سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

عصبانی‌ترین مردم دنیا

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

به حد کافی عصبانی بودم. ‏

فقط این موتوری چراغ زنونی را کم داشتم که عصبانی‌تر شوم. ازین موتورها بود که قیمت‌شان اندازه‌ی یک پراید است. از ‏آن‌ها که نفر دوم یک طبقه‌ بالاتر از راننده می‌نشیند. از ‌آن‌ها که نفر ترک موتور اگر دختر باشد حتماً دافی است و موهایش ‏در باد و سینه‌هایش بر دوش‌های نفر جلویی رها. هی نوربالا زد و هی فضای پشت سرم مثل رعدوبرق خاموش و روشن ‏می‌شد. سبقت گرفت و عدل توی لاین یکهو سرعتش را کم کرد. هم‌سرعت شد با 206 که داشت لاین وسط می‌‌رفت و خیلی ‏کند و آهسته می‌رفت. قشنگ 30 کیلومتر بر ساعت. 80 کیلومتر بر ساعت من را رساند به 30 کیلومتر بر ساعت.‏

حالم از 206 به هم می‌خورد. این لگن پراستهلاک فرانسوی. هر ننه‌قمری که پراید باغیرت را مسخره می‌کند این لگن را ‏ستایش می‌کند. از نشانه‌های عقب‌افتادگی ایران همین است که در بین کشورهای خاورمیانه پژو فقط در ایران بازار دارد. ‏رفتنی هم یکی دیگرشان به پستم خورده بود.‏

از همان اول عصبانی شده بودم. از همان چهارراه که آن پسر 6 ساله‌ی شیشه تمیز کن را دیدم. همان که سفیدپوست بود و ‏تعجب کردیم که پسر کوچولویی به این سفیدپوستی چرا باید سر چهارراه شیشه‌پاک‌کن ماشین‌ها باشد. اصلاً قدش ‏نمی‌رسید که شیشه‌ی ماشین‌ها را تمیز کند. من با خودم حتی کیف پول هم نیاورده بودم. پیش خودم گفتم سریع می‌رویم ‏می‌رسانم‌شان ترمینال و برمی‌گردم. وقتی پسر کوچولو به من نگاه کرد و گفت خوردنی توی ماشین نداری عصبانی شدم. از ‏کی و دقیقاً چی را خودم هم نمی‌دانم. چیزی نداشتم. گفتم نه... وقتی چراغ سبز شد و او بی این که کسی بوق بزند سریع از ‏جلوی راه ماشین‌ها دوید و رفت کنار جدول ایستاد عصبانی‌تر شدم. ازین که می‌ترسید سر راه ماشین‌ها بماند اعصابم خرد ‏شد.‏

قبل‌ترش هم از دست‌ آن‌ها خشن شده بودم. تعارف می‌کردند. برای من اسنپ باز کرده بودند و تا مرحله‌ی درخواست ‏ماشین هم رفته بودند. وقتی می‌گویم می‌رسانم‌شان تا ترمینال شوخی ندارم که. اگر نمی‌خواستم برسانم نمی‌رساندم. اما این ‏که رفتند تو فاز تعارف و این مزخرفات حوصله‌ام سر رفته بود و ملول شده بودم. ‏

بعدتر هم به پست یکی از بی‌شمار قزمیت‌های این کشور خوردم. چشم‌گربه‌ای‌های 206 تابلو است. ازین‌ها بود که دوست ‏دارند زرنگ‌بازی دربیاورند. 3 بار سعی کرد که سر دوربرگردان ازم سبقت بگیرد. یک بار از راست. جلویش پر شد دوباره ‏افتاد پشت من. یک بار چپ که اصلاً رد نمی‌شد و تا مرز کوبیدن به جدول رفت و دوباره چسبید به سپر عقب من. دوباره از ‏راست که ماشین‌ها در آن لاین سرعت‌شان بالا بود و برایش بوق کشدار زدند. تا این‌که بالاخره توانست سبقت بگیرد برود. ‏نکته‌ی اعصاب‌خردی‌اش این است که دوربرگردان را دور زده بعد خیابان صاف و خلوت است. حالا گاز نمی‌دهد گورش را ‏گم نمی‌کند که دل آدم خوش باشد عجله داشته، مریض داشته، فلان بیسار. جایی که می‌تواند سرعت برود نمی‌رود. فقط ‏می‌خواسته زرنگ بازی دربیاورد و مزاحم بود و علاقه داشته که سر دوربرگردان بچسبد به سپر عقب ماشین جلویی‌اش...‏

ساعت 11 شب بود و پیکان وانت هم توی بزرگراه برای خودش بین ماشین‌ها قیقاج می‌رفت و لایی می‌کشید. اصلاً همه ‏قیقاج می‌رفتند. کسی نمی‌توانست مستقیم رانندگی کند... ‏

حوصله‌ نداشتم. از خیلی چیزها دلم پر بود. از خیلی چیزها که نمی‌توانستم به کسی بگویم. فقط می‌خواستم سریع ‏برسانم‌شان ترمینال. ازشان خداحافظی کنم و بگویم سلام برسانید و برگردم بخوابم...‏

تو راه برگشت به پست آن موتوری‌ها افتادم. دو تا کچل سوار موتور بودند و هم‌سرعت با 206 لاستیک‌پهن لاین وسط ‏می‌رفتند. لحظه‌ای چسبیدم به عقب موتوره. بس که سرعتش کم شده بود. راننده‌ی 206 دختر بود. بوق زدم. موتوریه کنار ‏نمی‌رفت. دوباره بوق زدم. 206 کمی سرعتش را زیاد کرد. حواسش به این دو تا پسره بود. من هم داشتم دوباره گاز می‌دادم ‏که یکهو 206 زد رو ترمز و هم‌زمان با او هم موتوریه... لعنت به همه‌شان. یک عابرپیاده را داشتند زیر می‌گرفتند. دختره ‏اصلاً حواسش به جلو نبود. مرد بیچاره از جلوی ماشین به عقب پریده بود. شانس آورد که جلو نپرید. وگرنه موتوریه بهش ‏می‌زد... باز هم بوق زدم. بلندتر. ممتد. این بار گاز دادم. دور موتور را بالا بردم. لجم را سر پدال گاز درآوردم. حماقت ‏حماقت می‌آورد.‏

موتوریه کمی به سمت 206 متمایل شد و راه فراری دقیقاً به اندازه‌ی عرض ماشین باز شد. ‏

گاز دادم و بی‌محابا حرکت کردم. دلم می‌خواست موتوری دست از پا خطا کند و لحظه‌ای این طرف آن طرف شود تا بخورد ‏به نوک کاپوت یا بدنه‌ی ماشین. دلم می‌خواست محکم بکوبم بهش و جفت کچل‌های بازوکلفت را اول بفرستادم به هوا و ‏بعد هم ولو شوند روی آسفالت... حتی همان لحظه تصور کردم که با لاستیک ماشین از روی نعش یکی‌شان هم رد شوم. ‏حتی‌تر این که تصور کردم با آن هیکل گنده‌ای که آن‌ها دارند، وقتی با لاستیک جلو از روی‌شان رد شود، حتم زیر ماشین ‏می‌گیرد به بدن‌شان و زیربندی ماشین ضربه می‌بیند... شانس آوردند یا شانس آوردم که رد شدم و هیچ اتفاقی نیفتاد.‏

برایم هیچ اهمیتی ندارد که آن موتورسوارها و آن دختر 206سوار بعدش چه غلطی کردند کدام گوری رفتند، اصلاً برایم ‏اهمیت ندارد که ممکن بود بزنم آن دو تا کچل گردن‌کلفت را از هستی ساقط کنم،‌ اصلاً...‏


@@@

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۶
پیمان ..

نظرات (۱)

من هیچ وقت راستش تو چارچوب ملیت و قومیت اینا به این قضیه فکر نکرده بودم قبلا. حس می کردم این حرفا یه سری استریوتایپه بیشتر تا یه چیز تحقیق شده و خیلی قابل اتکا نیست.
بعد یبار با یه توریست اروپایی اسنپ گرفته بودیم و راننده اسنپیه مسیر رو اشتباه رفت و نزدیک یک ساعت، یک ساعت و نیم دیرمون شد برا جایی که میخواستیم بریم. من هی این دوستمو نگاه می کردم خیلی راحت سرشو تکیه داده بود به صندلی و خوابشم گرفته بود تازه! (اونم فهمید اشتباه از رانندس) من تو دلم  عصبی بودم و استرس داشتم که دیر شد، شب دیر میرسم، این بنده خدا دیرش شد و... هرچند بروز ندادم و بحثی پیش نیومد و خوب با راننده هه خداحافظی کردیم و اون گفت ببخشید و منم گفتم متاسفم که اونم گیر افتاده تو ترافیک و پیش میاد و اینا. ولی بعدش که به دوستم می گفتم عصبانی شده بودم تو ماشین  تعجب کرد، و گفت شنیده بوده که جزء ملت های emotional! هستیم! از اون به بعد بیشتر دقیق میشم به رفتارای پرخاشگرانه تو سطح شهر و می بینم اگه یا حساب سرانگشتی هم بخوام بکنم آماره منطقی بنظر میاد .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی