سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
محبوب ترین مطالب

در کارگاه جوشکاری

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، ۰۶:۱۴ ب.ظ

لباس کار نیاورده بودم. خریده بودم. یادم رفه بود بیاورم. استاده گفته بود حتمن بیاورید. توی کارگاه لباس کار بود. هم سورمه‌ای هم سفید. ولی خیلی کثیف بودند. منفی بی‌انضباطی‌ام را استاده توی دفترش ثبت کرد و من هم یکی از آن لباس کرکثیف‌ها راپوشیدم که جوشکاری لباسم را نسوزاند. همه لباس کار پوشیده بودند. بعضی‌ها لباس کار سفید مثل روپوش دکتر‌ها و پرستار‌ها. بعضی‌ها مثل من سورمه‌ای. دو تا دختری هم که هم کلاسمان شده بودند مانتو کهنه‌‌هایشان را پوشیده بودند. حلقه زده بودیم دور استاد و او داشت در مورد الکترود‌ها و فاصله‌ی ۳میلی متری الکترود تا قطعه توضیح می‌داد.... یکی از پسر‌ها نیامده بود... وسط حرف‌های استاد لباس کارپوشیده آمد و به حلقه پیوست... بهش نگاه کردم. بعد دقت که کردم یهو پوکیدم از خنده. پسری که کنارم ایستاده بود عاقل اندرسفیه نگاهم کرد. بعد دوباره که به پسره نگاه کردم او هم خندید. هی زور می‌زدیم خنده‌‌هایمان را بخوریم. هی درودیوار را نگاه می‌کردیم زور می‌زدیم خنده‌مان را بخوریم. آخر پسره به جای لباس کار مانتوی دخترانه‌ی سیاه پوشیده بود. از آن‌ها که جیب گنده دارند و کمرشان باریک است و دامنشان یک کم پف کرده است. زیاد تابلو نبود. ولی داشتیم می‌ترکیدیدم از خنده‌ها!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۲/۱۸
پیمان ..

نظرات  (۳)

حالا از کجا اورده بود اون مانتوی عهد بوقو؟
اینجاست که می فهمیم مرز خلاقیت و بی نظمی به باریکی یه موئه!!
۲۰ اسفند ۸۹ ، ۱۷:۲۶ مرضیه زندیه
طفلی خیلی ضایع شده حتما!
۲۶ اسفند ۸۹ ، ۲۰:۵۵ سپیده رحمتی
من که هم اکنون شنیدم غش کردم....حال شما پس بسیار دیدنی بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی