سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

رسول حاجی زاده

جمعه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۰۴:۱۴ ق.ظ

بعد از عمری غریبگی کسی پیدا شده بود که من برایش آشنا بودم. و این خیلی دلچسب بود. برای غریبه­ای آشنا بودن حس خیلی خوبی است. برای غریبه­ای چون او آشنا بودن حس خیلی خوبی بود. و بعد هم سیدرضا بهانه­ای شد برای گپ­زدن­مان. اما برای من همان غریبه­آشنا بودن لذت­بخش ماند.

%%%

کار مهدی بود. تنها کتابی که می­خواستم از نمایشگاه امسال بخرم "کتاب بی­نام اعترافات" بود. و وقتی گرفتم مهدی گفت: یه سر ناشران آموزشی هم بریم.

گفتم: برای چی؟ ما که از شر کنکور خلاص شدیم...برای چی دوباره می­خوای سراغ اون پلید شوم بری؟

گفت: می­خوام برم خوشخوان.

و رفتیم. فاصله­ی بین قسمت ناشران عمومی و ناشران آموزشی. حیاط مصلا. شلوغ و پررفت­وآمد، البته نه به تراکم راه­روهای درون. و در آن شلوغی کودکی شلوارش را داده بود پایین داشت حیاط مصلا را آبیاری می­کرد. و پدرش که در گرفتن کیسه­ی پلاستیکی جلوی آن آبشار ناکام مانده بود و مادرش که جزع فزع می­کرد آبروی­مان را بردی و خنده­ی بلند ما. بالاخره، غرفه­ی خوشخوان. خودش هم بود. خداخدا می­کردیم باشد و بود. رفتیم و مهدی پس از یک سال معلم سابقش را دید و من هم نویسنده­ی کتابی که به جان و دل خوانده بودمش. مهدی آشنایی داد گفت: سلام آقای حاجی­زاده. و او هم به احترام برخاست و با ما دست داد و حال­مان را پرسید. همان طور ایستاده ماند. خسته بود. دستش را به میز جلویش ستون کرده بود و ایستاده بود و شعورمان نرسید تعارف به نشستنش کنیم. صحبت از مدرسه­ی رشد شد. او از حال خراب امسال رشد گفت و تدریسش همچنان در این مدرسه. به من گفت: چهره­تان برایم آشناست.

گفتم: البته شاگرد شما نبوده­ام.

پرسید: کجا بودی؟

گفتم: شریعتی منطقه 4.

کمی فکر کرد و گفت: آقای خاتمی؟!

گفتم: بله. از کجا می­شناسیدشان؟

گفت: معروفند به دیکتاتوری، درست است؟

و من نظریه­ی بهرام اکبری را بلغور کردم گفتم: البته دیکتاتوری شیرین. و بعد پرسشم را دوباره تکرار کردم. گفت: باهاش دعوامون شد.

- چه طور؟!

- دو سال پیش زنگ زدن انتشارات گفتن یه تعداد زیاد مثلن پنجاه تا از یه کتاب گمانم همین المپیادهای ریاضی بود، آره پنجاه تا از این کتاب می­خوان. ما هم پنجاه تا براشون فرستادیم. دو هفته بعد زنگ زدن گفتن: آقا بیاید این کتاباتون رو ببرید. بچه ها نخریدن. ما هم کفری شدیم. گفتیم: مگه  مسخره کردید مارو؟ نمایشگاه راه انداخته بودید می گفتید. خلاصه این طوری تلفنی دعوامون شد. ایشون ریش بلندی دارند، نه؟

با خند گفتم: نه. (و تو دلم ادامه دادم: نه مهندس. ریش حاجی ما از ریش شما هم کوتاه تر است. البته در پیراهن سیاه پوشیدن به مناسبت ایام فاطمیه همانند شمااند و...)

بعد از تواضع سیدرضا گفت و این که سال بعد دوباره زنگ زده گفته این تعداد کتاب برای کتابخانه­ی مدرسه می­خواهیم و این که به خاطر قضیه سال پیش عذرخواهی کرده و الخ.

بیسکوییت تعارف­مان کرد و ما خوردیم و صحبت­ها که تمام شد خداحافظی کردیم رفتیم.

%%%

اگر با مقدار بسیار زیادی مسامحه قبول کنم که در کنکور موفق بوده­ام(که خودش خیلی گنده­گوزی است) به نظرم یکی از عواملش کتاب "ریاضیات گسسته­ی خوشخوان تالیف رسول حاجی زاده" بود. کتابی سترگ و فوق­العاده. فقط یادم رفت به خاطر این کتاب مجیزش را به خودش بگویم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۸/۰۲/۲۵
پیمان ..

نظرات (۱۳)

جدا آقای حاجی زاده مرد بزرگی است ! یاد کتاب گسسته وی را زنده کردی!
۲۵ ارديبهشت ۸۸ ، ۱۷:۵۹ سلمان کاوه نژاد
چی میگی عمو؟ کتابش سگی بود.
بمیرم برات تو چقدر غریبی حتما هیچکسم دوست نداره
ایولا...
سی میلیون رای سبز به میر حسین موسوی، هدف سبز جوانان خواهان تغییر: در نبود رسانه ی ملی بی طرف:
"هر جوان یک رسانه"
"هر شخص یک ستاد
عجب!
سلام
گفتم من که تو خونه اومدم یه چایی هم بخورم صابخونه ناراحت نشه !
ولی با حال بود. البته من هنوز پلید شوم میرم !
آره من هم اون کتابو دارم فک کنم هنوز هم داره تو زیر زمین خاک می خوره.درست نخواندمش .ولی دبیرمان پیشنهاد داده بود و کلی ازش تعریف کرده بود.فک می کنم آن موقع انرژی اتمی چاپش می کرد.در مورد حاجی هم من الان بعد 4سال بد جوری بهش تعصب پیدا کردم.به نظرم واقعا مدیر بود.سال اول یه بار به شلوارم گیر داد(خودت می دونی که) من هم خوشمزه بازی در آوردم حالمو گرفت اما سال آخر بدجور با هم یکی بودیم.کلی بهم حال داد.
CHON MOALEME MA BUD, GHASHANG BUD.....
EFTEKHARIYE KE NASIBETUN SHODE
۲۴ تیر ۸۸ ، ۱۷:۰۰ بچه رشدی(رشد دختران)
سلام
امسال ایشون معلم گسسته ی ما هستند و امروز اولین جلسه ی درس بود فکر می کنم از آن معلم هایی باشند که نشستن سر کلاس هایشان افتخار باشد
هر چه باشد رشده و معلم هایی که با عشق کار می کنن با اینکه رشد خیلی وقته از اون آوازه ی خودش خارج شده اما هنوزم با وجود ایشون و آقای زندیه و امسال ایشون رشد پا برجاست
درود بر رشد کبیر
۲۵ آذر ۸۹ ، ۱۸:۵۵ از بچه ها ی الزهرا
آقای حاجی زاده بیشتر از اونکه به ما گسسته یاد بدن به ما درس زندگی دادن وما همگی از حضور سر کلاس ایشون لذت می بردیم
۰۴ فروردين ۹۲ ، ۱۴:۵۸ نگاه(بچه الزهرایی)
هرچند از گسسته خوشم نمیاد و نمی اومد اما کلاس اقای حاجی زاده کلاس گسسته نبود...
دلم براشوم به اندازه یه دنیا تنگ شده، همیشه به یادشونم.
مردی که نمی توان دوستش نداشت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی