سپهرداد

28مرداد شوم ترین روز حداقل 200 سال اخیر ایران

سپهرداد

28مرداد شوم ترین روز حداقل 200 سال اخیر ایران

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

حالا دیگر مشتری تئاترهای گروه اگزیت هستم. چند تا ویژگی دارند که برایم دوست‌داشتنی‌اند. چپ‌اند. به طرز هماهنگ و زیبایی چپ‌اند. نمایش قبلی که ازشان دیدم «مارکس در سوهو» بود. مارکسی که رستاخیز کرده بود و آمده بود به قرن بیست و یکم و دنیای قشنگ نوی آدم‌های قرن بیست و یکم را به چالش کشیده بود. بی‌عدالتی، ظلم، ستم، نظام طبقاتی، نیروی کار، بهره‌کشی، آزادی دریغ شده، آزادی ازدست‌رفته. «مترسک» هم به طرز تکان‌دهنده‌ای چپ بود. این‌که می‌گویم به طرز هماهنگی چپ‌اند،‌ به خاطر طرز فروش بلیت تئاترهایشان هم هست.

من از تئاترهایی که قیمت بلیتشان در یک اجرا متفاوت است متنفرم. اگر ردیف اول باشی، 50 هزار تومان. اگر ردیف دوم باشی 45 هزار تومان و اگر ته بالکن باشی و بازیگرها را قد نخود ببینی 30 هزار تومان مثلاً. حالم به هم می‌خورد از این‌جور تئاترها که آدم‌ها را طبقه‌بندی می‌کنند. تئاترهای اگزیت هم قیمت بلیتشان متفاوت است: از 5 هزار تومان شروع می‌شود تا 25 هزار تومان. با یک تفاوت عظیم: کسی که بلیت 25 هزارتومانی می‌خرد هیچ برتری‌ای بر کسی که بلیت 5هزارتومانی می‌خرد ندارد. همه در کنار هم می‌نشینند. قیمت جایگاه را مشخص نمی‌کند. قیمت فقط یک انتخاب است. هرکسی می‌تواند متناسب با وسع خودش بلیت تئاترهای گروه اگزیت را بخرد.

اگزیتی ها فقط یک گروه تئاتری نیستند. تولید دانش و محتوا دارند. کانال تلگرامشان به‌روز است. سایتشان به‌روز است. فیلم‌ها و تئاترهای بقیه را متناسب با دیدگاه‌های خودشان نقد و بررسی می‌کنند. شفافیت دارند. مثلاً چند وقت پیش، کارگردان گروه (مهرداد خامنه‌ای) قراردادهای گروه با بازیگران را توی کانال تلگرامشان گذاشته بود. توی تیوال که بروی می‌بینی اعضای گروه به تک‌تک نقدهای ریزودرشت تماشاگران به تئاترهایشان با گرمی پاسخ داده‌اند. این‌که یک گروه حرفه‌ای علاوه بر کار خودش رسالت تولید محتوا را هم به این سنگینی به عهده بگیرد برایم خیلی ارزشمند است.

خیلی گروه اگزیت را تحویل گرفته‌ام؟ دلیلش نمایش آخرشان است شاید. آن‌قدر بهم چسبید که دوست دارم هی ازشان تعریف کنم.

«مترسک» جذاب است. یک نمایش دوپرده‌ای دوساعته که تا به آخر تو را با خودش می‌کشاند. برداشتی است از نمایشنامه‌ی «چهار صندوق» بهرام بیضایی. نخوانده‌ام نمایشنامه را. باید بخوانم. نمایش گروه اگزیت حتم برداشتی به‌روز شده از این نمایشنامه را به دست داده. فیلم‌ها و آهنگ‌هایی که در طول نمایش به زبان‌های مختلف و از کشورهای مختلف (از آلمان بگیر تا اسلواکی) پخش می‌شود دقیق و به‌جایند.

مترسک 5 تا شخصیت دارد. 4 نفر که نمادی از قشرهای اصلی یک جامعه‌اند: روشنفکر، راهبه، سرمایه‌دار و کارگر. نفر پنجم هم مترسکی است که آن 4 نفر با همفکری آن را می‌سازند تا به کمکش بتوانند زندگی بهتری داشته باشند. به او قدرت می‌دهند. هرکدامشان به او ابزاری می‌دهند تا از بیرون باابهت و خشن و از درون مهربان باشد. مترسک قرار است به جامعه‌ی آنان ثبات و آرامش ببخشد: نمادی از دولت‌ها. اما پس از موجودیت یافتن بر آن‌ها مسلط می‌شود. جامعه‌شان را تحت سیطره‌ی خودش می‌گیرد و تبدیل می‌شود به قدرت مطلقه. اهالی جامعه تصمیم می‌گیرند با هم متحد شوند و قدرت مترسک را از او بگیرند. اما... مترسک زرنگ‌تر از این حرف‌هاست. 

شخصیت‌ها کاملاً واضح و شفاف‌اند. پیشنهادها و جملاتی که هرکدامشان می‌گویند دقیقاً متناسب با دستگاه فکری‌شان است. هماهنگی گفتارها در این نمایش تو را بی‌دست انداز و بی سکته با خودش می‌کشاند و می‌کشاند. 

نمایش در دو پرده اجرا می‌شود و پایان هر دو پرده شبیه به همدیگر است. منتها میزان تکان دهندگی پایان پرده‌ی دوم بسیار بالا است. عنصر تکرار وقتی به‌جا مورداستفاده قرار می‌گیرد همچه اتفاقی می‌افتد... 

قهرمان اصلی نمایشنامه شخصیتی است که جنسیتش از بقیه بازیگرها متمایز است: تنها مرد نمایشنامه. اولین سؤالی که در ابتدای نمایش از خودت می‌پرسی احتمالاً همین است: چرا بقیه خانم‌اند و او آقا؟ اما هر چه در نمایش جلوتر می‌روی عنصر جنسیت در نظرت کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود؛ تا به آخر نمایش که به یک نتیجه‌ی جالب می‌رسی: قدرت و بقا جنسیت نمی‌شناسد... 

و آن صندوق های لعنتی که باز هم معنای نمادین خیلی عجیبی دارند.

5 یا 10 هزار تومان برای یک تئاتر جاندار اصلاً مبلغی نیست. پیشنهاد می‌کنم تا آخر مرداد حتماً یک اجرا از تئاتر «مترسک» را ببینید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۲
پیمان ..

می‌خواهم از داستان کوتاه‌های موردعلاقه‌ام حرف بزنم. هفته‌ای یک داستان. با نوشتن ازشان می‌فهمم  که واقعاً چرا ازشان خوشم آمده. چه چیزهایی، چه عناصر مشترکی داشته‌اند که من را به هیجان آورده‌اند. قبلاً تک‌وتوک این کار را کرده‌ام. ولی می‌خواهم منظم باشم.

خب، از آخر اگر شروع کنم شاید بهتر باشد. آخرین داستان کوتاهی که من را به وجد آورد اولین داستان کتاب «کیک عروسی» است. «کیک عروسی» مجموعه‌ای است از یازده داستان کوتاه معاصر آمریکا که مژده دقیقی انتخاب و ترجمه کرده. کتاب را انتشارات نیلوفر پارسال به چاپ رسانده.

این‌که یک داستان کوتاه خوب به‌اندازه‌ی یک رمان غنا و مایه دارد برایم اثبات‌شده است. یک عقیده‌ی دیگر هم دارم و این‌که یک داستان کوتاه خوب یک منظومه‌ی کوچک است. مجموعه‌ای از عناصر که پیوند درونی ناگسستنی دارند و هر چه این پیوند نامحسوس‌تر باشد لذت کشف داستان بیشتر است.

اسم داستان اول مجموعه‌ی «کیک عروسی» هنر کدبانوگری است،‌ نوشته‌ی مگان میهیو برگمن. همان پاراگراف دوم داستان بود که یقه‌ی من را گرفت و با خودش برد:

«آیک با صدای نازک و لهجه‌ی بریتانیایی می‌گوید: به چپ بپیچید.

چپی در کار نیست- فقط یک جاده‌ی خشک‌وخالی است در کارولینا که ظاهراً بی‌نهایت صاف است،جاده‌ای در میان کاج‌ها و بیلبوردهای پراکنده‌ی بنگاه‌های فروش ماشین. مادرم را بهار گذشته از دست دادم و دارم نه ساعت را با بچه‌ای هفت‌ساله در بزرگراه آی-95 به سمت جنوب می‌رانم تا شاید یک‌بار دیگر صدایش را بشنوم.»

یک داستان جاده‌ای،‌ سه نسل از یک خانواده و یک اتفاق غیرمنتظره: شنیدن صدای مادری که یک سال از مرگش می‌گذرد. این سه عنصر در همان پاراگراف دوم داستان من را جذب خودشان کردند.

اگر بگویم «هنر کدبانوگری»‌یک داستان از نوع سفر قهرمان است پر بیراه نگفته‌ام. داستان با جاده شروع می‌شود. یک جاده‌ی طولانی که راوی داستان به همراه پسر 7ساله‌اش باهدفی روشن در حال پیمودن آن است. زن میان‌سال در آستانه‌ی یکی از لبه‌های زندگی‌اش قرارگرفته. مثل خیلی دیگر از خانواده‌های آمریکایی خبری از مرد خانواده نیست. او به‌تنهایی در حال بزرگ کردن کودکش است. کودکی که دیگر کم‌کم دارد وارد مرحله‌ی نوجوانی می‌شود. دارد از معصومیت دور می‌شود و متعاقب آن راوی هم خود را در آستانه‌ی گذر می‌بیند. گذر از میان‌سالی و نزدیک شدن به حس و حال مادرش که یک سال از مرگش می‌گذرد. گذار او نمونه‌ای بیرونی هم دارد: شغلی در یک ایالت دیگر به او پیشنهادشده و او در حال فروش خانه‌ای است که چند سال ساکن آن بوده. خانه‌ای که پر است از جیرجیرک‌های شتری مزاحم. جیرجیرک‌هایی که فروش خانه‌اش را مختل کرده‌اند. جیرجیرک‌هایی که یک‌جورهایی نماد مسائل حل‌نشده‌ی راوی در زندگی گذشته‌اش هم هستند،‌ به‌خصوص مسئله‌ی رابطه‌ی او با مادرش.

ریزداستان‌های مگان میهیو برگمن تکان‌دهنده است. او روایت‌های کوتاه از روابط آدم‌ها را در 2-3 صفحه بیان می‌کند و در پایان آن 2-3 صفحه تک جمله‌هایی می‌گوید که آدم را به اعماق پرت می‌کند.

اوایل داستان رابطه‌ی راوی با پسر کوچکش بیان می‌شود... از آن رابطه‌ها که هر ابوالبشری اندرکفش می‌ماند:

«ساق‌های آیک به کلفتی مچ دستم است، بی‌مو و رنگ‌پریده. دوست‌داشتنی و بی‌تکلف است. هنوز خبر ندارد که به خاطر جثه‌ی ریزش به او گیر خواهند داد، به خاطر این‌که ریش و سبیلش باده سال تأخیر درمی‌آید. دلم می‌خواهد او را توی پلاستیک بپیچم و نگهش دارم تا همیشه همین‌طور بماند، با همین شکل و شمایل. ته دلم، آیک هنوز نوزاد است، جسم نرمی است که می‌توانم آرام تا کنم و دوباره توی شکمم بگذارم. همین حالا هم می‌شود دید که چهره‌ی کودکانه‌اش دارد از معصومیت خالی می‌شود- روزبه‌روز.» ص 21

اما راوی چطور می‌خواهد یک سال بعد از مرگ مادرش صدای او را بشنود؟ به کمک یک طوطی. طوطی‌ای که مادرش بعد از مرگ پدرش خرید و تا به آخر عمر همدمش بود. یک طوطی آفریقایی خاکستری که استعداد خارق‌العاده‌ای در تقلید داشت. آخرین خواسته‌ی مادر از او این بود که این طوطی را نگهداری کند. اما او زیر بار این حرف نرفت. حالا یک سال بعد از مرگ او حس می‌کند که باید برود طوطی را پیدا کند،‌ حس می‌کند به طوطی و صدای مادرش نیاز دارد. حس می‌کند به تکه‌هایی از مادرش نیاز دارد. 

رد طوطی را گرفته است. مادرش طوطی را به یک لوله‌کش سپرده بود. لوله‌کش هم طوطی را بعد از مدتی به پناهگاه پرندگان برده بود. بعدازآن طوطی را برده بودند به یک باغ‌وحش در حاشیه‌ی جاده‌ی اصلی. حالا او به همراه پسر کوچکش زده‌اند به جاده تا به ملاقات طوطی بروند. در مدتی هم که در جاده‌اند قرار است جیرجیرک‌های خانه‌شان با سم و راه‌های دیگر از بین برده شوند...  

داستان پر است از فلاش‌بک. فلاش‌بک‌های صحنه‌های مختلف زندگی راوی با پدر و مادرش. صحنه‌های مختلفی که در بعضی از آن‌ها پسر کوچکش هم در آن حضور دارد و هر چه به پایان نزدیک‌تر می‌شویم سؤال‌های زندگی راوی را بیشتر درک می‌کنیم. این زندگی لعنتی، این نسل‌های آدمیزاد... مادرها، پدرها، مادربزرگ‌ها، بچه‌ها. نقش‌های دگرگون شونده‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان. 

طوطی حرف نمی‌زند. راوی در ظاهر به جواب سؤالش نمی‌رسد. اما می‌رسد. عمیق‌تر می‌رسد. صدای مادرش را از منقار طوطی نمی‌شوند؛ بلکه از درون می‌شنود...

راستش بیشتر از این دیگر دوست ندارم از این داستان حرف بزنم. صفحات آخر این داستان کوتاه یک ریزداستان عمیق دیگر است و مثل دیگر ریزداستان هایی که قبلش آورده با چند جمله‌ی تکان‌دهنده تو را مبهوت می‌کند؛ وادارت می‌کند که یک‌بار دیگر به زندگی فکر کنی: به نسل‌ها، مادرها، پدرها، بچه‌ها، خودت و...


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۶
پیمان ..

بی‌بی‌سی ده‌ها سال است که مرجع شماره‌ی یک اخبار ماست. از زمان به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه پهلوی تا انتخابات سال 1388 همواره بی‌بی‌سی برای همه‌ی گروه‌های راست و چپ مرجع خبری بوده است. آرشیو بی‌بی‌سی از تمام وقایع معاصر ایران بی‌نقص است. بی‌بی‌سی در بین ایرانیان جایگاه واقعی یک رسانه را دارد. وقتی قضیه‌ی تجاوزهای سعید طوسی در مجاری اداری ایران به‌جایی نمی‌رسد بی‌بی‌سی است که وکیل مدافع می‌شود. وقتی دلار گران می‌شود بی‌بی‌سی است که با فراخوان‌های مردمی خودش شناختی عمیق از لایه‌لایه‌های جامعه‌ی ایران به دست می‌دهد. 

به خاطر همین جایگاه رفیع رسانه‌ای است که هرروز صبح اخبار بی‌بی‌سی را به‌دقت می‌خوانم؛ اما امروز صبح موقع خواندن اخبار فرهنگی هفته‌ی گذشته‌ی ایران در بی‌بی‌سی اتفاقی افتاد که بی‌بی‌سی را در ذهنم نابود کرد...: 

بی‌بی‌سی مطلب وبلاگ من را به نام خبرنگار سایت خودش کپی و پیست کرده بود. انگار کن بی‌بی‌سی یک وبلاگ پیزوری باشد که برای محتوا داشتن چاره‌ای پیدا نمی‌کند جز این‌که مطالب دیگران را کپی پیست کند و به نام خودش بزند... 

برایم باورکردنی نبود. آخر چرا سایت به آن عظمت باید همچه کار احمقانه‌ای بکند؟

من یک تجربه در مورد مزار کیارستمی را توی سپهرداد نوشتم. توی چند تا کانال تلگرامی آن نوشته با ذکر منبع منتشر شدند و بعد امروز ناگهان وقتی داشتم مطلب «فرهنگ و هنر در هفته‌ای گذشت؛ آب، گلشیری، کیارستمی و رقص» را می‌خواندم دیدم واژه‌ها چه قدر آشنایند. یعنی تو بگو یک واو جابه‌جاشده باشد نشده بود... مطلب وبلاگ سپهرداد را توی روز روشن دزدیده بودند. آن‌هم کی؟ بی‌بی‌سی فارسی.

مهدی تاجیک دیگر کیست؟ کار او بوده حتماً همچه خطای ناشیانه‌ای؛ ولی هر چه باشد او خبرنگار سایت معتبر بی‌بی‌سی است...

توی کانال تلگرام سپهرداد گذاشتم. دوستان گفتند حتماً ادعای نقض کپی‌رایت کن. چون بی‌بی‌سی همچه کار زشتی را انجام داده حتماً باید ادعای نقض کپی‌رایت کنی. رفتم قسمت شکایت‌های سایت بی‌بی‌سی. به زبان فارسی شکایت‌نامه نوشتم. اما حالا که نگاه می‌کنم باید به انگلیسی ادعا می‌کردم. چون از صبح تا به حال به هیچ جایشان حساب نکرده اند...

نمی‌دانم. سپهرداد خواننده‌ی زیادی ندارد. بی‌بی‌سی یک غول است. ولی هر جور نگاه می‌کنم آن نوشته مال من بوده. من نوشتمش. چرا باید مهدی تاجیک آن را به نام خودش بزند و هزاران نفر آن را به نام او بخوانند؟ این‌که من آدم مشهوری نیستم، هنوز کتابی چاپ نکرده‌ام، هنوز رسانه‌ای نشده‌ام دلیل نمی‌شود که این مسئله را بتوانم تحمل کنم...

آیا در اینجا کسی هست که بداند و بتواند من را در گرفتن حقم از سایت بی‌بی‌سی یاری کند؟ 


۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۹
پیمان ..

شیخ بهایی آدم عجیبی بوده. یک لبنانی اسیر خاک ایران. آرامگاهش توی حرم امام رضا است. هر بار که می‌روم مشهد یک سری هم به قبرش می‌زنم. خیلی‌ها محض تبرک بعد از دستمالی سنگ‌قبرش آن را به سروصورتشان می‌مالند و ذکرگویان رد می‌شوند. می‌دانند که این بابا کی بوده؟ نمی‌دانم راستش. 

مادی‌های اصفهان کار این بشر بوده. مادی‌های زندگی‌بخش اصفهان. بااینکه این مادی‌ها این روزها کاملاً خشک‌اند؛ ولی هر بار گذر از کنار این مادی‌های پیچ‌واپیچ و تنفس بوی درختان کنارشان آدم را زنده می‌کند. معمار مسجد شاه اصفهان هم بوده و کسی هست که مسجد شاه را ببیند و اندر کف نماند؟ مخترع پخت نان سنگک هم بوده و کلی کتاب شعر و ادبی و...

داشتم کتاب مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران را می‌خواندم. کتاب جالبی است. حکایت سربداران و اولین جرقه‌های تشکیل حکومت توسط فقیهان در ایران و بعد صفویه و دم‌ودستگاه حکومتشان عجیب خواندنی است. دارد نظرم را به خیلی چیزها تغییر می‌دهد راستش. 

نویسنده‌اش یکجایی از سفرنامه‌ی یکی از این مهاجران نام می‌برد: شیخ حسین بن عبدالصمد جبعی حارثی که در قرن پانزده میلادی از جبل عامل لبنان راهی ایران و اصفهان شد. به خواست استادش شهید ثانی از این مهاجرت یک سفرنامه نوشت. 

اما این شیخ حسین چه کسی بوده؟ پدر شیخ بهایی مشهور. شیخ بهایی 13 سالش بود که همراه پدرش از لبنان به ایران مهاجرت کرد. راه سخت و درازی را طی کردند تا به بهشت علمای شیعه در ایران رسیدند: اصفهان. اصفهانی که در آن روزگار به پهنای بهشت بود و وصف آن را نمی‌شد به زبان آورد.

اما بعد از چند سال زندگی در ایران او به یک نتیجه‌ی عجیب رسید:

«نکته‌ی مهم و شایان توجه این است که علی‌رغم شادمانی بسیار و اظهار خشنودی و کامروایی و رضایت از پذیرایی و میهمان‌نوازی مردم اصفهان، وی پس از چند سال از ایران گریخت و به بحرین رفت. او برای خروج از ایران از شاه صفوی اجازه‌ی حج گرفت و ازآنجا به بحرین رفت. در آنجا به پسرش [شیخ بهایی مشهور] نصیحت کرد که اگر خواهان دنیاست به هند برود و اگر دین خود را می‌خواهد به بحرین بیاید و اگر هیچ را نمی‌خواهد در ایران بماند.»1

شیخ بهایی در ایران ماند و در سال 1000 هجری شمسی از دنیا رفت. خیلی دوست دارم ازش بپرسم که چطور توانسته بی‌خیال هم دین شود هم دنیا!



۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
پیمان ..

مزار عباس کیارستمی

سر گرمای ظهر بود که رسیدیم به مزارش. کوچه‌پس‌کوچه‌های لواسان در ظهر تابستان عجیب گرم بودند. گرم و البته خلوت. یک هفته مانده بود تا سالگرد مرگش. یادم نبود. نمی‌دانستم اصلاً. آمده بودیم لواسان گردی و گفتم سر مزار او هم برویم. قبرستان توک مزرعه کوچک بود. خودمانی بود. فکر می‌کردم که باید توی قبرستان بگردیم تا مزار را پیدا کنیم. ناهار نخورده بودیم. در حد ناهار گرسنه‌مان نبود. فکر می‌کردم با جست‌وجو گرسنه‌مان خواهد شد. اما زیاد نگشتیم.

گفت: فکر می‌کردم قبرستان باصفاتری باشد.

گفتم: باصفا نیست؟ عین یه باغچه می مونه.

گفت: نه. فکر می‌کردم بالای یک کوه باشه. فکر می‌کردم قبرش زیر یک تک‌درخت بالای کوه باشه.

گفتم: مثل صحنه‌های فیلم باد همه‌ی ما را با خود خواهد برد؟

گفت: آره... لواسان و این کوه‌های اطراف هم کم ازین تک‌درخت‌های بالای کوه نداره.

گفتم: مممم... آره. قبر بیژن الهی خیلی دله. درخت نداره. ولی حس و حالش همینه که می گی.

قبرستان توک مزرعه کوچک بود. تا انتها رفتیم و عکس خیلی بزرگی از عباس کیارستمی نشانمان داد که مزارش کجاست. هوا گرم بود. کنار مزار شمشاد کاشته بودند. ولی خبری از سایه‌ی درختی پیر نبود. اول تک‌درخت حک‌شده روی سنگ مزار را دیدیم،‌ بعد اسم عباس کیارستمی بدون نقطه‌ها. احتمالاً امضای خودش بود و بعد... 

آن گوشه‌ی سنگ مزار زیر سایه‌ی بوته‌ی شمشاد یک سبد کوچک بود، یک سبد کوچک پر از گیلاس و توت‌فرنگی. واعجبا. شاید این جایزه‌ی ما بود که در ظهری به این گرمی تک‌وتنها آمده بودیم. 

در حد یک گیلاس گرسنه‌مان بود. او توت‌فرنگی خورد. من دو تا گیلاس انداختم گوشه‌ی لپم. بعد توت‌فرنگی هم خوردم. از گرمای ظهر تابستان گیلاس‌ها و توت‌فرنگی‌ها داغ بودند. ولی شیرینی پرآبشان زنده‌مان کرد. خندیدیم. نمی‌دانم کار چه کسی بود. کار پسر کوچکش بهمن؟ کار زنی غریبه که با فیلم‌هایش زندگی کرده؟ نمی‌دانم. ولی خیلی دل بود کارش. یک‌جور نذری دادن بود؛ یک‌جور خرما خیرات کردن؛ ولی کیارستمی وار... طعم گیلاس سر مزارش دل‌چسب بود، خیلی دل‌چسب بود.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۱
پیمان ..

از همان صفحه‌ی مقدمه از کتاب خوشم آمد. نخ نامرئی تمام فصول کتاب چیزی بود به اسم شانگری لا: یکی از رؤیایی‌ترین مکان‌های روی زمین: «در سال 1933 نویسنده‌ی بریتانیایی، جیمز هیلتون، رمانی در مورد این مکان دیدنی و عرفانی نوشت و آن را افق گمشده نامید. شانگری لا در حقیقت اوتوپیا یا آرمان‌شهری است که به‌عنوان بهشتی زمینی هم شناخته می‌شود، شهری در حوالی کوه‌های تبت و هیمالیا که از جهان بیرون پنهان است و در آن خوشحالی ابدی است... شانگری لا واژه‌ای سانسکریت و به معنای سرزمین آرامش و سکوت است. در بسیاری از افسانه‌ها و متون مذهبی مردم هیمالیا از شانگری لا یادشده؛ شهری که برای دفاع از مردمش در برابر حمله‌ی اهریمن، برای همیشه در گوشه‌ای از هیمالیا ازنظرها پنهان‌شده است.»

کتاب «در جست‌وجوی شانگری لا» حاصل گشت‌وگذارهای مهدی فاضل بیگی است در استان‌های شمالی کشور هندوستان: کشمیر، هیماچال پرادش و کشور نپال. در جست‌وجوی آرامش و خوشی سکرآوری که شانگری لای افسانه‌ای به ارمغان می‌آورد.

فاضل بیگی دانشجوی دکترا بوده در حیدرآباد هند. در طول 5 سال تحصیلش در کشور هند از فرصت ویزا و اقامت در هندوستان استفاده کرده و در استان‌های شمالی هند هم گشت‌وگذارها کرده. استان‌هایی که شهرهایشان در ارتفاعات بالای 2500 متر است و روستاهای سر راه گاه در ارتفاع 5000 متری بنا شده‌اند.

این‌که در سفرهایت دنبال چیزی باشی به اسم شانگری لا ستایش‌انگیز است. نخ واحدی را پی می‌گیری و مطمئناً به رستگاری‌ها می‌رسی. همین من را عاشق کتاب کرد. بعد که از جاده‌ی کشمیر به لاداخ گفت دیگر دلم خواست. یکی از خوف و خفن ترین جاده‌های دنیا. توی یوتیوب هم در مورد خطرناک‌ترین جاده‌های دنیا سرچ بزنی شماره یک اکثر فهرست‌ها جاده‌ی کشمیر به لاداخ است. من باید این جاده را تجربه کنم! پرسه زدن‌های فاضل بیگی در فرعی‌های این جاده با موتورهای 350 و 500 رویال انفیلد و بولت هوس‌انگیز بود.

 

 

فاضل بیگی نویسنده‌ی خوبی نبود. توصیف‌هایش معمولی بودند. پیدا بود که در لحظه سفرنامه را ننوشته و با فاصله‌ی زمانی ثبت دیده‌ها کرده. می‌توانست بیشتر به هیجان بیاورد. می‌توانست جزئیات را بیشتر بپردازد و بیشتر تکانت بدهد. اما ایده‌ی سفرش و ماجراجویی‌هایش آن‌قدر بکر و خواستنی هستند که تو تا به آخر کتاب همراهش خواهی بود. چند جایی از کتاب غلط‌های املایی فاحشی را می‌بینی، ولی باز هم ایده‌ی شانگری لا و سفر در کشمیر و ارتفاعات هیمالیا و نپال آن‌قدر جذاب است که می‌توانی زیرسبیلی رد کنی. 

کتاب در هر چند صفحه برای تو یک اعجاز دارد. از فارسی‌زبان‌های ارتفاعات هیمالیا تا تپه‌ی مغناطیسی لاداخ. از رود خروشان ایندوس تا هندوهایی که به خیار و هلو هم فلفل می‌زنند و می‌خورند و... مگر می‌شود از هندوستان سفرنامه نوشت و اعجاز و غرابت نداشت؟

فصل آخر کتابش از یک ایده و پروژه‌ی دیگر صحبت می‌کند؛ ایده‌ای که از دیدن یک مجموعه عکس به ذهنش رسید؛ مجموعه عکس فارسی‌زبانان هیمالیا در مورد تاجیک‌های چینی منطقه‌ی تاشکرگان ناحیه‌ی سین کیانگ در شمال غربی چین. مجموعه عکسی از رضا دقتی که متأسفانه فاضل بیگی توی کتابش به او اشاره نکرد. ایده‌ی سفرهای بعدی‌اش هم جذاب بود: فارسی‌زبانان بام دنیا.

مهدی فاضل بیگی سایت ندارد. وبلاگ ندارد. اما توی اینستاگرامش از سفرهایش عکس و فیلم‌های کوتاه می‌گذارد. تمام عکس‌های سیاه‌وسفید کتاب در جست‌وجوی شانگری لا را در اینستاگرامش می‌توان دید. عکس‌های پروژه‌ی جدیدش هم فوق‌العاده جذاب‌اند. آن‌قدر جذاب که انتظار برای چاپ سفرنامه‌ی جدید مهدی فاضل بیگی بیهوده نباشد.

 
پس نوشت: آقای فاضل بیگی اشاره کردند که در نسخه ی اصلی کتاب شان از رضا دقتی نام برده بودند؛ اما بع تیغ ناجوانمردانه ی سانسورچی های وزارت ارشاد دچار شد. برایم عجیب بود که نام یک عکاس حرفه ای که عکس هایش باعث سربلندی این بوم و بر در جهان است در لیست کلمات قبیحه ی وزارت ارشاد است...
۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۱
پیمان ..

پیاده‌روی در مسیرهای تکراری با دوره‌ی تناوب یک‌ماهه لذت‌بخش است. به این توجه می‌کنی که چه چیزهایی تغییر کرده. نگاه می‌کنی که اشیاء و آدم‌های قبلی هنوز سر جایشان هستند یا نه. 

پیتزافروشی ارم هنوز بسته است. هم ماه رمضان است و هم تابلوی قدیمی‌اش هنوز به‌روز نشده. پس هنوز تعطیل است. مسچیان هنوز هم دبه‌های سبزرنگ آب رادیاتورش را جلوی مغازه‌اش به‌صف چیده. جلوی کارواش نبش کوچه هنوز آن مزدا سری اف شکلاتی‌رنگ پارک است. (دفعه‌ی پیش سقف و شیشه و کاپوتش پر بود از شکوفه‌های درخت بود. این بار تمیز و بی شکوفه بود.) سقف سفالی خانه‌ی متروکه‌ی آن دست هنوز هم سبز و پر از خزه است. ساندویچی‌ها و کتلت فروشی‌ها همه‌شان بسته‌اند. این بار طباخی کنار فروشگاه فروش بسته است و دیگر عطر لعنتی‌اش بر بوی چای‌های مغازه‌ی چای بهاره چیره نیست. ماه رمضان است.

سر میدان شهدا چند پیرمرد و پیرزن توی زنبیل‌های حصیری بزرگ گوجه‌سبز و ازگیل و پرتقال محلی می‌فروختند. کمربند فروش جلوی بانک ملی بساط کمربندهایش را این بار جلوی بانک کناری (بانک مسکن) چیده بود... هوای خردادماه خنک و مطبوع بود.

وقتی رسیدم به باغ ملی دوچرخه‌سوار کوله بر پشت نگاهم را جذب کرد. کوله بر دوش، لاغر و بله باریک و تک‌وتنها بود. به کلاه ایمنی و دستکش سیاهش نگاه کردم. بعد حس کردم یک دوچرخه‌ی دیگر هم رد شده. یعنی داشتم هنوز به کوله‌پشتی او نگاه می‌کردم که رد شدن صدای جیرجیری  را کنار گوشم حس کردم. برگشتم. بله... یک دوچرخه‌ی دیگر هم رد شده بود. دوچرخه با صدای جیرجیر بلندش دور میدان چرخید.

پیرمرد بود. دو تا میله گذاشته بود دو طرف فرمان دوچرخه‌اش. دو تا گل گلایل را چسبانده بود به این دو تا میله. یک پوستر از امام خمینی هم بین این دو تا گل. یک کیسه با آرم برنج محسن هم از فرمان دوچرخه‌اش آویزان بود. توی کیسه برنج نبود. نمی‌دانم چی بود. کلاهی به سفیدی ریش‌هایش هم بر سر داشت. تنها بود. برای خودش داشت رکاب می‌زد و توی شهر می‌چرخید... 

یکهو یادم آمد توی مسیری که داشتم می‌آمدم به جز زیاد بودن ماشین های پلاک تهران هیچ نشانی از ارتحال ندیده بودم. بانک‌های سر راهم فقط تعطیل بودند. از معمار انقلاب فقط یک روز تعطیل برای ادارات دولتی شهر را دیده بودم. سیاهی به چهره‌ی سبز شهر این بار ننشسته بود.

تنها چیزی که داشتم می‌دیدم همین پیرمرد دوچرخه‌سوار بود. عکس را برداشته بود گذاشته بود روی فرمان دوچرخه‌ی قدیمی‌اش. دوچرخه‌ای که صدای جیرجیر زنگ‌زدگی و روغن نخوردن به چرخ‌ها و زنجیرش بلند بود. خیره به روبه‌رو رکاب می‌زد و زیر تونل سبز درخت های دو طرف خیابان ها می‌چرخید و می‌چرخید...

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹
پیمان ..

سرژ شالاندون

یک ژانری برای خودم تعریف کرده‌ام به اسم «داستان‌های پدر و پسری». ژانر جالبی است که از «پدران و پسران» تورگنیف تا «پدر، عشق، پسر» سید مهدی شجاعی را شامل حالش می‌دانم. سعی می‌کنم کتاب‌هایی را که در این ژانر می‌گنجند حتماً بخوانم. «شغل پدر» را هم در همین راستا خریدم.

اصلاً سرژ شالاندون را نمی‌شناختم. کتاب جایزه‌ی خاصی هم نبرده بود. چاپ 2015 فرانسه بود. فقط مترجمش نام‌آشنا بود. ریسک کردم و خریدم و فصل اول را که خواندم پایه‌ی کتاب شدم.

از آن داستان‌های پدر و پسری لعنتی بود. یک‌جور دیگری بود. پدر این داستان بیمار بود. از آن دیوانه‌هایی که عاشق مرموز بودن و جاسوسی و مأمور مخفی بودن و اطلاعاتی بازی و وصل بودن به کله‌گنده‌ها است. از آن‌ها که دوست دارند خودشان را وصل به شخص اول مملکت بدانند. از آن ابله‌های عاشق خودنمایی و قمپز درکردن به خاطر ارتباطات سری فراوان. 

اما لعنتی بودن کتاب به این خاطر بود که این میل عجیبش را به دنیای کوچک کودکی پسرش هم تسری داد. تمام ذهن کودکی و نوجوانی امیل را با نفرت از ژنرال دوگل و نقشه برای قتل او و باز پس گرفتن الجزایر و سازمان CIA و AOS و... انباشت و او را تباه کرد. 

بااینکه کتاب کاملاً فرانسوی بود و من از داستان الجزایر و سازمان‌های اطلاعاتی فرانسه چیزی نمی‌دانستم، ولی عمیقاً درک می‌کردم. شاید چون پسرهایی چون امیل را در سال‌های نوجوانی خودم دیده بودم. انصافاً کشش بالایی هم داشت. هر فصلی را که می‌خواندم بیشتر عطش پیدا می‌کردم که بالاخره بفهمم شغل پدر چی است؟ این مرد عوضی شغل واقعی‌اش چی است که دارد این‌طور با دروغ و دبنگ پسرش را نابود می‌کند؟ این سؤال که نام کتاب هم بود موتور محرکه‌ی رمان است و تا به آخر تو را دنبال خودش می‌کشاند.

یکی از جالب‌ترین فصل‌های کتاب برایم آنجا بود که امیل هم برای خودش یک زیردست اطلاعاتی پرورش می‌دهد. امیل خودش زیردست باباش بود. در سلسله‌مراتب آن سازمان اطلاعاتی خیالی او زیردست باباش بود. توی مدرسه موقعیتی دست داد و او توانست همان‌طور که پدر قاپ او را زده بود، او هم قاپ یکی از همکلاسی‌های تازه‌وارد را بزند و او را نوچه‌ی خودش کند. سلسله مراتبی که خودبه‌خود شکل می‌گیرد و غده‌ای سرطانی که لحظه‌به‌لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود...

اسم سرژ شالاندون توی مغزم حک شد. جست‌وجو که کردم دیدم از او کتاب دیگری هم ترجمه‌شده است: افسانه‌ی پدران ما... آن‌هم یک رمان پدر و پسری دیگر. انگار تخصص سرژ شالاندون داستان‌های پدر و پسری است.


منبع عکس: @@@
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۳
پیمان ..

وقتی نام «سعید طوسی» را می‌شنوید یاد چه چیزهایی می‌افتید؟ قاری قرآن، جلسات آموزش قرائت قرآن به نوجوانان پسر، تجاوز، پرونده‌ی قضایی، بی‌بی‌سی؟ 

مطمئناً این به یادتان می‌آید که پرونده‌ی تجاوز او در جلسات آموزش قرآن به نوجوانان چند سال در قوه‌ی قضاییه باز بوده و به‌محض علنی شدن در رسانه‌ها او تبرئه شد. کاری نداریم که این اتهام واقعیت داشته یا نداشته. کاری نداریم که این اتهام راست بوده یا دروغ. ما در حد قضاوت نیستیم. فقط می‌دانیم که پرونده‌اش در قوه قضائیه از سال 1390 باز بود. بعد هم‌زمان با مصاحبه‌ی شاکیان او با بی‌بی‌سی پرونده‌اش مختومه و او تبرئه شد.  بعدازآن هم رئیس یکی از قوا هم تمام‌قد پشتش ایستاد و درج هرگونه خبر علیه او را جرم اعلام کرد. می‌خواهم بگویم آخرش روشن نشد که آن اتهام واقعیت داشته یا نه.

یک پیش فرضی در حاکمیت ایران وجود دارد که اگر خبر یک رسوایی یا فساد از زبان رسانه‌های غیرخودی اعلام شود، آن رسوایی و فساد را نباید پذیرفت. حتی در مواردی مشاهده می‌شود که چون بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا یک فساد را بیان کرده‌اند پس آن فساد مشروع است و باید به فاسد جایزه هم بدهیم.

اتفاقات اجتماعی به‌یک‌باره رخ نمی‌دهند. سیستم‌های اجتماعی خلق‌الساعه نیستند. همگی روند دارند. بازخورد دارند. یک اتفاق کوچک می‌افتد. سیستم یک واکنشی نشان می‌دهد. واکنش بعدی مسلماً هم‌زمان اتفاق نمی‌افتد. تأخیر جزء جدایی‌ناپذیر همه‌ی سیستم‌های اجتماعی است.

خبر تبرئه‌ی سعید طوسی در بهمن‌ماه سال 1396 منتشر شد؛ و حالا با تأخیری 4 ماهه شاهد واکنش سیستم اجتماعی به آن ماجرا هستیم: تجاوز یک ناظم مدرسه‌ی غیرانتفاعی در منطقه‌ی 2 تهران به 8 دانش‌آموز پسر. اگر سعید طوسی می‌تواند چرا ما نتوانیم؟!

در سال 1390 تلگرام وجود نداشت. اینستاگرام هم نبود. خیلی‌ها هنوز گوشی‌های تلفن همراهشان اینترنت نداشت. اما در سال 1397 دیگر چنین خبری نمی‌تواند مسکوت بماند. نمی‌تواند 5 سال در سکوت مدفون شود و آخرش بی‌بی‌سی آن را علنی کند. رسانه‌های اجتماعی آن را علنی کردند. نمایندگان مجلس شورای اسلامی واکنش نشان دادند. وزیر آموزش‌وپرورش به مجلس فراخوانده شد و بعد رهبری به ریاست قوه قضاییه دستور داد پس از محاکمه، در اسرع وقت حدود الهی در رابطه با متهمان اجرا شود.

راستش نمی‌دانم چه بگویم... فقط دارم می‌بینم که نگاه «رویداد محور» جای نگاه «روند محور» را گرفته است. انگار کسی نگاه نمی‌کند که داستان از کجا شروع‌شده. من هم ادعا نمی‌کنم که می‌دانم داستان از کجا شروع‌شده. مطمئناً قبل از قصه‌ی سعید طوسی هم‌داستان شروع‌شده بوده. کسی که می‌خواهد روندمحور نگاه کند باید تحقیق کند. ولی این‌که اتفاقی بیفتد و تو بلافاصله بخواهی سروته مسئله را هم بیاوری... 

شاید یکی بگوید جلوی ضرر را هر وقت بگیری فایده است. ولی مشکل من اینجاست که ما باید یک سیستم روبه‌رو هستیم. هیچ معلوم نیست که این سیستم در واکنش به رویداد اول چه پاسخ‌های دیگری را هم داده است. پاسخ‌هایی که شاید هیچ‌کداممان خبردار نشده‌ایم. هیچ معلوم نیست که سیستم درجاهای دیگر واکنش‌های دهشتناک‌تری را نداده باشد. مشکل من اینجاست که اگر آن ناظم مدرسه را اعدام هم کنند بازهم احساس عدالت به من دست نمی‌دهد. مشکل من اینجاست که اتفاقاً اگر آن ناظم مدرسه را اعدام کنند پیش خودم احساس می‌کنم که ظلم و بی‌عدالتی بیشتری حکم‌فرما است...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۳
پیمان ..

یک جایی قبلاً خوانده بودمش. الآن هر چه می‌گردم نمی‌یابم. ولی قشنگ یادم است. البته چند تا خبر هم در تأییدش پیدا کردم. 

دنبال سرمایه‌گذاری افغانستانی‌ها در ایران و نقششان در توسعه‌ی ایران بودم. به بندر چابهار رسیده بودم. هند و افغانستان سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی در چابهار انجام داده‌اند؛ طوری که اگر بگوییم چابهار کنونی را آن‌ها آباد کرده‌اند پر بیراه نگفته‌ایم. مخصوصاً هند که برایش افغانستان دروازه ورود به خیلی از کشورهای آسیای میانه است.

یکی از گلوگاه‌های توسعه‌ی چابهار برای هندی‌ها متصل نبودن چابهار به شبکه‌ی ریلی ایران و آسیا است. هندی‌ها گفته بودند که سرمایه‌ی موردنیاز برای ساخت راه‌آهن چابهار زاهدان و اتصالش به راه‌آهن افغانستان را تمام و کمال پرداخت می‌کنیم. ایرانی‌ها هم تیزبازی درآورده بودند که باید ریل‌ها را ایران و مشخصاً ذوب‌آهن اصفهان بسازد. تصمیم عاقلانه‌ای بود: اشتغال‌زایی و تولید ملی و این حرف‌ها. 

اما ذوب‌آهن در تأمین ریل‌های راه‌آهن چابهار زاهدان ناتوان است. عملاً باعث تأخیر عظیمی در اتصال هند و افغانستان و تبدیل‌شدن ایران به یک مسیر ترانزیتی بزرگ‌شده است. 

اولاً این‌که نوع ریلی که ذوب‌آهن اصفهان توان تولیدش را دارد ریل‌های U33 است که توان سرعت‌های بالاتر از 110-120 کیلومتر بر ساعت را ندارد. یک فنّاوری خیلی قدیمی. این محدودیت سرعت برای قطارهای باری یعنی این‌که متوسط سرعت آن‌ها 55-60 کیلومتر بر ساعت باید باشد. وقتی تو سرمایه‌گذار خارجی پر و پا قرصی چون هندوستان داری که همه جور تأمین مالی‌ات می‌کند برای چه فنّاوری 50 سال پیش جهان را به کار ببری؟

ثانیاً قرار بوده ذوب‌آهن فنّاوری تولید ریل‌های UIC60 را از سال 1389 به دست بیاورد که بعد از 8 سال هنوز نتوانسته. ریل‌های UIC60 توان سرعت‌های بالاتر از 180کیلومتر بر ساعت را برای قطارها فراهم می‌کنند. 

البته مدیرهای ذوب‌آهن زرنگ‌اند و تقصیر تو بود تقصیر من نبود خوبی راه انداختند بعدش؛ که راه‌آهن به ما پول نقد نداده. اوراق داده. اوراق حقوق کارگر ما نمی‌شود. ما تیرآهن تولید کنیم می‌توانیم صادرات کنیم. در این شرایط دلاری صادرات بهتر است یا تولید برای بازار داخل؟ و الخ... بهانه و این حرف‌ها. ته ماجرا ولی ناتوانی ذوب‌آهن اصفهان است و عقب‌ماندگی و عقب‌ماندگی.

بعد قصه‌ی این ریل‌های U33 و UIC60 من را به فکر فروبرد. 

ذوب آهنی‌ها دوست داشتند که همان ریل‌های U33 را باز هم تولید کنند و بیندازند توی خط. عمده ی خطوط راه‌آهن ایران U33 است. یعنی تقریباً تمام قطارهای حاضر در ایران مجبورند که کند حرکت کنند. حتی اگر توانش را داشته باشند باز هم نباید سریع حرکت کنند. خطوط راه‌آهن ایران کشش آن را ندارند... به این فکر کردم که کلاً کار کردن در ایران هم‌چنین وضعیتی دارد. 

آدم‌ها (قطارها)یی هستند که می‌توانند برای حل مشکلات و کسب‌وکار و به‌طورکلی انجام کار (جابه‌جایی) سریع باشند؛ می‌توانند به‌سرعت باعث پیشرفت شوند؛ به‌سرعت از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B برسند و اهداف بسیاری را محقق کنند.

 اما در عمل اتفاقی که می‌افتد این است: ریل‌ها (مسیرها) گنجایش سرعت‌بالا را ندارند. این آدم‌ها با همه‌ی توانشان در ایران مجبور می‌شوند که کند حرکت کنند. عملاً بین آن‌ها و لکوموتیوهای عقب‌مانده‌ی 70 سال پیش هیچ تفاوتی وجود ندارد. اگر تند حرکت کنند ریل‌ها آن‌ها را از مسیر بیرون می‌اندازند. این لکوموتیوهای توانمند عقربه‌ی کیلومترشمارشان تا 280 کیلومتر بر ساعت هم شماره خورده است. اما حداکثر سرعتی که می‌روند 110 کیلومتر بر ساعت است... 

و هر چه قدر هم که نیاز به ریل‌های UIC60 برای سرعت بیشتر حس می‌شود، باز هم نهادهایی وجود دارند که دوست ندارد ریل‌ها به‌روز شوند. نه توانش رادارند و نه دوست دارند که این اتفاق بیفتد. ذوب‌آهن اصفهان اینجا فقط یک استعاره است و ریل‌های U33 یک حقیقت بزرگ در ایران.


۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
پیمان ..

همان اول که تیزر یک‌دقیقه‌ای خبر انتشار کتاب «قطارباز» را توی اینستاگرام نشر چشمه دیدم با خودم گفتم: باید بخوانمش. داغ داغ. برای من ریل راه‌آهن قشنگ‌ترین نوع مفهوم جاده است. یک بازی شخصی دارم پیش خودم که هر چه فیلم و کتاب جاده‌ای است باید ببینم و بخوانم. 

طرح جلدش دوست‌داشتنی نبود. آب و رنگ رؤیای عبور قطار از زیباترین ناحیه‌های خاک ایران را نداشت. ولی در اولین فرصت نشستم به خواندنش. خوش‌خوان و روان بود. 

قطارباز نوشته احسان نوروزی

سرآغازش داستان بازی شخصی احسان نوروزی بود به عشقش در قطاربازی. این‌که چطور رفته روابط عمومی راه‌آهن جمهوری اسلامی و نامه گرفته که ایستگاه‌های مختلف راه‌آهن در ایران همکاری کنند با او در نوشتن کتابش. خوشم آمد ازش. کار را رسمی پی گرفته بود. فوبیای من را از اداره‌های ایران نداشت. بارها برایم پیش‌آمده که موضوعی سؤالی را خواسته‌ام پی بگیرم اما حواله داده‌شده‌ام به بوروکراسی ایران و بی‌خیال شده‌ام. 

من عادت کرده‌ام به محدود ماندن مشاهداتم. البته در طول کتاب بارها و بارها احسان نوروزی به دربسته خورد. نامه‌های اداری و دستورهای رسمی بی‌فایده‌اند. اینجا همه می‌ترسند. نگاه امنیتی دارند. دوست ندارند کسی در پی پرسش و سؤالی باشد. دوست دارند پادشاه دیکتاتور سرزمین 10 مترمربعی خودشان باشند و کسی را هم به قلمروشان راه ندهند. در طول کتاب بارها شاهدیم که این پادشاه‌های کوتوله حال احسان نوروزی را می‌گیرند. اما خب، او ادامه داد و من ازینش خوشم آمد.

برج های بخار

روایت‌های کتاب برایم فوق‌العاده بود. 

شروع سفر احسان نوروزی از پل جوادیه راه‌آهن یک دنیا خاطره‌ی ملس به دلم ریخت. 

این‌که اولین خط راه‌آهن بین‌شهری ایران جلفا-تبریز بوده. این‌که کاشف السلطنه ای که بارها به مزارش در لاهیجان رفته بودم در ستایش راه‌آهن هم کتاب نوشته بوده و رؤیاها پرداخته بوده. این‌که دکتر مصدق یکی از مخالفان تراز اول احداث راه‌آهن در ایران بود و می‌گفت که باید جاده‌ی آسفالته بسازیم به‌جای راه‌آهن (سیاستی که جمهوری اسلامی پی گرفت و حاصلش مرگ‌ومیر هزاران نفر در هر سال است). این‌که اصل پیچ‌وخم‌های احداث خطوط راه‌آهن در ایران کار دانمارکی‌ها بوده و نه آلمانی‌ها فوق‌العاده بود.

لکوموتیو GM

داستان تأسیس شبکه‌ی راه‌آهن ایران با روی کار آمدن رضا شاه. صادق هدایتی که به‌عنوان نخبه برای آموزش مهندسی راه‌آهن به فرنگ فرستاده‌شده بود و پیچانده بود. شغل‌های مختلف قطار و راه‌آهن: از مسئول کنترل خط بگیر تا لوکوموتیوران و رئیس قطار و شغل عجیبی به اسم راهبان که یک‌لحظه دلم خواست شغلم همین می‌بود: راهبان خطوط ریلی.

داستان راه‌آهنی که در قطارباز روایت‌شده یک‌جورهایی روایت تاریخ معاصر ایران هم بود. ازینش هم خوشم آمد و هم به نظرم پاشنه آشیل کتاب شد از یکجایی به بعد. مخصوصاً 100 صفحه‌ی آخر کتاب حجم تاریخ شاهنشاهی نوشتن احسان نوروزی از حجم مشاهداتش بیشتر شد. 

من منتظر بودم که احسان نوروزی از ظرایف و شاهکارهای مهندسی مثل سه خط طلا هم بگوید. اشاره کرد به پل ورسک و عبورش با قطار باری از روی آن. ولی به سه خط طلا اشاره نکرد. 

بنای یادبود

اشاره کرد به نقش کارگران راه‌آهن و مظلومیت آنان زیر فشار خردکننده‌ی کار. ولی به بنای یادبودی که مهندس لونچر به خاطر مرگ چند نفر از کارگرانش در احداث تونل شماره 6 در نزدیکی تونل ساخت و نشان از تعهدش به نیروی کار زیردستش بود اشاره نکرد. به‌سرعت ساخت‌وساز دانمارکی‌ها در ساخت خطوط راه‌آهن ایران اشاره کرد ولی به ظرایف معماری ایستگاه‌ها و تونل‌هایی که طراحی کرده بودند اشاره نکرد...

ولی درمجموع خواندن این کتاب بدجور هوس قطاربازی در خطوط ریل راه‌آهن ایران را به سرم زد... 


قطارباز/ احسان نوروزی/ نشر چشمه/ 275صفحه/25هزار تومان


عکس قطارها و ایستگاه ها و یادبود از اینجا- عکس طرح جلد از اینجا


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
پیمان ..

زنان امروز

یکی هم بعداً باید فیلممان را بسازد. چه ببازیم چه ببریم به نظرم باید یکی فیلممان را بسازد. مثلاً همین خود من. این‌که توی مجله‌ای به اسم زنان امروز سر دربیاورم برای خودم هم عجیب است. پیمان 20 ساله‌ی چند سال پیش هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که برود توی کار ویژه‌نامه‌ی مجله‌ای که خوش آب و رنگ‌ترین تصویر ممکن از نیکی کریمی روی جلدش باشد. فکر نمی‌کردم بزنم تو خال مسئله‌ای که این‌همه مثلاً فعال حقوق زنان هم تو فکرش نبودند و نیستند. ولی بار خورد دیگر.

اصل مسئله چیز دیگری بود. چیز دیگری هست اصلاً. یعنی کار خودمان بود که مسئله را تعریف کردیم.  هزارتا مسئله وجود دارد. ولی مگر ما چند نفریم؟ مگر چه قدر زمان و توانایی داریم؟ باید فقط یک مسئله را تعریف می‌کردیم و مسئله‌مان شد مهاجران در ایران. یک‌جور خلاف عادت بازی. یک‌جور برعکس شنا کردن.

ایران هم مگر مهاجر دارد؟ به‌جز افغانی‌های بدبخت کدام دیوانه ای پا می‌شود بیاید ایران؟ شما این‌همه نخبه و همکلاسی‌ات را ول کرده‌ای چسبیده‌ای به چهار تا عمله بنا؟ از این حرف‌ها... در بهترین حالت دلسوزی بود به حال یک اقلیت 3-4 میلیون نفری. 

ولی شروع کردیم. تازه فهمیدیم که دامنه‌ی این مسئله هم بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کردیم. از یک‌گوشه‌اش گیر می‌کند به کودکان کار و این‌که 80 درصدشان ایرانی نیستند. از یک‌گوشه‌ی دیگر گیر می‌کرد به سازمان‌های بین‌المللی و دلارهایی که برای ایران به ارمغان می‌آورند. از یک گوشه گیر می‌کرد به مدرسه و دانشگاه و خب در هر جمعیت بالای میلیون نفر مطمئناً آدم‌های فوق‌العاده باهوش هم زیاد پیدا می‌شود. تیزهوش‌هایی که بدتر از خود ایرانی‌ها در این خاک هرز می‌رفتند...

من آدم مهربانی نیستم. حوصله‌ی خیریه بازی و آدم خیر بودن ندارم. نمی‌گویم کمک موردی کردن کار بدی است. می‌گویم فایده‌ای ندارد. راه‌حل کوتاه‌مدت است. راه‌حل اساسی نیست... راه‌حل اساسی قانون‌های ایران بود. این را همان اول فهمیدیم. مثلاً همین قانون انتقال تابعیت ایران. این‌که مرد حق دارد تابعیت ایرانی را به فرزندش منتقل کند. ولی زن به‌هیچ‌وجه این حق را ندارد. یک گوشه‌ی کارمان گیر کرد به ازدواج‌های فراملی: زن‌های ایرانی که با مردهای افغانستانی و عراقی و فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و... ازدواج‌کرده بودند و برای زندگی در ایران به خاک سیاه نشسته بودند. نه‌تنها خودشان که بچه‌هایشان که نسل‌های بعدشان... 

اما تا رسیدن من به مجله زنان امروز خودش قصه‌ی حسین کرد است.

راستش دوست دارم چند تا فیلم و کتاب گیر بیاورم در مورد تغییرات کوچک در قوانین کشورها. این‌که چطورها گروه‌هایی شکل گرفته‌اند و مطالبه ایجاد کرده‌اند برای تغییر قانون. احیاناً چطور قانون‌گذاران چفت و چول و نفهم مجبور به تغییر قانون شده‌اند؟ با چه فرآیندهایی؟ چه آدم‌هایی همراه شده‌اند؟ اصلاً چطور آدم‌ها همراه شده‌اند؟ آدم‌ها را چطور همراه کرده‌اند؟ با نوشتن؟ با دادوبیداد کردن؟ با تجمع و جلسه گذاشتن و جمع تشکیل دادن؟ چطور؟ با چه ابزارهایی؟ 

من نوشتنم بد نیست. ولی آدم‌ها را همراه کردن و از آدم‌ها درخواست کردن سختم است. اما این روزها فهمیده‌ام که به همراهان زیادی نیاز داریم... 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
پیمان ..

لیست کتاب نداشتم. پارسال هم لیست کتاب نداشتم. خودم را رها کردم تا کتاب‌ها خودشان من را صدا کنند. جایی از اعماق ناشناخته‌ی من را بیابند. خودشان را جلو بیندازند تا من لمسشان کنم. بالا پایینشان کنم. دلم بلرزد و سرکیسه را شل کنم. حالا به معجزه‌ی کتاب‌ها اعتقاد دارم. به این‌که گاهی اوقات کتاب‌هایی که توی دست‌وبالم قرار می‌گیرند یک نشانه‌اند. مثل خواب‌های عمیق پرماجرا می‌مانند. آینه‌ی نقطه‌هایی از ناخودآگاه‌اند که هیچ رقمه نمی‌شود مستقیم و بی‌واسطه دیدشان.

همین‌جوری‌ها بود که چشمم خورد به «اصفهان نصف جهان» صادق هدایت. داشتم توی راهروها تند راه می‌رفتم که اسم به نگار را دیدم. یاد روزگاری افتادم که نشر چشمه تعلیق شده بود. بعضی کتاب‌هایی که به این خاطر معلق شده بودند آمده بودند توی انتشارات به نگار چاپ‌شده بودند. به نگار مثل جاده‌ی باریک و خاکی کنار تونل‌ها بود. وقتی تونل مسدود می‌شود باید از آن راه انحرافی رفت. هیچ مانعی نمی‌تواند در جاده وجود داشته باشد.

حس خوبی داشتم از ‌به نگار. ایستادم و کتاب‌هایش را دید زدم. و آنجا بود که «اصفهان نصف جهان» دلم را لرزاند. همان‌جا یادم آورد که این اردیبهشت که دارد می‌گذرد من باید اصفهان می‌بودم. باید چهارباغ بالا و پایین و عباسی و غیر عباسی را زیر پاهایم به ستوه می‌آوردیم. یادم آورد که این اردیبهشت قرار نبود تهران باشم. قرار نبود پنج‌شنبه‌ام را در تهران بگذرانم. نگاهش کردم. نیمی از کتاب شرح محمد بهارلو بر این سفرنامه‌ی صادق هدایت بود. نخوانده بودم. خریدم.

قدیر دیر آمد. تا او بیاید نشستم روی یک نیمکت. از بین کتاب‌هایی که خریده بودم «اصفهان نصف جهان» بی‌قرارم کرده بود. بازش کردم. شرح و مقدمه را بی‌خیال شدم. اول باید سفرنامه‌ی هدایت را می‌خواندم. خواندم. ای‌دل‌غافل... هدایت هم اردیبهشت‌ماه بود که به اصفهان رفت. سفرنامه‌ی او هم در اردیبهشت می‌گذشت... لعنت بر اعجاز کتاب‌ها. چرا باید زمان خواندن این کتاب بازمان نوشته شدنش در 86 سال پیش قرینه شود؟

آخرین باری که اصفهان رفتم یکی از درخشان‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. یک سفر یک‌روزه که پربارترین و حالا لعنتی‌ترین سفر عمرم بود. آن‌قدر درخشان که دوست ندارم برای کسی تعریفش کنم. دوست دارم اگر قرار است روایت کنم آن‌قدر خوب روایت کنم که حاصل عمر من باشد. مثلاً یک کتاب بشود. کتابی که وقتی دارم می‌میرم کنارم باشد و حس کنم چیزی به این دنیا اضافه کرده‌ام و بیهوده نبوده‌ام. حالا 6 ماه می‌گذرد... 

آدم‌ها در راهروی مصلا درآمد و رفت بودند. راهرو جلوتر تاریک می‌شد. من اولش نشسته بودم و نور ظهر گاهی اردیبهشت خواندن را برایم ممکن کرده بود. هدایت خواندم. شرح سفرش از مناظر کنار جاده را واژه به واژه لمس کردم. مسجد شاه و مسجد شیخ لطف‌الله و عالی‌قاپویش را خواندم و رفتم به آخرین هفته‌ی سال 95... آن سفر هم جادویی بود. آن سفر را هم نمی‌شود برای کسی تعریف کرد.

دیگر کم‌کم یک شعر و آهنگ کم داشتم. یک‌چیزی تو مایه‌های آهنگ شمال رضا یزدانی. با این توفیر که شمال و شیشه‌ی پر از قطره‌های باران نباید توی ترانه باشد. باید همین توصیف‌های هدایت از جاده (منظره‌ی رنگارنگ کوه‌ها، کشاورزهای مشغول شخم زدن، خرها و شترها و گاوها و حکایت‌ها و افسانه هاو... ) توی شعر باشد به‌علاوه‌ی آن تکه‌ی «جای من اون جا خالیه»...

قدیر رسید. حالش خوب بود. گفت «خوندی مصاحبه‌ی مطبوعاتی اصغر فرهادی توی جشنواره‌ی کن رو؟» 

گفتم: «نه». 

- یه جمله داره که ویران می کنه آدمو. 

- چه جمله‌ای؟

- برگشته گفته «ما نمی‌دانیم چه گذشته‌ای در انتظارمان است.»

ساکت شدم. قدیر هم بلد است لعنتی باشد.


۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۲
پیمان ..

هشدار: خطر لوث شدن داستان فیلم "عصبانی نیستم". اگر فیلم را دیده‌اید بخوانید.

رفتم "عصبانی نیستم" را نگاه کردم. تنها هم رفتم نگاه کردم. با نوید همذات پنداری شدیدی داشتم. درکش می‌کردم. با گوشت و پوست و خون درکش می‌کردم. عصبانیتش را می‌فهمیدم. درک می‌کردم. "یه کم سوسن گوش بده" بود. نوید محمدزاده خوب بازی می‌کرد. همان علیرضای تئاتر "پچپچه‌های پشت خط نبرد" بود. باران کوثری هم عالی بود. دانشگاه تهران و وقایع 88 فیلم (هرچند خیلی اشاره طور و با سانسور فراوان) نوستالژیک بود. عشق نوید و ستاره و نگاه‌هایشان توی فیلم به همدیگر از آن صحنه‌ها بود که می‌شود به کلیپ "پیش‌درآمد" علی عظیمی اضافه کرد و باهاشان خیال‌بازی‌ها کرد.  ولی فیلم یک‌چیزی کم داشت. یک‌جور دیوانگی کم داشت. یک‌جور دیوانگی از نوع دور موتور ماشین توی ردلاین... 

اولش فکر کردم به خاطر سانسور فیلم است. رفتم سکیدم که پایان‌بندی بدون سانسور فیلم چه بوده. دیدم نه... اگر آن پایان‌بندی را می‌دیدم بازهم جای خالی یک‌چیزهایی توی فیلم اذیتم می‌کرد. جای خالی یک نوع خاص از دیوانگی توی فیلم به‌شدت خالی بود.

آره. نوید دیوانگی کرد. آخر فیلم برگشت آن بچه مزلف پورشه سوار را کتک زد. سراغ صاحب‌کارش رفت و کتک خورد و پولش را گرفت. ولی جنس این دیوانگی از همان جنس دیوانگی اول فیلم بود. اول فیلم هم یک نفر را کتک زد. آخر فیلم هم باز یک نفر را کتک زد... انگار در طول فیلم اتفاقی نیفتاده. انگار فرآیندی طی نشده. 

دوست داشتم نوع خشمش تغییر می‌کرد. اگر اول فیلم خشمش بیرونی بود دوست داشتم آخر فیلم این خشم درونی شود. خیلی درونی شود. آن‌قدر درونی که یک جامعه را از شدت داغ شدنش بخشکاند. ولی این‌طوری نشد. او اول فیلم ریشه‌ی بدبختی‌هایش را در جهان بیرون، در آدم‌های مزخرف بیرون می‌دید. آخر فیلم هم همین نگاه را داشت. دوست داشتم به یک‌جور خودتخریبگری برسد. بتواند به آدم‌های بیرون حتی آن بچه مزلف پورشه سوار لبخند بزند اما از درون خشمگین باشد. از خودش خشمگین باشد. دوست داشتم به یک‌جور باور برسد که آدم‌ها کاره‌ای نیستند. بعد من تماشاگر بیشتر می‌سوختم...

راستش ته فیلم به خودم حتی گفتم: "خوش به حالش. ستاره‌اش کنارش مانده. همه جوره کنارش مانده و رهایش نکرده. باهاش می‌نشیند "قرص من عصبانی نیستم" هم می‌خورد. دیگر یک آدم چه می‌خواهد مگر؟ ستاره چیزی بهش نگفته که برود سر به بیابان بگذارد..." اصلاً همین سر به بیابان گذاشتن را کم داشت. سر به بیابان گذاشتن. با تمام وجود فرار کردن و سر به بیابان گذاشتن و ویران شدن...

به خاطر همین کمبودها بهم نچسبید. عصبانیتم را تمام و کمال بیان نکرد و همین اذیتم کرد. البته که یک دیکته غلط به‌مراتب بهتر از دیکته‌ی نانوشته است. ولی خوب نبود دیگر.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۱
پیمان ..

 

قربانی مشغول خواندن بود که پیچیدم توی فرعی. خاکی بود و انتهای تاریکش می‌رسید به یک مرغداری که درهای نرده ایش بسته بود. نور ضعیفی از تابلوی تبلیغاتی کنار جاده می‌ریخت روی جاده‌ی فرعی. بوته‌ها و علف‌ها نمی‌گذاشتند که از جاده‌ی اصلی چیزی دیده شود. مگر این‌که کسی به‌جای جلو به مناظر کنار جاده خیره می‌شد تا ما را ببیند. چراغ‌های ماشین را خاموش کردم. 

گفتم: سگ نداشته باشد یک موقع بپرد گازمان بگیرد.

مرغداری ساکت ته جاده نشسته بود.

شب اردیبهشت خنکی دل‌چسبی داشت. بوی دل‌تنگ کننده‌ی سبزه‌ها و علف‌های شمال حالی به حالی‌ام کرده بود. زیلو را از صندوق‌عقب برداشتیم و پهن کردیم جلوی ماشین و لخت شدیم. پیراهن‌هایمان را درآوردیم. شلوارهایمان را درآوردیم و کت‌هایمان را توی کاورها گذاشتیم. من شلوار کردی‌ام را پوشیدم. انگار که خانه باشم. می‌خواستم تا صبح رانندگی کنم. با شلوار کردی راحت‌تر بودم. حس می‌کردم با شلوار کردی راننده‌ترم.

عروسی تمام‌شده بود و ما بعد از شام سریع زده بودیم بیرون. خسته‌کننده بود. خوش نگذشته بود. شام را که خوردیم زدیم بیرون. اسکناس‌های 50 تومانی هدیه‌ی عروسی را توی پاکت‌ها گذاشته بودیم. اما کسی نبود که از ما هدیه بگیرد. به محسن گفتم هدیه‌ها را به کی باید بدهیم؟ گفت زنانه می‌گیرند. گفتم زنانه‌مان کجا بود؟ پاکت‌ها را دادیم به او که یک کاری‌شان بکند و زدیم بیرون. دیگر حال و مقال عروس کشان نبود. کیومیزو مرد تنهای شب است.

 

تا 5 کیلومتر فرهاد بود که برایمان می‌خواند. من دو تا فلش آهنگ دارم. یکی پر است از آهنگ‌های بندری که مخصوص مهمان است و یکی آهنگ‌های جاده‌ی خودم. بعد از عروسی آهنگ‌های جاده‌ی خودم را گذاشته بودم. قبل از عروسی با آهنگ بندری تمام جاده هراز را رانده بودم.

اما بعد از عروسی خسته بودیم. عروسی‌هایی که همه‌ی خوشی‌هایشان در قسمت زنانه می‌گذرد خسته‌کننده‌اند: آهنگ‌های شاد از قسمت زنانه بلند باشد، رقص‌ها در قسمت زنانه باشد، مردها مشتی خسته باشند که بنشینند دور میزها و موز بخورند و خیلی زحمت بکشند 4تا دست بزنند. خسته‌کننده بود. توی مغزم دنبال جمله‌هایی می‌گشتم که باید در دفترچه یادداشتم بنویسم: عروسی یک امر جنسی است و مراسمی که به خاطرش بویی از جنسیت نبرده باشد مضحک است. همچه چیزهایی باید می‌نوشتم تا دلیل خستگی بعد از عروسی را پیدا می‌کردم. شاید هم خستگی از ما 3 نفر بود... از کنش و واکنش‌های خراب ما 3 تا نره‌غول بود.

 

 

 

دنبال جای خلوتی بودیم تا از شر کت‌وشلوارهایمان رها شویم و شدیم. چای نداشتیم. آب جوشمان تمام‌شده بود. سوار شدیم. برگشتیم به جاده‌ی اصلی. رضا یزدانی شروع کرد به خواندن و تا برسیم به محمودآباد غم را سنگین‌تر کرد. رازهای نگفتنی دل‌هایمان هرکدام از ما را تنهاتر کرد. قصه‌ی آهنگش را هم‌ذات پنداری کردم و سکوت کردم و آرام‌آرام راندم تا رسیدیم به محمودآباد. ساعت 1:30 نیمه‌شب بود. مغازه‌ای باز بود. جلویش 2 تا ماشین پارک بودند. کیومیزو را پارک کردم. فلاکس‌ها را از آب جوش پر کردیم. ماشین جلویی یک 206 سفید بود. پشت‌سری یک پراید سفید. دختر موطلایی بطری را سر کشید و به پسر جوان راننده‌ی 206 سرخوشانه خندید. عقب ماشین یک پسر و دختر دیگر نشسته بودند. تا در فلاکس‌هایمان را ببندیم راه افتادند. توی پراید هم دو تا دختر دو تا پسر بودند. وقتی 206 رد شد دیدم کنار پنجره یک دختر کوچولوی 5-6 ساله با موهایی که دو طرف سرش مثل دو تا شاخ افقی بافته‌شده بودند به بیرون زل زده. بی‌خیال شاید مادرش که ولو بود در بغل پسر بغل‌دستی‌اش. به پلاک ماشین‌ها نگاه کردم. هر دو ایران 17 بودند.

 

- بلند کرده بودند؟

- نه پس؛ خواهر برادر بودند.

- اما اون دختر کوچولوی عقب 206...

باید سیگار می‌کشیدم حتم. نشستم پشت فرمان. برای من خلسه‌ی با خواب‌آلودگی نشستن پشت فرمان ماشین حکم همان سیگار را داشت. راهی شدیم. نرم گاز می‌دادم و نرم می‌رفتم. حالا گوگوش بود که داشت با آهنگ جاده‌اش بر فضای من حکمرانی می‌کرد... یاد فیلم هم‌سفر افتاده بودم. صحنه‌های الکی‌ای داشت. ولی قصه‌اش را دوست داشتم. قهرمان‌بازی‌های بهروز وثوقی و ژیان گوگوش در آن فیلم و جاده‌ی چالوسش را می‌پرستم. موتورسواری بهروز وثوقی و گوگوش در پیچ‌واپیچ‌های هزار چم و سیاه‌بیشه هرکسی را حالی به حالی می‌کند... جاده... جاده... جاده...

 

 

 

جاده‌ی کنارگذر ساحلی به سمت نوشهر بوی دریا می‌داد. ماه شب چهارده در آسمان بود. رطوبت جنگل‌ها و شوری دریا هپروتی ام کرده بود. جاده خلوت بود. خیلی خلوت بود. ولووی N10 روی دور افتاده بود و 100 کیلومتر بر ساعت می‌راند. سبقت گرفتن در تاریکی جاده حس قلقلک دهنده‌ای از خطر می‌داد. سبقت گرفتم و دوباره سست کردم و این بار در آینه‌بغل ماشینی بود که می‌خزید و می‌آمد... یک تویوتا کرولای قهوه‌ای شکلاتی مدل 1990. تمیز. سرحال. رؤیایی. لذت بردم. به‌آرامی رد شدنش را نگاه کردم. چرا من ژاپنی‌های قدیمی را این‌قدر دوست دارم؟ آخ لعنت بر ایران‌خودرو. درست در لحظه‌ای که عبور رویاگونه ی کرولا را داشتم نگاه می‌کردم یک سمند ولدالزنا با سرعت 150-160 کیلومتر خراب شد روی سر کرولا. سپر به سپرش ترمز کرد. آن‌قدر شدید که صدای جیغ ترمزش بلند شد. راننده‌ی کرولا ترسید و گرفت سمت راست و سمند خاک‌برسر رد شد رفت. بی‌بته، بی‌اصالت، حرام‌زاده، وحشی، پست‌فطرت. لعنت به ایران‌خودرو و سایپا که ننه‌قمرها را هم مثلاً راننده کرده‌اند...

 

نیمه‌شب هم ازین قوم رهایی ندارم... 

 

 

 

هم‌سفرها خواب بودند. نوشهر نزدیک بود که بار دیگر گوگوش شروع کرد به خواندن. آهنگ آرام شروع شد. با ضربه‌هایی آرام که نوید شکوهی عظیم می‌داد. شکوهی عظیم و ویران‌کننده. وقتی گوگوش قصه‌ی دو تا پنجره‌ی اسیر در یک دیوار سنگی را شروع کرد شل شدم. یکهو حس کردم شیشه‌های ماشین پرشده از قطره‌های ریز باران. هوای اردیبهشتی بیرون خنک بود و ماه شب چهارده درخشان. ولی حسم حس شیشه‌ای پر از دانه‌های ریز باران بود. دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. تا گوگوش بخواند «شاید اونجا توی دل‌ها/ درد بیزاری نباشه» من رسیده بودم به یکی از پارک‌های نوشهر. تا گفت «میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه» ضبط را خاموش کردم و پریدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم. صدای غریب پرنده‌ها از میان درخت‌ها بلند شده بود. من دیگر نمی‌توانستم کاری کنم جز این‌که دراز بکشم و سعی کنم که بخوابم...

 

 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۱
پیمان ..

خسته نیستم. حداقل به خاطر رانندگی خسته نیستم. خوابم نمی‌آید. دلم نمی‌خواهد زود بپرم توی رختخواب. دلم می‌خواهد همین‌طور چنددقیقه‌ای توی کیومیزو بنشینم. چندمین بار است که این کار را می‌کنم. یک‌جور راز و نیاز آخر مناسک سفر. اصل اسم کیومیزو هم از یک معبد آمده. از یک معبد قدیمی در کیوتو. هر بار که سوارش شده‌ام زیر 200 کیلومتر رانندگی نکرده‌ام. پرهیز شدیدی دارم از رانندگی با ماشین در شهر. حمید می‌گفت الآن فکر کنم 100 هزار کیلومتری باهاش رانده‌ای. گفتم نه بابا. فقط 30هزار تا. گفت این‌همه جا باهاش رفتی. گفتم برای مصرف روزمره هیچ‌وقت سوارش نشده‌ام. در این مورد آدم باتقوایی بوده‌ام! یعنی هر بار که سوارش شده‌ام به زمان و مکان دیگری رفته‌ام و برگشته‌ام. 

ماشین را خاموش می‌کنم. لامپ‌های پارکینگ بعد از یکی دو دقیقه خاموش می‌شوند و من دست بر فرمان در تاریکی مطلق به جلو زل می‌زنم. 

نمی‌دانستم قبرش کجاست. از پیرمردی که جلوی در نشسته بود پرسیدم شما می‌دانید قبر آقای ستوده کجاست؟ نمی‌دانست. گفت: امامزاده اگر می‌خواهی اوناها آنجاست. ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم: مطمئنم، ایمان دارم، یقین دارم که منوچهر ستوده بیشتر از آن امامزاده‌ی من‌درآوردی برای این آب‌وخاک، برای این آدم‌ها فایده داشته.

چاره‌ای نداشتیم. گفتم بگردیم توی قبرستان و پیدایش کنیم. اسماعیل که این را شنید داد زد: این‌همه راه من را کشانده‌ای اینجا که من را بیاوری قبرستان به من قبر نشان بدهی؟

ناراحت شدم. تندی کردم. حوصله‌ی غر شنیدن ندارم راستش. البت بیشتر از لحن مسخره کردنش لجم گرفت. بار اولش نیست. همه‌چیز من مسخره است. اگر دنبال قبری می‌گردم، اگر دنبال فقط یک بوته‌ی ارغوان در دل کویر می‌گردم به نظرش احمقانه است. گفتم: چه قدر بدسفری. گفتم: ناراحتی اگر، برو توی ماشین بشین. کارمان تمام شد می‌رویم.

میثم کشاندش کنار. من دیگر هیچ نگفتم. حمید هم هیچ نگفت. بعدش جاهای خوبی را برای سرگرمی اسماعیل پیشنهاد داد. تندی نکرد. حمید تندی نمی‌کند. حمید قصه تعریف می‌کند. با هیجان هم قصه تعریف می‌کند. از تصمیمش، از پروژه‌اش حرف می‌زند. قصه‌های خنده‌دار وسط تصمیم‌هایش را می‌گوید. به فراخور مخاطب جاهایی را درز می‌گیرد یا اضافه می‌کند. من اما حوصله ندارم. حرفم را، قصه‌هایم را، تصمیم‌هایم را، پروژه‌های شخصی‌ام را به هرکسی نمی‌گویم. همین کار را خراب می‌کند. ضعیفم می‌کند. تندم می‌کند.

نه. تقصیر اسماعیل نبود. اشتباه کردم که تندی کردم. باید به شیوه‌ی حمید رفتار می‌کردم... منوچهر ستوده آدم‌بزرگی بود. اما هیچ شکوهی از او روایت نشده بود. سنگ‌قبرش یک سنگ‌قبر معمولی مثل آدم‌های دیگر شهر بود. حتی معمولی‌تر از آدم‌های معمولی. چراکه توی قبرستان تازه‌آباد متل قو بالای بعضی قبرها شمعدان گذاشته بودند تا شمعی روشن شود و آه دلی پرسوز. اما مزار منوچهر ستوده همان را هم نداشت. این خوب بود یا بد بود؟ سادگی این مرد، تواضع و فروتنی‌اش را باید می‌ستودم یا فحش می‌دادم به مسئولان که احمق‌ها نمی‌دانید چه کسی اینجا به خاک سپرده‌شده؟ احمق‌ها این مرد 100 سال عمر کرده. خدمتی که برای این آب‌وخاک کرد خودش یک مثنوی است. اگر یک گرم توی مغزتان عقل داشتید نمی‌گذاشتید مزار او به‌سادگی رها شود...  

به پروژه‌ی بزرگ زندگی‌اش فکر می‌کنم: کتاب «از آستارا تا استرآباد». خودش گفته بود که 22-23 سال طول کشید نوشتن این کتاب. از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده و با اسب و قاطر و جیپ و هر طریقی که می‌شد راه افتاده بود، تمام رودخانه‌ها را از محل آبریزشان به دریا تا سرچشمه‌شان در کوه‌ها پی گرفته بود و سر راه هر چه آثار باستانی و طبیعی و ملی بود با دقت هر چه تمام‌تر ثبت کرده بود، مستند کرده بود. پروژه‌های بزرگ داشتن خیلی خوب است. پروژه‌هایی که خاص خودت باشند. فقط آدم خوره‌ای مثل تو بتواند از پسشان بربیاید. پروژه‌هایی که اگر رها شوند اتفاق خاصی نمی‌افتد. ولی اگر به سرانجام برسد ستودنی خواهد بود. پروژه‌هایی که از جوانی شروع کنی و سال‌ها ادامه داشته باشد. با پستی‌ها و بلندی‌های زندگی ادامه‌شان بدهی و آخرسر بتوانی در یک قالب مشخص به بشریت ارائه‌شان بدهی... فارغ از این‌که آن بشریت لیاقتش را داشته باشد یا نداشته باشد...

نمی‌دانم... حتم یکجاهایی از زندگی‌ام را تا الآن اشتباه آمده‌ام... سکوت آزاردهنده می‌شود. در ماشین را باز می‌کنم. چراغ سقفی ماشین روشن می‌شود. چند لحظه به همان حالت می‌مانم. بعد پیاده می‌شوم و در کیومیزو را قفل می‌کنم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..

برج پیشاهنگی هنوز استوار بود و تهران زیر پایمان غبارآلود و کمی قهوه‌ای. زیر آفتاب نشستیم روی لبه. 

نبودنش باز بر دلم سنگینی کرد. یاد آن باری افتادم که باهاش آمده بودم همین‌جا و هوا مه‌آلود بود. ابرها به‌سرعت به سمتمان می‌آمدند،‌ما را مثل بستنی می‌لیسیدند و خودشان را می‌مالاندند به کوه پشت سر و می‌رفتند سمت قله‌ها... دیگر هیچ‌وقت آنجا را مه‌آلود ندیدم. یادش افتادم که از روی لبه بلند شده بود و روسری‌اش را مثل پرچم ملی یک کشور دست گرفته بود و به سمت بادها و ابرها دویده بود. دردم گرفت و نشستم روی لبه کنارشان. چندمین بار بود که امروز دردم می‌گرفت.

شروع کردیم به حرف زدن. در و بی‌در. تمام لذت کلک‌چال برایم همین روی لبه‌ی زیر برج پیشاهنگی نشستن و در و بیدر حرف زدن است. جفتشان به 30 سالگی رسیده بودند و حرف از بحران 30 سالگی می‌زدند و من تیز سؤال می‌پرسیدم. گفتند: تو هیچ‌وقت به بحران 30 سالگی نمی‌رسی. سریع به نتیجه می‌رسی. دو دو تا چهارتا می‌کنی و چهارچوب می‌بندی و می‌گذری.

می‌گذرم؟ توی دلم پوزخند زدم. آرامش ظاهری من آن‌ها را هم فریب داده بود. آن‌ها هم نمی‌دانستند که چه هیولایی پشت این چهره‌ی آرام من هست. نمی‌دانستند که چه قدر عصبانی هستم. نمی‌دانستند که چه قدر خشم در دیواره‌های رگ‌های بدنم لانه کرده است.

به میثم گفته بودم: آن‌قدر عصبانی هستم که مستعد آدم کشتنم.

گفته بود: می‌دانم. ولی هیچ‌کس تو را عصبانی حساب نمی‌کند.

گفته بودم: همین آدم را عصبانی‌تر می‌کند.

شیشه‌ی عینکم پوسته‌پوسته‌شده است. 6سالی هست که به چشمم است. حالا 17 سالی می‌شود که عینکی‌ام. بدون عینک نمی‌بینم. مواظبش هستم. هیچ‌وقت با دستمال‌کاغذی پاک نمی‌کنم. دوست ندارم خش بیفتد. همیشه با دو دستم عینک را از چشمم برمی‌دارم. می‌دانم که با یک دست برداشتن در طولانی‌مدت باعث شل شدن پیچ‌های یک‌طرفش می‌شود. همه‌ی این کارها را کرده‌ام. ولی حالا به مرحله‌ی عجیبی رسیده است. لک‌وپیس‌هایش دیگر با پاک کردن و شستن و شیشه‌پاک‌کن زدن و این‌ها نمی‌رود. لایه‌ها تکه‌تکه کنده‌شده‌اند. کاری نمی‌توانم بکنم. پول عینک جدید خریدن ندارم. دوست ندارم عینک یک‌بارمصرف بخرم. این هم یادگار دورانی است که چیزهای خوب بادوام می‌خریدم. ولی فقر افتخار کردنی نیست. تعریف کردنی هم نیست. بی‌پولی افتخاری ندارد. یکجایی می‌رسی که فقط کار کردنش مهم می‌شود. بهره‌وری اهمیتی ندارد. فکر کردن بهش عصبانی‌ات می‌کند. اما دنیا دیدنی‌های زیادی دارد که همین شیشه‌ی پوسته‌پوسته هم به دیدنشان کمک می‌کند.

آدم وقتی نتواند فحش‌های خوبی پیدا کند خشمش درونی می‌شود. مثلاً شهروند درجه‌ی دوم بودن فحش نیست. دردی است که فقط می‌توانی تحملش می‌کنی. این بار دیگر خسته شدم. بار اولم نبود.

بابای من یک حسابدار ساده در یک شرکت درب‌وداغان بود. روزگاری شرکت خوبی بود. اما در دوره‌ی احمدی‌نژاد آن شرکت زیرمجموعه‌ی تأمین اجتماعی و مرتضوی شد و به فنای عظما رفت. هنوز که هنوز است نتوانسته سنوات 35 سال کار کردنش در آن شرکت را ازشان بگیرد. بابام هیچ‌وقت عضو هیئت‌مدیره‌ی جایی نبود. دو سال پیش شرکت بیمه‌ی نوین کار می‌کردم. کارشناس بیمه‌های مهندسی بودم. پسری هم‌سن‌وسال خودم را همکارم کرده بودند که پدرش هیئت‌مدیره‌ی شرکت بود. پسر کودنی بود. هر را از بر تشخیص نمی‌داد. ولی او را بی‌هیچ دردسری با حقوقی بیشتر از خودم نشانده بودند کنارم که راهش بیندازم. خرش می‌رفت. پیرزن هوایش را داشت. همه هوایش را داشتند. من درجه‌ی دو بودم.

رفیقی داشتم که از اول راهنمایی با هم بودیم. سطح درسی و فکری‌اش خیلی پایین‌تر از من بود. من دانشگاه تهران قبول شدم. او دانشگاه آزاد نور قبول شد. من شریف قبول شدم، او هم توانست از دانشگاه آزاد فارغ‌التحصیل شود. اما حالا او مدیر میانی یک شرکت پرداخت الکترونیک است و با یکی از کارمندان زیردستش ازدواج‌کرده. یک دلیل ساده داشت: پدر او سپاهی بود و می‌توانست برای او کار بجوید و او را به مدیر تبدیل کند. من درجه‌ی دو بودم.

وقتی لیسانسم را تمام کردم و برای فوق‌لیسانس کنکور دادم، قبل از اعلام نتایج صدایم کردند به سازمان سنجش. آقایی نشست روبه‌رویم و از سال 88 ازم سؤال پرسید و جواب شنید. در مورد چاپ نشریه توی فضای دانشگاه ازم سؤال پرسید. سؤال‌ها را می‌نوشت و من مکتوب جواب می‌دادم. دروغ هم نگفتم هیچ چی. ولی اذیت شدم. وقتی فوق‌لیسانس رفتم شریف، یک روز یک شماره‌ی private number  بهم زنگ زد که فلان روز فلان ساعت بیا حراست مرکزی دانشگاه شریف. رفتم. یک تعهدنامه جلویم گذاشتند که هیچ‌گونه فعالیت سیاسی در فضای دانشگاه نخواهم کرد. خندیدم. امضا کردم. چرا از من می‌ترسیدند؟ از چی من می‌ترسیدند این لعنتی‌ها؟ گذشت و گذشت تا رسید به یک کار دولتی. گفتند باید مصاحبه‌ی عقیدتی شوی. زیر بار رفتم. تفاوت غسل ترتیبی و ارتماسی و طرز خواندن نماز جمعه و مبطلات روزه را توضیح دادم. بعد از چند ماه نتیجه را اعلام کردند: ورودش به سازمان‌های دولتی صلاح نیست. من درجه‌ی دو بودم. من خودی نبودم. 

می‌خواستیم جدی شویم. بعد از هزار کش‌وقوس می‌خواستیم جدی شویم. به سرم زده بود که جدی شویم. سختم بود. هنوز هم هیچ اطمینانی نداشتم. ولی می‌خواستم دیگر دیوانگی کنم. ولی این بار درجه‌ی دو بودنم نومیدکننده بود. نان درآوردنم را هدف گرفته بودند. از اینش بیشتر لجم می‌گرفت که کاری نکرده بودم. هیچ‌کس من را یک ستاره‌دار به‌حساب نمی‌آورد. دادوبیداد نکرده بودم. تا جایی که از دستم برآمده بود آجر روی آجر گذاشته بودم و دوست داشتم که بسازم. زیرآبی نرفته بودم. اما بد موقعی خورده بودم. خیلی بدموقعی درجه‌ی دو بودنم را تو سرم کوبیده بودند. منگ بودم. بهش گفتم. گفتم که نمی‌دانم چطور پول دربیاورم. گفتم که گیجم. ایده ندارم و خب ضربه‌ی بعدی مهلک‌تر بود. بهم گفت: تو ضعیفی. منش و روشت این است که ضعیف باشی. قوی نیستی. نمی‌خواهی قوی باشی. آدمی که عرضه دارد با این ضربه‌ها چیزیش نمی‌شود. آدمی که عرضه دارد می‌تواند از هزارتا سوراخ پول دربیاورد... شاید الان بگویم راست می گفت. ولی آن موقع ضربه‌ی مهلکی بود. مردانگی ام هم زیر سوال رفته بود. تمام عصبانیت درجه‌ی دو بودن‌هایم را بعد سرش داد زدم و همه‌چیز از هم پاشید. بدی‌اش همین است. چند نفر دیگر آدم را گاز می‌گیرند،‌ اما آدم برمی‌گردد سنگ صبور خودش را به‌عوض آن لعنتی‌ها گاز می‌گیرد

من مصاحبه‌ی شغلی زیاد نرفته‌ام توی عمرم. یعنی سرجمع 5 تا هم مصاحبه نرفته‌ام. تا حالا 3 جای مختلف کارکرده‌ام. پارسال یک مصاحبه رفتم شرکت همراه اول. یک بابایی بود خیلی شبیه حمیدرضا صدر بود. عوضی خوب فهمید که من چه خشمی از درون دارم. یکهو وسط مصاحبه ازم پرسید: عصبانی نیستی؟ گفتم: نه، خیلی آرامم. گفت: نه، در کل می گم. تو بالاخره فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های خوب ایران هستی، کنجکاوی، کتاب زیادمی خونی. اما هنوز حس می‌کنم به‌جایی که بایدوشاید نرسیدی. انگار هنوز شروع نکردی. گفتم: آره، ته تهش عصبانی هستم.

دیگر زنگم هم نزدند که حداقل بگویند رد شده‌ای.

آنتروپی زیاد می‌شود. خاطره‌های مختلف از یک مسیر آدم را ویران می‌کنند. مثلاً همین تخته‌سنگی که اینجا است و همه می‌نشینند رویش عکس یادگاری می‌گیرند. آن روز این درخت ارغوان لخت‌وعور بود. ولی حالا علاوه بر رنگ سبز درخت‌ها، ارغوان بنفش هم هست. آن روز برگ درخت‌ها سبز و زرد و نارنجی بود. آن روز نشست روی این تخته سنگ و بهم گفت که ازم عکس بگیر. امروز سبز بهاری بود در کنار بنفش عجیب ارغوان. کسی ننشست روی تخته سنگ و کسی از من نخواست که ازش عکس بگیرم. بی‌نظمی‌های ذهنی زیاد و زیادتر می‌شوند. تمرکز کردن سخت می‌شود. تصمیم‌های جدید گرفتن سخت می‌شود. همه‌چیز سخت می‌شود و تو فقط می‌توانی پناه ببری به سکوت، یک سکوت ممتد و لبخندی که به خاطر حضور آدم‌ها تحویلشان می‌دهی.


۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در چند وقت اخیر خواندم «موسم هجرت به شمال» بود. یک کتاب لاغر 133 صفحه‌ای از یک نویسنده‌ی سودانی به نام «طیب صالح». ترجمه‌ی نشر چشمه را خواندم. مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم از آکادمی ادبیات عرب دمشق در سال 1966 نوشته شده بود و فوق‌العاده بود. 

سودان کشور درب‌وداغانی است. همان موقع هم درب‌وداغان بود. ولی ادبیات مثل خودروسازی نیست که نیاز به زیرساخت و مدیریت و هزار چیز دیگر داشته باشد. راه میانبر است. در یک سرزمین بی‌استعداد و عقب‌افتاده هم می‌تواند تولید شود و تمام دنیا را به‌بهت و حیرت برانگیزد.

«موسم هجرت به شمال» از آن کتاب‌هاست که هم داستان سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیزی در روبنا دارند و هم به‌موازات آن در زیربنا قصه و ساختاری تکرارشونده و تکان‌دهنده را روایت می‌کنند.

«موسم هجرت به شمال» قصه‌ی بازگشت راوی است از انگلستان به سرزمین مادری خودش سودان. او بعد از 7 سال تحصیل در انگلستان و گرفتن دکترا به روستای پدری خودش برگشته تا در سودان مشغول به کار و آباد کردن مملکت شود. در آنجا با فردی آشنا می‌شود به اسم مصطفی سعید که گذشته‌ی نامعلومی دارد. اما راوی سنگ صبور او می‌شود و ما فصل‌به‌فصل با گذشته‌ی اعجاب‌برانگیز مصطفی سعید آشنا می‌شویم: یک نخبه‌ی سودانی که در جوانی به انگلستان رفته، مدارج تحصیلات عالیه را در آنجا به‌سرعت طی کرده وزندگی پر شر و شوری را از سر گذرانده. با 3 زن انگلیسی داستان‌ها داشته و بعد از 7 سال زندان در انگلستان به کشور خودش برگشته و ترجیح داده با هویتی نامعلوم ساکن یک روستای دورافتاده در سودان شود. مواجهه‌ی مصطفی سعید با جامعه‌ی غرب و مواجهه‌ی راوی با جامعه‌ی پدری خودش اساس روایت تودرتوی این کتاب است.

2- توئیت های کاوه مدنی دردناک و زیبا هستند. آدم نمی‌داند چه بگوید. جمله‌هایی که می‌گوید برای منی که در ایران هستم و زخم‌ها خورده‌ام تا مغز استخوان قابل‌لمس است: من خودم بودم اما خودی نبودم...

توئیت کاوه مدنی

عناوین و افتخارات کاوه مدنی ستایش برانگیز بودند:

چهره نوین مهندسی عمران آمریکا (۲۰۱۲)

دانشمند برجسته جوان در علوم زمین (۲۰۱۶)

جایزه تحقیقاتی والتر هوبر انجمن مهندسان عمران آمریکا(۲۰۱۷) و...

او از شهریور 1396 معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی – اجتماعی سازمان حفاظت محیط‌زیست ایران شد. اما 7 ماه بعد چنان شرایطی را برایش ایجاد کردند که تنها توانست فرار کند و اشک بریزد و این‌چنین توئیت های دردناکی را بنویسد. 

به خاطرش خیلی‌ها نومید شدند. به خاطرش خیلی‌ها فحش نوشتند. اما...

3- راوی «موسم هجرت به شمال» نخبه بود. در سودان درس خواند و در انگلستان دکترا گرفت. اما توی کتاب یکجایی یک قصه‌ای از دوست ایام کودکی‌اش تعریف می‌کند که به قصه‌ی کاوه مدنی پر بی‌ربط نیست:

«محجوب هم‌سن من بود و ما کودکی را باهم گذرانده بودیم. روی نیمکت‌های چسبیده به هم در دوره‌ی ابتدایی درس‌خوانده بودیم. او از من باهوش‌تر بود. زمانی که دوره‌ی ابتدایی را تمام کردیم او به من گفت «همین‌قدر درس برای خواندن  و نوشتن و حساب کافی است. ما مردمانی کشاورزیم مثل پدران و اجدادمان. آنچه برای کشاورز از تعلیم ضروری‌تر است همانا نوشتن یادداشتی یا خواندن روزنامه‌ای و آموختن احکام نماز است که آن‌ها را فراگرفته‌ایم. تا اگر هم مشکلی برایمان پیش بیاید بتوانیم به‌واسطه‌ی احکام با آن کنار بیاییم.»

و من درس را ادامه دادم و محجوب به نیرویی بالنده در روستا تبدیل شد، او امروز رئیس انجمن برنامه‌ریزی کشاورزان و سندیکای تعاونی‌هاست. همان‌طور که عضو هیئت‌امنای بیمارستانی است که ساختنش رد حال اتمام است. همچنان که سرآمد شخصیت‌هایی است که برای رفع مظالم روستاییان با مدیریت‌های مرکزی ارتباط مستقیم دارند. تازه وقتی‌که مسئله استقلال پیش آمد محجوب به عنوانی یکی از رهبران حزب سوسیال‌دموکرات روستا هم تعیین شد. معمولاً ما در بحث‌هایمان به خاطرات دوران کودکی‌های خود اشاره می‌کردیم. روزی به من گفت «امانگاه کن حالا تو کجایی و من کجا. تو کارمند مهمی در دولت شده‌ای و من در این روستای دور از همه‌چیز کشاورز ساده‌ای بیش نیستم.» و من هیجان‌زده به او گفتم «تویی که برنده شدی، نه من، چون تو بر روی زندگی واقعی مردم تأثیر می‌گذاری. اما ما کارمندانی هستیم که نه به‌پیش می‌بریم و نه به پس. آدم‌هایی مثل تو وارث حقیقی و شرعی حکومت‌اند. شما عصب زندگی هستید. شما نمک زمینید.» او خندید و گفت «اگر ما نمک زمین هستیم پس این زمین، زمینی بی‌نمک است.» ص 81

4- این یک حقیقت است: نخبه کسی است که توان حل مسائل کلاف و پیچ‌درپیچ را داشته باشد. صفحه‌ی ویکی پدیای «نخبه» که بروی یک مثال قشنگ می‌زند از تفاوت یک فرد نخبه در حل یک مسئله با یک فرد معمولی. این‌که نظام‌های آموزشی فقط توان حل مسائل موازی را می‌سنجند و توان حل مسائل سری است که مهم است و الخ... 

حکایت کاوه مدنی تراژیک شد، ولی حقیقتش ته ماجرا همان داستان راوی کتاب موسم هجرت به شمال و دوست دوران کودکی‌اش است: به‌دردبخور بودن و توان حل مسئله. به صفحه ویکی پدیای کاوه مدنی هم که نگاه می‌کنی می‌بینی کاوه مدنی در مدت 6 ماهه‌ی مدیریتش هیچ پروژه‌ی خاصی را راه‌اندازی نکرد و هیچ نمود خارجی‌ای نداشت. بااینکه ساختارهای اجتماعی مربوط به محیط‌زیست و سازمان‌های مردم‌نهاد مرتبط با آن در ایران از خیلی مسائل دیگر کامل‌تر و جلوتر است، بازهم پروژه ی خاصی شروع نشد و اتفاقی نیفتاد.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۷
پیمان ..

تا به اینجای عمرم در ایران تنها تفاوتی که بین موسسات کاری دولتی و خصوصی دیده‌ام این بوده که در موسسات دولتی برای دستشویی رفتن باید از دمپایی آخوندی استفاده کنی؛ اما در موسسات خصوصی با کفش خودت می‌روی دستشویی و این طرف آن طرف. بهره وری، نوع روابط بین آدم‌ها و این حرف‌ها یکی است: لا تفاوت بینهم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۵
پیمان ..

دوست‌هایی که مدتی از دیدنشان می‌گذرد، پل‌های ارتباطی که زنگ می‌زنند و متروک می‌شوند. 

تمیز کردن این پل‌های متروک ارزشمند کار شاقی است. 

می‌گفت من یک جاروبرقی خوب دارم برای این کار: توسعه‌ی مهارت‌های فردی. توی سایت‌های آموزشی (چه داخلی و چه خارجی) می‌گردم و پادکست‌ها و فیلم‌ها و مطالب آموزش توسعه‌ی مهارت‌های فردی را بالا پایین می‌کنم. بعد توی ذهنم می‌گردم ببینم کدام به درد کی می‌خورد. لینک‌ها را برایشان می‌فرستم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۲۲
پیمان ..

سمت رودخانه نرفتم. با همه‌ی خیال‌انگیزی و جذابیتی که کارخانه‌ی متروک چای گلستان برایم دارد به آن سمت نرفتم. من دیوانه‌ی پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستانم. خلوت است. مغازه‌ای نیست. ورودی شهر است. توی سربالایی است و ماشین‌ها با سرعت می‌روند تا برسند به میدان چای و وارد شهر شوند. موزاییک‌های کف پیاده‌روی جلوی کارخانه‌ی چای گلستان زندگی‌بخش‌اند. علف‌های سبز جابه‌جا از لای موزاییک سر برآورده‌اند و یک فحش لطیف و سبزند به هر چه موزاییک زمخت در پیاده‌روهای شهری. آن‌طرف‌تر، ورودی کارخانه‌ی چای گلستان... هیچ‌وقت نتوانسته‌ام واردش شوم. مثل یک قلعه‌ی اسرارآمیز است. حالا درهایش بسته است. جاده‌ای که به‌طرف ساختمان اصلی و بزرگ کارخانه می‌رود سربالایی است. انگار که قرار است وارد قلم رویی باستانی شوی و با اشباحی کهن همدم شوی... 

ولی امسال به آن‌طرف نرفتم. دلیلش چمنزار آن‌طرف رودخانه بود. چمنزاری که چند سال پیش جولانگاه گله‌های گوسفندی بود که گیل‌مردان دیلمان برای قشلاق می‌آوردند آنجا. گله‌های گوسفند در چمنزار بزرگ کنار رودخانه که از پل ماشین روی ورودی لاهیجان گسترده شده بود تا پل خشتی قدیمی. آخرین باری که رفتم سمت آن چمنزار تا غرق لذت شوم از منظره‌اش، یک تابلوی لعنتی دیدم: محل احداث مصلای لاهیجان.

غم عالم به دلم ریخت که چرا تنها چمنزار باقی‌مانده در سطح شهر لاهیجان را می‌خواهند ساختمان‌سازی کنند. آخر لعنتی‌ها این شهر مسجد جامع دارد. مسجد جامعش هم قدمت دارد. حرمت دارد. مصلا دیگر چه صیغه‌ای است؟ حماقت بزرگی به نام مصلای تهران چرا باید هی تکرار و تکرار و تکرار شود؟ ماه‌هاست که دیگر سمت چمنزار نمی‌روم. همان تابلوی کوچک لعنتی دامن عفافش را لکه‌دار کرد. دوست ندارم دیگر آینه‌ی دق من باشد. دیگر نمی‌خواهم ببینمش... دنیا به سمت زوال است. همه‌ی چیزهای خوب از بین می‌روند.

امسال فقط در کوچه‌پس‌کوچه‌های غریب آباد و خمیرکلا و پرده سر و کاروانسرابر و امیرشهید و... پیچ‌وتاب خوردم. خودم را رها کردم در بی‌نظمی کوچه‌ها، در قدمت کوچه‌ها. کسی نبود. صبح‌ها فقط خودم بود. گاه‌گاه پیرمردی بود که سحرخیز بود. گاه‌گاه زنی بود که می‌رفت به سمت نانوایی و من ناخواسته هم مسیر می‌شدم. از اسم محله خوشم آمده بود. قبلاً فر نخورده بودم توی کوچه‌های مارپیچ و بی‌سروتهش. من یک غریبه بودم و غریب آباد اسم قشنگی بود برای راه رفتن. 

حس می‌کنم همان پیمان 16 ساله‌ام. دغدغه‌هایم همان است که بود. رشد چندانی نکرده‌ام. نیازها و خواست‌ها همان است. کمبودها همان است. در 16 سالگی احساس غریبگی نافرمی داشتم با جهان و آدم‌ها. حس می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌توانم بفهمم دنیای بیرون از خودم را. هیچ‌وقت نمی‌توانم با جهان پیرامونم احساس یگانگی کنم. حس می‌کردم نمی‌توانم آجر یک‌خانه را همان‌طور احساس کنم که ناخن انگشت خودم را. حس می‌کردم نمی‌توانم پوست رؤیایی یک زن را همان‌طور لمس کنم که پوست تن خودم را. از کوچه‌های غریب آباد رد می‌شدم. فاصله‌ی خودم با جهان را به‌اندازه‌ی یک سال نوری حس می‌کردم. درخت گوجه سبزی که در حیاط یک‌خانه روییده بود همان‌قدر از من دور بود که رؤیای پیاده‌روی‌های دو نفره و قصه‌ی روزگاران این شهر را برای کسی گفتن.

یک تفاوت وجود داشت البته. در 16 سالگی امید روزی را داشتم که با جهان با خودم یگانه شوم. حال این روزها این امید در من نیست... خسته بودم از نومیدی خودم. لعنتی‌ترین چیز این است که آدم نومید شود. خیال نداشته باشد. رؤیا نپروراند. نتواند رؤیا کند. پیچک‌های لجنی بپیچند دور تنه‌ی خیال‌هایت و نگذارند که نفس بکشی. سنگینت کنند. از احساس سنگینی خودم خسته بودم و دوست داشتم سنگینی نومید شدن را بیندازم روی دوش‌های کسی که نبود. 

از کنار خانه‌های قدیمی و متروک می‌گذشتم. درنگ می‌کردم. سقف سفالی خیلی از خانه‌های قدیمی پر از سبزه و جلبک شده بود. کوچه‌ها مارپیچ بودند. معلوم نبود که انتها داشته باشند یا نداشته باشند. اما کشف‌های کوچک برایم داشتند. کشف‌های کوچکی که مثل مسکن بودند. درد نومیدی را از یادم می‌بردند. دری که در انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست با عرض 1 متر بود. بوی پدری را می‌داد که هرروز غروب سوار بر دوچرخه‌ی 28 فیلیپسش خسته از یک روز کاری نان و پاکتی پر از میوه به دست وارد کوچه می‌شد و نرسیده به در صدای زنگ دوچرخه را بلند می‌کرد و بچه‌های قد و نیم قدش دوان‌دوان در را باز می‌کردند. او نرسیده به انتهای کوچه دری باز را می‌دید و کودکانی که تشنه‌ی در آغوش کشیده شدن بودند.

آن جاشمعی جلوی خانه‌ی قدیمی. خانه‌ای که خشت‌های رطوبت گرفته‌اش, کاهگل دیوارهایش و در چوبی‌اش آدم را به احترام وامی‌داشت و محراب جاشمعی و دو لوله‌ای که به‌مثابه‌ی دو مناره از کناره‌ها بالا رفته بودند. خالی از شمع بود... چرا کسی شمع روشن نکرده بود؟ مگر کسی آرزویی نذری نیازی ندارد؟ مگر این خانه‌ی قدیمی چه کم از امامزاده‌های ساختگی تحت حمایت سازمان اوقاف با بقعه‌های Made in Mazandaran دارد؟

و آن‌طرف تر دوباره کوچه‌ای بن‌بست و در انتهای آن‌یک دکه‌ی کوچک پر از تمثال‌های امام حسین و حضرت عباس و زیلویی که کف دکه پهن بود. فقط به‌اندازه‌ی نشستن یک نفر... نمازخانه‌ای در انتهای یک کوچه. نمازخانه‌ای که هیچ کم از عزلت خانه‌های بقعه‌های مورداحترام دراویش نداشت...

صبح‌ها کارم همین بود. مسجد کاروانسرا بر را تماشا کنم. حسینیه‌ی خمیرکلا را بنگرم. پیاده کوچه‌ها را کشف کنم. به در خانه‌ها نگاه کنم. لحظه‌هایی بار سنگین نومیدی را فراموش کنم و هم آهنگ شوم با دیوارهایی که باران‌ها را با تمام وجود تنفس کرده بودند.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۱
پیمان ..

همان یک باری هم که با ماشین رفتیم دور بزنیم آن‌قدر تلخ شد که تا مدت‌ها فراموش نخواهم کرد. 

کار اسماعیل بود. گفتم پیاده برویم. گفتم چند سال است که من تعطیلات عید را فقط به پیاده‌روی می‌گذرانم. گفتم اعصابش را ندارم. نمی‌توانم تحمل کنم. این حجم از حماقت آدم‌ها در رانندگی و بدسلیقگی‌شان در گذراندن تعطیلات را نمی‌توانم تحمل کنم. آستانه‌ی تحملم پایین آمده. نمی‌توانم رانندگی کنم. دو هفته پیش ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم و 400 کیلومتر راندم تا لاهیجان. ماشین را پارک کردم. دیگر هم دستش نزده‌ام. اصرار کرد. هر کاری کنی پیاده‌روی نمی‌کند. پیش خودم گفتم همین یک‌بار است در این دو هفته. سخت نگیر. تمام این روزها را برای خودت راه رفتی و راه رفتی و کوچه‌ها را وجب‌به‌وجب متر کردی و تنها بودی. تنها با خودت حرف زدی. تنها برای خودت کشف‌های کوچک کردی. یک نفر هم که آمده سراغت از خودت نرانش.

سوار شدیم رفتیم. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رفتیم که ترافیک‌های سپر به سپر را بپیچانیم و برسیم به شیطان کوه. بعد کج کردیم سمت کوه بیجار. از خانه‌ها و آپارتمان هایی که همین 15 سال پیش هم باغ چای بودند رد شدیم و رسیدیم به آن دختر دوچرخه‌سوار. توی سربالایی بود. تنها بود. آرام رکاب می‌زد و بالا می‌رفت. همان‌طور که بالا می‌رفت نگاه می‌کرد به منظره‌ی سمت راستش. شالیزارهایی که هنوز نشاء نشده بودند و مانده بود تا یکدست سبز شوند. کلاه پره دار سرش بود. حواسش به جاده نبود. حواسش به منظره‌ای بود که به آهستگی داشت از کنارش رد می‌شد. دلم آهسته رد شدن آن تصاویر را خواست. ولی با ماشین نمی‌شد. با ماشین نمی‌توانی آهسته باشی. از روبه‌رو ماشین نمی‌آمد. بافاصله ازش سبقت گرفتم که یک موقع باد ماشین نگیرد به دوچرخه‌اش و اذیت شود سر کنترل کردنش. حس خوبی بهم داده بود. این که داشت با دوچرخه و به آهستگی از مناظر لذت می‌برد حس خوبی بهم داده بود. این‌که داشت با دوچرخه از آن سربالایی می‌کشید بالا و نفسش را قدرتش را داشت حس خوبی بهم داده بود. این‌که تنهایی داشت دوچرخه‌سواری می‌کرد به ته دلم کمی حس امید تزریق کرده بود: این خراب‌شده آن‌قدر امنیت دارد که زن تنها را اذیت نکنند. این‌که احتمالاً نسیم بهاری می‌وزید توی صورتش حس خوبی بود حتماً...

رد شدیم و رفتیم. حواسم نبود و از خروجی تالاب سوستان رد شدیم. حال و حوصله نداشتم تا اطاقور برویم. دور زدم و برگشتم که برویم همان تالاب سوستان. یکهو دیدم جاده‌ی باریک ترافیک شده است. 10-12 نفر جلوی یک پژو جمع شده بودند. همان آن به دلم بد آمد. گفتم نکند برای آن دختره اتفاقی افتاده است... توی ترافیک ماشین آرام‌آرام جلو رفتیم. تا رسیدیم به هسته‌ی ترافیک...اتفاق افتاده بود... دختر روی آسفالت افتاده بود. انگار پژو از پشت زده بود به دوچرخه‌اش... افتاده بود روی زمین طاق‌باز.موهایش پریشان و خون از سر و دماغش جاری روی آسفالت و مردها و زن‌ها ایستاده بالای سرش، همه گوشی به دست و در حال تماس به آمبولانس و پلیس.

اعصابم خرد شد. نمی‌دانستم یقه‌ی کی را باید بگیرم. فحش دادم به هر چی راننده‌ی بی‌عرضه که از ماشین‌سواری فقط فشردن به پدال گاز را یاد گرفته. فحش دادم به ایران‌خودرو و سایپا که هی ماشین تولید می‌کنند. بس است. دیگر بس است. همه ماشین دارند. همین تعداد ماشین برای کل خانواده‌های ایرانی بس است. شما که ماشین‌هایتان از همان صفرکیلومتری آلاینده هست. فرقی بین ماشین صفر و ماشین 15 سال کارکردتان نیست. چرا تولید می‌کنید؟ فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که قیمت بنزین را گران نکردند. فحش دادم به همه‌ی آن‌هایی که حاضرند  ملت را به کشتن بدهند، اما جایگاه قدرتشان ذره‌ای تکان نخورد و آخرسر دیدم آرام نمی‌شوم به خود دختره هم فحش دادم: او که می‌دانست جاده‌ها شلوغ‌اند، او که می‌دانست تعداد زیادی گاومیش وحشی در این ایام در جاده‌ها رهاشده‌اند، چرا کلاه پره دار سرش گذاشته بود؟ چرا کلاه ایمنی دوچرخه‌سواری سرش نگذاشته بود؟

بعد به لحظات آرامی که داشت از سربالایی بالا می‌کشید و به منظره‌ی زیر جاده نگاه می‌کرد فکر کردم. به آن لحظات آرامی که به آهستگی او را به سمت حادثه هل می‌دادند. آن‌قدر نرم و آهسته که آدم باورش نمی‌شود بعدازآن حس خوب چنین حادثه‌ای در پیش باشد... لعنتی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۸
پیمان ..

ارتباط مستقیمی خواهند داشت با یک جناب سرهنگی در پلیس راهنمایی رانندگی. آقای پلیس هم از حفظ اسم مسیرهای پرترافیک را می‌گوید. بعد اعلام می‌کند که 80 درصد تصادفات رانندگی اتفاق افتاده در جاده‌های مواصلاتی کشور به دلیل تخطی از سرعت مجاز و سبقت غیرمجاز و... اتفاق افتاده است. حین حرف‌هایش هم تصاویری از ماشین‌های زندانی‌شده در ترافیک‌های احمقانه پخش می‌شود. همین و همین. 

به این فکر می‌کنم که صداوسیما برای کم کردن آمارهای کشت و کشتارهای جاده‌ای ایران چه کرده؟ 

هیچ‌چیزی به ذهنم نمی‌رسد. این آمارها و اخبار احمقانه‌ترین و بی‌حس‌ترین نوع هشدارند. به من می‌گویند 80 درصد تصادف‌ها به خاطر سرعت بوده، بعد تصویر ترافیک‌های سنگین را نشان می‌دهند. پس چه جوری توی سرعت ماشین‌ها تصادف می‌کنند وقتی این‌همه ترافیک است؟! منی که این تصاویر را می‌بینم هیچ‌چیزی توی ذهنم نمی‌ماند. 

یک سری برنامه‌ی پلیس نامحسوس نشان می‌دادند. عده‌ای گاو و گوساله عین کفتار و بزمجه رانندگی می‌کردند. پلیسی هم با زانتیا می‌افتاد دنبالشان و آن‌ها را می‌گرفت. همین و همین. بیشتر نمایش باعرضه بودن پلیس بود. ته دل آدم قلقلک می‌شد که یک‌بار سربه‌سر یکی از این زانتیاها بگذارد و آن‌ها را با حرکت‌های کبرا یازدهی بپیچاند که این‌قدر لاف تیزوبز بودن نیایید. تازه آخرش وقتی آن گوساله را می‌گرفت از بس محترمانه برخورد می‌کرد آدم حالش به هم می‌خورد. پلیس آمریکا همچه گوساله‌ای را بگیرد توی همان خیابان اعمال قانونی عبرت‌انگیزی رویش انجام می‌دهد. اما ایران... قربان پلیس مهربانمان بشوم. 100 هزار تومان جریمه می‌کند. خودرو را هم 24 ساعت توقیف می‌کند. همین. راستش من یکی تصادف‌هایی که توی زندگی‌ام دیده‌ام شبیه این کنترل نامحسوس‌ها هم نبوده. از بس احمقانه و به خاطر اشتباهات کوچک بوده که فقط حرص می‌خورم...

دیگر توی جهان ثابت‌شده است که تو وقتی می‌خواهی تغییری در طرز نگرش و رفتار آدم‌ها ایجاد کنی به‌جای آمار و ارقام و استدلال‌های عقلانی و فلان و بیسار باید برایشان قصه بگویی. باید داستان تعریف کنی. باید بروی سراغ یک تصادف واقعی. صحنه‌های وقوع را بازسازی کنی. فیلم بگیری. بعد بروی سراغ تک‌تک آدم‌هایی که توی آن تصادف ضربه دیده‌اند. دختربچه‌ای که یتیم شده. جوانی که فلج شده و... این‌ها قصه‌اند. این‌ها هستند که فاجعه‌ی تصادف را تا فی‌ها خالدون در مغز آدم‌ها فرومی‌کنند. این‌ها مستندسازی‌اند. این‌ها قصه گفتن است. من یکی وقتی می‌بینم چند تا ماشین توی جاده تصادف کرده‌اند و چند تا نعش آن‌طرف کاورکشیده روی زمین‌اند، به‌شدت کنجکاو می‌شوم که چطور همچه اتفاقی افتاده. مسلماً خیلی‌ها این کنجکاوی در آن‌ها ایجاد می‌شود. اما قصه‌ی تصادف‌ها همراه آسیب‌دیده‌هایشان به فراموشی سپرده می‌شود... انگار در ایران تنها راه فهمیدن قصه این است که خودت هم تصادف کنی و قصه را عملاً تجربه کنی...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

1- وقتی گفت آدم‌ها را چطور جمع کرده به استعدادش ایمان آوردم. حالاها فهمیده‌ام که بسیج کردن آدم‌ها هم یک‌جور استعداد ذاتی می خواد. یک توانایی خدادادی و یک نوع از هوش را می‌خواهد. 

اما پیش از هر چیزی او یک مادر بود و همین مادر بودنش بیش از هر چیزی من را تکان داده بود. او یک مادر ایرانی بود. زنی که چرخ گردان چرخیده بود و قرعه را به نام ازدواجش با یک مرد افغانستانی زده بود. مردی که به‌عنوان یک شوهر همه جوره تکمیل بود. همراه بود، مهربان بود، هر چه از دستش برمی‌آمد به پایش می‌ریخت. فامیل‌هایش اول از افغانستانی بودن او چندششان می‌شد. اما بعد از چند سال حالا در هر جمعی دوست دارند که شوهر او هم بیاید و مجلس‌آرا بشود... 

او مادر بود. کودکی داشت که درد بی شناسنامگی هرلحظه از زندگی‌اش را تلخ کرده بود. نشسته بود روبه‌رویم و داستان واکسن زدن کودکش را تعریف می‌کرد. این‌که بچه‌ی معصومش را برده درمانگاه،‌ اما نگذاشته‌اند که واکسن فلج اطفال بزند. گفته‌اند که او شناسنامه ندارد، کد ملی ندارد. بهش گفته‌اند اگر تو افغانستانی بودی و بچه‌ات کارت آمایش داشت می‌توانستیم بهش واکسن بزنیم. اما الآن اجازه نداریم. چون بچه‌ات شناسنامه ندارد. هنوز هم درد آن روز چنان دلش را می‌فشرد که با بغض حرف می‌زد. می‌گفت یک واکسن هم نمی‌زدند که بچه‌ام خدای‌ناکرده فلج اطفال نگیرد. چرا؟ چون شناسنامه ندارد. چرا؟ چون من رفته‌ام با یک مرد افغانستانی ازدواج‌کرده‌ام. تمام مدارک قانونی را هم داریم. اما به بچه‌ی حاصل از ازدواج زن ایرانی با مرد خارجی شناسنامه نمی‌دهند. واکسن نمی‌زدند. گریه کردم. التماس کردم.... تا این‌که دلشان به رحم آمد و با شماره ملی من حاضر شدند به بچه‌ام واکسن بزنند. درد یکی دو تا نیست که... مدرسه یک‌طرف، بیمارستان یک‌طرف، اداره‌ها یک‌طرف...

او فهمیده بود که درد قانون است. فهمیده بود که باید کجا را هدف بگیرد. سوادش بالا نبود. اما استعداد غریبی داشت. گفت رفتم تمام محله‌های افغانستانی نشین تهران و اطراف تهران، تراکت پخش کردم. روی تراکت نوشته بودم که اگر زن‌هایی مثل من هستند با من تماس بگیرند. ازشان خواستم که جمع شویم... ماه‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم که مادرهای بدبختی مثل خودم را پیدا کنم... مشخصاتشان را گرفتم. شماره تلفن‌ها و اسم و کد ملی‌شان را...

کارش شبکه‌سازی بود. خودش اسم کارش را نمی‌دانست. او فقط یک درد بزرگ داشت و می‌خواست آدم‌های همدردش را جمع کند. خیلی هم خوب کارکرده بود... مادران فقیر ایرانی همه به شبکه‌های اجتماعی و مجازی دسترسی نداشتند که او بتواند راحت با 4 تا پیام و کلیک و توئیت جمعشان کند. 

بالاخره چند صد زن مثل خودش را پیدا کرد، جمع کرد،‌ همراه کرد و بردشان جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع. پلاکارد درست کردند. شعار نوشتند. بچه‌هایشان را هم برده بودند. بچه‌های معصومی که اصلاً نمی‌دانستند بی‌هویتی در سال‌های آینده‌ی زندگی‌شان قرار است چه سایه‌ی شومی بر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان بیندازد. بیانیه نوشتند. پیش یکی از نماینده‌های مجلس رفتند. دردشان را گفتند. درخواستشان را گفتند که شما را به خدا با اصلاح قوانین ما را نجات دهید... نماینده‌ها البته وعده‌ی سر خرمن دادند که بله حتماً. شما درست می‌فرمایید و الخ.

اعتراضی کاملاً مدنی و درست را رهبری کرده بود. از این اعتراض‌ها که فقط بیان خواسته بود. آن‌هم خواسته‌ای فطری: ادا کردن کامل حق مادری در قبال فرزندان.

اما...

درست فردایش پلیس امنیت ایران با او تماس گرفت. او را احضار کرد به دفتر مرکزی. بهش گفته بودند که برای راست و ریس کردن کارهای اعطای شناسنامه تشریف بیاورد. اما تحت بازجویی قرارش دادند. شیوه‌های کاری‌اش را پرسیدند. مهربانانه و مشتاق ازش سؤال پرسیدند و آخرسر یک تعهدنامه‌ی سنگین جلویش گذاشتند که دیگر هرگز حق نداشته باشد کسانی مثل خودش را جمع کند و بخواهد اعتراض کند. او یک مادر بی‌دفاع ایرانی بود. تعهدنامه را امضا کرد و سریع از اداره امنیت خارج شد تا به کودکش برسد که تنها در خانه رهایش کرده بود.

2-  فاطمه خاوری یک دختر افغانستانی متولد ایران بود. مثل خیلی از جوانان افغانستانی دیگر متولد ایران با گذار از سن نوجوانی فرار از ایران را بر قرار ترجیح داد و راهی مرزهای اروپا شد. او به سوئد پناهنده شد. کشور سوئد به او حق اقامت و زندگی و معاش را اعطا کرد. 

فاطمه می‌دید که نوجوانان پناهنده‌ی خاورمیانه‌ای در سوئد زندگی سختی رادارند. همین دغدغه‌اش شد. تصمیم گرفت آدم‌ها را همراه کند تا سطح زندگی نوجوانان و کودکان پناهنده بالا برود. کمپینی فیس بوکی را راه‌اندازی کرد. هزاران نفر را که دغدغه‌های انسان دوستانه داشتند از شهرهای مختلف سوئد جمع کرد. بعد این کمپین را به سمت تحصن و تظاهرات کشاند. به مدت دو ماه در «مدبویه پلاتسن» استکهلم هزاران نفر برای دفاع از حقوق پناهندگان تحصن می‌کردند. او رهبر این تظاهرات و تحصن‌ها بود. آن‌قدر جلوی مجلس سوئد تجمع کردند تا نمایندگان مجلس سوئد را به ستوه آوردند و مانع از اخراج آن دسته از پناه‌جویانی شدند که درخواست پناهندگی‌شان رد شده بود.

بعدازاین تظاهرات و فشار بر مجلس سوئد، سازمان «ایکومنیاشیرکن» سوئد جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ را به او اهدا کرد. جایزه‌ای که سالانه به کسانی داده می‌شود که در راستای صلح، آزادی، عدالت و همبستگی مبارزه کرده باشند. فاطمه خاوری جوان‌ترین برنده‌ی جایزه‌ی صلح مارتین لوترکینگ بود. او استعداد فوق‌العاده‌ای در بسیج کردن آدم‌ها داشت و از این استعداد برای بهبود زندگی عده ای از آدم ها در کشور سوئد استفاده کرده بود.

3- اعتراضات مدنی عامل پایداری حکومت‌ها هستند. این را غربی و شرقی جماعت سال‌هاست که فهمیده‌اند. آن‌ها خیلی وقت است فهمیده‌اند که مملکت با کفر باقی می‌ماند، اما با ظلم نه... ظلم هم شاخ و دم ندارد. تعهدنامه‌ی پلیس امنیت ایران را در کنار تقدیرنامه‌ی جایزه‌ی مارتین لوترکینگ که بگذاری می‌فهمی که ظلم شاخ و دم ندارد.


۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۱
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. ایستگاه حقانی توانستیم به‌راحتی سوار شویم. ولی در ایستگاه‌های بعد فشار جمعیت هلمان داد به سمت میله‌های بالای صندلی‌ها. من تمام حواسم پیش او نبود. بخشی از حواسم پیش کیف پولم در جیبم بود که مبادا دستی از پشت بیاید و آن را از جیبم بیرون بکشد. بخش دیگر حواسم پیش سرباز کناری‌ام بود که سنگینی تنش را انداخته بود روی من. هر چه قدر که عقب می‌رفتم باز هم او پیش می‌آمد و من را تکیه‌گاه خودش می‌کرد. دیگر جا نداشتم که آن‌طرف‌تر بروم. توی دهان حامد بودم. چند بار نگاهش کردم که بفهمد. نمی‌فهمید. سرباز بود. بخشی از حواسم داشت به آن اجباری فحش می‌داد که با زورکی سرباز کردن جوان‌های 20 ساله آن‌ها را رذل و آب‌زیرکاه و زیرآب زن و لاشی بار می‌آورد. بخشی از مغزم داشت از لاشی و دزد بودن آدم‌های توی ایران کلافه می‌شد. زر زده بودم که جای امید هست. جای امید نبود. اعتراف کردم: «پاری وقت‌ها، امیدوار بودن خیلی سخت می‌شود.» گفتم: «امید نیروی محرکه‌ی آدم است، اما خیلی وقت‌ها واقعاً سخت است امیدوار بودن. پیر آدم درمی‌آید تا بتواند امیدوار باشد.»

گفت: آره...

حرف‌های چند ساعت گذشته می‌رفتند و می‌آمدند. از احساس ناامنی و سرباز کناری‌ام عصبانی بودم. نگفتم که من هر بار مترو و اتوبوس سوار می‌شوم، هر بار که در خیابانی راه می‌روم احساس ناامنی می‌کنم. نگفتم بهش. نمی‌دانستم او هم همین‌طور است یا نه... فقط خسته شده بودم از این احساس‌ها.

گفتم: «خوب موقعی آمدی. هوای این روزهای تهران خوب است.»

گفت: «آره. خودم دوست داشتم عید بیایم. ولی نشد. مرخصی نمی‌دادند.»

گفته بود: «اصلاً هر بار که می‌آیم ایران می‌بینمت. خیالت راحت. آخرین باری که هم را دیدیم 4 سال پیش بود. امسال هم که آمدم باز هم دیدمت.»

گفتم: «دیگه دیگه.»

یادم نمی‌آمد آخرین بار دیدن همدیگرمان را.

توی باغ کتاب که نشستیم گفته بود: «شرایط ایران نومیدکننده است. بهتر نمی‌شود. هیچ‌چیز بهتر نمی‌شود.»

رد کرده بودم. ویرم گرفته بود که امیدوار باشم. گفتم: «نه. آن‌قدر هم نه. گفتم مثلاً همین فیلترینگ تلگرام. هفته‌ی پیش یک امام‌جمعه‌ای علیهش حرف زد. ولی کسی محل نداده. همین نشانه‌ی خوبی است.» گفت: «چرا مثلاً شورای شهر یزد را نگاه نمی‌کنی؟ طرف تائید صلاحیت شده، مردم بهش رأی داده‌اند، بعد یکهو شورای نگهبان می‌گوید حق ندارد. مردم اینجا پشیزی ارزش ندارند...» راست می‌گفت. اما زیر بار نمی‌رفتم. 

زر زده بودم. می‌دانستم که زر زده‌ام. به خاطر همین توی مترو اعتراف کردم که گاهی امیدوار بودن خیلی سخت است. اعتراف کرده بودم که امید قوای محرکه است. نباشد آدم نمی‌تواند حرکت کند.

دیگر نگفتم که زر زده‌ام. غرورم نگذاشت.

گفت: «عید می‌آمدم خوب بود. لحظه‌ی سال‌تحویل را اگر می‌بودم خوب بود. 4 سال بود که ایران نبودم. در این 4 سال 2 سال عید را تنهای تنها برگزار کردم. برای خودم 7سین گذاشتم و در تنهایی سال را تحویل کردم.»

این‌ها را با بغض بدی گفت. صدایش رگ به رگ شد سر گفتن این جمله‌ها، وقتی گفت 2 سال تنهایی نشستم 7سین گذاشتم اعصابم به هم‌ریخت.

ازاینجا رانده ازآنجا ماندگی را بدجور توی همین جمله‌اش آوار کرد روی سرم.

من نمی‌دانستم ویکتوریا کجاست، ونکوور کجاست،‌ مونترال کجاست. همه را یادم داد. نقشه‌ی گوگلش را برایم باز کرد و گفت که من توی یک جزیره‌ام. تعجبم را که دیده بود نقشه‌ی گوگل را برایم باز کرده بود. ویکتوریا یک جزیره بود در غرب. طولش 350 کیلومتر بود. قمپز آمدم که هم‌اندازه‌ی جزیره‌ی قشم است. گفت نه بابا. گفتم آره بابا. اغراق کردم البته. طول قشم 110 کیلومتر بود. ولی نمی‌دانم چرا ویرم گرفته بود که بگویم ایران هم ازین جزیره‌های بزرگ دارد. آن‌قدر تکرار کردم که قشم هم همین اندازه است که آخرسر گفت وایستا ببینم گوگل چه می‌گوید. گوگل می‌گفت که طول قشم 300 کیلومتر نیست و 110 کیلومتر است. ولی خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم بالاخره این هم خیلی بزرگ است. گفت تا ونکوور 1ساعت و نیم قایق‌سواری داریم. گفتم کجا کار می‌کنی؟ اسم یک شرکت سازنده‌ی ماشین‌های ساختمانی و سنگین را گفت. شرکتی که بولدوزر می‌سازد، درخت قطع کن می‌سازد، ماشینی می‌سازد که پوسته‌ی درخت را از تنه‌اش جدا می‌کند و... گفتم خیلی مهندسی. گفت آره. گفتم توی خط تولید هم می‌روی؟ گفت آره. نقشه می‌کشم، گاهی خط تولید می‌روم که ببینم کارگرها دارند نقشه‌ها را اجرا می‌کنند یا نه. گفتم خانه‌داری؟ گفت با یک پسره ی ایرانی دیگر هم‌خانه‌ام. گفتم: خوبه هم‌خانه‌ات؟ گفت: از نظر هم خانگی آره. ولی روی مخ است. از این ایتیست های تیر است، از آن‌ها که سخنرانی هری تریسون (یا همچه اسمی. یادم نماند) را حتی توی حمام هم پشت سر هم گوش می‌کند. نمی‌شناختم. گفت رهبر ایتیست های آمریکاست. گفتم اوهوم. گفت پسره ی هم‌خانه‌ایم احمق است. این مردک ایتیست هم احمق است. همه احمق‌اند. توی محل کارم یک همکار دارم که فقط کار می‌کند و به‌غیراز کار به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کند. به هیچ‌چیز دیگری. احمق است...

از احوالات بچه‌های مکانیک در کانادا پرسیدم. خیلی‌هایشان ونکوور بودند. 9 نفرشان ونکوور بودند. همه‌شان دوست‌دختر داشتند. یکی از دخترهای مکانیک هم آنجا بود. گفت یک روز رفتم دانشگاه ونکوور اسی را ببینم. فهمیدم ماندانا هم 2 تا اتاق آن‌طرف‌تر است. ساسان گفت بی‌خیالش شو. حالش را نپرسی بهتر است. ازین هاست که خواسته ایرانی بودن خودش را فراموش کند. گفت باورم نشد. رفتم پیشش.  پز می‌داد که دیگر با هیچ ایرانی‌ای سلام و علیک نمی‌کنم. خیلی خوب است اوضاع اینجا. با بچه‌ها می‌رویم پارتی، می‌رویم شنا، رقص، دیسکو. می‌خواستم بهش بگویم تو توی ایران خوشگل مکانیکی‌ها بودی، موهایت را از مقنعه می‌دادی بیرون و دل‌ها برات می‌تپیدند. اینجا هیچ چی نیستی. اینجا یه دختر خاورمیانه‌ای بدبختی. اون جا حجاب بود و نعمت‌های زنانگی‌ات اغواکننده بودند. اینجا که لخت‌وپتی شده‌ای در مقابل این وایت‌ها نه بدن داری، نه موی خوشگل. هیچ چی نیستی. تو اینجا نهایت یه هندی خوش‌تیپ هستی. گهی شده بود که بیاوببین. 

گفت دوست‌دختر علی لهستانی است، دوست‌دختر حسین یه دختر ایرانی که از 15سالگی اون جا بزرگ شده، دوست‌دختر کامبیز یه دختره ی بنگلادشی است. گفتم: خودت چی؟

گفت: هیچی.

گفتم: کچل شده‌ای که.

گفت: جور نشده. یه بار رفته بودم پیش حسین و کامبیز و دوسدخترهاشون مهمونی. بهم گفتن سینگلی؟ گفتم آره. گفتن ما 2-3 مورد اویلیبل (available) داریم. رفتیم یه جا پارتی. اونا هم بودن. رویا بود و پری. به دلم ننشست پری. رویا هم بچه بود. ازینا بود که بریم فلان دیسکو بخوریم مست شیم خوش بگذرونیم. بچه بود. پر عقده‌ی خندیدن و مست شدن بود. می‌فهمی چی می گم؟ سنگین نبود. نمی‌فهمید.

گفتم: چی کار می‌کنی پس اونجا؟

گفت: همون کاری که تو اینجا می‌کنی.

گفتم: خب یه دختر ازین جا بکن ببر با خودت. داری اقامت می‌گیری اونجا نا سلامتی. اینجا ساکن کانادا بودن مزیت رقابتی بالاییه. این دختر خوشگل‌های توی خیابان را می‌بینی؟ به نصفشان بگویی ساکن کانادایی موس‌موست را می‌کنند.

گفت: نمی‌توانم 2 روزه آدم‌ها را بشناسم که.

گفتم: بسپر به مادرت که برایت دختر جور کند.

گفت: نه بابا. اون نمی فهمه من چی می خوام. من 4 سال نیومدم ایران. بیشتر از این‌که دلم برای بابا و مامانم تنگ شده باشه برای این تهران لعنتی دل‌تنگ شده بودم. پس‌فردا راهی‌ام. بابا و مامانم را که دیدم دوباره مطمئن شدم تصمیم درستی گرفته‌ام که نمی‌خواهم برگردم ایران. اینا به هر چیزی فکر می کنن و سر هر چیزی بحث می کنن جز سر چیزی که برای بهتر شدن زندگی شون باشه. به اون اصلاً فکر نمی کنن.

گفتم: تو تک پسر خانواده نیستی. این خیلی خوبه.

گفت: آره. دو تا داداش و یه خواهر دیگه هم دارم.

گفتم: بابا و مامانم راضی نیستن.

گفت: به خودت فکر کن. فقط به خودت فکر کن. ته تهش چند سال دیگه دوباره با خودت مواجهه می شی. نباید اون وقت پشیمون باشی. نباید اون وقت در مقابل خودت شرمنده باشی. تو این 4 ساله خیلی تنهایی کشیده‌ام و خیلی به خودم فکر کردم.

گفتم: معلومه. بدجور کچل شدی.

گفت: ولی به این یقین رسیدم که باید در تصمیم‌ها فقط خودتو در نظر بگیری.

گفتم: کی ماشین خریدی حالا؟

گفت: 3- 4 ماه میشه.

گفتم: کی درس تموم شد؟

گفت: 2سال و نیم می شه الآن.

گفتم: بعدش سریع رفتی سرکار؟

گفت: آره. همین شرکته.

-  چی خریدی حالا؟

-  مزدا3.

-  ازین جدیدا یا ازینا که توی ایرانه؟

-  نه. اینا که توی ایرانه بااینکه اسمش نیو هست قدیمیه. جدیده برای من. از دم قسط خریدم. ماهی 500 دلار. 

-  منم مزدا دارم. منتها 323. چهار نسل از برای تو قدیمی‌تر. ماشینای خوبی می زنه مزدا.

-  آره. منم راضی‌ام.

-  در کل راضی‌ای؟

-  نمی دونم. سخت می گذره. ولی می گذره. می خوام ادامه بدم. پول زیاد در نمیارم.

-  از من که بهتر پول درمیاری.

-  مگه چه قدر درمیاری؟

-  ماهی 2 میلیون. به عبارتی ماهی 500 دلار.

-  ولی در عوض روبه‌پیشرفتی.

-  به لعنت خدا نمی ارزه.

-  به خودت فکر کن. نذار از دست بری.

-  نمی دونم.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۵
پیمان ..

قصه‌ای از جنگ جهانی دوم. هجوم شوروی و آلمان به لهستان. به اسارت رفتن خانواده‌ای لهستانی در کنار هزاران لهستانی دیگر. مهاجرت اجباری به روسیه و سپس کوچانده شدن به ایران. زندگی مادر و دختری مهاجر در ایران: امیلیا و دخترش باربارا. باربارایی که رنج‌های زندگی مادرش و سپس قتلش را به چشم دید و در تهران روی پای خودش بزرگ شد، درس خواند، شوهر کرد و بچه‌دار نشد و شد. آدریانا تا 19 سالگی دختر باربارا بود و بعد یکهو غیبش زد. رفت. دیگر پیدایش نشد. رفتنی که آتش زد به جان شمیم. آتش زد به عشق زیبای نوجوانی‌اش و تمام سال‌های زندگی‌اش در حسرت آن عشق باقی ماند؛ و رمان دقیقاً از جایی شروع می‌شود که دختر آدریانا از لهستان می‌آید به ایران سال 1388 و سراغ مادربزرگش را از شمیم می‌گیرد. شمیمی که خودش درگیر مهاجرتی دیگر است: همسرش فرشته و دخترش سحر رفته‌اند به آلمان و او حالا تک‌وتنها مانده در ایران، شده استاد ادبیات دانشگاه تهران و تنهایی‌اش را با دوست دوران نوجوانی‌اش، طاهر غم شریکی می‌کند.

قصه‌ی 4 نسل از مهاجران لهستانی: امیلیا، باربارا، آدریانا و در آخر الیزایی که در حقیقت مهاجر نبود. اما مهاجرت مادر و مادربزرگ و اجدادش هزاران سؤال را مثل خوره به جانش انداخته بود.

قصه‌ی زندگی خانواده‌ای در ایران که مهاجرت چندپاره‌اش کرد: شمیم و فرشته و سحر.

قصه‌ی طاهر که مرگ دایی سیامکش در اوایل انقلاب یک معمای ناگشوده مانده بود برایش.

انصافاً «تو به اصفهان بازخواهی گشت» رمان خوبی بود. من را گرفت و رها نکرد. فصل‌های کوتاهش را هر جا که فرصت دست می‌داد (مترو،‌ تاکسی، اتوبوس، قبل خواب) می‌خواندم و دلم می‌خواست ببینم روایت‌های موازی و دور هر یک از فصل‌هایش به کجا خواهد انجامید. راضی بودم. چیزهایی بود که حس می‌کردم بودونابودشان برای رمان تفاوتی ندارد. مثلاً این‌که ماجراهای کتاب در شلوغی‌های سال 88 اتفاق می‌افتاد. به نظرم کمکی به طرح اصلی رمان نکرده بود. بیشتر حس کردم تمام کارکردش ص 213 کتاب بود. آنجا که مصطفی انصافی خرداد 88 را جا داد کنار انقلاب 57 و کودتای 32 و... یک‌جور ادای دین شخصی نویسنده بود به وقایع سال 88 در اولین رمانش.

من خوشم آمد. هر چند می‌دانستم که پایان کتاب من را تکان نخواهد داد و فراتر از انتظارم نخواهد بود. ولی باز هم دوست داشتم به پایانی که فکر می‌کردم برسم و رسیدم. حس بدی بهم دست نداد. حس اعجاز هم نداشتم البته. ولی دست‌مریزاد باید گفت به نویسنده‌اش.


پس نوشت: عکس از سایت سفرنویس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۷
پیمان ..

می‌گفت همه‌چیز از خواندن جمعی یک کتاب شروع شد. کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه‌ی جمع شدن آدم‌ها بود. هفته‌ای یک فصل یا دو فصل و بعد دور هم جمع شدن و صحبت در مورد محتوای آن یکی دو فصل. اما فقط خواندن همان یک کتاب نبود. «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» بهانه بود. مسیر اصلی بود. هر هفته به بهانه‌ی هر فصل سراغ فیلم‌ها و کتاب‌های دیگر می‌رفتند. انگار که «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» یک اتوبان باشد و هر هفته بروند سراغ یکی از جاده فرعی‌های این اتوبان: یک فیلم سینمایی،‌ یک سخنرانی تد، یک مستند تکان‌دهنده، یک رمان خوب، یک زندگینامه‌ی جالب، یک کتاب تاریخ پریشان کننده... همه‌ی این فرعی‌های جذاب و آرام از طریق آن جاده‌ی اصلی قابل‌دسترسی شده بودند و به بهانه‌ی این فرعی‌ها تمام آن چرخه‌ها، تمام آن روایت‌های ناب تا فیهاخالدون مغزش رفته بودند. اما فقط این نبود. آدم‌هایی که به بهانه‌ی آن کتاب دور هم جمع شده بودند بعد از خواندن آن کتاب سطحی از رشد را به‌وضوح حس می‌کردند. آدم‌هایی که بعدها سرمایه‌ی اجتماعی خیلی از کارهای بعدی‌اش شده بودند و می‌شدند...

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۳
پیمان ..

یکهو یاد مهندس حنانه و دینامیک ماشین افتادم و دلم تنگ شد. یکهو حس کردم خیلی خیلی دور شده‌ام از آن سال‌ها. به مغزم فشار آوردم که دینامیک ماشین یادش بیاید. تنها چیزهایی که یادم آمد مکانیزم چهارمیله ای برف‌پاک‌کن ماشین بود و چرخ‌دنده‌های خورشیدی. دیگر هیچ‌چیزی از دینامیک ماشین یادم نبود و همین دلم را تنگ‌تر کرد. این‌که مکانیزم چهارمیله ای با چه سرعت و شتابی و با چه زاویه‌هایی کار می‌کند و موتور کجا باید قرار بگیرد و این‌که اصلاً چرخ‌دنده‌ی خورشیدی چطور کار می‌کرد هیچی یادم نبود. انگار قرن‌ها از کلاس‌های دینامیک ماشین گذشته بود و زنگار فراموشی هیچ‌چیزی باقی نگذاشته بود.

مهندس حنانه استاد بی‌چون‌وچرای دینامیک ماشین بود. من یادم مانده بود که او با چه تسلط لذت بخشی مکانیزم ها را درس می‌داد. ولی چیزی که بیشتر یادم مانده بود معلم بودنش بود...

یاد مثال قالیچه‌ی کوچکش افتادم. همان روزهای اول ‌ترم بود که قصه‌ی قالیچه‌ی کودکی‌هایش را تعریف کرد. می‌گفت کودک که بودم یک قالیچه‌ی کوچک و زیبا داشتم. هر جا قرار بود روی خاک‌وخل بنشینم آن را زیر خودم می‌انداختم. روزی آن را داخل حوض آب‌خانه‌مان انداختم. آرام‌آرام در آب فرو رفت. اولش سعی کردم از آب بکشم بیرون. راحت بود. از آب آمد بیرون. رها کردم که دوباره در آب فرو برود. وقتی نصفش در آب فرو رفت دوباره سعی کردم که نجاتش بدهم. این بار نشد. قالیچه‌ام سنگین شده بود و از عهده‌ی من خارج‌شده بود. می‌گفت حالا حکایت شماست. اول ترم درس‌ها سبک است. قالیچه‌هایتان در آب کمی فرو می‌رود. خیس می‌خورد. همان زمان دریابیدش. اگر بگذرد درس‌ها پیشرفت می‌کنند و قالیچه آن‌قدر خیس می‌شود که دیگر شما  را یارای نجاتش نخواهد بود.

او شاگرد اول دوره‌ی خودش بود. سال ورودش به دانشگاه همان سالی بود که من تازه به دنیا آمده بودم. می‌گفت می‌رفتم تمام کتاب‌های درسی را زبان‌اصلی می‌خریدم. هنوز هم کتاب‌های انگلیسی هر درس آن سال‌ها را توی کمدم دارم. عاشق بود. بدجوری عاشق بود. هنوز هم حسرت می‌خورم که چرا مثل او عاشق نیستم.

لیسانس مکانیکش را که از دانشکده فنی گرفته بود یک‌راست رفته بود استاد دانشگاه آزاد شده بود. می‌گفت وقتی استاد شدم فهمیدم خیلی چیزها بلد نیستم. فهمیدم باید خیلی چیزها یاد بگیرم. با درس دادن بود که دینامیک ماشین را یاد گرفتم. این را ازش یاد گرفتم: وقتی حس می‌کنم چیزی را یاد گرفته‌ام سعی کنم آن را بیاورم در غالب یک محتوای آموزشی. انگار که بخواهم آن را به عده‌ای یاد بدهم. آن‌وقت است که تمام سوراخ‌ها و چاله‌چوله‌های فهم و درکم درمی‌آید. مهندس حنانه با درس دادن در دانشگاه آزاد استاد دینامیک ماشین شده بود. بعد که فوق‌لیسانسش را هم از دانشکده فنی گرفت با همه‌ی جوانی‌اش آن‌قدر مسلط شده بود که بهش اجازه بدهند استاد دانشگاه تهران بشود.

با پیکان زندگی‌ها کرده بود. با پیکان آزمایش‌ها کرده بود. می‌گفت یک‌بار کمک‌های پیکانم خراب‌شده بود. بدون کمک‌فنر سوار ماشین شدم و از کرج آمدم تهران. می‌گفت ماشین بدون کمک‌فنر مثل کشتی در دریای طوفانی است. آدم بعد از نیم ساعت دریازده می‌شود. کچل کردن بلبرینگ‌ها را هم از پیکانش دیده و یاد گرفته بود و به ما یاد داد... به این فکر کردم که من کچل کردن بلبرینگ‌ها را یاد گرفتم ازش. بقیه حتم بالانسینگ و چرخ طیار را یاد گرفتند... بقیه حتم چیزهایی یاد گرفتند که با آن پول دربیاورند.

برایش انتخاب بین مکانیک سیالات و مکانیک جامدات یک انتخاب مهم در زندگی بود. آن‌قدر که یادش بیاید آن روز بهاری را که تصمیم گرفت. همان روزی که با پیکانش زیر درختی بالای یک تپه ایستاده بود. در سایه‌سار تک‌درخت بالای تپه تکیه به پیکان داده بود. نسیم می‌وزید و زیر برگ‌های درخت‌ها را قلقلک می‌داد و رد می‌شد. مهندس حنانه آن روز به آن نسیم فکر می‌کرد. به این‌که برود و مکانیک سیالات بخواند و از زیروزبر حرکات آن نسیم سر دربیاورد یا این‌که جامدات بخواند و سازوکارهای پیکان زیر پایش را استاد بشود. جامدات خواند و فقط یک استاد نماند.

درس دادن در دانشگاه فقط بخشی از زندگی‌اش بود. چرخ‌دنده‌ها و گیربکس‌ها تخصص او بود. طراحی گیربکس کشتی کار او بود. می‌گفت یک تیم چندملیتی جمع کردم و گیربکس کشتی ساختیم. از همه بیشتر یاد مهندس ایرلندی زیردستش بود. همو که خداترس و عجیب مذهبی بود. همو که حتی یک دروغ کوچک هم نمی‌توانست بگوید. محل کلاس‌های دینامیک ماشین زیرزمین دانشکده مکانیک بود. کلاس 106 به گمانم. همان کلاسی که گنجایش حدود 100 نفر را داشت و ارتفاع سقفش 4 متر بود. مهندس می‌گفت گیربکسی که طراحی و اجرا کرده بودیم اندازه‌ی این کلاس بود.

درس دادن فقط بخشی از زندگی‌اش بود. بخشی که اجازه ندادند ادامه پیدا کند. گیر دادند که مهندس حنانه فقط فوق‌لیسانس دارد و نمی‌تواند استاد دانشگاه تهران باشد. موج دکتراها به راه افتاده بود. مهندس حنانه از خیلی از اساتید دکترادار همان دانشکده‌ی فنی سرتر بود. حتی از آن‌هایی که دکتراهای آمریکایی و کانادایی داشتند هم سرتر بود، ولی مهندس بود. خودش هم دوست داشت که مهندس باشد. ازین که کلمات بدون مقیاسی مثل «کمی»، «خیلی»، «یه ذره»،‌ «یه کم»، «زیاد» و... بشنود بیزار بود. می‌گفت مهندس باید عدد بدهد. مهندس باید عدد بشناسد. با عدد بیان کند. بهش فشار آوردند که برای درس دادن در دانشگاه دولتی تهران باید دکترا داشته باشی. ولی دکترا به کار او نمی‌آمد. دکترا برای او وقت تلف کردن بود. او در کار ساخت و تولید چرخ‌دنده‌ها از شماره یک‌های ایران بود... درس دادن برایش به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها بود،‌ نه ممری برای درآمد و گذران زندگی؛ نگذاشتند... بالاخره نگذاشتند که او ادامه بدهد. خودش هم نخواست. کنار کشید. آخرین بار که رفتم اساتید دانشکده مکانیک دانشگاه تهران را نگاه کردم دیدم دیگر او استاد نیست. کنار گذاشته بودندش. تنگ‌نظری دانشگاه و غیر دانشگاه نمی‌شناسد...

امتحان پایان‌ترم دینامیک ماشین طولانی بود. کتاب‌باز بود و حداقل زمان 4 ساعت. یادم است نیم ساعت هم تمدید شد. وسط‌های امتحان یکهو دیدیم مهندس حنانه جعبه‌ی شیرینی به‌دست‌آمده بالای سرمان. گفت این شیرینی‌ها را خودم می‌پزم. هر ترم سر امتحان می‌آورم که قند بچه‌ها نیفتد. می‌گفت بعضی‌ها می‌گویند شیرینی نیست و نان بربری است، شما ببخشید دیگر. دست‌پخت من همین‌قدر است... به این فکر کردم که نسل جدیدی‌ها هیچ‌وقت طعم شیرینی استادپز سر جلسه‌ی امتحان را می‌چشند؟!

دلم برایش تنگ شده است. راستش وسط‌های نوشتن پا شدم رفتم توی انباری جزوه‌ی دینامیک ماشین را پیدا کردم. همان موقع هم برایم زیادی پیچیده بود. الآن که دیگر هیچی. دل‌تنگی‌ام برای دینامیک ماشین تمام شد؛ ولی خود استاد حنانه و شخصیت یادگرفتنی‌اش....

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۳
پیمان ..

1- مثل اعتیاد می‌ماند؛ به همان ویرانگری و خانمان براندازی. تصمیم‌های جدید دولت را می‌گویم. الگوی تصمیم‌گیری‌ها همان الگوی اعتیاد است. نمونه‌اش همین نامه‌ی وزیر صنعت، معدن و تجارت به رئیس بانک مرکزی. یک نمونه‌ی کامل از «الگوی انتقال فشار». الگویی که در سطح حکمرانی شاید در نهایت به تباهی یک مملکت بینجامد.

2- «پیتر سنگه» در کتاب «پنجمین فرمان» برای تبیین وضعیت یک موقعیت پیچیده سه سطح را معرفی می‌کند:

الف- سطح واقعه‌نگاری. این‌که چه کسی چه‌کاری را انجام داد. سطحی از تبیین وضعیت که کاملاً انفعالی است و خوراک روزنامه‌نگارها و مطبوعات و رسانه‌ها و مردم کوچه‌بازار.

ب‌- سطح الگوهای رفتاری. پیدا کردن روندهای بلندمدت و تشخیص آثار آن‌ها. 

ج‌- سطح ساختارهای سیستماتیک به وجود آورنده‌ی یک وضعیت. سؤال اصلی در این سطح از تفسیر این است که چه چیزی به وجود آورنده‌ی الگوهای رفتاری بوده است؟

3- سنگه در فصل ششم کتابش به الگوهای رفتاری می‌پردازد: کلیشه‌های طبیعت. این‌که الگوهای رفتاری بسیاری از سیستم‌های اجتماعی اقتصادی مشابه است و به معرفی این الگوهای مادر می‌پردازد. یکی از این الگوها الگوی انتقال مسئولیت و فشار مسئله به مسائل دیگر است. 

به خاطر یک مشکل دیرین علائم منفی و ناخوشایندی ظاهر می‌شوند. دو راه‌حل وجود دارد: یا زود و تند و سریع به راه‌حل‌های زودبازده و موقتی چنگ بیندازیم و یا به ریشه‌ی این علائم منفی و ناخوشایندی‌ها بپردازیم و با تأخیری گاه زیاد مسئله را به‌صورت ریشه‌ای حل کنیم. عموم آدم‌ها به دلایل مختلف به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازند. راه‌حل‌هایی که عوارضی جانبی دارند: دشوار کردن راه‌حل‌های اساسی.

در این الگو سه حلقه‌ی تکرارشونده وجود دارد:

علائم منفی و مشکلات زیاد می‌شوند،راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده زیاد می‌شوند و بعد از مدتی با تأخیر دوباره علائم منفی و مشکلات ظاهر می‌شوند.

راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده که زیاد می‌شوند، عوارض جانبی آن‌ها هم زیاد می‌شود،‌ با افزایش این عوارض جانبی پرداختن به راه‌حل‌های اساسی و ریشه‌ای کم می‌شود و درنتیجه علائم منفی و مشکلات بازهم زیاد می‌شوند.

اگر برای حل علائم منفی و مشکلات به راه‌حل‌های اساسی پرداخته شود،درنهایت این مشکلات کاهش پیدا می‌کنند. 

اما چرخه‌ی رفتاری الگوی انتقال فشار و توسل به راه‌حل‌های کوتاه‌مدت هی تکرار می‌شود. هی به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازیم و با هر بار متوسل شدن به راه‌حل‌های زودبازده توان حل ریشه‌ای مسائل کم و کمتر می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌توان آن مشکل را به‌صورت ریشه‌ای حل کرد...

الگوی انتقال فشار

4- الگوی انتقال فشار در رفتار یک دانشجو این‌طوری‌هاست: به خاطر ضعف در یکی از درس‌های پایه از پس حل مسائل یک درس برنمی‌آید. تکالیف درس تلنبار می‌شوند. یا باید به‌صورت اساسی برگردد و کمیت لنگش در آن درس پایه را حل کند یا این‌که برود و تکالیف را کپ بزند. کپی می‌کند. دو هفته بعد دوباره به همین مشکل برمی‌خورد. دوباره از بقیه کپی می‌کند و یکهو می‌بیند که شب امتحان پایان‌ترم شده و دیگر توان و وقتی برای یادگرفتن درس وجود ندارد.

5- سنگه خودش به‌عنوان‌مثال الگوی انتقال فشار تورم در کشورهای جهان سوم را می‌آورد. مثالی که من و تمام ایرانی‌ها آن را با گوشت و پوست و خون یک‌عمر است که داریم تجربه می‌کنیم:

«کشورهای جهان سوم عموماً با موقعیت دشوار انتخاب بین کاستن از هزینه‌های جاری خود و میزان درآمدهای مالیاتی مواجه‌اند. آن‌ها با استفاده از همین ساختار، برای جبران کسر بودجه‌ی خود اقدام به چاپ اسکناس می‌کنند که نتیجه‌ای جز تورم به بار نمی‌آورد. این اقدام خود سرآغاز چرخه تورم است به‌طوری‌که تورم جزئی از زندگی می‌شود و نیازهای مالی دولت افزایش می‌یابد و درنتیجه کسری بودجه مزمن اجتناب‌ناپذیر می‌شود.» ص133

6- فرآیند معتاد شدن آدم‌ها هم نمونه‌ای از الگوی انتقال فشار است:

در اثر کار و مسائل اجتماعی تنش ایجاد می‌شود،‌برای رفع آن مواد اعتیادزا (دارو،‌ الکل،‌ مواد مخدر) مصرف می‌شود. به‌طور موقتی تنش کاهش می‌یابد و یا از میان می‌رود. توجه به مشکل اصلی به دلیل کاهش فشار علائم کم می‌شود. مسئولیت‌ها و عوامل تنش‌زا افزایش می‌یابد و تنش بیشتر می‌شود.

حلقه‌های شکل زیر این فرآیند و الگوی انتقال فشار آن را نشان می‌دهد. این ساختار رفتاری راه‌حل‌های کوتاه‌مدت را پیشنهاد می‌کند و آن‌قدر تکرار می‌شود که توان مقابله با مسائل اصلی و حل اساسی آن‌ها از دست می‌رود:

7- حالا حکایت افزایش نرخ کالاهای اساسی و ضروری مثل برنج است. گرانی شده است، مردم اعتراض کرده‌اند، دستور صریح داده‌شده که برنج گران نشود. اما به چه طریقی گران نشود؟ دو راه‌حل وجود دارد: یک‌راه حل اساسی که افزایش ظرفیت تولید برنج داخل کشور و افزایش انگیزه‌ی شالی‌کاران شمالی برای کاشت برنج و جلوگیری از تبدیل زمین‌های کشاورزی به ویلا برای تهرانی‌ها و بالا بردن سطح زیر کشت و... است. و یک‌راه حل کوتاه‌مدت واردات برنج است. برای گران نشدن باید این واردات با ارز دولتی باشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ با افزایش واردات انگیزه و توان تولید شالی‌کاران ایرانی کاهش پیدا می‌کند. عملاً میزان تولید برنج در طولانی‌مدت کم و کمتر می‌شود. برنج ایرانی گران و گران‌تر می‌شود. دولت مجبور می‌شود سال‌های بعد بیشتر برنج وارد کند. ارز دولتی بیشتری خرج کند و کار به‌جایی می‌رسد که شالی‌کار شمالی عملاً تولید کردن برنج را بی‌فایده می‌داند،‌ تأمین برنج کشور کاملاً وابسته به واردات می‌شود و... 

این فقط حلقه‌ی الگوی انتقال فشار است. رانتی که به خاطر ارز دولتی به واردکنندگان برنج تعلق می‌گیرد، خودش مایه‌ی فساد است، خودش مایه‌ی اختلاف طبقاتی است. چه کسانی ارز دولتی برای واردات برنج می‌گیرند؟ با چه ضوابطی؟ چرا من این ارز را نگیرم؟ چرا من هم مثل آن‌ها از اختلاف قیمت دلار دولتی و بازار آزاد سود نبرم؟ این خودش داستان پر آب چشم دیگری است. ای‌کاش کمی با الگوهای سیستمی آشنا بودند این حکمرانان...



پس نوشت: این نوشته با الهام از این پست کانال تفکر سیستمی نوشته شده است: https://t.me/systemsthinking/1150

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

اول پرایده را خریدم یا فولکس ون را؟ یادم نیست. فقط یادم است کیومیزو را که خریدم بلافاصله پراید و فولکس ون را گذاشتم وسط داشبورد.

اول می‌خواستم چسب قطره‌ای بزنم. بعد به این فکر کردم که موقع برداشتن کل داشبورد نابود می‌شود. ایده‌ی چسب دوطرفه را اجرا کردم. با چسب دوطرفه چسباندمشان به وسط داشبورد. در دو جهت مختلف هم چسباندمشان. انگار که پرایده در حال رفتن است و فولکس ون در حال آمدن. برایم بار نمادین هم داشت. پراید گذشته‌ی من بود که در حال تاختن روبه‌جلو بود و فولکس ون آینده‌ی من که در حال آمدن بود. داشبورد کیومیزو معناها داشت برایم. این را فقط اگر کسی می‌پرسید می‌گفتم. خیلی‌ها حس می‌کردند برای قشنگی گذاشته‌ام. برای این گذاشته‌ام که از بچگی عاشق ماشین‌های اسباب‌بازی بوده‌ام. نه... فقط یک عشق کودکانه نبود.

پراید با همه‌ی عشق و نفرتی که بهش داشتم برایم فراتر از یک ماشین بود. ویژگی‌های شخصیتی‌اش گذشته‌ی من بود و فولکس ون هم فراتر از یک ماشین بود برایم. یک خانه‌ی متحرک بود که باهاش می‌شود همه‌جا رفت و همه‌جا اتراق کرد و در هر کوی و برزنی احساس وطن و خانه داشت. راستش وستفالیا را آن‌قدرها هم دوست ندارم. فولکس‌های ترانسپورتر را که به‌روزترند بیشتر دوست دارم. ولی اسباب‌بازی‌اش را گیر نیاوردم. وستفالیای زرد نماد قشنگ‌تری هم بود.

بعدها پراید را صحرا از من خواست. نمی‌دانم می‌دانست که برایم آن دو تا اسباب‌بازی روی داشبورد معناها دارند یا نه. ولی خواسته بود. خوشش آمده بود. دست روی پرایده گذاشته بود و من هم کمی زور زدم و چرخ به چرخ پراید را از چسب روی داشبورد جدا کردم و تقدیمش کردم. گذشته‌ی من از آن او. از دست دادن پراید هم برایم معنا و نشانه بود. گذشته‌ام را داده بودم دست کسی دیگر. گذشته قدرت محرکه‌ی تاختن من بود و حالا عنانش در اختیار او بود. خودم انتخاب کرده بودم و باید هم عنان را به او می‌دادم. نمی‌دانستم خودش می‌داند یا نمی‌داند. حس می‌کردم که ناخودآگاه می‌داند. جایی از ناخودآگاهش می‌داند. وگرنه فولکس را از من می‌خواست. حتم چیزهایی بوده این وسط که پراید را از من خواسته بود دیگر... 

پراید را تجدید کردم. رفتم باز هم از یک دست‌فروش پراید دیگری خریدم. ولی نمی‌دانم چرا دلم نیامد که دوباره بچسبانمش روی داشبورد. جای خالی پراید باید می‌بود. نباید تجدید می‌شد. اگر تجدید می‌شد یعنی همه‌ی معناهایی که فهمیده بودم بی‌معنا بوده‌اند. اگر تجدید می‌کردم یعنی صحرا نبوده... جایگزین نکردم. بعدها صحرا برایم گفت که پراید را پسر دخترخاله‌اش که 8-9ساله است خواسته و او هم ناچار تقدیمش کرده. گفت باباش عین همان پراید را داشت و پسربچه عاشق ماکت کوچولوی ماشین باباش شده بود.

خودم هم ون زردرنگم را هفته‌ی پیش از روی داشبورد کیومیزو جاکن کردم و به‌عنوان یادگاری خداحافظی تقدیم یسنا کردم: دختر حالا 9 ساله‌ی ترانه. قصه‌ی زندگی ترانه را قبلاً اینجا (@@@) نوشته بودم. هفته‌ی پیش با کیومیزو رفتیم به دیدنشان بندرعباس. یسنا حالا 9 ساله شده بود و شیرین‌زبانی می‌کرد و بعد از 2 روز ماندن در خانه‌شان وقتی گفتیم می‌خواهیم برویم بغض کرد. عرض 2 روز آن‌قدر باهامان رفیق شده بود که دلش نخواهد رهایش کنیم. بدرقه‌ی خداحافظی آمد دم در ماشین. گفت می‌خواهم اسباب‌بازی ماشینت را دست بزنم. ظهرش سوار ماشین که شده بود عقب نشسته بود و نشده بود که با ون زردرنگم بازی کند. آمد برش دارد دید چسبیده. نگاهم کرد. دلم غنج رفت. چرخ به چرخ از داشبورد کندمش و گفتم برای تو. یادگاری نگهش دار.

تو راه برگشت روی داشبورد کیومیزو هیچ ماشینی نبود. می‌راندم و در لحظه‌ی حال غرق بودم. کیومیزو لحظه‌ی حال بود. پرایده گذشته بود و ون زردرنگ آینده بود. ولی در راه برگشت فقط لحظه‌ی حال را داشتم... 

بعد به این فکر کردم که گذشته‌ام دست پسرکی 9 ساله است و آینده‌ام دست دخترکی 9ساله. عجیب نیست؟ این‌که این اسباب‌بازی‌ها آخرش دست بچه‌ها افتاده بودند برایم معنای ادامه داشتن پیداکرده بود. حتی جنسیتشان هم برایم عجیب بود. چرا پرایده که برایم معنای گذشته‌ی خودم را داشت دست پسرک افتاده بود؟ چرا ون زردرنگ که نماد آینده‌ی رنگارنگ من بود دست دخترک افتاده بود؟

امروز که کیومیزو را تمیز می‌کردم زل زده بودم به داشبورد و نمی‌دانستم چه‌کار کنم. جای خالی ماشین‌ها روی داشبورد فکری‌ام کرده بودند...

بگردم یک ون دیگر پیدا کنم جایگزین کنم؟ پراید را چه؟ آن را هم جایگزین کنم؟ یا این‌که آن فولکس قورباغه‌ای که میثم برای تولد پارسالم خرید بگذارم روی داشبورد؟ ون و پراید مقیاس 1/36 بودند، ولی فولکس قورباغه‌ای مقیاس 1/24 است و کمی بزرگ. بعد تو دلم گفتم ای‌کاش دوروبرم بچه زیاد بود. سوار ماشین که می‌شدند اگر ازشان خوشم می‌آمد به شان ماشین اسباب‌بازی‌های روی داشبورد را جایزه می‌دادم... بعد به این فکر کردم که معناها چه می‌شوند پس؟ نمادها چه می‌شوند پس؟ نمی‌دانم...

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..