزی که هست این است که من هنوز هم از یادگرفتن، از خواندن لذت می‌برم... باورت نمی‌شود وقتی توی کورسرا و ‏edx‏ ‏می‌گردم،‌ وقتی به یک دوره‌ی ‏solar engineering‏ که برمی‌خورم چه قدر هیجان‌زده می‌شوم. من از مهندسی مکانیک دور ‏شده‌ام. بعید می‌دانم هم که دیگر بتوانم از مهندسی مکانیک پولی به جیب بزنم. ولی هنوز هم درس‌هایش من را به شوق ‏می‌اندازند. هنوز هم شوق یادگرفتن در من وجود دارد...می‌خواهم بگویم امثال ماهایی که دانشگاه‌های پدر و مادر دار ‏درس‌خوانده‌ایم،‌ شاید با نگاه کردن به محیط بیرون از دانشگاه و مقایسه کردن‌ها ناراحت و نومید شویم. یک که چی بزرگ ‏در ذهنمان شکل می‌گیرد. به انتهای پوچی می‌رسیم. ولی یک شادمانی کوچک در وجودمان هست که به نظرم باید مثل گل ‏سرخ سیاره‌مان ازش مواظبت کنیم و آبش بدهیم: لذت یاد گرفتن...‏

این گل کوچک همان چیزی است که ته ته ماجرا احساس پوچی و بی‌نتیجه و عقیم بودن را از یاد آدم می‌برد... و راستش ‏هرکسی که از این گل‌های کوچک دارد به نظرم بهترین راه فرار از آن «که چی» لعنتی را دارد....‏

و یک چیز دیگر... ته ماجرا باید به نظرت چه چیزی باقی بماند؟ فرمول‌ها و تسلط به چم‌وخم و نکته‌های درسی؟ خلاقیتِ به ‏کار بردن آن همه دانش در راستای یک کار و شغل برای این جامعه؟ پول و پله‌ی درست‌وحسابی؟ ممم... نه، به نظرم ته ته ‏ماجرا یک چیزی باقی می‌ماند برای آدم به اسم سرمایه‌های انسانی. می‌دانی؟ شریف و تهران و فلان و بیسار به امکانات و ‏اساتیدشان نیست که اسم درکرده‌اند. به خاطر دانشجوها و میزان هوش و خلاقیت آن‌هاست که دانشگاه پدرمادردار ‏شده‌اند... آدم هر چه قدر از سال‌های تحصیل اجباری دور می‌شود می‌بیند تعداد آدم‌های دوروبرش دارند کم و کمتر ‏می‌شوند. آدم‌هایی که بشود باهاشان خارج از چهارچوب‌ها حرف زد،‌ درد دل گفت، چیزهای دور از ذهن ازشان یاد گرفت... ‏این جور وقت‌ها چاره‌ای نمی‌ماند جز رجوع به آدم‌های گذشته... همان رفقای قدیمی. همان چیزی که من اسمش را می‌گذارم ‏سرمایه‌های انسانی... راستش اگر این‌جوری نگاه کنی می‌بینی ته تهش این سرمایه‌های انسانی از رفقای آن سال‌ها خیلی ‏باارزش‌اند...‏

نمی‌دانم. خیلی در و بی‌در گفتم. بی ساختار گفتم... شاید هم چرند گفته‌ام. نمی‌دانم...‏

 
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۱
پیمان ..

هنوز هم پرچم کوچولوهای روی داشبورد هستند. پرچم قزاقستان شل شده است. اما بقیه هنوز پابرجایند. با همان ترتیبی ‏که دوست داشتم: آلمان و روسیه، ژاپن و کره‌ی جنوبی، آمریکا و کانادا، انگلستان و فرانسه. مثل چی ازشان مواظبت کردم. ‏نگذاشتم کنده شوند. نگذاشتم کسی دستشان بزند. حتی بابام که مخالف درجه‌ی یک این‌جور بازی‌ها بود. هر بار هم که ‏سوار می‌شوم از اول تا آخر دوباره پرچم‌ها را محکم به داشبورد فشار می‌دهم که شل نشوند،‌ خاک نرود زیر چسبشان. حالا ‏دورتر و فانتزی تر شده‌اند... ‏

پرچم‌ها یادگار همان روزی‌اند که تو صاحب آن دوربین صورتی چاپ در جا شدی. کاغذ رنگی‌های سبز دور ورق چسبانکی ‏پرچم‌ها هنوز هم جایشان در طبقه‌ی دوم کتابخانه است. بدون پاره شدن. ‏

الآن نمی‌دانم با دوربین صورتی کاری هم می‌کنی یا نه. امسال عید، دیدوبازدیدهای خانواده‌ات را رنگی کرد و عکس‌های ‏کوچک پر از جمعیتش می‌رفت در جیب‌های مهربانی تا بشود یادگاری از لحظه‌های پرمعنای با هم بودن یک جمع. من هنوز ‏هم توی کیفم عکسمان را دارم. زیر کارت گواهینامه‌ام است. هر بار که در خیابان‌های خلوت این شهر راه می‌روم، احساس ‏خطر می‌کنم. فکر می‌کنم الآن کسی می‌آید و خفتم می‌کند. چاقوی بزرگش را درمی‌آورد و ازم طلب کیف پول و موبایلم را ‏می‌کند. هیچ‌کدام ارزشی ندارند. نه توی کیف پولم، نه توی کارت‌های بانکی‌ام هیچ‌چیزی نیست که ضرری بزرگ برایم ‏باشد. موبایلم هم به مفت نمی‌ارزد. فقط فکر از دست دادن عکس کوچکمان (یادگار آخرین دیدارمان) است که من را از هر ‏چه دله دزد این شهر است متنفر می‌کند، به مرز جنون می‌کشد. ‏

هنوز هم تابلوی قاب خاتم و پرنده‌های مسی به دیوار خانه‌مان هست. ‏

بسته‌ی آخرین هدیه هم هست. شعر جعبه‌ی جواهر اِبی هم هست. ابی این شعر را با سوز نمی‌خواند. انگار دردناکی ‏شعرش را درنیافته. ولی خب... شعرها و ترانه‌ها روایت مشترک‌اند و وقتی ترانه‌ای «هم روایت» زندگی‌ات می‌شود...‏

و آب‌نبات‌های کاوندیش اند هاروی... 3-4 تای شان مانده. رو به اتمام هستند. جایشان دیگر توی کشوی آرزوها نیست. ‏کنار دستم، کنار این کاغذها می‌گذارم. کنار یادداشت‌های کارهای امروز، یادداشت‌های ایده‌های امروز، یادداشت‌های ‏لغت‌های امروز، روی دفتر نخودی... آخرین صفحه‌ی دفتر نخودی هم از روزنوشت‌هایم پر شد... رمق رفتن سراغ دفتر ‏جدید را ندارم. توی کشوی آرزوها خیلی وقت است که چیزی اضافه نکرده‌ام. ‏

زندگی‌ام سیاه‌وسفید شده است. گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی ‏تو کار خودت را انجام می‌دهی و من هم واقعاً فقط کارم را انجام می‌دادم. لجم می‌گرفت که ویران شدن بلد نبودم... ‏

دیزلم. سربالایی و سرپایینی نمی‌شناسم. اول صبح و آخر شب ندارم. به همان یکنواختی، با همان دور پایین بدون هیجان و ‏شتاب گرفتن ادامه می‌دهم و نمی‌دانم به کجا و چگونه... فقط لحظه‌هایی که به خودم می‌آیم، به خودم فکر می‌کنم می‌بینم ‏نیستی، می‌بینم مجموعه‌ای از نقاشی‌های سیاه‌وسفیدم که آبرنگ و مداد رنگی‌های تو می‌توانستند قشنگش کنند.‏

من کم بودم. دیشب که تآتر خداحافظ را می‌دیدم وسط نمایش به کم بودن خودم یقین پیدا کردم. ‏

آدمی که ویران شدن بلد نیست کم است.‏

حمید می‌گفت انتظار داشتم بروی وسط صحنه معضل نمایش را حل‌وفصل کنی. حل‌وفصل ناپذیر بود. من اگر اهل حل‌وفصل ‏بودم برای خودم را حل‌وفصل می‌کردم. برلین را هم ندیدی. من از برلین بود که به خداحافظ رسیدم.‏

برلین قصه‌ی دعوا و قهر یک زن و شوهر بود. مرد استاد فلسفه بود. باید می‌رفت صداوسیما. باید کتش را می‌پوشید تا در یک ‏برنامه‌ی تلویزیونی حاضر شود. کتش توی اتاق بود و زن قهر کرده بود و در اتاق را قفل کرده بود و باز نمی‌کرد. علت دعوا ‏چه بود؟ مرد شب قبلش خواب‌دیده بود که با زنی دیگر مشغول هم‌آغوشی است و جنب شده بود. بعد صبح آن خواب ‏افتضاح را برای زنش تعریف کرده بود... بر این باور بود که زن و شوهر نباید چیزی را از هم پنهان کنند و حالا به یک ‏بن‌بست رسیده بودند. مرد هر کاری می‌کرد زن قانع نمی‌شد که در اتاق را باز کند.‏

تماشاگران می‌آمدند و جای شخصیت‌های نمایش راه‌کارهایشان برای خروج از بن‌بست را اجرا می‌کردند...‏

خداحافظ هم همچه قصه‌ای بود. با سؤال اول کارگردان شروع می‌شد که به نظر شما زن‌ها از چه چیزهایی در رفتار مردها ‏می‌رنجند؟

من هم می‌دانستم: بی‌توجهی‌های ریز، نگفتن‌های کوچک.‏

البته که فقط می‌دانستم. همین و بس. راه‌حل خروج از بحران آن زن و شوهر چه بود؟ سکوت نبود. هر چه بود سکوت ‏نبود...‏

خداحافظ یک گیم تئوری بود. هیچ وقت نشد که برایت از گیم تئوری حرف بزنم. از مدل‌های ساده ولی به‌شدت کاربردی ‏گیم تئوری. راستش را بگویم؟ خودم هم گیم تئوری و مدل‌هایش را خوب یاد نگرفتم. من فقط همان مدل‌های ساده‌ی دو ‏زندانی را یاد گرفتم. بقیه را در لحظه‌ی خواندن و تماشا کردن فیلم‌ها بلد شده بودم. ولی تا یک چیز جالب را به کسی یاد ‏ندهی خودت یادش نمی‌گیری... نبودی که یادت بدهم. خودم هم یاد نگرفتم... ‏

زن و شوهر داستان خداحافظ چهار تا راه‌حل پیش رو داشتند: یا هر دو کوتاه بیایند. هر دو یک امتیاز منفی بگیرند و با کوتاه ‏آمدن دوطرفه منفی‌هایشان در هم ضرب شود و تبدیل شود به مثبت. که چون در نگاه اول هر دو در حال از دست دادن ‏امتیاز بودند عمراً کوتاه بیایند. ‏

یا یکی کوتاه بیاید و آن‌یکی سر حرفش بایستد. در این صورت آنی که کوتاه می‌آید امتیاز منفی می‌گیرد و آن یکی امتیاز ‏مثبت که در نگاه اول قابل پذیرش نیست و احساس غبن با خودش دارد.‏

یا این‌که هیچ‌کدام کوتاه نیایند و در نگاه اول هیچ امتیازی از دست ندهند، اما در پایان بازی بیشترین امتیاز ممکن را از دست ‏می‌دهند... و همین است دعواهای زن و مرد...‏

هفته‌ی پیش حوض جلوی تالار مولوی هم جولانگاه خیال‌های من بود. نبودی. بودی. درست روبه روی همان نیمکتی نشسته ‏بودم که آن روز نشسته بودیم. همان نیم ساعتی که بعدش باید می‌رفتی ساختمان مرکزی دانشگاه تهران و برای ‏پایان‌نامه‌ات هزار کار باقی مانده بود و اضطراب داشتی. ‏

من کم بودم...‏

تابش نور خورشید زمستان و تابش نور خورشید در ماه آخر تابستان عظمت و زیبایی بدون شک است. خورشید غروب ‏تابستان به حوض می‌تابید. حوض از آب پر بود. دو ماهی قرمز دور هم می‌چرخیدند و دور حوض می‌چرخیدند. ماهی قرمز ‏تنهایی هم بود که فقط دور خودش می‌چرخید. آن‌طرف درختی بود که دوشاخه شده بود و هر شاخه خودش به 5 شاخه ‏تبدیل‌شده بود. مثل دو دست یک آدم بود. آدمی که انگشت‌هایش را به طرف آسمان باز کرده باشد...‏

هفته‌ی پیش هم «فالو می» را دیدم. ‏

و نبودنت بیشتر اذیتم کرد. سکوتت نه،‌ نبودنت.‏

که اگر بودی همان کاری را می‌کردم که در نمایش «فالو می» دیدم. همان شخصیتی می‌شدم که در «فالو می» تکانم داد. به ‏همان نزدیکی و دوری... به همان کیفیت خواستن و دنبال کردن...‏

راستش هنوز هم نمی‌دانم و مطمئن نیستم که از کجای وجودم ضربه خورده‌ام و این کورم کرده، کرم کرده،‌ لالم کرده.‏


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۳
پیمان ..

‏1-‏ اولین باری که فرآیند یادگیری برایم خیلی برجسته شد احتمالاً سال کنکور لیسانس بود. سال تحصیلی 86-87. ‏دبیرستان دکتر شریعتی تهران‌پارس بهترین مدرسه‌ی دولتی نزدیک به خانه‌ی ما بود. گزینه‌ی دیگری حوالی ‏منطقه‌ی ما وجود نداشت. تنها جایی که می‌فهمیدم مدارسی بهتر در سطح تهران وجود دارند، کتاب‌های نمونه سؤال ‏امتحانی نشر گل‌واژه بود. بعدها که وارد دانشگاه شدم و هم شاگردی بچه‌هایی شدم که اسم مدرسه‌هایشان را ‏توی کتاب‌های گل‌واژه خوانده بودم تازه فهمیدم که برای بعضی‌ها چه قدر مدرسه و دبیرستان مهم بوده. ‏

دبیرستان دکتر شریعتی و مدیریت سید رضا خاتمی داستان مفصل دیگری است. تنها بدی شریعتی این بود که ‏پیش‌دانشگاهی نداشت. همه‌مان دیپلم را گرفتیم و بعد هر کس به سمتی رفت. خیلی‌ها رفتند سراغ ‏غیرانتفاعی‌های مختلفی که آن دور و بر بودند. غیرانتفاعی‌هایی که یک خانه‌ی 100متری-200 متری را برداشته ‏بودند کرده بودند مدرسه. این روزها آن غیرانتفاعی‌ها تبدیل شده‌اند به دانشگاه‌های مختلف و توی هر ‏کوچه‌پس‌کوچه‌ای هستند. ‏

من اما نرفتم. گشتم دنبال یک مدرسه‌ی پیش‌دانشگاهی دولتی و یافتمش: مدرسه‌ی شهید رجایی میدان امامت. از ‏خانه‌مان دور بود. ولی خوب بود. چون مدرسه‌ای دولتی بود احساسات چپ‌گرایانه‌ی من را به غلیان می‌آورد و ‏دوست داشتم در همان مدرسه از تمام هم‌کلاسی‌های دوران دبیرستان شریعتی که به مدارس غیرانتفاعی رفته ‏بودند رتبه‌ی بهتری داشته باشم!‏

اما استراتژی طول سالم این نبود. بعد از 2-3 تا آزمون آزمایشی فهمیدم که مقایسه‌ی رتبه‌های آزمون ‏آزمایشی‌ها با دیگران بلاهت محض است. اصلاً سمت قلم چی نرفتم. چون بقیه همه آزمون قلم چی می‌دادند. رفتم ‏گزینه‌ی دو که تعداد شرکت‌کنندگانش یک‌بیستم قلم چی هم نمی‌شد. برایم اما مهم نبود. مهم این بود که در هر ‏آزمون نسبت به آزمون قبلی درصد درس‌هایم بهتر شود. حتی با رتبه هم کار نداشتم. فقط و فقط با خودم کار ‏داشتم. به درصدهای خودم کار داشتم...‏

یک نکته‌ی دیگر هم بود: حوصله‌ی کلاس را نداشتم. یعنی حوصله‌ی کلاس را داشتم. اما فقط به‌عنوان یک ‏انگیزه‌ی شروع. به‌عنوان جرقه و خوبی یک مدرسه‌ی دولتی همین بود. معلم‌ها فقط می‌رسیدند درس‌های ‏پیش‌دانشگاهی را بدهند و خبری از اضافه جات مدارس غیرانتفاعی نبود. من نکته را می‌گرفتم و خراب می‌شدم ‏روی کتاب کنکورها و تا ته ماجرا را خودم در می‌آوردم...‏

رتبه‌ی کنکورم که آمد خوشحال شدم. خبر قبولی در دانشگاه تهران هم مشت محکمی بر دهن کاپیتالیسم و ‏مدارس غیرانتفاعی بود. ‏

فکر می‌کردم شاخ غول شکسته‌ام. اما زیاد طول نکشید که فهمیدم اصلاً مهم نیستم. نه شیوه‌ی درس خواندنم و نه ‏دانشگاه تهران قبول شدنم برای کسی مهم نبود. وقتی خواستم بروم مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را بگیرم دیدم همه ‏را می‌فرستند پیش مشاور مدرسه. هیچی. طرف فقط می‌خواست بداند کدام دانشگاه قبول شده‌ای و با چه رتبه‌ای. ‏پیش‌دانشگاهی خفنی نبود. تنها رتبه‌ی سه‌رقمی‌اش من بودم. رتبه‌های بعد 3500 و 4500 و 6700 و بقیه ‏می‌رفتند سمت رتبه‌های 5 رقمی... مشاور تعطیلی بود. در طول سال 86-87 همیشه دلم به حال کسانی که پیشش ‏می‌رفتند می‌سوخت. خلاصه تریپ من چه خفنم برداشتم و رفتم پیشش. ازم پرسید کدام دانشگاه قبول شدی؟‏

گفتم: تهران.‏

کلافه ازم پرسید: کجای تهران قبول شدی؟

همان‌جا در یک آن فهمیدم که هیچ پخی نیستم. گفتم: دانشگاه تهران.‏

بعد گفت رتبه‌ات چند شد؟

گفتم و او هم پایین برگه‌ی دریافت مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را امضا کرد و گفت: به‌سلامت.‏

در هیچ‌کدام از آزمون‌های قلم چی هم شرکت نکرده بودم که حداقل قلم چی حالم را بپرسد. ولی خب... هنوز هم ‏وقتی به انتخاب‌های آن سالم (چه مدرسه‌ای، چه شیوه‌ای برای درس خواندن و...) فکر می‌کنم ته دلم گرم می‌شود! ‏


‏‏2-‏ دانشگاه اما داستان دیگری داشت. 2 سال طول کشید تا بفهمم که شیوه‌ی قبلی درس خواندنم فقط برای کنکور ‏جواب می‌داده. کسی هم نبود که یادم بدهد. یک سال اول گیج و گول محیط دانشگاه بودم. سال و دوم هم مبهوت ‏حوادث 88. هنوز هم وقتی یادداشت‌های آن سال‌هایم را نگاه می‌کنم از حجم ابله بودنم شرمسار می‌شوم. ‏بلاهت‌ها داستان دیگری‌اند که باید در مجال دیگری گفته شوند.‏

اما از سال سوم بود که فهمیدم باید گروهی درس بخوانم. فهمیدم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. یعنی اگر هم بربیایم ‏برای نمره گرفتن آن چیزهایی که باید بلد باشم چیزهای دیگری‌اند... چیزهایی که از طریق شرکت در گروه‌ها به ‏دست می‌آید. نمره‌هایم درخشان نبود و تصمیمی هم نداشتم که جزء تاپ مارک‌های دوره شوم. تاپ مارک های ‏مان بچه‌های نحیفی بودند که حرص زدنشان برای صدم صدم یک نمره غم‌انگیز بود. فهمیدم که با گروهی درس ‏خواندن هم کمتر باید درس بخوانم و هم بازدهی بهتر خواهد بود.‏


‏3-‏ دخل‌وخرج‌هایم را دسته‌بندی کردم که ببینم برای چه‌کارهایی بیشترین پول را خرج می‌کنم. می‌خواستم خودم را ‏بیشتر بشناسم. پول ارزشمند است. به‌خصوص آدمی مثل من که عرضه‌ی خوب پول در‌ آوردن ندارد ریال ریال ‏پولش را بیخود خرج نمی‌کند. حتم برای چیزهایی که برایش ارزش دارند خرج می‌کند... از این طریق می‌فهمی که ‏چه چیزهایی برایت بیشترین ارزش را دارند.‏

دخل‌وخرج را حساب کردم. چیزی آنجا بود که خیلی ناراحتم کرد: مقدار پولی که برای آموزش خودم خرج ‏می‌کنم نسبت به بقیه‌ی خرج‌ها (خورد و خوراک، رفت و آمد، مصارف فرهنگی و...) ناچیز است. توی 6 ماه فقط 2 ‏درصد از هزینه‌هایم صرف آموزش شده بود. حالا آموزش هر چیزی... آموزش یک نرم‌افزار،  آموزش یک ‏مهارت، آموزش یک مجموعه رفتار... من آدمی بودم که برای آموزش خودم، برای توسعه‌ی مهارت‌های خودم پول ‏خرج نمی‌کنم. ‏

تفسیر بدبینانه کردم که این روند من را در چرخه‌ی نابودکننده‌ی فقر له‌ولورده خواهد کرد. روز به روز فقیرتر ‏خواهم شد. آدم فقیر چون کاری بلد نیست پول درنمی‌آورد. چون پول در نمی‌آورد برای یاد گرفتن و توسعه‌ی ‏مهارت‌هایش در یک کار هم پول خرج نمی‌کند. در نتیجه بی‌عرضه‌تر و فقیرتر می‌شود.‏

بی‌پولی مؤثر بود. اما تنها دلیل نبود. این را یکی از رفقا گفت: فلانی، تو ماتحت سر کلاس نشستن و کلاس رفتن را ‏نداری. به خاطر همین هم برای کلاس پول خرج نمی‌کنی. اصلاً اعصاب این را نداری که بنشینی سر کلاس و یک ‏نفر بیاید شسته‌رفته و کلاسه‌بندی شده مطالب را بگوید. یا از موضوع خوشت می‌آید یا نمی‌آید. اگر خوشت بیاید ‏از روند کند کلاس دیوانه می‌شوی. احساس می‌کنی طرف قصد کلاه‌برداری دارد که این‌قدر آهسته‌آهسته دارد ‏چیزها را می‌گوید. دوست داری سریع چیزهای بیشتری چنگ بزنی و این توی کلاس‌ها غیرممکن است. اگر هم ‏خوشت نیاید که نشستن در یک فضای سقف دار برایت دیوانه کننده است. تو داری استاد سلف استادی می‌شوی...‏

پربیراه نمی‌گفت. کل کارهای پایان‌نامه‌ی ارشدم را خودم انجام دادم. با در و دیوار زدن خودم. استادم آدم گیری ‏نبود. ولی از آن طرف هم کوچک‌ترین راهنمایی کردنی در قاموسش نبود. کلاً 3 بار پیشش رفتم. یک بار برای ‏این‌که استاد راهنمایم بشود، یک بار برای این‌که درس پایان‌نامه را برای ترم بعد تمدید کند و یک بار هم برای ‏فیکس کردن زمان و مکان جلسه‌ی دفاع.‏


‏4-‏ سایت تیونینگ تاک را دوست دارم. برای هر دسته از ماشین‌ها یک فوروم خاص دارد. ماشین‌هایی که تیراژشان ‏بالا است جالب نیستند: پژو، سمند، پراید، ال90... این‌ها ماشین‌هایی هستند که همه سوار می‌شوند. سر همین ‏مشکلاتشان شایع است و هر مکانیکی از پسشان برمی‌آید. اما بقیه‌ی ماشین‌ها کم شمارند. تولیدشان متوقف شده ‏است. خاص‌اند. اینجاست که سایت تیونینگ تاک ارزش خودش را نشان می‌دهد. مخصوصاً اگر ماشینت قدیمی ‏باشد که اغلب همین‌طور است. تو با تعدادی آدم که ماشینشان همانند تو است هم‌کلام می‌شوی. می‌بینی که چطور ‏آن‌ها هم ماشینی قدیمی اما دوست‌داشتنی مثل تو را سوار می‌شوند و چطور خاطرش را می‌خواهند. هر تعمیرکاری ‏نمی‌تواند برایت دست به آچار شود. لیست تمام تعمیرکارهای ماهر مربوط به ماشینت را پیدا می‌کنی. ملت در ‏فروم ها از مشکلات عجیب‌وغریب ماشینشان صحبت می‌کنند. تو هم با همین مشکل روبه‌رو شده‌ای و بعد از ‏کش‌وقوس‌های فراوان فهمیده‌ای که درمانش چه بوده. پاسخ سؤالشان را می‌دهی. و خیلی وقت‌ها برعکس. ‏مشکلی برایت پیش می‌آید و دیگران هستند که تجربه و راهنمایی‌های لازم را بدون هیچ منتی در اختیار ‏می‌گذارند. افرادی که عضو فروم ها هستند از تعمیرکارهای خیلی حرفه‌ای هستند تا آدم‌های مبتدی که تازه آن ‏ماشین را خریده‌اند... ولی همه در حال یادگیری از همدیگرند... همه یاد می‌دهند و یاد می‌گیرند...‏

‏5-‏ کلاً با ویدئوهای آموزشی سایت ‏edx.org‏ حال می‌کنم. چند وقت پیش دوره‌ای از دانشگاه‌هاروارد توجهم را جلب ‏کرد. عنوانش خیلی سلطنتی به نظر می‌آمد: ‏Leaders of Learning‏. ‏

در زمینه‌ی شغلی و کاری تابه‌حال هر کاری که انجام داده‌ام کاملاً بی‌ربط به رشته‌ی دانشگاهی و حتی بی‌ربط به ‏گذشته‌ام بوده. تنها چیزی که در این ویژگی برایم حیاتی است توانایی یادگیری است... و عنوان این دوره‌ی سایت ‏edx‏ به‌شدت اغواکننده بود. این‌که دانشگاه‌هاروارد هم ارائه‌کننده‌اش بود در ذهنم برایش اعتبار ایجاد کرد.‏

اول فکر کردم در مورد سلاطین یادگیری در عصر معاصر است. در مورد شیوه‌های مختلف یادگرفتنشان.‏

هم بود و هم نبود.‏

بیشتر در مورد مدیریت شیوه‌های آموزش است. چند تا فیلم اول را دیدم و از لحن حرف زدن آقای ریچارد المور ‏خوشم آمد و مشتری شدم. ‏

الآن بخش اول را که در مورد انواع یادگیری است به اتمام رسانده‌ام و از چیزهایی که یاد گرفته‌ام خوشم آمده. ‏جوری که توانستم به کمک آموزه‌های این دوره تئوری‌های یادگیری خودم را سازمان‌دهی کنم.‏

دوره‌ی «رهبران یادگیری» چند تا ویژگی دارد. یکی این‌که به‌شدت روی این تأکید می‌کند که شمای مخاطب این ‏دوره چه نظری داری؟ تئوری شما چیست؟ از کدام دیدگاه به موضوع نگاه می‌کنی؟ به‌شدت انتظار دارد از تو که ‏حتماً تئوری داشته باشی. مهم نیست اشتباه باشد. مهم این است که برای خودت نظر داشته باشی. از تو می‌خواهد ‏که نظرت را بنویسی. از تو می‌خواهد که پرسشنامه‌های مربوط به درس را پاسخ بدهی و الویت هایت را در ‏موضوعات گوناگون تعیین کنی. ‏

نکته‌ی بعدی استفاده از افراد خبره‌ی کار است. مثل دوره‌های دانشگاهی مسخره نیست که فقط تئوری باشد. فقط ‏آقای المور نیست که حرف می‌زند. بلکه مدیران موفق مدارس ، مدرسان موفق دانشگاه‌ها و نوآوران آموزشی هم ‏جابه‌جا نظراتشان را اعلام می‌کنند. نظراتی که با دیدگاه‌های ساختارمند آقای المور می‌توانی آن‌ها را توی ذهنت ‏دسته‌بندی کنی و ویژگی‌های خوب و بد هرکدامشان را برداری و با آن‌ها نظریه‌ی خودت را ابداع کنی...‏


‏6-‏ ویل ریچاردسون 5 ویژگی آینده‌ی یادگیری برای بشریت را به‌صورت زیر فهرست کرده است:‏

‏-‏ محتواهای آموزشی همه‌جا در دسترس خواهد بود و دیگر منحصر به مدارس و دانشگاه‌ها و امثالهم نخواهد ‏بود.‏

‏-‏ معلم‌ها و یاددهندگان همه‌جا در دسترس خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری شخصی‌سازی خواهد شد.‏

‏-‏ شبکه‌ها و شبکه‌سازی افراد مرتبط و علاقه‌مند به هر موضوع، کلاس درس‌های آینده خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری در همه‌جا اتفاق خواهد افتاد.‏


‏7-‏ بیشتر مباحث یادگیری که من دیده‌ام حول‌وحوش مسائل روان‌شناختی و این‌ها بوده‌اند. دوره‌ی رهبران یادگیری ‏چهارچوبی برای انواع یادگیری ارائه کرده که با همه‌ی سادگی‌اش به‌شدت دید آدم را نسبت به یادگیری باز ‏می‌کند. این‌که تئوری یادگیری من در این مدل ساده کجا قرار می‌گیرد تمام داستان‌های روان‌شناختی بعدی را به ‏وجود می‌آورد. ‏

مهم‌ترین چیز این است که تئوری یادگیری من چیست.‏

چهارچوب نظری تئوری‌های یادگیری در یک صفحه‌ی مختصات دو بعدی قابل رسم است. در دو سوی محور افقی ‏یادگیری سلسله مراتبی (‏Hierarchical‏) و یادگیری توزیع‌شده (‏Distributed‏)‏‎ ‎‏ قرار دارد. در دو سوی محور ‏عمودی هم یادگیری فردی (‏Individual‏) و یادگیری جمعی (‏Collective‏)‏‎  ‎‏ قرار دارد.‏

بر این اساس ما چهار مدل تئوری یادگیری داریم:‏

سلسله مراتبی فردی (Hierarchical Individual)

سلسله مراتبی جمعی (Hierarchical Collective)

توزیع‌شده‌ی فردی (Distributed Individual)

توزیع‌شده‌ی جمعی (Distributed Collective)

تئوری های یادگیری

‏8-‏ یادگیری سلسله مراتبی فردی (‏Hierarchical Individual‏) یعنی چه؟

این نوع از یادگیری در مدارس معمول‌اند. ‏

ساختار سلسله مراتبی مدارس از پیش‌دبستانی و بعد دبستان و دبیرستان. یادگیری از صفر شروع می‌شود و در هر ‏سال مجموعه مطالبی ارائه می‌شوند تا سال بعد و مطالبی سطح بالاتر. (منظور از سلسله‌مراتب همین است.) موفقیت ‏فقط به‌صورت فردی تعریف می‌شود: نمره‌هایی که هر دانش‌آموز و هر یادگیرنده در پایان دوره کسب می‌کند. ‏نمره‌های هر کس هم خاص او است و برای مجموعه‌ی یاددهنده (مدرسه) این مهم است که تمام افراد تا جای ‏ممکن نمره‌ی بالایی کسب کنند.‏

محتوای درسی طراحی‌شده مهم‌ترین هدف یادگیری است. همه‌ی مراحل یادگیری قابل‌اندازه‌گیری با نمره است. ‏معلم خوب بسیار مهم است.‏

یادگیری چگونه اتفاق می‌افتد؟ از طریق تلاش‌های فردی و فراگرفتن محتواهایی که معلم‌ها فراهم می‌کنند.‏

ساختار اجتماعی این مدل از یادگیری ساختار یادگیری جوانان از بزرگ‌سالان است و این پیش‌فرض را دارد که ‏کسانی که در مدرسه نمره‌های خوبی کسب می‌کنند سزاوار موفقیت‌های اجتماعی و اقتصادی‌اند.‏

مثال‌های تکمیلی‌اش در درس‌های دوره عالی است. ویدئوهای تد مرتبط با این مدل که چه چیزهایی باعث می‌شوند ‏دانش آموزان بهتر ریاضی یاد بگیرند تا طرح مدارس تیزهوشان و...‏


‏9-‏ یادگیری سلسله مراتبی جمعی (‏Hierarchical Collective‏)‏‎  ‎‏ یعنی چه؟

نمونه‌ی پیشرفته‌ی تئوری سلسله مراتبی فردی است. ‏

مدرسه‌هایی که چیدمان نیمکت‌ها به‌صورت دورتادور کلاس است و در درس‌ها میزان مشارکت بچه‌ها مهم است ‏بر اساس این تئوری یادگیری عمل می‌کنند. ‏

بر اساس این تئوری یادگیری بیشتر یک فعالیت گروهی است تا فردی و رقابتی.‏

دانش آموزان باید مطالب طراحی‌شده در کتاب‌های درسی را به صورت گروهی و ارتباط برقرار کردن بین ‏خودشان و با معلم‌هایشان یاد بگیرند.‏

در این تئوری یاد گرفتن ارزش‌های اجتماعی و اهداف تعیین‌شده توسط طراحان محتواهای درسی مهم‌ترین هدف ‏است تا دانش آموزان بتوانند فردای روزگار فردی مفید در جامعه باشند.‏

یادگیری از طریق همکاری با دیگران اتفاق می‌افتد. معلم‌ها دانش آموزان و یادگیرنده‌ها را راهنمایی می‌کنند و ‏یادشان می‌دهند که چه طور با دیگران همکاری کنند.‏

در این تئوری کسانی یادگیرنده‌ی موفق به شمار می‌روند که بتوانند به نحوی مؤثر با جامعه همکاری کنند. ولی ‏مهارت‌های شناختی و اجتماعی ضروری برای موفقیت فردی به‌راحتی قابل‌اندازه‌گیری و نمره دهی نیست.‏


‏10-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی (‏Distributed Individual‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که بشر ذاتاً یادگیرنده است و یادگیری هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود. کسانی که ‏دوره‌های آنلاین را می‌گذرانند با این تئوری یادگیری بسیار آشنا هستند.‏

توزیع‌شده یعنی این‌که محتواهای آموزشی کلاسه‌بندی شده نیست. در دانشگاه نیست. درجاهای مختلف ‏پخش‌شده (مثل اینترنت) و متناسب با سؤالی که به وجود آمده قابل پیگیری است. نیازی به دسته‌بندی افراد بر ‏اساس سن و سال و جنسیتشان نیست. هر فرد در هر دوره‌ای از زندگی می‌تواند شروع به یادگیری چیزی کند که ‏به آن احساس نیاز دارد و محتواهای آموزشی لازم هم در اختیارش خواهند بود.‏

در اینجا محتوای طراحی شده‌ای وجود ندارد. هر فرد به نیازها و سؤال‌های خودش نگاه می‌کند. بر اساس آن‌ها ‏جست‌وجو می‌کند و به منابع یادگیری دست پیدا می‌کند و دانش و مهارت‌های خودش را گسترش می‌دهد.‏

افراد خودشان هستند که تعیین می‌کنند چه چیزی را بر اساس ارزش‌ها، علائق و توانایی‌هایشان یاد بگیرند.‏

موفقیت در یادگیری هم بر اساس نمره نیست، بلکه توسط خود فرد قابل‌تعیین است،‌ این‌که تلاشش برای ‏یادگیری چه قدر توانسته اهدافش را تأمین کند.‏

خودآموزی‌های آنلاین مثال بارز این تئوری یادگیری است.‏


‏11-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی جمعی (‏Distributed Collective‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که مردم خارج از هر سلسله مراتبی می‌توانند با ایجاد شبکه‌های علائق مشترک ‏به‌طور همزمان هم یاد بگیرند و هم یاد بدهند. شبکه‌ی افراد مرتبط با یک موضوع می‌تواند شامل افرادی با مدرک ‏تحصیلی بالا در آن حوزه تا افراد معمولی باشد. ‏

علاقه‌ی مشترک کلیدواژه‌ی این تئوری است. ایفای نقش یادگیرنده و یاددهنده به صورت همزمان قدرت هر ‏شبکه را تقویت می‌کند. محتواهای یادگیری از پیش تعیین شده نیست. محتواها بر اساس نیازهای افراد پی در پی ‏تولید می‌شود. یادگیری در بشر امری ذاتی است و فقط مرگ است که آن را متوقف می‌کند.‏

‏ از آنجا که بشر موجودی اجتماعی است اگر برای موضوع مورد علاقه و مورد سؤال اجتماع و شبکه‌ای شکل بگیرد ‏که در آن افراد از یکدیگر یاد بگیرند، برای هم سؤال ایجاد کنند و به دنبال پاسخ سؤال‌های هم بیفتند یادگیری به ‏بهترین شکل ممکن اتفاق می‌افتد و توانمندی‌های فردی و اجتماعی همه تقویت می‌شود.‏

در این تئوری موفقیت یادگیری به صورت میزان اثرگذاری و معناداری افراد در شبکه‌های اجتماعی گوناگون برای ‏در دسترس گذاشتن و یاد گرفتن و یاد دادن و مشارکت‌ها تعریف می‌شود.‏

یکی از افرادی که در فیلم‌های دوره‌ی «رهبران یادگیری» مورد مصاحبه قرارگرفته بود جملاتی طلایی در مورد ‏یادگیری گفته بود:‏

‏... و یادگیری همیشه فرآیند گفت‌وگو است. خواندن هم درنهایت یک گفت‌وگو است. گفت‌وگو با یک نویسنده، ‏با کسی از زمانه‌ای دیگر یا از زمانه‌ی خودمان،‌ گفت‌وگو با فضایی که کتاب آن را ایجاد کرده... و زمانی شما ‏می‌توانید واقعاً یاد بگیرید که بتوانید وارد یک گفت‌وگو بشوید...‏


‏12-‏ دوره‌ی «رهبران یادگیری» قبل از شروع آموزش‌ها یک تست برگزار می‌کند که با پاسخ دادن به آن می‌فهمی که به ‏صورت پیش‌فرض کدام تئوری را بیشتر قبول داری.‏

من تئوری یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی را 72 درصد، تئوری توزیع‌شده‌ی جمعی را 47 درصد و سلسله‌مراتب ‏فردی را 1(یک!) درصد قبول داشتم... احتمالاً شما اگر در دوره شرکت کنید تئوری پیش‌فرضتان متفاوت خواهد ‏بود.‏


‏13-‏ ‏4 شماره‌ی اول این متن در مورد هر یک از تئوری‌های یادگیری است در مکان و زمان خودش. می‌توانید بگویید هر ‏کدام مربوط به کدام تئوری یادگیری است؟

 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۲
پیمان ..

رمان ایرانی خوب حال آدم را جا می‌آورد و «افغانی کشی» کتابی بود که دیروز حال اساسی به من داد. کمکم کرد که از خودم ‏جدا شوم و یک صبح تا غروب غرق شوم در ماجرایی پر از هیجان و دلهره و عشق و خواستن.‏

افغانی کشی

چرا از افغانی کشی خوشم آمد؟

‏1-‏ افغانی کشی یک رمان غیرتهرانی است.‏

اولین دلیل همین بود. راستش من دیگر حالم از داستان کوتاه‌ها و رمان‌های تهرانی به هم می‌خورد. داستان‌هایی که روایت کات ‏کردن‌ها و به هم پیوستن‌های پی‌درپی آدم‌ها در شهرهای بزرگ هستند، دل‌مرده‌اند، قهرمان ندارند، بی‌عرضگی و ناتوانی از ‏سرتاپایشان را گرفته، حرکت نمی‌کنند، خروج از مرزهای ایران را تقدیس می‌کنند و... در یک کلام اگر بخواهم بگویم 80 ‏درصد داستان کوتاه‌ها و رمان‌های ایرانی نشر چشمه و امثالهم.‏ کتاب هایی که بوی گند تکرار می دهند و خودشان هم می دانند و زور می زنند با بزک دوزک فرم خوشگل کنند و البته که نمی توانند.

افغانی کشی نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ شخصیت‌ها به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود. کرمانی بود. شخصیت‌ها و کردارها و ‏ویژگی‌هایشان به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود.‏

رسول محبی: جوان کرمانی. راننده‌ی آژانس. تجربه‌ی زندان به خاطر مهریه‌ی زنش او را تنهاتر و منزوی‌تر از هر وقت ‏دیگری در زندگی‌اش کرده. زنی که باقی مهریه را بخشید و او هم طلاقش داد و تصمیم گرفت دور هر چه زن است خط ‏بکشد و در شروع رمان قرار است فیروزه و مادرش را برساند به زاهدان.‏

فیروزه: دختری با زیبایی خیره‌کننده که از پدر و مادری افغان در ایران متولدشده. تمام عمرش را ایران بوده. در ایران ‏دانشگاه رفته. دوست دارد خودش را ایرانی بداند. ولی شناسنامه  ایرانی ندارد. دوست‌پسرش یکی از همکلاسی‌های ‏دانشگاهش بود. ولی حاضر نشده بود با او ازدواج کند و حالا قرار است به تصمیم خانواده با مادرش برود به افغانستان تا با ‏پسرعمویش در افغانستان ازدواج کند... باید برود زاهدان، بعد مرز و بعد افغانستان... دوست ندارد از ایران برود و همین ‏نخواستنش موتور محرک رمان است...‏

مادر فیروزه: زنی پشتون که فارسی حرف زدن بلد نیست و نمادی است از تمام رنج‌هایی که نسل اول مهاجران افغان در ‏ایران دیده‌اند.‏

زن رسول: نام ندارد و همان بهتر که نام ندارد. تیپ معمول زن‌های ایرانی: پرحرف. زیاده‌خواه با مهریه‌ی سنگین. مهریه‌ای ‏که به خاطرش رسول را به زندان می‌اندازد. ‏

مهتاب: دختر اهل روستای تاریک ماه. لیسانسه‌ای که به روستا و خانه‌ی پدری برگشته و بیکار است. لیسانس گرفته، ولی به ‏خاطر لیسانسش در روستا کسی به خواستگاری‌اش نمی‌آید. دختر لیسانس گرفته را دختر شهری و پررو می‌دانند. لیسانس ‏گرفته و کار پیدا نمی‌کند... و حالا دربه‌در شوهر است تا حداقل طعم یک زندگی معمولی را بچشد.‏

گارسون رستوران، راننده‌ی کامیون، عموی فیروزه، مرتضی و...‏

‏2-‏ افغانی کشی یک رمان جاده‌ای است.‏

زمستان است. فیروزه و مادرش باید به زاهدان بروند. اما در سیاه‌زمستان اتوبوس برای آن روز نیست. رسول قبول می‌کند ‏که در مقابل کرایه‌ی نسبتاً بالایی آن‌ها را دربست برساند به زاهدان. سوار ماشین رسول می‌شوند و رمان شروع می‌شود.‏

رسول است و یک جاده‌ی کویری طولانی که پر است از خطر. مسافرانش معمولی نیستند، یک دختر زیباروی افغان است و ‏مادرش. شروع دلهره‌ی این جاده در رستوران بین‌راهی است. جایی که گارسون رستوران به رسول پیشنهاد می‌دهد که بیا ‏این مادر و دختر افغان را خفت کنیم. افغان‌ها همه جایشان پر از پول است. رسول از همین‌جا قهرمان می‌شود. نمی‌پذیرد و ‏خطر چاقو خوردن را به جان می‌پذیرد و با فیروزه و مادرش فرار می‌کنند. سرعت‌های نجومی و جاده‌ی یخ‌بندان کویری.‏

بعد سرمازدگی رسول و خطر مرگ... فیروزه‌ای که طی مجموعه‌ای از حوادث مجبور می‌شود کنارش بخوابد و با گرمای تنش ‏او را زنده نگه دارد... طوفان شن و...‏

اما فقط رسیدن به زاهدان نیست. اصل ماجرا در راه برگشت رسول اتفاق می‌افتد...‏

شروع فصل "چاقو" تکان‌دهنده است. به‌شدت من را یاد آن سکانس از فیلم چهارشنبه‌سوری انداخت که حمید فرخ نژاد ‏توی ماشینش منتظر نشسته بود و یکهو پانته آ بهرام در شاگرد را باز کرد و توی ماشین نشست. به همان غافلگیری...‏

ولی شروع فصل "چاقو" علاوه بر غافلگیری آدم را هیجان‌زده هم می‌کرد...‏

و دوباره یک جاده‌ی زمستانی کویری... جاده‌ای که خلوت خلوت است و تویش آدم‌ها همدیگر را خیلی خوب می‌شناسند... ‏اوج داستان وقتی است که گارسون رستوران با سمندش می‌افتد دنبال رسول... خودش را گرگ جاده می‌داند و وحشیانه حمله ‏می‌کند...‏

‏3-‏ افغانی کشی یک رمان سفر قهرمان است

این را بعداً توی یک نقد خواندم و بیشتر از کتاب لذت بردم: ‏


[خطر لو رفتن داستان!]


"ارتباط جالبی که بین مراحل داستان این رمان با ساختاری موسوم به «سفر قهرمان» وجود دارد.‏

مراحل سفر قهرمان را می‌توان با جزئیات دقیق‌تر در کتاب‎ «The Writer’s Journey» ‎نوشته کریستوفر وگلر یافت. این ‏کتاب در کشور ما توسط نشر نیلوفر با عنوان ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه منتشرشده است. ‏

وگلر در این کتاب سفر قهرمان را در 12 مرحله مورد بررسی قرار می‌دهد که عبارت‌اند از: ‏

‏1-دنیای عادی 2-دعوت به ماجرا 3- رد دعوت 4- ملاقات با مرشد 5-عبور از استان اول 6-آزمون؛ پشتیبان و دشمن 7-‏رویکرد به درونی‌ترین غار 8-آزمایش 9- جایزه (تصرف شمشیر) 10- مسیر بازگشت 11- تجدید حیات و 12- بازگشت ‏با اکسیر. ‏

‏«افغانی کشی» شامل همه این مراحل است که نشان می‌دهد نویسنده این رمان احاطه خوبی بر ساختارهای کلاسیک و مدرن ‏دارد و در کنار آن از ساختاری که ولادیمیر پراپ در بررسی قصه‌های پریان به آن دست یافت، نیز غافل نبوده است. ‏

دنیای عادی ابتدای قصه همان زندگی رسول به‌عنوان راننده آژانس است که به زندگی ساکت و بی‌هیاهوی خود عادت ‏می‌کند. ‏

دعوت به ماجرا یا پیشنهاد به سفر زاهدان و پس از آن افغانستان در بدو امر برای فیروزه یا همان شخصیت نقش مکمل ‏قهرمان این ماجرا اتفاق می‌افتد. ‏

با نبودن اتوبوسی که قرار بوده فیروزه و مادرش را به زاهدان ببرد، مرحله رد دعوت را پشت سر می‌گذاریم. ‏

قرار است فیروزه با خودروی شخصی به زاهدان برده شود، رسول به عنوان راننده توسط پدر فیروزه برای رساندن دخترش ‏به زاهدان استخدام می‌شود، یعنی بخش ملاقات با مرشد را هم در این داستان پیش روی داریم. ‏

در لحظه‌ای که رسول با فیروزه و مادرش وارد رستورانی در شهر بم می‌شوند، در حال عبور از مرز بین دنیای عادی و دنیای ‏خاص هستیم، یعنی عبور از استان اول. رسول با ورود به رستوران گویی پا به دنیای جدیدی می‌گذارد. او قرار است با دوست ‏و دشمن و قواعد این دنیا آشنا شود. ‏

آزمون اولیه قهرمان هم بلافاصله در همین رستوران رخ می‌دهد. کارگر رستوران قصد دزدی از فیروزه و تجاوز به این دختر ‏افغان را دارد و می‌خواهد رسول را هم با خود همراه کند ولی رسول از این آزمون سربلند بیرون می‌آید و فیروزه را از ‏مهلکه به در می‌برد. ‏

رسول با رانندگی سریع برای فرار از دستان کارگر رستوران در معرض تصادف قرار گرفته و بعد هم دچار سرمای هوا ‏می‌شود که این بخش معادلی است از رویکرد به درونی‌ترین غار. ولی رسول که دچار سرما گزیدگی شده است، در شبی ‏سخت با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند و روز بعد که چشم به روی حیات می‌گشاید، مرحله آزمون سخت را پشت سر ‏گذاشته است و حال باید جایزه مقاومت خود را در شب جان‌فرسا دریافت کند و چه جایزه‌ای بهتر از علاقه و اعتماد فیروزه ‏برای رسول می‌توان نام برد؟ هرچند رسیدن به زاهدان و پایان سفر سخت و دریافت دستمزد سفر هم جایزه دیگری برای ‏قهرمان ماست. ‏

بازگشت از زاهدان تا کرمان همان مسیر بازگشت ساختار کمپبل است و درگیری نهایی با کارگر رستوران و زخمی شدن ‏رسول و از دست دادن خون زیاد و درنهایت زنده ماندنش همان تجدیدحیاتی است که نتیجه فراگرفتن درس‌های دنیای ‏خاص است.‏

زخمی شدن قهرمان اسطوره‌ای و کلاسیک بخشی است که پراپ در بررسی قصه‌های پریان از آن به عنوان «داغ گذاشتن» نام ‏می‌برد و درنهایت رسول یا همان قهرمان ما با اکسیری ناب باز می‌گردد؛ اکسیری ملهم از عشق و دلیری. ‏

محمدرضا ذوالعلی در «افغانی کشی» ثابت کرده است داستانی مدرن و امروزی را می‌توان بر ساختاری کلاسیک بنا نهاد و به ‏آن قوام و جذابیت بیشتر و بهتری داد‎.‎"

‏4-‏ مضمون‌های رمان افغانی کشی...‏

سفر قهرمان که مضمون اصلی و والای رمان است. ‏

تنهایی رسول و ناتوانی‌اش در ارتباط برقرار کردن با دیگران.‏

نسل دوم افغان‌ها در ایران. دختران و پسرانی که در ایران متولدشده‌اند،‌ در ایران بزرگ‌شده‌اند، در ایران دانشگاه رفته‌اند،‌ ‏با بردهای تیم ملی فوتبال ایران شاد می‌شوند، مراسم محرم را عاشقانه دوست دارند، همه جوره ایرانی‌اند، ولی حکومت و ‏جامعه‌ی ایران آن‌ها را نهایتاً ایرانی نمی‌داند. این بحران هویت وحشتناک را به‌خوبی افغانی کشی به تصویر کشیده.‏

معضل مهریه‌ی بالای زن‌های ایرانی و طلاق و زندان رفتن افرادی که به‌هیچ‌وجه بزه‌کار نیستند.‏

روابط دختر پسری در ایران و بی‌قیدی پسرها.‏

لیسانس‌ها و تحصیلات عالی بیخود و نابود کردن جوانانی که با لیسانس و فوق‌لیسانسشان نه می‌توانند کار کنند و نه ‏می‌توانند یک زندگی عادی مثل بقیه‌ی مردم داشته باشند.‏

مشاغل غیرقانونی در ایران مثل افغانی کشی.‏

و...‏

انصافاً یک کلاس درس علوم اجتماعی هم هست این افغانی کشی محمدرضا ذوالعلی...‏

حیف است که این کتاب فقط در 1000 نسخه چاپ شده است. حیف است که همچه رمان خوش‌خوان استخوان‌دار پر از ‏معنا و مفهومی خوانده نشود...‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

بخش‌های ترکیه و سوریه و لبنان کتاب سفر برگذشتنی را که می‌خواندم یادم آمد که من هم چند سال پیش از همین مسیر رفته ‏بودم. سال 1389 بود. باعرضه‌تر و سبک‌تر از این روزهایم بودم... ‏

گشتم لابه‌لای دفترچه یادداشت‌ها و پوشه‌ها، پاکت یادداشت‌های ترکیه و سوریه و لبنان را پیدا کردم. 10 برگ کاغذ بود. ‏خواندنشان بعد از چند سال دل‌چسب بود. از خودم خوشم آمد. چیزهای بدی ننوشته بودم. حتی پیش‌بینی وضعیت اجتماعی هم کرده ‏بودم! فقط چند تا بدی داشت: کم نوشته بودم. تا نیمه نوشته بودم. وسطش یک روز هم لبنان رفته بودیم. اصلاً خبری از ‏یادداشت‌های لبنان و روزهای بعد از آن نبود. دمغ شدم که چرا نیمه‌کاره گذاشته بودم. یک بدی دیگر هم داشت این بود که ‏تحقیقات بعد از سفر ضمیمه نشده بود. انگار بعد از سفر ننشسته بودم ته و توی تک‌تک شهرهایی که رفته بودیم دربیاورم، ‏تاریخشان، حوادثشان،‌ ماجراهایشان... مسیری که رفتیم... ‏

هم‌سفرها هم اصلاً توی یادداشت‌هایم حضور نداشتند. درحالی‌که همین الان چهره‌ی سرهنگ را یادم است وقتی با زن و دو تا ‏دخترهایش پشت به دریاچه‌ی وان ایستاده بودند تا ازشان عکس بگیرم. سرهنگ نبود. فکر کنم گروهبان هم نبود حتی. تازه ‏بازنشسته شده بود. بعد از یک عمر خدمت با پول بازنشستگی‌اش زن و بچه‌ها را داشت می‌برد سفر سوریه. بقیه شوخی شوخی بهش ‏می‌گفتند سرهنگ. کمی تا قسمتی ابری مفنگی و معتاد هم می‌زد. موبایلش را داده بود بهم عکس بگیرم ازشان. دوربینش 1 مگا ‏پیکسل بود. وقتی عکس گرفتم هیچ چیز از اجزای صورت سرهنگ و زن و دخترهاش توی صفحه‌ی موبایل قابل تشخیص نبود. بهش ‏گفتم که این دوربینش خیلی بی‌کیفیت است. بهم گفت اشکال نداره. مهم اینه که بعداً اینو که نگاه می‌کنیم یادمون میاد 4نفری کنار ‏هم پشت به دریاچه ایستاده بودیم. قشنگ یادمون میاد. ‏

خیلی حرفش سنگین بود. ‏

این توی یادداشت‌هایم نبود و برایم عجیب بود. آن موقع بیشتر در خودم بودم. چالاک‌تر و باعرضه‌تر بودم. ولی به دیگران هم ‏کمتر توجه می‌کردم. ولی چند جای یادداشت‌هایم خوب بود... در حد کتاب سفر برگذشتنی بود:‏

‏1-‏ آنجا که انرژی ارزش دارد!

‏5شنبه- 27 اسفند 1389- نزدیک مرز ترکیه و سوریه

بوی خام گازوئیل.‏

ساعت 5 صبح رسیدیم به شهری که اسمش را نمی‌دانستم. بعد فهمیدم رسیده‌ایم به قاضی عنتپ. جزء آخرین شهرهای ‏ترکیه در مسیر سوریه. خواب و بیدار بودیم. قرار شد 10 دقیقه وقت دستشویی باشد. توی این سفر همه‌ی این 10 دقیقه‌ها ‏بدل شده‌اند به 2 ساعت. امروز هم توقف 10 دقیقه‌ای تبدیل شد به توقف 2 ساعته. پیاده شدیم. 200 تومانمان را دادیم و ‏رفتیم دستشویی. دیشب که لوبیاچیتی دادند،‌ شکم‌ها همه پرباد شده بود و دستشویی شده بود میدان جنگ. ‏

اتوبوس را راننده در سرازیری گاراژ پارک کرد و خاموش نکرد. راننده و شوفرها شروع کردند به درآوردن 20 لیتری‌هایی ‏که توی اتوبوس جاسازی کرده بودند. شب بود. زیاد سرد نبود. 20 لیتری‌ها را توی اتاق‌خواب اتوبوس جاسازی کرده ‏بودند. گاراژ بعد از چند دقیقه پر شد از اتوبوس‌های پلاک ایران. بعد هم سروکله‌ی ون‌های فورد ترکی پیدا شد. قسمت ‏عقب ون‌ها پر از 60 لیتری و بشکه بود...‏

گازوئیل در ایران لیتری 150 تومان و در ترکیه لیتری 1000 تا 1200 تومان.... ‏

دو ساعت علاف قاچاق گازوئیل آقای راننده بودیم. بعد از بیرون آوردن 20 لیتری‌ها یک وانت آمد و 7 تا بشکه‌ی 60 لیتری ‏بیرون آورد و یک موتور پمپ. پمپ را روشن کرد و یک طرف لوله را گذاشت توی باک اتوبوس و طرف دیگر لوله را توی ‏‏60 لیتری‌ها و 7 تا 60 لیتری را پر کرد. ‏

مسافرها غر می‌زدند. یکی‌شان با آقای پدیدار (رئیس کاروان) دعوایش شد که چه وضعش است؟ ما را هی علاف می‌کنید.‏

اما ما تنها نبودیم. همه‌ی اتوبوس‌هایی که توی گاراژ بودند ایرانی بودند و همه هم قاچاقچی گازوئیل. راننده‌ی ترک وانتی ‏که با پمپش داشت گازوئیل توی باک اتوبوس را خالی می‌کرد قیافه‌ی جالبی داشت. کلاه کشی سیاه به سرش داشت با ‏کاپشن چرم سیاه و چشم‌هایش را جوری روی پمپ ریز کرده بود که چین‌وچروکی مکارانه به صورتش انداخته بود... چاچول ‏باز بودن از چهره‌اش می‌ریخت... عباس راننده‌ی اتوبوس خیلی جدی برگشت بهمان گفت: اگر این نبود (اشاره‌اش به پمپ ‏در حال کار کردن بود)،  اگر این نبود هیچ راننده‌ای نمی یومد تو خط ایران سوریه کار کنه... صرف نمی¬کرد اون جوری ‏اصلا!‏

‏20 تا 20 لیتری هم توی اتاق‌خواب جاسازی کرده بودند. به‌جز 3-4 تایش را فروختند. همین قدر که تا سوریه برسیم ‏برایشان کافی بود. توی سوریه گازوئیل لیتری 450 تومان بود...‏

ساعت 7:10 صبح بود که بالاخره راه افتادیم سمت مرز سوریه. از داخل شهر رفتیم. شهرشان قشنگ بود. ساختمان‌های ‏چندطبقه‌شان به هم چسبیده نبود. جدا جدا بود و رنگارنگ. نماهای بتونی سبز و زرد و قهوه‌ای و صورتی و... ساختمان‌های ‏تهران و شهرهای ایران همه خاکستری‌اند. نماهای سنگی گران سفید و سیاه و خاکستری تهران حال آدم را می‌گیرند. ولی ‏ساختمان‌های ترکیه... بالا پشت‌بام همه‌ی خانه‌ها هم یک مخزن بزرگ آب بود و یک باتری بزرگ خورشیدی... همه‌ی ‏خانه‌ها از دم... از انرژی خورشیدی برای گرم کردن آب استفاده می‌کردند. صرفه‌جویی در مصرف انرژی... سوختشان را ‏هم که الحمدالله راننده اتوبوس‌های ایرانی تأمین می‌کردند...‏



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰
پیمان ..

 ‏"در فروردین سال 1379 خورشیدی،‌ یعنی سه سال پیش از شروع سفر هنگام خواندن دیوان ناصرخسرو دریافتم که درگذشت او ‏در سال 382 خورشیدی است. با خود گفتم که سه سال بعد هزارمین زادروز ناصرخسرو و چهل‌وچهار سال بعد هزارمین سال روز ‏سفر او خواهد بود. چه می‌شود اگر به این مناسبت کسی مسیری را که او پیمود بپیماید و ببیند در این هزار سال چه تغییراتی ‏حاصل‌شده است. چه برجای‌مانده و چه از بین رفته و چه چیزهای نوین دیگری به جای آن‌ها آمده است و جهان در این هزاره چه ‏دگرگونی‌هایی پیدا کرده است و مردمانش چگونه زندگی می‌کنند. ازآنجایی‌که امید نداشتم که در آغاز هزاره‌ی سفر او زنده باشم ‏با خود گفتم که چرا در هزاره‌ی تولد او خود در این راه نروم و نبینم و ننویسم." (ص 9 و 10 کتاب)‏

ایده‌ی کتاب سفر برگذشتنی فوق‌العاده است و البته اجرایی شدن آن است که آدم را مجذوب خود می‌کند. مسیری که ‏ناصرخسرو 1000 سال پیش پیمود امروز از مرزهای 10 کشور می‌گذرد. 10 کشوری که بحرانی‌ترین نقطه‌ی جهان یعنی خاورمیانه ‏را تشکیل می‌دهد. افغانستان، ترکمنستان، ایران،‌ ترکیه، سوریه، اسرائیل،‌ فلسطین،‌ لبنان، عربستان سعودی و مصر...‏

در اروپا و آمریکا کار معمولی شده است. تورهای زیادی به شیوه‌ی رفتن در مسیری که بزرگان می‌رفته‌اند برگزار می‌شود. در ‏دوبلین یکی از ‏برنامه‌های گردشگری راه رفتن در مسیرهایی است که شخصیت‌های جیمز ‏جویس راه می‌رفته‌اند. در لندن گذر از ‏کوچه‌باغ‌ها و کوهستان‌هایی که شاعر طبیعت‌گرای انگلیسی ‏وردزورث می‌رفته کاملاً معمول است. رفتن در همان مسیرها،‌ خواندن ‏شعرها و داستان‌های آن ‏شخصیت مشهور. نگاه کردن از دریچه‌ی نگاه به او دنیا. در آمریکا هم این کار معمول است...‏

ولی جا پای ناصرخسرو گذاشتن کاری بس سترگ و عظیم است. فراتر از یک گلگشت یکی دو روزه است. کاری که محمدرضا ‏توکلی صابری تک و تنها آن را انجام داد و کتابش را نوشت. کتاب سفر برگذشتنی شیرین نیست. لحن و زبان توکلی صابری نکته‌ی ‏خاصی ندارد. به تب‌وتاب نمی‌اندازد آدم را. آرام است. خیلی به‌ندرت احساسی است. اوج و فرود ندارد. ولی همین‌که ببینی دیده‌ها و ‏تجربه‌های ناصرخسرو بعد از 1000سال چه شکلی شده‌اند و چه چیزهایی جای آن‌ها را گرفته آن‌قدر جذاب است که لحن یکنواخت ‏کتاب توی ذوق نمی‌زند.‏1

باید این مسیر پر رهرو شود. باید یک مسیر گردشگری، نه... فراتر از یک مسیر گردشگری شود. باید راهی شود که رهروان آن ‏با عشق و ماجراجویی به جاده بزنند و برسند به قبله‌ی مسلمانان جهان. مسیر ناصرخسرو در خاورمیانه جان می‌دهد برای یک سفر ‏دور و پرمعنا. از آن سفرها که هم کهن‌الگوهای ذهنی خودت را کشف کنی و هم با آدم‌های مختلف بر بخوری. کشمکش‌های ‏آدمیزاد را به چند دسته تقسیم می‌کنند: کشمکش آدمیزاد با خودش،‌ با هم نوعانش،‌ با طبیعت و کشمکش با خدایان و متافیزیک. یا ‏به طریق اسلامی‌اش: رابطه‌ی آدمی با نفس خودش،‌ با مردمان دیگر (ناس) و با خدا (الله). ‏

مسیر سفر برگذشتنی پر است از کشمکش. هر کس که به این راه بیفتد ته ماجرا تمام کشمکش‌های ممکن برای آدمی را تجربه ‏می‌کند. ویران می‌شود و ساخته می‌شود... کشورهای خاورمیانه و جنگ‌های داخلی و جنگ‌های بیرونی و ناامنی و بیابان‌هایی که ‏سال‌به‌سال افزون و افزون‌تر می‌شوند و انتهای سفر... حج و طواف به دور خانه‌ی خدا که هیچ تجربه‌ای جایگزین آن نخواهد شد...‏

صلح خاورمیانه هم یحتمل از همین مسیر می‌گذرد. از همین مسیر ناصرخسرو... اگر رهروان راه او زیاد شوند،‌ سفیران صلح در ‏بین کشورهای خاورمیانه جاری می‌شوند... مردمان را با اشتراک‌گذاری تجاربشان هم‌صدا می‌کنند و حکومت‌ها حداقل ناچار به ‏رعایت صلح و صفا برای رهروان مسیر ناصرخسرو می‌شوند...‏

هیچی... خواستم بگویم توی قوطی آرزوهایم تکرار تجربه‌ی آقای توکلی صابری را با حروفی بزرگ روی بال‌های یک موشک ‏کاغذی نوشتم و انداختم. یک آرزوی بزرگ دیگر هم کردم: جا پای سعدی گذاشتن... سعدی هم دنیادیده¬ی بزرگی بود... باشد که ‏این آرزوها روزی نزدیک بال و پر بگیرد و به پرواز درآید...‏


1: یکی از نقاط اوج کتاب برایم این جایش بود: "در نزدیکی فانوس دریایی به رستوران الفنر رفتم و ماهی سفارش دادم. از پنجره ‏آن فانوس دیده می‌شد. فانوس دریایی که در کنار دریای مدیترانه بود و در آسمان شفاف و آبی روز ابرها از ته دریا بالا آمده و به ‏وسط آسمان رسیده بودند و همچنان داشتند بالا می‌آمدند تا ببارند. اما دیده‌های من مهلت نداد و زودتر از آن‌ها باریدن گرفت. ‏

در یک‌ساعتی که در رستوران بودم هم چنان می‌گریستم و به فانوس می‌نگریستم. سرم را زیر انداخته بودم تا کسی متوجه نشود ‏و همان‌طور که غذا می‌خوردم اشک‌هایم را پاک می‌کردم. پسر و دختر یک زوج فرانسوی که در برابر من نشسته بودند پیوسته به ‏من نگاه می‌کردند. دو کارمند رستوران نیز در گوشه‌ای زیرچشمی مرا می‌پاییدند. لابد با خود می‌گفتند چرا این مرد تنها بی‌جهت ‏می‌گرید. باز هم احساساتی شده بودم. یکی به خاطر این‌که این فانوس دریایی نقطه‌ی پایان سفر بود و توانسته بودم تا اینجا سفر را ‏یک‌نفس ادامه دهم و در بیشتر شهرهایی که او نام برده بود پا بگذارم و بیشتر مکان‌هایی که او دیده بود ببینم و این افتخار بزرگی ‏بود که تا هزاره‌ای دیگر برای هیچ‌کسی ممکن نخواهد بود. دو دیگر بر حال او که پس از هزار سال هم چنان نشناخته و فراموش ‏شده و غریب است و سه دیگر به این خاطر بود که مرا به یاد زنی می‌انداخت که همیشه دوستش داشته‌ام و او فانوس دریایی را ‏دوست می‌دارد. آرزو داشتم که او هم اینجا در کنار من بود و با هم بودیم..." ص 152 و 153 کتاب


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۳
پیمان ..

یادگار دیدار سیزدهم مان بود. یعنی در دیدار سیزدهم بود که خبرش را به من داد. گفت خریده استش برای من. ولی اول ‏خودش دارد می‌خواند. بعد تقدیم من می‌کند. ‏

دیدار سیزدهم روز سارافون سفید چهارخانه و زیرسارافونی سیاه، کفش¬های آبی و خال سیاه و چمن‌های سبز و بستنی قیفی ‏کاکائویی بود. روزی بود که خانم و آقای آن‌سوی چمن‌ها طنابی را بین دو درخت بسته بودند و پابرهنه رویش گردو شکستم راه ‏می‌رفتند. ساعت‌به‌ساعت ماهرتر می‌شدند و طناب بین دو درخت ارتفاع بالاتری می‌گرفت. ‏

روز استعاره‌ی رانندگی در شهر و رانندگی در جاده بود. دست خودم نیست. سال¬هاست که برای خودم استعاره‌های ماشینی ‏می‌سازم و باهاشان حرکت می‌کنم. مثلاً سوم دبستانم را یادم است. بچه خرخوان کلاس بودم. یعنی تعداد زیادی بچه خرخوان ‏بودیم. بعد من توی ذهنم خودم را یک تریلی اینترناش فرض می‌کردم که با قدرت و سرعت در مسابقه‌ی تریلی ها دارد می‌راند. ‏بغل‌دستی‌ام ولووی زرد دماغ‌دار بود. پشت‌سری‌ام ماک قرمز. فلاحی موطلایی را هم یادم است شبیه اسکانیا فرض می‌کردم. بعد من ‏با اینترناش کرم‌رنگ اتاق بزرگ وحشی‌ترین ماشین مسابقه بودم و سر همین بود اصلاً که همیشه نمره‌هایم 20 می‌شد. نمی‌خواستم ‏کسی به چرخ عقب اینترناشم نزدیک شود. استعاره رانندگی در شهر و رانندگی در جاده‌ام هم در همان ردیف بود که بگویم من ‏مردش هستم... ‏

استعاره‌های ماشینی را از من به ارث برد. ولی من مهربانی و قدردان آدم‌ها بودن را از او به ارث نبردم.‏

گفته بود که کتاب را برای من خریده است. ولی نگفته بود که کتاب واقعاً به نام من است. نگفته بود که گشته بوده نویسنده‌ی ‏کتاب را پیدا کرده بوده تا کتاب را با امضای خودش تقدیم من کند. نگفته بود که برای گرفتن امضا نامه‌نگاری کرده... هیچ‌وقت ‏نگفت که برای همین یادگاری زحمت کشیده... بعدها که کتاب به دستم رسید دیدم برگه یادداشت نامه‌نگاری‌اش لای یکی از ‏صفحات کتاب جا مانده...‏

کتاب سفر برگذشتنی برای من حاصل سه زحمت بود... زحمت عظیم ناصرخسرو برای سفر حج از بدخشان و مرو تا به شام و ‏سوریه و مکه. زحمت آقای محمدرضا توکلی صابری برای دوباره رفتن مسیر ناصرخسرو پس از 1000سال و جا پای او گذاشتن و ‏دیدن منظره‌هایی که او 1000 سال پیش دیده بود و زحمت صحرا برای این‌که کتاب به دست من برسد و از آن من باشد و به وجد ‏بیایم از یک ارتباط 1000 هزارساله بین دو انسان.‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
پیمان ..

مفیستو را از دست ندهید. به معنای واقعی کلمه تآتر. از آن‌ها که مطمئناً به یاد خواهد ماند. از آن تآترها که فقط یک براده‌ی کوچک از زندگی نیستند, بلکه برشی پرملاط از زندگی‌اند: تاریخ روی کار آمدن هیتلر و حزب نازی در آلمان, جاه‌طلبی‌های یک آدم معمولی، آرمان‌هایی که فروخته می‌شوند، دوستانی که رها می‌شوند، زنانی که زن بودنشان به‌غایت کلمه است، موسیقی زنده و پرشور و صحنه‌هایی که در آن‌ها گاه حدود 30 بازیگر هم‌زمان مشغول بازی می‌شوند و تو در دلت می‌گویی حالا روی کدام شان تمرکز کنم؟

مفیستو طولانی بود. حدود 3 ساعت فقط اجرای نمایش طول کشید، با یک استراحت 10 دقیقه‌ای در وسط. ولی به‌هیچ‌وجه خسته‌کننده نبود.

مفیستو برایم سه بخش کلی داشت.

در بخش اول (پرده‌ی اول) گنگ بی‌سوادی تاریخی‌ام بودم. هوفگن قهرمان تاتر است. بازیگر اصلی تاتری در شهر هامبورگ در سال‌های 1923. یک کمونیست دوآتشه. معشوقه‌ای رنگین‌پوست دارد. (معشوقه‌ای که شلاق به دستش می‌گیرد و در خلوت‌هایشان نقش جنسی ارباب را برایش بازی می‌کند... زیبای هوفهگن است, ستمگر هوفگن است, وحشی هوفگن است...) دوستانی بهتر از آب روان. طرفدار حزب کمونیست آلمان است. حزب ناسیونال سوسیالیست به رهبری هیتلر در انتخابات شکست‌خورده و او خوشحال است و با تمام عشق تآتر بازی می‌کند. باید قبل از نمایش کمی اطلاعات عمومی از انتخابات آلمان در آن سال‌ها و سیر روی کار آمدن هیتلر داشته باشی تا بتوانی ازین پرده لذت کامل ببری. ولی موسیقی زنده و اجراهای تآتر در تآتر (صحنه‌های تمرین نمایش‌های موزیکال هوفگن) و دیالوگ‌های طنز به جا نمی‌گذارند که تو به خاطر کم‌سوادی تاریخی‌ات نمایش را رها کنی.

در استراحت بین پرده‌ی اول و دوم به لطف اینترنت دیگر نقطه‌ی تاریک در دنبال کردن قصه نخواهد ماند.

بخش دوم داستان برایم رشد هم‌زمان هوفگن در تآتر و رشد حزب ناسیونال سوسیالیست و محبوب شدن هیتلر در جامعه است... هوفگن در این بخش با یک دختر پولدار که برادرش هم نمایشنامه‌نویس است وارد رابطه می‌شود. (صحنه‌های مشروب خوردنشان در رستوران و بازی‌های استعاره‌ای با عناصر نمایش "رؤیای شب نیمه‌ی تابستان" هر گز یادم نخواهد رفت.) و بعد با دعوت‌نامه‌ای از برلین راهی پایتخت می‌شود. دوستانش را رها می‌کند. اتو نزدیک‌ترین دوستش است. به آن‌ها قول می‌دهد که به‌محض محکم شدن جاپایش در برلین آن‌ها را هم به راه موفقیت خودش بکشاند.

و بخش آخر کار روی کار آمدن هیتلر و رواج فرهنگ نازیسم در جامعه است. هوفگن روحش را به نازی‌ها می‌فروشد. دوستانش را فراموش می‌کند. دوستان هوفگن محکوم می‌شوند. صحنه‌ی خودکشی زن و شوهر صاحب تاتر هامبورگ, صحنه‌ی جک تعریف کردن نظافتچی تاتر در مورد ناسیونال سوسیالیست‌ها, باهوش بودن و شرافت و... و هوفگنی که در پله‌های ترقی است. روحش را می‌فروشد. او برای پیشرفت کردن در تاتر روحش را به شیطان می‌فروشد. بازیگر تاتر فاوست بود. و درزندگی واقعی‌اش به معنای واقعی کلمه روحش را به شیطان (نازیسم) می‌فروشد تا پله‌های به‌ظاهر ترقی را در تاتر بالا برود. صحنه‌ای که معشوقه‌ی رنگین‌پوستش به سراغش می‌آید و نامردی‌اش را به رخش می‌کشد... صحنه‌های فرار دوستانش از شر مأموران نازی...

و صحنه‌ی آخر نمایش... جایی که مفیستوی عاجز به سراغ تک‌تک بازیگران نمایش می‌رود و آن‌ها یا روی برمی گردان‌اند و یا نگاهی شیشه‌ای تحویلش می‌دهند...

برای من بزرگ‌ترین ویژگی هوفگن که واقعاً درکش می‌کردم و همین باعث شد که درماندگی آخر کارش برایم به‌شدت ملموس باشد, معمولی بودنش بود... او یک بازیگر معمولی تآتر در یک شهرستان بود... معمولی بود و می‌خواست بالا برود و غیرمعمولی شود... اما...

نمایش وجد انگیزی بود.

تالار مولوی تالاری است که من بهترین و بدترین نمایش‌های عمرم را در آن دیده‌ام. ذات کار دانشجویی همین است: یا چنان خلاقانه است که میخکوبت می‌کند و یا چنان بی‌قواره که نومیدت می‌کند. اما مفیستو از آن‌کارهای به‌یادماندنی خارق‌العاده بود.

مدیریت فروش بلیت, صندلی‌های تالار مولوی و  این‌که بروشوری به یادگار ندادند از ضعف‌ها بود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۶
پیمان ..

شهرزاد

اصلاً حوصله‌ی این پسره یوزارسیف را ندارم. هر بار که شهرزاد را نگاه می‌کنم اعصابم خرد می‌شود که چرا ‏باید ‏عاشق ‏شهرزاد این مردکه باشد؟ هر بار که شهرزاد را نگاه می‌کنم لعنت می‌فرستم به کج‌سلیقگی حسن فتحی در ‏انتخاب ‏نقش ‏مقابل شهرزاد... هر بار که شهرزاد نگاه می‌کنم اعصابم خرد می‌شود که چرا این یوزارسیف که نه بلد است ‏مثل آدم ‏شعر ‏بخواند، نه بلد است عاشق دل‌سوخته باشد،‌ نه بلد است روزنامه‌نگار باشد شده شوهر شهرزاد؟ فقط دو تا ‏چشم زاغ؟ ‏آخه ‏لعنتی تا وقتی پارسا پیروزفر هست چرا باید سراغ یوزارسیف بروی؟

شما را به خدا،‌ تصور کنید به جای یوزارسیف پارسا پیروزفر شعر بخواند و از شهرزاد دلبری کند... دلنشین ‏می‌شد ‏سریال ‏شهرزاد اگر پارسا پیروزفر فرهاد ماجرا می‌بود...‏


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۴
پیمان ..

kiss me when you miss me

بهم گفت مقدم بر این سوال که آیا درست است بروی یا نروی باید به سوال اصلی جواب بدهی. ‏

تهدیدم کرد که نیا. می‌خواستم بروم. سوار بر کیومیزو شوم و بروم. تنها هم بروم. ولی گفت نیا و حمید هم گفت تا ‏وقتی سوال اصلی را جواب نداده‌ای رفتنت بیهوده است.‏

و نرفتم.‏

نگاه کردم دیدم مسائل زیادی در زندگی‌ام بوده‌اند که هیچ وقت حل‌شان نکردم. صفحاتی که با یک سوال ساده‌ شروع ‏شده‌اند و تا مدت‌ها زیر آن سوال خالی مانده. آن قدر حل‌شان نکردم که صورت مسئله زیر صفحات کاهی و ‏سیاه‌وسفید و کم‌رنگ و بی‌بوی بعدی زندگی پنهان شدند.‏

می‌دانم که باد ورق خواهد زد. باد زیر رو رو می‌کند، خیلی تصادفی و الله‌بختکی. آن صفحات دوباره رو می‌آیند. خیلی ‏زود هم رو می‌آیند. دوباره جای خالی راه‌حل‌ها، جای خالی تلاش کردن رو می‌آید... و فکر کنم به جایی برسم که باد با ‏هر وزیدنش یک سوال از زندگی‌ام را باز کند و جای خالی تلاش‌هایم را تبدیل کند به آینه‌ی دق من. و فکر کنم به ‏جایی برسم که تمام صفحات زندگی‌ام بشود آینه‌های دق...‏

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
پیمان ..

"دکتر واتسن: چه می‌گویی هلمز!‏

شرلوک هلمز: فکر می‌کردم تعجب کنی. مایکرافت سالی 450 پوند حقوق می‌گیرد. همچنان مرئوس است. هیچ جور ‏جاه‌طلبی ندارد. نه نشان می‌گیرد، نه لقب. ولی باز هم ضروری‌ترین آدم مملکت است.‏

دکتر واتسن: آخر چطور؟

شرلوک هلمز: راستش، شغل او منحصر به فرد است. او این شغل را خودش به وجود آورده است. سابق بر این هرگز چیزی ‏شبیه به آن وجود نداشته، بعد از این هم دیگر وجود نخواهد داشت. ‏

ذهنش از ذهن هر انسان در قید حیاتی منظم‌تر و منضبط‌تر است، و ظرفیت بسیار زیادی برای ذخیره کردن اطلاعات دارد. ‏همان نیروهای عظیمی را که من صرف کشف جرم و جنایت کرده‌ام، او در این شغل به خصوص به کار گرفته است.‏

نتایج کار همه‌ی بخش‌ها به او منتقل می‌شود. و او مرکز مبادله‌ی اصلی و دفتر تهاتری است که تعادل را برقرار می‌کند. ‏

همه‌ی افراد دیگر متخصص‌اند، ولی تخصص او در علم به همه‌ چیز است. فرض کنیم وزیری در خصوص موضوعی به ‏اطلاعاتی احتیاج دارد که به نیروی دریایی، هندوستان، کانادا و بحث بی‌متال‌ها مربوط می‌شود. می‌تواند در هر مورد ‏توصیه‌های جداگانه‌ی خود را از بخش‌های مختلف دریافت کند، ولی فقط مایکرافت می‌تواند به همه‌ی آن‌ها توجه کند و ‏بدون آمادگی قبلی بگوید که هر عامل چگونه بر دیگری تاثیر می‌گذارد.‏

ابتدا از او به عنوان میانبر و مایه‌ی سهولت کار استفاده می‌کردند. حالا کاری کرده به یک رکن ضروری تبدیل شده است. در ‏مغز بی‌نظیر او همه چیز طبقه‌بندی شده و در یک لحظه قابل دسترسی است. نظر او بارها و بارها سیاست ملی را تعیین کرده ‏است. ‏

تمام زندگی‌اش همین است. به هیچ چیز دگیری فکر نمی‌کند مگر وقتی به سراغش بروم و نظرش را درباره‌ی مشکلات ‏کوچکم بخواهم. آن وقت است که این کار را یک ورزش فکری تلقی می‌کند و انعطاف نشان می‌دهد.‏"


از کتاب حلقه‌ی سرخ و پنج داستان دیگر/ آرتور کانن دویل/ ترجمه‌ی مژده دقیقی/ داستان نقشه‌های بروس- پارتینگتن/ ‏ص 48/ انتشارات هرمس‏


...بیست و چهار نکته درباره ی کار که کسی بهم نگفت
حجم: 264 کیلوبایت

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۷
پیمان ..

به حد کافی عصبانی بودم. ‏

فقط این موتوری چراغ زنونی را کم داشتم که عصبانی‌تر شوم. ازین موتورها بود که قیمت‌شان اندازه‌ی یک پراید است. از ‏آن‌ها که نفر دوم یک طبقه‌ بالاتر از راننده می‌نشیند. از ‌آن‌ها که نفر ترک موتور اگر دختر باشد حتماً دافی است و موهایش ‏در باد و سینه‌هایش بر دوش‌های نفر جلویی رها. هی نوربالا زد و هی فضای پشت سرم مثل رعدوبرق خاموش و روشن ‏می‌شد. سبقت گرفت و عدل توی لاین یکهو سرعتش را کم کرد. هم‌سرعت شد با 206 که داشت لاین وسط می‌‌رفت و خیلی ‏کند و آهسته می‌رفت. قشنگ 30 کیلومتر بر ساعت. 80 کیلومتر بر ساعت من را رساند به 30 کیلومتر بر ساعت.‏

حالم از 206 به هم می‌خورد. این لگن پراستهلاک فرانسوی. هر ننه‌قمری که پراید باغیرت را مسخره می‌کند این لگن را ‏ستایش می‌کند. از نشانه‌های عقب‌افتادگی ایران همین است که در بین کشورهای خاورمیانه پژو فقط در ایران بازار دارد. ‏رفتنی هم یکی دیگرشان به پستم خورده بود.‏

از همان اول عصبانی شده بودم. از همان چهارراه که آن پسر 6 ساله‌ی شیشه تمیز کن را دیدم. همان که سفیدپوست بود و ‏تعجب کردیم که پسر کوچولویی به این سفیدپوستی چرا باید سر چهارراه شیشه‌پاک‌کن ماشین‌ها باشد. اصلاً قدش ‏نمی‌رسید که شیشه‌ی ماشین‌ها را تمیز کند. من با خودم حتی کیف پول هم نیاورده بودم. پیش خودم گفتم سریع می‌رویم ‏می‌رسانم‌شان ترمینال و برمی‌گردم. وقتی پسر کوچولو به من نگاه کرد و گفت خوردنی توی ماشین نداری عصبانی شدم. از ‏کی و دقیقاً چی را خودم هم نمی‌دانم. چیزی نداشتم. گفتم نه... وقتی چراغ سبز شد و او بی این که کسی بوق بزند سریع از ‏جلوی راه ماشین‌ها دوید و رفت کنار جدول ایستاد عصبانی‌تر شدم. ازین که می‌ترسید سر راه ماشین‌ها بماند اعصابم خرد ‏شد.‏

قبل‌ترش هم از دست‌ آن‌ها خشن شده بودم. تعارف می‌کردند. برای من اسنپ باز کرده بودند و تا مرحله‌ی درخواست ‏ماشین هم رفته بودند. وقتی می‌گویم می‌رسانم‌شان تا ترمینال شوخی ندارم که. اگر نمی‌خواستم برسانم نمی‌رساندم. اما این ‏که رفتند تو فاز تعارف و این مزخرفات حوصله‌ام سر رفته بود و ملول شده بودم. ‏

بعدتر هم به پست یکی از بی‌شمار قزمیت‌های این کشور خوردم. چشم‌گربه‌ای‌های 206 تابلو است. ازین‌ها بود که دوست ‏دارند زرنگ‌بازی دربیاورند. 3 بار سعی کرد که سر دوربرگردان ازم سبقت بگیرد. یک بار از راست. جلویش پر شد دوباره ‏افتاد پشت من. یک بار چپ که اصلاً رد نمی‌شد و تا مرز کوبیدن به جدول رفت و دوباره چسبید به سپر عقب من. دوباره از ‏راست که ماشین‌ها در آن لاین سرعت‌شان بالا بود و برایش بوق کشدار زدند. تا این‌که بالاخره توانست سبقت بگیرد برود. ‏نکته‌ی اعصاب‌خردی‌اش این است که دوربرگردان را دور زده بعد خیابان صاف و خلوت است. حالا گاز نمی‌دهد گورش را ‏گم نمی‌کند که دل آدم خوش باشد عجله داشته، مریض داشته، فلان بیسار. جایی که می‌تواند سرعت برود نمی‌رود. فقط ‏می‌خواسته زرنگ بازی دربیاورد و مزاحم بود و علاقه داشته که سر دوربرگردان بچسبد به سپر عقب ماشین جلویی‌اش...‏

ساعت 11 شب بود و پیکان وانت هم توی بزرگراه برای خودش بین ماشین‌ها قیقاج می‌رفت و لایی می‌کشید. اصلاً همه ‏قیقاج می‌رفتند. کسی نمی‌توانست مستقیم رانندگی کند... ‏

حوصله‌ نداشتم. از خیلی چیزها دلم پر بود. از خیلی چیزها که نمی‌توانستم به کسی بگویم. فقط می‌خواستم سریع ‏برسانم‌شان ترمینال. ازشان خداحافظی کنم و بگویم سلام برسانید و برگردم بخوابم...‏

تو راه برگشت به پست آن موتوری‌ها افتادم. دو تا کچل سوار موتور بودند و هم‌سرعت با 206 لاستیک‌پهن لاین وسط ‏می‌رفتند. لحظه‌ای چسبیدم به عقب موتوره. بس که سرعتش کم شده بود. راننده‌ی 206 دختر بود. بوق زدم. موتوریه کنار ‏نمی‌رفت. دوباره بوق زدم. 206 کمی سرعتش را زیاد کرد. حواسش به این دو تا پسره بود. من هم داشتم دوباره گاز می‌دادم ‏که یکهو 206 زد رو ترمز و هم‌زمان با او هم موتوریه... لعنت به همه‌شان. یک عابرپیاده را داشتند زیر می‌گرفتند. دختره ‏اصلاً حواسش به جلو نبود. مرد بیچاره از جلوی ماشین به عقب پریده بود. شانس آورد که جلو نپرید. وگرنه موتوریه بهش ‏می‌زد... باز هم بوق زدم. بلندتر. ممتد. این بار گاز دادم. دور موتور را بالا بردم. لجم را سر پدال گاز درآوردم. حماقت ‏حماقت می‌آورد.‏

موتوریه کمی به سمت 206 متمایل شد و راه فراری دقیقاً به اندازه‌ی عرض ماشین باز شد. ‏

گاز دادم و بی‌محابا حرکت کردم. دلم می‌خواست موتوری دست از پا خطا کند و لحظه‌ای این طرف آن طرف شود تا بخورد ‏به نوک کاپوت یا بدنه‌ی ماشین. دلم می‌خواست محکم بکوبم بهش و جفت کچل‌های بازوکلفت را اول بفرستادم به هوا و ‏بعد هم ولو شوند روی آسفالت... حتی همان لحظه تصور کردم که با لاستیک ماشین از روی نعش یکی‌شان هم رد شوم. ‏حتی‌تر این که تصور کردم با آن هیکل گنده‌ای که آن‌ها دارند، وقتی با لاستیک جلو از روی‌شان رد شود، حتم زیر ماشین ‏می‌گیرد به بدن‌شان و زیربندی ماشین ضربه می‌بیند... شانس آوردند یا شانس آوردم که رد شدم و هیچ اتفاقی نیفتاد.‏

برایم هیچ اهمیتی ندارد که آن موتورسوارها و آن دختر 206سوار بعدش چه غلطی کردند کدام گوری رفتند، اصلاً برایم ‏اهمیت ندارد که ممکن بود بزنم آن دو تا کچل گردن‌کلفت را از هستی ساقط کنم،‌ اصلاً...‏


@@@

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
پیمان ..

چند روز پیش روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی بود. توی شهرهای بزرگ بعضی از طرفداران محیط‌زیست زنبیل توزیع ‏کردند و مردم عادی را متقاعد کردند که کیسه‌ی پلاستیکی چیز خوبی نیست. ‏

چند سالی هست که شهر کتاب هفت‌حوض روی میز پرداخت پول، برچسب "ممنون کیسه‌ی پلاستیکی نمی‌خوام" را ‏چسبانده است. من هم همیشه سعی می‌کنم آدم فرهیخته‌ای باشم و هر وقت از آن جا کتاب می‌خرم کیسه‌ی پلاستیکی ‏درخواست نکنم. (قبل‌ها که زور می‌زدم ارزان‌ترین کتاب‌های ممکن را بخرم. الآن که 30بوک1 و تخفیف 20درصدی ‏دائمی‌اش است، دیگر شهر کتاب هم خرید نمی‌کنم!) و این که بقالی‌ها اصل کار هستند. من و امثال من مگر چند بار در هفته ‏از شهر کتاب هفت‌حوض خرید می‌کنیم؟ بقالی‌هایی که برای یک آدامس هم بهت کیسه پلاستیکی می‌دهند باید ازین کارها ‏بکنند...‏

اما جنبش‌های محیط‌زیستی‌مان هم مثل استارت آپ های مان تقلیدی است. مثلاً همین نه به کیسه‌ی پلاستیکی... هر چه از ‏گوگل پرسیدم که توی ایران چه کسانی کمپینش را به راه انداختند به من جوابی جز روز جهانی نه به کیسه‌ی پلاستیکی نداد. ‏می‌خواستم ببینم دو دوتا چهارتایی در کار بوده. آیا این کمپین در ایران موفق بوده؟ سنجه‌ای وجود داشته یا نه؟

امروز داشتم کتاب بازاریابی اجتماعی را می‌خواندم. یکی از موارد موردمطالعه‌اش برای ترویج یک رفتار محیط‌زیستی کشور ‏ایرلند بود. ازین که قبل از تصمیم‌گیری‌شان دو دو تا چهار تا کرده بودند خوشم آمد.‏

سال 1999 دولت ایرلند تخمین زد که حدود 1.26 میلیارد کیسه‌ی خرید پلاستیکی به رایگان در هر سال در ایرلند توزیع ‏می‌شود و گفت که این فاجعه است. از طرفی دید که رفتار ترویجی از سمت فروشندگان تأثیرگذار نیست. مثلاً فروشندگان ‏ازین برچسب‌های نه به کیسه‌ی پلاستیکی کنار صندوق گذاشته بودند. اما تأثیرگذار نبود.‏

بعد دولت تصمیم گرفت که برای کیسه‌های پلاستیکی یک‌بارمصرف مالیات سنگینی وضع کند که مردم بی‌خیالش شوند: 15 ‏سنت برای هر کیسه.‏

نشست موانع و منافع این تصمیمش را در آورد.‏

چند تا مانع بزرگ داشتند:‏

‏1-‏ ترس از اعتراض مصرف‌کنندگان. این که دولت را متهم به سودجویی کنند و این که وقتی یادشان می‌رفت با ‏خودشان کیسه‌ به مغازه ببرند و عصبانی می‌شدند.‏

‏2-‏ این مصرف‌کنندگان مغازه‌داران را متهم به سودجویی کنند و بعد برای انتقام از مغازه‌ها دزدی‌های کوچولو کنند و ‏توی کیسه‌های خودشان قرار بدهند.‏

‏3-‏ بعضی صنف‌ها مثل قصاب‌ها می‌گفتند که حتماً باید اجناسشان را در کیسه‌های یک‌بارمصرف قرار بدهند و غیر این ‏کار بهداشتی نیست.‏

‏4-‏ مأموران اداره‌ی دارایی نگران زمان، تلاش و هزینه‌هایی بودند که برای پیگیری این مالیات‌ها باید صرف ‏می‌کردند. ‏

برای دور زدن این موانع جدول ابزارها طراحی کرد. مخاطبان گوناگون را هم در نظر گرفت: مصرف‌کنندگان، صنعت ‏خرده‌فروشی و نماینده‌های مالیاتی.‏

مثلاً برای مصرف‌کنندگان کیسه‌های قابل‌استفاده‌ی مجدد را برای خرید در دسترس همه قرار دادند و استفاده از جعبه‌های ‏مقوایی بازیافتی را پیشنهاد کردند که به رایگان عرضه می‌شد.‏

مثلاً برای قصاب‌ها، کیسه‌های پلاستیکی کوچک‌تر از اندازه‌ی خاص را طراحی کردند که این کیسه‌ها از مالیات معاف بودند ‏و...‏

سرقت از مغازه‌ها هم آمار جالبی داشت. با شروع اجرای این طرح ابتدا سرقت از مغازه‌ها زیاد شد، اما بعد از مدتی کاهش ‏پیدا کرد و به روند اولیه‌ی خودش برگشت. ‏

‏1 سال بعد از اجرای طرح دولت ایرلند، مصرف کیسه‌های پلاستیکی 1 میلیارد کاهش پیدا کرد. 90 درصد کاهش مصرف ‏کیسه‌های پلاستیکی... روندی که در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد...‏

هیچی... خواستم بگویم هم‌خوان کردن پیام‌های "نه به کیسه‌ی پلاستیکی" در اینستاگرام و تلگرام و این حرف‌ها حرکت ‏قشنگی است... اما فراتر از یک تقلید کوچولوی کم تاثیر نمی‌رود.‏



1- اگر توی سایت 30بوک عضو نشده اید, به من اطلاع دهید تا دعوتنامه برای تان بفرستم و تخفیف 25درصدی در اولین خرید را تجربه کنید.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۴
پیمان ..

خواب دیدم. خواب دیدم که تعداد زیادی دختر و پسریم که وارد یک ساختمان شده‌ایم.‏

ساختمان پر از میز و نیمکت است و محل برگزاری امتحان است. پسرها در یک اتاق نشسته‌اند. اتاق ‏جلویی با یک شیشه‌ی کشویی جدا شده و محل امتحان دخترهاست. آخر آزمون فهمیدم سمت چپم هم ‏یک اتاق با پنجره‌های کشویی دیگر است که آنجا هم محل آزمون دخترهاست.‏

برگه‌ها را پخش می‌کنند و امتحان شروع می‌شود.‏

من کنج کلاس نشسته‌ام و دارم به بقیه و تقلب کردن‌هایشان نگاه می‌کنم. برگه‌های تقلب پیوسته مچاله ‏می‌شوند و به‌صورت یک توپ از این‌طرف کلاس به آن‌طرف شوت می‌شوند. مراقب امتحانی قسمت ‏دخترها علی است با آن سبیل‌های استالینی‌اش. نمی‌دانم چی می‌گوید که قسمت دخترها با صدای بلند ‏شروع به خندیدن می‌کنند. توی خوابم به توانایی خنداندن علی در کمتر از 5 دقیقه غبطه خوردم.‏

بعد برگه‌ی من هم رسید. ولی امتحان من مثل بقیه فرمولی نبود. بلکه یک برگه‌ی سفید بود با یک سری ‏خطوط کمرنگ و در‌هم و بی‌معنا. شروع کردن به وصل کردن خطوط و کشیدن نقاشی. بعد از مدتی ‏فهمیدم که تصویر یک زن است. امتحان من کشیدن تصویر یک زن بود.‏

با خودکار سیاه می‌کشیدم و پررنگ می‌کردم. آخرهای امتحان بود که فهمیدم دارم چهره‌ی مغموم یک زن ‏را می‌کشم. از مداد هاش‌ب بغل‌دستی‌ام برای کشیدن موها استفاده کردم. می‌خواستم یک حالتی باشد که ‏انگار موهایش جوگندمی‌اند. ‏

بعد مراقب کلاس دخترانه‌ی کناری آمد روبه‌رویم نشست و شروع کرد به آواز خواندن. انگار کن مهستی ‏بخواند. ولی من محل ندادم و به تمام کردن نقاشی پرداختم. او کمکم کرد و از یکی از دخترهای سمت ‏چپم مداد قرمز گرفت که لب‌های زن را بکشم و پررنگ کنم. ولی وقت امتحان تمام شد و من نتوانستم ‏نقاشی آن زن را آن‌طور که می‌خواستم تمام کنم.‏

تازه بعد از آزمون به خودم گفتم باید برای لب‌های آن زن از دخترها رژ لب قرمز می‌گرفتم... اصلاً یادم ‏نبود!‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۶
پیمان ..

تفکر, سریع و کند

خانم و آقای هریس توی کتاب "ماندن در وضعیت آخر" برای تحلیل رفتار متقابل آدم‌ها از یک مدل ساده‌ی سه‌قسمتی استفاده کرده بودند: ‏مدل کودک، بالغ و والد. مدل ساده‌ای که با کمکش توانسته بودند ریشه‌ی خیلی از دردها و رنج‌های روانی مشترک بین آدم‌ها را شناسایی کنند  ‏و برای ارتباط هر چه درست‌تر آدم‌ها راهکار ارائه بدهند.‏

دانیل کانمن هم یک روانشناس است. اگرچه او نوبل اقتصاد  را در سال 2002 به نام خودش ثبت کرد. ولی تخصصش روانشناسی است و ‏نوبل اقتصاد را هم به خاطر وارد کردن جزئیات روانشناسی به اقتصاد بخش دادند: شاخه‌ای جدید از اقتصاد به نام اقتصاد رفتاری. او برای ‏بیان نحوه‌ی تصمیم‌گیری و قضاوت کردن آدم‌ها در زندگی روزمره از یک مدل 2 قسمتی استفاده کرده: سیستم 1 و سیستم 2. ‏

کتاب "تفکر، سریع و کند" یک کتاب 700 صفحه‌ای در بیان همین مدل 2 قسمتی از طرز تفکر آدم‌ها برای قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌هایشان ‏است. به فارسی ترجمه شده. فروغ تالوصمدی ترجمه کرده و ترجمه‌ی وحشتناکی هم هست. جوری که خواندن بعضی از قسمت‌های کتاب از ‏شدت الکن و نامفهوم بودن آدم را پیر می‌کند. در حالی که این کتاب جزء پرفروش‌های بازار کتاب آمریکا بوده و مطمئناً وقتی کتابی ‏پرفروش می‌شود، روان و بی‌دست اندازی شاخصه‌ی اولیه‌ی آن است. باری، لنگه کفش در بیابان غنیمت است و خواندن همین ترجمه‌ی ‏نیم‌بند هم به کار آدم سرعت می‌بخشد.‏

سیستم 1 سیستم خودکار مغز است و سیستم 2 سیستم پرزحمت و کند مغز. ‏

وقتی ما بیداریم هر دو سیستم فعال‌اند. سیستم 1 همیشه به صورت خودکار کار می‌کند و سیستم 2 عموماً در راحت راحت و بی‌زحمت قرار ‏دارد. بیشتر از تصمیم‌ها توسط سیستم 1 گرفته می‌شود و فقط در مواردی که سیستم 1 نمی‌تواند تصمیم‌گیری کند به سیستم 2 ارجاع ‏می‌دهد. سیستم 2 تفکر عمیق‌تر است. ولی زود خسته می‌شود. خیلی هم کند است. ‏

سیستم 1 عموماً با الگوهای کاربردی و تعریف‌شده کار می‌کند. سیستم 2 برای مواردی است که الگوهای معمول کاربرد ندارند. نکته این است ‏که سیستم 1 سیستم فضولی است و در خیلی از موارد حتی وقتی که نباید تصمیم‌گیری کند و باید به سیستم 2 ارجاع بدهد هم این کار را ‏نمی‌کند و خودش کارها را انجام می‌دهد. سیستم 2 خیلی دقیق است. همه چیز را می‌سنجد و به همین خاطر تنبل است.‏

خیلی از خطاهای تصمیم‌گیری ما به خاطر ویژگی‌های عملکردی سیستم 1 است.‏

یک جایی در فصل 18 کتاب کانمن یک مثال می‌زند و طرز تفکر ما حین قضاوت را تشریح می‌کند. ‏

خیلی قشنگ است مثالش. یک جورهایی خلاصه‌ی کل نکاتی است که در فصل‌های قبلش گفته. او یک آزمایش طراحی کرده. دو گزاره در ‏مورد جولی می‌گوید و در مورد او یک سؤال می‌پرسد. سؤالی که اگر ما هم بودیم همان جواب‌هایی را می‌دادیم که خیلی دیگر از مردم داده‌اند. ‏سؤال آزمایش این‌طوری‌ها است:‏

جولی در حال حاضر دانشجوی سال آخر در دانشگاه ایالتی است. او وقتی چهار سال داشت می‌توانست به راحتی بخواند. به نظر شما معدل کل ‏او چند است؟

خیلی از آدم‌ها از جمله خودم نمره‌ی بالایی را برای معدل او حدس زدیم. ولی چه طور؟

سیستم 1 سریع دو جمله‌ی اول را می‌خواند. این سیستم به‌شدت به دنبال پیدا کردن روابط علت و معلولی است. حتی اگر دو تا چیز دور از هم ‏را هم جلویش بگذاری دوست دارد بین آن دو تا روابط علت و معلولی پیدا کند. در اینجا بین شواهد (توانایی خواندن در 4سالگی)‌ و پیش‌بینی ‏‏(معدل جولی) روابطی علت و معلولی جسته می‌شود.‏

سیستم 1 یک ویژگی دیگر هم دارد: حافظه‌ی تداعی گرا. حافظه‌ای که کافی است دو سه مورد به ظاهر منطقی به او بدهی تا برایت یک ‏داستان پر آب و تب در ذهن بسازد. حافظه‌ی تداعی گرا سعی می‌کند جوری از عناصر موجود در ذهن داستان بسازد که برای سیستم 1 ‏منطقی جلوه کند. اگر منطقی نباشد پای سیستم تنبل و پر از بوروکراسی 2 پیدا می‌شود و همه‌ی کارها به تعویق می‌افتد.‏

حافظه‌ی تداعی گرا سریع داستانی در مورد باهوش بودن جولی در ذهن می‌سازد که به نظر سیستم 1 منطقی است.‏

در مرحله‌ی بعدی ویژگی بعدی سیستم 1 ظاهر می‌شود: عدم توانایی‌اش در شناختن بُعدها. به نظر سیستم 1 بُعد همه‌ی چیزهای ‏قابل‌اندازه‌گیری یکی است. اگر هم یکی نباشد،‌ او یکی می‌کند. شدت به وقوع پیوستن همه چیز برای سیستم 1 یکی است. توانایی خواندن ‏یک ویژگی است و یک معیار اندازه‌گیری دارد. معدل دانشگاه چیزی دیگر که معیار و بُعدش فرق می‌کند. ولی سیستم 1 سریع این دو تا را ‏هم‌شدت می‌کند: اگر توانایی خواندن بالا است پس باید معدل هم بالا باشد.‏

و آخرسر یک ویژگی دیگر سیستم 1: قدرت انتقال و تغییر دادن موضوع. حاصل استنتاج‌های علت و معلولی کمی با سؤالی که پرسیده شده فاصله دارد. جولی در 4 ‏سالگی می‌توانسته بخواند. پس باهوش است و استعداد دارد. اما سؤال در مورد معدل پرسیده. یک انتقال کوچک اتفاق می‌افتد: کسی که ‏استعداد دارد پس معدلش هم بالا باید باشد. به راحتی یک انتقال صورت می‌گیرد و سؤال پرسیده شده پاسخ داده می‌شود.‏

و مهم‌ترین ویژگی سیستم 1 که سیستم اصلی در قضاوت‌های آدمی است: این سیستم از آمار و احتمال چیزی نمی‌فهمد. ‏

حتی 1 درصد هم این احتمال را قائل نمی‌شود که بین 4 سالگی تا جوانی یک آدم هزاران اتفاق ممکن است بیفتد. این سیستم عدم قطعیت ‏نمی‌فهمد. هر چه که گفته شده همان است. هر چیزی که می‌بیند تمام واقعیت است. عدم قطعیت وجود ندارد. احتمال این را که در این بین ‏اتفاقی افتاده باشد در نظر نمی‌گیرد. احتمالی که دور هم نیست. در طی سالیان ممکن است هزاران اتفاق برای ذهن جولی افتاده باشد. ممکن ‏است او بحران‌های عاطفی گوناگونی را در سال‌های دانشگاه سپری کرده باشد... ممکن است اصلاً جولی 4 سالگی نباشد... ولی سیستم 1 اصلاً ‏این را در نظر نمی‌گیرد...‏

و این سیستم 1 خداوندگار قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌های خیلی از ما آدم‌هاست...‏



نقاشی اثر David Plunkert که از معرفی کتاب تفکر, سریع و کند در نیویورک تایمز برداشته شده است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۷
پیمان ..

نه این که فکر کنید من چه قدر خفن و باکلاسم ها. نه. اصلاً این‌طور نیست. هوس بازی بود. ‏

درست‌ترش این است که بیندازم تقصیر اقتصاد و پول. ترجمه‌ی فارسی‌اش بالای 30 هزار تومان بود و ‏خود انگلیسی‌اش 7 هزار تومان. افست تر و تمیزی هم بود. جوری پشت جلدش 14.95 دلار آمریکا چاپ ‏کرده بودند که آدم باورش می‌شد واقعنی یک کتاب 60هزار تومانی را دارد 7هزار تومان می‌خرد. تقریباً ‏مفت بود و خریدمش به امید این که روزی روزگاری آن قدر زبانم خوب شود که بتوانم مثل یک کتاب ‏فارسی روان و راحت بخوانمش.‏

زبانم هیچ وقت آن قدر خوب نشد. به خاطر همین کتاب 500 صفحه‌ای دوست‌داشتنی داشت توی ‏کتابخانه خاک می‌خورد. دم دست هم گذاشته بودم که هی یادم بیاید باید یک روزی زبانم خوب شود!‏

ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو ویرم گرفت یک کتاب انگلیسی دستم بگیرم و برای خودم بلند بلند بخوانم. ‏کاری هم نداشته باشم که از 10 تا کلمه فقط معنای 5 تایش را می‌دانم. فقط ویرم گرفته بود که یک ‏متن انگلیسی بلندخوانی کنم. و توی کتابخانه‌ام دم دست‌ترین کتاب همین بود. ‏

شروع کردم به خواندن و بلند بلند 15 صفحه پشت سر هم خواندم. ‏

توصیفات مارکز را دقیق نمی‌فهمیدم. کلمه‌های توصیفی کتاب فراتر از 504 و حتی 1100 بود. ولی ‏همین قدر می‌فهمیدم که مادرش آمده دنبالش تا با هم بروند خانه‌ای را بفروشند و گابریل گارسیا مارکز ‏جوان 23-24 ساله‌ای است آس و پاس. هر روز یک ستون توی یک روزنامه می‌نویسد و 3 پزو حقوق ‏بهش می‌دهند. روزی 3 پزو خیلی ناچیز است. برای سفر به ولایت خودشان حداقل 30 پزو فقط کرایه‌ی ‏وسایل نقلیه‌ی سرراه شان است... می‌نویسد و در دریایی از کتاب‌ها غرق است. کتاب می‌خواند و سیگار ‏می‌کشد و کتاب می‌خواند.‏

مارکز نویسنده‌ای است که توی هر صفحه‌ی کتابش یک اتفاق می‌افتد و تو در هر صفحه حداقل یک بهانه ‏پیدا می‌کنی تا صفحه‌ی بعد و صفحات بعد را بخوانی. حتی اگر معنای نصف کلمه‌ها را هم ندانی، باز هم ‏می‌فهمی که قصه چی است...‏

خواندم و خواندم تا به یک پاراگراف رسیدم که فوق‌العاده بود. آدم‌های بزرگ مثل گابریل گارسیا مارکز ‏دقیقاً به خاطر همین یک پاراگراف مارکز می‌شوند:‏

I had left the university the year before with the rash hope that I could earn ‎a living in journalism and literature without any need to learn them, inspired ‎by a sentence I believe I had read in George Bernard Shaw: "From a very ‎early age I've had to interrupt my education to go to school." I was not ‎capable of discussing this with anyone because I felt, though I could not ‎explain why, that my reason might be valid only to me.‎

Living to tell the tale/ Gabriel Garcia Marquez/ Edith Grossman/Vintage ‎Books/p8-9‎

نه. به خاطر ترک دانشگاه به نظرم مارکز مارکز نشد. به خاطر آن جمله‌ی طلایی جورج برنارد شاو بود که ‏مارکز مارکز شد. این ایمان که یادگیری یک فرآیند همیشگی است. یادگیری فرآیندی است که مدرسه ‏رفتن آن را متوقف می‌کند. ولی دلیل نمی‌شود که به کل بی‌خیالش بشوی. باید هر روز شروع کنی. هر ‏روز مشغول تحصیل کردن باشی... ‏

آدم وقتی چیزی را به یک زبان دیگر می‌خواند ذهنش برای پذیرفتن حرف‌های خوب تیزتر می‌شود. ‏حرفی که شاید به زبان خودش بدیهی به نظر برسد، با کلمات یک زبان دیگر یکهو آتشش می‌زنند. و ‏مارکز و این پاراگراف از کتابش همچه کاری با من کردند...‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۱
پیمان ..

بازار فلافل لشکرآباد اهواز

‏1-‏ هفته‌ی قبل حمید داستان یکی از ساندویچی‌های محله‌شان را برایم تعریف کرد. ‏

ساندویچی در یکی از خیابان‌های فرعی بود. بر خیابان اصلی یا دونبش نبود که مشتری عبوری و ‏اتفاقی داشته باشد. قدیمی بود و ساندویچ‌های مغزش فوق‌العاده خوشمزه بود. زد و نبش خیابان ‏کمی پایین‌تر از آن مغازه یکی از ساندویچی‌های زنجیره‌ای باز شد. ‏

در نگاه اول شاید اتفاق بدی افتاده بود. آن ساندویچی زنجیره‌ای مشهور بود. ساندویچ‌هایش ‏استانداردی تعریف‌شده داشتند و نام‌آشنا بودند. یعنی آن چند نفر مشتری ساندویچی قدیمی هم ‏امکان داشت که دیگر جذب نشوند و بروند سراغ آن ساندویچی دونبش زنجیره‌ای.‏

ولی در عمل اتفاق دیگری افتاد. نه‌تنها کاروکاسبی ساندویچی قدیمی کساد نشد. بلکه ‏مشتری‌هایش زیادتر هم شدند. ساندویچی زنجیره‌ای بازار ساندویچ در آن خیابان را بزرگ کرد. ‏افراد بیشتری به بهانه‌ی نام‌آشنا بودن ساندویچی زنجیره‌ای وارد آن خیابان شدند. از هر 10 نفر ‏یکی دو نفر آن‌قدر کنجکاو بودند که ساندویچی قدیمی چند ده متر بالاتر را هم امتحان کنند. و ‏خب ساندویچی قدیمی کارش را هم بلد بود. ساندویچ‌های مغزش آن‌قدر کیفیت داشتند که ‏تبدیل به مزیت رقابتی‌اش شود. ‏

غولی که وارد آن خیابان شده بود آدم‌خوار نبود. قرار نبود بازار کوچک ساندویچی قدیمی را ‏بدزدد. کاری که کرد این بود که حجم بازار را بزرگ کرد.‏

خیلی وقت‌ها همین‌طور است. وقتی کسی همکار تو می‌شود، کسب‌وکاری را راه می‌اندازد که او را ‏تبدیل به رقیب تو می‌کند به این معنا نیست که او دشمن تو است. رقیب دوست است. رقیب ‏دشمن نیست. کسی است که اگر تو کارت را درست انجام بدهی دست‌به‌دست تو می‌دهد و حجم ‏بازار و حجم سود را بزرگ می‌کند.‏

‏2-‏ فروردین‌ماه اهواز بودم. 5 روز اهواز بودم. صبح تا عصر کار بود و غروب و شب برای ‏خودم می‌رفتم توی اهواز می‌چرخیدم. هنوز هوا به طرز وحشتناک گرم نشده بود و شبی ‏‏7-8 کیلومتر توی شهر راه می‌رفتم و از اهواز لذت می‌بردم.‏

یک شب رفتم لشکرآباد. یک‌راست خیابان انوشه نرفتم. پیاده برای خودم از پل سفید رد ‏شدم، رفتم سمت پل نادری، خیابان لقمان و محله‌ی امانیه را رد کردم و از خط راه‌آهن ‏گذشتم.‏

توی دلم شهری را که هم رودخانه داشت و هم ریل راه‌آهن تحسین کردم و بعد وارد ‏محله‌ی لشکرآباد شدم.‏

محله ی لشکرآباد اهواز

لشکرآباد پر بود از کوچه‌های تنگ و خانه‌های یک طبقه و نهایت دو طبقه. تمام محله ‏عربی حرف می‌زدند. تقاطع‌ها به نظرم بی‌نظم و سامان می‌آمد. توی لشکرآباد تقاطع‌ها به ‏شکل چهارراه یا سه‌راه نبود. شش راهی بود. یکهو می‌دیدی به جایی رسیده‌ای که 6 تا ‏کوچه به 6 طرفت منشعب می‌شوند. میدان مرکزی لشکرآباد برایم ترسناک بود. تنها ‏بودم. اگر ماشین‌ها را کنار می‌گذاشتی هیچ رنگی از ایران نداشت. بیشتر به یک کشور ‏عربی می‌مانست. تمام صداها عرب بودند. اجناس مغازه‌ها بنجل. توی میدان مرکزی پر ‏بود از دست‌فروش‌هایی که جنس دست دوم می‌فروختند: از آفتابه‌ی مسی تا دمپایی‌های ‏لاستیکی ساییده شده. به‌جز کولرهای گازی که برای مقابله با گرمای 60-70 درجه‌ای ‏تابستان اهواز ناگزیرند همه چیز بوی فقر می‌داد.‏

بعد از کوچه‌ی کیومرث و 6 راهی‌ها رفتم پایین سمت راسته‌ی فلافل فروشی‌های ‏لشکرآباد: خیابان انوشه.‏

بعدها بهم گفتند که 6راهی‌های محله‌ی لشکرآباد هچل هفت و بیخود نبوده. اگر از بالا به ‏نقشه‌ی محله‌ی لشکرآباد نگاه کنی، شکل پرچم انگلستان و بریتانیاست. ‏

و این عجیب بود.‏

نمونه‌ی کامل‌تر داستان حمید بازار فلافل اهواز است. یک حرکت خودجوش اجتماعی ‏برای ایجاد یک بازار. بازاری که روز به روز بزرگ‌تر می‌شود و اهالی خیابان انوشه همگی ‏با هم از آن سود می‌برند.‏

انوشه خیابان خلاف محله‌ی لشکرآباد بوده. خیابانی بوده که زمانی هر کسی گذارش به ‏آن جا نمی‌افتاد. فلافل فروشی‌ها هم از اول مغازه نبودند. خانه‌هایی بودند که ساکنان آن ‏غروب‌ها توی حیاطشان فلافل سرخ می‌کردند و می‌فروختند. کم کم حیاط این خانه‌ها ‏تبدیل به مغازه شد. شهرداری اول مقاومت کرد. ولی بعد در برابر حجم بازاری که شکل ‏گرفته بود تسلیم شد. هنوز هم بارقه‌هایی از خلاف بودن محله‌ی لشکرآباد در پستوهای ‏خانه‌های این محله وجود دارد. مثلاً آخرین بارقه برای سال 1394 بود. زمانی که پلیس ‏آمده بود برای پلمپ کردن یکی از قهوه‌خانه‌ها. ولی 100 نفر از اهالی محله با قمه و چاقو ‏حمله کردند به پلیس و نگذاشتند کاری کند. توی آن گیر و واگیر یک جوان 20 ساله هم ‏کشته شد. معلوم هم نشد که چه کسی او را کشته...‏

حالا اما دیگر اثری از خلاف بودن این محله وجود ندارد. محله‌ی فقیر حالا میزبان ‏ماشین‌های آمریکایی و پولداری اهواز است. محله‌ی فقیر حالا یکی از جذابیت‌های ‏بی‌چون‌وچرای اهواز شده است. چرا؟ چون اهالی‌اش رقیب هم هستند و رفیق هم. همگی ‏یک محصول را می‌فروشند. با هم رقابت شدیدی دارند. ولی همه از آن سود می‌برند...‏

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..

اسم داآد را قبلاً شنیده بودم. صحرا بهم گفته بود که حتماً سایتش را و رشته های تحصیلی و ‏بورس‌هایش را چک کنم. اما سایت فارسی‌اش خیلی زشت و ابتدایی طراحی شده بود و از آن ‏طرف هم من سلطان اهمال‌کاری و به تأخیر انداختن کارها هستم. تا این که دیروز سمینار آشنایی ‏با برنامه‌های داآد توی شریف برگزار شد. حال خواندن نداشتم. ولی خب شنیدن و دیدن آدم‌ها ‏چیز دیگری است. ‏

سخنران، مدیر داآد در ایران بود: فرانس اشتوکل. مردی آلمانی با موهای طاس که موهای دور ‏سرش را هم کچل کرده بود. ارائه‌اش انگلیسی بود. خوب انگلیسی حرف می‌زد. شمرده و بلند و ‏آرام و قابل فهم. اسلایدهایش ساده ولی پر از اطلاعات به درد بخور بودند.‏

داآد: موسسه‌ی مبادلات آکادمیک آلمان. هدفش برقراری ارتباط بین دانشجویان، اساتید و ‏پژوهشگران سایر کشورها با آلمان و پذیرش و آموزش آن‌ها در این کشور است. یک موسسه‌ی ‏غیرانتفاعی که اواسط قرن بیستم (بین جنگ جهانی اول و دوم) برای تسهیل ادامه تحصیل ‏دانشجویان مستعد آلمانی در آمریکا تاسیس شده بود و بعدها تبدیل شده بود به تسهیلگر ورود ‏و خروج دانشجویان بین‌المللی و آلمانی. ‏

آقای اشتوکل می‌گفت که تا به حال از طریق داآد 1میلیون آلمانی جهان را دیده‌اند و 790 هزار ‏نفر غیرآلمانی آلمان را. ‏

یک خوبی اسلایدهایش این بود که کاملاً روشن و واضح توضیح می‌داد. خیلی مهم است که تو ‏منابع تأمین‌کننده‌ی یک موسسه را صریح و روشن بدانی. برخلاف مؤسسات ایرانی که معلوم ‏نیست چه کسی و کدام شیر نفتی پول دفتر دستک‌شان را تأمین می‌کند داآد مشخص و واضح بود: ‏‏24 درصد از بودجه‌شان را وزارت آموزش آلمان، 43 درصد را وزارت امور خارجه‌ی آلمان،‌9 ‏درصد را وزارت اقتصاد آلمان، 14 درصد را اتحادیه‌ی اروپا و مابقی را افراد و مؤسسات آموزشی ‏تأمین می‌کردند.‏

در مورد هزینه‌های تحقیق و آموزش در آلمان توضیح داد. این که 2.8 درصد از تولید ناخالص ‏داخلی آلمان صرف تحقیق و آموزش می‌شود. از این میزان بیشترین هزینه‌های تحقیق و آموزش ‏در دانشگاه‌ها نبود. 66 درصد هزینه‌های تحقیق و آموزش در بخش صنعت آلمان بود،‌18 درصد ‏در دانشگاه‌ها و 15 درصد در مؤسسات علمی پژوهشی غیرانتفاعی.‏

فکر کنم فقط توی ایران باشد که به هر ساختمانی که عده‌ای دختر و پسر بالای 18 سال را به ‏بهانه‌ی درس دور هم جمع کرده باشد می‌گویند دانشگاه. آخر مگر می‌شود دبیرستان مانند‌های ‏غیرانتفاعی و پیام نور هم اسم‌شان دانشگاه باشد، دانشگاه تهران هم دانشگاه باشد؟!‏

توی آلمان دانشگاه دسته‌بندی‌های جداگانه‌ای داشت: دانشگاه‌های تکنیکال (مثل امیرکبیر و ‏شریف و...)،کالج‌های علوم کاربردی،‌ دانشگاه‌ خالی که تعدادشان کم بود (چیزی مثل دانشگاه ‏تهران)، کالج‌های موزیک و هنر و آکادمی‌های خصوصی. این‌ها 5دسته از مؤسسات آموزش عالی ‏در آلمان بودند.‏

مؤسسات علمی و پژوهشی هم داستان خودشان را داشتند: بنیاد لایبنیتز، بنیاد ماکس پلانک، بنیاد ‏هلمهولتز، بنیاد فرانهوفر. هر کدام از این بنیادها برای خودشان در سطح کشور آلمان 60-70 تا ‏دفتر و شعبه داشتند و هر کدام‌شان هم در حد یک دانشگاه بودند قشنگ.‏

و بخش صنعت اصلی‌ترین منبع آموزش و تحقیق در آلمان بود: زیمنس و فولکس‌واگن و مابقی ‏غول‌ها...‏

اصلی‌ترین بهانه‌ی حضور آقای اشتوکل در شریف معرفی انواع بورسیه‌های دکترای مختلف در ‏نظام آموزشی آلمان بود. دکتراهای مختلف،‌ مبالغ و طول دوره‌ها و قوانین برای کار کردن به ‏صورت پاره‌وقت و... ‏

داآد در کشورهای مختلف دفتر دارد. دفتر لندن این موسسه در سال 1952 تاسیس شد. دفتر ‏قاهره در 1960. دفتر دهلی نو در 1960. دفتر پاریس در 1963. آخرین دفتر داآد برای ‏مشاوره و تسهیل فرستادن دانشجوها به آلمان در سال 2014 در تهران تاسیس شد. آن‌ها یک ‏تفاهم‌نامه و قرارداد هم با وزارت علوم ایران بسته‌اند که دانشجوهای دکترای ایرانی بتوانند به ‏راحتی برای فرصت مطالعاتی به دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی آلمان به خصوص در مونیخ ‏بروند.‏

آقای اشتوکل کلی سایت و لینک معرفی کرد. برای پذیرش گرفتن اصلاً نباید فقط به یک کانال ‏متکی بود. باید از همه‌ی درها وارد شد. شما باید اول از طریق سایت‌ها، اساتید مرتبط با رشته و ‏علاقه‌تان را پیدا کنید. ببینید کدام‌شان در آن حوزه‌ای که شما علاقه دارید کار می‌کنند. بعد با ‏دست پر برای‌شان ایمیل بفرستید. دست پر در آلمان به این معنا نیست که خودتان را خفن نشان ‏بدهید و رزومه‌ی مردافکن‌تان با انبوهی مقاله و کار علمی را به رخ بکشید. اساتید آلمانی به ایده‌ها ‏بیشتر توجه می‌کنند. به این که در آن حوزه‌ی کاری‌شان اگر شما ایده‌ای بدهید که جذاب باشد ‏توجه دارند. ارتباط با اساتید بهترین روش برای گرفتن بورسیه و فاندهای درست و حسابی ‏است.‏

ارائه‌ی آقای اشتوکل تر و تمیز بود. قشنگ 1 ساعت طول کشید و بعد هم 15 دقیقه سؤال و ‏جواب. بچه‌ها همه سنگ تمام گذاشتند و چون ارائه انگلیسی بود، آن‌ها هم انگلیسی سؤال ‏پرسیدند. اصلی‌ترین سؤال‌ها حول رشته‌های تحریمی بود: هوافضا و یک رشته‌ای را هم خود ‏آقای اشتوکل گفت: امنیت کامپیوتر و شبکه. با خنده گفت که ایرانی‌ها در زمینه‌ی امنیت شبکه و ‏کامپیوتر خیلی خفن‌اند، دانشگاه‌های آلمانی هم خیلی دوست دارند که با دانشجوهای ایرانی در ‏این زمینه کار کنند،‌ اما این زمینه‌ای است که اگر شما اقدام کنید در مرحله‌ی ویزا به مشکل ‏برمی‌خورید. آن هم نه به خاطر آلمان، به خاطر تصمیم‌های اتحادیه‌ی اروپا.‏

در مورد فرصت مطالعاتی دانشجوهای دکترا در آلمان هم گفت که دانشجوهای شریف سال ‏گذشته استقبال نکردند که عجیب بود. ‏

خود سایت داآد که بروی فهرستی از آدم‌های مشهوری را که از طریق بورس‌ها و تسهیلات داآد ‏تحصیل کردند می‌بینی: از مارگارت آتوود و سوزان سانتاگ تا جیم جارموش.‏

بروشورها و سایت‌های به درد بخور مرتبط با داآد را این‌جا می‌توان نگاه کرد و کنکاش کرد...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۸
پیمان ..

هفته‌ی پیش محسن ماجرای گپ و گفتش با یک راننده‌ی تپ30 را تعریف کرد. این که طرف ‏شمالی بوده و برای رانندگی تپ30 آمده ساکن تهران شده. خودم هم آخرین باری که اسنپ ‏گرفتم دقیقاً همین‌طور بود. طرف 206 صندوق‌دار داشت. شمالی بود و برای کار (رانندگی در ‏اسنپ) آمده بود تهران. فقط به قدری کثیف رانندگی می‌کرد که اصلاً رغبت نکردم صحبت با او ‏را ادامه بدهم. (نوربالادادن‌های بی‌خود، چسباندن به سپر ماشین جلویی، لایی کشیدن، لجبازی با ‏راننده‌ی مایلری که داشت راه خودش را می‌رفت... اصلاً وضعیتی...) آخرسر هم از 5 بهش 1 ‏دادم. اما مورد محسن رام و خوش‌صحبت بود. شب‌ها کار می‌کرد. روزها می‌خوابید و شب‌ها تا ‏صبح توی این تهران درندشت و شهرهای اطراف مسافر جابه‌جا می‌کرد. محسن می‌گفت یکی از ‏موارد جالبش تعدادی از مسافرهای خانمش بود. خانم‌های فاحشه‌ای که از تپ30 و اسنپ برای جابه‌جایی ‏استفاده می‌کردند و پوششی کاملاً قانونی به کار خودشان داده بودند. این که فاحشه‌ها به کمک ‏تلگرام و اینستاگرام دیگر نیازی به کنار خیابان ایستادن ندارند و به کمک اسنپ و تپ30 به ‏راحتی در شهر جابه‌جا می‌شوند و می‌توانند حداکثر بهره‌وری را در طول یک شب داشته باشند. ‏نکته‌ی جالبی بود. داستان‌های ضمنی تپ30 و اسنپ مطمئناً دنیایی از روایت‌اند.‏

امروز ایده‌ی یک داستان کوتاه به سرم زد. ایده‌ای که باید شخصیت اصلی‌اش یک راننده‌ی ‏اسنپ می‌بود و در بستر یک سفر کوتاه درون‌شهری به کمک اسنپ اتفاق می‌افتاد. یعنی کلیت ‏بود. نیاز به جزئیات داشتم. باید از جزئیات رانندگی اسنپ و تپ30 بیشتر می‌دانستم. جزئیات نه ‏به معنای رانندگی و ترافیک و مسیرهای گوناگون. جزئیات به معنای داستان‌های ضمنی. از جنس ‏همان‌هایی که رانندهه برای محسن تعریف کرده بود. شک کردم که شاید اصلاً همچه ایده‌ای ‏واقعاً اتفاق افتاده باشد. باید وبلاگ یک راننده‌ی اسنپ یا تپ30 را می‌خواندم... هیچ چیز مثل ‏خواندن یک وبلاگ شخصی دید آدم را باز نمی‌کند...‏

و خدای من...‏

هیچ وبلاگی نیافتم که نویسنده‌اش راننده‌ی اسنپ یا تپ30 باشد و از کارش روایت کند. هر چه ‏قدر از گوگل پرسیدم به در بسته خوردم. می زدم دلنوشته های، یادداشت‌های، روایت‌های، ‏روزانه‌های و هر چه که فکرش را بکنیدِ یک راننده‌ی اسنپ. به در بسته می‌خوردم. وبلاگ‌هایی ‏که راوی‌اش راننده‌ی تریلی و ترانزیت و اتوبوس باشند یافتم، ولی وبلاگی که نویسنده‌اش یک ‏راننده‌ی اسنپ باشد، نع. هر چیزی هم که بود روایت‌های رسمی بود. روایت‌های خود سایت ‏اسنپ و تپ30 و نهایت گزارش‌هایی که سایت‌های خبری کار کرده بودند. روایت شخصی ‏نبود.... وبلاگ نبود...‏

برایم عجیب بود. وبلاگستان فارسی که روزگاری تویش هر قشری یک روایت از خودش را ‏ارائه می‌داد چرا به همچه وضعیتی افتاده؟ روزگاری دستفروش مترو هم وبلاگی داشت و ‏روایت‌هایی شخصی از خرده‌اتفاق‌ها و داستان‌های ضمنی کارش... ولی الآن...‏

اعصابم خرد شد که چرا کسی وبلاگ نمی‌نویسد. گفتم شاید توی اینستاگرام چیزی بیابم. ‏جست‌وجو کردم... آن‌جا هم چیزی نبود. کمی اوضاعش از وبلاگ‌ها بهتر بود. چند تا صفحه بودند ‏که محل اشتراک‌گذاری تجربیات راننده‌های اسنپ و تپ30 بودند. گروه تلگرامی رانندگان ‏اسنپ... ولی بیشتر دغدغه‌ی صنفی داشتند و وبلاگ‌وار نبودند. روایت شخصی نبودند. داستان ‏ضمنی نبودند. وبلاگ و داستان گفتن و روایت کردن چیز دیگری است...‏

و این برایم تأسف‌برانگیز بود... حس می‌کردم حجم عظیمی از تجربه و روایت دارد از بین ‏می‌رود...‏

به خاطر پول است؟  ای کاش می‌شد کنار مطالب وبلاگ‌ها یک لینک ‏Donation‏ هم گذاشت تا ‏اگر کسی از مطلبی خوشش آمد به اندازه‌ی 50 تا یک تومانی هم که شده به طرف جایزه بدهد... ‏ای کاش می‌شد از حقوق صاحب یک نوشته دفاع کرد و وقتی چیز خوبی نوشته شد تا آخر ماجرا ‏آن نوشته‌ی خوب از آن نویسنده‌اش باشد...‏

از گوگل در مورد راننده‌های ‏Uber‏ پرسیدم. این که آیا آن‌ها هم بی‌خیال روایت شخصی و ‏وبلاگ نوشتن هستند و فقط رانندگی می‌کنند؟ نه... این طور نبود. وبلاگی به راه بود. وبلاگ ‏یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر. سبک روایت‌ها هم مشارکتی بود. راننده‌های مختلف ‏تجربیات و روایت‌های‌شان را می‌فرستادند و در وبلاگ منتشر می‌شد... وبلاگی که از ‏روایت‌هایش یک کتاب هم چاپ شده بود: کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر.‏

نمی‌دانم باید چه کار کنم... الآن یک وبلاگ تر و تمیز با روایت‌های بی‌واسطه‌ از یک راننده‌ی ‏اسنپ یا تپ30 می‌خواهم و نمی‌دانم از کجا بجورم. یا من سرچ کردن بلد نیستم یا حدود 30 هزار راننده ی اسنپ روایت ‏کردن و داستان نوشتن را فراموش کرده‌اند... روزگار بدی شده است... لعنت بر تلگرام و ‏اینستاگرام. ‏

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
پیمان ..

‏1-‏ آقای مقصود فراسختواه در کتاب "ما ایرانیان" برای توضیح رفتار اهالی یک فرهنگ (مثلا ایرانیان) علاوه بر تفکر ‏سیستمی و نظریه‌ی بازی‌ها از نظریه‌ای به نام مم‌ها استفاده می‌کند.‏

مم‌ مفهومی است که متناظر با ژن بیان شده است. همان‌طور که خیلی از ویژگی‌های ارثی و موروثی از طریق ژن‌ها ‏منتقل می‌شوند خیلی از ویژگی‌های رفتاری هم از طریق مم‌ها در بین اهالی یک فرهنگ منتقل می‌شود. مم‌ها ‏کدهای رفتاری هستند که یک فرهنگ را در بین اهالی آن فرهنگ توضیح می‌دهند. مم‌ها ریزواحدهای فرهنگ ‏هستند. ذخایر الگویی ما هستند که کپی می‌شوند،‌ترجمه می‌شوند، به هنجار تبدیل می‌شوند و خود را تکرار ‏می‌کنند. ماهیت مم مثل ژن اطلاعاتی است. مم‌ها هستی‌هایی هستند که موجودیت‌شان اطلاعاتی است. هنجارها و ‏رفتارهای معمول در یک فرهنگ بر اساس این اطلاعات شکل می‌گیرد. هر فرهنگ حاوی کدهای اطلاعاتی است ‏که در مم‌ها ثبت و ذخیره می‌شود. مم‌ها حاوی اطلاعات و رمزها هستند که به هنجارها و رفتارها ترجمه می‌شوند. ‏

می‌شود گفت مم‌ها یک جور کهن‌الگو هستند. ‏

یونگ می‌گوید که کهن‌الگوها الگوهای درونی تصمیم‌گیری‌شده‌ی وجود، رفتار، درک و پاسخ هستند. الگوهای ‏بنیادی در انسان‌اند که تمامی رفتارها،‌ نحوه‌ی ادراک و پاسخ‌های ما نسبت به رویدادهای دنیای پیرمون‌مان و ‏همچنین انتخاب‌های ما در فرآیند زندگی، در چهارچوب این الگوهای بنیادین صورت می‌پذیرد... کهن‌الگوها ‏میراث روانی نوع بشر به شمار می‌روند. الگوهایی که انسان‌ها از صدها و هزار سال پیش نسل در نسل با آن‌ها ‏زندگی کرده‌اند و به مرور از طریق ناخودآگاه جمعی به نسل‌های بعدی انتقال یافته‌‌اند.‏

کهن‌الگو در ادبیات یونگ مفهومی وسیع است. می‌شود گفت مم‌ها کهن‌الگوهایی محدود در بین اهالی یک ‏فرهنگ‌اند.‏

‏2-‏ افتاده‌ام به شکسپیرخوانی. فهمیده‌ام که به حول قوه‌ی الهی ترجمه‌های حداقلی خوبی از شکسپیر به زبان فارسی ‏موجود است. بخش زیادی از عظمت شکسپیر در دنیای انگلیسی زبان به خاطر نغز بودن اشعارش در ‏نمایشنامه‌هایش و صنایع ادبی گوناگونش است. این عظمت ترجمه‌پذیر نیست. ولی من به این که قصه‌ی ‏نمایشنامه‌های شکسپیر را هم بدانم قناعت کرده‌ام. ‏

دو تکه از دو نمایشنامه‌ی شکسپیر جالب بود. ‏

شایلوک در دادگاه سخنرانی می کند

یکی صحنه‌ای از نمایشنامه‌ی تاجر ونیزی. من ترجمه‌ی ابوالقاسم خان ناصرالملک را خواندم. صحنه‌‌ی دادگاه ‏آنتونیو و شایلوک. جایی که شایلوک از آنتونیو به خاطر به موقع پرداخت نکردن قرض و بهر‌ه‌ی قرضش شکایت ‏کرده و می‌خواهد سند ضمانت قرضش را اجرایی کند: 5 سیر گوشت از تن آنتونیو. دوک که قاضی دادگاه است ‏تمام سعیش را می‌کند که شایلوک شاکی را از شکایتش منصرف کند. ولی شایلوک منصرف نمی‌شود و او علی‌رغم ‏میل باطنی به دنبال اجرای حکم می‌افتد. او قدرت این را دارد که به کل شایلوک را از مقام شکایت برکنار کند. ولی ‏این کار را نمی‌کند. نه تنها او، بلکه شخص دیگری هم که در مقام قضاوت دادگاه قرار می‌گیرد این کار را نمی‌کند. ‏دیالوگ کلیدی پرسیا در مورد تغییرناپذیر بودن قانون برایم تکان‌دهنده بود:‏

‏"شایلوک (یهودی وام‌دهنده): وبال کردارم بر گردن خودم! تقاضای حکم و جرم و شرط سند خود را دارم.‏

پرسیا (زنی که با تغییر چهره در مقام قضاوت دادگاه نشسته است.): آیا او از عهده‌ی ادای قرض برنمی‌آید؟

باسانیو (دوست آنتونیوی متهم دادگاه): چرا، من از جانب او وجه را در این محضر تسلیم می‌کنم، بلی،‌دو مقابل. اگر ‏کافی نباشد،‌ده مقابل آن را بر عهده‌ می‌گیرم و از دست و دلم التزام می‌دهم. اگر این هم کافی نباشد، باید گفت ‏راستی پایمال کینه‌وری گردیده است. استدعا دارم یک بار قانون را به قدرت خود درپیچیده و به این اندک خطا ‏صوابی بزرگ به عمل آرید و عزم این دیو سیه‌دل را زبون سازید.‏

پرسیا: این نباید بشود!‌در وندیک (ونیز) قدرتی که قانون را دیگرگون کند وجود ندارد. ونگهی سابقه‌ای خواهد شد ‏و از آن رو بسی خلل در مملکت راه خواهد یافت. شدنی نیست.‏

شایلوک: دانیال به داوری نشسته! بلی، دانیال!‌ای دادگر دانشمند،‌چه‌قدر شما را بزرگ می‌شمارم!"‏

‏(داستان شورانگیز بازرگان وندیکی/ ویلیم شاکسپیر/ ابوالقاسم خان ناصرالملک/ انتشارات نیلوفر/ ص 226)‏

رویا در شب نیمه ی تابستان

مشابه چنین تاکیدی بر قانون در نمایشنامه‌ی کمدی "رویا در شب نیمه‌ی تابستان" هم وجود دارد. جایی که شکسپیر ‏رهای رها از روابط بی‌پرده‌ی زنان و مردان می‌گوید و صحنه‌هایی بس گرم از عشق‌ورزی‌ها فراهم می‌کند. اما در ‏مورد قانون هیچ طنزی نیست. ‏

قانون آتن می‌گوید که دختر باید با فردی ازدواج کند که پدرش می‌گوید. هرمیا کس دیگری را دوست دارد. او و ‏پدرش به نزد تیسیوس شاه آتن می‌روند. جمله‌ای که تیسیوس می‌گوید جالب است:‏

"...اما شما هرمیای زیبا خودتان را حاضر کنید که آرزوهای خویش را تابع میل پدرتان قرار بدهید. و گرنه قانون آتن ‏که ما به هیچ وجه نمی‌توانیم در آن تخفیفی قائل شویم، شما را به مرگ یا سوگند تجرد محکوم خواهد داشت..."‏

‏(رویا در شب نیمه‌ی تابستان/ ویلیام شکسپیر/ مسعود فرزاد/ انتشارات علمی و فرهنگی/ ص 6)‏

‏3-‏ یکی از شکل‌های مهم تکثیر مم‌ها و حفظ کهن‌الگوها ادبیات است. جامعه‌ی انگلیس به شکسپیر می‌نازد و مطمئنا ‏کهن‌الگوهای موجود در نمایشنامه‌های شکسپیر در جامعه‌ی آن‌ها به گونه‌ای ناخودآگاه نمود فراوان دارد...‏

‏4-‏ رفتم از توی سایت گنجور و کلمه‌ی قاضی را جست‌وجو کردم. می‌خواستم ببینم کهن‌الگوهای موجود در ادبیات ‏فارسی در باب قاضی و قضاوت چگونه است. اشعار حافظ و مولانا بودند. ولی قاضی در آن‌ها به شکل دادگاه و قاضی ‏معمولی نبود. بیشتر استعاره‌ای بود به برتر بودن عشق‌شان از هر چه مقام قضاوت است. 

یارم چو قدح به دست گیرد/ بازار بتان شکست گیرد/ هر کس که بدید چشم او گفت/ کو محتسبی که مست گیرد...

ولی حکایت‌های سعدی ‏زمینی‌تر بودند و عجیب. مثلا حکایت شماره‌ی 22 از باب در سیرت پادشاهان کتاب گلستان:‏

‏"یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را ‏دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران ‏خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر ‏سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان ‏بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به ‏خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل ‏پناهی نمی‌بینم

پیش که بر آورم ز دستت فریاد

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ‏ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا ‏یافت.‏

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال تست زیر پای پیل"‏

این شعر سعدی فوق‌العاده بود. بعد از خواندن آن حکایت‌های شکسپیر کهن‌الگوی قاضی در شعر سعدی ‏فوق‌العاده بود. در نمایشنامه‌های شکسپیر قاضی بالاترین مقام است و قانون تغییرناپذیر. ولی در شعر سعدی ‏کهن‌الگویی دیگر وجود دارد. مقام قاضی تعیین‌کننده است. ولی بالاتر از او مقامی وجود دارد. و قاضی فقط برای ‏خشنودی آن مقام است که حکم صادر می‌کند و جالب این که قانون وجود ندارد. بلکه موقعیت است که تعیین ‏کننده است. نه. بهتر است بگوییم تاثیر موقعیت بر فرد بالاتر (سلطان) است که حکم نهایی را تعیین می‌کند... ‏

در شعر دیگری از سعدی،‌ قاضی بچه‌باز بود. ‏

‏... قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف ‏بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان... (گلستان سعدی/ باب عشق و جوانی)‏

و در شعری دیگر قاضی فرد مغروری بود که چیز زیادی نمی‌دانست... ‏

شعر مست و هشیار پروین اعتصامی هم که شهره‌ی عام و خاص است و آن هم حاوی مم‌هایی از فرهنگ ایران ‏زمین است..‏

5- تو خود بگیر حدیث این مجمل...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۲
پیمان ..

1- سهل و ممتنع. تمام قوانین اصلی زندگانی سهل و ممتنع‌اند. در نگاه اول ساده‌اند. حتی در نگاه دوم و سوم و هزارم هم ساده‌اند. ولی در مقام اجرا... قانون "خودت باش" از این قانون‌هاست. دو کلمه بیشتر نیست. ولی آدم‌ها نمی‌توانند خودشان باشند. حتی سرسخت‌ترین هایشان هم وا می‌دهند. فراموششان می‌شود که خودشان باشند. خودشان بمانند. نمی‌دانند که اگر خودشان باشند ته ماجرا مثل گوهر ارزشمند می‌شوند. هر چه قدر هم که در کوتاه مدت به نظر خوب نیایند, به نظر محبوب نیایند, به نظر دوست داشتنی نیایند, اما وقتی خودشان باشند ته ماجرا در طولانی مدت دوست داشتنی می‌شوند. خواستنی می‌شوند. ارزشمند می‌شوند. خود بودن, دروغ نگفتن, ادا در نیاوردن همچه کار ساده‌ای نیست.

2- دانیل کانمن در فصل 35 از کتاب "تفکر, سریع و کند" از یک قانون خیلی مهم در فرآیندهای قضاوتی آدم‌ها اسم می‌برد: قانون اوج- انتها. می‌گوید که آدم‌ها وقتی می‌خواهند در مورد یک تجربه قضاوت کنند اصلاً به طول مدت آن تجربه نگاه نمی‌کنند. آن‌ها فقط به دو نکته نگاه می‌کنند: نقاط اوجی که در طول آن تجربه مشاهده کرده‌اند و احساساتشان نسبت به این نقاط اوج و مشاهده‌ی آخر و انتهایی‌شان از آن تجربه.

خود کانمن از تجربه‌ی دردناک کلنوسکوپی  مثال می‌آورد. یک مطالعه‌ی تجربی از دو بیمار که تجربه‌ی دردناک کلنوسکوپی را داشته‌اند. یکی 24 دقیقه و یکی 8 دقیقه. در ظاهر آنی که مدت طولانی‌تری تحت تجربه است باید ناراضی‌تر باشد. ولی در عمل در موارد بسیاری برعکس اتفاق افتاد. لحظه‌های اوج و آن تجربه‌ی پایانی قضاوت آدم‌ها را در مورد تجربه‌شان شکل می‌داد.

همین قانون در مورد تجربه‌ی انتخابات ریاست جمهوری هم اتفاق می افتد. یک دوره‌ی رقابتی برای کاندیدها وجود دارد. بعضی‌ها زودتر وارد کارزار می‌شوند. 6 ماه زودتر کاندید می‌شوند. و بعضی دیر شروع می‌کنند. ولی اصلاً مدت زمان مهم نیست. آدم‌ها بر اساس کیفیت تبلیغات و ارائه‌ی برنامه‌ها هم قضاوت و انتخاب نمی‌کنند. نقاط اوج مهم‌اند و آن تجربه‌ی آخر. این که در طول یک مناظره‌ی تلویزیونی کاندید خوب به ارائه‌ی برنامه بپردازد مهم نیست. این که بتواند لحظه‌های اوج بیافریند و به خوبی خودش را نشان بدهد مهم است. و تصویر آخری که ارائه می‌شود...

3- سید ابراهیم ریئسی در آخرین روزهای تبلیغات ریاست جمهوری با تتلو دیدار کرد. دیداری که می‌خواست حامل این پیام باشد که ما هم دیدی گشاده داریم و می‌توانیم همه پذیر باشیم. این که در طول دیدار تتلو بردارد هر نقش از تتوهایش را برای رییسی توضیح بدهد قرار بود نمونه‌ای از دید بخشایشگر رئیسی و حامیانش باشد! نمی‌دانم کار کدام مشاوری بود همچه پیشنهادی. ولی به نظر من این دیدار نمونه‌ای فوق العاده از قانون اوج- انتهای دانیل کانمن بود. آخرین تصویر رئیسی تصویر افتضاحی بود. هر چه قدر که او زور زد و در طول مدت تبلیغات سعی کرد خودش را حامی محرومان و مدافع حقوق اقشار ضعیف جامعه نشان بدهد, تصویر آخرش عاری از همه‌ی آن آرمان‌ها بود. تصویر آخر همان تصویری بود که در کانال‌های تلگرامی میلیون‌ها بار تکثیر شد: در بالا عکس تتلو و رییسی. در پایین عکس تتلو و در و داف‌های لخت و پتی که در میانشان لمیده. تصویر آخری که در اذهان ایجاد کرد تیر خلاصی بود برای از دست دادن آرای خاکستری ملت... 

4- اما برای رئیسی بدتر از قانون "اوج- انتها"ی کانمن, قانون "خودت باش" بود. او خودش نماند. او نماینده‌ی طیفی بود که حتی برگزاری کنسرت در شهرشان را هم حرام می‌دانند. ادا در آورد. خودش نماند. خودش نبود. و حالا که به ریاست جمهوری نرسیده, روسیاهی خود نبودن را نمی‌تواند به این آسانی پاک کند. حتی اگر پیروز انتخابات هم می‌شد باز هم چون خودش نبود, چون قانون "خودت باش" را رعایت نکرده بود, در طولانی مدت به دردسرها می افتاد..

5- برای من بزرگ ترین درس شکست رئیسی در انتخابات ریاست جمهوری همین قانون "خودت باش" بود.


پس نوشت: خلاصه کتاب تفکر, سریع و کند

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۵
پیمان ..

گفتم برویم شهر را بگردیم که روز آخر تبلیغات برای انتخابات است. حامد گفت برویم که ‏زنده‌ترین چهره‌ی شهر را امروز می‌بینیم. ستار هم پایه بود. حامد لفت می‌داد. داشت با شیرین ‏چت می‌کرد و نمی‌دانم چرا فقط می‌خواست چت کند. هر چه من و ستار اصرار می‌کردیم که ‏همین‌ حالا باهاش قرار بگذار و با همدیگر در شهر رها شوید قبول نکرد. هر چه برایش گفتیم که ‏قدر این چند روز را بداند قبول نکرد. گفتیم 1 ماه دیگر می‌گذارد می‌رود شهر خودشان و تو در ‏حسرت می‌مانی که چرا از هر ساعت این 1 ماه استفاده نکرده‌ای. گفتیم 3 ماه بعد مثل ستار ‏می‌شوی که به بهانه آزمون استخدامی باید آخر هفته بلیت هواپیمای ‏بوشهر بگیرد و فقط بتواند 3 ساعت یارش را توی فرودگاه ببیند و هل هلکی برود و بیاید. گفتیم مثل پیمان می‌شوی که مأموریت به اصفهان را مثل ‏چی می‌قاپد. گفتیم دریابد این لحظه‌ها را... گفتیم درد لانگ دیستنس را بفهمد... نمی‌خواست. ‏می‌خواهد آهسته پیش برود. می‌خواهد اندک اندک جلو برود و یکهو با تمام وجودش به سمت ‏یار نرود. ‏

سوار مترو شدیم و ایستگاه جهاد پیاده شدیم. هنوز توجیه نشده‌ام که چرا باید ایستگاه دکتر ‏فاطمی اسمش بشود ایستگاه جهاد. از خیابان ولیعصر پیاده راه افتادیم پایین. خیابان شلوغ و شاد ‏بود. دخترها شال بنفش داشتند و دستبند سبز. ما سه تا تریپ اداری مزخرفی داشتیم. پیرهن و ‏شلوار پارچه‌ای. ولی خسته نبودیم. یاد 88 افتاده بودیم... می‌دانستیم که داریم در خوشحال‌ترین ‏روزهای خیابان ولیعصر راه می‌رویم. قبل از انتخابات قشنگ‌تر است. هیچ کس از خودش مطمئن ‏نیست. اگر کسی شادی می‌کند به خاطر نابودی طرف مقابلش نیست. اگر کسی داد و بیداد ‏می‌کند به خاطر این نیست که حقش را خورده‌اند. برای این است که می‌خواهد آدم‌ها را با ‏خودش همراه کند. آدم‌ها مطمئن نیستند. تکلیف‌شان در هاله‌ای از ابهام است. نمی‌دانند که دو ‏روز دیگر چه پیش خواهد آمد. سعی می‌کنند در فرصت کم باقی‌مانده زندگی کنند. برای ‏آرمان‌شان بجنگند... ‏

دو دختر نوجوان راه افتاده بودند و مغازه به مغازه گٌل پخش می‌کردند و از همه می‌پرسیدند که ‏آیا درانتخابات شرکت می‌کنید؟ اگر کسی می‌گفت نه، روی سگ‌شان بالا می‌آمد. داد و بیداد ‏می‌کردند که چرا نمی‌خواهید شرکت کنید؟ شروع می‌کردند به دلیل آوردن که باید در انتخابات ‏شرکت کنید. حوالی میدان ولیعصر گعده‌های بحث شکل گرفته بود. طرفدارهای روحانی و ‏رئیسی با همدیگر بحث می‌کردند و دور هر 2-3 نفر بحث‌کننده 10-12 نفر حلقه زده بودند. به ‏نظرمان خیلی حال داشتند که می‌خواستند همدیگر را متقاعد کنند. اگر سر شرکت کردن و شرکت نکردن در انتخابات بحث می کردند عاقلانه تر می بود. ولی همان هم سخت است. فهم این نکته که تصمیم نگرفتن خودش یک نوع نوع تصمیم گرفتن است اصلا آسان نیست...ما یاد فیلم‌های اول انقلاب 57 ‏افتاده بودیم و پیاده‌روهای خیابان انقلاب توی آن فیلم‌ها و آن همه بحث و جدل‌ها... نمی‌ایستادیم ‏به گوش کردن حرف‌های‌شان. حوصله نداشتیم. بیهودگی بود.‏

ستار خوش‌بیان است. بلد است تجربه‌هایش را دراماتیک کند. یاد 88 افتاده بود و روزهای ‏انجمن اسلامی دانشگاه زاهدان. 10 شب سخنرانی‌اش توی دانشگاه و بعد خوابیدن اوضاع و ‏تعلیق‌هایی که برایش بریده بودند و تعهد پشت تعهد امضا کردن. می‌گفت من توی آن دانشگاه ‏بعد از شهریور 88 فقط به آبدارچی‌ها تعهد ندادم. من خاطرات دانشگاه تهران می‌گفتم و او ‏دانشگاه زاهدان و خب... از من خیلی خوش‌بیان‌تر بود و من دوست داشتم که به داستان‌هایش ‏گوش کنم.‏

پایین میدان ولیعصر قشنگ‌تر هم بود. توی پیاده‌روی غربی طرفدارهای رئیسی جمع شده بودند ‏و شعار می‌دادند آخر هفته، روحانی رفته. توی پیاده‌روی شرقی طرفدارهای روحانی حرکت ‏می‌کردند و شعار می‌دادند رئیسی تتلو پیوندتان مبارک، جیگیلی، جیگیلی، جیگیلی، جیگیلی.‏

چهارراه ولیعصر اوج کارناوال بود. دو طرف پیاده‌رو پر بود از دخترها و پسرهایی که پوستر ‏روحانی به دست داشتند و لیست امید پخش می‌کردند و وسط پیاده‌رو پسرهای طرفدار رئیسی ‏بودند که از بین دخترپسرها رد می‌شدند و شعار می‌دادند. پلیس هم بود. ولی هیچ کس به ‏دیگری حمله‌ی فیزیکی نمی‌کرد. سر چهارراه فلسطین پسری 4 تا دختر را دور خودش جمع ‏کرده بود و حرکت‌شان را سازماندهی می‌کرد. من و مهلا می‌ریم این طرف، سهیلا و زهرا جلوی ‏ما پوستر پخش می‌کنند، نازنین می‌پرسه که انتخابات شرکت می‌کنید یا نه. اگر جواب دادن نه ‏بحث می‌کنید... کلی خندیدیم که جنگ چریکی همین جوری است و انتخابات چه استعدادهایی را ‏شکوفا کرده است...‏

توی خیابان ماشین‌ها بوق می‌زدند. پوسترهای روحانی روی شیشه‌ عقب انواع ماشین‌ها به چشم ‏می‌خورد: از پراید هاچ‌بک‌ قدیمی تا ب‌ام‌و آخرین سیستم... توی خط ویژه‌ی اتوبوس سروکله‌ی ‏چند موتورسوار سیاه‌پوش با باتوم‌های مشهورشان پیدا شد. بزاقم تلخ شد. هنوز هم صدای ‏موتورسیکلت‌های‌شان بزاقم را تلخ می‌کنند...‏

از جلوی 50 تومانی رد شدیم. دیگر شکوه و عظمت 10 سال پیش را برایم نداشت. درون خودم ‏اصلاً حس نمی‌کردم که 10 سال از روزی که آرزو کردم پشت این نرده‌های سبز درس بخوانم ‏گذشته است. ستار هم ارشدش را دانشگاه تهران خوانده بود. او هم شکوه و عظمتی را حس ‏نمی‌کرد. کتاب‌های سر در دانشگاه تهران آن حس توانا بودن و خفن بودن را دیگر بهم القا ‏نمی‌کرد... ناراحت‌کننده بود که روزگاری این سردر برایم شکوه و عظمت داشت و برایم رد ‏شدن از زیر آن اوج پیروزی و توانمندی بود. ازین ناراحت نبودم که دانشگاه تهران روزگاری ‏برایم شکوه و عظمت بود. ازین ناراحت بودم که ازین که دیگر شکوه و عظمت ندارد ناراحتم. ‏آخرین باری که رفتم دانشگاه تهران یادم است. نذری بزرگ را ادا کردم. به کمک صحرا بود. ‏طواف به دور نور و روشنی و کتاب‌های دانشگاه تهران...‏

دیکتاتوری لیست‌ها... بعد از خیابان 16 آذر، 3-4 نفر پلاکارد اسم یک کاندید خیلی گمنام را ‏دست‌شان گرفته بودند و توی پیاده‌رو راه می‌رفتند و داد می‌زدند که به دیکتاتوری لیست‌ها ‏تسلیم نشوید... لیست‌های انتخابات شورای شهر را می‌گفتند. شاید راست می‌گفتند...‏

آخر شب از گوگل در مورد دانشگاه تهران و دانشکده‌ی فنی و دانشکده مکانیک سؤال کردم. ‏رفتم سایت دانشکده مکانیک. عکس استادهای آن‌ سال‌ها را سکیدم. خیلی از اساتید جدید بودند ‏و من نمی‌شناختم. چند نفری هم دیگر استاد نبودند و این مایه‌ی حسرت بود. دکتر بشارتی به ‏رحمت خدا رفته بود و مهندس حنانه (استادترین استاد دانشکده مکانیک دانشگاه تهران) دیگر ‏توی آن دانشگاه درس نمی‌داد. رفتم توی آرشیو خودم و به نشریاتی که آن سال‌ها چاپ ‏می‌کردیم نگاه کردم. نشریه‌هایی که توی بعضی‌های‌شان سردبیر بودم و توی بعضی‌هایشان ‏مدیرمسئول. تمام متن‌هایی که با ترس و لرز نوشته بودم و نوشته بودند... ولی خب. تمام شده ‏بودند. همه چیز تمام شده بود. من هم تمام شده بودم. دانشکده مکانیک هم تمام شده بود... و من ‏حالا غریبه بودم. غریبه‌ای که چند سالی در بهترین دانشگاه ایران گذراند و رفت... یکهو لینک ‏تشکل‌های دانشجویی به چشمم خورد: انجمن اسلامی و بسیج. وارد صفحه‌ی معرفی انجمن اسلامی ‏شدم... کلمات آشنا بودند... عه... این کلمات آشنااند... این کلمات برای من‌اند. ویرایش هم ‏نشده‌اند. یک جا عدد را با حروف نوشته‌ام و یک جا خود عدد. متن معرفی انجمن اسلامی همان ‏متنی بود که 8 سال پیش نوشته بودم... تغییرش نداده بودند. به نام من نبود. ولی برای من بود. ‏کلمات من بود. من نبودم. هیچ کس من را یادش نمی‌آمد. ولی کلمات من باقی مانده بودند... ‏حس عجیبی داشتم...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۱
پیمان ..

انتخابات شورای شهر تهران

عکس‌ها را می‌بینم و نمی‌بینم. اسم‌ها اصلاً یادم نمی‌ماند. نمی‌دانم به چه امیدی کاندید شورای ‏شهر شده‌اند. واقعاً توی این شهر درندشت چطور می‌توان شناخته شد؟ فلانی, دکترای مدیریت ‏شهری. بهمانی دکترای عمران. همه دکترند. بعضی مغازه‌ها عکس کاندید را چسبانده‌اند به ‏شیشه. حتم صاحب آن مغازه است. صبح که سوار بر اتوبوس از کنار اتوبان رد می‌شدم, به تمام ‏نرده‌ها پوسترهای سیاه‌وسفید و رنگی چسبانده شده بود. فقط اسم بود و عکس طرف. که چی ‏بشود؟ می‌گویند مصرف کاغذ یکی از معیارهای توسعه‌یافتگی فرهنگی کشورها است. هر چه ‏مصرف کاغذ بیشتر باشد, یعنی کتاب و مجله و فرهنگی‌جات بیشتری تولید می‌شود و برای ‏نوشتن و مشق و تکلیف کاغذ بیشتری مصرف می‌شود و در نتیجه سطح سواد کشور بالا می‌رود. ‏ولی جهش یکی دو هفته‌ای در مصرف کاغذ را باید از این شاخص کنار بگذارند. صبح به این فکر ‏می‌کردم که می‌شود کلی جعل کرد. پوسترهای الکی به نام یک نفر چاپ کنیم و شعارهای عجیب ‏و غریب زیر عکسش چاپ کنیم. ‏

هنوز هم از میرداماد تا سیدخندان پیاده می‌روم. آقای نادری را دق آورده‌ام. مرد فوق‌العاده‌ای ‏است. تا توانسته برایم فرجه خریده. بهم حال داده. خودش جوری برخورد می‌کند که انگار نه ‏انگار که دارد لطف می‌کند. به حامد هم همین‌طور. به محمد هم همین‌طور. دقیقاً نمی‌دانم چرا. به ‏خاطر این که دانشگاه‌های پدر و مادردار درس خوانده‌ایم و پارتی نداشته‌ایم یا به خاطر این که ‏پسرهای خوبی هستیم یا... خوش می‌گذرد. اصلاً حس کارمندی نمی‌کنم. حس فیلم وحشی را ‏دارم. انگار که در یکی از کلبه‌های جنگلی وسط راه چند ساعتی پناه گرفته‌ام تا کفش کتانی‌ام با ‏پُست برسد و بروم دنبال کار خودم. نمی‌دانم چرا این قدر تعلل می‌کنم. خودش هم بهم می‌گوید ‏تصمیم بگیر. تصمیم بگیر. ولی صبورانه پشتم ایستاده و تا وقتی که تصمیم قطعی نگرفته‌ام ‏می‌توانم زیر نظرش کار کنم. کاری که موقتی است و تقریباً تمام شده. ولی تا تتمه‌اش می‌توانم ‏بمانم. تا آخر اردیبهشت... ازین که خریت نمی‌کنم و دیوانگی به خرج نمی‌دهم خودم را هم ‏خسته می‌کند. ولی واقعاً نمی‌توانم هیچ فردایی را متصور شوم... هیچ دورنمایی ندارم. ‏

آژانسی را که هر روز از جلویش رد می‌شدم تعطیل کرده‌اند. مغازه‌اش بزرگ بود. تعداد ‏ماشین‌هایش هم زیاد بود. کل خیابان جای پارک ماشین‌های آن آژانس بود. ولی حالا مغازه را ‏ازشان گرفته‌اند. قرار است یک سوپرمارکت زنجیره‌ای باز کنند. یک بنر گذاشته‌اند جلوی مغازه ‏که با عرض پوزش به دلیل نقل مکان آژانس فلانی با شماره تلفن‌های زیر در خدمت خواهد بود. ‏نقل مکان نکرده. تمام 7-8 نفر راننده‌ی باقی‌مانده‌ی آژانس توی همان پیاده‌رو زیر درخت‌های ‏توت می‌نشینند. می‌شناسم‌شان. اسنپ و تپسی نابودشان کرده است. اول که بنر را خواندم فکر ‏کردم نوشته آژانس فلانی با شماره تلفن‌های فلان و بهمان زیر درخت در خدمت شما خواهد بود. ‏به هر حال هوا گرم شده و دیگر در پیاده‌رو بودن آن‌ها را اذیت نمی‌کند. چند نفر پیرمردند. ‏قربانیان پدیده‌ای به نام تخریب خلاق. تخریبی که حاصل روی کار آمدن یک فناوری جدید ‏است. یک صنعت جدید. شغل‌هایی که از بین می‌برد و شغل‌هایی که به وجودشان می‌آورد...‏

اگر روحانی رئیس‌جمهور نشود آیا اسنپ و تپسی می‌توانند به کارشان ادامه بدهند؟ آیا به این ‏متهم نخواهند شد که یک فناوری آمریکایی را وارد کشور کرده‌اند؟ همین الانش که چپه ‏نشده‌اند به خاطر این است که خود وزیر ارتباطات با تمام وجود پشت‌شان ایستاده تا در مقابل ‏هجمه‌های گوناگون کمرشان تا نشود. اما اگر رییسی رئیس‌جمهور شود چه؟ هیچ چیز معلوم ‏نیست.‏

کف پیاده‌رو تبلیغ چسبانده‌اند: نقد کردن چک‌های برگشتی در کم‌ترین زمان ممکن. شماره‌ ‏موبایل هم هست. به تبلیغی چسبانکی قرمزرنگش زل می‌زنم و برایم حکم نماد پیدا می‌کند. ‏نمادی از ناتوانی در گرفتن حق...‏

بازنده‌ی بزرگ آخرین مناظره‌ی کاندیدهای ریاست‌جمهوری قوه‌ی قضاییه بود. جایی که تقریباً ‏همه‌ی کاندیدها پا توی کفشش گذاشتند و تا توانستند از خجالت هم درآمدند و تا توانستند به ‏صورت غیرمستقیم یکی از ارکان بزرگ جامعه را بی‌عرضه جلوه دادند. این دزیده. آن دروغ ‏گفته. این یکی نظارت نکرده. آن یکی تخلف این را زیرسبیلی رد کرده. برخورد با فساد اداری ‏قشنگ در حیطه‌ی دادگاه و قوه‌ی قضاییه است. ولی همه داعیه‌ی آن را داشتند... همین است. ‏قوه‌ی قضاییه هیچ وقت اجازه‌ی نقد شدن نداده. و وقتی نهادی جازه‌ی انتقاد ندهد, یکهو یک ‏جای بدی انتقادها علیهش قلمبه می‌شوند...‏

فامیل داریم که خانه به مستأجر اجاره داده و مستأجر با پررویی تمام 6 ماه بعد از اتمام قرارداد ‏می‌گوید خانه را پس نمی‌دهم. فامیل ما الآن یک ماه است دربه‌در قوه‌ی قضاییه است تا حکم ‏تخلیه‌ بگیرد (شورای حل اختلاف هفته‌ای یک‌بار تشکیل می‌شود و یک‌بار منشی نبوده, یک‌بار ‏رئیس نبوده و...) و طرف خیلی راحت بدون هیچ دردسری یک ماه بیشتر هم توی خانه‌ی غصبی ‏مانده. بخش مهمی از تسهیل فضای کسب‌وکار برای سرمایه‌گذاری به عهده‌ی قوه‌ی قضاییه است ‏و قوه‌ی قضاییه‌ی جمهوری اسلامی ایران... برای گرفتن حق مراجعه به دادگاه چاره نیست. همین ‏شرخرها را بایست چسبید.‏

می‌رسم به سید خندان. ایستگاه اتوبوس. تجمع هواداران رییسی توی مصلی است. اتوبوس‌های ‏خط آرژانتین- علم و صنعت روزها فقط دوکابین‌های کولردار هستند. شب‌ها آن تک‌کابین‌های ‏شهاب خودروی قدیمی سروکله‌شان پیدا می‌شود. به سمت مصلی یک تک کابین می‌بینم. توی ‏ایستگاه نمی‌ایستد. تا خرخره پر است. جلو مردها نشسته‌اند و عقب زن‌ها و بچه‌ها. راهی مصلی ‏است. از خودم می‌پرسم از کجا می‌آید یعنی؟ بندگان خدا توی این گرما, اتوبوس بدون کولر؟ ‏

و نگران می‌شوم. هیچ برنامه‌ای وجود ندارد. کدهای زیادی وجود دارند که به مردم می‌گویند چه ‏کسی را انتخاب کنند. آخرین جمله‌های رییسی این بوده که جلوی فساد گسترده را می‌گیرم و ‏بعد با پول حاصل از آن ملت را به نوا می‌رسانم. منابع هست, ولی مدیریت نیست. من مدیریت ‏خواهم کرد. او سال‌ها در قوه‌ی قضاییه بوده و اجرایی‌ترین کارش همین یک سال گذشته بوده: ‏تولیت آستان قدس رضوی. یکی از بزرگ‌ترین نهادهای اقتصادی ایران. نهادی که از مالیات ‏دادن معاف است. نهادی که اصلاً درکی از مالیات و ساز وکار دولت ندارد. آدمی که خودش ‏مالیات‌بده نبوده, چطور می‌تواند مالیات بگیرد؟! ‏

سوار اتوبوس می‌شوم. سؤال‌های زیادی توی مغزم وول می‌خورد. نهایتاً فقط حس ناتوانی است ‏که ته‌نشین می‌شود. ناتوانی از خیلی چیزها: از پول درآوردن و یافتن کاری معنادار گرفته تا ‏ناتوانی در برطرف کردن حس نگرانی قدرت گرفتن کسی که وعده‌ی پول بی‌حساب‌وکتاب ‏می‌دهد, ناتوانی در...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۸
پیمان ..

ساب 93

اولین باری که اسم ماشین ساب را شنیدم کار کورت ونه‌گات بود. یادم نیست کدام کتابش بود. ‏شاید هم مصاحبه بود. دقیق یادم نیست. فقط یادم است که می‌گفت یک دوره‌ای از جوانی کارش ‏این بود که در نمایندگی ساب این ماشین را به مشتریان آمریکایی غالب کند. ماشین کم‌زوری ‏هم بود و توی آمریکا مشتری نداشت.‏

بعد از آن هم هیچ وقت اسم ساب به گوشم نخورده بود تا این که کتاب "مردی به نام اُوِه" را ‏خواندم. هیچ وقت به عمرم ساب ندیدم و ساب سوار نشدم. ولی تعصب اُوِه به ماشین ساب برایم ‏کاملا درک‌شدنی بود:‏

‏"در چهل سالی که آن‌ها در این شهرک زندگی می‌کردند، طبیعتاً گاه و بی‌گاه پیش می‌آمد که ‏تعدادی از کسانی که تازه به این شهرک نقل مکان کرده بودند از خودشان گستاخی نشان ‏می‌دادند و از سونیا می‌پرسیدند که دلیل اصلی دشمنی رونه و اُوِه چه بوده است. چگونه ممکن ‏است دو مرد که زمانی با هم دوست بودند، ناگهان تا این حد از هم متنفر شده باشند. ‏

سونیا هم با اعصاب آرام توضیح می‌داد که مسئله چندان پیچیده نیست. مسئله از این قرار بود:‏

وقتی این دو مرد با همسران‌شان در این شهر ساکن شدند، اُوِه یک ساب 96 می‌راند، رونه یک ‏ولووِ244، سال بعد اُوِه یک ساب 95 خرید و رونه یک ولوو 245، سه سال بعد اُوِه یک ساب ‏‏900 خرید و رونه یک ولوو 265.‏

در طی ده سال بعد، اُوِه دو ساب 900 دیگر خرید و بعد یک ساب 9000. رونه یک ولوو 265 ‏دیگر خرید، بعد یک ولوو 745، ولی سال بعد یک لیموزین خرید، یک ولووِ 740. اُوِه در جواب ‏یک ساب 9000 دیگر خرید، و رونه هم خودروش را عوض کرد و یک ولوو 760 خرید. بعد از ‏این که اُوِه دوباره یک ساب 9000 خرید،‌ رونه با خرید یک ولوو 760 توروبو، ماشینش را تبدیل ‏به احسن کرد.‏

و بعد روزی فرا رسید که اُوِه به یک نمایشگاه ماشین رفت تا نگاهی به جدیدترین مدل ساب، 93 ‏بیندازد. شب که به خانه برگشت، رونه برای خودش یک ب‌ام‌و خریده بود.‏

اُوِه سر سونیا نعره کشید: ب‌ام‌و؟ دیگه چه‌طور می‌شه با چنین آدمی دو کلمه حرف حسابی زد، ‏چه‌‌طور؟" مردی به نام اُوِه، نوشته‌ی فردریک بکمن، ترجمه‌ی حسین تهرانی، نشر چشمه، ص ‏‏246 و ص 247‏

بله... من هم در نوع خودم دیوانه‌ام. برایم تک تک ماشین‌هایی که اُوِه طی سالیان سوار شده بود مهم ‏بود. رفتم تک تک‌شان را جستم و عکس‌ و مشخصات‌شان را یافتم. تازه متوجه یک اشتباه فاحش در ‏ترجمه هم شدم. جدیدترین مدل ساب 93 نبوده،‌3-9 بوده، ساب 3-9 است که مدل جدیدی است و ‏ساب 93 خیلی مدل قدیمی‌ای است. از همان‌هاست که کورت ونه‌گات توی آمریکا به مردم غالب ‏می‌کرد...!‏


مرتبط: وقتی از پراید حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۲
پیمان ..

یا نویسنده‌ی کتابی، یا خواننده‌ی کتاب و یا ناشر کتاب و واسطه‌ی بین خواننده و نویسنده.

واسطه کارش معلوم است. دلال است. می‌خواهد به نویسنده کمترین پول را بدهد و از خواننده بیشترین پول را بگیرد. باید از هر فرصتی برای فروش استفاده کند. پس چیزی به اسم نمایشگاه کتاب تهران برای این واسطه یک فرصت بزرگ است. از دست نمی‌دهدش. با تمام قوا شرکت می‌کند. 

نویسنده برای چه به نمایشگاه کتاب می‌رود؟ یا می‌خواهد با خواننده‌اش ارتباط برقرار کند، یا با دلال‌های گوناگون وارد مذاکره شود و یا این‌که با هم‌پالکی‌هایش گپ وگفت و اشتراک دانش و تجربه داشته باشد. تابه‌حال نویسنده‌ی کتاب نبوده‌ام. ولی توی 17 سالی که به نمایشگاه کتاب تهران رفته‌ام، هیچ وقت نشده که در یک نشست خاصی شرکت کنم که نویسندگان کارکشته‌ی مرتبط در آن باشند. اتفاقی که در دانشگاه و این طرف و آن طرف در طول سال چند باری برایم پیش می‌آید، ولی تا به حال توی نمایشگاه کتاب نه...

و البته که نویسنده در درجه‌ی اول خواننده‌ی کتاب است.

خواننده‌ی کتاب برای چه باید به نمایشگاه کتاب تهران برود؟ جذابیت نمایشگاه کتاب تهران برای خواننده‌ی کتاب چیست؟ دیدن نویسنده‌های مورد علاقه؟! اصلاً و ابداً. فضای تنگ و تاریک غرفه‌ی ناشران آدم را از دیدن نویسنده‌ی کتاب‌ها پشیمان می‌کند. اصلاً نمی‌شود 2 دقیقه هم‌کلام شد. این همه راه را بدوی بروی نمایشگاه برای یک امضا؟! عاقلانه نیست.

برای خواننده فقط دو جذابیت باقی می‌ماند: خریدن کتاب و جذابیت‌های حاشیه‌ای (ساعاتی دست در دست یار در فضای فرهنگی اوج را تجربه کردن، دیدن دوستانی مدت‌ها ندیده به بهانه‌ی کتاب‌ها، پز فرهنگی دادن در جمع‌ها به خاطر شرکت در نمایشگاه کتاب و...)

و خرید کتاب؟ به خاطر 10 یا 20 یا 30 درصد تخفیفی که ناشران مختلف روی قیمت کتاب‌هایشان اعمال می‌کنند؟ به خاطر بن کتاب‌های دانشجویی و دانش‌آموزی؟

رها کن... وقتی سایت 30بوک با تخفیف دائمی 20 درصدی وجود دارد برای چه این همه را تا جاده قم بروی؟ در تمام طول سال متناسب با نیازهایت می‌توانی از 30بوک با 20 درصد تخفیف کتاب بخری و دم در خانه تحویل بگیری. این همه راه را می‌کوبی می‌روی تا نمایشگاه و انتشارات نیلوفر حقه می‌زند قیمت 4000 تومانی پشت جلد را با برچسب می‌کند 16000 تومان و بعد هم گدا بازی در می‌آورد و فقط 10 درصد تخفیف می‌دهد. برای چه باید از نمایشگاه کتاب با این همه اعمال شاقه کتاب خرید؟!

و بن کتاب‌ها... بن کتاب 60 هزار تومانی را دلال‌های میدان انقلاب 85 هزار تومان می‌خرند. احمد زرنگ بود. از 3-4 هفته پیش هر چه دانشجو توی کانتکت های موبایلش بود جمع کرده بود و با شماره دانشجویی آن‌ها بن کتاب خریده بود. 30 تا بن کتاب جور کرده بود. می‌برد میدان انقلاب می‌فروشد. قسم خورده که عین 450 هزار تومان سود این کار را از سایت 30بوک کتاب بخرد.

آیا باید به نمایشگاه کتاب تهران رفت؟!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۰
پیمان ..

وقت‌هایی است که غر زدن‌ها فقط برای گذران وقت است. فقط برای رسیدن به زبان مشترکی است که طی آن زمان ‏بی‌اصطکاک بگذرد. می‌دانستم که دردم نبود. هیچ کدام از غر زدن‌ها دردم نبود. بی‌خیال غر می‌زدم. از چیزهایی ‏می‌گفتم که سیاهچاله‌ی درون سینه‌ام نبودند. رنج‌های کوچکی بودند که گاه گاه فکر می‌کردم شاید دردهای من باشند. ‏بی‌پولی، پیدا نشدن کاری که به هیجانم بیندازد، بی حرکتی و سستی و حق‌خوری‌هایی که علیهم می‌شد و من ناتوان ‏بودم. این‌ها فقط رنج‌های کوچکی بودند که برای خالی نبودن عریضه می‌نالیدم. شام‌مان را خورده بودیم. چای هم برایم ‏آورده بود. تلویزیون نگاه کرده بودیم و ساعت 12 شب شده بود و خواب از چشم‌هایم دور بود. فقط بی‌قرار شده بودم ‏و نمی‌توانستم بگویم چرا بی‌قراری در من اوج گرفته.‏

مرد همسایه را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم. همو که یک سال پیش با زنش دعوایش شده بود. زن رهایش کرده بود. هیچ ‏وقت برنگشته بود و او یک سال بود که یکه و تنها در خانه‌ی بغلی زندگی می‌کرد. یک سال بود که صبحش را با سیگار ‏شروع می‌کرد. آن قدر می‌کشید که دودش از در خانه بیرون می‌زد و توی پلکان آپارتمان می‌پیچید. می‌رفت به مغازه و ‏‏10 شب برمی‌گشت و تا 12 شب یک‌ریز سیگار می‌کشید و هر بار که می‌رفتی در خانه‌اش را می‌زدی ابری از دود ‏خانه‌اش را فرا گرفته بود.‏

قصه‌ی همسایه‌های بالایی و پایینی را فقط گوش می‌کردم. گوش می‌کردم شاید که به شوق بیایم و از رازی که در ‏گلویم بود رها شوم. نمی‌شد. دوست نداشتم بگویم. نمی‌شد بگویم. تمام غر زدن‌ها و نالیدن‌ها فقط پوششی بودند برای ‏پنهان کردن درد. دردی که مثل لنت همیشه درگیر طوقه‌های یک دوچرخه رهایم نمی‌کرد. هر چه پا می‌زدم بیشتر و ‏بیشتر می‌چسبید. ساییده نمی‌شد. فقط زور می‌زدم که ساییده شود. و احمقانه این که می‌دانستم راهش این نیست که ‏نابودش کنم. چون خودم نابود می‌شوم...‏

خداحافظی کردم. ساعت 1 شب شده بود. سوار ماشین شدم. دور زدم. آرام فرمان گرداندم توی خیابان اصلی و خیلی ‏خیلی آرام راندم و صدای ضبط را بلند کردم. حالا من بودم و این ماشین. رفیق ساکتی که در یک ماه گذشته نیازی ‏نداشتم که برایش غرهای الکی بزنم. رفیقی که بی‌نیاز از هماهنگ کردن یکهو می‌دیدم تنها کسی است که دارم بلند ‏بلند برایش حرف می‌زنم. ماشین‌ها مثل فشنگ از کنارم رد می‌شدند. 30 کیلومتر بر ساعت می‌راندم. چطور ‏می‌توانستند به این سرعت بروند؟ چه چیز باعث می‌شد که آن‌ها بتوانند به این سرعت بروند؟ راه خانه نزدیک بود. به ‏دوربرگردان رسیدم. دور نزدم. می‌خواستم راه خانه دور شود. اصلا نباید به خانه می‌رسیدم. وقت‌هایی هست که دلت ‏می‌خواهد هیچ وقت به مقصد نرسی... چون مقصد برایت چیزی ندارد. همچنان که رفتن هم چیزی ندارد...‏

خیابان خلوت بود. آرام رفتنم مزاحم کسی نبود. صدای ضبط را بلند کرده بودم. شب اردیبهشت آن‌قدر خنکا داشت ‏که نیازی به پایین آوردن شیشه‌ی ماشین نبود. در دنیای درون اتاقک ماشین غوطه‌ور شدم. به شعر آهنگ‌هایی که ‏می‌شنیدم گوش دادم. چرا باید این کلیشه‌ها، این داستان‌های تکراری ترانه‌ها این قدر برایم دردناک می‌شدند؟ چرا ‏قبلا این کلیشه‌ها برایم مهم نبودند؟ چرا قبلا هم فقط ریتم مهم بود؟ آهنگ‌ها قدیمی بودند و حتی تندترین‌شان هم ‏من را وانمی‌داشت که پا را بر پدال گاز بفشارم. ‏

"گله‌ها خیلی‌ زیادن قد دیوارای شهر 

چی‌ بگم گفتنی‌ها همیشه تلخن مثل زهر"

تکرار می‌شد و تکرار می‌شد. دو مرد افغان کنار خیابان ایستاده بودند با کیسه‌ای در دست. دست تکان دادند که ‏سوارشان کنم. محل ندادم. به آهستگی از کنارشان رد شدم. دوست نداشتم دنیای اندوهگین توی ماشین را قطع کنم. ‏سربالایی خیابان را تا انتها رفتم و دور زدم. دنده را خلاص کردم و گذاشتم برای خودش با هر سرعتی که عشقش ‏می‌کشد سرپایینی را برود. ‏

من خیلی چیزها می‌دانستم. می‌دانستم که نباید نومید باشم. می‌دانستم که با نومیدی هیچ چیزی درست نمی‌شود. ‏می‌دانستم که باید بجنگم. ولی نمی‌توانستم. نمی‌توانستم بر پدال گاز بفشارم و تند و تیز برانم. باز هم راه خانه را دور ‏کردم. از خیابانی دیگر رفتم. آرام. خیلی آرام. زن میانه‌سالی با بلوز و ساپورت (بدون مانتو) و کیفی بر دوش برایم ‏دست تکان داد. نایستادم. دوست نداشتم دنیای اندوهگین توی ماشین قطع شود. بی‌هیچ عجله‌ای می‌رفتم. انداختم ‏توی اتوبان. باز هم آرام. 50 کیلومتر بر ساعت راندم. از کنار پارک جنگلی رد شدم. زن و مردی نشسته بودند لبه‌ی ‏جدول و قلیان می‌کشیدند. ‏

مغزم خالی بود و پر بود و به کیلومترشمار بنزین که نگاه کردم دیدم 100 کیلومتر برای خودم در خیابان‌های شب ‏پرسه زده‌ام...‏

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۸
پیمان ..

ردلاین

حرکتی نیست. بیرون باران می‌بارد. در تاریکی پارکینگ پشت فرمان نشسته‌ام و زل زده‌ام به ‏عقربه‌های صفحه کیلومتر ماشینی که دوست دارم با آن بتازم. ماشینی که به نظر می‌تواند خوب ‏بتازد. ‏

اما فقط نشسته‌ام. دستم حتی به دنده‌ی یک هم نمی‌رود. نمی‌توانم تاریکی پارکینگ را بترکانم و ‏بتازم. فقط روزها هستند که به سرعت می‌گذرند. روزهای خام به سرعت می‌گذرند و تبدیل به ‏دودی می‌شوند که پارکینگ را نفس‌گیر و نفس‌گیرتر می‌کنند. گذشت روزها برایم حکم ‏نیم‌دایره‌ی دور موتور را پیدا کرده‌اند. لحظه به لحظه پا بی‌اراده بر پدال فشرده و فشرده‌تر ‏می‌شود و روزها سرعت می‌گیرند و سرعت می‌گیرند. ‏

عقربه‌ی دور موتور روز به روز عددهای بالاتری را نشان می‌دهد و امروز که 9 اردیبهشت است، ‏روزها از ردلاین هم رد شده‌اند. حالا دیگر هر روزی که می‌گذرد لحظه به لحظه حوادث پس از ‏ردلاین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. میل‌بادامک‌ها که روزهای اول مسیری تقریباً دایره‌ای را ‏می‌چرخیدند، حالا مسیرچرخش‌شان به شکل بیضی در آمده و شاید چند روز دیگر (چند لحظه‌ی ‏دیگر) از مدار خارج شوند و من...؟! عقربه‌ی کیلومترشمار ماشینم روی صفر گیر کرده و ‏پارکینگ تاریک پر از دود شده...‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۵
پیمان ..

‏1-‏ از اهواز تجربه‌ی زیادی ندارم. در سفرم به خوزستان برای اهواز برنامه‌ای نداشتم. فقط شهری بود که باید یک ‏شب در آن می‌ماندیم و بعد می‌رفتیم سمت آبادان و خرمشهر. به اهواز دیر رسیده بودیم. ولی شب خوبی هم ‏نبود. شاید همان باعث شد که بی نهایت از آبادان لذت ببرم...‏

بعد از نفت سفید و هفتکل  بلبرینگ چرخ جلوی سفیدبرفی به طرز هشداردهنده‌ای هو هو می‌کرد. صدایی که طی ‏چند روز بی‌محلی به مرز هشدار رسیده بود. بلبرینگ‌ها کچل شده بودند و کله‌های‌شان که به هم می‌خورد صدا ‏می‌داد. برای پیدا کردن تشکوه بیراهه رفته بودیم و تا به میداوود هم رسیده بودیم. عکس انداختن از شالیزارهای ‏میداوود و بعد تشکوه (کوه همیشه فروزان) و روستاهای ماماتن و نمره‌ی 9 و گله‌های گوسفندان و عشایری که در ‏حال ییلاق بودند به حد کافی وقت‌گیر بود. تعویض بلبرینگ‌ها در رامهرمز هم داستان شد. 1 ساعتی وقت گرفت. ‏‏100 کیلومتر فاصله چیزی نبود که به خاطرش ماندگار رامهرمز شویم. راه افتادیم و 10 شب بود که به اهواز ‏رسیدیم. ‏

به عنوان شام کاسه‌ای آش خریده بودیم. به‌مان گفتند پارک لاله‌ی اهواز برای اقامت شبانه بدوک نیست. رفتیم و ‏به زور جای پارک گیر آوردیم و تا زیلو پهن کردیم که دراز بکشیم و بیاساییم سرو کله‌ی چند پسر نوجوان پیدا ‏شد. قلیان دست‌شان گرفته بودند و پک می‌زدند و برای خودشان راه می‌رفتند. یکی‌شان که قلیان به بغل بود آمد ‏طرف‌مان چیزهایی به عربی گفت. نفهمیدیم چی می‌گوید. یکهو دیدیم برای خودش آمده نشسته روی زیلو دارد ‏ابر بیرون می‌دهد. گفتم پاشو ببینم. کسی دعوتت نکرده همین جوری اومدی ور دل من که. جمع کن کاسه کوزه ‏را. بلند شد. چیزی هم نگفت. اسماعیل کاسه‌های آش را روی دیواره‌ی سنگی گذاشته بود که همراه پتو ‏بیاوردشان. یکهو دیدیم جفت کاسه‌های آش شوت شدند طرف‌مان. و پسرک قلیان به دست و رفقایش در حال ‏فرارند. شانس آوردیم کاسه‌های آش روی چمن‌ها ولو شدند و روی سر و صورت‌مان نریختند. غلاف کردیم و ‏سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم یک جای خلوت. خسته بودیم و حال گشتن به دنبال شام هم نبود. همان‌جا توی ‏ماشین، بی‌شام خواب رفتیم. کله‌ی سحر پیش از طلوع آفتاب هم راه افتاده بودم سمت آبادان. برخوردم با اهواز ‏خیلی محدود بود. ولی مثبت نبود.‏

‏2-‏ از شرکت بیمه‌ای که در آن کار می‌کردم خیلی وقت پیش بیرون زده بودم. همان‌ موقع‌ها که این را نوشته بودم. ‏می‌دانستم که برگشتنم اشتباه است. ولی پیشنهاد آقای مدیر سابق که حالا مشاور شده بود اغواکننده بود. ایده‌ی ‏هر هفته یک سفر به یکی از شهرها و انجام مصاحبه‌های تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی مشتریان شرکت اغواکننده بود. خود ‏تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی به حد کافی جذبم می‌کرد. هر هفته سفر به یک شهرستان (در مجموع 4 شهرستان) دیگر ‏غیرقابل نه گفتن شد. قرارداد موقت بستم، ساعتی. که دیگر مثل دفعه‌ی پیش خانم نرده‌ای پیدا نشود بخواهد ‏برای رفتنم هم سنگ بیندازد.‏

ولی فضای شرکت همان افتضاحی است که رهایش کرده بودم. مدت 3 روزی که این هفته مجبور بودم برای ‏کارهای ثبت و ضبط به شرکت مراجعه کنم افسرده‌کننده بود. کوته‌فکری موج می زد...

آخرین کوته‌فکری جشن هفته‌ی بعدشان بود. به مناسبت میلاد امام علی و روز مرد و این حرف‌ها جشنی گرفته ‏بودند. کارت دعوت دادند که خوشحال می‌شویم دوشنبه از ساعت 6:30 عصر تا 10 شب تشریف بیاورید. کارت ‏قرعه‌کشی هم داده بودند. و 2 تا ژتون شام که علاوه بر خودتان یک مهمان هم بیاورید. توی پاکت گذاشته بودند ‏و تحویل داده بودند. ‏

من تهران نبودم. (قرار است از شنبه تا چهارشنبه به اهواز بروم.) توی ذهنم داشتم می‌گشتم که این دو تا شام را ‏به چه کسی بدهم. به بابا و مامان هم گفته بودم که اگر حال دارید بروید. به کس دیگر ندهم ژتون‌ها را... گذشت ‏تا چهارشنبه عصر که یکهو خانمی از بخش روابط عمومی آمد بالای میز من. پرسید شما هفته‌ی دیگر ماموریت ‏هستید؟ گفتم بله. چطور؟ گفت پس لطف کنید دعوت‌نامه و ژتون‌های غذا را به من بدهید. چون ماموریت هستید ‏گفته‌اند ژتون‌ها را از شما پس بگیرم.‏

جا خورده بودم. خیلی خونسردانه داشت کاری بس کثیف انجام می‌داد. بهش گفتم پس تکلیف کارت قرعه‌کشی و ‏جایزه‌ی احتمالی چی میشه؟ گفت گفته‌اند کسانی که در جشن نمی توانند باشند نباید جایزه بگیرند.‏

خنده‌ام گرفته بود. رفتاری بود در رویه‌ی معمول آن شرکت بیمه. من کارمند تمام وقت هم نبودم و برایم نباید ‏مهم می‌بود. ولی باز تعجب کرده بودم. فقط پرسیدم کی همچه چیزی گفته؟ اسم مدیرش را آورد. با همکار حرف ‏توی حرف آوردم و او هم دید که محلش نمی‌دهد پا شد رفت. دعوت‌نامه را پس ندادم. می‌خواستم همان لحظه ‏بروم جلوی مدیرش و دعوت‌نامه و ژتون‌ غذاها را جلوی چشمش پاره پاره کنم بریزم توی صورتش بگویم آخه، ‏گدا... شرکت به این عظمتی گیر 2 تا شامی است که قرار است به من یا پدر مادر من بدهد؟ آخه پاپتی فکر می‌کنی ‏با 2 تا شام صرفه‌جویی در هزینه‌ها داری می‌کنی؟ ‏

کاری نکردم. سفر هفته‌ی بعد کنسل می‌شد. باید می‌زدم زیر همه چیز اگر همچه کاری می‌کردم. من که قرار نبود ‏باشم. حالا آن ابله رذل بودنش را ثابت کرده بود. من که نباید رذل می شدم. بی‌خیال شدم. ولی به راه انداختن یک داد و بی‌داد دراماتیک و ردیف کردن اجداد و نیاکان فرد احمق و ‏زدن زیر همه چیز همیشه اغواکننده است... ‏

‏3- وقت زیادی نداشتم که ببینم از اهواز چه خوانده‌ام. فقط سریع 2 تا کتاب یادم آمد: زمین سوخته‌ی احمد محمود و ‏داستان کوتاه درخشان برو ولگردی کن رفیق مهدی ربی... می‌خواهم اگر گرد و خاک راه نیفتاد این دو تا کتاب را ‏در خیابان‌های اهواز نفس بکشم, با همه‌ی غم‌هایی که یک نفس کشیدن می‌تواند داشته باشد....‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۰
پیمان ..

کافه فرانسه خلوت بود. شهر خلوت بود. چهارراه آن طرف شیشه خلوت بود. تهران رنگ و بوی آدمیزاد و محلی برای ‏زندگی انسان‌ها به خودش گرفته بود. من به عادت شیرکاکائو گرفته بودم. ‏

جاشکری روی پیشخوان را دوست نداشتم. به من نشان نمی‌داد که چه مقدار شکر توی لیوان شیرکاکائوام رفته. پیمانه ‏نداشت. قابل اندازه‌گیری نبود. گفتم چیزهایی که قابل اندازه‌گیری نیستند برایم دوست‌داشتنی نیستند. مثل همین جاشکری. ‏گفت باید مدرجش می‌کردند. گفتم باز هم فایده نداشت. پیمانه خوب است، واحدی برای شمارش که قبل از انجام کار قابل ‏اندازه‌گیری باشد. یک قاشق شکر، دو قاشق شکر. ولی جاشکری کافه یلخی بود، قضاقورتکی بود، تقریبی بود. ‏

عکسی از کافه فرانسه را روی دیوار زده بودند. عکس از زاویه‌‌ی پمپ‌بنزین آن دست چهارراه در شب گرفته شده بود. ‏سرعت شاتر دوربین را هم پایین آورده بودند. به خاطر همین نور چراغ‌های ماشین در حال عبور کشیده شده بود و خطی ‏زرد را در وسط عکس ایجاد کرده بود. و در گوشه‌ی عکس هم کافه فرانسه بود. عکس خوبی نبود. بیش از آن که کافه ‏فرانسه‌اش توجه را جلب کند، نور چراغ ماشین در حال عبور آدم را جلب می‌کرد.

کاندینسکی

دقیقاً نمی‌دانم از کجا فهمیدیم که عکس خوبی نیست. شاید تأثیر دیدن تابلوهای نقاشی موزه‌ی هنرهای معاصر بود. از ‏گالری 2 شروع به دیدن کردیم و همین جور گالری به گالری پایین رفتیم. نقاشی کلاژ مانند کاندینسکی همان اول کار جلبم ‏کرد. رنگ روغن بود و از گذر ایام روغنی بودن رنگ‌ها از کف رفته بود. زور زدن‌مان برای پیدا کردن شکل‌های معنادار در ‏دل اعوجاج‌های خوش نقش و نگار و به ظاهر بی‌معنای نقاشی جالب بود. یاد کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالانی افتادم که صحرا ‏قبل عید از کتابفروشی جلوی هتل عباسی به عنوان عیدی برایم خرید. برای خودش هم خرید. کتاب پر از خطوط ریزی ‏است که باید با رنگ‌هایم به‌شان زندگی ببخشم. ترکیب رنگ‌هایی که قرار است زندگی بخش باشند برایم مسئله‌ای شده ‏بودند. ترکیب رنگ کاندینسکی عجیب بود.

نقاش و مدلش 

نقاش و مدلش هم جلب‌مان کرد. در دل خطوط تیز و برنده‌ی نقاشی اولین چیزی که ذهنم را جلب کرد پستان‌های زن توی ‏نقاشی بود. پستان‌هایی کشیده  که خاص خود پیکاسو بودند. بعدتر در تابلوهایی دیگر هم زنانگی اولین چیزی بود که کشف ‏می‌کردم و بعد چیزهای دیگر را می‌دیدم. نقاش‌هایی پر از رنگی که جان می‌دادند برای پس‌زمینه‌ی موبایل و دسک‌تاپ... ‏ایرانی‌های موزه هم شعف‌آور بودند. از خط نقاشی‌ها تا مجسمه‌های تناولی. و دیدن تابلوی درختان سهراب سپهری که خیلی ‏بزرگ بود. همین طور پایین می‌رفتیم و چیزهای عجیب و غریب می‌دیدیم. تا که رسیدیم به گالری آخر و یک طبقه‌ی کامل ‏پایین رفتیم. روبه‌روی‌مان حوضی بزرگ بود. حوضی بزرگ از روغن. بوی روغن سوخته می‌داد. و تصویر آینه‌وار سقف بر ‏سطح روغن سوخته جلب‌مان کرد. موزه پله نداشت. یک طبقه بالا آمدیم و اندر کف معماری موزه ماندیم. گالری 1 را ‏آخرسر دیدیم. عکس نقاشانی بود که تابلوهای‌شان در گالری‌ها به نمایش گذاشته شده بود. کنار عکس‌ها ایستادیم و مرور ‏کردیم که کدام تابلو برای کدام نقاش بود. بعضی‌های‌شان در یادمان مانده بودند و بعضی نه...‏

نقاشی‌ها تیزمان کرده بودند. معماری موزه‌ی هنرهای معماری حس زیبایی‌شناسی‌مان را تیز کرده بود. می‌فهمیدیم که عکس ‏روی دیوار کافه فرانسه عکس خوبی نیست. ‏

موزه هنرهای معاصر

معماری موزه خود زندگی بود. دالان‌های موزه مثل یک داستان بودند. اول وارد یک گالری می‌شدی، درنگ می‌کردی، سیر ‏می‌کردی، خیره می‌شدی، تجربه می‌کردی، به فکر می‌رفتی، می‌خندیدی، به نتیجه می‌رسیدی و نمی‌رسیدی (انگار که ‏مرحله‌ای از زندگی) و بعد راهرویی به سرعت تو را به دالان بعدی، به صحنه‌ی بعدی (مرحله‌ای دیگر از زندگی) می‌برد و ‏همین‌طور تا به آخر... و شیب راهروها همانند حسی بود که من از زندگی دارم: حرکت به سوی پایین. گالری به گالری به ‏تجربه‌ی زیسته افزوده می‌شد ولی شیب راهروها همه به سمت پایین بودند. سقوطی تدریجی. تو پایین و پایین‌تر می‌رسیدی ‏و آخرسر یکهو می‌دیدی که در قعر ساختمانی (در قعر زندگی) و روبه‌رویت حوضی پر از روغن سوخته قرار دارد و سطحی ‏شیب‌دار به سمت بالا که همانند مرگ، عروج بود. ‏

شیرکاکائو داغ بود. با شیرینی دانمارکی دلچسب بود. گفت امسال سال تغییره. هم کار هم زندگی. ‏

گفتم خیلی هم خوب خیلی هم عالی. و به یاد این افتادم که در یک راهرو مانده‌ام... به یاد این افتادم که خودم را در یک ‏راهرو ساکن نگه داشته‌ام. یکی از راهروهای موزه‌ی هنرهای معاصر پنجره‌ای سراسری به سوی پارک لاله داشت. روشن ‏بود. ابتدای راهرو یک گالری بود و انتهایش گالری دیگری. و آن بین راهرویی روشن و چشم‌نواز با منظره‌ای از درختان. ‏ولی هر کاری‌اش می‌کردی راهرو بود. محل گذر بود. نبایست طولانی می‌شد. باید سریع تو را به گالری بعدی می‌رساند. ‏وقتی گفت امسال سال تغییره، یاد این افتادم که خیلی وقت است ایستاده‌ام در فضای راهروی روشن بین دو گالری. خیلی ‏وقت است که دارم به تعلل می‌گذرانم. تعللی که روشن است و چشم‌نواز، ولی ناراحت‌کننده است، اصل نیست. بین دو ‏گالری است. ارزش بیرونی و درونی ندارد...‏

از چه می‌ترسیدم؟ چه چیز باعث می‌شد در آن راهرو بمانم؟ دل‌انگیزی تصویر محدود درختان پارک لاله؟ اگر درخت‌ها را ‏دوست‌تر می‌داشتم چرا از آن مسیر بیرون نمی‌زدم؟ از آن راهروها و گالری‌ها و تماشاکده‌ها و درنگ‌ها و فکر‌ها؟ آن‌ها هم ‏ارزشمند بودند؟ پس چرا سراغ گالری بعدی نمی‌رفتم؟ بس بود؟ همان چند گالری‌ای که دیده بودم ‏‏(نوجوانی،‌جوانی،‌دانشگاه، سفرهای مختصر) کافی بود؟ تا گالری قبل از آن راهرو خوب بود و می‌ترسیدم تصاویر گالری‌های ‏بعدی به آن خوبی نباشد؟ شیب رو به پایین راهروها من را می‌ترساند؟ دوست نداشتم پایین‌تر بروم؟ آن تابلوی سبز و ‏طلایی انتهای راهرو اغواکننده بود. چرا به سمتش نمی‌رفتم؟ چه مرگم بود؟ تعلل عادتم شده... ‏

توی موزه 3 نفر بودیم و با همدیگر از راهروها عبور می‌کردیم و به گالری‌ها می‌‌رسیدیم. ولی توی زندگی خودم باید تنها از ‏راهرو عبور می‌کردم، در گالری بعدی کسی به انتظارم نشسته بود، کسانی به انتظارم نشسته بودند... ولی...‏

ح کافه لته‌اش را خورد و من هم شیرکاکائوام را و از کافه فرانسه بیرون زدیم. عصر روز 7 فروردین دلچسب بود. همانند ‏قدم برداشتن در کنار پنجره‌ی راهروی روشن موزه‌ی هنرهای معاصر بود...‏

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۶
پیمان ..