سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دانش هیچ کس نمی تواند فراتر از تجربه های او حرکت کند

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

دلت عشق همان چیزی را دارد که زخمی‌اش هستی!

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

سردر دانشگاه تهران

اولش خیلی بهم برخورد. دقیقاً هم نفهمیدم چرا بهم برخورد. دلیلش خاطره‌های من با سردر 50 تومانی بود؟ دلیلش ‏این بود که من خودم را لیسانسیه ی دانشگاه تهران می‌دانستم؟دلیلش شکوه و عظمتی بود که این سردر لعنتی توی ‏تمام فیلم‌هایی که در 50سال اخیر از خیابان انقلاب گرفته‌اند داشته است؟ دلیلش حس مالکیت من به آن سردر بود؟ ‏دلیلش نماد کتاب گشوده بودنش و نمردن عمل خواندن بود؟ نفهمیدم. فقط دلم به‌اندازه‌ی یک آسمان ابر گرفت.‏

عکس‌های نماز جماعت خواندن جلوی سردر را بعداً دیدم. ربطی به آن‌ها نداشت. از آن‌ها دلگیر نشدم. هر کنشی ‏واکنشی دارد. آن‌ها فقط به یک سری هیجانات هیجانی‌تر واکنش نشان داده بودند. خواسته بودند ثابت کنند که ‏قاتی‌اند... ناآرامی های توی دانشگاه برایم دیگر هیچ هیجان و و نکته خاصی ندارد. فقط شعارنوشته‌های روی سردر با ‏آن خط خرچنگ‌قورباغه پوست تمام تنم را خراش داد و قاچ‌قاچ کرد.‏

بعداً دیدم که سبحان توی توئیترش تا جایی که می‌شده هی تکرار کرده:‏

«رو سردر تاریخی دانشگاه_تهران با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس ‏لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی با اسپری شعار ننویس لعنتی...‏»

فهمیدم این خراش و قاچ‌قاچ شدن لعنتی تجربه‌ی مشترک بوده.‏

تا چند دقیقه فراموشم شده بود که جناب خودم یک روزی از شدت پوچی و نفرت و بیهودگی و کج‌رفتاری‌ها دلم ‏خواسته بود که بشاشم به همین سردر دانشگاه تهران و مراتب انزجار خودم را تخلیه کنم... زخمی تمام سال هایی بودم که به نظرم توی دانشگاه ماندم و هیچ چیزی یاد نگرفتم. زخمی تمام سال هایی بودم که از ‏زیر آن سردر رد شدم و آمدم و رفتم و هیچ کوله بارم از یادگرفتنی ها، از یاد گرفتن چگونه یاد گرفتن سنگین ‏نشد...اما...‏

آدمیزاد موجود غریبی است. عشق و نفرتش سروته ندارد. دقیقاً عاشق همان چیزی است که بدترین زخم‌ها را ازش به ‏دل دارد!‏


نظرات (۲)

مث همیشه حالم خوش نبود اومدم یه سر ب اینجا بزنم. 
حالم رسما گرفته شد با دیدن اییییین. 
نرسیدم هیچ وقت به دانشجوی پنجاه تومنی بودن، مثل یه عشق یه طرفه و دست نیافتنی ِ برام، که برام هنوز مهمه 
بیشتر ب اونی فک میکنم که این بلا رو سرش آورده، چ جوری دستاش نلرزیده موقع نوشتن، چ جوری؟؟ چ بلایی سر آدما اومده که انقدر راحت آسیب میزنن!!! 0_0 
خط آخر پستت تو رو یاد کتابی ننداخت؟

زندگی پیش رو

 پیرزن مادر گونه پسرک که عکس آدولف را می‌پرستید
پاسخ:
:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی