سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

حلقه آخر

دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۲۵ ب.ظ

اگر سرعتمان بیشتر بود حتمی چپ می‌کردیم. مثل همیشه حادثه در یک آن اتفاق افتاد.

 من ردیف آخر نشسته بودم. دو نفر در ردیف آخر بودیم. ون پر از مسافر نبود. غرق فکرهای خودم بودم. بغل‌دستی ام چند لحظه قبلش موبایلش را آورده بود جلوی من. بارکد تومن را با دوربین موبایل اسکن کرده بود کرایه را آنلاین پرداخت کرده بود. من هیچ‌وقت بارکد را اسکن نمی‌کنم. همیشه کد راننده را وارد می‌کنم. یکی دو بار سعی کرده بودم بارکد اسکن کنم. اما تکان‌ها و دست اندازها نگذاشته بودند. کلاً بی‌خیال شدم. شاید به خاطر موبایلم هم بود. عرضه‌ی اسکن کردن را نداشت. همیشه فکر می‌کردم که موبایل و کامپیوتر و ماشین آدم باید به‌روز باشد. داشتم به خودم نگاه می‌کردم. اشیای به‌روزم همه قدیمی و به معنایی از رده خارج بودند. ولی کار می‌کردند...

داشتم به این چیزها فکر می‌کردم که یکهو صدای تقی آمد. ماشین یک وری شد. ناخودآگاه صندلی را گرفتم که تکان نخورم. اما تکان‌های ماشین ادامه داشت. تق تق. اول چرخ جلوی سمت راننده رفت بالای جدول. بعد چرخ عقب رفت بالا. ون کج‌تر شد. بغل دستی‌ام ناخودآگاه چپه شد سمت من و شانه‌ام را با دست گرفت که بیشتر چپه نشود. تق تق... روی جدول وسط بلوار همین‌جور داشتیم حرکت می‌کردیم. بعد ماشین گاز خورد. درجا گاز خورد و ایستاد. انگار یک جای جدول گیر کرده بود به دریچه‌ی گاز و همین جور ماشین گاز می‌خورد. راننده خودش توی شوک بود. چند لحظه سکوت برقرار بود. روی جدول وسط بلوار آرام گرفته بودیم.

بعد از چند لحظه راننده از شوک در آمد. در را زد که تک تک پیاده شویم. خودش هم پیاده شد. از آن راننده‌های مهربان بود. نگاه کرد به ماشینش. پریشان شده بود. چند نفر کرایه خواستند بدهند. گفت نمی‌خواهم. تا آخر مسیر نرساندمتان. کرایه‌هایمان را گذاشتیم روی صندلی. زیربندی ماشینش به فنا رفته بود. ون خیلی آرام روی جدول وسط بلوار نشسته بود و داشت به همه‌ی ماشین‌هایی که از دو طرفش بالا و پایین می‌رفتند می‌خندید.

فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده. ماشینی دوبله ایستاده بود. راننده ون فرمان داد سمت چپ که مویی رد کند. اما به‌اندازه‌ی دو سه سانتی‌متر، فقط دو سه سانت اشتباه محاسباتی کرد و لاستیک سمت خودش گرفت به جدول. خودم هم قبلاً همچه سوتی‌ای داده بودم. آمده بودم آرتیستی پارک کنم ماشین را. گرفت به لبه‌ی جدول و از بغل پاره شد. ماشین من شاسی پایین بود و علاقه‌ای به بلندپروازی نداشت. منتها ون لاستیکش بزرگ‌تر بود و شاسی‌اش بلند و علاقه‌اش برای پرش و ورجه‌وورجه و حتی چپ شدن بیشتر... اول چرخ جلو رفت. بعد هم چرخ عقب....

بعد به این فکر کردم که واقعاً درست فهمیده‌ام؟ آیا فقط همین بوده یا من فقط حلقه‌ی آخر را دیده‌ام؟ همیشه این‌جوری است. آن دو سه سانتی‌متر اشتباه است که حادثه را تمام می‌کند. ولی قبلش حتماً خیلی چیزهای دیگر هستند. مثل روابط انسانی می‌ماند. هزاران عامل کوچک و بزرگ هستند. ولی یکهو می‌بینی که یک سهل‌انگاری ساده در فراموش کردن خرید مثلاً یک آدامس باعث می‌شود تا تمام گرمای چند ماه بودن یخ بزند. تو فقط آدامسه را راحت تشخیص می‌دهی و یخ زدن را. بقیه‌ی چیزها را پیدا کردن و فهمیدن... راننده‌ی ون هم مسیر هر روزش بود. روزی شاید ۵۰بار این خیابان را می‌رفت و می‌آمد. چرا باید آن سوتی را می‌داد؟ حتم چیزهای دیگری هم بودند. نمی‌دانم.

دوست داشتم کمکش کنم. ولی ون بدجوری روی جدول وسط بلوار نشسته بود... جرثقیل لازم بود. چیزی نگفتم و راهم را کشیدم رفتم.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۱/۱۵
پیمان ..

نظرات  (۲)

امان از این اشتباه های چند ثانیه ای
بعضی وقتها در خمودکشی به قیمت جان تمام میشه
خدا رحم کرد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی