سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

باران می بارد

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۹، ۰۱:۰۲ ب.ظ

پوریا کتاب لغت جی آر ای و آیلتس از دستش جدا نمی شود. محمد لباس کار کارگاه می خرد. پویان تو کار فارکس است. محمد فلسفه می خواند. مسعود فرانسه می خواند. جعفر انتقال حرارت می خواند. صادق و محمد رفته اند همایش کوروش کبیر. دوست ندارم. همایشی پر از احمق های وطن پرست. حالم از آدم هایی که به تاریخ ایران افتخار می کنند به هم می خورد. کوروش هم دیکتاتور بوده. شب شده. کلاس مان تمام می شود. باران می بارد. از ساختمان پشتی دانشکده می زنم بیرون. قطره های باران پیرهن و شیشه های عینکم را خیس می کنند. می روم توی دانشکده. کسی نیست. دلم می خواهد عاشق شوم. اگر عاشق شوم خودم را فراموش می کنم. همه اش می گویم تو، تو، تو. حالم از خودم به هم می خورد. اگر عاشق شوم از شر خودم خلاص می شوم. چرا هیچ کس پیدا نمی شود من عاشقش بشوم؟ توی لابی چرخ می زنم و می آیم بیرون. باران می بارد. آسمان تاریکِ تاریک شده. جلوی دانشکده، توی محوطه ی سنگ فرش، پسر و دختری زیر باران روبه روی هم ایستاده اند. دختر چادری است. قدش کوتاه تر از پسر است. پسر لبخند می زند. دختر هم توی چشم هایش نگاه می کند و لبخند می زند. باید همدیگر را ببوسند. صدای ریزش قطره های باران. چرا نمی بوسند همدیگر را این ها؟ به من نگاه می کنند یک لحظه. سریع رد می شوم. باران می بارد. بروم خانه؟ طاقتش را ندارم بروم. می روم کتابخانه ی متال. توی کیفم کلی خواندنی و نوشتنی دارم. کتاب ترمودینامیک سنجل را درمی آورم. ترمودینامیک خیلی زندگی است. با خودم می گویم: این هایی که ترمودینامیک نمی خوانند از زندگی یک چیزهایی را نمی فهمند. باید بنشینم مثال ها و مساله هایش را حل کنم. حال ندارم. می نشینم متنش را می خوانم. من سلطان هدر دادن وقتم. می نشینم با لذت، متن ساده ی درس را می خوانم. طرز کار موتورهای دیزل و بنزینی. می نشینم برای خودم معادل سازی می کنم. سنجل از راندمان می گوید. من به مفهوم راندمان توی زندگی ام فکر می کنم. می رسم به آن جایی که از راندمان موتورهای بنزینی می گوید:

"بهبود راندمان موتورهای بنزینی با به کار بردن نسبت های تراکم بیشتر(تا حدود 12) صورت می گیرد. در این حال برای رفع مشکل خوداشتعالی، از ترکیبات بنزینی که در برابر ضربه زدن به موتور مقاوم اند استفاده می کنند. از دهه ی 1920 به بنزین ها تترااتیل سرب اضافه شد که نرخ اکتان را زیاد می کرد و باعث افزایش مقاومت در برابر ضربه می شد. اما این ماده در طول فرآیند احتراق، موادی به شدت سمی تولید می کرد. برای همین از دهه ی 1970 دولت آمریکا استفاده از بنزین سرب دار را ممنوع کرد. اغلب اتومبیل هایی که از این تاریخ به بعد در آمریکا ساخته شدند برای بنزین بدون سرب بودند. و نسبت های تراکم کاهش داده شده بودند و راندمان گرمایی شان بسیار پایین آمد. اما بعدها به خاطر پیشرفت در شاخه هایی دیگر(کاهش وزن اتومبیل، طراحی آیرودینامیکی و...) مصرف سوخت اقتصادی تر شد.
این مثالی است که نشان می دهد چگونه در یک تصمیم مهندسی چندین آلترناتیو باید در نظر گرفته شوند..." بعد می روم توی عالم هپروت. صدای باران از پنجره های باز توی کتابخانه می پیچد. به آلترناتیوهای زندگی خودم فکر می کنم. به این که همه چیز متناقض است. هم باید راندمانم بالا باشد هم نباید دچار خوداشتعالی شوم هم نباید به کسی و چیزی ضربه بزنم و تلق تولوق کنم. هم این را می خواهم. هم آن را می خواهم. برای خواستن این یکی باید بی خیال آن یکی شوم و برای خواستن آن یکی باید بی خیال این یکی شوم. بعد به این فکر می کنم که به خاطر همین تناقض های مزخرف است که هیچ چیز زندگی ام سر جایش نیست. بعد به این فکر می کنم که من هیچ وقت مهندس نمی شوم. مهندس اگر می شدم این جوری توی زندگی خودم وسط این همه آلترناتیو(!!) دست و پا نمی زدم. بعد سرم درد می گیرد. از خودم کفری می شوم که حتا یک مساله ی ترمودینامیک هم حل نکرده ام. از خودم بدم می آید که چه قدر آدم کوچکی ام من. می زنم از کتابخانه بیرون. می آیم جلوی متال می ایستم. باران می بارد. اخم هایم توی هم است. نگاه می کنم به چراغ جلوی ساختمان روبه رویی که در نور زردش قطره های ریز باران مثل یک تعداد بی نهایت عدد111111111111پشت سر هم دارند می آیند پایین. نمی دانم چرا یاد عموی کورت ونه گات می افتم. همان که کورت تعریف می کرد که با او می رفته گردش. همان عموی کورت که همیشه از این که مردم قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند شاکی بود. عموی کورت همیشه به منظره ی قشنگ روبه رویش نگاه می کرد و به کورت می گفت: "هی پسر این قشنگه. اگه این قشنگ نیست پس تو زندگی چی قشنگه؟!"
خودم عموی خودم می شوم. به بارانی که جلوی چشم هایم ریز ریز می بارد نگاه می کنم. با خودم می گویم: "آره.. این قشنگه. اگه این قشنگ نیست، پس چی قشنگه؟..."
اخم هایم از هم باز می شوند.
باران می بارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۸/۱۱
پیمان ..

نظرات (۱۵)

آقا من عمیقا میخوام این پوریا، مسعود و پویان رو ببینم کین اینا!
LD:
سخت نگیر
دنبال چی میگردی
همش همینه





می دونستم دنبال چی می گردم که الان این جا نبودم. ساکمو می نداختم رو کولم می رفتم اسیر جاده ها و کوره راه ها می شدم تا پیداش کنم...همه ش همین مسخره ست.
bebin bavar kon tanhayee bishtar khosh migzare ....babin key bet goftam ....hala har cheghadam asheghe taraf bashio ina ... bade ye moddat ke ashegh shodi hey be oon fekr mikoni bad miyay inja minevisi ah khaste shodam bas ke ye zare vase khodam nistam .... yani oon rooz mireseha.... kollan tanhayee alami dare ke vay vay... tanhayee kojayee ke yadat be kheyr...
نظر این احتمالاً خانوم فرشته خیلی جالب بود...نقره داغه نقره داغ شده...از کل متن عاشقیشو جدا کرده....بیا پیمان جان من بهت پیشنهاد ازدواج میدم...تو هم یه همت مضاعفی کنو عاشقمان شو...(فرشته خانوم یاد بگیر با این ÷یشنهاد الان کلاً از عاشقی منصرف شد...)






نیست الان تو چیز دیگه ای جدا کرده ای...چی چی برای خودت دوخت و دوز می کنی؟!
یکی از دوست داشتنی ترین تصویر های زندگی من تیر چراغ برق تو شبای بارونیه!
عکس پستتو برداشتم. شاید یه روز به دردم خورد
منم این روزا همین سوالارو از خودم می پرسم
دیدی امروز امیرآباد کلا مه بود خیلی قشنگ شده بود رفتم تو زمین ورزش کلی چرخیدم البته اگه چمناش مصنوعی نبود بهتر بود!!
راستی تبریک می گم کتاب خونه دانشجویی دوباره باز شد




این قشنگه. اگه این قشنگ نیست، پس چی قشنگه؟ این قشنگه.
آدمها زنده به همین تناقضاتند و آدم وقتی رشد میکنه که سطح تناقضاتش رو متعالی تر کرده باشه و متفاوت تر، نه اینکه بدون تناقض زندگی کنه.
البته من خودم گاهی اوقات کلافه میشم از تناقضاتم اما همین که بهشون آگاه باشی و بتونی به این خوبی که خودت دسته بندیش کردی بشناسیشون یعنی یک آدم معمولی نیستی.. فکر میکنی چند درصد آدما اینطوریند؟!
و اما عشق چیزی نیست که حتما بایستی که یهو یکی از جلوت رد بشه و یا توی زندگیت پیدا بشه!(البته میفهمم اینجا منظورت چیه) اما برای رها شده از خود، گاهی خودمون (حداقل تا مراحلیش) کفایت میکنیم.
نمیدونم کتاب "هنر عشق ورزیدن" اریک فروم رو خوندی یا نه ؟! کتاب جالبه تو این حوزه.



نخوندم. می خونم. ممنون از پیشنهادتون.
از باران متنفرم
از هان 11111111111 ها...
زندگی آدمی را خراب می کنند...
سلام
پریشان خاطری پیمان جان چرا؟!!!!




سلام. نمی دونم!
یک جوری چسبید این نوشته، اصلا انگار کن من نوشته بودمش...حسش کردم، زیاد
این پست را هر روز تا آخر خواندم و هرروز آرزو کردم کاش نویسنده آن من بودم...اگر من نویسنده بودم آنقدر زیر باران می ایستادم تا دختر و پسر همدیگر را ببوسند (یک بار هم همچین کاری کردم ) اگر من نویسنده بودم مینوشتم آنکه فیزیک (شما بخوانید همان ترمودینامیک )نمیخوانند خدایی را برای پرستیدن ندارد اگر من نویسنده ی عینک به چشم بودم انقدر زیر باران می ایستادم تا عینک چشمهام جز خیس باران هیچ نبیند(این قشنگ است اگه این قشنگ نیست پس...؟) اگر من نویسنده بودم آنقدر توی هپروت می ماندم که باران بند بیاید(نمیدانی همین که بلدی بروی توی هپروت خودت چقدر جای شکردارد)...من عاشق تناقضم .تناقض شگفتیست !نیروست .زندگی بدون تناقض جایی برای زنده بودن و جنگیدن دارد؟(اصلا مگر همین که بلدی باران را یازده، صدو یازده، هزار و صد و یازده،یازده هزار و صد و یازده،صدو یازده هزار و... ببینی تناقض قشنگی نیست .کدام مهندس مکانیکی باران را این شکلی زیبا میبیند؟)
و همچنان ...دلت نخواهد عاشق شوی .اگر شدی به هوش باش چیزی را از دست ندهی .عشق آدم را دگرگون میکند .خوب یا بدش قابل پیش بینی نیست و همین ریسک یزرگیست.همین که نمیدانی ته این دگردیسی چه میشود چه میشوی؟
آقا این همه حرفای خفنگ زدی راجع به تضاد و چرا اینجا همه مساله رو عشقولانه کردند .

آخ اگه ما میدونستیم چی میخوایم ...




خفنگ یا جفنگ یا خفن؟!
ایشالا تو هم عاشق شی!
فقط عاشق شدی زیر بارون ببوس!
۱۶ آبان ۸۹ ، ۱۷:۲۹ میعاد در لجن
این وبلاگ حق این را دارد که کامنت‌هاش بسته باشد. توی کامنت‌ها ادامه‌ی هیچ چیز لعنتی‌ای را نمی‌شود پیدا کرد. کامنت پایان‌بندی پست‌ها را به گه می‌کشد. اگر کامنت نباید بسته باشد پس چه‌چیز می‌تواند بسته باشد به این قشنگی؟
دهن ِ من؟ نه. پس کامنت‌ها. با بستن کامنت‌ها نوشته‌ها بیشتر و سرانه‌ی فکر نکردن به افاضات مردم دنیا روزانه چند دقیقه کاهش پیدا می‌کند. با بستن کامنت‌ها شمای نویسنده همان کسی که کلمات‌تان داد می‌زند باقی می‌مانید، توی کامنت نویسنده تکثیر و عریض و طویل می‌شود و بعدش هم می‌رود توالت.
اگر کامنت‌ها باز باز بود بیشتر می‌نویسم.




فردا یکی می میره...پس فردا هم یه نفر دیگه...می دونی؟!...
J این پیام رو یکی به من داد منم بهش عمل کردم.تو رو به امام زمان قسم میدم این پیام رو بخون دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم آب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم.این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد مرد دیگری اعتقاد داشت 20میلیون به دست آورد به دست کس دیگه ای رسید عمل نکرد پسرشو از دست داد اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست.20 روز دیگه منتظر معجزه باش .ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی