سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رژه ی زنان در ذهن مرده ی یک مرد» ثبت شده است

به پسرم چه بگویم؟ وقتی قدش دارد به صورت رشد نمایی بلند می‌شود و پشت لبش دارد سبز می‌شود، ولی هنوز نشسته دارد پلی‌استیشن بازی می‌کند چه بگویم؟ بگویم: بچه تو شاشت کف کرده. من دیگه نباید بهت بگم بسه که. از همین جا ها شروع کنم؟ از همین اصطلاح‌های کوچه بازاری؟ "شاشت کف کرده" تا آن موقع جزء اصطلاح‌های کوچه بازاری باقی می‌ماند؟ بار اول چشم‌هاش حتم گشاد می‌شود و دهانش باز می‌ماند که بابام چه لاتی است. ولی از بار سوم چهارم پنجم چه؟ یک‌دفعه برگردد بهم بگوید بابا دیشب با مامان چی کار کردی آخه چه بگویم دیگر؟

اصلا چیزی نگویم؟ بگذارم خودش تجربه کند؟ خودش بفهمد؟ خودش از هم سن و سال‌هاش یاد بگیرد؟ سرم را گول بمالم که توی مدرسه به‌شان یاد می‌دهند؟ چی را یاد می‌دهند؟ به سکوت طی کنم و به بی‌خیالی بزنم و بگذارم که توی اتاقش برای خودش جهاد اکبر کند؟ کاری که بابام باهام کرد و بعدها فهمیدم که بیشتر باباها همین‌طور طی کرده‌اند؟

خودش را به در و دیوار می‌مالد. از نیروی عظیمی که باعث می‌شود آن فکرهای لخت به سرش بزنند چیزی نمی‌داند. اصلا نمی‌داند که چه کار باید بکند؟ فقط خودش را به در و دیوار می‌زند. فقط هر جوری شده خیال زنی را در سرش مجسم می‌کند. عکسی عکس‌هایی یا فیلمی از کامپیوتر گیر می‌آورد و خودش را به در و دیوار و تشک و متکا و صندلی و لای پتوها و لحاف‌های چیده شده و هر حفره‌ی نرمی که پیدا کند می‌زند تا که خلاص شود و بعد می‌فهمد که گناه‌کار است. 

توی مدرسه بهش یاد می‌دهند. برایش کتاب گناه‌های کبیره‌ی آیت‌الله دستغیب را سر کلاس بلندخوانی می‌کنند و او مثل سگ به خودش می‌لرزد که اهل گناه کبیره است. سر زنگ‌های دینی خدا و پیغمبر و جهان آخرت و بهشت را برایش ردیف می‌کنند و بهشت برین... جایی که پاداش اهل تقوا است. یکهو توبه می‌کند. او گناه‌کارترین آدم روی زمین است و توبه می‌کند. 1هفته، 2هفته، 3هفته، 4هفته، 5هفته، 6هفته. 6هفته مثل کورها از مدرسه برمی‌گردد خانه و می‌رود مدرسه. نه به بالا نگاه می‌کند که چشم و ابروی زنی جذبش کند و نه به پایین نگاه می‌کند که پاهای خوش انحنای زنی حواسش را پرت کند. به خودش فحش می‌دهد که چرا آن بدن لعنتی همه جایش جذاب است. از بس بهشت و خدا و گناه کبیره توی سرش تکرار شده که نمی‌تواند بپرسد که چرا همچه چیز جذابی را باید نگاه نکنم؟ سر هفته‌ی هفتم دیگر نمی‌تواند. نمی‌داند که چه کار باید بکند. توبه‌اش را از یاد می‌برد. به جنون لحظه‌ای می‌رسد و دوباره... توبه شکسته. اراده نداشته. نتوانسته. دوباره گناه کبیره کرده. وااای. واااای.

خرد و خمیر از باختن در جنگی درونی، خرد و خمیر از شکستی عظیم در جهاد اکبر می‌رود مدرسه. این بار معلم درس آمادگی دفاعی‌اش شروع می‌کند. بچه‌ها با خودتان ور نروید. آب حیات شما از یک چشمه در فلان ناحیه از بدن‌تان می‌جوشد. وقتی شما ور می‌روید آب آن چشمه به زور خالی می‌شود و چشمه باید زور بزند که دوباره پر شود و به تدریج ظرف چشمه کوچک و کوچک‌تر می‌شود و یکهو می‌بینید که چشمه خشک شده است. یکهو موقع زن گرفتن‌تان می‌شود و می‌بینید که چشمه‌تان خشک شده است و نمی‌توانید. تا موقع ازدواج صبر کنید.

تصمیم می‌گیرد که تا موقع ازدواج صبر کند. ولی نمی‌شود. نمی‌تواند. آن نیروی لعنتی، آن خیال‌های پریشان قوی‌تر از هر چیزی آشفته و پریشانش می‌کنند. وامی‌دارندش که دلش دختر همسایه را بخواهد. همو که صبح تا ته کوچه سایه به سایه‌ی هم می‌روند تا هر کدام‌شان به مدرسه‌شان برسند. ولی لعنت به دیلاقی و کریه بودن آن روزها. دختر همسایه پاشنه‌ی کفشش هم حسابش نمی‌کند. مثل جوجه‌ی تازه از تخم درآمده می‌ماند و برای چه باید دختر به آن تر و تازگی او را به کفشش حساب کند؟ فاحشه‌های سر خیابان چطورند؟ به فکرش می‌زند که یک روز که من و مادرش خانه نیستیم فاحشه به خانه بیاورد و صیغه کند و این قدر گناه نکند. مطمئنم که به سرش می‌زند و بدبختی چند برابری را تجربه می‌کند. هنوز دهانش بوی شیر می‌دهد و هیچ فاحشه‌ای او را آدم بزرگ حساب نمی‌کند و او هیچ پولی ندارد که فاحشه‌ها آدم حسابش کنند. دوباره شروع می‌کند. دوباره در جهاد اکبر شکست می‌خورد. دوباره حسی از گناه و ناپاکی تمام وجودش را در برمی‌گیرد. من چه بگویمش؟ دستش را بگیرم بگویم take it easy, boy ؟

می‌توانم؟

یک کیسه یادداشت‌های روزانه‌ی نوجوانی‌ام را از انباری خانه بکشم بیرون بگویم، پسر هر حسی که داری تو رو خدا احساس گناه نداشته باش؟

 می‌توانم؟ 

وا بدارمش که یادداشت‌های روزانه‌ی نوجوانی من را بخواند و بفهمد که یک نوجوانی گناه یعنی چه؟ یک دوره از زندگی را زیر سایه‌ی یک ناتوانی خیالی سر کردن را بهش نشان بدهم؟ بگویم رنج یعنی چه؟ تمام ابرهای سیاهی را که آن‌ها برایم ساختند نشانش بدهم و بگویم خودت را اذیت نکن؟ بگویم دروغگو بودند؟ بگویم دروغگو هستند؟ بگویم تو در قرن 14زندگی می‌کنی و نمی‌توانی به قوانین قرن اول و دوم پای‌بند بمانی؟ بگویم از خودشان درآورده‌اند؟

می‌توانم؟

نمی‌دانم. شاید باید از افسردگی برایش حرف بزنم. بگویم که افسردگی 7طبقه دارد. زیرین‌‌ترین طبقه‌ی آن درک نام دارد و آن جایی است که تو هیچ چیزی نمی‌خواهی. نه حوصله‌ی چیزی را داری، نه خیال چیزی به سرت می‌زند. نه چیزی به شوقت می‌آورد و نه امید داری که اتفاق بهتری بیفتد. بعد برایش از طبقات بالاتر صحبت می‌کنم. از سیاه‌چاله‌ی درون خودم صحبت می‌کنم و می‌گویم که پسر تو افسرده‌ترین پدر دنیا رو داری که به همه‌ی 7طبقه‌ی افسردگی سر زده و حالا داره بهت می‌گه که وقتی دلت می‌خواد، وقتی خیال‌های رنگی به سرت می‌زنه تو گناه‌کار نیستی. تو سالمی. تو افسرده نیستی. تا وقتی که دلت می‌خواد هیچ وقت به طبقات پایین افسردگی سقوط نمی‌کنی. 

ولی می‌توانم؟

مطمئنا یک دره بین ما فاصله خواهد بود. 

یک دره که فقط با سکوت سعی می‌کنیم که درش سقوط نکنیم. هم او. و هم من. 

او دارد دیلاق می‌شود و دره‌ی بین‌ ما بزرگ و بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود. او روی لبه‌ی کوه خودش حرکت می‌کند و از ترس به خودش می‌لرزد و من با این که می‌دانم که دارد می‌ترسد روی لبه‌ی کوه خودم حرکت می‌کنم و فقط او را نگاه می‌کنم. و لعنت می‌فرستم به این دره‌ی لعنتی که بین همه‌ی پدرها و پسرها وجود دارد.

می‌توانم از آن دره بپرم و پرواز کنم؟

نمی‌دانم.

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۲۴
پیمان ..

1- نشستم توی کتابخانه مرکزی. طبقه‌ی دوم. با آسانسور رفتم بالا. به نوشته‌های کنار دگمه‌ها دقت کردم این دفعه. نوشته بود برای این که آسانسور در بین طبقات توقف نکند از تکیه دادن به سنسور آن خودداری کنید. تازه فهمیدم چرا هفته‌ی پیش با آن پسر دختره توی آسانسور گیر کرده بودم. آسانسور هی بین طبقات می‌ایستاد و ما نمی‌توانستیم بیرون برویم. آن دو تا بد جایی ایستاده بودند. 

سالن مطالعه پر بود. یک دور زدم. یک جای خالی کنار در بود. نشستم. کتابم را درآوردم. بعد یکهو دیدم مهتابی بالای سرم پشت سر هم پلک می‌زند. هیچ چیز از این نفرت‌انگیزتر نیست. این که تو بخواهی کله‌ات را فرو کنی توی کاغذ و نوشته و بعد نور بالای سرت هی سو سو بزند. به دور و بری‌ها نگاه کردم. انگارشان نبود. ولی من نمی‌توانستم. بلند شدم. یک جایی آن پشت‌ها خالی پیدا کردم. رفتم نشستم. کیفم چرا این قدر بزرگ است؟

به نفر سمت راستی‌ام نگاه کردم. دینامیک می‌خواند. دینامیک... نفر سمت چپی؟ زبان گوش می‌داد. با هندزفری گوش می‌کرد و بعد روی یک کاغذ شنیده‌ها را منتقل می‌کرد. تمرین رایتینگ شاید. نفر آن طرفی هم داشت مبانی برق می‌خواند. مبانی برق... غمم گرفت. من هم دینامیک خوانده بودم. هم مبانی برق و حالا داشتم یک چیز دیگر می‌خواندم: اقتصادسنجی. ولی آخرش چی هستم؟ چی شدم؟ به صورت‌های‌شان نگاه کردم. کوچک‌تر از من بودند. قشنگ 3-4سالی از من کوچک‌تر بودند. دهه‌ی هفتادی بودند. من چرا دینامیک خواندم؟ پشیمان نبودم که دینامیک خواندم. باید می‌خواندم. درسم بود. وظیفه‌م بود. فقط این فکر که از دینامیک هیچ استفاده‌ای نکرده‌ام افتاد به جانم. هیچ پول و اعتباری ازش درنیامده بود برایم. 

کیفم را ول کردم و از کتابخانه زدم بیرون.

رفتم لابه‌لای کتاب‌های توی مخزن. نه. حال لاس زدن با کتاب‌ها را نداشتم. تمام این سال‌ها مشغول لاس زدن با کتاب‌ها بوده‌ام. مهندسی مکانیک می‌خواندم، بعد توی تالار ابوریحان کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران پلاس بودم، لابه‌های کتاب‌های داستانی و ادبی... چرا آخر؟ 

به اتاق‌های مطالعه‌ی 2نفره و 3-4نفره‌ی آخر سالن نگاه کردم. تنها بودم. وگرنه می‌رفتم یکی از آن اتاق‌ 2نفره‌ها می‌گرفتم. در را قفل می‌کردیم و می‌نشستیم... چه کار می‌کردیم؟ آن دفعه که با محمد اتاق دو مطالعه‌ی دونفره گرفتیم خیلی حال داد. اولش احساس بازجویی شدن داشت. تنها چیزی که از یک اتاق بازجویی کم داشت، لامپی بود که تا میز پایین آمده باشد و بشود آن را گرفت توی چشم متهم. میز و صندلی و دیوارهای لخت بودند. ولی لامپ آویزان از سقف نبود... خالی بودن اتاقه حس بیابان را به آدم القا می‌کرد. حس بیابان... جایی که انگار در آن هیچ چیزی نیست. ولی باید بگردی. در همین خالی بودنش است که باید بگردی. فقط یک میز و یک صندلی و یک پنجره و دیگر هیچ. هیچ که نه. و خودت. باید شروع کنی در خودت گشتن... این اتاق مطالعه‌های 2نفره جان می‌دهد برای نوشتن و گشتن در خودت. نوشتن؟ اه. رها کن این فانتزی‌ها را. کدام نوشتن؟ تو اگر بلد بودی بنویسی که الان یک کتاب چاپ کرده بودی برای خودت... هیچ ننه‌قمری هم مهارت نوشتنت را تایید نکرده که این قدر نوشتن نوشتن می‌کنی... چه کار داری می‌کنی؟ چی بلدی؟ از پنجره‌‌ی کتابخانه به لوپ‌های جلوی دانشکده صنایع نگاه کردم. هوا بارانی بود و توی لوپ سیگاری‌ها شلوغ بود. 10-12نفری وسط میدانک زیر باران ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند. 

ازین که فقط در یک خط پیش نرفته بودم داشت لجم می‌گرفت. هنوز هم توی یک خط پیش نمی‌روم. بهینه‌تر شده‌ام. آره... ولی باز هم فقط در یک خط نیستم. به خیلی‌های دیگر فکر کردم. به خنگول‌هایی که با هم توی یک زمینه شروع کرده بودیم و بعد من رها کرده بودم و آن‌ها ادامه داده بودند و بعدتر که توی زندگی‌ام همین‌جوری به اسم‌شان برخورده بودم به خودم فحش داده بودم که چرا ادامه ندادی؟

2- شب آخر اجرای نمایش 7 پرده بود. منتخبی از 7 نمایش‌نامه از اکبر رادی به کارگردانی میکائیل شهرستانی. اپیزود دوم: مرگ در پاییز. پیرمردی  که در حال احتضار است. زنی دارد و دختری و دامادی که کارش بارکشی است و پسری که رفته. او دلش هوای پسرش را کرده. برای دیدن پسرش در سیاهی زمستان راهی جنگل شده و تاب خشونت طبیعت را نیاورده و سرما او را به مرگ نزدیک کرده. لحظات آخر عمرش است و جملاتی را بریده بریده می‌گوید و زن و دختر کنارش بال بال می‌زنند. یعنی دقیق‌ترش این که او را هی ناز و نوازش می‌کنند. هی عرق تب از صورتش پاک می‌کنند، هی شانه‌هایش را می‌مالند، هی... 

ولی راستش من در آن لحظه به این قصه فکر نمی‌کردم. به این فکر می‌کردم که آن خانم و آن دختر که اصلا تریپ‌شان به زنانی روستایی نمی‌خورد و خیلی شیک و الاپلنگ هم هستند چه قدر به پیرمرد دارند حال می‌دهند. آیا پیرمرد تحت تاثیر این ناز و نوازش‌ها قرار نمی‌گیرد؟ (من مریضم. خودم می‌دانم!) بعد به این فکر کردم که اوه پسر فکرش را بکن، مثلا 20شب اجرا بوده باشد. هر شب، ساعت معینی پیرمردی هی... توی این فکرها بودم که چشمم افتاد به ردیف کناری‌ام. آن وسط اکبر زنجان‌پور نشسته بود. تئاتری‌ها خیلی تکریمش می‌کنند. نگاهش کردم. به پیرمرد نگاه می‌کرد. بعد از چند لحظه عینکش را درآورد و چشم‌هایش را با انگشت شست و سبابه مالید. یک جور حالت متاثر شدن. ناراحت شده بود؟ چند تا فکر همزمان بهم هجوم آوردند. اول این که من به چی فکر می‌کردم و احیانا او به چی فکر می‌کرد؟ هنرمندها احساساتی‌اند. تارهای احساسی دارند. ولی جدا بازی پیرمرد این قدر تاثیرگذار بود؟ برای من چرا نبود؟ من بیشتر به آن خانم حدودا 40ساله‌ای که به شانه‌هایش آویزان بودم فکر می‌کردم... شاید برای اکبر زنجان‌پور هم تاثیرگذار نبود. شاید او هم داشت نقش بازی می‌کرد. یک جور عکس‌العمل اجتماعی داشت بروز می‌داد. جایی از صندلی‌ها نشسته بود که دقیقا روبه‌روی چشم‌های پیرمرد بود. به هر حال جفت‌شان تئاتری بودند. شاید در آن لحظه دیوار چهارم داشت شکسته می‌شد و اکبر زنجان‌پور یک چشمک غیرمستقیم به همکارش داشت می‌زد. 

نمی‌دانم.

3- گفت شبکه‌ی اجتماعی دیوید فینچر را که دیدم یاد تو افتادم. اولش را می‌گفت. بقیه‌اش را نه. همان سکانس اول فیلم را که زاکربرگ با دوسدخترش به هم زد و بعد آمد نشست توی وبلاگش شروع کرد به فحش دادن به او. فحش دادن توی وبلاگش را هم نگفت. همان به هم زدن دختره با زاکربرگ را گفت. گفت یاد تو افتادم.

گفت همان جوری هستی. گفت بار اول که دیدمت گفتم هه هه هه. بعدها گفتم اوفش اوفش، چه خفن. بعدترش ولی گفتم وابده برادر من دیگه. وا بده. چه‌قدر سخت می‌گیری. آدم نمی‌تونه باهات مهربون باشه.

شبکه‌ی اجتماعی را یادم نبود. نشستم به نگاه کردنش. سکانس اول را بادقت نگاه کردم. من از نظر نبوغ یک صدم زاکربرگ نبودم. پس این‌جایش که با من نبوده. ولی یک جایش گند می‌زند به هیکل دختره از نظر دانشگاه و این حرف‌ها. مغرور و یک‌دنده بازی درمی‌آورد. زاکربرگ مغروری که دوست دارد توی کارهای خودش، توی ایده‌های خودش غرق بشود و هزار تا چیز برای فکر کردن دارد و اصلا در کار ستایش دختره نیست و دختره احساس حقارت(شاید) می‌کند و می‌زند زیرش... زاکربرگ مغرور دنبال دختره نمی‌رود. کار درستی کرد به نظرم!... ولی ته فیلم... آن‌جا که توی فیس‌بوک اختراع خودش دنبال دختره می‌گردد و بهش پیشنهاد دوستی در فیس‌بوک می‌دهد و هی صفحه را نو می‌کند که شاید پاسخ درخواستش را ببیند. یک جور حسرت بدی به دلم نشاند.

گفتم فیلم را می‌بینم و جواب انتقادت را می‌دهم. فیلم را دیدم. ولی چیزی ندارم بگویم. دوسدخترم کجا بود اصلا؟

4-  توی مترو ایستاده بودم. زیر پایم مادری و پسر کوچولویش روی صندلی نشسته بودند. پسربچه از آن شیطان‌ها بود. روی صندلی نشسته بود. پایش به زمین نمی‌رسید. پاهایش را تاب می‌داد و محکم می‌کوباند به دیواره‌ی آهنی زیر صندلی‌های مترو. از صدای کوبیده شدن پایش بر فلز لذت می‌برد. مامانش تشر می‌زد که نکن. سرش را بالا می‌گرفت و به ما که بالای سرش ایستاده بودیم نگاه می‌کرد. دسته‌‌های پلاستیکیِ پر از نخود و لوبیا توجهش را جلب کرد. بعد خود میله‌ها. روی صندلی‌ ایستاد که دستش به نخود لوبیاها برسد. نرسید. مامانش تشر زد که بشین. نشست و بعد با حسرت به دسته‌های پلاستیکی و میله‌ی فلزی نگاه کرد. به من نگاه کرد. بعد به مامانش گفت: اون آقاهه دستش به میله‌ها می‌رسه. قدش بلنده. منم می‌خوام دستم به میله‌ها برسه.

جمله‌اش فوق‌العاده بود. یک لحظه پرتم کرد به روزگاری که خودم هم از کوچک بودن خودم لجم می‌گرفت. ازین که قدم کوتاه بود. ازین که بچه بودم. ازین که آدم بزرگ نبودم. حسرت پسربچه به خودم را با تمام وجود می‌فهمیدم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۹
پیمان ..

رژه ی زنان در ذهن مرده ی یک مرد

هوا زمهریر بود. هوای عصر اسفندی که صبحش باران باریده بود زمهریر بود. آسمان ابری بود. حیاط دانشکده‌ی هنرهای زیبا یک جوری بود. شفاف بود. دختر‌ها و پسر‌ها خوشگل بودند. رفتم بوفه‌ی هنر‌ها و خودم را مهمان کردم. یک بطر آب انگور تاک بهنوش. آمدم بیرون. توی هوای آزاد. تکیه دادم به نرده و رو به حیاط ایستادم. با دو انگشتم گلوی بطری را گرفتم و بالا بردم و آب انگور را قلپ قلپ فرو دادم توی حلقم. آب انگور قلپ قلپ از گلویم فرو رفت و میلی متر به میلی متر که جلو می‌رفت درونم را گرم می‌کرد. تمام سینه‌ام گرم شد. بعد دلم گرم شد. بعد دست‌هایم. باز هم نوشیدم و گرم‌تر شدم. این آب انگور تاک بهنوش خود شراب است... صبح باران باریده بود. صبح که باران می‌بارید من حالم خوب بود. محکم سلام می‌گفتم. حمید می‌گفت: چه خبر پیمان؟ می‌گفتم: بارون می‌یاد. می‌گفتم: باران می‌بارد. می‌گفتم: خدا در باران هست. می‌گفتم: امروز خدا هست. ساجد می‌گفت: خوبی؟ می‌گفتم: امروز در تهران باران می‌بارد. و این شهر طاقت باران ندارد. تف به ترافیک و جوی‌های آب گرفته‌اش...
با شهاب و ساجد و امیرحسین رفتم بوفه‌ی فنی. باران می‌بارید. خودم را رویشان چتر کردم. یک چای مهمانشان شدم. آمدیم بیرون. زیر باران ایستادیم به چای خوردن. قطره‌های باران ریز ریز توی لیوان‌های چای داغ می‌باریدند. می‌خندیدیم. ساجد و امیرحسین می‌رقصیدند.
بعد از باران هوا زمهریر شد. هوا شفاف شد. آفتاب نبود. ابر‌ها بودند. حیاط هنرهای زیبا یک جوری بود. خود هنری‌ها یک جوری بودند. گستاخانه نگاه‌شان کردم. پسر و دختر تماشایی بودند. پسرهای عینک گردالی. دخترهای ۷۲رنگ. صورت‌های سفید و سرخ. ریش‌های پرمحصول. چند وقتی بود که رفت و آمدم فقط محدود شده بود به دانشکده فنی امیرآباد. تنها بودم. تنها بودم؟ احساس تنهایی نمی‌کردم. تنها ایستاده بودم و با دو انگشتم گلوی بطری را می‌گرفتم و قلپ قلپ پایین می‌دادم و گرم می‌شدم. یاد آرش افتادم. ۸ سالم بود. او ۲۰سالش بود آن موقع‌ها. با هم می‌رفتیم جلوی بقالی. نوشابه مهمانم می‌کرد. ۲تا پارسی کولا. من بطری را ۲ دستی بالا می‌بردم و ۲تا قلپ که می‌خوردم اشک توی چشم هام حلقه می‌زد. او فقط با ۲ انگشت گلوی بطری را می‌گرفت و می‌برد بالا و همین طور قلپ قلپ بی‌نفس زدن می‌خورد و وقتی بطری را پایین می‌آورد نصف بطری خالی می‌شد. من هاج و واج نگاهش می‌کردم. حالا من هم می‌توانستم با ۲ انگشت گلوی بطری را بگیرم. آن هم تاک بهنوش که تا فیهاخالدونم را گرم می‌کرد... تنها نبودم. یاد‌ها بودند. صبح بارانی بود. دختر‌ها و پسرهای هنری بودند. نگاه گستاخ و خیره‌ی من بود. غریبی هم بود...
@@@
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد»
پوسترش را چند روز پیش جلوی بوفه‌ی فنی دیده بودم. از آن عنوان‌ها بود که بدجوری قلقلکم می‌داد. به خودم گفتم باید ببینمش. به محمد که گفتم پایه بود. به حمید هم گفتم. او هم پایه بود. قرار گذاشتیم که عصر دوشنبه ببینیمش. ۲تا اجرا داشت. یکی ساعت ۵ و یکی ساعت ۶:۳۰. دانشکده‌ی هنرهای زیبا. سالن استاد سمندریان. نه کارگردانش را می‌شناختم و نه نویسنده‌اش را. فقط می‌دانستم که کار دانشجویی است و اسمش بدجوری قلقلک داده بود.
