سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

من عصبانی نیستم!

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۱۹ ب.ظ

1- در 18 روز اول تابستان سال 1397، از منظر شاخص اوزون تهران 7 روزش ناسالم برای گروه های حساس بود. در 18 روز اول تابستان 1398، این رقم برا اوزون 9 روز ناسالم برای گروه های حساس و 1 روز ناسالم برای تمام گروه ها بود. یعنی 10 روز هوای ناسالم و خطرناک.  یعنی 42 درصد افزایش آلودگی هوای شهر تهران.

اوزون آلاینده ای است که توسط خودروها تولید می شود. چه مرگ مان شده است؟ تغییر نحوه ی تردد ماشین ها در شهر باعث شده که ملت بیشتر ماشین سوار شوند؟ یک بطری نیم لیتری آب معندی 1500 تومان ( یعنی 1 لیترش 3000 تومان) ارزش دارد و یک لیتر بنزین 1000 تومان. مفت شدن بنزین در برابر سایر هزینه ها چه بلایی دارد سرمان می آورد؟ عدل من که دوچرخه سوار هر روزه ی این شهر شده ام این ملت حسابگر توک دماغ بین باید گه بزنند به هوای این شهر؟

2- یک همسایه داریم که برلیانس دارد. دو سال پیش صفرش را خرید. خانه ی مادرزنش انتهای کوچه است. از دم در خانه ی ما تا انتهای کوچه 100 متر هم نیست. یعنی پای پیاده شاید 2دقیقه طول بکشد. بعد این بابا هر وقت می خواهد برود خانه ی مادرزنش سوار ماشین می شود. یعنی من کشته مرده ی زحمت کشیدنش هستم. ریموت پارکینگ را می زند. به آرامی دنده عقب از پارکینگ می آید بیرون و می رود ماشین را جلوی خانه ی مادرزنش پارک می کند. پاری وقت ها که می خواهد سریع هم برگردد دیگر در پارکینگ را هم نمی بندد که صرفه جویی در زمان کرده باشد. 

اصلا درکش نمی کنم. 

نکته این جاست که او هم من را درک نمی کند. امروز عصر همزمان رسیدیم به خانه. من با دوچرخه و سر و کله عرق آلود از یک ساعت دوچرخه سواری غروبگاهی. او هم از انتهای کوچه آمد و رسید به پارکینگ و ریموت در و ورود را زد و وارد پارکینگ شد. 

عین بز اخفش به همدیگر نگاه کردیم. 

من به او که 100 متر فاصله ی خانه ی مادرزنش را سوار آن چهارچرخ شده بود و او هم به سر و کله ی بیابانی من که عجب خلی هستی تو که داری از سرکارت تا اینجا را با دوچرخه می آیی. چیزی نگفتم. یک سلام ساده. او هم چیزی نگفت.

حس می کنم یک دیوانه ای در وجودم هست که یک روز یک مشت تو صورتش می خواباند و می گوید می فهمی چه گهی داری می زنی به زندگی من؟

3- این هفته کلاس زبان ندارم. 5 کیلومتر از دوچرخه سواری هر روزم ام کم شده. بعد از کلاس زبان ساعت 9 شب که برمی گشتم خیابان ها خنک بودند و ترافیک کم بود. خنکای درخت ها آی می چسبید موقع برگشتن. سرعت که می گرفتم باد گرم توی صورتم می زد و هر جا درخت بود این باده یکهو خنک می شد.

ولی این هفته ساعت 6:30- 7 می زنم به خیابان ها و حالم به هم می خورد از این که ماشین ها کیپ می چسبند به هم و زندانی می شوند. خیابان میرداماد را آرام و از کنار ماشین های زندانی شده می آیم. پیاده رو هم شلوغ است و حوصله ندارم مزاحم عابرپیاده ها بشوم. سرعتم حتی از موتورها هم بیشتر است. چون موتورها یک وقتی در فاصله ی کم بین دو ماشین گیر می کنند. من اما باریک ترم و ویژژی رد می شوم. 

از خیابان خواجه عبدالله داشتم می آمدم. ماشین ها ردیف پشت هم ایستاده بودند. زینم بالا است و قشنگ تا 500 متر جلوتر را از بالای سقف ماشین ها می بینم. همه در یک ردیف علاف بودند و من از سمت راست شان به راحتی رد می شدم. از فضای بین ماشین های پارک شده و ماشین های توی ترافیک. رفتم و رفتم تا این که رسیدم به یک تاکسی زرد. قشنگ دیدم که راننده اش به آینه ی راستش نگاه کرد. من را دید که دارم از سمت راست می آیم. کمی جلویش باز شد. سرعتم را کمتر کردم. یکهو دیدم ماشینش را کجکی کرد جلوی من. می توانست قشنگ راست بایستد. مثل بقیه ی ماشین ها. قصد پارک نداشت. چون اصلا جای پارکی نبود آن جا. قصد ایستادن هم نداشت. وگرنه آن جور کجکی نمی ایستاد که عقب ماشینش وسط خیابان باشد. فقط حال کرده بود نگذارد من رد شوم. 

حالم از این حالتش به هم خورد. یک لحظه شک کردم که چه کنم. پیاده شوم و از پشتش بروم و از سمت چپش سبقت بگیرم و دوباره سوار دوچرخه شوم و بیایم به حاشیه ی امنیت سمت راست؟ موتور اگر بودم ناچار به این کار می شدم. چون یکجوری چسبانده بود به گلگیر ماشین پارک شده در بغل که موتور رد نمی شد. 

لجم گرفت از این حرکتش. گه کاری بود. حسادت بود. تو که گیر کرده ای و رد نمی شوی. چرا می خواهی من هم رد نشوم؟ این اخلاق گه را قشنگ دارم توی تمام سطوح این جامعه می بینم. آدم هایی که خودشان نمی توانند حرکت کنند. جلوی بقیه هم سد می شوند که بقیه هم حرکت نکنند. 

کور خوانده بود. به اندازه ی عبور یک آدم هنوز فاصله داشت. رفتم سمتش. فرمان را گرفتم سمت آینه بغلش. چون آنی که پارک کرده بود بی گناه بود. آرام رد شدم و یک تکان کوچک به آینه اش زدم. خیلی آرام. جوری که فقط آینه اش برگردد. آینه ی پژو خاصیت فنری دارد دیگر. بوق ممتد زد. محل ندادم و به راهم ادامه دادم. کودک درونم ارضا شد که حالم را بگیری حالت را می گیرم. 

تا چراغ قرمز ترافیک بود. حدود یک کیلومتر ترافیک. بعد از چراغ قرمز هم ترافیک بود. پیرمرد خرفت تنها کاری که می توانست بکند این بود که شیشه ی ماشینش را پایین بکشد و آینه اش را درست کند. دستش به من نمی رسید. چون تا انتها راه برایم باز بود. از این راننده تاکسی ها بود که بدون مسافر از ماشین کولر می گیرند. مسافر که سوار می کنند 4 تا پنجره پایین. 

ولی جلوتر والد درونم گفت آن پیرمرد خرفت با این کارها درس عبرت نمی گیرد که. کار بچگانه ای کردی که خواستی احمق و ناتوان بودنش برای سد کردن راهت را بهش اثبات کنی. کلا اثبات حماقت آدم ها به خودشان حماقت است، مخصوصا پیرمردها... دفاعی نداشتم. کودک درونم برای لحظاتی شاد بود!

4- شهردار تهران از وزیر ارتباطات دعوت کرد که به سه شنبه های بدون خودرو بپیوندد و دوچرخه سوار شود. وزیر جوان هم کشکول دوچرخه سواری به سر گذاشت و سوار بر دوچرخه شد و شیک و مجلسی دعوت را پاسخ گفت. بعد از سه نفر دعوت کرد که به سه شنبه های بدون خودرو بپیوندند و دوچرخه سواری را تجربه کنند: وزیر دفاع, سورنا ستاری (معاون علمی رئیس جمهور) و پدرزنش. من الان دارم دو دستی تو سر خودم می زنم که آخر آدم زنش را ول می کند می رود می چسبد به پدرزنش؟! 

نظرات  (۱)

۱۹ تیر ۹۸ ، ۱۶:۰۴ فیلسوف ناشناس
حقش بود یک خشاب گلوله تو سرش خالی میکردی !    ببخشید کمی خشن شد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی