سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیاده روی ها» ثبت شده است

دارم زمین سوخته‌ی احمد محمود را می‌خوانم. رسیده‌ام به صفحه‌ی 160 و راستش از خواندن توصیف‌ها و دیالوگ‌ها و زبان ‏واضح و سلیس احمد محمود در روایتش به شدت لذت می‌برم. چه قدر این احمد محمود نویسنده‌ی خوبی بوده...‏

یک جایی آن اول‌های کتاب هست که چند روز است هی به آن فکر می‌کنم. ‏

روزهای آخر تابستان است و خبر حمله‌ی عراق توی شهر پیچیده. می‌گویند که تانک‌های عراقی لب مرز صف بسته‌اند. اما خبری ‏از ارتش ایران و دولت نیست. شایعه شده. ولی تا رسانه‌های جمعی و تلویزیون رسمی‌اش نکند راوی داستان باورش نمی‌شود.‏

‏"می‌روم تو اتاق تا لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون. با بچه‌ها قرار دارم که بروم باشگاه شام بخورم. انگار حال و حوصله‌ باشگاه ‏رفتن را ندارم. فکر می‌کنم که به جای باشگاه بروم پیش محمد سلمانی، سرم را اصلاح کنم و بعد، تک و تنها، یک ساعتی قدم ‏بزنم و موقع پخش اخبار برگردم خانه." ص 9‏

دقیقا جمله‌ی آخر است که من را گرفته. اگر راوی داستان در زمانه‌ی من می‌زیست این گونه نبود. او به محض شنیدن شایعات، ‏می‌پرید سراغ کامپیوترش و به سرعت هر چه تمام‌تر صفحات زیادی از سایت‌های مختلف و چپ و راست و بالا و پایین را جلوی ‏رویش باز می‌کرد تا اخبار رسمی و غیررسمی را به دست بیاورد. هر چه قدر به جمله‌ی آخر آن بند بیشتر فکر می‌کنم زندگی در ‏‏30 سال پیش برایم یک رنگ دیگر پیدا می‌کند. زمانه‌ای که تو برای شنیدن اخبار رسمی باید صبر می‌کردی. باید یک ساعتی ‏توی خیابان‌ها قدم می‌زدی. وقت را می‌گذراندی تا موعدش برسد. آهنگ زندگی کندتر بود. معنای زندگی..؟! تا ساعت اخبار ‏برسد، در آفتاب پریده رنگ دم غروب می‌شد قدم زد و نگاه کرد و خیال کرد. زندگی تعلیق بیشتری نداشت؟ به نظرم این که ‏تو برای شنیدن خبر هجوم به مرزهای کشورت یک ساعتی بروی قدم بزنی، یعنی انتهای تعلیق. قدم زدن یک نوع آرامش دارد. ‏و انتظار برای رسیدن یک ساعت موعود اضطراب. و جمع متناقض‌ها زندگی است. هر چه این جمع متناقض‌ها بیشتر پیاله‌ی ‏زندگی پر و پیمان‌تر...‏


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
پیمان ..

بن بست دوج

هیچ برنامه‌ای نداشتم. همین‌جوری الله بختکی بود. از آن عصرها بود که دلم می‌خواست کسی می‌بود که بتوانم خودم را بیندازم توی بغلش و او بغلم کند. چند سال است که کسی من را بغل نکرده است؟ خیلی سال. به میثم گفتم برویم. آمد. به 2نفر دیگر هم زنگ زدیم. نیامدند. دیگر حوصله‌ی نفر سوم را نداشتم. کسی نمی‌آید. کسی حوصله‌ام را ندارد. 

خیابان‌ها خودشان ما را هول می‌دادند. خودشان ما را پاس می‌دادند. پیاده‌روی چهارراه سید‌الشهدا خراب بود. کنده بودندش. توی خیابان راه رفتیم. خیابان خلوت بود. عجیب خلوت بود. تهرانی‌ها از شهر بیرون رفته‌ بودند. تهران دوست‌داشتنی شده بود. بعد یکهو گفتم برویم سینما. برویم نزدیک‌ترین سینمای ممکن. سینما ماندانا. رفتیم سه‌راه تهرانپارس.  از تیرانداز رد شدیم. چرا ما هی آ‌ی‌ایکس 55 می‌بینیم؟ انگار تنها شاسی‌بلندی که ملت ایران سوار می‌شوند همین نره‌غول است؟ ساندویچی پارس مغازه‌ی دو نبش تازه‌اش را باز کرده بود. خداحافظ مغازه‌ی باریک بغلی. برویم بندری بزنیم؟ ولش. برگردیم گرسنه‌مان باشد. 

رفتیم سوار بی‌آرتی شدیم. خنک بود. کولرش روح‌بخش بود. تفتیدگی پیاده‌روهای عصر تابستان را نداشت. رفتیم ایستگاه آیت. برویم فرش قرمز را نگاه کنیم. سانسش ساعت 8 است. الان ساعت چنده؟ 7. چه کار کنیم؟ برویم هفت حوض؟ برویم هفت‌حوض دخترها را دید بزنیم. هفت‌حوض رنگی‌ترین جای غم‌انگیز دنیاست. آره. نه. ولش. گرم است. برویم سوار اتوبوس شویم. خنک است. آره. تا 7:30 بریم. تا هر جا رفت. بعد همان ایستگاه پیاده شویم و برگردیم. خنکه. خوبه. 

سوار شدیم. اتوبوس تند می‌رفت. خیابان‌ها خلوت بودند. لحظه‌ها از پشت شیشه‌ به کندی می‌گذشتند. آن آرامش زل زدن به منظره‌ای که از شیشه‌ی بزرگ اتوبوس رد می‌شود. آن آرامش از کجا می‌آید؟ حادثه‌ای ندارد. ولی ساکن هم نیست. منظره‌ای دائم در حال تغییر است. ولی یک جور حس آرامش می‌دهد. یک جور امنیت از بالا نگاه کردن. از ردیف آخر اتوبوس و از بالا به ماشین‌های زیردست توی خیابان نگاه کردن. به آدم‌های پایین دست در پیاده‌روها... ساعت 7:15 امام حسین بودیم. از زیرگذر امام حسین رد شدیم. زیرگذر تاریک. آن موقع‌ها که زیرگذر فقط مخصوص اتوبوس بود و دو طرف زیرگذر چمن‌های میدان امام حسین بودند، میدان جای بهتری بود انگار. نبود؟ اوه. چه‌قدر سریع رفت. چه کار کنیم؟ برویم بالاشهر. چطور؟ شریعتی را بگیریم برویم بالا. خیلی راه است. هر چه‌قدر بنیه‌مان کشید. اتوبوس تند و تیز از پل چوبی رد شد و از پل روشن‌دلان بالا رفت. منظره‌ی کوه‌های شمال تهران در سمت راست‌مان. ساختمان بنفش رنگ آزمایشگاه کخ درسمت چپ‌مان.پیچ شمیران پیاده می‌شویم. یادمان رفته که قرار بود برگردیم سینما برویم. 

پیاده‌روی اول خیابان شریعتی گشاد و خلوت است. آن مغازه‌ی بزرگ سر نبش انقلاب و خیابان شریعتی. همان که تعمیرگاه شورولت و بیوک و پاترول و این‌ها بوده. همان‌ که این‌روزها متروک است. از آن تعمیرگاه‌های قبل انقلابی است، نه؟ آره. از آن مغازه‌هاست که طعم خوش روزگار خوب رو چشیده. 

چرا ریش‌تو نمی‌زنی؟ خیلی هم خوبه. چی‌ش خوبه؟ ریش به این خوبی. کی‌ گفته خوبه؟ من می‌گم خوبه. شبیه موهای ناحیه‌ی تناسلیه. زر نزن. خودشه به همون فرفری و زشتی. زر نزن. تازه ریشت شبیه اون موهای لعنتیه، دماغتم که می‌دونی حکم چی رو داره. دهنتو با این تشبیهاتت. 

بالا می‌رویم. پیاده‌رو خلوت است. این دوست‌دختر دوس‌پسرا کجا اند؟ الاغ، هیچ نره‌خری با دوس‌دخترش سربالایی شریعتی رو بالا نمی‌ره. همه‌شون سرپایینی‌شو می‌یان پایین. راست می‌گی‌ها.

به بیمارستان پاسارگاد می‌رسیم. همان بیمارستانی است که من تویش به دنیا آمده‌ام.

 جدی می‌گم. من این جا به دنیا آمدم. ببین چه بیمارستان شیک و تر و تمیزی است. بیمارستان آمریکایی‌ها بوده. فقط زائوهای سفارت‌خونه‌های آمریکا و اروپا رو قبول می‌کردن. آفریقایی‌ها و آسیایی‌ها رو قبول نمی‌کردن. دکترهاشو از اسرائیل می‌آوردن. وقت تولد بچه‌ها رو با شیر می‌شستن. باور نمی‌کنی؟ خفه‌شو.

بالا می‌رویم. از ردیف آجیل‌فروشی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها بالای خیابان حقوقی رد می‌شویم. به سه‌راه طالقانی می‌رسیم. از جلوی سینما صحرا رد می‌شویم. به سانسش نگاه می‌کنیم. نمی‌خورد. به ساعت الان ما نمی‌خورد. چرا هیچ‌وقت سانس سینما‌ها با ساعتی که ما به در آن‌ها می‌رسیم هم‌زمانی ندارند؟ تف به این شانس. جلوتر. بن‌بست دوج. عکس می‌گیرم. دوج... دوج... سر نبش کوچه یک نمایندگی ایران‌خودرو است. لعنتی‌ها. فقط بلدند تر بزنند به هر چیز خیال‌انگیز ممکن. اصلا این نمایندگی ایران خودرو این‌جا نمی‌بود. به جایش یک مغازه‌ی متروکه‌ی قبل انقلابی می‌بود. چه می‌شد مگر؟ حداقل می‌توانستیم رویا بسازیم که این‌جا نمایندگی فروش دوج بود. ماشین‌های دوج را توی خیال‌مان بیاوریم... دوچرخه‌سواری از سمت راستم سبقت می‌گیرد می‌رود. یک لحظه از عبورش جا می‌خورم و می‌ترسم. به سینما ایران می‌رسیم. اوه. چه‌قدر شلوغ است. از همان جایی که تابلوهای اسم کوچه‌ها، لامپ‌دار شده‌اند، از همان‌جا کنار پیاده‌رو جا به جا نیمکت گذاشته‌اند. خوب است. خیلی خوب است. دختری چادری کنار مردی نشسته است. چادرش را باز گذاشته و نصف موهای سرش را رها کرده. زلف قهوه‌ای دارد. چاف. چادری داف. بی‌خیال. دیگر تا این‌جایش را آمده‌ایم. برویم. شلوغی سینما بیش از حد تحملم است. از آخرین شیرینی‌فروشی که رد شدیم، تصمیم گرفتم به شیرینی‌فروشی بعدی که رسیدم، بروم و دو تکه کیک کشمشی بخرم.

نشد. یعنی تو بگو تا خود سیدخندان به یک شیرینی فروشی دیگر بربخوریم. برنخوردیم... نبود. دیگر هیچ شیرینی‌فروشی‌ای توی پیاده‌رو پیدا نشد. تا دلت بخواهد کله‌پزی و سیراب شیردان پیدا شد. ولی شرینی فروشی؟ پیاده‌روی خیابان شریعتی خوب بود. عالی بود. از همان اول گل و گشاد و دل‌باز بالا رفته بود. به شهر کتاب مرکزی رسیدیم. نمی‌شد. باید می‌رفتم کتاب‌ها را دست می‌زدم. من که دستم به آن دختر موزون جلوی سینما نمی‌رسد. بگذار دستم به کتاب‌ها برسد. رفتیم تو. چند دقیقه آن تو علاف بودیم؟ نمی‌دانم. از شهر کتاب مرکزی بدم می‌آید. برخلاف بزرگی و وسعتش هیچ کتابی ندارد. ردیف کتاب‌های اقتصادی ندارد. ردیف کتاب‌های سفرنامه‌اش افتضاح است. مجله‌ها؟ آن هم افتضاح است. ولی. خب. می‌شود با کتاب‌ها لاس زد. ایستادیم و کتاب شازده حمام را دست گرفتیم و قسمت وفاداری زن‌های یزدی را دو نفری خواندیم. قصه‌ی آن داماد گاراژدار که اهل زندگی نبود و زن یزدی ستانده بود و زن به او وفادار بود و زندگی‌اش را نور و صفا بخشیده بود و بد می‌دید و خوبی می‌کرد و الخ. خواستم از پاریز تا پاریس را هم نشان میثم بدهم. آن فصل اقتصاد یزدی را. حالا که احوال زن یزدی را خواندیم، احوال پول یزدی را هم بخوانیم. که زن و پول جدا از هم آفریده نشده‌اند. نداشت. نه تو ردیف کتاب‌های تاریخش بود. نه در ردیف کتاب‌های سفرنامه. خب. به شهر کتاب مرکزی آدم چه بگوید؟ 

بعدش رفتم سمت کتاب‌های ادبی‌اش. فیه ما فیه تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر را برداشتم. همین‌جوری الله بختکی باز کردم: در معنی فقر که عشق به کل است:

"شخصی گفت که در خوارزم کسی عاشق نشود، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند. چون شاهدی ببینند و دل بر او بندند، بعد از او بهتر ببینند، آن بر دل ایشان سرد شود.

فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند، آخر بر خوارزم عاشق باید شدن، که در او شاهدان بیحدند."

دست‌خالی زدیم بیرون. بیا این دفعه خیابان معلم را برویم. رفتیم. از میان سازمان‌های نظامی و سردرهای نظامی رد شدیم. خواستم از سردر دانشکده‌ی شهدای مکه عکس بگیرم. ترسیدم. گفتم الان می‌ریزند سرم که چرا داری از یک مکان نظامی عکس می‌گیری. ولی آخر این چه دانشگاه و دانشکده‌ای است؟ رفتیم ته خیابان معلم. بستنی مخلوط زدیم. به هیوندای ولستری که پارک بود نگاه کردیم. هاچ‌بک دو در خیلی جذاب و تخمه‌سگی است. خانواده‌ی ارمنی که به زبان خودشان حرف می‌زدند. ماشین‌های پلاک نظامی که آمده بودند بستنی بزنند یا چیزی بخرند. بستنی مخلوط را با کم‌ترین سرعت و بیشترین لذت ممکن خوردم. 15دقیقه طول کشید. بعد انرژی گرفتم... پیاده‌روها  و خیابان‌ها تاریک شده بودند. خسته شده بودیم. نمی‌دانستیم به کجا داریم می‌رویم. اصلا هیچ قصدی نداشتیم. دیگر حال برگشتن به خیابان شریعتی نبود. کوچه پس کوچه‌ها. خیابان‌های تاریک... میدان سبلان. دویدن از روی خط عابرپیاده. اگر نمی‌دویدیم ماشین‌هایی که موقع خروج از میدان با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت‌مان می‌آمدند کتلت‌مان می‌کردند. هیچ وقت خط عابر پیاده توی این شهر معنا ندارد...و... و آخرش همیشه به بزرگراه‌ها می‌رسد.

بزرگراه‌ها. با صدای بی‌امان گذر دیوانه‌وار ماشین‌ها. از کنار بزرگراه صیاد شیرازی راه افتادیم به سمت بالا. از کنار دیوار پادگان. دیوار آجری بلند و سیم‌خاردار کشیده. از یک جایی پیاده‌روی کنار بزرگراه دو شقه شد. یک دیوار بلند وسط پیاده‌رو کشیده بودند. پیاده‌رو دو قسمت شده بود. قسمت رو به بزرگراه. و قسمت بین دیوار آجری و دیوار پادگان. سر و صدای عبور ماشین‌ها سرسام‌آور بود. از قسمت دو نفره‌ی بین دیوار آجری و دیوار پادگان رفتیم. اوه. چرا هیچ کس این‌جا نیست؟ پشت آن پیچ خفت‌مان نکنند. هیچ کس ما را نمی‌تواند ببیند. اگر قرار باشد خفت کنند،‌جلوی چشم همه می‌توانند خفت‌مان کنند. فرقی بین این جای خلوت و آن پیاده‌روی رو به خیابان نیست. بین دو پیچ از بزرگراه می‌رسیم. نه اول مسیر مشخص است و نه آخر مسیر. هیچ کسی نیست که ما را ببیند. بالا هم فقط سیم خاردار است. بهترین جای ممکن برای بوسیدن. بهترین جای ممکن برای این که بچسبانی‌اش به دیوار و 20 دقیقه‌ی تمام ببوسی‌اش و هیچ کسی هم مزاحم نشود. بوسیدن در صدای پس‌زمینه‌ی وحشی تهران: صدای عبور بی‌وقفه‌ی ماشین‌ها و آدم‌ها و رفتن‌شان. فقط خلوتی‌اش نه. همین بوسیدن در متن صدای وحشی... از روی پل عابر پیاده رد می‌‌شویم. می‌رویم آن دست بزرگراه. به عبور ماشین‌ها نگاه می‌کنم. به چراغ سفید جلو و چراغ قرمز عقب‌شان. دائم در رفت و آمد. می‌روند. می‌آیند. از کجا به کجا؟ چند دقیقه می‌ایستیم و به رد شدن آدم‌ها از زیر پاهای ما زل می‌زنیم. عکس می‌گیرم. با موبایلم عکس می‌گیرم. دوست دارم از آن عکس‌ها بشود که تویش نور قرمز و زرد ماشین‌ها کشیده می‌شود. از آن عکس‌ حرفه‌ای‌ها. نمی‌شود. دوربین موبایل و این حرف‌ها؟ مهم نیست. دستت به هر چیز که نمی‌رسد،‌خیالش کن. رویاپردازی کن. بوی واقعیت را استشمام کن و بعد توی مغزت به آن پر و بال بده. بزرگش کن. ماجرایش کن. تبدیلش کن به آن چیزی که دوست داری و تو را به هیجان می‌آورد. یک عکس لرزان ازین بزرگراه بگیر و بعد خیال کن. عکس فقط یک لحظه است. بعد، آخر شب به عکس لرزانت نگاه کن و به یاد بیاور، لحظه‌ی گرفتن عکس و حس آن لحظه را به یاد بیاور و بعد رویا کن. خیال کن... یک عکس حرفه‌ای از بزرگراه شهر می‌گیرم.

کنار پیاده‌رو جابه‌جا درخت گل کاشته‌اند. گل‌ها بو نمی‌دهند. فقط رنگ خوشگلی دارند. بنفش‌اند. یک درختچه‌ی گل بنفش. ماشین‌هایی که از توی بزرگراه رد می‌شود این درختچه‌ها را می‌بینند؟ نمی‌بینند. به سرعت می‌روند. سرعت. سرعت. برگردیم خانه؟ خسته‌ایم. خانه... خانه... تو فکر یک سقفم. دلم می‌خواهد سقفی دیگر را امتحان کنم. 3ساعت است که داریم راه می‌رویم. دلم می‌خواهد تصمیم بگیرم. برای هفته‌ی آینده. برای ماه آینده. برای سه ماه آینده. باید تصمیم بگیرم.

می‌رسیم به حاشیه‌ی بزرگراه رسالت. نایی برای ادامه‌ی پیاده‌روی نیست. ایستگاه بی‌آرتی وسط بزرگراه با چراغ‌های ال‌ئی‌دی‌ روشن است. می‌شود چند دقیقه‌ای نشست و تا آمدن اتوبوس منتظر ماند و پا روی پا انداخت و به خانه‌ی روبه‌روی ایستگاه اتوبوس زل زد. از آن انتظارها که دوست داری بیشتر طول بکشند. آمدن اتوبوس آرزو نیست. بهانه است. بهانه‌ای برای یک دم نشستن و آسودن و راه نرفتن. می‌آید. سریع می‌آید. و خلوت است. تهران روزهای تعطیلات. سوار می‌شویم و خنکی اتوبوس ما را در آغوش می‌گیرد.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۳ ، ۰۸:۵۸
پیمان ..

پری‌روز؟ رفتم فنی. با حمید هم رفتم. بعدش باز هم ناخواسته 4-5کیلومتری راه رفتیم. با این که عجله داشتم باز هم 4-5کیلومتر راه رفتیم. اصلا با هر کسی باشم، بعدش زیاد راه می‌رویم. چه من بخواهم، چه نخواهم. رفتیم فنی. یک دور راه رفتن در راهروها و کریدورها و نشستن در سالن ورودی فنی و دیدن چند نفر از بچه‌ها. مسخره‌بازی‌های انتخابات در انجمن اسلامی هنوز بر پا بود. لابی‌کردن‌ها. زدن‌ها. حذف کردن‌ها. بالا کشیدن‌ها. وقتی با اینی، آن یکی نمی‌آید سمتت و... از کتابخانه‌ دانشجویی یک شماره از صلا را گرفتم. نشریه‌ی کتابخانه دانشجویی دانشکده فنی. مجله را گرفتم و صفحه‌ی دوم مقاله‌ی خودم را دیدم. صفحه‌های بعد را هم ورق زدم و گفتم می‌روم شب می‌خوانمش. پرونده‌ی ویژه‌ی این شماره‌اش جنسیت در دانشگاه بود. هنوز برایم، لذت چاپ شدن نوشته‌ بر روی کاغذ چیز غریبی است. از صلا خوشم می‌آید. با این که یک بار هم توی جلسات هیئت تحریریه‌شان نبوده‌ام و جزء نویسندگانش به حساب نمی‌آیم، خواندن مجله‌شان دوست‌داشتنی است. شنبه بود که سردبیر این شماره‌شان بهم زنگ زد. گفت برای ستون آزاد این شماره یه مطلب می‌خوام. فقط روم به دیوار تا امشب باید بهم برسونید. گفتم باشه، حالا یه جوری گفتی روم به دیوار فکر کردم 2ساعت دیگه باید برسونم. 3تا نوشته براش فرستادم تا آخری را قبول کرد... به این فکر کردم که شب بروم توی فیس‌بوق تبلیغ این شماره‌شان را بکنم: صلا، یک تلاش دوست‌داشتنی برای مولد بودن. بعد بگویم در زمانه‌ای که نصف بیشتر مطالب به درد بخور حرفه‌ای‌ترین نشریات ایران، ترجمه‌ها و نشخوار کردن افکار دیگران است، چاپ شدن صلا و نوشته‌هایی که همه حاصل افکار خود بچه‌ها است ارزش‌مندترین است. بعد در پس‌نوشت کلاس چسکی هم بگذارم که من هم توی این شماره‌اش یک مقاله دارم هر کس فنی است برود بخرد، اگر هم نا فنی هستید ایمیل بدهید برای‌تان ارسال می‌شود... نکردم این کار را. من را چه به کلاس چسکی گذاشتن آخر؟!
بعد همان‌طور که ایستاده بودیم آن‌جا و آمار تازه‌مزدوج شده‌ها را می‌گرفتیم، باز من آن دختر را دیدم. همان موهای فرفری که از وسط فرق باز شده بودند و به دو طرف صورت که می‌رسیدند فرفری‌تر می‌شدند، همان شال سیاه، همان چشم‌های درشت و ابروهای کمان و همان حالت پریشانی که دلم می‌خواست محو شوم تا بتوانم بهش زل بزنم و هی نگاهش کنم. بعدش که با حمید رفتیم کنار حوض وسط دانشگاه نشستیم به حمید گفتم چرا؟ چرا من هر بار می‌یام فنی می‌بینمش؟ در دو سال گذشته مگه من چند بار اومدم فنی؟ در 9ماه گذشته فقط 3بار اومدم. هر 3بار دیدمش. چرا این قدر خوشگله؟ چرا هر بار می‌یام این‌جا می‌بینمش؟ خودت هم شاهدی که. گفت برو بهش بگو. گفتم برم بهش چی بگم؟ دوست دارم فقط نگاهش کنم. برم بهش بگم بشین همین‌جا می‌خوام فقط نگاه کنم؟ بگم فقط از قیافه‌ت خیلی خوشم می‌یاد؟ بعید می‌دونم حرف مشترکی باهاش داشته باشم. یعنی رفتم چند تا نوشته ازش خوندم. نه... نمی‌شه. نمی‌تونم باهاش حرف بزنم. چیزی از حرف مشترک باهاش درنمی‌یاد. ولی لامصب، چرا این قدر دوست دارم نگاهش کنم؟
دیروز؟ صبح رفتم سر کار. جیمیل و چت جیمیل باز بود. صادق حالم را پرسید. گفتم رفتم حمام، بعدش آمدم از گوش‌پاک‌کن استفاده کردم و چرک گوشم به جای این‌که بیاید بیرون، رفته تو و گوش راستم نمی‌شنود. بعد از پله، مزخرف‌ترین اختراع بشریت گوش‌پاک‌کن بوده. از کتابخانه‌ی دانشگاهش تو اوکاناگان گفت، کانادا. گفت که رفتم اون‌جا و یاد تو افتادم. از سالن بزرگش، از میز و نیمکت‌ها و قفسه‌های پر از کتابی که آماده‌ برای عشق‌بازی من‌اند. از نامحدود بودن تعداد کتاب‌هایی که می‌‌توانی امانت بگیری. از مهلت 6ماهه برای پس آوردن کتاب... دلم آب شد. شروع کردم به فحش دادن که عوضی‌ها 2تا کتاب بهم بیشتر نمی‌داند. می‌دانی اگر تعداد کتاب‌هایی که می‌توانستم بگیرم، نامحدود بود الان چند برابر کتاب خوانده بودم؟ شروع کردم به فحش دادن به یک سری از بچه‌خرخوان‌های دانشگاه که بعد از 6سال (لیسانس و فوق) هنوز کارت دانشجویی‌شان در زمینه‌ی امانت کتاب باکره است...
بعد از ظهرش رفتم همایش رتبه‌های برتر کنکور 93. به محمدرضا گفتم بیا با هم برویم. به جای دوس‌دختر نداشته‌م همراهم باش. بهم گفته‌اند که می‌توانی با خودت همراه بیاوری. همایش تبلیغاتی بود. به هر حال من از کلاس‌ و آزمون آزمایشی این موسسه استفاده کرده بودم. گفتم بروم شاید بهم جایزه دادند! دیر رسیدم. همه ساعت 1 آمده بودند. من ساعت 2:30 رسیدم. محمدرضا هم با چند نفر دیگر رفته بود ناهار بخورد. گفت خودت برو. گفتم باشه.
آخرین نفر بودم یعنی‌ها. رسیدم به دانشکده مدیریت و سالن الغدیر، پرسیدند که رتبه برتری؟ گفتم آره. من را از در جلویی سالن فرستادند که 2 ردیف اول بنشین. بعد من هی می‌گشتم که یک صندلی خالی پیدا کنم. پیدا نمی‌شد لامصب. همه داشتند نگاهم می‌کردند. خلاصه آن گوشه، یک جایی که سن را هم نمی‌شد دید، یک جایی گیر آوردم و نشستم. مجید ایوزیان مجری برنامه بود. 4نفر 4نفر بچه‌ها را صدا می‌کرد و ازشان در مورد رتبه و درصدها و نحوه‌ی درس‌خواندن و چه‌طور شد که رتبه برتر شدند و این‌حرف ها می‌پرسید. نصف بیشتر سالن بچه‌هایی بودند که می‌خواستند سال بعد کنکور بدهند. این مجید ایوزیان از آن آدم‌های دوست‌داشتنی روزگار است. استاد آمار و احتمال. قبلا جزء اساتید دانشگاه علم و صنعت و خواجه نصیر بود. ولی الان فقط برای کنکور آمار و احتمال درس می‌دهد. درس آمار و احتمالش به کنار، نشستن سر کلاس‌هایش یادگیری‌های جنبی بسیاری دارد. یک روز باید در مورد شخصیتش جداگانه یک چیزی بنویسم. استرس گرفتم که الان من را ببرند بالا من چه باید بگویم؟ آخر نحوه‌ی خرخوانی را توضیح دادن خیلی ضایع است... من را نبردند. 10-12نفر را بردند. بعد ساعت 5شد و معذرت‌خواهی کردند که نمی‌توانند از تجربه‌ی همه‌ استفاده کنند.
بعد مجید ایوزیان یک مشاوره‌ی خوب در مورد دوره‌ی ارشد داد:
در 3ماه باقی‌مانده تا می‌توانیم زبان بخوانیم.
اگر قصد اپلای دارید از همین الان به دنبال مقاله خواندن و سرچ کردن و مقاله انگلیسی نوشتن باشید.
اگر قصد اپلای ندارید، دوره‌ی ارشد را به درس خواندن نگذرانید فقط. حتما یک کار پاره‌وقت جور کنید. اعتبار نام تهران و شریف و امیرکبیر خیلی بالاست و به راحتی کار گیر می‌آورید.
و بعد هم شروع کردند به جایزه دادن. اسم خواندند و رفتیم بالا و یک تندیس و یک پاکت به‌مان جایزه دادند. توی پاکت من 250هزار تومان بن تخفیف کلاس‌های نرم‌افزار بود. بعد؟ بعدش برگشتم خانه. با لاک‌پشت برگشتم. قانون خودم را زیر پا گذاشته بودم که تنهایی سوار ماشین نشو. ولی آمدنی دیر شده بود و چاره‌ای نداشتم. یک حس رخوت بدی داشتم. راه رفتم. به بهانه‌ی خریدن داروهای نسخه‌ی دکتر و نان زدم از خانه بیرون. به میثم هم گفتم بیا بریم. بی‌حوصله بودم. خیلی بی‌حوصله بودم. راه رفتیم. مسیر، ناخودآگاه، از خیابان جشنواره به خیابان دماوند افتاد. آن ته خیابان جشنواره یک جگرکی عجیب غریب بود که تا به حال ندیده بودم. توی پیاده‌رو فقط یک میز و صندلی 2نفره گذاشته بود. مغازه‌ی جگرکی هم یک اتاقک کوچک با یک یخچال بود. یک جگرکی برای ارائه‌ی خدمات به حداکثر 2 مشتری. خیلی 2نفره و خوراک عکس بود. گفتم جیگر بزنیم؟ گفت از جیگر خوشم نمیاد.
چه‌م بود؟ نمی‌توانستم بخندم. نقطه‌ی انتها نبودم. قرار است یک مسیر تازه را شروع کنم. ولی خسته بودم. خسته؟ نه، خستگی هم نبود. رخوت بود. یک جور تنهایی هم بود.
امروز؟ صبح بیدار شدم دیدم دیروز یادم رفته در ماشین را قفل کنم. تمام دیشب، ماشین، کنار خیابان به امان خدا بوده. هر دزدی می‌توانست بی‌دردسر کارش را بکند. به حواس پرتم لعنت فرستادم. کمی توی ماشین را نگاه کردم ببینم از داشبورد چیزی ندزدیده‌اند؟ داشبورد خالی نشده بود، ولی من خالی شده بودم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۰۶:۳۰
پیمان ..

خیابان نادری+خیابان ایتالیا+تهران- تاریکی حق ما نیست

پیاده‌روها تاریک‌اند. همه‌شان از دم تاریک‌اند. از همان میدان‌ ولی‌عصر که بپیچی توی بلوار کشاورز بعد از آن چند مغازه‌ی اول خیابان یکهو تاریکی تو را می‌گیرد. یکهو می‌بینی که آدم‌ها سایه‌اند. درخت‌ها هستند. پیاده‌روی بزرگ هست. هوای خنک پس از باران هست. ولی همه چیز فقط سایه است. چراغی اگر هست، تیربرقی اگر هست خم شده به سمت خیابان. به جای این که خم شده باشد سمت پیاده‌رو که آدم‌ها جلوی پای‌شان را ببینند خم شده به سمت آن چهارچرخه‌هایی که خودشان به اندازه‌ی 10متر جلو‌ترشان نور دارند. خیابان روشن است. ولی پیاده‌رو... وقتی می‌پیچی توی خیابان فلسطین یا خیابان قدس یا خیابان نادری وضع بدتر می‌شود. یکهو می‌بینی پیاده‌رو در تاریکی مطلق فرو رفته است. یکهو می‌بینی پایت صاف رفته توی برکه‌ی آبی که از باران عصرگاهی درست شده و در تاریکی گم شده و پشنگه‌های آب گند زده‌اند به پاچه‌های شلوارت. یکهو ترس می‌گیردت که آن مرده که دارد از روبه‌رو می‌آید چاقوکش نیست؟ قرار نیست چاقو را بگذارد بیخ گلویت و توی تاریکی پیاده‌رو لختت کند؟! نگاه می‌کنی به آن تیر چراغ برقی که با نور زردش وسط خیابان را برای ماشین‌ها روشن کرده اما...

من شب‌ها که از خیابان نادری می‌آیم پایین همیشه به این تاریکی فکر می‌کنم. به آدم‌های توی بلوار کشاورز فکر می‌کنم. به پسرها و دخترها. به مردهای خسته. به پیرمردهای آرام. به زن‌های دونده. همه‌شان موبایل دارند. موبایل بیشتری‌های‌شان چراغ قوه هم دارد. چرا کسی به تاریکی پیاده‌روهای تهران اعتراض نمی‌کند؟ مثلن یک هفته‌ی تمام عابران بلوار کشاورز به محض این که وارد پیاده‌رو شدند چراغ‌قوه‌های موبایل‌شان را روشن کنند و تا آخر بلوار با چراغ روشن راه بروند. این ماشین‌های لعنتی مگر چراغ ندارند؟ روشنایی باید از آن عابرپیاده باشد.... مثلن یک هفته همه با چراغ قوه‌ی روشن حرکت کنند. پیاده‌روها روشن می‌شوند. هر عابرپیاده‌ تبدیل می‌شود به یک کرم شب‌تاب نازنین که آرام آرام خیابان را طی می‌کند. منی که در تاریکی‌ها گم و گور می‌شوم با نور چراغ قوه‌ی موبایلم بودنم را داد می‌زنم. بعد باید روزنامه‌ها شب‌ها از بلوار کشاورز عکس بگیرند. تلویزیون‌ها بیایند فیلم بگیرند. بگویند عابران پیاده در اعتراض به تاریکی پیاده‌روهای تهران یک حرکت اعتراضی زیبا را راه انداخته‌اند... بعد بیایند مصاحبه کنند با عابران پیاده. عابران پیاده بگویند که ما هستیم. لعنتی‌ها ما هستیم. برای چه باید همه‌ی امکانات برای این ماشین‌های لعنتیِ هوا گه کن فراهم باشد؟ باید تیر برق‌ها برای ما خم شوند... چرا عابرپیاده باید این قدر مظلوم باشد؟! تاریکی حق ما نیست... و...


پس نوشت: عکس از فلیکر Hamid Habibollah

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۸:۲۶
پیمان ..