سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

I am a blogger

پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۰۶ ب.ظ

گفت بیا قسمت محتوانویسی کار را به عهده بگیر. نفهمیدم چرا قبول کردم. وقتش را ندارم. برای پول درآوردن 11 ساعت از ‏روزم می‌رود (8 ساعت کار و 3 ساعت رفت و آمد) و بعد از چنان بیهوده خسته‌ام که حتا نمی‌رسم درس‌های دانشگاهم را ‏بخوانم. ناچارم... ولی دوست داشتم که با یک گروه خلاق کار کنم. دوست داشتم نوشتن با قید و بندهای بیرونی را هم تجربه ‏کنم تا به قول خودم حرفه‌ای شوم. ‏

باید می‌رفتم توی سایت ‏TED‏ برای خودم پروفایل درست می‌کردم. تد ایکس امیرکبیر چند ماه دیگر برگزار می‌شود و به عنوان ‏یکی از اعضای تیم اجرایی باید توی سایت تد پروفایل می‌داشتم. درست کردم. عکس گذاشتم و اسم و فامیل و این‌ها. بعد یک ‏جایی ازم پرسید‎ I am a…‎‏. رفتم توی فکر: من هستم یک...شک کردم که چه باید بنویسم. دانشجو بودن که کار نیست. هر ننه ‏قمری الان دانشجو است. کار قبلی‌ام را دوست نداشتم. کار فعلی‌ام... نمی‌توانستم در قسمت من هستم یک عنوان شغل فعلی‌ام را ‏بنویسم. دلم رضا نمی‌داد. نوشتم ‏‎ I am a blogger‏. ‏

وبلاگ نوشتن بعد از درس خواندن تنها کاری بوده که به طور پیوسته انجامش داده‌ام. افت و خیز و کم‌کاری پرکاری داشته‌ام. ‏ولی کاری بوده که امتداد داشته. نگاه کردم دیدم من 7 سال است که دارم وبلاگ می‌نویسم. وبلاگ نوشتن جزئی از شخصیتم ‏است. جزئی از شخصیتم که هیچ گاه در برخوردهای اول رو نمی‌کنم. به کسی نمی‌گویم وبلاگ می‌نویسم. ولی چیزی هست که ‏دارم. وبلاگم پرخواننده نیست. تعداد وبلاگ‌هایی که لینک داده‌اند به وبلاگم به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسد و ایضا تعداد ‏نظرات پای هر نوشته. ولی چند نفر هستند که می‌خوانندش. و همین چند نفر برایم بس‌اند. ‏

می‌دانی سر آن سوال سایت تد چه چیز یقه‌ی من را گرفت؟ نام تد و خلاقیتی که از سر و رویش می‌بارد. به خودم گفتم کار الانت ‏چه قدر خلاقیت دارد؟ چه‌قدر می‌توانی درش خلاق باشی؟ کدام یک از کارهایت هست که بتوانی سر دستت بگیری و بگویی این‌ ‏بوده‌ام. این‌جا این طوری خودم را رها کرده‌ام و فکر را به کار انداخته‌ام... فقط وبلاگ نوشتن بود.‏

شرایط کاری‌ام سخت شده. قبلا تنها کسی که باید با او کار می‌کردم مدیر بالادستی‌ام بود. مدیر بالادستی‌ام از نیک‌مردان روزگار ‏است. آن حجم از رواداری و آزادی عمل و احترامی که برایم قائل هست من را به اعجاب می‌اندازد. ولی حالا مدیر بالادست‌تر هم ‏وارد امورات شده. همه می‌گویند او هم آدم خوبی است. من هم نظرم همین است. او آدم خوبی است. مهربان است. خوش اخلاق ‏است. (برای من که کار پیشینم صنعتی بوده بددهن نبودن یک مدیر نقطه مثبت هم تلقی می‌شود! او مودب است.) فقط انتظاری ‏که از زیردستانش دارد، برای من انتظار سنگینی است. انتظار یک کارمند که فقط به امور اداری بپردازد و سرش به کار دیگری ‏گرم نباشد. تا دو ماه پیش من آن قدر آزاد بودم که هم می‌توانستم یک روز در میان بروم دانشگاه، هم کارهای تحقیق ‏توسعه‌ای انجام بدهم و مقاله بنویسم و هم رتق و فتق وظایف اداری را که عنوان شغلی‌ام است انجام بدهم. ولی مدیر بالاتر از ‏میز کار من خوشش نمی‌آید. مقاله‌های انگلیسی روی میز کار،‌ کتاب‌های ریاضی و مرتبط با درسم به نظرش حکایت از به درد ‏نخور بودن من دارند. نمی‌تواند بپذیرد که ممکن است که کار اداری مربوطه را در 15 دقیقه انجام بدهم و 45 دقیقه بعدی را به ‏کار خودم برسم. بقیه این طوری کار می‌کنند: کار 15 دقیقه‌ای را 60 دقیقه طول می‌دهند تا بگویند خیلی کار دارند و خیلی کار ‏می‌کنند و بی‌کار نیستند. بعد هم می‌آیند برایش شرح می‌دهند که آی من چه کار کرده‌ام فلان بیسار.... من نمی‌توانم به او بگویم ‏که آن مقاله‌ی انگلیسی برای کاری است که می‌خواهم برای طرح و توسعه‌ی شرکت انجام بدهم و بعد مقاله اش کنم. در دراز مدت به نفع خودتان ‏هم دارم کار می‌کنم. اصلا او مدیر بالادستی‌ من نیست که بخواهم به او گزارش بدهم. و این دارد به ضرر من تمام می‌شود. میز کاری ‏که جزء جزءش مورد بازدید قرار می‌گیرد و کنایه‌های گوشه کنار. دیروز بحث را به این‌جا رساند که به نظرش تئوری و عمل دو ‏چیز کاملا مجزایند. او بازنشسته است. گفت که من در طول سال‌های کارم آدم‌های زیادی را دیدم که خیلی سواد داشتند خیلی ‏کتاب می‌خواندند. اصلا از صبح تا شب کتاب می‌خواندند و فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های اسم و رسم دار بوده‌اند ولی هیچ فایده‌ای ‏نداشتند. نمی‌توانستند از پس یک پرونده‌ی ساده بربیایند. برعکسش کسان زیادی بوده‌اند که بدون مدرک و خواندن جنم ‏داشته‌اند، کار را پیش می‌برده‌اند...‏

قصدش کنایه بود. من چیزی نگفتم. چه باید می‌گفتم؟

قدرت و اثر آدم‌ها به حرفی که می‌زنند نیست. به جایگاهی است که از تریبون آن حرف می‌زنند. و این از دردناک‌ترین قوانین ‏حاکم است. رییس جمهور یک مملکت وارد یک سالن می‌شود و احمقانه‌ترین جملات ممکن را به حضاری که همه‌شان متخصص ‏یک رشته‌اند می‌زند و بیرون می‌آید. کسی حرف‌های فکرشده‌ی متخصصان را ثبت نمی‌کند. خبرنگاران حرف‌های احمقانه‌ی ‏رییس‌جمهور را رسانه ای می‌کنند. حالا آن وسط متخصصی بیاید به حرف‌های رییس‌جمهور اعتراض کند. تنها اثرش این است که ‏در برنامه‌ی بعدی آن متخصص در سالن همان صندلی را هم نخواهد داشت.‏

یک چیزی را خوب یاد گرفته‌ام در این‌ سال‌ها: بدون تئوری درست کار از پیش نمی‌رود. و اگر کاری تئوری داشته ولی به نتیجه ‏نرسیده این دلیل بر کوبیدن تئوری نیست. آن تئوری اشتباه بوده و باید تئوری دیگری چید. کار و دانشگاه هم به نظرم ‏همین‌طور است. این دیدگاه که این‌ها دو چیز جداگانه‌اند اشتباه است. مثلا مهندسی‌ها. درسی که در دانشگاه ارائه می‌شود، ‏دروس دانشگاه‌های کشورهای تراز اول دنیا است. کشوری که صنعتش 40 سال عقب است مطمئنا ظرفیت دانشجوهایی با علم ‏‏40 سال بعد را ندارد. (این را باید بهش می‌گفتم ولی نگفتم.)

همه چیزم موقتی است. کار الانم هم موقتی است. هیچ تصمیم دراز مدتی نمی‌توانم بگیرم. این را می‌دانم. پولی درنمی‌آید و ‏وبلاگ‌نوشتن تنها کاری است که دارم به طور پیوسته انجامش می‌دهم و می‌توانم توی قسمت ‏I am a…‎‏ سایت تد ازش نام ‏ببرم...‏

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۱۵
پیمان ..

نظرات (۱۱)

امروز بعد از مدتها گشتن کتاب دیبای زربافت رو که شما معرفی کرده بودید پیدا کردم،خوندنش خیلی لذت بخش ـه!
شما یک بلاگر هستید!
سلام
من هم همیشه شمل رو میخونم
اما کمتر کامنت میگذارم
امان از ریدر

نمی دونم اول بار چجوری با وبلاگت اشنا شدم
اما جذبم کرد
برای من هم پرچنان یک جور هویت شده

با گروه یاریگران شریف کار می کنم گاهی و دانشگاه می امدم
خوشحالم هنوز می نویسی
سطر به سطرشو فهمیدم.