به ساختمان هنرهای زیبا که رسیدم فهمیدم جشنواره است. جشنواره‌ی دانشجویی تئا‌تر تجربه. فقط این تئا‌تر نیست. چند تا تئا‌تر هستند. هر کدام در یک روز و در ساعات مختلف و در سالن‌های مختلف. اصلن خبر نداشتم. به پوستر‌ها نگاه کردم. ویژگیشان این بود که همه‌ی نمایشنامه‌ها کار خودشان بود و ترجمه و ازین قر و قمیش‌ها نبود و اسم جشنواره هم که تجربه بود و بوی خوبی می‌داد. بلیط خریدیم. حمید پیچاند. جلسه داشت‌‌ همان ساعت. من و محمد رفتیم. نفری ۳هزار تومان. چند تا از اساتید تئا‌تر هم بودند.
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» آنی نبود که در ذهنم ساخته بودم. قصه‌ی روزنامه نگاری بود که در مورد حقوق زنان مقاله می‌نوشت. کارش طوری بود که خانه می‌ماند و می‌نوشت. در اپیزود اول زنی چادری وارد خانه می‌شد. زنی که به بهانه‌ی نظافت خانه آمده بود. مرد بعد از چند دقیقه او را به جا آورد. آن زن چادری که حالا نظافتچی منازل بود عشق دوران کودکی او بود.‌‌ همان دختری که در همسایگیشان زندگی می‌کرد. زن به محض شناختن مرد فرار می‌کند. او حال ۸ تا بچه دارد و برای سیر کردن شکمشان باید نظافتچی باشد... بعد سروکله‌ی مادر مرد پیدا می‌شود. مادری که در به در به دنبال زن دادن او است.
در اپیزود دوم مرد زن دار می‌شود. زن چادری اپیزود اول حالا تبدیل شده به یک زن سنتی که بلد است بپزد و بدوزد و بسابد. یک زن سنتی که هیچ کاری به غیر از این‌ها بلد نیست و حرفی هم اگر می‌زند حرف خودش نیست و دیکته شده‌ی حرف‌های مادر پسر را به خورد او می‌دهد. بی‌سواد است. شنیده است که مرد توی روزنامه حقوق زن‌ها را می‌گیرد و می‌گوید مگر تو مرد نیستی که مال زن‌ها را می‌گیری؟ مرد زورش به او می‌رسد و سرش فریاد می‌زند و از زندگی با او که بیشتر از هم نشینی با او به فکر لک شدن سفره‌ی جهیزیه‌ی خودش است شاکی می‌شود...
در اپیزود سوم مرد باز هم مرد زن دار می‌شود. این بار زن چادری اپیزود اول تبدیل می‌شود به یک زن مکش مرگ مای متجدد که چکمه پوشیده و زورش زیاد است و قبل از مرد شوهرهای زیادی داشته و مرد کلفت او است. توی آشپزخانه برایش پیاز رنده می‌کند و آشپزی می‌کند و او هر جا دلش می‌خاهد می‌رود و از مرد انتظار دارد که بیش از پیش نوکر او باشد و قربانش برود و در این امر سیری ناپذیر است... مرد مفلوک است. پیش بند آشپزی به تن دارد و هر چه می‌کند نمی‌تواند رضایت او را جلب کند... زن از او ناراضی است و سرش داد فریاد می‌زند و بعد هم می‌رود...
در اپیزود آخر هم نریشن صدای مرد بود که در کما رفته بود و در حال مرگ بود و می‌گفت که اگر زنده بمانم باز هم در مورد زنان و حقوقشان و داستان‌‌هایشان خاهم نوشت...
چیزی که در نمایش خیلی بارز بود طنز بود. طنزهای روابط زن و مرد که به وفور به چشم می‌خورد و گه‌گاه می‌چسبید و گه‌گاه به لودگی می‌زد و بدجور روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کرد! در اپیزود اول مجموعه‌ای از عناصر مدرن و قدیمی در کنار هم بودند. مثلن مرد روزنامه نگار با لپ تاپ می‌نوشت. ولی وقتی مادرش صحبت از همسایه‌ها می‌کرد از میرزا ملک فرما و اسم‌های قاجاری استفاده می‌کرد. اسم خود مرد هم ابونصر بود. یک جور بار نمادین داشت. ولی هر چه نمایش جلو‌تر می‌رفت این تناقض و تضاد کمتر می‌شد. شاید هم من عادت کردم... «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» برای من نامه‌ای از روزهای آینده بود. اینکه در آینده چه نوع تئاترهایی ساخته خاهند شد. دغدغه‌ها چیست و از چه دایره‌ی واژگانی استفاده خاهد شد...
ضرر نکردم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۴۵
پیمان ..