سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تآتر» ثبت شده است

1- نشستم توی کتابخانه مرکزی. طبقه‌ی دوم. با آسانسور رفتم بالا. به نوشته‌های کنار دگمه‌ها دقت کردم این دفعه. نوشته بود برای این که آسانسور در بین طبقات توقف نکند از تکیه دادن به سنسور آن خودداری کنید. تازه فهمیدم چرا هفته‌ی پیش با آن پسر دختره توی آسانسور گیر کرده بودم. آسانسور هی بین طبقات می‌ایستاد و ما نمی‌توانستیم بیرون برویم. آن دو تا بد جایی ایستاده بودند. 

سالن مطالعه پر بود. یک دور زدم. یک جای خالی کنار در بود. نشستم. کتابم را درآوردم. بعد یکهو دیدم مهتابی بالای سرم پشت سر هم پلک می‌زند. هیچ چیز از این نفرت‌انگیزتر نیست. این که تو بخواهی کله‌ات را فرو کنی توی کاغذ و نوشته و بعد نور بالای سرت هی سو سو بزند. به دور و بری‌ها نگاه کردم. انگارشان نبود. ولی من نمی‌توانستم. بلند شدم. یک جایی آن پشت‌ها خالی پیدا کردم. رفتم نشستم. کیفم چرا این قدر بزرگ است؟

به نفر سمت راستی‌ام نگاه کردم. دینامیک می‌خواند. دینامیک... نفر سمت چپی؟ زبان گوش می‌داد. با هندزفری گوش می‌کرد و بعد روی یک کاغذ شنیده‌ها را منتقل می‌کرد. تمرین رایتینگ شاید. نفر آن طرفی هم داشت مبانی برق می‌خواند. مبانی برق... غمم گرفت. من هم دینامیک خوانده بودم. هم مبانی برق و حالا داشتم یک چیز دیگر می‌خواندم: اقتصادسنجی. ولی آخرش چی هستم؟ چی شدم؟ به صورت‌های‌شان نگاه کردم. کوچک‌تر از من بودند. قشنگ 3-4سالی از من کوچک‌تر بودند. دهه‌ی هفتادی بودند. من چرا دینامیک خواندم؟ پشیمان نبودم که دینامیک خواندم. باید می‌خواندم. درسم بود. وظیفه‌م بود. فقط این فکر که از دینامیک هیچ استفاده‌ای نکرده‌ام افتاد به جانم. هیچ پول و اعتباری ازش درنیامده بود برایم. 

کیفم را ول کردم و از کتابخانه زدم بیرون.

رفتم لابه‌لای کتاب‌های توی مخزن. نه. حال لاس زدن با کتاب‌ها را نداشتم. تمام این سال‌ها مشغول لاس زدن با کتاب‌ها بوده‌ام. مهندسی مکانیک می‌خواندم، بعد توی تالار ابوریحان کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران پلاس بودم، لابه‌های کتاب‌های داستانی و ادبی... چرا آخر؟ 

به اتاق‌های مطالعه‌ی 2نفره و 3-4نفره‌ی آخر سالن نگاه کردم. تنها بودم. وگرنه می‌رفتم یکی از آن اتاق‌ 2نفره‌ها می‌گرفتم. در را قفل می‌کردیم و می‌نشستیم... چه کار می‌کردیم؟ آن دفعه که با محمد اتاق دو مطالعه‌ی دونفره گرفتیم خیلی حال داد. اولش احساس بازجویی شدن داشت. تنها چیزی که از یک اتاق بازجویی کم داشت، لامپی بود که تا میز پایین آمده باشد و بشود آن را گرفت توی چشم متهم. میز و صندلی و دیوارهای لخت بودند. ولی لامپ آویزان از سقف نبود... خالی بودن اتاقه حس بیابان را به آدم القا می‌کرد. حس بیابان... جایی که انگار در آن هیچ چیزی نیست. ولی باید بگردی. در همین خالی بودنش است که باید بگردی. فقط یک میز و یک صندلی و یک پنجره و دیگر هیچ. هیچ که نه. و خودت. باید شروع کنی در خودت گشتن... این اتاق مطالعه‌های 2نفره جان می‌دهد برای نوشتن و گشتن در خودت. نوشتن؟ اه. رها کن این فانتزی‌ها را. کدام نوشتن؟ تو اگر بلد بودی بنویسی که الان یک کتاب چاپ کرده بودی برای خودت... هیچ ننه‌قمری هم مهارت نوشتنت را تایید نکرده که این قدر نوشتن نوشتن می‌کنی... چه کار داری می‌کنی؟ چی بلدی؟ از پنجره‌‌ی کتابخانه به لوپ‌های جلوی دانشکده صنایع نگاه کردم. هوا بارانی بود و توی لوپ سیگاری‌ها شلوغ بود. 10-12نفری وسط میدانک زیر باران ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند. 

ازین که فقط در یک خط پیش نرفته بودم داشت لجم می‌گرفت. هنوز هم توی یک خط پیش نمی‌روم. بهینه‌تر شده‌ام. آره... ولی باز هم فقط در یک خط نیستم. به خیلی‌های دیگر فکر کردم. به خنگول‌هایی که با هم توی یک زمینه شروع کرده بودیم و بعد من رها کرده بودم و آن‌ها ادامه داده بودند و بعدتر که توی زندگی‌ام همین‌جوری به اسم‌شان برخورده بودم به خودم فحش داده بودم که چرا ادامه ندادی؟

2- شب آخر اجرای نمایش 7 پرده بود. منتخبی از 7 نمایش‌نامه از اکبر رادی به کارگردانی میکائیل شهرستانی. اپیزود دوم: مرگ در پاییز. پیرمردی  که در حال احتضار است. زنی دارد و دختری و دامادی که کارش بارکشی است و پسری که رفته. او دلش هوای پسرش را کرده. برای دیدن پسرش در سیاهی زمستان راهی جنگل شده و تاب خشونت طبیعت را نیاورده و سرما او را به مرگ نزدیک کرده. لحظات آخر عمرش است و جملاتی را بریده بریده می‌گوید و زن و دختر کنارش بال بال می‌زنند. یعنی دقیق‌ترش این که او را هی ناز و نوازش می‌کنند. هی عرق تب از صورتش پاک می‌کنند، هی شانه‌هایش را می‌مالند، هی... 

ولی راستش من در آن لحظه به این قصه فکر نمی‌کردم. به این فکر می‌کردم که آن خانم و آن دختر که اصلا تریپ‌شان به زنانی روستایی نمی‌خورد و خیلی شیک و الاپلنگ هم هستند چه قدر به پیرمرد دارند حال می‌دهند. آیا پیرمرد تحت تاثیر این ناز و نوازش‌ها قرار نمی‌گیرد؟ (من مریضم. خودم می‌دانم!) بعد به این فکر کردم که اوه پسر فکرش را بکن، مثلا 20شب اجرا بوده باشد. هر شب، ساعت معینی پیرمردی هی... توی این فکرها بودم که چشمم افتاد به ردیف کناری‌ام. آن وسط اکبر زنجان‌پور نشسته بود. تئاتری‌ها خیلی تکریمش می‌کنند. نگاهش کردم. به پیرمرد نگاه می‌کرد. بعد از چند لحظه عینکش را درآورد و چشم‌هایش را با انگشت شست و سبابه مالید. یک جور حالت متاثر شدن. ناراحت شده بود؟ چند تا فکر همزمان بهم هجوم آوردند. اول این که من به چی فکر می‌کردم و احیانا او به چی فکر می‌کرد؟ هنرمندها احساساتی‌اند. تارهای احساسی دارند. ولی جدا بازی پیرمرد این قدر تاثیرگذار بود؟ برای من چرا نبود؟ من بیشتر به آن خانم حدودا 40ساله‌ای که به شانه‌هایش آویزان بودم فکر می‌کردم... شاید برای اکبر زنجان‌پور هم تاثیرگذار نبود. شاید او هم داشت نقش بازی می‌کرد. یک جور عکس‌العمل اجتماعی داشت بروز می‌داد. جایی از صندلی‌ها نشسته بود که دقیقا روبه‌روی چشم‌های پیرمرد بود. به هر حال جفت‌شان تئاتری بودند. شاید در آن لحظه دیوار چهارم داشت شکسته می‌شد و اکبر زنجان‌پور یک چشمک غیرمستقیم به همکارش داشت می‌زد. 

نمی‌دانم.

3- گفت شبکه‌ی اجتماعی دیوید فینچر را که دیدم یاد تو افتادم. اولش را می‌گفت. بقیه‌اش را نه. همان سکانس اول فیلم را که زاکربرگ با دوسدخترش به هم زد و بعد آمد نشست توی وبلاگش شروع کرد به فحش دادن به او. فحش دادن توی وبلاگش را هم نگفت. همان به هم زدن دختره با زاکربرگ را گفت. گفت یاد تو افتادم.

گفت همان جوری هستی. گفت بار اول که دیدمت گفتم هه هه هه. بعدها گفتم اوفش اوفش، چه خفن. بعدترش ولی گفتم وابده برادر من دیگه. وا بده. چه‌قدر سخت می‌گیری. آدم نمی‌تونه باهات مهربون باشه.

شبکه‌ی اجتماعی را یادم نبود. نشستم به نگاه کردنش. سکانس اول را بادقت نگاه کردم. من از نظر نبوغ یک صدم زاکربرگ نبودم. پس این‌جایش که با من نبوده. ولی یک جایش گند می‌زند به هیکل دختره از نظر دانشگاه و این حرف‌ها. مغرور و یک‌دنده بازی درمی‌آورد. زاکربرگ مغروری که دوست دارد توی کارهای خودش، توی ایده‌های خودش غرق بشود و هزار تا چیز برای فکر کردن دارد و اصلا در کار ستایش دختره نیست و دختره احساس حقارت(شاید) می‌کند و می‌زند زیرش... زاکربرگ مغرور دنبال دختره نمی‌رود. کار درستی کرد به نظرم!... ولی ته فیلم... آن‌جا که توی فیس‌بوک اختراع خودش دنبال دختره می‌گردد و بهش پیشنهاد دوستی در فیس‌بوک می‌دهد و هی صفحه را نو می‌کند که شاید پاسخ درخواستش را ببیند. یک جور حسرت بدی به دلم نشاند.

گفتم فیلم را می‌بینم و جواب انتقادت را می‌دهم. فیلم را دیدم. ولی چیزی ندارم بگویم. دوسدخترم کجا بود اصلا؟

4-  توی مترو ایستاده بودم. زیر پایم مادری و پسر کوچولویش روی صندلی نشسته بودند. پسربچه از آن شیطان‌ها بود. روی صندلی نشسته بود. پایش به زمین نمی‌رسید. پاهایش را تاب می‌داد و محکم می‌کوباند به دیواره‌ی آهنی زیر صندلی‌های مترو. از صدای کوبیده شدن پایش بر فلز لذت می‌برد. مامانش تشر می‌زد که نکن. سرش را بالا می‌گرفت و به ما که بالای سرش ایستاده بودیم نگاه می‌کرد. دسته‌‌های پلاستیکیِ پر از نخود و لوبیا توجهش را جلب کرد. بعد خود میله‌ها. روی صندلی‌ ایستاد که دستش به نخود لوبیاها برسد. نرسید. مامانش تشر زد که بشین. نشست و بعد با حسرت به دسته‌های پلاستیکی و میله‌ی فلزی نگاه کرد. به من نگاه کرد. بعد به مامانش گفت: اون آقاهه دستش به میله‌ها می‌رسه. قدش بلنده. منم می‌خوام دستم به میله‌ها برسه.

جمله‌اش فوق‌العاده بود. یک لحظه پرتم کرد به روزگاری که خودم هم از کوچک بودن خودم لجم می‌گرفت. ازین که قدم کوتاه بود. ازین که بچه بودم. ازین که آدم بزرگ نبودم. حسرت پسربچه به خودم را با تمام وجود می‌فهمیدم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۹
پیمان ..

رژه ی زنان در ذهن مرده ی یک مرد

هوا زمهریر بود. هوای عصر اسفندی که صبحش باران باریده بود زمهریر بود. آسمان ابری بود. حیاط دانشکده‌ی هنرهای زیبا یک جوری بود. شفاف بود. دختر‌ها و پسر‌ها خوشگل بودند. رفتم بوفه‌ی هنر‌ها و خودم را مهمان کردم. یک بطر آب انگور تاک بهنوش. آمدم بیرون. توی هوای آزاد. تکیه دادم به نرده و رو به حیاط ایستادم. با دو انگشتم گلوی بطری را گرفتم و بالا بردم و آب انگور را قلپ قلپ فرو دادم توی حلقم. آب انگور قلپ قلپ از گلویم فرو رفت و میلی متر به میلی متر که جلو می‌رفت درونم را گرم می‌کرد. تمام سینه‌ام گرم شد. بعد دلم گرم شد. بعد دست‌هایم. باز هم نوشیدم و گرم‌تر شدم. این آب انگور تاک بهنوش خود شراب است... صبح باران باریده بود. صبح که باران می‌بارید من حالم خوب بود. محکم سلام می‌گفتم. حمید می‌گفت: چه خبر پیمان؟ می‌گفتم: بارون می‌یاد. می‌گفتم: باران می‌بارد. می‌گفتم: خدا در باران هست. می‌گفتم: امروز خدا هست. ساجد می‌گفت: خوبی؟ می‌گفتم: امروز در تهران باران می‌بارد. و این شهر طاقت باران ندارد. تف به ترافیک و جوی‌های آب گرفته‌اش...
با شهاب و ساجد و امیرحسین رفتم بوفه‌ی فنی. باران می‌بارید. خودم را رویشان چتر کردم. یک چای مهمانشان شدم. آمدیم بیرون. زیر باران ایستادیم به چای خوردن. قطره‌های باران ریز ریز توی لیوان‌های چای داغ می‌باریدند. می‌خندیدیم. ساجد و امیرحسین می‌رقصیدند.
بعد از باران هوا زمهریر شد. هوا شفاف شد. آفتاب نبود. ابر‌ها بودند. حیاط هنرهای زیبا یک جوری بود. خود هنری‌ها یک جوری بودند. گستاخانه نگاه‌شان کردم. پسر و دختر تماشایی بودند. پسرهای عینک گردالی. دخترهای ۷۲رنگ. صورت‌های سفید و سرخ. ریش‌های پرمحصول. چند وقتی بود که رفت و آمدم فقط محدود شده بود به دانشکده فنی امیرآباد. تنها بودم. تنها بودم؟ احساس تنهایی نمی‌کردم. تنها ایستاده بودم و با دو انگشتم گلوی بطری را می‌گرفتم و قلپ قلپ پایین می‌دادم و گرم می‌شدم. یاد آرش افتادم. ۸ سالم بود. او ۲۰سالش بود آن موقع‌ها. با هم می‌رفتیم جلوی بقالی. نوشابه مهمانم می‌کرد. ۲تا پارسی کولا. من بطری را ۲ دستی بالا می‌بردم و ۲تا قلپ که می‌خوردم اشک توی چشم هام حلقه می‌زد. او فقط با ۲ انگشت گلوی بطری را می‌گرفت و می‌برد بالا و همین طور قلپ قلپ بی‌نفس زدن می‌خورد و وقتی بطری را پایین می‌آورد نصف بطری خالی می‌شد. من هاج و واج نگاهش می‌کردم. حالا من هم می‌توانستم با ۲ انگشت گلوی بطری را بگیرم. آن هم تاک بهنوش که تا فیهاخالدونم را گرم می‌کرد... تنها نبودم. یاد‌ها بودند. صبح بارانی بود. دختر‌ها و پسرهای هنری بودند. نگاه گستاخ و خیره‌ی من بود. غریبی هم بود...
@@@
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد»
پوسترش را چند روز پیش جلوی بوفه‌ی فنی دیده بودم. از آن عنوان‌ها بود که بدجوری قلقلکم می‌داد. به خودم گفتم باید ببینمش. به محمد که گفتم پایه بود. به حمید هم گفتم. او هم پایه بود. قرار گذاشتیم که عصر دوشنبه ببینیمش. ۲تا اجرا داشت. یکی ساعت ۵ و یکی ساعت ۶:۳۰. دانشکده‌ی هنرهای زیبا. سالن استاد سمندریان. نه کارگردانش را می‌شناختم و نه نویسنده‌اش را. فقط می‌دانستم که کار دانشجویی است و اسمش بدجوری قلقلک داده بود.
به ساختمان هنرهای زیبا که رسیدم فهمیدم جشنواره است. جشنواره‌ی دانشجویی تئا‌تر تجربه. فقط این تئا‌تر نیست. چند تا تئا‌تر هستند. هر کدام در یک روز و در ساعات مختلف و در سالن‌های مختلف. اصلن خبر نداشتم. به پوستر‌ها نگاه کردم. ویژگیشان این بود که همه‌ی نمایشنامه‌ها کار خودشان بود و ترجمه و ازین قر و قمیش‌ها نبود و اسم جشنواره هم که تجربه بود و بوی خوبی می‌داد. بلیط خریدیم. حمید پیچاند. جلسه داشت‌‌ همان ساعت. من و محمد رفتیم. نفری ۳هزار تومان. چند تا از اساتید تئا‌تر هم بودند.
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» آنی نبود که در ذهنم ساخته بودم. قصه‌ی روزنامه نگاری بود که در مورد حقوق زنان مقاله می‌نوشت. کارش طوری بود که خانه می‌ماند و می‌نوشت. در اپیزود اول زنی چادری وارد خانه می‌شد. زنی که به بهانه‌ی نظافت خانه آمده بود. مرد بعد از چند دقیقه او را به جا آورد. آن زن چادری که حالا نظافتچی منازل بود عشق دوران کودکی او بود.‌‌ همان دختری که در همسایگیشان زندگی می‌کرد. زن به محض شناختن مرد فرار می‌کند. او حال ۸ تا بچه دارد و برای سیر کردن شکمشان باید نظافتچی باشد... بعد سروکله‌ی مادر مرد پیدا می‌شود. مادری که در به در به دنبال زن دادن او است.
در اپیزود دوم مرد زن دار می‌شود. زن چادری اپیزود اول حالا تبدیل شده به یک زن سنتی که بلد است بپزد و بدوزد و بسابد. یک زن سنتی که هیچ کاری به غیر از این‌ها بلد نیست و حرفی هم اگر می‌زند حرف خودش نیست و دیکته شده‌ی حرف‌های مادر پسر را به خورد او می‌دهد. بی‌سواد است. شنیده است که مرد توی روزنامه حقوق زن‌ها را می‌گیرد و می‌گوید مگر تو مرد نیستی که مال زن‌ها را می‌گیری؟ مرد زورش به او می‌رسد و سرش فریاد می‌زند و از زندگی با او که بیشتر از هم نشینی با او به فکر لک شدن سفره‌ی جهیزیه‌ی خودش است شاکی می‌شود...
در اپیزود سوم مرد باز هم مرد زن دار می‌شود. این بار زن چادری اپیزود اول تبدیل می‌شود به یک زن مکش مرگ مای متجدد که چکمه پوشیده و زورش زیاد است و قبل از مرد شوهرهای زیادی داشته و مرد کلفت او است. توی آشپزخانه برایش پیاز رنده می‌کند و آشپزی می‌کند و او هر جا دلش می‌خاهد می‌رود و از مرد انتظار دارد که بیش از پیش نوکر او باشد و قربانش برود و در این امر سیری ناپذیر است... مرد مفلوک است. پیش بند آشپزی به تن دارد و هر چه می‌کند نمی‌تواند رضایت او را جلب کند... زن از او ناراضی است و سرش داد فریاد می‌زند و بعد هم می‌رود...
در اپیزود آخر هم نریشن صدای مرد بود که در کما رفته بود و در حال مرگ بود و می‌گفت که اگر زنده بمانم باز هم در مورد زنان و حقوقشان و داستان‌‌هایشان خاهم نوشت...
چیزی که در نمایش خیلی بارز بود طنز بود. طنزهای روابط زن و مرد که به وفور به چشم می‌خورد و گه‌گاه می‌چسبید و گه‌گاه به لودگی می‌زد و بدجور روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کرد! در اپیزود اول مجموعه‌ای از عناصر مدرن و قدیمی در کنار هم بودند. مثلن مرد روزنامه نگار با لپ تاپ می‌نوشت. ولی وقتی مادرش صحبت از همسایه‌ها می‌کرد از میرزا ملک فرما و اسم‌های قاجاری استفاده می‌کرد. اسم خود مرد هم ابونصر بود. یک جور بار نمادین داشت. ولی هر چه نمایش جلو‌تر می‌رفت این تناقض و تضاد کمتر می‌شد. شاید هم من عادت کردم... «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» برای من نامه‌ای از روزهای آینده بود. اینکه در آینده چه نوع تئاترهایی ساخته خاهند شد. دغدغه‌ها چیست و از چه دایره‌ی واژگانی استفاده خاهد شد...
ضرر نکردم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۴۵
پیمان ..

پچپچه های پشت خط نبرد

"- به «پچپچه‌های پشت خط نبرد» بپردازیم، با توجه به فاصله زمانی میان نگارش این نمایشنامه و حضور شما در جنگ، گویا تعمداً این نمایشنامه را سال‌ها بعد نوشته‌اید تا از احساسات گرایی به دور باشد و همه چیز با دیدی واقع بینانه و عقلانی روایت شود.
- می‌ترسم با تایید حرف شما، خواننده مصاحبه را به این اشتباه بیندازم که انگار ما در انتخاب زمان اجرای آثارمان - زبانم لال- اختیاری از خودمان داریم، خیر. ابداً این طور نیست... یادم است روزی که نمایشنامه را برای یکی از دوستانم خواندم، از آنجا که خیلی می‌دانست چه وقت چه کارهایی را باید کرد و چه وقت نباید، صراحتاً گفت این نمایشنامه را ده سال زود نوشته یی، انگار برق مرا گرفت. او درست می‌گفت،‌‌ همان طور بود که او گفت. بار‌ها به این نکته برخورد نکرده‌اید که عمرتان دارد تباه می‌شود تا کسی چیزی بدیهی را بفهمد؟ تراژدی و فاجعه روزگار ما همین است. ما چه بهایی را با عمر عزیز و گرامی خود می‌دهیم تا آنکه ریش و قیچی را در دست دارد متوجه چیزی بشود کاملاً معلوم، ده سال قبل حرفی را می‌زنی دهانت را می‌گیرند و ده سال بعد ه‌مان‌ها تحریف شده‌‌ همان حرف‌ها را با آب وتاب در گوش تو با صدای بلند به صد زبان می‌گویند... تو می‌مانی و حسرت عمر رفته... شما فکر می‌کنی آن‌ها که تالار مولوی را به خاطر «پچپچه‌ها» بستند و یک سال جشنواره تئا‌تر دانشجویی را به محاق تعطیلی کشاندند، ده سال بعد کجا بودند؟ غبه هنگام اجرای عمومی ده سال باید می‌گذشت تا دریابند و بفه‌مند... فقط ده سال، بگذریم، حقیقت تریبون ندارد. من «پچپچه‌ها» را در ادامه طرحی به نام «دربه در به دنبال رد پای ستاره‌ها در برکه قدیمی» نوشتم... اول به این دلیل کاملاً بدیهی که می‌دیدم جنگی را که دیده‌ام در هیچ اثر نمایشی- فیلم یا تئاتر- نمی‌بینم. علاقه داشتم و اصرار که به نقش سربازان در جنگ بپردازم. سربازان وظیفه کمتر در جنگ دیده شدند. علت این مساله را من کاری ندارم. تنها به ذکر همین نکته تمام می‌کنم که سربازان سال‌های اولیه جنگ اغلب جوانان پرشور، انقلابی و آگاهی بودند که با هر نگرشی برای حفظ و تقویت بدنه ارتش و به نفع انقلاب رخت سربازی به تن کرده بودند و در آخر... «پچپچه‌ها» بررسی نوعی از تئاتر- تئا‌تر ایستا- بود: تئاتری که در آن کشمکش بین آدم‌ها بسیار بطنی و درونی بوده و همزمان با آن کشمکشی بین نویسنده و مخاطب نیز در جریان است. اشیا در آن هویت دارند و تئاتری همراه با تفکر پیوسته است. پچپچه‌ها آغاز طرز تفکری جدید و جسورانه و آگاهی بخش در تئا‌تر جنگ است."

از مصاحبه‌ی علیرضا نادری با روزنامه‌ی اعتماد شماره ی۱۵۴۸ (۴/۹/۱۳۸۶) @@@
برزخ یک شب گرم و شرجی جبهه‌ی جنوب. ماه رمضان و جبهه در آتش بس و هر دم در انتظار حمله و مرگ. و ۸نفر رزمنده. ۶تا سرباز و یک سرگروهبان و یک افسر در خط مقدم در ۲کیلومتری مرز ایران و عراق:
علیرضا: بچه‌ی جنوب تهران و پر شر و شور و پر از زندگی و خنده.
باقر: از آن جوان‌های پر تب و تاب اول انقلاب. از آن‌ها که اندیشه‌های چپ دارند و می‌خاهند به تنهایی ایران را به بهترین نقطه‌ی جهان تبدیل کنند.
دوستعلی: بچه‌ی شمال با لهجه‌ی شمالی، آرایشگر دسته و مذهبی
ژوسف: یهودی و اقلیت است
شهریار: پسر ساده دل یزدی
پرویز: بچه‌ی تهران.‌‌ همان که اول تئا‌تر می‌آید بساط گل گوچک را به راه می‌اندازد و شریک دلقک بازی‌های علیرضا است...
سرگروهبان فرخنده: یک سرگروهبان کادری با لهجه‌ی مشهدی
و سروان: مثل شبحی می‌آید و می‌رود و فقط خبر آماده باش را می‌دهد...
نه... نباید این طوری تعریف کنم. این جوری خیلی صاف و تخت است. از دیشب که این نمایش ۲ساعته را دیده‌ام تمام این سرباز‌ها هی توی مغزم می‌روند و می‌آیند. هر از گاهی جمله‌ای ازشان یادم می‌آید و می‌خندم، هر از گاهی فاجعه‌ای از جنگ را یادم می‌آید و ناراحت می‌شوم و عجب نمایشی بود. برزخ روزهای بین دو عملیات. برزخی که آن سرباز‌ها در نقطه‌ی صفر مرزی باهاش دچار بودند. دلقک بازی‌‌هایشان برای گذراندن وقت. شوخی‌‌هایشان. شوخی‌های مردانه‌شان که ۲ساعت تمام هر که را در سالن بود می‌خنداند. نه... این هم نه. ظرافت‌هایی که علیرضا نادری در این نمایش به کار برده بود. موقعیت‌هایی را که به وجود آورده بود. استفاده از عناصر مختلف.
تئا‌تر در شب شروع می‌شود. یک شب گرم و شرجی جنوب که همه آمده‌اند بیرون از سنگر خابیده‌اند. ماه رمضان است و آتش بس است و برزخ. گفت‌و‌گوهای فرمانده. نگهبانی دادن شهریار با آن لهجه‌ی یزدی و صداهای مشکوکی که همه را می‌ترساند. فردا صبحش. بساط گل کوچک. دروازه‌ها ۲تا کلاه آهنی و بعد آن لحظه‌ای که سرباز‌ها بازی می‌کنند. یکی با پوتین. یکی با گیوه. یکی با دمپایی. دوستعلی که مشغول تراشیدن ریش باقر است و... اصلن از‌‌ همان اول این نمایش یقه‌ات را می‌گیرد و تا ۲ساعت ولت نمی‌کند. چک و لگدی‌ات می‌کند. هی تو را وامی دارد که از ته دل بخندی و هی تو را وا می‌دارد که از ته دل بسوزی...
یک شاهکار شاخ و دم ندارد. فقط نمایشنامه نویس‌های فرانسوی و آمریکایی و انگلیسی نیستند که می‌توانند یک شاهکار بنویسند. «پچپچه‌های پشت خط نبرد» بدون شک یک شاهکار است. فقط همین را می‌توانم بگویم...

پس نوشت: پچپچه‌های پشت خط نبرد از آذرماه در تالار مولوی (خیابان ۱۶آذر) به اجرا در آمده و تا ۷دی ماه اجرا دارد. بلیطش ۸هزار تومان است. دانشجو اگر باشی غیر از ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها برایت ۴هزار تومان آب می‌خورد. از دست ندهیدش. اگر هم قصد رفتن دارید حتمن ازین جا بلیط را اینترنتی بخرید و حتمن ۱ساعت قبل از ساعت ۱۹: ۳۰بروید و بگویید که بلیط را اینترنتی خریده‌اید. فکر نکنید چون بلیط را اینترنتی خریده‌اید جایتان رزرو شده. هر چه زود‌تر بروید صندلی بهتری گیرتان می‌آید!!! تالار مولوی است دیگر...
پس نوشت ۲: دنبال نمایشنامه‌ی «پچپچه‌های پشت خط نبرد» گشتم. اولین اجرایش برای سال ۱۳۷۴ دهمین جشنواره‌ی تئا‌تر دانشجویی است. سال ۱۳۸۴ نشر اندیشه سازان چاپش کرده است. ولی الان این انتشارات وجود خارجی ندارد... این شاهکار ادبی را باید گیر آورد و خرید و خاند و اجرایش را هم بارها و بارها به تماشا نشست!

پس نوشت3: حمید بهتر از من مواجهه ی ما با این تئاتر را توصیف کرده: پچپچه ها

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۳۵
پیمان ..

جاده ی طولانی مارپیچ

من نذر دارم که هر فیلم و کتاب و تئاتری که نامی از جاده در آن باشد از دست ندهم. اعتراف می‌کنم که جاده از جمله پرستانه (فتیش)‌های زندگی من است...
۶نفر بودیم. نمی‌دانستیم کدام تئا‌تر می‌خاهیم برویم. نام «جاده‌ی طولانی مارپیچ» کافی بود برای اینکه بگویم همین را برویم. عباس گفت رضا گوران کارگردان و محمد چرم شیر هم نویسنده‌اش، حکمن باید چیز بدی نباشد. بلیط‌ها را گرفتیم. یک تئا‌تر ۵۵دقیقه‌ای با بازی امین زندگانی و سحر دولتشاهی.
بعد از اینکه جاگیر شدیم صحنه تاریک شد و ویدئو پروجکشن ته صحنه را روشن کرد. منظره‌ی یک جاده. از آنجاده‌های پر پیچ و خم که روحم را به بازی می‌گیرند. دوربین را بسته بودند به جلوی ماشین و در یک جاده‌ی خلوت و پر پیچ و خم رانده بودند و هر چه را که ضبط کرده بودند به عنوان تصویر زمینه‌ی نمایش استفاده می‌کردند. توی ذهنم دقت می‌کردم که ببینم جاده‌ی کجاست این؟ جاده‌ی طالقان؟ جاده‌ی الموت؟ جاده‌ی دیلمان نبود. جاده‌ی دیزین؟ جاده‌ی پل زنگوله به یوش و بلده و جاده هراز؟ فیلم خاکستری بود و چرخش‌های ماشین سر پیچ‌ها تو را دنبال خودش می‌کشید. توی همین احوال بود که امین زندگانی سروکله‌اش پیدا شد. در پس زمینه‌ی جاده شروع به گفتن کرد: «اونا ما رو نمی‌خان... ولی ما ادامه می‌دیم...»
حس کردم خیلی خوب شروع کرده. دقیقن آن حسِ رهاییِ جاده، توی این دو جمله‌ی آغازین بود. اما...
فقط ۲ یا ۳ دقیقه زمان لازم بود تا او و سحر دولتشاهی بزنند توی ذوقم. قصه تکراری بود. خیلی هم تکراری بود. از‌‌ همان جمله‌های اولشان فهمیدم که نشسته‌ام به دیدن یک فتوکپی بی‌کیفیت از یک شاهکار... قصه‌ی پسری آمریکایی که دارد با قطار دور اروپا می‌چرخد و خیلی اتفاقی به سلین، دختر فرانسوی برمی خورد. توی یک قطار. صحبتشان گل می‌کند و هی حرف می‌زنند و هی حرف می‌زنند. حرف‌های خیلی خوبی هم می‌زنند. از عشق و زندگی و مرد‌ها و زن‌ها تا مرگ و خدا. ولی حیف که این حرف‌ها را ۲قهرمان فیلم «پیش از طلوع» در سال ۱۹۹۵ هم زده بودند. کمی که نمایش جلو‌تر رفت دیدم امین زندگانی و سحر دولتشاهی در زمان رفت و برگشت می‌کنند. یعنی که در جاهایی از نمایش می‌روند به ۱۰سال بعد که آن پسر و دختر باز هم همدیگر را می‌بینند و دوباره شروع می‌کنند به حرف زدن با همدیگر. ولی متاسفانه باز هم حرف‌‌هایشان تکراری بود. این بار حرف‌‌هایشان را‌‌ همان ۲قهرمان فیلم پیش از طلوع در سال ۲۰۰۴در فیلم «پیش از غروب» زده بودند!‌‌ همان حرف‌ها.‌‌ همان خاطرات.‌‌ همان قصه‌ها. ولی آن دو فیلم کجا و این تئا‌تر کجا؟!
توی فیلم پیش از غروب وقتی دختر می‌فهمد که پسره عروسی کرده خیلی بد قاطی می‌کند و شروع می‌کند با داد و فریاد هر چه در درونش هست را تند تند بیان کردن. قاطی کردن و داد و فریاد کردنش از دست زندگی یک جورهایی نقطه اوج آن فیلم بود. ولی در تئا‌تر جاده‌ی طولانی مارپیچ از این قاطی کردن‌ها و به اوج رسیدن‌ها خبری نبود. حتا صحنه‌ی گیتار زدن دختر در آن فیلم که به شدت تاثیرگذار بود در این تئا‌تر تکرار نشده بود... فقط یک سری جمله‌های قشنگ از فیلم گلچین شده بود...
طرز بازی به شدت یکنواخت امین زندگانی و سحر دولتشاهی هم مزید بر علت بود. در رفت و برگشت‌های زمانی پسر و دختر چندان تغییری نمی‌کردند. انگار نه انگار که با گذشت ۱۰سال هر جوانی می‌انسال می‌شود و حالا گیریم که قیافه‌اش عوض نشود، حداقل لحن حرف زدنش تغییر می‌کند... طراحی لباس سحر دولتشاهی هم بسیار عجیب بود. آن چکه‌های نیم متری و آن لباس سنگین اصلن به دختری که خیلی اتفاقی در یک قطار با یک پسر دوست می‌شود و شروع می‌کند با او از زندگی حرف زدن نمی‌خوردند... به هیچ وجه راحتیِ آن دخترِ فیلم‌های «قبل از طلوع» و «قبل از غروب» را نداشت.

 جاده ی طولانی مارپیچ

تا به آخر نمایش منتظر یک اتفاق بودم. قرار است قسمت سوم از سه گانه (با عنوان پیش از نیمه شب) سال ۲۰۱۳ اکران شود. انتظار داشتم نمایشنامه نویس‌‌ همان طور که ۱۰سال بعد از دیدارِ اول را در قصه آورده برای خوشیِ دلِ کسی که آن ۲فیلم را دیده یک قصه از ۱۰سال بعد از دیدار دوم را هم روایت کند. یعنی یک جورهایی قصه‌ی فیلم سوم را هم خیال می‌کرد... ولی انتظارم بیهوده بود...
پرده‌ی زمینه‌ی صحنه‌ی نمایش هم تا به آخر جاده‌های پر پیچ و خم را نشان می‌داد. من کاملن حواسم به آنجا بود. یک جاییش باریدن ریز ریز شروع به باریدن روی شیشه‌ی ماشین کرده بود. بسیار مشعوف شدم. بدی‌اش این بود که جاده‌ها تکراری بودند. حس می‌کنم فقط یک جاده هم نبود. با ماشین سعی می‌کردند از وسط جاده بروند. طوری که خط‌های ممتد و سفید درست وسط تصویر باشند. ولی وقتی ماشین از روبه رو می‌آمد می‌آمدند توی لاین خودشان. ولی هی از اول تکرار می‌کردند. فقط آخرهای نمایش دست از تکرار برداشتند و جاده‌های پر پیچ و خم در شب را نمایش دادند. می‌توانستند یک جاده را از اول شروع کنند و تا به آخر بروند. تا جایی بروند که آنجاده خاکی می‌شود... جاده خاکی را هم می‌توانستند نشان بدهند. بعد دوباره آسفالت شدن جاده را و... نمی‌دانم. ولی تکرار کردنِ نمایشِ پس زمینه به نظرم جالب نبود...
اگر در پوستر نمایش کنار عنوان نویسنده می‌نوشتند که با اقتباس از ۲فیلم پیش از طلوع و پیش از غروب خیلی آبرومندانه‌تر و بهتر بود. این کار را در بروشور نمایش انجام داده بودند... ولی...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۴۰
پیمان ..

راستش توی ذهنم انتظار دیگری از قتل آقای کاف داشتم. انتظار داشتم که می‌روم و یک تئاتری می‌بینم که ماجرایی کارآگاهی دارد. عکس‌های نمایش را هم دیده بودم. عکس‌های دادگاهش زیاد بود. با خودم گفتم خب دیدن اجرای زنده‌ی یک صحنه‌ی دادگاه مطمئنن جذاب خاهد بود. از جمشید خانیان هم که نمایشنامه از او بود ۲-۳تایی کتاب خانده بودم. «لاک پشت فیلی» و «شبی که جرواسک نخاند» و «گزیده ادبیات معاصر» ش و... وقتی وارد تاریکی تالار چهارسو شدیم صدای گوش نواز اجرای موسیقی زنده و خاندن گروهی آدم‌هایی که در تاریکی دور تا دور صحنه نشسته بودند نوید لحظه‌هایی را می‌داد که از همه چیز فارغ شویم و در قصه‌ی روی صحنه غرق شویم.
قصه در سال‌های نزدیک به ملی شدن صنعت نفت اتفاق می‌افتاد. زمانی که رزم آرا نخست وزیر شده بود و مامورهای شهربانی آمده بودند سروقت کارمند ساده‌ای از شرکت نفت به اسم کاوه رازمند. خانه‌اش را تفتیش کردند و بعد زندانی‌اش کردند. کاوه بورس انگلیس گرفته بود و می‌خاست از ایران برای درس برود و اصلن نمی‌دانست که چرا با عوض شدن نخست وزیر او را دستگیر کرده‌اند. تا اینکه بهش گفتند که برای آزاد شدن باید بروی آدم بکشی. باید بروی یکی از نماینده‌های مجلس به اسم آقای کاف را بکشی. بهش اسلحه هم دادند. آقای کاف علاوه بر نمایندگی مجلس سردبیر نشریه‌ای بود که کاوه می‌خاندش. کاوه برای خاهرش نامه‌ای می‌نویسد و شرح ماجرا را می‌گوید که به او گفته‌اند کسی را بکشد. بعد به سراغ آقای کاف می‌رود. با هم برای روز بعد قرار می‌گذارند و وقتی او در دفتر آقای کاف مشغول حرف زدن در مورد نقشه‌ای که برای او کشیده‌اند و نیز مجله بود یک نفر وارد مجله می‌شود و آقای کاف را با اسلحه می‌کشد.
بعد هم این قتل می‌افتد به گردن کاوه رازمند و ادامه‌ی تئا‌تر پر است از صحنه‌های دادگاه او و شرح مظلومیت او. وکیلی هم دارد که خیلی متقن و منطقی کلی شواهد و جزئیات می‌آورد که اصلن این قتل نمی‌تواند کار کاوه باشد. کلی هم حرف می‌زند و حتا از نخست وزیر رزم آرا و رابطه‌ی او با آقای کاف هم حرف می‌زند. ۲تا شاهد (عکاس مجله و راننده‌ی تاکسی) هم می‌آیند و می‌گویند که کسانی مانع شده‌اند که آقای کاف بعد از تیر خوردن به موقع به بیمارستان برسد. ولی در ‌‌نهایت قاضی دادگاه رای به اعدام کاوه رازمند می‌دهد و قصه‌ای از مظلومیت یک آدم در دل تاریخ معاصر به یک تئا‌تر ۷۵دقیقه‌ای تبدیل می‌شود.
اینکه نحوه‌ی اجرای تئا‌تر جذاب بوده غیرقابل انکار است. همه‌ی بازیگرهای نمایش در طول تمام صحنه‌ها در صحنه حضور داشتند. همه‌شان دور تا دور صحنه نشسته بودند و بنا بر روند قصه به نوبت وارد گود می‌شدند و نقش خودشان را بازی می‌کردند. یک وقت‌هایی باعث می‌شد آدم حواسش پرت شود. مثلن آن صحنه‌هایی که وکیل می‌آمد و کلی شعار می‌داد من به گوشه‌ی صحنه نگاه می‌کردم که ۲تا از بازیگر‌ها در گوشی با هم حرف می‌زدند. عوض کردن صحنه‌ها و دکور صحنه به عهده‌ی خود بازیگر‌ها بود. برگ برنده‌ی نمایش هم موسیقی زنده‌ی آن بود.
اما یک چیزی که آزاردهنده بود این بود که نمایش پیچیده‌ای نبود. همه چیز سرراست بود. صحنه‌های دادگاه باحرارت بازی شده بودند ولی آدم پیش خودش می‌گفت که چی؟! وکیل نمایش خیلی خوب دلیل می‌آورد. خیلی خوب از رزم آرا و توطئه‌ها پرده دری می‌کرد. من که باور نکردم. الان که دهه‌ی ۹۰ است و یک حکومت مدعی دموکراسی بر سر کار است اجازه نمی‌دهند کسی در مورد سران رده‌ی اول این چنین پرده دری کند چه برسد به سال‌های خفقان دهه‌ی ۳۰ و حکومتی که اصلن همچین ادعاهایی نداشته. بعد خب ما که می‌دانیم این دادگاه گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. چرا این همه در روایت منطق و دلیل مته به خشخاش گذاشته شده بود. وقت نگرفتم ولی فکر می‌کنم صحنه‌های دادگاه و دفاعیات وکیل از کاوه دقایق زیادی از وقت نمایش را گرفته بود. در حالی که جمشید خانیان می‌توانست کلی پیچ واپیچ به قصه وارد کند و تعلیق را به اوج برساند. یا بهتر بگویم انتظار می‌رفت که قصه این قدر ساده و سرراست روایت نشود. چیزی بهش اضافه شود. آره. این یک قصه‌ی تاریخی بود که واقعن اتفاق افتاده. ولی این دلیل نمی‌شود که آقای جمشید خانیان به عنوان یک نمایشنامه نویس مثل یک تاریخ نویس خودش را مقید به واقعیت کند و به خیال پر و بال ندهد...
شاید اگر بگویم کارکرد نمایش قتل آقای کاف این است که سرچ کلمه‌ی کاوه رازمند در گوگل زیاد خاهد شد پر بیراه نگفته‌ام. البته این را باید توی بروشور نمایش می‌نوشتند که ننوشتند. جمشید خانیان نمایشنامه‌اش را با این جملات آغاز کرده: «این نمایشنامه با نگاهی به زندگی و سرنوشت حسن جعفری نویسنده و مترجم جوان و همچنین کارمند و محصل اعزامی دانشکده‌ی نفت به انگلستان در سال ۱۳۲۹ و همزمان با ملی شدن صنعت نفت که قربانی زد و بند‌ها و ترور دولیتی گردید به رشته‌ی تحریر درآمد.»

 

 

قتل آقای کاف
تالار اجرا: تالار سایه
زمان اجرا: ۰۳ شهریور ۱۳۹۱ - ۰۳ مهر ۱۳۹۱ - ۱۹: ۰۰
نویسنده: جمشید خانیان
کارگردان: سید جواد روشن

 

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۱ ، ۰۳:۱۷
پیمان ..