سپهرداد

رخ زدن

سپهرداد

رخ زدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پایان نامه» ثبت شده است

کلی گشته بودم و آخرش یک پایان‌نامه پیدا کرده بودم به سال 1390 که توی دانشگاه تهران ‏کار شده بود. ایده‌ای نداشتم. آن موقع حتی نمی‌دانستم چهارچوب کارم چی هست و چی نیست. ‏توی انگلیسی‌ها هم 10-12 تا بیشتر پیدا نکرده بودم. گفتم بروم این پایان‌نامه‌ی فارسی را فعلا ‏بخوانم شاید فرجی شد. ‏

کوبیدم رفتم دانشگاه تهران. دیگر دانشجوی تهران نبودم. عضویت یک‌روزه گرفتم. کتابخانه‌ی ‏مرکزی دانشگاه تهران برایم یک دنیا حس خوب بود. پارکت‌های کف طبقات که هر از چند ‏گاهی با نفت تی می‌کشیدند. آن لوله‌های توی طبقه‌ی دوم که خود تاریخ بودند. لوله‌های مکنده‌ی ‏دریافت سفارش کتاب‌ها. در روزگاری که اینترنت و کامپیوتر نبود و جست‌وجوی کتاب‌ها با ‏برگه‌دان‌ها انجام می‌شد، وقتی کسی کتاب می‌خواست، شماره‌ی کتاب را روی یک تکه کاغذ ‏می‌نوشت و می‌گرفت جلوی این لوله‌ها. لوله‌ها برگه‌ی کاغذ را هورت می‌کشیدند و چند دقیقه ‏بعد کتاب با آسانسور می‌رسید به حضور دانشجوها... یک عکس دارد پروین اعتصامی با شاه، که ‏دقیقاً توی همین طبقه‌ی کتابخانه مرکزی است...‏

این بار رفتم به جایی از کتابخانه مرکزی که در طول سالیان حضورم نرفته بودم: پایان‌نامه‌های ‏الکترونیک. کارت عضویت نشان دادم و نشستم پشت سیستم و سریع پایان‌نامه را گیر آوردم و ‏شروع کردم به خواندن... اول صبح رفته بودم و خلوت بود. بعد راهنمای قسمت هم آمد. همه ‏چیز را نوشته بودند و سؤالی نداشتم. بقیه سؤال زیاد داشتند. بیشترشان دانشجوهای فوق‌لیسانس ‏دانشگاه‌های این مملکت بودند. ولی نمی‌توانستند از روی دستورالعمل کنار کامپیوترها پیش ‏بروند... ولی کار اصلی آقای راهنمای قسمت این نبود. کار اصلی‌اش این بود که نگذارد ملت از ‏صفحات پایان‌نامه‌ها عکس بگیرند... هر 5 دقیقه می‌رفت به یکی می‌گفت آقای محترم خانم ‏محترم اگر به اون صفحه نیاز دارید بگید براتون ایمیل می‌کنیم. هزینه‌اش 300 تومان است... اما ‏گوش کسی بدهکار نبود. تا او سرش را برمی‌گرداند که به یکی تذکر بدهد، نفر پشتی شروع ‏می‌کرد به عکس گرفتن از صفحه‌ی روبه‌رویش. ‏

خانمی که کنارم نشسته بود،‌ حتی به صفحه‌ی تقدیر و تشکر هم رحم نکرد. از آن هم عکس ‏گرفت. آیا می‌خواستند متن آن پایان‌نامه را کپی پیست کنند؟ چرا آخر؟ کار راحت‌تر این نبود که ‏آن را سریع بخوانند و بعد هر چه فهمیدند با قلم خودشان بنویسند؟ این که با جملات خودشان، ‏با ادبیات خودشان بنویسند که فلانی در پایان‌نامه‌اش این کار را انجام داد راحت‌تر و قشنگ‌تر ‏نبود؟

آن حجم از استرس قایمکی عکس گرفتن و بعد وقت و زمانی که برای دوباره به متن تبدیل ‏کردن آن عکس‌ها هدر می‌رفت، کپی پیست را کار شاقی کرده بود. ولی ایمانی سخت به عملیات ‏کپی پیست در سالن پایان‌نامه‌های کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران موج می‌زد و اصل کار مدل پایان‌نامه‌ای که به سراغش رفته بودم عجیب شبیه یکی از مدل‌های کتاب پویایی‌شناسی ‏کسب و کار جان استرمن بود...‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۹
پیمان ..

بیم و امید بیمه

احساسم دوگانه است. ‏

توی دفتر استاد نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به در و دیوار اتاق. استاد با تلفن حرف می‌زند. مشغول ‏هماهنگ کردن استاد داور است. پنجره‌ی اتاقش پرده ندارد. آفتاب کم‌رمق و زرد زمستانی ‏می‌ریزد روی لوازم‌التحریر قدیمی اتاقش. ساختمان‌های آجری آن طرف معلوم است. ‏

تمام می‌شود. من هم ازین دیوارهای آجری بیرون می‌روم و دیگر به این مجموعه‌ی امن راهم ‏نمی‌دهند... نسخه‌ی پرینت‌شده‌ی پایان‌نامه دستم است. سندی از بیهودگی؟ این اواخر وقت ‏زیادی را رویش می‌گذاشتم. کلنجار رفتن با مدلی که ساخته بودم و رفتارهای آدمیزادی از ‏خودش بروز نمی‌داد و سعی بر رام کردنش... ولی وقتی ایرادهای شماره ی شکل‌ها و فهرست‌ها ‏و پیوست‌ها را رفع می‌کردم (کاری بس طاقت‌فرسا) حس کردم کاری نکرده‌ام. حس کردم ‏چیزی نوشته‌ام در حد همان پروژه‌های 4 نمره‌‌ای آخر ترم درس‌ها. پایان‌نامه را که آوردم استاد ‏نخوانده مشغول هماهنگ کردن با اساتید داور شد. من هم جزئی از چرخه‌ی بیهودگی دانشگاه. ‏من هم چرخ‌دنده‌ای کوچک از بیهودگی. ‏

ویژه‌نامه‌ی روزنامه‌ی دنیای اقتصاد توی کیفم بود. وقتی رفتم جلوی دکه و جلد ویژه‌نامه را دیدم  ‏حس عجیبی داشتم. عکس رییس بیمه‌ی مرکزی بود بر فراز خیابان‌های همیشه ترافیک تهران ‏در پناه رشته‌کوه‌های البرز. و تیتر یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام: زندگی و دیگر هیچ. و آن سوال ‏کوچک روی جلد: آیا افزایش سهم بیمه‌های زندگی در پورتفوی شرکت‌های بیمه این صنعت را ‏از زیان‌دهی دور می‌کند؟ ‏

سوالی که توی یکی از زیرفصل‌های فصل 4 پایان‌نامه‌ام بر اساس مدلم جوابش را داده بودم... ‏ویژه‌نامه را خریدم. دلم لحظه‌ای گرم بود که ببین پسر چی کار کردی... سوال بزرگ یک صنعت ‏را توانسته‌ای جواب بدهی یک جورهایی...‏

ولی وقتی برای بار هزارم کارت نشان دادم و از بند حراستی‌های که حافظه‌شان در حد ماهی ‏آکواریوم است گذشتم به این نتیجه رسیدم که جوابم مهم نیست.‏

کی به تو گوش می‌دهد آخر پسر؟! ‏

به بعد از روز دفاعم فکر کردم که باز باید برای گذران چند ماه آتی بیفتم دنبال کار. به این فکر ‏کردم که روزهای خوش خواندن و خواندن و خواندن تمام می‌شود و باید باز بروم زیر یوغ ‏تصمیم‌های مردان و زنانی که نمی‌فهمند و ازین که بفهمند فراری‌اند. به این فکر کردم که همان ‏شرکت بیمه‌ی نوین چطور 5 ماه است که نه حقوق آخرم را داده و نه سنواتم را. به این فکر ‏کردم که چند تا پایان‌نامه‌ی این دانشگاه را به غیر از استاد راهنما و داور کس دیگری می‌خواند؟!‏

نمی‌دانم. در جست و جوی پاسخ سوالی مبتلا بودم و حسی از فایده داشتم و در تب و تاب مدرکی ‏که کسی به فایده داشتن یا نداشتنش نگاه نمی‌کند...‏


پس نوشت: یک نظرسنجی کوچولو: @@@
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۶
پیمان ..