سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
محبوب ترین مطالب

نیکوصفت

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۹، ۰۴:۰۰ ب.ظ

آش فروشی نیکوصفت... غروب یکشنبه‌ای از یکشنبه‌های شتابان اسفندماه. صفی که برای آش خریدن راه افتاده. چشم گرداندن بین صندلی‌ها برای پیدا کردن جای خالی. کیپ تا کیپ پر است. همهمه. پرده‌ی وسط آش فروشی کنار زده شده. مرد و زن درهم نشسته‌اند. پیرزنی چادرش افتاده دور کمرش. بلوز صورتی تنگ پوشیده با شلوار کردی. ایستاده دارد به خودش توی آینه نگاه می‌کند. دو دختر و دو پسر کوله‌‌هایشان را گذاشته‌اند روی میز روبه روی هم نشسته‌اند دارند همدیگر را مزه مزه می‌کنند. مرد و زنی خسته کنار هم نشسته‌اند و با دو قاشق از تنها کاسه‌ی آشی که بین خودشان گذاشته‌اند می‌چشند... حمید هست. تهمتن هم هست. حمید آش‌ها را می‌خرد. پول همراهم نیست. می‌نشینیم روی صندلی‌های آش فروشی.‌‌ همان صندلی‌های رستوران‌های بین راهی. کاشی‌های ترگ ترگ دیوار‌ها و پوسترهای طبیعت بی‌جان و طبیعت ایرانی که به دیوارها زده شده‌اند.
ساکت و آرام می‌نشینیم به قاشق قاشق خوردن آش‌ها...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸۹/۱۲/۱۱
پیمان ..

نظرات  (۶)

سلام دوست عزیزم وبلاگ قشنگی داری ...به من هم سر بزن ... امیدوارم خوشت بیاد ...اگر خواستی و مایلی حاظرم باهات تبادل لینک کنم ...

وبم داری پیجرنک 3 هست و در صفحات گوگل اگر بزنی "اسیر عشق" میبینی که در اولین لینک وجود دارم ... حالا بیا بدوووووووووووووو
pesar kheili hal dad
بلوز صورتی تنگ!
عجب دل خوشی دارند بعضی از این پیرزن ها!
.
.
.
حتما الان میگید عجب سرخوشند بعضی از این وبگردها! من دارم چی میگم و این دختره عدل گیر داده به کدوم قسمت مطلبم؟؟؟
سلام بر تو...
من و پژواک که اون هم از بچه های مکانیک فنی ورودی 75 بود، همیشه قرارهامون توی نیکو صفت بود.
یکی از بازی های هیجان انگیزمان بررسی و تحلیل رفتار و حرکات آدم ها بود توی رستوران... یادش به خیر
راستی حسنک وزیر رو هم دوست دارم و چند باری خوندمش...یه قسمت هاییش فوق العاده است:
قسمتی که مادرش رو میارن پای جنازه پسرش .... و سخت گریست
قسمت ژاژ خاییدن اطرافیان ...
۱۷ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۵۳ علی نیکوصفت
سلام
راستش برام خیلی جالب بود که فامیلی خودم جاهای دیگه هم باشه تقریبا باور نکردنیه.
اولین باره که میبینم.
من علی نیکوصفت هستم.
خوشحال میشم با هم گفتگو کنیم.
من اهل شیرازم.
فعلا خداحافظ
آدرس جدید آش نیکوصفت:

تهران ، میدان انقلاب ، ابتدای خیابان جمالزاده جنوبی ، پلاک ۱۷۰

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی