سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «راننده ی تاکسی» ثبت شده است

هفته‌ی پیش محسن ماجرای گپ و گفتش با یک راننده‌ی تپ30 را تعریف کرد. این که طرف ‏شمالی بوده و برای رانندگی تپ30 آمده ساکن تهران شده. خودم هم آخرین باری که اسنپ ‏گرفتم دقیقاً همین‌طور بود. طرف 206 صندوق‌دار داشت. شمالی بود و برای کار (رانندگی در ‏اسنپ) آمده بود تهران. فقط به قدری کثیف رانندگی می‌کرد که اصلاً رغبت نکردم صحبت با او ‏را ادامه بدهم. (نوربالادادن‌های بی‌خود، چسباندن به سپر ماشین جلویی، لایی کشیدن، لجبازی با ‏راننده‌ی مایلری که داشت راه خودش را می‌رفت... اصلاً وضعیتی...) آخرسر هم از 5 بهش 1 ‏دادم. اما مورد محسن رام و خوش‌صحبت بود. شب‌ها کار می‌کرد. روزها می‌خوابید و شب‌ها تا ‏صبح توی این تهران درندشت و شهرهای اطراف مسافر جابه‌جا می‌کرد. محسن می‌گفت یکی از ‏موارد جالبش تعدادی از مسافرهای خانمش بود. خانم‌های فاحشه‌ای که از تپ30 و اسنپ برای جابه‌جایی ‏استفاده می‌کردند و پوششی کاملاً قانونی به کار خودشان داده بودند. این که فاحشه‌ها به کمک ‏تلگرام و اینستاگرام دیگر نیازی به کنار خیابان ایستادن ندارند و به کمک اسنپ و تپ30 به ‏راحتی در شهر جابه‌جا می‌شوند و می‌توانند حداکثر بهره‌وری را در طول یک شب داشته باشند. ‏نکته‌ی جالبی بود. داستان‌های ضمنی تپ30 و اسنپ مطمئناً دنیایی از روایت‌اند.‏

امروز ایده‌ی یک داستان کوتاه به سرم زد. ایده‌ای که باید شخصیت اصلی‌اش یک راننده‌ی ‏اسنپ می‌بود و در بستر یک سفر کوتاه درون‌شهری به کمک اسنپ اتفاق می‌افتاد. یعنی کلیت ‏بود. نیاز به جزئیات داشتم. باید از جزئیات رانندگی اسنپ و تپ30 بیشتر می‌دانستم. جزئیات نه ‏به معنای رانندگی و ترافیک و مسیرهای گوناگون. جزئیات به معنای داستان‌های ضمنی. از جنس ‏همان‌هایی که رانندهه برای محسن تعریف کرده بود. شک کردم که شاید اصلاً همچه ایده‌ای ‏واقعاً اتفاق افتاده باشد. باید وبلاگ یک راننده‌ی اسنپ یا تپ30 را می‌خواندم... هیچ چیز مثل ‏خواندن یک وبلاگ شخصی دید آدم را باز نمی‌کند...‏

و خدای من...‏

هیچ وبلاگی نیافتم که نویسنده‌اش راننده‌ی اسنپ یا تپ30 باشد و از کارش روایت کند. هر چه ‏قدر از گوگل پرسیدم به در بسته خوردم. می زدم دلنوشته های، یادداشت‌های، روایت‌های، ‏روزانه‌های و هر چه که فکرش را بکنیدِ یک راننده‌ی اسنپ. به در بسته می‌خوردم. وبلاگ‌هایی ‏که راوی‌اش راننده‌ی تریلی و ترانزیت و اتوبوس باشند یافتم، ولی وبلاگی که نویسنده‌اش یک ‏راننده‌ی اسنپ باشد، نع. هر چیزی هم که بود روایت‌های رسمی بود. روایت‌های خود سایت ‏اسنپ و تپ30 و نهایت گزارش‌هایی که سایت‌های خبری کار کرده بودند. روایت شخصی ‏نبود.... وبلاگ نبود...‏

برایم عجیب بود. وبلاگستان فارسی که روزگاری تویش هر قشری یک روایت از خودش را ‏ارائه می‌داد چرا به همچه وضعیتی افتاده؟ روزگاری دستفروش مترو هم وبلاگی داشت و ‏روایت‌هایی شخصی از خرده‌اتفاق‌ها و داستان‌های ضمنی کارش... ولی الآن...‏

اعصابم خرد شد که چرا کسی وبلاگ نمی‌نویسد. گفتم شاید توی اینستاگرام چیزی بیابم. ‏جست‌وجو کردم... آن‌جا هم چیزی نبود. کمی اوضاعش از وبلاگ‌ها بهتر بود. چند تا صفحه بودند ‏که محل اشتراک‌گذاری تجربیات راننده‌های اسنپ و تپ30 بودند. گروه تلگرامی رانندگان ‏اسنپ... ولی بیشتر دغدغه‌ی صنفی داشتند و وبلاگ‌وار نبودند. روایت شخصی نبودند. داستان ‏ضمنی نبودند. وبلاگ و داستان گفتن و روایت کردن چیز دیگری است...‏

و این برایم تأسف‌برانگیز بود... حس می‌کردم حجم عظیمی از تجربه و روایت دارد از بین ‏می‌رود...‏

به خاطر پول است؟  ای کاش می‌شد کنار مطالب وبلاگ‌ها یک لینک ‏Donation‏ هم گذاشت تا ‏اگر کسی از مطلبی خوشش آمد به اندازه‌ی 50 تا یک تومانی هم که شده به طرف جایزه بدهد... ‏ای کاش می‌شد از حقوق صاحب یک نوشته دفاع کرد و وقتی چیز خوبی نوشته شد تا آخر ماجرا ‏آن نوشته‌ی خوب از آن نویسنده‌اش باشد...‏

از گوگل در مورد راننده‌های ‏Uber‏ پرسیدم. این که آیا آن‌ها هم بی‌خیال روایت شخصی و ‏وبلاگ نوشتن هستند و فقط رانندگی می‌کنند؟ نه... این طور نبود. وبلاگی به راه بود. وبلاگ ‏یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر. سبک روایت‌ها هم مشارکتی بود. راننده‌های مختلف ‏تجربیات و روایت‌های‌شان را می‌فرستادند و در وبلاگ منتشر می‌شد... وبلاگی که از ‏روایت‌هایش یک کتاب هم چاپ شده بود: کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر.‏

نمی‌دانم باید چه کار کنم... الآن یک وبلاگ تر و تمیز با روایت‌های بی‌واسطه‌ از یک راننده‌ی ‏اسنپ یا تپ30 می‌خواهم و نمی‌دانم از کجا بجورم. یا من سرچ کردن بلد نیستم یا حدود 30 هزار راننده ی اسنپ روایت ‏کردن و داستان نوشتن را فراموش کرده‌اند... روزگار بدی شده است... لعنت بر تلگرام و ‏اینستاگرام. ‏

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
پیمان ..

در هر سازمانی که کار کنی، تعداد زیادی آدم هستند که ارتباط با آن‌ها از سلام و علیک و خسته نباشید فراتر نمی‌رود. نه این ‏که تو سرد باشی، یا آن‌ها سرد باشند. فراتر ازین، محدوده‌های کاری، تقسیم‌بندی‌ها، سرمشغولی‌های الکی، ممنوعیت شوخی ‏و رفت و آمدهای دوستانه‌ی بین سازمانی و...  نمی‌گذارند که آدم‌ها را کشف کنی. زمان مثل یخ در یک روز تابستانی آب ‏می‌شود و هدر می‌رود و آدم‌ها و داستان‌های عجیب‌شان در سینه‌های‌شان پنهان می‌ماند.‏

ولی پاری وقت‌ها پیش می‌آید که یکهو داستان‌های یک آدم را می‌شنوی. قشنگ‌ترش این است که فقط تو بشنوی. فقط تو ‏پی ببری که این آدم برخلاف ظاهرش و پست و مقام سازمانی‌اش ماجراها گذرانده و اصلا آدمی دیگر است. انسانی دیگر ‏است...‏

من آدم کم‌حرفی‌ام. یعنی حوصله‌ی حرف‌های معمولی و کلیشه‌ای را ندارم. معمولا طوری حرف می‌زنم که آقای راننده ‏خودش برای خودش ادامه بدهد و من فقط گوش بدهم. این جوری جالب‌تر است تا این که من حرف بزنم و بعدش والد ‏درونم من را مواخذه کند که چرا این قدر حرف زدی؟ یک بار سوار یک تاکسی کرایه شدم. آقای راننده آژانس پیرمردی ‏بود که زیاد حرف نمی‌زد. تا این که گرم شد. یادم است سر پل‌سازی‌های بالای بزرگراه امام علی گفتم این قرارگاه ‏خاتم‌الانبیا یک پل‌سازی یاد گرفته، دیگه مثل سدسازی هر سوراخی گیر بیاره می‌خواد بسازه و سرمایه‌های مملکتو صاحاب ‏شه. این را که گفتم موتورش گرم شد. شروع کرد به دفاع از سپاه و نیروهای نظامی و خلاصه‌اش را بگویم. اتوبان امام علی ‏را آمدیم پایین و انداختیم توی همت غرب و وقتی رسیدیم به خیابان شریعتی به این‌جا رسید که همین هیتلر آقا. خیلی مرد ‏بود. چون مرد بود همه‌ی مستکبرا علیه‌ش متحد شدند. چون می‌خواست مستقل باشه همه علیه‌ش متحد شدن. توی جنگ ‏جهانی دوم یه هیتلر بود تک و تنها و طرف مقابلش تمام دنیا: آمریکا، انگلیس، شوروی... چرا؟ چون دیدن می‌تونه روی پای ‏خودش وایستا. چون دیدن ملت آلمان می‌تونن تمام دنیا را صاحب بشن... ما هم همینه. چون می‌خوایم رو پای خودمون ‏وایستیم همه با ما بدن...!!!‏

آقا ب اما این طوری‌ نبود. او داستان دیگری داشت. شاید اگر نمی‌گفتم دارم می‌روم پروژه‌ی ساخت ایستگاه مترو، هرگز ‏آن داستان‌ها را نمی‌گفت. مثل بقیه‌ی راننده‌ها چیزهایی پیش پا افتاده از شهر و آدم‌ها می‌گفت. اما زده بودم توی خال... ‏

آقای ب هیچ وقت کتاب ژرمینال امیل زولا را نخوانده بود. ولی او این کتاب را زندگی کرده بود. ‏

از سال 67 تا 77 در اعماق زمین، در تونل‌های متروی خط یک متروی تهران شبانه‌ روز کار کرده بود. خودش می‌گفت ‏جوانی‌ام آن‌جا دود هوا شد و رفت. تا یک ربع توصیف‌های تک تک قطعات دستگاه تی بی ام را می‌گفت. سگمنت به ‏سگمنتش را. با آن دستگاه حفاری زندگی کرده بود. خودش رفته بود از گمرک بندرعباس با تریلی‌ها تکه تکه‌اش را آورده ‏بود تهران. دستگاه تی بی ام آمریکایی از سال 57 تا 67 توی گمرک بندرعباس مانده بود تا که پروژه‌ی متروی تهران کلید ‏خورده بود. اولش بلد نبودند دستگاه را سر هم کنند و باهاش کار کنند. ولی به ضرب و زور یاد گرفته بودند. کار آقای ب ‏ریل‌گذاری بود. هم برای تی بی ام و هم برای دیزل لوکومتیوها... قشنگ تصویر کرد که هم زیر دستگاه تی بی ام ریل ‏می‌گذاشتند و هم در دیواره‌ها... وقتی دیزل می‌آمد تا خاک‌های تی بی ام را با خودش ببرد، تمام تونل پر می‌شد از دود دیزل. ‏جوری که نمی‌توانستند نفس بکشند. جوری که نمی‌توانستند دو متری خودشان را ببینند. جوری که دو ساعت دراز به دراز ‏می‌افتند روی قسمت بالای تی بی ام که حکم استراحتگاه‌شان در آن تونل وحشت را پیدا کرده بود. تونلی که در اعماق زمین ‏گرم بود. خیلی گرم بود. جوری که در سیاه زمستان‌های آن سال‌ها آن‌ها لخت، بدون لباس، بدون زیرپوش، فقط با شورتی ‏که عورت را بپوشاند کار می‌کردند. ‏

یک روز مشغول کار بودند. با تی بی ام حفاری نمی‌کردند. با بیل مکانیکی زمین را می‌کندند. حوالی همین ایستگاه دروازه ‏دولت امروزی. در اعماق زمین. زیر بیمارستان امیراعلم. ریل گذاشته بودند و با دیزل تا محل حفاری رفته بودند. یک لحظه ‏بیل مکانیکی که به دیواره زد ناگهان آبی سیاه رنگ فوران کرد. آن‌ها دویدند سمت دیزل. آب سیاه رنگ متعفن بود. بویی ‏وحشتناک تمام تونل مترو را پر کرد. لحظه‌ به لحظه شدت آب سیاه رنگ بیشتر شد، تا که تمام دیواره یکهو فرو ریخت و ‏آن‌ها سوار بر دیزل با تمام قدرت پا به فرار گذاشتند. پشت سر آن‌ها سیلابی متعفن به راه افتاده بود که نیمی از ارتفاع تونل ‏را گرفته بود و اگر لحظه‌ای می‌ایستادند غرق می‌شدند. سیلاب سیاه و متعفن تا دقایق زیادی با همان سرعت دیزل آن‌ها را ‏دنبال می‌کرد. تا 1 کیلومتر سیلاب سیاه و متعفن آن‌ها را دنبال می‌کرد... از شانس بدشان زده بودند به چاه فاضلاب ‏‏50ساله‌ی بیمارستان امیراعلم... نکته‌ی دردناکش این بود که کارگاه به خاطر بوی شدید یک روز تعطیل بود. فقط یک روز... ‏فردای روز تعطیل آن‌ها رفتند سر کار، و در میان کثافت‌های به جا مانده شروع کردند به بازسازی ریل‌ها و تراورس گذاری ‏و کندن زمین...‏

ما دو نفر سوار بر ماشین می‌رفتیم و من قصه‌های ژرمینال گونه‌ی آقای ب را می‌شنیدم...‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۶
پیمان ..
کلاس مدیریت دانش را دوست دارم. پیش‌نیاز‌هایش را پاس نکرده‌ام و همین‌جوری می‌روم. مستمع آزاد می‌روم می‌نشینم و زور ‏نمره بالا سرم نیست. کلاس‌های ‏MBA‏ شریف ردیفی نیست. کنفرانسی است. میز و صندلی‌ها دور تا دور کلاس چیده شده‌اند و ‏وقتی می‌نشینی سر کلاس باید حرفی بزنی و نظری بدهی. بد نبوده تا الان. ‏
دیروز به این فکر می‌کردم که رفتار سازمانی و مدیریت دانش و این بازی‌ها همه برای بهره‌کشی بیشتر سازمان‌ها از ‏آدم‌هایشان است. یک جور رفتار سرمایه‌داری است. مدیران ارشد مثل چی پول می‌گیرند و این پول گرفتنشان بر شانه‌های ‏کارمندان دون‌پایه و کارگران است. مدیریت دانش هم برای افزایش بهره‌وری است... ولی بعد دیدم شاید هم نه... جدا دیدن ‏سازمان و آدم‌هایش یعنی درک اشتباه از سازمان. یعنی که شرکتی شکل نگرفته... یعنی که هدف برای همه‌ی افراد شرکت ‏تعریف نشده. فقط برای مدیران ارشد تعریف شده. بعد به این فکر کردم که آیا سازمانی در ایران وجود دارد که همه‌ی ‏کارمندان و مدیران و کارگران و همه و همه با هم خودشان را یک مجموعه‌ی کامل ببینند؟ آیا سازمانی در ایران وجود دارد که ‏کارمندان به عنوان کسی که برای مدیران کار می‌کنند تعریف نشوند؟ همه یک مجموعه باشند برای بهتر شدن وضع زندگی ‏خودشان و جهان اطرافشان؟ شرکت‌های کوچولوی ۲۰-۳۰ نفره و استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های نرم‌افزاری کوتوله نه... مملکت ‏در تحریم معلوم است که استارت‌آپ‌ها و نرم‌افزارهای کپی‌کاری در آن به پول می‌رسند... این شرکت‌ها اگر هم بزرگ شوند ‏دچار‌‌ همان محیط مریض می‌شوند... شرکت‌هایی که سازمان‌ باشند. تعداد افراد زیادی در آن‌ها مشغول به کارند... آن‌ها را ‏می‌گویم. به جایی نرسیدم... ‏
ولی مدیریت‌ دانش سطوح خرد زیادی دارد که دوست‌داشتنی‌اند. ‏
دیروز بحث آژانس‌ها بود. معمولا آژانس‌ها یک اتاق استراحت دارند که راننده‌ها در آن‌جا استراحت می‌کنند. چای می‌خورند. ‏شب‌ها چرت می‌زنند. با هم گپ می‌زنند و این حرف‌ها. حال اگر مدیر یک آژانس بیاید یک مغازه‌ی کوچک‌تر اجاره کند و این ‏اتاق استراحت را ازبین ببرد چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر مدیر آژانس تصمیم بگیرد که به جای مثلا ۲۰ درصد فقط ۱۵ درصد ‏کمیسیون بگیرد و راننده‌ها هر کدام در خانه‌ی خودشان باشند و به محض نیاز با‌هاشان تماس گرفته شود آیا تصمیم درستی ‏است؟ هزینه‌ی اجاره‌ی مغازه کاهش یافته. کمیسیون دریافتی هم کاهش یافته. ولی واقعا اتفاق خوبی افتاده است؟ 
نه. اتفاق خوبی نیفتاده است. یک هاب دانشی از بین رفته است و این در طولانی‌مدت ناگوار است. چرا؟ راننده‌ها در اتاق پشتی با ‏هم حرف می‌زدند. کلی چیز از هم یاد می‌گرفتند. آدرس‌ها و راه‌های بهینه‌تر و سریع‌تر را به هم‌دیگر یاد می‌دادند. این طوری ‏مجموعه‌ی آژانس در ترافیک کمتری گیر می‌کرد و مسافر‌ها سریع‌تر به مقصد می‌رسیدند. راننده‌ها به هم‌دیگر آمار ‏تعمیرکارهای اطراف را می‌دادند و بهترین تعمیرکار‌ها شناسایی می‌شدند. و هزاران اتفاق ریز و درشت خوب که دست‌مایه‌ی ‏ساخت سریالی مثل سریال آژانس دوستی می‌شود. ‏
یا مثال تعمیرکاران پکیج‌های ساختمانی و اینکه خوب است در شعبه‌ی مرکزی اتاق استراحت داشته باشند. یا موتوری‌های ‏پیتزافروشی‌ها و رستوران‌ها. یا مثال سایت در دانشگاه‌ها برای دانشجویان. و... ‏
مدیرعامل شرکتی که قبلا در آن کار می‌کردم، آدمی سنتی بود. او با دورهمی‌های کارمند‌ها مشکل داشت. تیم خط تولید و تیم ‏مهندسی و تیم مالی و تیم‌های دیگر حق نداشتند که دورهمی‌های طولانی داشته باشند. به خصوص با تیم مالی شرکت که مدیرش ‏دست‌نشانده‌ی خودش نبود مشکل داشت. برای اینکه از دور همی‌ها جلوگیری کند، هر ۲ نفر از تیم مالی را در یک اتاق ‏جداگانه نشانده بود و حتا غذاخوری شرکت را هم از بین برده بود تا هیچ گعده‌ای شکل نگیرد. من از آن شرکت بیرون رفتم. ‏چند وقت پیش شنیدم که یکی از بانک‌های طلبکار حکم توقیف شرکت را گرفته و در حال اجرای آن است... ‏
آدم‌های همکار باید با هم حرف بزنند. اینکه فقط کارشان را بکنند اشتباه بزرگی است. ‏
‏ ‏
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۸
پیمان ..

به ایستگاه تاکسی که رسیدم ماشینی نبود. بعد از چند ثانیه صف شکل گرفت. 4 نفر منتظر تاکسی بودیم. بعد از 30 ثانیه ‏هم‌زمان دو ماشین رسیدند. یک پیکان سبز که تاکسی خطی بود و کنار خیابان ایستاد و دیگر دور نزد که وارد ایستگاه تاکسی ‏شود. بوق زد که بیایید سوار شوید. و یک تندر 90 که وارد ایستگاه شده بود. ‏

قبلا دیده بودم که تاکسی‌های خطی از سواری‌هایی که وارد ایستگاه‌شان می‌شوند و مسافرهای‌شان را می‌دزدند خیلی ناراحت‌ ‏می‌شوند. بعد از فرصت‌طلبی راننده‌ی تندر 90 خوشم نیامد. تندر 90 جلوی پایم توی ایستگاه ایستاده بود. سوار نشدم. چند قدم ‏تا کنار خیابان رفتم و سوار پیکان سبز رنگ شدم. نفر بعدی هم مثل من آمد سوار پیکان شد. اما 2 نفر دیگر رفتند سوار تندر ‏‏90 شدند. تندر 90 ماشین راحت‌تری بود. 3 کیلومتر مسافرت را سوار یک ماشین راحت‌تر شدن خودش یک جور ارزش است. ‏خلاصه دو ماشین هم‌زمان پر شدند و حرکت کردند. به خودم گفتم کار درستی کرده‌ام. این پیکان سبز خطی است. شغلش همین ‏است. برای مسافر سوار کردن مالیات می‌دهد. بیمه‌ی ماشینش بیمه‌ی تاکسی است و از بیمه‌ی سواری گران‌تر. آن تندر 90 نه ‏مالیات می‌دهد و نه بیمه‌ی گران‌تر خریده است. او دارد از یارانه‌ی بنزین مفت مفت استفاده می‌کند. ‏

بعد به این فکر کردم که واقعا کار درستی کرده‌ام؟ پیکان سبز سر پا بود. برای آن مسافت 3 کیلومتری ناراحت نبود. به راحتی ‏تندر 90 نبود. ولی ناراحت هم نبود. ولی هر کاری‌اش می‌کردی پیکان بود. مصرف بنزینش بالا بود. دو برابر آن تندر 90 بنزین ‏می‌سوزاند... جالبش این بود که هم‌زمان که به این فکر می‌کردم رادیو خبری اعلام کرد از جایگزینی 20 هزار تاکسی فرسوده با ‏تسهیلات وام 20 میلیون تومانی 16 درصدی. به راننده‌ی پیکان نگاه کردم. به کیلومترشمار و داشبورد پیکان نگاه کردم. بعید ‏به نظر می‌آمد که راننده‌اش بخواهد برای عوض کردن ماشینش یک وام 20 میلیونی با بهره‌ی 16 درصد بگیرد. امثال من حالا ‏حالاها سوار ماشینش می‌شدیم...‏

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۴۶
پیمان ..

راننده ی تاکسی

۱-شبی بارانی، لیز، خیس و دلگیر در منطقه‌ی سالن‌های نمایش منهتن. تاکسی‌ها و چتر‌ها همه جا به چشم می‌خورد. رهگذران خوش پوش در جنب و جوش‌اند. می‌دوند و برای تاکسی‌ها دست تکان می‌دهند. مشتری‌های همیشگی سینماهای درجه‌ی یک جلوی سینماهای وسط شهر ازدحام کرده‌اند و درحیرت‌اند که‌‌ همان بارانی که فقرا و آدم‌های عادی را خیس کرده بر سر آن‌ها هم می‌بارد.
صدای بی‌وقفه‌ی بوق اتومبیل‌ها و داد و فریاد‌ها بر زمینه‌ی صدای خفه‌ی ریزش باران به گوش می‌رسد. نور زرد و قرمز و سبز چراغ‌های راهنمایی روی ماشین‌ها و پیاده رو‌ها منعکس می‌شود.
 «وقتی بارون می‌باره، راننده‌ی تاکسی در شهر حکومت می‌کنه.» این شعار راننده‌های تاکسی است. در مورد این شب خاص معلوم می‌شود که زیاد هم بیراه نیست. به نظر می‌رسد در این وضعیت فقط تاکسی‌ها حکومت می‌کنند: بی‌دردسر در میان باران و ترافیک می‌خرامند. هر کسی را بخاهند سوار می‌کنند. هرکسی را نخاهند رد می‌کنند و هر جا که می‌لشان بکشد می‌روند.
 ۲-صدای تراویس: «به هر حال اون‌ها همه شون حیوونن. همه‌ی حیوون‌ها شب‌ها می‌یان بیرون. فاحشه‌ها، بوگندو‌ها، اواخاهر‌ها، علفی‌ها، هروئینی‌ها، ناخوش‌ها، باج گیر‌ها [مکث]
یه روز یه بارون واقعی می‌یاد و همه‌ی این اراذل و بی‌سروپا‌ها رو از خیابون‌ها می‌شوره و می‌بره...»
۳- چشمان آرام و خیره‌ی تراویس زل زده به جایی خارج از تاکسی‌اش که روبه روی ستاد انتخاباتی پالن تاین پارک شده. او همچون گرگی تنهاست که از دور به اردوگاهی گرم از آتش تمدن چشم دوخته. نقطه‌ی کوچک و قرمز سیگارش می‌درخشد.
۴- صدای تراویس: «تنهایی همه‌ی عمر تعقیبم کرده. زندگی تک افتاده، هر جا رفته‌ام دنبالم بوده: توی بار‌ها، ماشین‌ها، کافی شاپ‌ها، سینما‌ها، فروشگاه‌ها، پیاده رو‌ها. راه فراری نیست. من مرد تنهای خداوندم.»
۵- تراویس: چیزی که همیشه توی زندگی بهش احتیاج داشته‌ام احساس جهت یابی بوده. حسی که بگه کجا باید رفت. من قبول ندارم که آدم جهت زندگیش را وقف این افکار مریضِ «توجه به خود» بکنه، بلکه آدم باید عین بقیه‌ی مردم باشه...
۶-چشمان تراویس روی مشتری‌های دیگر رستوران می‌چرخد. دور یک می‌ز، سه نفر آدم‌های معمولی کوچه و خیابان نشسته‌اند. یکیشان مست مست، صاف به جلویش خیره مانده. دختری جذاب ولی ژنده پوش، سرش را گذاشته روی شانه‌های مرد جوان ریش بلندی که یک سربند روی پیشانی بسته. آن دو یکدیگر را می‌بوسند و با هم شوخی می‌کنند. و بلافاصله هم هر یک در دنیای خود غرق می‌شود.
تراویس این زوج هیپی را به دقت زیر نظر دارد. احساساتش آشکارا به دو بخش تقسیم شده: تحقیر فرهنگشان و حسادتی تلخ. چرا باید این جوان‌ها از عشقی که همیشه از او گریزان بوده چنین لذت ببرند؟ تراویس باید با این احساسات تلخ بیمارگون سر کند فقط به خاطر اینکه نگاهش به آن دو افتاده.
۷-برنامه‌ی موسیقی هاردراک پایان می‌یابد و دوربین تلویزیون قطع می‌کند به یک مجری محلی موسیقی پاپ. مردی پرمو، حدودن ۳۵ساله، با چهره‌ای پلاستیک مانند. ۵دختر جوان مد روز، بی‌اغراق از سر و کول او آویزانند و شیفته او را می‌نگرند. مجری یکریز و بی‌وقفه در مورد موسیقی پاپ وراجی می‌کند. او یک عوضی تمام عیار است.
مجری برنامه پاپ: «وقت، وقت رقصه. شاداب و‌تر وتازه. بی‌نظیر و استثنایی. از پسش برمی یاید. بجنبید. خودتون رو نشون بدید.»
تراویس مات و بی‌حرکت برنامه را تماشا می‌کند. اگر کتاب مقدس می‌خاست وصفش کند این طوری می‌نوشت:
درباره‌ی همه چیز در قلبش فکر می‌کرد. چرا همه‌ی دخترهای جوان و زیبا دور و بر این عوضی‌ها می‌پلکند؟
جرعه‌ای از برندی زردآلویی‌اش سر می‌کشد.
۸- صدای تراویس: گوش کنین عوضی‌ها...
 [تراویس پیراهن، پولوور و کاپشن بر تن با اسلحه‌هایش روی تشک دراز کشیده. رویش به سقف است. با چشمان بسته. اتاق کاملن روشن شده ولی او تازه دارد خابش می‌برد. هیولای بزرگ به سوی دنیای خود کشیده می‌شود...]
گوش کنین عوضی‌ها. یه نفر هست که دیگه تحملش تموم شده. یه نفر که جلوی اراذل و اوباش، عوض‌ها، آشغال‌ها و کثافت‌ها وایستاده. یه نفر...
صدا کشدار و بعد خاموش می‌شود...
نمایی نزدیک از دفترچه یادداشت: نوشته با عبارتِ «یه نفر» و یک ردیف نقطه‌ی نامنظم در پی‌اش پایان یافته است...

راننده‌ی تاکسی/ نوشته‌ی پل شریدر و مارتین اسکورسیزی/ ترجمه‌ی فردین صاحب الزمانی/ نشر نی/ چاپ اول: ۱۳۸۰/ ۲۰۸صفحه-۱۰۰۰تومان

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۰۷:۲۱
پیمان ..