این موقتی بودن رو نمیدونم باید ازش شاکی بود یا نه؟ حتی نمیدونم آزارم میده یا نه... بگذریم. فقط وبلاگ رو سرپا نگه دار پیمان! حس خوبیه که بین ولوله ی شبکه های اجتماعی هنوز جاهایی مثل این هست که آروم بیای چیز خوب بخونی و بری. اینجا هویت داره. اصیله. سرپاش نگه دار لطفا.
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۲ خواننده اتفاقی
-اگر نیک بنگری کارمندی یه محسنات کوچولو موچولویی هم داره از جمله این که بجای اداره مالیات و دارایی و ثبت و صنف مربوطه و حمایت مصرف کننده و نابودی تولیدکننده و...، فقط با رئیست و نهایتاً رئیس رئیست سر و کار داری.

-خوشحال شدم این دو سه تا خواننده برات موضوعیت دارن (:
جالب نوشتی. من هم تو شرکت قبلی این مشکلو داشتم. یکی از همکارا یک خانومی بود با حدود 20 سال سابقه و مدرک دیپلم . اون وقت موقعی که من وارد شرکت شدم لیسانس داشتم. یعنی رییسم به من کار میداد این به نحوی باید یادآور میشد که فرناز نمیدونه بلد نیست بیاد تازه پیش من بشینه یاد بگیره :))
به نظرم معرفی خوبی بوده . حیف که روزمرگی این عنوان رو هر چند در سطح نازل و چرند ازم گرفت .
امیدوارم مدیر بالا دستتیت اقای نادری شده باشه چون توی چندتا جلسه و برخوردی که باهاش داشتم فرد محترم و  روشنی به نظر اومده ;)

یادت نره منو واسه تداکس امیرکبیر دعوت کنی. :)
پاسخ:
نه. اون آدم بسیار باسوادیه. این جوری تیکه نمی ندازه. 
۱۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۲۰ وارش بارانی
قدرت و اثر آدم ها به حرفی که میزنن نیست به جایگاهیه که از اون تریبون حرف میزنن
خیلی جمله درستی بود..خیلی خوشم اومد
میشه یه حرف درست رو بدون داشتن جایگاه و تریبون خاصی به گوش کسی رسوند؟
هیچ چیزی به اندازه‌ی اینکه آدم مجبور باشه از محدودیت فکری دیگران تبعیت کنه روی اعصاب نیست...
سلام 
خیلی وقت بود اپ نکرده بودی دستت درد نکنه 

1-کاملا  به طور درونی موافقم که بدون تئوری کار درست پیش نمیره
2-اینجا همه چیز موقتی شده حتی برای فردا ادم نمیتونه یه برنامه بچینه خیلی درد اوره 
3-از وقتی اومدم اینجا به خاطر این اومدم که اینجا مطالبش دوزاری نیس میشه یه چیز مفید رو  دور از هیاهوی شبکه های اجتماعی خوند میشه امید داشت که در نهایت خودت هم میتونی نوشته را تحلیل کنی متنفرم از روند فعلی جامعه که همه چیز را میخواهند تند و خلاصه بخوانند و با یک پیام سرسری در  یک شبکه اجتماعی همه چیز را مثل سوزن خورد مغزشان بدهند بدون کوچکترین تحلیل و بررسی
4-ممنون که مینویسی
5-امیداورم شرایطت بهتر بشه چون واقعا زحمت میکشی امیدوارم اون مدیر بالاسری بفهمه فرق کار مفید و غیر مفید را 
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۳۴ مهدی صالح پور
منم تقریبا خواننده خاموشم!
راستش اینکه مدیر بالاتر از بالادستی آدم بیاد و ادعای مدیریت بکنه، خیلی وضعیت دوست نداشتنی ایه! نه می تونی بهش بگی من که از تو دستور نمی گیرم که بخوام به حرفت گوش کنم و نه میشه به حرفش گوش کنی.

اصولا اینجور موقعیت ها، مدیر آدم باید هوای آدم رو داشته باشه و پرزنت درست به مدیر بالاتر داشته باشه که معمولاً به خاطر رودروایسی ها و به اصطلاح احترام ها، این اتفاق نمیفته.
۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۱ امیرحسین ذاکری
قدرت و اثر آدم‌ها به حرفی که می‌زنند نیست. به جایگاهی است که از تریبون آن حرف می‌زنند. و این از دردناک‌ترین قوانین ‏حاکم است...
اینکه در دوران تلگرام و شبکه های اجتماعی بیخود،هنوز آهسته و پیوسته می ری کار بزرگی انجام دادی...نوشته هات خیلی جذابیت دارن دوست عزیزم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی