سپهرداد

دوست داری دلت برای چی تنگ شه؟

سپهرداد

دوست داری دلت برای چی تنگ شه؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

شغل پدر

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۰۳ ب.ظ

سرژ شالاندون

یک ژانری برای خودم تعریف کرده‌ام به اسم «داستان‌های پدر و پسری». ژانر جالبی است که از «پدران و پسران» تورگنیف تا «پدر، عشق، پسر» سید مهدی شجاعی را شامل حالش می‌دانم. سعی می‌کنم کتاب‌هایی را که در این ژانر می‌گنجند حتماً بخوانم. «شغل پدر» را هم در همین راستا خریدم.

اصلاً سرژ شالاندون را نمی‌شناختم. کتاب جایزه‌ی خاصی هم نبرده بود. چاپ 2015 فرانسه بود. فقط مترجمش نام‌آشنا بود. ریسک کردم و خریدم و فصل اول را که خواندم پایه‌ی کتاب شدم.

از آن داستان‌های پدر و پسری لعنتی بود. یک‌جور دیگری بود. پدر این داستان بیمار بود. از آن دیوانه‌هایی که عاشق مرموز بودن و جاسوسی و مأمور مخفی بودن و اطلاعاتی بازی و وصل بودن به کله‌گنده‌ها است. از آن‌ها که دوست دارند خودشان را وصل به شخص اول مملکت بدانند. از آن ابله‌های عاشق خودنمایی و قمپز درکردن به خاطر ارتباطات سری فراوان. 

اما لعنتی بودن کتاب به این خاطر بود که این میل عجیبش را به دنیای کوچک کودکی پسرش هم تسری داد. تمام ذهن کودکی و نوجوانی امیل را با نفرت از ژنرال دوگل و نقشه برای قتل او و باز پس گرفتن الجزایر و سازمان CIA و AOS و... انباشت و او را تباه کرد. 

بااینکه کتاب کاملاً فرانسوی بود و من از داستان الجزایر و سازمان‌های اطلاعاتی فرانسه چیزی نمی‌دانستم، ولی عمیقاً درک می‌کردم. شاید چون پسرهایی چون امیل را در سال‌های نوجوانی خودم دیده بودم. انصافاً کشش بالایی هم داشت. هر فصلی را که می‌خواندم بیشتر عطش پیدا می‌کردم که بالاخره بفهمم شغل پدر چی است؟ این مرد عوضی شغل واقعی‌اش چی است که دارد این‌طور با دروغ و دبنگ پسرش را نابود می‌کند؟ این سؤال که نام کتاب هم بود موتور محرکه‌ی رمان است و تا به آخر تو را دنبال خودش می‌کشاند.

یکی از جالب‌ترین فصل‌های کتاب برایم آنجا بود که امیل هم برای خودش یک زیردست اطلاعاتی پرورش می‌دهد. امیل خودش زیردست باباش بود. در سلسله‌مراتب آن سازمان اطلاعاتی خیالی او زیردست باباش بود. توی مدرسه موقعیتی دست داد و او توانست همان‌طور که پدر قاپ او را زده بود، او هم قاپ یکی از همکلاسی‌های تازه‌وارد را بزند و او را نوچه‌ی خودش کند. سلسله مراتبی که خودبه‌خود شکل می‌گیرد و غده‌ای سرطانی که لحظه‌به‌لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود...

اسم سرژ شالاندون توی مغزم حک شد. جست‌وجو که کردم دیدم از او کتاب دیگری هم ترجمه‌شده است: افسانه‌ی پدران ما... آن‌هم یک رمان پدر و پسری دیگر. انگار تخصص سرژ شالاندون داستان‌های پدر و پسری است.


منبع عکس: @@@
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۰
پیمان ..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی