سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیستم های انسانی» ثبت شده است

آدم‌ها دوست دارند علت‌ها و معلول‌ها را خطی و تک‌مسیره ببینند. فلان اتفاق افتاده است. چون که قبلش فلان چیز بود. و قبل از آن قبل بهمان چیز بود. آن علت این است. و این علت بعدی‌اش و برو تا به آخر. اما حداقل رفتارهای آدمیزاد خطی نیست...

حجاب در جامعه‌ی اسلامی ضعیف شده است و ساپورت‌پوش‌ها دارند شهر را می‌گیرند. چرا؟ چون زن‌ها احساس آزادی می‌کنند. بیایید گشت ارشاد راه بیندازیم. این طوری می‌گیریم‌شان. می‌ترسانیم‌شان. از این به بعد با چادر می‌آیند بیرون. 

عه؟ چرا همه چیز بدتر شد؟ چون که... به خیلی از علت‌ها. این علت‌ها ترتیب ندارند: آدمیزاد حیوان نیست. آن خر است که ترکه‌ بهش بزنی و سرش را پایین بیندازد و به راهی برود که تو می‌خواهی. آدمیزاد لج می‌کند. بهش بگویی نکن، می‌کند. این اخلاق بچه‌ها نیست. اخلاق آدمیزاد است. مقاومت می‌کند. بد هم مقاومت می‌کند. حالا چون زن اند و جنس ضعیف‌تر، آدمیزاد نیستند یعنی؟!

برای چیزی که تقاضا وجود دارد باید هم عرضه وجود داشته باشد. وقتی پیج های فیس‌بوکی فارسی و ایرانی ساپورت و لگین و فلان به اندازه‌ی پیج محمدجواد ظریف لایک می‌خورند و فالو می‌شوند، حتما یک تقاضای بزرگی برای آن وجود دارد دیگر. وقتی تقاضا وجود دارد، برای چه عرضه نشود؟ 

و خیلی چیزهای دیگر...

واکنش‌های پیش‌بینی نشده... وقتی علت و معلول را خطی می‌بینند، باید هم پیج آزادی‌های یواشکی زن‌ها راه بیفتد و میلیون نفر از نقطه‌ نقطه‌ی جهان شاهد مبارزه‌ی زیرپوستی زن‌های ایرانی بشوند.

بعد از تصادف‌ بی‌ ام و سوارها با گاردریل اتوبان و تصادف دختر پورشه‌سوار با درخت توی خیابان، علت را یافته‌اند: جوانان سرمست از ثروت‌های آن‌چنانی امنیت روانی جامعه را به خطر انداخته‌اند و نیروی انتظامی باید پاسدار امنیت روانی جامعه باشد.

این که چرا چنین آدم‌های کاف‌دستی (میلیون‌ها نفر توی ایران با سرعت 100کیلومتر با پراید لایی می‌کشند، آن بی‌عرضه با سرعت 100کیلومتر(سرعت هنگام تصادفش) با بی‌ام و رفت توی گاردریل اتوبان. کاف دست بوده دیگر!) دارند این ماشین‌ها را سوار می‌شوند، علتش این نیست که سرمست از ثروت‌اند. یکی از علت‌ها راهی است که آن پول‌ها به دست‌شان رسیده. یکی‌اش شاید همین پلیس ایران باشد که جریمه‌ی سرعت غیرمجازش برای پراید 5 میلیون‌تومانی و بی‌ام و چند صد میلیون تومانی یکسان است (به هر حال باید همه چیزما به همه چیزمان بیاید. وقتی یارانه ی 45تومانی را همه از میلیاردر تا گرسنه می گیرند, جریمه ها هم باید همین طوری باشند دیگر).. این‌ها فقط نشانه‌ است. این معلول خیلی چیزهای ربط و بی‌ربط دیگر است.

ولی تشخیص داده‌اند که پورشه‌سوارها امنیت روانی جامعه را به خطر می‌اندازند. پلیس چه‌کار می‌کند؟ قابل پیش‌بینی است. سیاست‌های پلیس ایران همیشه قابل پیش‌بینی است. پورشه‌سوارها چه کار می‌کنند؟ از لایی کشیدن‌های‌شان فیلم می‌گیرند. مامورین بی‌نوای پلیس را با رشوه‌های‌شان به نان و نوا می‌رسانند. و احتمالا بعد از این امنیت روانی جامعه به خطر می‌افتد. چرا؟ چون که تجربه‌ی شخصی من توی خیابان‌ها و جاده‌ها این بوده که پورشه و بی‌ام و سوارها بد جور از پرایدها و نیسان آبی‌ها می‌ترسند. دست از پا خطا نمی‌کنند. ولی بعد ازین... آدمیزاد لج می‌کند. مقاومت می‌کند...


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۳۶
پیمان ..

آن روز صبح به این فکر می‌کردم که معلم ورزش‌های دوران راهنمایی و دبیرستانم کدام قبرستانی هستند الان؟ ساعت 3:30 صبح بود و بیدار شده بودم و داشتم آب جوش می‌آوردم و به این فکر می‌کردم که الان چی بپوشم و چی با خودم بردارم که سردم نشود و کی حرکت کنم که دیر نشود. و وسط آن هیر و ویری به یاد معلم ورزش‌های دوران راهنمایی و دبیرستانم افتادم. من ورزش‌های توپی را بلد نبودم. و این در تمام سال‌های نوجوانی‌ام مایع شرمساری‌ام بود. امتحان والیبال دوم دبیرستانم را یادم هست. سرویسی که آن درازقلی زده بود و من باید با پنجه توپ را جواب می‌دادم و اشتباه محاسبه کردم و توپ به جای سرپنجه صاف آمد توی چشم‌هام و نشست روی عینکم و عینکم توی گودی چشم‌هام فرو رفت و هنوز آن حس بی‌عرضگی بعدش که سراپای وجودم را در بر گرفته بود و سر تکان دادن آن معلم لعنتی و پایین‌ترین نمره‌ی کارنامه‌ام یادم است. چشم‌هام ضعیف بود و نمی‌دانستم که واقعا از ضعیفی چشم‌هام است که توپ را نمی‌توانم وارد سبد بسکتبال کنم یا که واقعا من با توپ مشکل دارم. و با توپ مشکل داشتم و دارم و هرگز سراغ توپ نمی‌خواهم بروم.

یا امتحان انعطاف‌پذیری که بدنم خشک بود و خم نمی‌شد و معلمه شروع کرده بود مسخره کردن که ببین پسر 22ساله‌ت که بشه باید عصا دست بگیری...

خوب رفتیم. هوا تاریک بود که از آن تکه‌های سوسولی بام تهران رد شدیم و وارد مسیر شدیم و هنوز آفتاب طلوع نکرده از ایستگاه دوم رد شده بودیم و نرسیده به ایستگاه سوم کنار آن سگ ایستاده بودیم و آب انگور گازدار زده بودیم و به این فکر کرده بودیم که آیا سگ می داند که سگ است؟ خوب می‌رفتیم. پیوسته و بی نوسان. گشتاور از سرعت مهم‌تر است. سرعت حال نمی‌دهد. و کوه جای سرعت و سبقت و رقابت نیست. این‌که تو با یک سرعتی وارد یک سربالایی شوی و با همان سرعت سربالایی را تمام کنی حال می‌دهد. و وقتی به ایستگاه 5 رسیدیم (2ساعت زودتر از آن چه که پیش‌بینی می‌کردم) دوباره یاد آن معلم ورزش‌های لعنتی افتادم. 

ایستگاه 5 تاب داشت. در ارتفاع 3000متری تاب خوردن، آن هم 3نفری با هم، طوری که پایه‌های تاب به لرزه افتاده بود لذت‌بخش بود. سال‌ها بود که تاب نخورده بودم و یکهو یادش افتادم که تاب خوردن را دوست داشت و یکهو به این فکر کردم که می‌توانم بدون او بخندم. ولی وقتی که دارم می‌خندم یکهو یادش می‌افتم و نگران می‌شوم که اگر نتواند مثل من تاب بخورد چه...

برف‌ها هنوز آب نشده بودند کامل. نفسش را داشتیم که به ارتفاع 4000متر برسیم. ولی لباس‌هایش را نه... اتراق کردیم و سگ‌لرز زدیم و صبحانه خوردیم... 

یک مرگیم هست. خودم هم می‌دانم که یک مرگیم هست. این‌که نمی‌توانم جزئیات را خوب بچینم و تصویر بدهم. این که نمی‌توانم گزیده روایت کنم و چیزهایی را بچینم یعنی این که یک مرگیم شده است. 

آن بالا هم به همین فکر کردم. روی زیرانداز نشستم و دفتر یادداشتم را درآوردم و شروع کردم به نوشتم. ولی باز همه چیز نبود. من عقب افتاده بودم. عقب افتاده‌ام. وقایع سریع‌تر و جلوتر از من حرکت می‌کردند و من عقب افتاده بودم. 

سیستم‌های انسانی چند تا ویِژگی شاخص دارند. مقاومت در برابر سیاست دارند. همیشه کارهای تو و تصمیم‌هایت همان بازخوردی را ندارند که تو انتظار داری. هیچ وقت آنی نمی‌شود که تو می‌خواهی. وقایع و تصمیم‌ها غیرخطی‌اند. یک کار کوچک، تغییری بزرگ و شاید مجموعه‌کاری عظیم یک تغییر کوچک بشود و هیچ وقت هیچ چیز متناسب نیست. و این آخری برایم دردناک‌تر است: تاخیرها. عقب ماندن. یکهو حس کردم منی که آن بالا برای خودم به ارتفاع 3000 رسیده‌ام و تاب خورده‌ام، یک سری چیزها برایم اتفاق افتاده‌اند که اصلا فکرش را نمی‌کردم. حس کردم آدمی که آن پایین هفته‌ی پیش قرار شد که دیگر نبینمش، بعد از یک هفته در من واکنش‌ها برانگیخته است و یک هفته خیلی زمان است برای واکنش نشان دادن. یکهو حس کردم حتا الان هم که فهمیده‌ام باز هم نمی‌توانم واکنش نشان بدهم و تصمیمی بگیرم و تاخیرم طولانی‌تر خواهد شد...

هوا سرد بود. اول اردیبهشت بود. ولی هنوز برف‌ها کامل آب نشده بودند و هنوز برای نشستن و استراحت کردن و لذت بردن از هوای ارتفاع 3000متر نیاز بود که به همسفرت بچسبی و از گرمای اصطکاک بدن‌ها بهره ببری...


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۱۰
پیمان ..