سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روایت» ثبت شده است

هفته‌ی پیش محسن ماجرای گپ و گفتش با یک راننده‌ی تپ30 را تعریف کرد. این که طرف ‏شمالی بوده و برای رانندگی تپ30 آمده ساکن تهران شده. خودم هم آخرین باری که اسنپ ‏گرفتم دقیقاً همین‌طور بود. طرف 206 صندوق‌دار داشت. شمالی بود و برای کار (رانندگی در ‏اسنپ) آمده بود تهران. فقط به قدری کثیف رانندگی می‌کرد که اصلاً رغبت نکردم صحبت با او ‏را ادامه بدهم. (نوربالادادن‌های بی‌خود، چسباندن به سپر ماشین جلویی، لایی کشیدن، لجبازی با ‏راننده‌ی مایلری که داشت راه خودش را می‌رفت... اصلاً وضعیتی...) آخرسر هم از 5 بهش 1 ‏دادم. اما مورد محسن رام و خوش‌صحبت بود. شب‌ها کار می‌کرد. روزها می‌خوابید و شب‌ها تا ‏صبح توی این تهران درندشت و شهرهای اطراف مسافر جابه‌جا می‌کرد. محسن می‌گفت یکی از ‏موارد جالبش تعدادی از مسافرهای خانمش بود. خانم‌های فاحشه‌ای که از تپ30 و اسنپ برای جابه‌جایی ‏استفاده می‌کردند و پوششی کاملاً قانونی به کار خودشان داده بودند. این که فاحشه‌ها به کمک ‏تلگرام و اینستاگرام دیگر نیازی به کنار خیابان ایستادن ندارند و به کمک اسنپ و تپ30 به ‏راحتی در شهر جابه‌جا می‌شوند و می‌توانند حداکثر بهره‌وری را در طول یک شب داشته باشند. ‏نکته‌ی جالبی بود. داستان‌های ضمنی تپ30 و اسنپ مطمئناً دنیایی از روایت‌اند.‏

امروز ایده‌ی یک داستان کوتاه به سرم زد. ایده‌ای که باید شخصیت اصلی‌اش یک راننده‌ی ‏اسنپ می‌بود و در بستر یک سفر کوتاه درون‌شهری به کمک اسنپ اتفاق می‌افتاد. یعنی کلیت ‏بود. نیاز به جزئیات داشتم. باید از جزئیات رانندگی اسنپ و تپ30 بیشتر می‌دانستم. جزئیات نه ‏به معنای رانندگی و ترافیک و مسیرهای گوناگون. جزئیات به معنای داستان‌های ضمنی. از جنس ‏همان‌هایی که رانندهه برای محسن تعریف کرده بود. شک کردم که شاید اصلاً همچه ایده‌ای ‏واقعاً اتفاق افتاده باشد. باید وبلاگ یک راننده‌ی اسنپ یا تپ30 را می‌خواندم... هیچ چیز مثل ‏خواندن یک وبلاگ شخصی دید آدم را باز نمی‌کند...‏

و خدای من...‏

هیچ وبلاگی نیافتم که نویسنده‌اش راننده‌ی اسنپ یا تپ30 باشد و از کارش روایت کند. هر چه ‏قدر از گوگل پرسیدم به در بسته خوردم. می زدم دلنوشته های، یادداشت‌های، روایت‌های، ‏روزانه‌های و هر چه که فکرش را بکنیدِ یک راننده‌ی اسنپ. به در بسته می‌خوردم. وبلاگ‌هایی ‏که راوی‌اش راننده‌ی تریلی و ترانزیت و اتوبوس باشند یافتم، ولی وبلاگی که نویسنده‌اش یک ‏راننده‌ی اسنپ باشد، نع. هر چیزی هم که بود روایت‌های رسمی بود. روایت‌های خود سایت ‏اسنپ و تپ30 و نهایت گزارش‌هایی که سایت‌های خبری کار کرده بودند. روایت شخصی ‏نبود.... وبلاگ نبود...‏

برایم عجیب بود. وبلاگستان فارسی که روزگاری تویش هر قشری یک روایت از خودش را ‏ارائه می‌داد چرا به همچه وضعیتی افتاده؟ روزگاری دستفروش مترو هم وبلاگی داشت و ‏روایت‌هایی شخصی از خرده‌اتفاق‌ها و داستان‌های ضمنی کارش... ولی الآن...‏

اعصابم خرد شد که چرا کسی وبلاگ نمی‌نویسد. گفتم شاید توی اینستاگرام چیزی بیابم. ‏جست‌وجو کردم... آن‌جا هم چیزی نبود. کمی اوضاعش از وبلاگ‌ها بهتر بود. چند تا صفحه بودند ‏که محل اشتراک‌گذاری تجربیات راننده‌های اسنپ و تپ30 بودند. گروه تلگرامی رانندگان ‏اسنپ... ولی بیشتر دغدغه‌ی صنفی داشتند و وبلاگ‌وار نبودند. روایت شخصی نبودند. داستان ‏ضمنی نبودند. وبلاگ و داستان گفتن و روایت کردن چیز دیگری است...‏

و این برایم تأسف‌برانگیز بود... حس می‌کردم حجم عظیمی از تجربه و روایت دارد از بین ‏می‌رود...‏

به خاطر پول است؟  ای کاش می‌شد کنار مطالب وبلاگ‌ها یک لینک ‏Donation‏ هم گذاشت تا ‏اگر کسی از مطلبی خوشش آمد به اندازه‌ی 50 تا یک تومانی هم که شده به طرف جایزه بدهد... ‏ای کاش می‌شد از حقوق صاحب یک نوشته دفاع کرد و وقتی چیز خوبی نوشته شد تا آخر ماجرا ‏آن نوشته‌ی خوب از آن نویسنده‌اش باشد...‏

از گوگل در مورد راننده‌های ‏Uber‏ پرسیدم. این که آیا آن‌ها هم بی‌خیال روایت شخصی و ‏وبلاگ نوشتن هستند و فقط رانندگی می‌کنند؟ نه... این طور نبود. وبلاگی به راه بود. وبلاگ ‏یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر. سبک روایت‌ها هم مشارکتی بود. راننده‌های مختلف ‏تجربیات و روایت‌های‌شان را می‌فرستادند و در وبلاگ منتشر می‌شد... وبلاگی که از ‏روایت‌هایش یک کتاب هم چاپ شده بود: کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی اوبر.‏

نمی‌دانم باید چه کار کنم... الآن یک وبلاگ تر و تمیز با روایت‌های بی‌واسطه‌ از یک راننده‌ی ‏اسنپ یا تپ30 می‌خواهم و نمی‌دانم از کجا بجورم. یا من سرچ کردن بلد نیستم یا حدود 30 هزار راننده ی اسنپ روایت ‏کردن و داستان نوشتن را فراموش کرده‌اند... روزگار بدی شده است... لعنت بر تلگرام و ‏اینستاگرام. ‏

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
پیمان ..

درباره ی نویسنده‌ای اهل ذوق با نام ابوالحسن علی‌بن ابوبکر هروی متوفای 611 در حلب و صاحب کتاب "الاشارات الی معرفت‌الزیارات" گفته شده که مطالب فراوانی روی بناهای مختلف می‌نوشته است. منذری درباره‌ی وی نوشته است: او روی دیوارها می‌نوشت  و کمتر جایی از محلات مشهور در شهر بود جز آن که خط وی روی آن وجود داشت. به طوری که برخی از فرماندهان نیروی دریایی گفتند که وارد بحر مالح شدند، وسط آن‌جا در جزیره‌ای دیواری دیدند و خط وی را روی آن دیدند!"

از مقاله‌ی بگو بگریخت از دست زمانه/نوشته‌ی رسول جعفریان

- "با این وجود تاثیرگذارترین واکنش دیگران در مواجهه با بی‌قانونی‌ام در رانندگی، از پیرمردی خوش‌تیپ و مرتب و آلاگارسون در خاطرم مانده. کوچه‌ای یک‌طرفه و باریک که عرضش به زحمت به 6متر می‌رسید را ورود ممنوع رفتم و برای پارک کردن در حاشیه‌ی سمت راستش، 5-6فرمان دور زدم تا موفق شدم. داشتم قفل می‌کردم تا پیاده شوم که پیرمرد با موی آب‌شانه کرده و ریش حسابی تراشیده و کت و شلوار خاکستری و حتا کراوات قرمز آمد نزدیکم. با مکث و آرامش و طمانینه‌ی خاصی گفت: سال 1974 من عین همین کار شما رو تو آمریکا کردم. 80دلار جریمه‌م کردن. گواهینامه‌م رو باطل کردن. 60دلار ازم گرفتن برای معاینه‌ی روانپزشکی که مطمئن بشن دیوانه نیستم. دست آخرم 120دلار دیگه دادم تا دو ماه بشینم سر کلاس برای آموزش و گواهینامه‌ی جدید... با قیافه‌ای آغشته به لبخند، تردید و سوال که "حالا با این نصیحت‌الملوک کجا می‌خوای فرود بیای؟" نگاهش می‌کردم. از چهره‌ی آرامش برنمی‌آمد بخواهد ضربه‌ی بدی به‌ام بزند. سکوتی نسبتا طولانی کرد، آه عمیق از ته دلی کشید، به افقی در دوردست خیره شد و با حسرت و اندوه گفت: خلاصه که قدر مملکت‌تونو بدونید..."

از مقاله‌ی چون خمشان بی‌گنه روی به پاسبان مکن/ سید احسان عمادی

- "مثلا در فنلاند جریمه‌های رانندگی با فرمولی پیچیده و بر اساس درآمد افراد محاسبه می‌شود و به همین دلیل گاهی نتایج غریبی به بار می‌آورد. از جمله مورد جاکوریتسولا، کارآفرین اینترنتی معروفی که به خاطر رانندگی با سرعت 67کیلومتر بر ساعت در جایی که سرعت مجاز 40کیلومتر بود، 72هزار دلار جریمه شد و البته آن را پرداخت کرد."

از مقاله‌ی از تانک پیاده شوید/ احسان لطفی

...

این مجله‌ی روایت چیز جالبی است. مقاله‌های خوب و راحت‌خوان فراوان است و دل آدم را خوب حال می‌آورد. از روایت مرگ عزیزان تا روایت دلیل کتاب‌ نخواندن ما، از روایت میل مبهم به انتشار خودمان در عالم مجازی تا روایت دیوارنویسی بر آثار تاریخی، از روایت‌های طرز رانندگی و نسبت ما با قوانین تا روایت‌های تاریخ و ملیت، خاطره و آرزو و مناظره‌ی جالب و خواندنی کچوئیان و سید جواد طباطبایی و... مقاله‌های درب و داغان و بی‌منطق هم داردها. به عنوان مثال مقاله‌ی سینا دادخواه که اولش می‌آید با یک تمثیل بی‌ربط گند می‌زند به هر چه تاریخ و نوستالژی است و بعدش می‌آید روایت تاریخی می‌آورد از طرز برخورد قاجاری‌ها با لطفعلی‌خان زند و تاثیر آن بر تهران امروز... نه به آن فحش و فضیحت‌هاش به تاریخ و نه به روایت کردنش از تاریخ برای یک ویژگی امروزی شهر تهران... 

ولی در مجموع، "روایت" ارزش سلفیدنِ 9000تومان را دارد. مقاله‌های و جستارها و روایت‌های مجله‌ی روایت آدم را پشیمان نمی‌کند...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۳۰
پیمان ..

بی‌سیم‌دار شدیم. چند تا از بی‌سیم‌های کارخانه‌ی ماهشهر را برداشتند برای‌مان آوردند که توی کارخانه اگر دور از هم بودیم و سوالی داشتیم به هم‌دیگر بی‌سیم بزنیم. بی‌سیم‌ها کج و کوله بودند. یکی‌شان بلندگویش کار نمی‌کرد و آن یکی میکروفونش. زدیم تو سر بی‌سیم‌ها و کار افتادند. سرگرمی روز اول این بود که بی‌سیم‌ها را نزدیک هم می‌گذاشتیم و با همدیگر حرف می‌زدیم. صدای‌مان شبیه بلندگوی ماشین پلیس‌ها می‌شد: پژو بزن کنار. پراید، آقای پراید حرکت کن. حرکت کن آقا. 

بعد بی‌سیم‌ها کار راه انداز شدند. سوالی و فرمانی و مشکلی و این حرف‌ها: "جرثقیل سالن 3 خراب شد." "هوای دستگاه هوابرش تمام شده." "به تعمیرات بگویید برود سالن 3." "گیوتین از کار افتاده" و... کانال‌ بی‌سیم‌ها را هم تغییر دادیم که حراست را بپیچانیم و فحش و فضیحتی اگر داده شد به گوش حراستی‌ها نرسد. 

سر و کله‌ی خانم مهندس همین‌جاها پیدا شد. اولش محل نمی‌دادیم. خط رو خط می‌شد. با بی‌سیم‌های آن ساختمان تجاری در حال ساخت آن طرف کارخانه خط رو خط می‌شد. ولی نمی‌شد محلش نداد. توی کارخانه‌ای که نامه‌های اداری‌اش به جای "آقای/خانم"، پیش‌فرض "آقای/شرکت" است و 99درصد پرسنل (کارگر و مهندس و منشی‌ها و همه و همه مردند) صدای خانم مهندس جوان آدم را یک قد می‌پراند. همه‌اش هم با مهندس هدایت کار داشت. یک بار رییس برگشت جواب داد. یعنی خانم مهندس جوان بی‌سیم زد که مهندس هدایت، این بتون‌ها رو بریزیم؟ آقای رییس هم بی‌سیم‌ را برداشت و دگمه‌ی میکروفون را فشار داد و با کمال اطمینان (بی‌این‌که اصلا بداند بتون چی هست و چه شکلی است) گفت: بله. بریزید. 

کدام بتون و کجا و این حرف‌ها؟ ما چه بدانیم؟ به هر حال یک دستور مهندسی بهش دادیم. محض خنده. خب، خانم مهندس دست از سر ما برنداشت... هی پشت سر هم سوال می‌پرسد و با ما خط به خط می‌شود. همین‌طور نشسته‌ایم که یکهو صدایش از توی بی‌سیم می‌پیچد. اول آن صدای کککککک بی‌سیم می‌پیچد و بعد صدای معنادار خانم مهندس و بعد دوباره ککککککک.

ما برای مهندس هدایت شعر بندتنبانی ساخته‌ایم: مهندس هدایت/ گربه پرید به خا..ت/ سگت رفته شکایت...

برای خانم مهندس هنوز برنامه‌ی خاصی نریخته‌ایم. برای رییسش شعر ساخته‌ایم فقط. راستش حس می‌کنم کم‌کم داریم عاشق خانم مهندس هم می‌شویم. یعنی امروز داشتم برای خودم یک قصه‌ی عاشقانه می‌ساختم از دختری که صدایش توی بی‌سیم می‌پیچد. می‌تواند یک قصه‌ی جنگی باشد. می‌تواند همین کارخانه‌ی خودمان باشد. می‌تواند شرح بلاهایی باشد که ما سرش می‌آوریم. دستورات و جواب‌های ما به سوال‌هایش و سرکار گذاشتن‌هایش هم می‌تواند یک قصه‌ی طنز فوق‌العاده شود. می‌تواند یک داستان عشق فقط با صدا باشد...مثلا یکی‌مان آن قدر عاشقش شود که دربه‌در بیفتد به دنبال صدای او. می‌تواند.... ته موقعیت دراماتیک است‌ها....!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۱۲
پیمان ..